YOU ARE HERE:

عمربن عبدالعزیز

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

عمربن عبدالعزیز

عمر بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس

عمربن عبدالعزیز در سال 62 هجری به دنیا آمد. نسب او از طرف مادر به عمر بن خطاب می رسد. مادرش ام عاصم، دختر عاصم بن عمر بن خطاب است به جرأت می توان گفت عمر بن عبدالعزیز تنها خلیفۀ اموی بود، که قواعد و احکام اسلامی را در حکومتداری رعایت کرد. برخی از مورخین، خلافت او را در امتداد خلافت خلفای راشدین می دانند.

عمربن عبدالعزیز از تجملات شاهانه دوری کرد و سهم عرب و غیر عرب را از بیت المال مساوی کرد. گرفتن جزیه از تازه مسلمانان را ممنوع، و با شیعیان خاندان علی- علیه السّلام - به خوبی رفتار کرد .عمر بن عبدالعزیز دو سال و پنج ماه خلافت نمود.

عمر بن عبدالعزیز قبل از خلافت

عمر بن عبدالعزیز از دوران کودکی به مدینه رفت[1] و به مطالعۀ علوم اسلامی و ادبیات عرب مشغول شد. او مجالست با غیر علم را ترک کرد و در علم و تقوی مشهور شد تاجایی که گروهی او را از کبار تابعین می دانند.

عمر تا سال 85 هجری یعنی همان سالی که پدرش درگذشت در مدینه بود تا اینکه عمویش عبدالملک بن مروان او را به دمشق فراخواند و دخترش فاطمه را به عقد عمربن عبدالعزیز در آورد. و حکومت خناصره را به او سپرد البته گروهی معتقدند عمر بن عبدالعزیز در زمان عبدالملک فعالیت حکومتی نداشت و به مطالعه مشغول بود.[2]

حکومت مدینه

در زمان خلافت ولیدبن عبدالملک، عمر بن عبدالعزیز حاکم مدینه شد. او شش سال در مدینه حکومت کرد. عمر طوری در مدینه حکومت کرد که تمام مسلمین را به خود جذب نمود. وی در مدینه مجلس شورا تشکیل داد و 10 نفر از علمای مدینه را عضو این شورا کرد و قرار شد تمام کارها با صلاحدید این شورا انجام شود وشورای ده نفره بر کار مأمورین حکومتی نظارت کنند. در زمان حکومت او مدینه به یک ایالت آزاد سیاسی تبدیل شد و تمام افرادی که با حکومت مرکزی وبه خصوص حکومت حجاج در عراق، مشکل داشتند به مدینه پناه می بردند به همین خاطر حجاج به خلیفه اعتراض کرد که شورشیان به عمر بن عبدالعزیز پناه می برند واز امنیت برخوردار هستند.[3] بنابراین ولیدبن عبدالملک او را از حکومت مدینه عزل کرد(سال 93 هجری) وعمر تا پایان خلافت ولید منصب دیگری را نپذیرفت. اما در خلافت سلیمان بن عبدالملک یکی ازمشاوران اصلی خلیفه محسوب می شد و همیشه در کنار سلیمان بود.

عمر چگونه خلیفه شد؟

همان طور که گفتیم سلیمان بن عبدالملک در دابق مریض شد و با همان مرض درگذشت. او قبل از مرگش قصد داشت پسرش داوود را ولیعهد کند اما رجاءبن حیوة، عمربن عبدالعزیز را پیشنهاد کرد و سرانجام سلیمان راضی شد و در نامه ای عمر بن عبدالعزیز را خلیفه بعد از خود خواند و بعد از او یزید بن عبدالملک را خلیفه قرار داد. اما تا زمان مرگ سلیمان اعلام نشد که خلیفۀ بعد از اوکیست و فقط از بزرگان بنی امیه بیعت گرفتند که هرکس که در این نامه، نام او ذکر شده خلیفۀ مسلمین است و آنها نیز بیعت کردند هرچند افرادی چون هشام بن عبدالملک که داعیۀ خلافت داشت احساس نگرانی می کردند.[4]

وقتی سلیمان درگذشت، رجاءبن حیوة مرگ او را از همه پنهان نگه داشت و بزرگان بنی امیه را دوباره جمع کرد و از آنها خواست با کسی که سلیمان در نامۀ خود معرفی کرده بیعت کنند. بزرگان بنی امیه بعیت کردند سپس رجاء بن حیوة نامه را باز کرد و برای آنها خواند وهمه دانستند که خلیفۀ بعدی عمربن عبدالعزیز است. بعد از این رجاءبن حیوة خبر مرگ سلیمان را به آنها داد.

روایات تاریخی حاکی از آن است که عمر بن عبدالعزیز از قبول این مسئولیت اکراه داشت.[5]و این را به سلیمان و رجاءبن حیوة هم گفته بود اما سرانجام خلافت را پذیرفت. خلیفه شدن عمربن عبدالعزیز برای برخی از اشراف بنی امیّه خوشایند نبود برخی مثل هشام بن عبدالملک از این جهت ناراضی بودند که خلافت را از خاندان عبدالملک از دست رفته می دیدند. اما این عدم رضایت یک انگیزۀ قوی دیگر هم داشت و آن اینکه، عمر بن عبدالعزیز زیاده خواهی های بنی امیه را محدود می کرد.

خلافت عمربن عبدالعزیز

زندگی قبل از خلافت و بعداز خلافت عمربن عبدالعزیز به کلی متفاوت بود. او قبل از خلافت در کمال رفاه و آسایش می زیست و لباس های فاخر می پوشید می گویند اگر عمر از راهی میگذشت بوی عطر،فضای آنجا را عطرآگین می کرد.وچنان با تبختر راه می رفت که راه رفتن او مشهور بود و به طرز راه رفتن او«عمریه»(منسوب به عمر) می گفتند. اما از زمانی که که به خلافت رسید،زهد پیشه کرد وظواهر و تجکلات شاهانه را کنار گذاشت.معروف است که قبل از خلافت لباس فاخری به هزار درهم برای عمر خریدند هنگامی که آن را پوشید،آن لباس را خشن یافت و درآن راحت نبود اما بعد از خلافت لباسی به ده درهم برای او خریدند و وقتی آن را پوشید آن را نرم یافت.[6]

او برای مدتی از رفتن به کاخ خلیفه خودداری کرد و در خانۀ خودش ساکن بود. عمربن عبدالعزیز به همسرش فاطمه(دختر عبدالملک) گفت اگر می خواهی با من زندگی کنی باید طلا و زیورآلات خودت را به خزانۀ بیت المال برگردانی چون آنها از بیت المال مسلمین به تو رسیده است و همسرش هم این کار را انجام داد.

عمر در روش حکومتداری سعی کرد راه خلفای راشدین را در پیش بگیرد و به خصوص سعی می کرد به جدش عمربن خطاب اقتدا کند.او کارهای اسلاف خود را ظلم خواند و آنها را ظالم دانست و سعی می کرد بدعت های خلفای اموی در حکومتداری را تعطیل کند .عمر بن عبدالعزیز در مناظره با خوارج صراحتاً این مطلب را اعلام کرد[7] ودر عمل نیز اقدامات بسیار مثبتی در این زمینه پیش گرفت که به اجمال گوشه ای از آنها اشاره خواهیم کرد:

برخورد عمربن عبدالعزیز با شیعیان و خاندان علی- علیه السّلام -:

یکی از مهمترین کارهای عمربن عبدالعزیز ملایمت و نیکویی با خاندان علی بود این کار بر محبوبیت عمر بن عبدالعزیز در بین مسلمین و به خصوص شیعیان افزود و شعرای شیعه در مدح او شعرها گفتند.

مهمترین کار او این بود که سبّ و لعن علی- علیه السّلام - را برروی منابر و در خطبه ها ممنوع کرد و به این ترتیب رسم دیرینۀ امویان را در کینه جویی از امیرالمومنین علی- علیه السّلام - ملغی کرد.عمربن عبدالعزیز از زمانی که در مدینه بود لعن علی- علیه السّلام - را ترک کرد و خود او این کار را مرهون استاد خود عبدالله بن عبدالله بن عتبة بن مسعود می داند که با دلیل و منطق سبّ و لعن بر علی- علیه السّلام - را قبیح دانست.[8] همچنین از عمر بن عبدالعزیز نقل است که هرگاه پدرش در مصر می خواست علی- علیه السّلام - را بر روی منبر لعن کند،پریشان خاطر می شد.می گوید من این قضیه را فهمیدم و از پدرم علت را پرسیدم او گفت:اگر مردم فضایل علی وخاندان او را بدانند گرد اولاد او جمع می شوند و ما را رها می کنند.[9]

به هرحال عمر بن عبدالعزیز به تمام والیان دستور داد تا لعن علی- علیه السّلام - را منابر ممنوع کنند و به جای آن این آیه را بخوانند

جالب این است که به عقیدۀ برخی از مفسّرین منظور از ایتاء ذی القربی همان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.

یکی دیگر از کارهای عمر بن عبدالعزیز این بود که فدک را به فرزندان فاطمه - سلام الله علیها- بازگرداند.[10]

 

عدالت محوری در تشکیلات اداری:

عمربن عبدالعزیز از ظلم و ستم والیان بر مردم جلوگیری کرد و سعی کرد افرادی را برای مناصب مهم برگزیند که رفتارهای گذشته را دنبال نکنند. او سعی کرد از کسانی در رأس استفاده کند که در بین مسلمین از وجهۀ اسلامی برخوردار باشند.عمر در بخشنامه ای مجازات مردم را با ظنّ و گمان ممنوع کرد و این روشی بود که عبیدالله بن زیاد و حجّاج ثقفی در پی گرفته بودند ومردم را به هر ظنّ و گمان محاکمه و مجازات می کردند.

عمر بن عبدالعزیز تعصبات قبیله ای را تا حد زیادی کاهش داد و معتقد بود مسلمانان با هم برابرند و فرقی بین عرب و عجم نیست.به همین دلیل دستور داد با تازه مسلمانان به خوبی رفتار کنند و از آنها جزیه نگیرند.

واین رسمی بود که امویان آن را برپا کردند و برای اینکه ثروت بیشتری به آنها برسد از تازه مسلمانان هم جزیه می گرفتند.

برخورد منطقی با مخالفین:

عمربن عبدالعزیز در مواجهه با مخالفین اعم از مسلمین وغیر مسلمانان، مسالمت و منطق را در اولویت قرار داد و حقّاً نشان داد این شیوه بسیار کارآمدتر از زور و خشونت است.به طور مثال در دورۀ خلافت او شخصی به نام شوذب خارجی در عراق شورش کرد. عمر نامه ای برای شوذب نوشت مبنی بر اینکه:«به من خبر رسیده که تو برای خدا و پیامبرش خشمگین شده ای،تو در این کار از من اولی نیستی، آیا حاضری با هم مناظره کنیم؟ اگر حق به جانب ما بود، تو هم با مردم هم نوا شو و اگر حق به جانب تو بود، ما در کار خود خواهیم نگریست.»[11]

شوذب خارجی دو نفر را برای مناظره نزد عمر فرستاد و عمر با دلیل و منطق اشکالات آنها را پاسخ گفت و آنا را قانع کرد که کار آنها اشتباه است از همین رو خوارج در زمان او از جنگ و خونریزی دست برداشتند و به حمایت از ضعیفان و شکنجه شدگان و جنگ با مستبدان و ستمگران پرداختند.[12] او بسیاری از سرزمین های همجوار را به اسلام دعوت کرد و برخی از آنها اسلام را قبول کردند عمربن عبدالعزیز در تربیت مبلغان اسلامی و ترویج فرهنگ اسلامی تلاش ویژه ای نشان داد.

وفات عمربن عبدالعزیز:

عمر بن عبدالعزیز در 25 رجب سال 101 هجری(720.م) در خناصره در دیرسمعان درگذشت او دو سال و پنج ماه خلافت کرد.برخی مورخین بر این عقیده اند که بنی امیّه او را مسموم کرد و او کشته شد .علی ایّ حال او در زمان مرگ 39 سال سن داشت.

می گویند عمر بن عبدالعزیز گروهی را نزد لیوی سوم به قسطنطنیه فرستاده بود تا او را به اسلام دعوت کند اما پس از چند روز خبر مرگ عمربن عبدالعزیز به قسطنطنیه رسید و امپراتور روم اندوهگین شد و در مدح عمربن عبدالعزیز جملاتی را گفت و او را مردی الهی خواند.[13]

 

 



[1] پدرش عبدالعزیز حاکم مصر بود عمربن عبدالعزیز از پدر درخواست کرد تا به مدینه برود.

[2] ر.ک:islamestoty.com>تاریخنا> قصة الخلافة > قصة الخلافة الامویة > عمربن عبدالعزیز

[3] طبری،تاریخ الرسل و الملوک،ج6،ص481-483

[4] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص41

[5] ابن قتیبة،الامامة buy generic propecia online
buy kamagra
buy priligy online
buy levitra online
buy clomid
والسیاسة،ج2،ص127

[6] مسعودی،مروج الذهب،ج3،ص186

[7] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص 46

[8] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ ،ج5،ص46

[9] همان

[10] ر.ک:سید جعفرشهیدی،زندگانی حضرت زهرا

[11] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص41

[12] محمدسهیل طقوش-حجت الله جودکی،دولت امویان،ص178

[13] مسعودی،مروج الذهب،ج3،ص185-186

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نظرات  

 
0 #1 پاسخ: عمربن عبدالعزیزمحمد مهدی 1390-09-24 16:13
خیلی خوب و دقیق بود...
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube