مسیر شما :

خلافت ابوبکر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف
خلافت ابوبکر

( 11-13 هجرت )


هنگامی که علی (علیه السلام) مشغول غسل پیغمبر بود ابوبکر در مسجد راجع به مرگ پیغمبر سخن می گفت ، به عمر خبر رسید که انصار در سقیفه بنی ساعده مشغول تعیین امیری برای اسلام هستند .عمر ، ابوبکر را خبر کرد و هر دو شتابان به طرف سقیفه رفتند ،د رراه ابو عبیده بن الجراح را یافته با خود بردند . انصار از اوس و خزرج در انجا جمع شده بودند و رئیس خزرج سعد بن عباده با حال بیماری نشسته وناطقی از طرف او مشغول سخن بود وفضائل انصار را شرح می داد که چگونه پیغمبر را پناه دادند و حمایت کردند در حالی که خویشاوندان پیغمبر در مکّه او را واگذاشتند بنابر این خلافت حق انصار است نه مهاجرین .
ابوبکر درآنجا بر پاخاست ونخست شرحی در فضائل مهاجرین وانصار هر دو بیان کرد باقید این نکته که مهاجرین در درجه اولند از آنکه آنها خویشاوندان پیغمبرو نخستین کسانی هستند که به او گرویدند ودرحالی که همه مردم با انها مخالف بودند و آزارشان می دادند آنها در پرستش خدا و یاری پیغمبر ثبات  ورزیدند ، اما انصار با آنکه خدمتشان به اسلام محل انکار نیست دردرجه دومند ، بدین جهت خلافت را باید مهاجرین داشته باشند وعرب زیربار غیر قریش نخواهند رفت . بعضی از انصار پیشنهاد کردند که دو امیر انتخاب شود یکی از مهاجرین ویکی از انصار . این پیشنهاد به قول سعدبن عباده اول سستی انصار بود . ابوبکر آنرارد کردوگفت ما باید امیر باشیم و شما وزرای ما باشید و ما بی مشورت و رأی شما کاری نخواهیم کرد .پس از ابوبکر ، عمر و ابو عبیده نیز هر یک نطقهایی کردند وسروصدا زیاد شد وسر انجام اختلاف دیرینه ای که میان اوس وخزرج بود کار کرد، اوسیها که د راقلیت بودند و از امارت خزرجیها ناراضی ،به امارت مهاجرین رضا دادند وبشیربن سعدخزرجی هم که بر خویشاوند خود سعد رشک می برد شرحی در تأیید سخن ابوبکر بیان کرد . آنگاه ابوبکر، عمر و ابو عبیده را به مردم پیشنهاد کردوآنها باز ابوبکر را افضل می دانستند و هر دوی آنها با بشیربن سعد به طرف ابوبکر دویده با او بیعت کردند . مجلس بر هم خورد و مردم از هر طرف برای بیعت ابوبکر ریختند به طوری که نزدیک بود سعد بن عباده بیمار پایمال شود . یکی گفت سعد را پایمال مکنید عمر گفت بکشیدش که خدا او را بکشد ؛ پسر سعد ریش عمر را گرفت و نزدیک بود که زد و خورد در بگیرد ولی ابو بکر عمر را آرام کرد . در این موقع طایفه بنی اسلم که وابسته به  مهاحرین بودند از بیرون مدینه برای بیعت با ابوبکربه شهر وارد شدند  با ازدحامی که کوچه ها را پر کرده بود و دیگر شکی در پیشرفت کار باقی نماند . از عمر منقول است که کانت بیعة ابی بکر فلته و قی الله الناس شرها ، و می گفت من به نتیجه اطمینان نیافتم مگر وقتی که طایفه بنی اسلم آمدند .
فردای آن روز ابوبکر برای بیعت عمومی در مسجد جلوس کرد . جلسه را عمر با نطق کوتاهی گشود و در اغازآن به گفتار دیروز خودکه گفته بود پیغمبر مرده است اشاره کرده و آن اشتباره را تأویلی نهاد ، سپس از ابو بکر و مناقب او سخن گفت ومردم را به بیعت اوا مر کرد . مردم بیعت کردند . آنگاه ابو بکر به سخن برخاست و نخست شرحی به طریق شکسته نفسی از عجز خود بیان کرده گفت ولّیت علیکم و لست بخیرکم ، از من کار پیغمبر را توقع مدارید که او مصون بود و من شیطانی دارم که گاهی مرا فرو می گیرد ، و لیکن بر شماست که در کار خوب مرا یاری دهید و اگر کج شدم راستم کنید ، پس  مردم را به عدل  و داد خود نوید داد و به فرمانبری و اهتمام به جهاد توصیه کرد و در پایان گفت قومواالی صلوتکم یرحمکم الله  .
عده ای از بیعت  امتناع ورزیده بودند از حمله سعد بن عباده . عمر معتقد بود که باید به زور از او بیعت گرفت ولی ابوبکر به نصیحت بشیربن سعد از جنبش خزرج ترسید و پیرامون سعد بن عباده نگشت و او هم هیچ وقت به نماز با ابو بکر حاضر  نشد و در موسم حج نیز از جماعت ابوبکر خود را جدا می کرد . پس از مرگ ابوبکر که خلافت به عمر رسید سعد بن عباده از مدینه به شام هجرت کرد و در حوران منزل گرفت و در آنجا نیم شبی مرده اش یافتند و گفتند اجنّه او را کشتند .
علی (ع) و بنی هاشم و عده ای از صحابه نیز به بیعت نیامده بودند . ابوبکر عمر را به جمعی به خانه علی (ع) فرستاد که بنی هاشم را که  در آنجا مجتمع بودند بیاورند زبیربی العوّام با شمشیر بر انها حمله کرد و آنها از بیم آنکه فتنه بزرگ نشود بر گشتند . ولی پس از ان به وعد و وعید عباس و طلحه و زبیر را موافق ساختند و ا زانها بیعت گرفتند به موجب روایت زهری که طبری وبخاری و مسلم هر سه نقل  کرده اند علی مدت شش ماه یعنی تا وقتی که فاطمه (س) زنده بود بیعت نکرد و پس از وفات فاطمه (س) که مردم از علی (ع) روگردان شدند ناچار بیعت کرد .
ابوبکر فدک وسایر زمینهایی را که پیغمبر در زمان حیات بدست داشت ضبط کرد و چون فاطمه (س) ارث خود را مطالبه کرد حدیثی از پیغمبر نقل کرد بهمفاد آنکه « ما پیغمبران میراث نمی گذاریم ، آنچه ازمابماند صدقه است» یعنی جزء اموال عمومی است بدین جهت فاطمه (س) از ابوبکر رنجید و تا زنده بود با او سخن نگفت و چون در گذشت علی (ع) او را در شب دفن کرد و به ابو بکر خبر نداد .
پس از وفات پیغمبر عربستان دچار آشوب شده بود زیرا عده ای از طوایف بدوی از دادن صدقات (زکوة) امتناع کردند ؛ علاوه بر عده ای که به گرد سه پیغمبر دروغی جمع شده بودند. بدین طریق وضع خلافت ابوبکر هم از آغاز ظاهراً خطرناک بود ولی خوشبختانه اکثریت قبائل هنوز مسلمان بودند یا لااقل د رحال انتظار .دو شهر عمده مکه و طا ئف به واسطه رؤسای خود وفادار باقی ماندند . در مکبه صحبت ارتداد پیدا شد ولی سهیل بن عمردو با تهدید به قتل مردم را آرام کرد . در این موقع مردم عربستان سوای مسلمانان ثابت قدم سه دسته بودندد : دسته ای که بکلی از اسلام برگشته بودند، دسته ای که فقط از زکوة امتناع می کردند ولی نماز را قبول داشتند و دسته اکثریت که به حال انتظار بودند.
ابوبکر نخستین کاری که کرد تجهیز لشکر اسامه بود ، هر چند دو مشاور او عمر و ابو عبیده که در واقع شرکای حکومت بودند به فرستادن اسامه و لشکر در این موقع خطرناک رأی نداشتند ، اما ابوبکر برای نشان دادن علاقه حکومت خود به اجرای اوامر پیغمبر این کار را لازم دانست واسامه را با تشریفات وتشییع روانه موته کرد ، فقط از او اجازه گرفت که عمر را در مدینه نگاه داد . اسامه قصبه ابنی را در بلقا ناگهانی گرفت و پس از انجام کارهای خود به مدینه باز گشت . این سفر چهل روز طول کشید .
در این میان نامه هایی از عاملان اطراف می رسید مشتمل بر اخبار مسیلمه و طلیحه و پراکندگی مأمورین اسلام و پریشانی کارها ، و ابوبکر همه را به نامه ورسول پاسخ می داد و بر ایستادگی و مقاومت تشجیع می کرد و منتظر می کرد ومنتظر بازگشت لشکر اسامه بود. نمایندگان از طرف قبائل یاغی آمدند که  نماز را قبول داریم ولی زکوة نمی دهیم . وجوه صحابه درباره اینها رأی به مدارا داشتند به استناد آنکه قبله را قبول دارند و با اهل قبله جنگ نباید کرد خاصه در چنین موقع باریکی ، و لی ابوبکرمی گفت لو منعونی عقالا لجاهدتهم علیه .
در نزدیکی مدینه خارجة بن حصن فزاری بر عامل صدقه حمله آورد واموال راگرفته وبه فزاریها مسترد ساخت وطایفه غطفان نیز با او یار شدند . ابوبکر با لشکر ی از اهل مدینه بیرون آمد مقدمه لشکر را اعراب شکست دادند ولی چون خبر آمدن کمک را شنیدند فرار کردند واین فتح در محل ذی القصّه واقع شد و مسلمین تا حدی قوّت قلب یافتند .
اسامه با لشکر خود از سفر موته بازگشت . عده ای هم از عمّال صدقه از اطراف رسیدند و ابوبکر به مردو مال مستظهر شده جنگ با مرتدان را به جد پیش گرفت و در یک روز یازده لشکر به جهت های مختلف عربستان فرستاد ودستورداد که مسلمانان قبائلی را که در راه می یابند تجهیز کنند ، ونیز بخشنامه ای خطاب به طوایف عرب نوشت و پیش از حرکت لشکر ها ان بخشنامه را به توسط رسولان به اعراب فرستاد . درآن نامه نخست شرحی در ستایش اسلام و پیغمبر وموضوع رحلت پیغمبر نوشته .
سپس گفته که این لشکر را مامور کرده ام که هرکه را ازدین برگشته باشد به شمشیر بکشند و به آتش بسوزانند و زن و بچه اش را اسیر کند مگر آنکه توبه کند و علامت قبول اسلام اشکار کند وآن أذان است وپس از اعلام أذان پرداختن زکوة. ونیز به هر یک از سران لشکر دستوری کتبی داده بود که به شرح مذکو ردر بالا با مرتدان رفتار کنند .
سرداران به اطراف حرکت کردند و از جمله خالدین الولید بود که مأمور دفع طلیحه کذاب شده بود
طلیحه در محل بزاخه لشکر گاه کرده بود . خالد،انصار ی را به عنوان طلیعه پیش فرستاده بود ، طلیحه و برادرش بیرون آمده بعضی از انصاررا کشتند . مسلمانان به وحشت افتادند. خالد با همراهان نزد قبیله طی ّ رفت و از آنها کمک گرفته بر سر طلیحه آمد . در جنگ لشکر اسلام شکست خورده گریختند ولی به واسطه پافشار ی خالد وانصاری که با اوبودند فراریان دوباره جمع شدند عیینه بن حصن فزاری که با قیله خود فزاره به یار ی طلیحه آمده بود از او کسب تکلیف کرد و وحی خواست . طلیحه همینقدر در پاسخ او از قول فرشته گفت انّ لک رحیّ کرحاه وحدیثا لا تنسا ه ، عیینه با قوم خود پا به فرار گذاشت و همین باعث شکست طلیحه شد و پیغمبر دروغین با زن خود گریخت و به شام رفت.
خالدبن الولید پس از انجام کار طلیحه قصد بنی تمیم و مسیلمه  کرد . انصاریهای لشکر به استناد آن که از خلیفه در این باب هنوز دستوری نرسیده و بر طبق فرمان قبلی باید منتظر نشست ، و از رفتن باخالد امتناع کردند . خالد به استناد آنکه د رکار خیر حاجت دستور نیست بامهاجرین و باقی لشکر براه افتاد . انصاریها اندیشیدند که اگر خالد شکست بخورد ، گناه آن به گردن تخلف آنهاگذاشته خواهد شد و اگر فتح کند آنها از غنیمت محروم خواهند ماند ، پس به دنبال خالد حرکت کرده در راه به او رسیدند.
خالد به بطاح آمد که مرکز بنی یربوع بود . مردم پراکنده شده بودند سریه هایی به اطراف فرستاد بر سر طوایف و دستور آنکه هر که أذان نگوید ونماز نخواند بکشند و هر که نماز را قبول داشت ولی زکوة نداد ، مالش را تاراج کنند . یکی از این سریه ها مالک بن نویره را با جمعی از بنی یربوع اسیر کرده نزد خالد آوردند این مالک رئیس بنی یربوع بود و از زمان پیغمبر عامل صدقات قوم بود. عده ای از اهل سریه گواهی دادند که این اسیران أذان گفتند و نماز خواندند یعنی مسلمانند .خالد اسیران را حبس کرد و شبانگاه اشاره کرد تا آنها راکشتند و خود زن مالک را همان شب گرفت .فریاد برخاست؛ابو قتاده که از صحابه قدیم وخود یکی از گواهان مسلمانی مالک بن نویره بود برخالد اعتراض کرد ؛ خالد گفت خدا این طور خواست و برابو قتاده تندی کرد . او به حال اعتراض نزد ابوبکر به مدینه آمد ابوبکر بر او خشم گرفت وامر کرد که فوراً نزد خالد برگردد ، و بر گشت . ولی عمر از سیاه کار ی خالد بر اشفته شده بود نزد ابو بکر برعلیه خالد پافشاری کرد و تقاضا داشت که ابو بکر خالد را قصاص کند ، اما ابو بکر از حمایت خالد دست بردار نبود و به عمر گفت « من شمشیری را که خدا به روی کافران کشیده است کند نخواهم کرد» و درباره گناه خالد گفت « تأوّل فاخطا » طبری نقل می کند که ابو بکر در باره عاملان و گماشتگان خود اجرای قصاص نمی کرد . برادر مالک ، متمّم بن نویره به دادخواهی به مدینه آمد و ابوبکر خونبهای مالک را داد وامر کرد اسیرانشان را نیز آزاد وخالد را هم خواسته ملامت کرد و علی رغم عمر دوباره به فرماندهی روانه اش کرد . موضوع خالد ومالک بن نویره از مسائلی است که متکلمین به تفصیل از آن بحث کرده اند.
پس از کار بطاح ، خالد به فرمان خلیفه به عزم جنگ با مسیلمه روانه یمامه شد، و این سال دوازدهم هجرت وسال دوم خلافت ابوبکر بود . مسیلمه قوی بود از آنکه عده بنی حنیفه که پیروان او بودند زیاد بود و جمعی هم از بنی تمیم به انها ملحق شده بودند.
خالد نخست بنی تمیم را از مسیلمه برگردانید و پس در ماه ربیع الاول در محل عقربا ، که لشکر گاه مسیلمه بود بر او حمله کرد ، جنگی بسیار سخت و خونین که نظیرش را مسلمانان تا آن وقت ندیده بودند در گرفت . در آغازحمله بنی حنیفه صفوف مسلمانان را شکافتند وتا خیمه خالد پیش آمدند واسیران خود را که در لشکر اسلام محبوس بودند بدست آوردند ، مسلمانان پا به فرار گذاشتند ولی شجاعت و پافشاری چندتن از رؤسای لشکر باعث شد که مسلمانان برگشتند و ایستادگی کردند . کار بنی حنیفه سست شد و درمحوطه ای جمع شدند .
مسلمانان وارد شده دست به کشتار گذاشتند و مسیلمه به ضرب نیزه ای کشته شد .
عاقبت کار به صلح انجامید  ، بر آنکه بنی حنیفه مقداری زرو سیم وتمام زره های خود را با نیمه ای از اسیران ومقداری از اراضی مزروعی خود به مسلمانان دادند.
خبر صلح چون به ابوبکر رسید آن را امضا کرد.
می گویند علّت راضی شدن  خالد به صلح آن بود که زنان بنی حنیفه پس از شکست مردها لباس جنگ پوشیده حاضر به مقاومت شدید بودند .شاید علّت آن بوده است که مسلمانان ازتحصن بنی حنیفه د رحصارها و پیش آمدن جنگهای طولانی بیم داشته ومصلحت را در صلح دانسته اند .
فتح یمامه راه را برای حمله بر بحرین باز کرد .
بعد از وفات پیغمبر مردم مرتد شدند وعده ای که مسلمان مانده بودند در قلعه ای متحصن شدند و کارشان به سختی کشید . ابوبکر علاء بن الحضرمی را با لشکر ی مأمور بحرین کرد . محصور ین دلیری کرده از قلعه بیرون آمدند و به لشکر علاء پیوستند . جنگ بین مرتدان و مسلمانان به طول انجامید
در یمن پس از کشته شدن اسود عنسی که سابقه اش را در وقایع سال یازدهم هجرت یاد کردیم ، قیس بن عبد یغوث به فکر افتاد ه بود که ابناء ( ایرانی نژادها ) را ازیمن خارج و حکومت حمیری ایجاد کند . به این منظور خواست رؤسای حمیری یمن را به دور خود جمع کند ولی آنها امتناع کردند ، قیس پیروان سابق اسود را پیدا کرد و با آنها دسته ای تشکیل داد و به راهزنی مشغول شدند و دادویه یکی از رؤسای مسلمان شده ایرانی را به غفلت کشتند ،دو رئیس دیگر ایرانی فیروز و گشنسپ که در قتل اسود به اسلام خدمت کرده بودند  به کوهها فرار کردند ، قیس، صنعا ء را تصرف کرد ولی چیزی نگذشت که فیروز با کمک قبیله عک ّ باز آمد و قیس به نجران گریخت ؛ ابوبکر سرداری را که نامش مهاجرین ابی امیه بود به یمن فرستاد ، قیس به آسانی دستگیر و به مدینه فرستاده شد ولی ابوبکر او را رها کرد به استناد آنکه ثابت نشده اشت که او قاتل دادویه باشد یا آنکه مسلمانی دادویه معلوم نبوده است .
در حضر موت وضع آرام بود و مردم بر اسلام خود باقی ، ولی بعد بر سر شتری که عامل صدقه زیاد بن لبید به اشتباه گرفته بود و چون داغش کرده بود حاضر به پس دادنش نبود ، بنی کنده شوریدند . عکرمه ومهاجرین ابی امیه به یاری زیاد آمدند وشورشیان را در محل محجر الزّزقان شکست دادند. فراریان به قلعه نجیر پناهنده شدند . رئیس کنده اشعث بن قیس با مسلمانا ن بر سلامت خود وخانواده خود صلح و سازش کرد و در حصار را به روی محاصره کنندگان گشود . محصوران را کشتند و اموالشان را به غنیمت بردند.
در طی این لشکر کشیها اعراب با کشور ایران تماس یافتند . قبیله عظیمی به نام بکربن وائل از مدتها پیش از اسلام در کناره فرات مسکن  داشتند ودر هر فرصتی بر آبادیهای آنجا که در دست ایران بود تاخت  می آوردند و هر وقت که مورد تعقیب قرار می گرفتند به داخله عربستان می گریختند . د راین موقع که دولت ایران به واسطه هرج و مرج داخلی خود دچار ضعف شده بود دونفر از سران این قبیله یکی مثنی بن حارثه شیبانی در ناحیه حیره ودیگری سوید بن قحطبه عجلی در ناحیه ابلّه مشغول اغاره بودند و مثنّی برای آنکه در عملیات خود از نیروهای اسلام استفاده کرده باشند به ابوبکر مراجعه کرد و شرحی از ضعف ایران ومساعد بودن اوضاع برای حمله به آن کشور بیان کردو لشکر خواست .
ولی ابوبکر خالدبن الولید را که در این هنگام از کار اهل رده فراغتی یافته بود مأمور عراق وجنگ با ایران کرد ومثنّی را زیر فرمان او قرارداد . خالد در مدت یک ماه ناحیه حیره را مسخر کرد و با اهل حیره به خراج سالانه صلح کرد و از بابت آن خراج صد هزار درهم به مدینه فرستاد ، پس ابو بکر خالد را به فرماندهی کل نیروی شام مأمور کرد . خالد حیره را به مثنّی واگذاشته روانه شام شد ودر کناره فرات چند آبادی را فتح کرد از جمله شهر انبا ر؛ عین التّمر و دومه الجند ل . از دومه برای انکه زودتر به لشکرهای شام برسد راه صعب و مهیبی را در بادیه پیش گرفت و از کنار دمشق عبور و دهات آنجا را قتل و غارت کرده ودر محل واقوصه د ریرموک به لشکرهای اسلام پیوست .
دراواخر سال دوازدهم هجری که کا رجنگهای داخلی تا اندازه های سبک شده بود ابوبکر قصد لشکر کشیدن به شام کرد  از آنکه رؤسای مدینه همه آرزوی آن داشتند و بعلاوه تهیه کاری بود برای بیکاران و مایه انصراف اعراب از شورشهای داخلی ، بدین جهت به محض اعلام جهاد از نواحی عربستان سیل داوطلب به طرف مدینه سرازیر شد وابو بکر دسته دسته لشکر درست می کرد و می فرستاد و با هریک امیری از رجال قریش ( فقط یک نفر قحطانی )
لشکر ها هر یک از راهی به مقصد جداگانه ای یکی پس از دیگری روانه شدند .
مرزداران رومی با لشکر ی به موجهه اعراب آمدند و شکست خوردند سپس در جنگی دیگر از پا در امدند امپراطور بیزانس، هرقل (هراکلیوس ) ؛ لشکری به شتاب فراهم آورد و به مقابله اعراب فرستاد طرفین در یرموک ( محلی در ناحیه حوران ، کشور غسّانیها ) با هم رو برو شدند . لشکر های عرب هر دسته ای جداگانه جنگی وتاخت وتازی می کردند این وضع سه ماه ، صفر و دو ربیع سال سیزدهم عرب هر دسته ای جداگانه جنگی وتاخت وتازی می کردند این وضع سه ماه ، صفر و دو ربیع سال سیزدهم  طول کشید تا آنکه خالدبن الولید از عراق به فرماندهی کل وارد شد و لشکر ها را یکی کرد از آن طرف به رو میها نیز مدد رسید و یک روز طرفین بهم ریختند و جنگ تا مقداری از شب طو ل کشید و سر انجام رو میها شکست یافتند. در حین جنگ قاصدی از مدینه رسید با نامه ای از عمر حاکی از مرگ ابو بکر و خلیفه شدن عمر و عزل خالد را از امارت و انتصاب ابو عبید ه به جای او .
ابوبکر در 21 جمادی الاخری سال سیزدهم هجری پس از 15 روز بیماری وتب به سن 63 سالگی در گذشت و پهلوی پیغمبر دفن شد . ابوبکر بلند قامت ، گندمگون و لاغر بود ، پیشانی محد ب  ، استخوانهای صورت برجسته ، چشمها گود و فرو رفته ، و ریش بسیار کمی داشت که با حنا خضاب می کرد .
مورخین ابو بکر و سه خلیفه بعد ا زاو را خلفای راشدین می نامند

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

This content has been locked. You can no longer post any comment.


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube