سایت تخصصی تاریخ اسلام

کتابخانه آنلاین تاریخ اسلام

عکسهای تصادفی

You are here
نمایش مطالب براساس برچسب: ملک الشعرای بهار
پنجشنبه ، 13 مرداد 1390 ، 12:38

کتابشناسی کتاب مجمل التواریخ و القصص

مجمل التواريخ و القصص‏

كتاب مجمل التواريخ و القصص يكى از آثار تاريخى قرن ششم است كه به فارسى نوشته شده و موضوع آن تاريخ عالم و بخصوص تاريخ ايران است. مرحوم قزوينى در مقدمه كتاب مى‏ نويسد درباره مؤلف آن نمى‏ توان اظهار نظر قطعى كرد. وى اجمالا از اهل عراق عجم و به گمان قوى از همدان يا اسد آباد بوده است چون در صفحات متعدد كتاب، درباره اين دو شهر سخن گفته است جدّ وى مهلب بن محمد بن شادى است كه خود به اين مطلب تصريح كرده است. به همين جهت و به كمك دلايلى ديگر، يكى از محققان معاصر پرويز اذكائى، تاريخنگاران ايران نام ابن شادى را براى مؤلف اين كتاب برگزيده و مى‏گويد بسيارى از كسانى كه با اضافه بنوت شهرت دارند به اجداد خود منسوبند و از آنجا كه قطعا جد سوم مؤلف، شادى نام دارد بايد او را ابن شادى معرفى كنيم. وى اظهار اميدوارى كرده از اين پس كتاب مجمل التواريخ با عنوان مجهول المؤلف شناخته نشود.

 

اين كتاب از ابتداى خلقت تا سال 520 هجرى را در بر دارد و علاوه بر تاريخ، گاه به جغرافياى شهرها پرداخته و علاوه بر اين دو موضوع در بخش‏هاى مختلف كتاب اهميت ويژه‏اى به حكايات و افسانه‏ هاى تاريخى و محلى در آن عصر داده و معلوم مى ‏شود مؤلف به جمع آورى داستانهاى عاميانه و افسانه‏ هايى كه مربوط به اشخاص و مكانها و آثار تاريخى بوده، علاقه داشته است و گويا به همين جهت نام كتاب را مجمل التواريخ و القصص نهاده است. اين كتاب بنا به تصريح مكرر مؤلف، در سال 520 هجرى و در عهد المسترشد عباسى و مصادف با سلطنت سلطان سنجر، سلطان محمود ملكشاه و بهراه غزنوى نوشته شده است اما شخص ديگرى در برخى از قسمت‏هاى كتاب وقايع تاريخى تا سال 600 را ادامه داده و به كتاب ملحق كرده است مثلا در جدول نام خلفاى عباسى، خلفاى پس از مسترشد را نيز ذكر كرده است.

منابع كتاب‏

مؤلف در ديباچه به برخى از مآخذ خود اشاره كرده و در اثناء كتاب نيز برخى از منابع خود را نام برده است. از مطالعه كتاب روشن مى‏شود كه وى از منابع معتبرى استفاده كرده كه گر چه برخى از آنها مانند تاريخ يعقوبى و طبرى و تاريخ حمزه اصفهانى اكنون باقى است ولى بسيارى از مصادر او امروزه موجود نيست مانند: تاريخ اصفهان حمزه اصفهانى، اخبار نريمان و سام و كيقباد و افراسياب از ابو المؤيد بلخى، همدان نامه عبد الرحمن بن عيسى كاتب همدانى، اخبار سهراسف از ابو المؤيد بلخى، پيروز نامه، سير و فتوح سلطان سنجر. وجود اين كتب از دست رفته نزد مؤلف اهميت كتاب مجمل التواريخ را بيشتر مى‏كند اما منابع ديگر وى عبارتند از: شاهنامه فردوسى، المعارف، گرساسف نامه، سير المعجم يا سير الملوك ابن مقفع، عجائب الدنيا، عجائب العلوم، فرامرز نامه، مجموعه ابو سعيد آبى، دلائل القبله، سكندر نامه و...

اهميت كتاب‏

قطع نظر از اهميت مآخذى كه اين كتاب از آنها استفاده كرده و اكنون اغلب آنها از ميان رفته‏اند و قطع نظر از موضوع تاريخى آن، وجود و بقاء نثرى فارسى از حدود 520 هجرى تا كنون، آن هم با اين حجم حدود هفتصد صفحه‏اى با توجه به اينكه كتب فارسى يادگار قرون چهارم تا ششم در نهايت ندرت است يكى ديگر از موجبات اهميت اين كتاب است بخصوص كه نسخه اصلى آن منحصر به فرد است. مزيت ديگر آن، آوردن لغات و عبارات قديم پهلوى است كه جز در برخى كتب ادبى و تواريخ عربى در جاى ديگر بخصوص كتب فارسى بدانها اشاره نرفته است.

عناوين كتاب‏

مجمل التواريخ و القصص مشتمل بر 25 باب است. هشت باب اول آن بسيار مختصر و مقدمه مانند است و موضوع آن جدولهاى تاريخى ملوك و خلفاست. باب نهم و دهم در تاريخ ايران قبل از اسلام، باب يازده تا هجده تاريخ تركان و هندوان و روم و بنى اسرائيل و عرب و تاريخ انبياء، باب 19 كه طولانى‏ترين ابواب كتاب است مربوط به رويدادهاى بعد از اسلام تا 520 كه تاريخ تدوين كتاب است؛باب بيستم درباره سلاطين اسلامى معاصر خلفا، باب 21 درباره القاب پادشاهان، باب 22 درباره مقابر انبياء و ائمه و خلفا و درباره اهل البيت. باب 23 و 24 در جغرافيا. باب بيست و پنجم كتاب كه به گفته مؤلف، از موضوعات متفرقه سخن مى‏گويد در نسخه اصلى نبوده و چاپ نشده است. چنانكه گذشت مؤلف فصلى از باب بيست و دوم كتاب را به اهل بيت اختصاص داده ابتدا از حضرت زهرا سلام الله عليها و سپس شرح زندگى دوازده امام سخن گفته است. البته اين به معناى تشيع وى نيست چون خود مى‏گويد: اين جماعت آنند كه اهل شيعت و علويان، ايشان را سيد عشيرت و امام اهل بيت پيغامبر عليه السلام شمرند.

از آنجا كه مؤلف، كتاب را از منابع مختلف و متفرقى پديد آورده، نتوانسته آن را يكنواخت و يكدست سازد. مثلا درباره پادشاهان عجم در باب سوم مطالبى گفته و در باب هشتم شرحى از آنان آورده و در باب نهم شرحى ديگر داده و در بابهاى 10 و 11 و 22 به مناسبتى ديگر برخى از آن مطالب را تكرار كرده است. مؤلف اين روش را از حمزه اصفهانى تقليد كرده چون تاريخ وى نيز به همين سبك است.

انشاى كتاب‏

مجمل التواريخ و القصص در زمانى تدوين شده كه هنوز سبك انشاى ساده درى دست نخورده و با تكلفات فنى زبان عرب آميخته نشده بود. از سادگى و ايجاز برخوردار و از مترادفات و موازنه و سجع و تركيبات عربى بركنار است. جمله‏هاى معترضه و حشوهايى كه متن را نازيبا مى‏كند در كتاب فراوان است. اعراب كنيه‏ها و ماههاى عربى رعايت نشده و الف و لام‏هاى زايد حذف نشده است. جملاتى كه به سبب بدى ترجمه از قاعده و سياق فارسى بيرون رفته و به عربى هم شباهتى ندارد بسيار است. بعضى جمله‏ها بر خلاف دستور زبان فارسى به فعل تمام نمى‏شود و گاه عبارات به گونه‏اى مختصر بيان شده كه به معنا ضرر مى‏رساند. مؤلف در ترجمه مطالب اشتباهاتى نيز دارد. در رسم الخط كتاب، حروفى كه سه نقطه دارند با يك نقطه آمده (و البته در متن چاپى تصحيح شده است) و مواردى مانند «كه» به رسم قديم «كى» نوشته شده است. مرحوم ملك الشعراى بهار در صفحاتى از مقدمه كتاب موارد زيادى از آنچه مربوط به سبك انشاء كتاب است و همچنين چگونگى استعمال لغات و رسم الخط آن به تفصيل سخن گفته كه نمونه‏هايى از آن در زير مى‏آيد: باء تاكيد بر سر افعالى مانند بنرود و بنماند، اگر به معنى يا، اوميد به جاى اميد، يا به معنى به، بودن به معنى گرديدن، پادشاهى به معنى مملكت، بيران ويران، زن پدر و زن خواهر به معنى پدر زن و خواهر زن، سفرد سپرد، على الحال على اى حال و موارد ديگرى كه به مقدمه بايد رجوع شود.

نسخه اصلى‏

نسخه اصلى اين كتاب كه ظاهرا منحصر به فرد است در كتابخانه ملى پاريس بوده و چاپ فعلى از روى عكس آن نسخه انجام گرفته است. كاتب آن را در سال 813 نوشته و با آنكه خط خوبى داشته گاه اغلاطى را هم بر جاى گذاشته كه نشانگر كم اطلاعى وى مى‏باشد. متأسفانه بعدها اين نسخه به دست شخصى بى توجه و كم سواد كه گويا ايرانى هم نمى‏دانسته افتاده است و ضمن مطالعه كتاب تصحيحاتى از لحاظ نقطه و اعراب گذارى انجام داده كه غالبا غلط و مشكل ساز و گاه مضحك است و پيداست كه معنى عبارات براى او روشن نبوده است. اين ملحقات در نسخه اصلى متمايز است ولى در نسخه عكس روشن نيست. مرحوم قزوينى اين نسخه را چاپ كرده و مقدمه‏اى بر آن زده است. سپس مرحوم بهار آن را با حروف چينى در سال 1318 به اهتمام كلاله خاور چاپ كرده است.

درباره مؤلف :

ابن شادى‏

ابن شادى مؤلف «گمنام» كتاب بسيار ارزشمند و گرانمايه «مجمل التواريخ و القصص» (-ويراسته ملك الشعراء بهار، تهران، 1318 ش) ، است.

دلايل زير مى‏تواند اثبات نمايد مؤلف كتاب ابن شادى است:

1-خود مؤلف «مجمل التواريخ و القصص» (ح 520 ه. ق) ، چنين به بومگاه زندگى خود اشاره نموده است: «و بدين حدود ما اندر (-دون ولاش نزديك «ولاشگرد»اسد آباد و كنگاور) صورت او (-بلاش بن فيروز ساسانى) بر سنگى نگاشته است، و پيرامون آن مانند حرف، نقش، كه آن را ندانند خوانند، و بر تلّى كوچك نهادست، و از آن جنس سنگ كبود بدان نزديك نيست، و اكنون آن تلّ و پيرامونش دهى است كه بدان صورت باز خوانند: «دون ولاش» و هم بدين حدود ولاشجرد شكارگاه وى بودست... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 72).

2- «و مرا (-مؤلف را) اين انديشه (-تأليف كتاب) از آن روى برخاست كه سخن پادشاهان عجم و نسق و سير ايشان همى رفت. مهترى از جمله مشاهير و بزرگان حاضر بود به «اسد آباد» ، از من هر چيزى مى‏پرسيد، به حكم آن كه شناخته بود، و هوس من در كتاب خواندن و مشافهه ديد، آنچه بر خاطر بود گفته شد... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 8).

3-شادروان علاّمه قزوينى، درباره زادگاه و بومگاه مؤلف كتاب، چنين تتبّع فرموده است: «چيزى كه محقّق است اين است كه مؤلّف از اهل عراق عجم و به ظنّ قوى از اهالى همدان يا اسد آباد و آن حدود بوده است». (مجمل التواريخ و القصص، ص «له»مقدمه).

4-هم چنين، همو گويد: «از اين قرائن جزئيه منضّما با اين كه همه جا در تضاعيف كتاب و مخصوصا در صفحات 81، 83، 397، 403، 520، 522، شرح مفصّل مبسوطى با تمام جزئيات و خصوصيّات از وقايع تاريخى راجع به همدان، اسد آباد، كنگاور، دينور، و از افسانه‏ها و قصص و جغرافيا و وصف آثار و ابنيه نقاط مذكوره بدست مى‏دهد، براى خواننده تقريبا قطع حاصل مى‏شود كه مؤلف اين كتاب بدون شك از اهالى «همدان» يا نواحى و مضافات آن بوده است، و قطعا به همين مناسبت است كه در خصوص وقايع تاريخى همان نواحى در زمان ديالمه و دشمنزياريان و امراء اكراد از سلسله «بدر بن حسنويه» و پسرش هليل ( هلال) و غيرهم از اواخر قرن چهارم ببعد اطلاعاتى بكر و تازه در اين كتاب مندرج است كه در كمتر كتابى ديگر-گويا-مى‏توان بدست آورد». (مجمل التواريخ و القصص، ص «لو» مقدمه).

5-اين اميران «كرد» كه بدان اشاره رفت، از تيره كردان برزيكانى (يا «برزينى» ) بوده‏اند، كه مانند تيره مروانى (-نياكان ايوبيان-خاندان صلاح الدين ايوبى معروف) ، در سده چهارم ه. ق. نيرويى يافته، حسنويه بن حسين برزكانى (348-369 ه. ) رئيس آن تيره، بخش مهمى از كردستان ايران-شامل دينور، نهاوند، شاپور خواست، يزدگرد و اسد آباد همدان را رفته رفته تصرف كرد (ح-348 ه. ق. ) و قلعه «سرماج» را نزديك بيستون بر فراز كوهى بنهاد و تختگاه خود ساخت. تنّفذ و اقتدار اين خاندان كرد (حسنويه برزكانى) تا حدود آذربايجان رسيد، و پنجاه سال حكمرانى آنان پاييد. اميران ديلمى به ويژه ركن الدوله بويى (328-366 ه. ق) با ايشان مدارا كردند، و حتى مساعدت هم نمودند. ( «الكامل» ابن اثير/ «طبقات سلاطين» لين پول-اقبال/ «معجم الانساب»زامباور).

6-تيره ديگر از كردان ناحيت كرمانشاه، «گوران» نام داشته‏اند (-و اكنون هم دارند) كه شيعى‏گرا و حتى شاخه‏هايى از آنان غالى (يا «على اللهى» ) بوده‏اند. برخى واژه گوران را وجه ديگرى از «گبران» ( مجوسان/زردشتيان/ايزديان «يزيديان» ؟ ) دانسته‏اند. در منابع كهن، و در رويدادهاى پايان سده 4 ه. ق-چنان كه بيايد-نام ايشان رفته است. اما بدبختانه هيچ ذكرى از اميران گورانى و يا قلمرو نهايى نفوذ و گسترده فرمانروايى احتمالى آنان به ميان نيامده است.

7-يكى از نام‏هاى رايج ميان كردان همانا «شادى» بوده است. اين اسم متداول كردى اصلا واژه و نامى است «مادى» ( قوم باستانى بسيار معروف «ماد» در غرب ايرانزمين)كه نخستين بار به سال 660/659 ق. م (سده هفتم قبل از ميلاد مسيح) طىّ گزارش لشكركشى آشوريان به «جبال» زاگروس و تازش به سرزمين «ماننا» ها ياد گرديده، بدين كه ضمن تسخير قلاع آنجا از كشته شدن «رادياى شادى كوهستانى» (-يعنى: «راديا» از تيره «شادى» سرزمين جبال) رئيس استحكامات منطقه «خومورتى» سخن به ميان آمده است. تاريخ ماد (دياكونوف) ، ص 349/701

پس از آن، اميل بنونيست در كتاب «عناوين و اسامى خاص در ايران باستان» ، نام فارسى باستان «شادى» را (itays/itaS) در الواح عيلامى تخت جمشيد، از جمله در صورت تركيبى «شاتى كيتين» فرا نموده است‏93. p. neicna neinarI ne serporp smon te sertiT. آنگاه، در باب اصطلاحات خاصّ نامگذارى فارسى، بخشى ويژه نام (وندى) «شياتى» پرداخته، و نمونه‏هاى چندى از مركّبات معمول آن در عهد داريوش هخامنشى (مانند «اپى-شياتى، ارته-شياتى، و يسپه-شياتى» ، و جز اينها) نشان داده است. همو ياد كند كه اين نام در تورات (-عهد عتيق) به صورت تركيبى «هتر-شته» ( ترشاتا) در كتاب عزرا (باب 2، آيه 63) و كتاب نحميا (باب 7، آيه 65) آمده است، كه تلفّظ عيلامى آن «هاتر-شاته» همانا از صورت فارسى كهن «آتر-شاته» (-آذر شاد) باشد. وجه اوستايى آن «شيا» است، ليكن وجوه «شياتى/شاتى/شياته/شائودا ( خورسند) در عهد هخامنشى همانا در مغرب ايرانزمين و در ميان مردمان آن سرزمين متداول بوده، وجه اوستايى مزبور به گونه قيد، اتفاقى است. در هر حال، اين اسم و تداول وجوه آن اختصاص به دين هخامنشى دارد. 121-119. pp,dibi

بارى، نظريه غالب در اين كه كردان جبال ايران بقاياى قبايل ماد و پارس عهد باستان باشند، ظاهرا مؤسّس بر امر واقع تاريخى و مبتنى بر حقيقتى است. به هر حال، وجه نسبت يا اسم منسوب به «شادى» (با ادات نسبت پهلوى «گان» ) همانا شاديگان يا حسب تلفّظ كردى شادنگان و صورت معرّب آن «شاذنجان» بوده است. مسعودى (م 346 ق) در بيان اجناس و انواع كردان، از جمله «شاذنجان» و «لران» را در جزو طوايف بلاد جبال ايران ياد كرده‏مروج الذهب، طبع شارل پلا، ج 2، ص 251/التنبيه و الاشراف، طبع ليدن، ص 88-89 ، كه شاذنجان حسب تلفّظ كردى، چنان كه ياد شد، همان شاديگان باشد، يعنى طايفه منسوب به اسم «شادى» كه از اعلام كهن ايرانى، مادى و كردى است. نياى خاندان‏هاى كرد فرمانرواى مروانى، يعنى-از جمله-نياى پادشاهان ايوبى-پدر بزرگ سلطان صلاح الدين ايوبى معروف (-يوسف بن ايوب، زاده 532، حكمرانى 564-589 ه. ق) همانا «شادى بن مروان» نام داشته، كه از كردان روّادى بوده، و از شهرك «دوين» آذربايجان برخاسته است. وفيات الاعيان، ج 1، ص 232-237/ج 6، ص 139 ببعد، و جز اينها/. 270. P,hcubnemaN sehcsinarI: itsuJ. Fابن نباته شاعر (سده 8 ق) در مرثيه امير ابو الفداء عماد الدين اسماعيل بن على ايوبى (م 732 ق) -صاحب كتابهاى تاريخ و جغرافيا (-تقويم البلدان-و-المختصر فى اخبار البشر) كه از همان خاندان كردى ايوبى بوده، منجمله با وصف «ابن شادى» از وى ياد كرده است:

(س‏ما للنّدى لا يبلى صوت داعيه‏جاظنّ انّ ابن شادى قام ناعيه‏س) الخ

«شادى» به معناى فرح و فرحان، از نام‏هاى پارسى و ايرانى، همچون «شادان برزين» (راوى شاهنامه فردوسى) و «فضل بن شادان» (دانشمند شيعى سده 3، م 260ق) و جز اينها، هم برابر «فرح» عربى در اصطلاح اخترگويان، اما به ويژه نام گويشى كردى از شاخه «كرمانج» بوده و هست. علاوه از اينها، شواهد ديگرى در تسميه اشخاص به «شادى» وجود دارد، از جمله در اسم ابو المعالى الحسن بن محمد شادى (ن 2 س 5 ق) كه تفسير مقاتل بن سليمان را روايت كرده، ابو نصر عبد الرحمان بن شادى (ظ: سده 4) راوى حديث، شادى بن عبد اللّه قزوينى (ح 520 ق) و شادى ارمنى كه از ابو منصور مقوّمى (سده 5) در قزوين حديث شنيده است. التدوين (رافعى) ، ج 1، ص 307/ج 2، ص 309/ج 3، ص 68 و 85.

8-ابو عيسى شادى بن محمد (نيمه 2 سده 4 ق) از سوى ناصر الدين ابو النجم بدر بن حسنويه كردى برزكانى (369-405 ه. ق) -فرمانرواى كردستان، بر شهرك «اسد آباد» همدان حكمرانى داشت، و از بدر حسنويه فرمانبردارى مى‏كرد. امير عضد الدوله ديلمى (356-372 ه. ق) در سال 369 كردان برزكانى حسنويه را گوشمالى و سركوبى نمود، و از دست اندازى و پيشروى ايشان ممانعت كرد. در سال 381 كه صاحب بن عبّاد طالقانى وزير نامدار بوييان به «كرج» ابو دلف (-اراك كنونى) آمد، ابو النجم بدر بن حسنويه، همين ابو عيسى شادى حكمران اسد آباد را، ظاهرا از براى عرض طاعت به نزد وى فرستاد، و خود نيز در پى او بدانجا رفت و «عهد تازه كردند». در همين سال فخر الدوله ديلمى (373-387 ق) -صاحب «رى» در همدان، به توسّط همان ابو عيسى شادى اسد آبادى دختر بدر بن حسنويه برزكانى را براى پسرش مجد الدوله ابو طالب رستم ديلمى (387-420 ق) خواستگارى كرد. آنگاه، در رويدادهاى ستيزش ميان شمس الدوله ديلمى (378-412 ق) فرمانرواى همدان با برادرش مجد الدوله ديلمى (387-420 ق) فرمانرواى «رى» سال 397، چون ناصر الدين ابو النجم بدر بن حسنويه به يارى شمس الدوله ديلمى همدانى فرا خوانده شد، وى همان ابو عيسى شادى را با سپاهى گران به سوى رى گسيل نمود.

گويا هم در اين سال (397) يا سال 400 بود، هنگامى كه خود بدر حسنويه از كردستان به يارى شمس الدوله ديلمى به سوى رى مى‏رفت، خبر يافت كه پسرش هلال/ هليل بن بدر برزكانى سر به شورش برداشته، ناچار بدر از راه بازگشت و در جنگى كه با پسر خود-هلال-در دينور كرد گرفتار شد، اما به نيرنگ از دست فرزند رهايى يافت، و از دستگاه خلافت و اميران بويه‏اى (-شمس الدوله و بهاء الدوله) و از همان ابو عيسى شادى بن محمد اسد آبادى نيز يارى خواست. لشكريانى به يارى او گرد آمدند، و از جمله ابو عيسى شادى همراه با سپاهيان گورانى، در نزديك نهاوند كرازارى با لشكريان هلال بن بدر در گرفت، و شكست بر سپاهيان بدر افتاد، ابو عيسى شادى گريخت، اما به خيانت يكى از همراهان گرفتار كردان برزكانى گرديد، و به دستور هلال بن بدر كشته شد (ربيع 1 سال 401 ه. ق). پس پيكر او را به اسد آباد آوردند و در گورگاه پدرانش به خاك سپردند. سرانجام، آن پدر و پسر حسنويى- «بدر» و «هلال» ، خود نيز در سال 405 كشته آمدند-پدر بدست كردان گورانى و پسر در جنگ با شمس الدوله همدانى‏مجمل التواريخ و القصص، ص 396-400/الكامل، ج 9، ص 70-74

9-ابو عيسى شادى بن محمد اسد آبادى فرمانرواى «اسد آباد» همدان كه پدرانش نيز بر آنجا سالارى و سرورى داشته‏اند، همان اميرى است كه نخستين علاء الدوله علوى همدانى-رئيس همدان، يعنى-امير سيّد مرتضى ابو هاشم زيد بن امير ابو الفضل حسين حسنى، مشهورترين و مقتدرترين و ثروتمندترين رئيس همدان در سده پنجم، دخترزاده او بود. بدين سان كه الشريف الرضا امير ابو الفضل حسين بن على علوى حسنى همدانى رئيس همدان (ن 1 س 5 ق) كه مادرش سپهر آزرميه دختر صاحب بن عباد طالقانى وزير بوييان مى‏بود، دختر ابو عيسى شادى را به زنى گرفت، و از او علاء الدوله ابو هاشم علوى رئيس (ح 420-502 ق) بزاد.رش: فرمانروايان گمنام، ج 11، ص 146-148 و 182-183. /مجمل التواريخ ص 459

از فقرات پيشگفته، چنين برمى‏آيد كه خود ابوعيسى شادى بن محمد اسد آبادى، از همان تيره يا طايفه معروف كردان گورانى بوده است. از آنجا كه رئيس علوى همدان با او پيوند خانوادگى يافته و دخترش را براى پسرش به زنى گرفته، علاوه بر درجه اعتبار و احترام او در ميان اميران زمان، گويا گرايش شيعى هم مى‏داشته، چنان كه امروزه نيز تيره‏هاى كردان گورانى منطقه غرب ايران غالبا شيعى‏گرا و حتى بعضا «غالى» و على اللهى (-اهل حق) باشند.

10-شادروان ملك الشعراء بهار ويراستار كتاب «مجمل التواريخ و القصص» نيز، بدين نتيجه رسيده است كه مؤلف اين كتاب از اسد آباد همدان بوده، و گويا در دستگاه سلجوقيان عراق عجم، در اصفهان پيشه دبيرى و ديوانى داشته است (همان، ص «د» مقدمه). آنچه درباره اين تاريخنگار از تضاعيف كتاب وى برمى‏آيد، آن كه نام نياى او «مهلب بن محمد بن شادى» بوده است، گويد: «و چنان خوانده‏ام در كتابى به خط جدّم مهلب بن محمّد بن شادى كه... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 344). شادروان بهار در هامش آن گويد: «براى شناسايى مؤلف كتاب اين هم يك سندى است» (همانجا). از اين سند با استدراك در مورد «ابو عيسى شادى بن محمد» اسد آبادى كه ياد شد، اين فرايافت‏ها نتيجه مى‏شود:

1-مؤلف «مجمل التواريخ» كه خود از مردم اسد آباد همدان بوده، و نياى سوم او «شادى» نام داشته، ظاهرا، تبار وى به همان كردان اسد آبادى مى‏رسيده است.

2-با اطلاعات منحصر به فردى كه خود درباره ابو عيسى شادى بن محمد بدست داده كه نوعى همدردى، هوادارى و بزرگداشت نسبت بدو از آنها استنباط مى‏شود، ظاهرا، خود از همان خاندان «ابو عيسى شادى» بوده است.

3-بر اين پايه، آيا مى‏توان گمان برد كه خود ابو عيسى شادى نياى سوم مؤلف «مجمل التواريخ» بوده است؟ با فرض درستى اين گمانه و واقعى بودن آن، از مجموع قرائن ناگفته و مراتب پيشگفته، زنجيره تبارى او را چنين مى‏توان فرا نمود: «فلان بن فلان بن مهلّب بن محمد بن ابى عيسى شادى بن محمد» كردى اسد آبادى كاتب همدانى (نيمه يكم سده ششم ه. ق). اين زنجيره تبارى از لحاظ فواصل زمانى و سالزيست نسل‏هاى حلقات آن، اشكالى در بر ندارد و مقرون به صواب است.

11-گوييم اگر فرض اخير، احتمال صحّت نيابد، يعنى نياى سوم او اصلا «ابو عيسى شادى» نبوده، و چنين امرى ابدا واقعى هم نباشد، باز در اين صورت هرگز در اساس پيشگزارده ما تغييرى پديد نمى‏آيد، و تفاوتى به حال و نام او-چنان كه نموده‏ايم- نمى‏كند. حقيقت آن كه مؤلّف «مجمل التواريخ و القصص» نزديك به هفتاد سال است كه بى خود و بى‏سبب و به ناروا «گمنام» قلمداد شده و بر قلم آمده است (حتّى بيش از همه بر قلم راقم اين سطور تاكنون). زيرا، در واقع امر، و در قياس با ديگر ناموران تاريخ و ادب، همانا اسم اشهر او «ابن شادى» تواند بود، و اگر روزى نام خود و پدرش هم بدست آيد، باز «ابن شادى» خواهد بود. يقين دارم كه نكته سنجان تاريخدان و محققان ژرف‏نگر، بر اين بازيافت راقم اين سطور ايراد و اشكال نتوانند گرفت، و چنانچه انصاف نيز داشته باشند و بدهند آن را خواهند پذيرفت، و بسا كه اين نام را پس از اين بر قلم خواهند آورد، چنان كه من نيز خواهم آورد.

مع هذا، براى آن كه يك چنين پيشگزارده يا نگره‏اى، بى پشتوانه استدلالى بيان نشده باشد، مقدّمات قياسى موضوع را بدين شرح باز مى‏گوييم: يكى از وجوه «اسم اشهر» در اعلام اسلامى، اضافه بنوّت «ابن» است به نام پدر يا جدّ-اعمّ از نياى يكم يا دوم يا سوم و يا بيشتر، مانند: «ابن سينا» ، كه در واقع، «سينا» نام نياى سوم ابو على حسين بن عبد اللّه بن حسن بن على بن سينا» خورميثنى بخارايى (طبقات الاطباء، ج 2، ص 2)بوده است، كه اسم اشهر وى در تداول زمانه خود و طى هزار سال «ابو على سينا» يا «ابن سينا» بوده، و اينك نيز هست. نام مؤلّف «تاريخ طبرستان» هم بهاء الدين محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب است، كه با اضافه «ابن» به نام نياى او (-اسفنديار) در تداول تاريخدانان به نام «ابن اسفنديار» معروف مى‏باشد. همچنين‏اند «ابن خلكان» و «ابن خلدون» ، و جز اينان. از اين نمونه‏ها، صدها هست، تباردانان و كتابشناسان و پژوهندگان را همين بس است و خود دانا و آگاهند. اينك كه ما نام نياى بزرگ مؤلّف كتاب «مجمل التواريخ و القصص» را با آن اوصاف و آگاهى در خصوص تبار خاندانى وى مى‏دانيم، چرا به قياس اقترانى حملى و معمول، او را به نام جدّش، «ابن شادى» نناميم و گمنام بدانيم؟ به ويژه آن كه، با عالم خارج و امور واقع هم، هيچ منافاتى پيدا نمى‏كند.

12-ابن شادى اسدآبادى همدانى، علاوه از كتاب «مجمل التواريخ و القصص» ، كتابى ديگر نوشته بوده است به نام «اخبار برامكه» يا «تاريخ برامكه» ، چنان كه خود گويد: «و اخبار برامكه بسيار است از عهد برمك تا آخر دولت، و من آن را كتابى مفرد ساخته‏ام، و ترتيبى نهاده... » (مجمل التواريخ و القصص، ص 343).

تا زمان چاپ كتاب «مجمل التواريخ» (سال 1318 ش) ، تنها يك دستنوشته آن (-كتابخانه ملى پاريس، ش 62 فارسى) -مورّخ 28 ج 2/ 813 ه. ق شناخته مى‏بود، كه شادروان قزوينى عكسى از آن تهيه كرد و به ايران فرستاد، و شادروان بهار همان را ويراست و چاپ كرد. پس از آن، دو دستنوشته ديگر از اين كتاب، يكى: نسخه «چستر بيتى» (ش 322) -مورخ 16 ج 2/823-فيلم شماره «3431» كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، دوم نسخه كتابخانه «فؤاد كوپرولو» (تركيه) - نستعليق «محمد بن طايكوى» -مورخ 4 شوال 751-فيلم شماره «951» (عكسى 3010) كتابخانه مركزى دانشگاه تهران شناخته آمده است.فهرست ميكرو فيلم‏ها، ج 1، ص 185/ج 2، ص 141.

بسا كه بررسى و غوررسى در اين دو نسخه اخير، اطلاعاتى بيشتر در باب مؤلف كتاب (-ابن شادى) و ديگر مواد و مطالب تاريخى و جز اينها بدست دهد ابن شادى، نه تنها به عنوان نويسنده يك تاريخنامه همگانه، كه به مثابه مورخ همدان نيز بايسته ذكر است. در باب اهميّت عامّ كتاب «مجمل التواريخ و القصص» و ارزشمندى و ارزيابى آن، شادروانان قزوينى و بهار در مقدمات كتاب، و جز اينان در برخى از نوشتارها و گفتارهاى تاريخى-ادبى، سخن گفته‏اند. اما در باب اهميت خاص كتاب، يعنى از ديدگاه تاريخ همدان، چنانچه بخواهيم به اشاره و اجمال هم سخن بگوييم، داستان بسى فراتر از حيطه مختار اين گفتار مى‏رود. تنها ياد آوريم كه يكى از مراجع مهم «ابن شادى» در اين خصوص، همانا «كتاب همدان» گمشده ابو على كاتب همدانى بوده است.

پيوست‏

1-از جمله شواهد در خصوص اضافه بنوّت «ابن» به نام جدّ، مى‏توان همان بيت منقول از ابن نباته شاعر در مرثيه امير ابو الفداء ايّوبى را خاطر نشان كرد، كه بنا بر اسم جدّ چندم وى (-شادى) او را نيز به وصف اشهر «ابن شادى» موسوم نموده است.

2-يك «ابن شادى» همدانى ديگر در مطاوى كتاب خطيب بغدادى يافتم كه محدث بوده است، گويد كه ابو الحسن محمّد بن احمد بن ابراهيم بن شاذى همدانى به سال 409 ه. ق. حجّ گزارده، و در بغداد منجمله از ابو العباس فضل بن عباس كندى-در همدان، و از ابو نصر/ابو على منصور بن عبد اللّه خالدى ذهلى هروى صوفى-در همدان، براى خطيب بغدادى (م 463 ق) حديث كرده است‏تاريخ بغداد، ج 1، ص 274/ج 2، ص 60/ج 13، ص 84..

3-نبايد گذشت كه نسخه كتاب «مجمل التواريخ و القصص» را نخست بار كاترمر در نشريه ادوارى معروف «ژورنال آزياتيك» (پاريس، دوره سوم، 1839 م، ص 246-285) شناسانده است.

شرح حال ابن شادى مؤلف مجمل التواريخ و القصص از تاريخنگاران ايران بنياد موقوفات افشار تهران 1373 «از پرويز اذكائى صفحه 229»

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

مربوط به تاریخ عمومی
يكشنبه ، 8 خرداد 1390 ، 07:51

کتابشناسی کتاب تاریخ سیستان

«تاريخ سيستان» عنوانى كه مصحح گرانقدر كتاب مرحوم ملك الشعراء بهار براى آن برگزيده است در صورتيكه همانگونه كه خود يادآور شده در متن كتاب نامى از عنوان آن برده نشده است. تنها نسخه خطى كه از اين كتاب بدست آمده متعلق است به قبل از سال 864 هجرى قمرى كه آن خود از روى نسخه قديمترى نوشته شده است. شرح وقايع كتاب «تاريخ سيستان» تا سال 725 هجرى خاتمه مى‏يابد و متاسفانه مؤلف يا مؤلفان آن ناشناخته‏اند تنها از شواهد امر اينطور پيداست كه اين تاريخ را دو يا سه نفر به نوبت نوشته‏اند. مصحح كتاب با استفاده از كتاب «احياء الملوك» تأليف شاه حسين بن ملك غياث الدين محمد كه در اوايل قرن يازدهم هجرى (سال 1028) تأليف گرديده و شواهد ديگر نتيجه گيرى مى‏كند كه مؤلف «تاريخ سيستان» مولانا شمس الدين محمد موالى بوده كه وقايع را تا زمان تاج الدين ابوالفضل به سال 444 يا 488 به رشته تحرير درآورده است كه اين زمان مصادف است با اوايل عهد تسلط سلاجقه و شخص ديگرى بنام محمود بن يوسف اصفهانى بار ديگر آن تاريخ را از 465 تا سال 725 هجرى بطريق اختصار بيان كرده است.تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعراء بهار، انتشارات پديده «خاور» ، چاپ دوم، آبان ماه 1366، مقدم-و

در تدوين كتاب از مآخذ قديمى و حتى مآخذ پهلوى استفاده شده است. مثلا در موارد جغرافيائى از كتاب «عجائب البلدان» يا «عجائب البر و البحر» تأليف ابو المؤيد بلخى (اوايل قرن چهارم هجرى) استفاده شده است. در مورد شيوه تحرير كتاب مى‏توان گفت كه طرز و شيوه تحرير آن به سبك كتب قديمى فارسى نظير «تاريخ بلعمى» ، «تاريخ بيهقى» و «تاريخ گرديزى» شباهت دارد و حتى تركيبات و لغات و اصطلاحاتى كه در آن بكار رفته است، قدمت آن را به پيش از اين كتب مى‏رساند. مؤلف يا مؤلفان كتاب در شيوه نگارش سادگى و ايجاز را بكار برده‏اند و از استعمال مترادفات دورى گزيده‏اند. جملات كوتاه آورده شده و كلمات عربى نيز در آن بسيار كم بكار گرفته شده است. جز اسامى خاص يا تواريخ يا اشعار و يا كلماتى كه در زبان مردم آن دوره داخل بوده، بيشتر كلمات به زبان فارسى است. بنابراين سعى نويسنده يا نويسندگان اين بوده تا چنان بنويسند كه عموم مردم بتوانند آن را بخوانند. به عقيده مصحح محترم، اصل كتاب به فارسى نوشته شده و برخى مطالب نيز از كتب عربى ترجمه شده است ولى مرحوم سعيد نفيسى عقيده داشت كه اصل كتاب به عربى بوده و در اوايل قرن پنجم هجرى آن را به فارسى ترجمه كرده‏اند و سپس در نيمه دوم قرن هفتم مؤلف ديگرى حوادث سيستان را به اختصار از اوايل قرن پنجم تا زمان خود بر آن افزوده است و آن را به نام ملك نصير الدين پادشاه سيستان و پسران او ركن الدين محمود و نصرة الدين در ميان سال‏هاى 675 تا 695 تكميل كرده است.نفيسى، سعيد، «تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى» ، انتشارات فروغى، 1363، ج 1، ص 7-156

از ويژگى‏هاى كتاب آنست كه نام شهرها و قصباتى را آورده است كه گويا در قرون بعدى در اثر تهاجم بيگانگان به كلى ويران شده و ديگر از نام آنها در كتب تاريخى و جغرافيائى دوره‏هاى بعد اثرى نيست. مؤلف كتاب همچنين در نوشتن وقايع تاريخى به اوضاع اجتماعى و اقتصادى نيز تا حدودى توجه داشته است چنانكه در باب ماليات و جمع و خرج سيستان و از وضعيت ملك نيمروز و استحكام و عظمت شهر زرنگ مطالب مفيدى ارائه داده است. از مزاياى ويژه تاريخى اين كتاب آنكه، همانگونه كه مؤلف ناشناس آن ذكر كرده است از كتاب «بند هشن» يا به روايت مؤلف «ابن دهشتى» كه تا آن زمان بر ساير مورخان ناشناخته بود و از كتب مهم دوران ساسانى است، استفاده كرده است.تاريخ سيستان، ص 17-16

همچنين «تاريخ سيستان» تنها كتابى است كه از زرتشتيان بنام مزديسنان ياد كرده است. مصحح كتاب با استفاده از كتب ديگر پهلوى سيستان را مركز عمده دين مزديسنى ميداند كه اين قضيه مؤيد مطالبى است كه در شاهنامه نيز آورده شده است و اين ناحيه جائى است كه اغلب ماجراهاى تاريخ اسطوره‏اى ايران در آن اتفاق افتاده است. البته علاقه به مليت ايران در منطقه سيستان در دوران خلفاء نيز وجود داشت. علاوه بر اين مى‏دانيم كه سيستان از نقاطى است كه در آيين زرتشت از آن با تقديس ياد مى‏كنند و معتقد هستند كه سوشيانس در پايان دنيا از آنجا ظهور مى‏كند.

به همين سبب روايات ملى ايران در آن سامان بيش از ساير نواحى محفوظ مانده بود كه برخى از آنها در «تاريخ سيستان» آمده است. از جمله اين داستان‏ها قصه‏اى از «كتاب گرشاسب» نوشته ابو المؤيد بلخى است كه از قديمترين قطعات منثوريست كه از قرن چهارم هجرى به جا مانده است و در اين كتاب آورده شده است.همان، ص 37-35

از نكات ديگر كتاب اين است كه شرح نخستين شاعر پارسى‏گويى را نقل كرده و ظاهرا اين شرح مفصلترين و قديميترين اشاره‏ايست كه راجع به آغاز شعر و ادب پارسى در كتب تاريخ آمده است. اين شعر را كه محمد بن وصيف در مدح يعقوب ليث صفارى پس از فتح هرات به سال 253 هجرى سروده، «پارسى» ناميده است و از شاعران پارسى گوى ديگرى مثل بسام كورد و محمد بن محلد يا مخلد نام مى‏برد.همان، ص 212-209. همچنين ن. ك به فراى، ريچارد. ن.  «عصر زرين فرهنگ ايران» ، ترجمه مسعود رجب‏نيا، انتشارات سروش، 1363. ص 191-190 اگر چه برخى در اين مورد با شك و ترديد نگريسته‏اند و به گفته‏هاى نظامى عروضى در «چهار مقاله» و عوفى در «لباب الالباب» در مورد حنظله بادغيسى استناد كرده‏اند ولى با كمى دقت در محتواى «تاريخ سيستان» كه تنها تاريخ محلى است و مؤلف تنها اخبار ولايت خود را در آن درج كرده، مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه هر دو شاعر فوق در يك دوره زمانى در مناطق خود شعر سروده‏اند و در همان ايام هنوز آوازه شهرتشان از مرزهاى ولايتشان فراتر نرفته بوده است. در هر حال «تاريخ سيستان» از نمونه‏هاى زيباى دوران آغازين نظم و نثر درى است و مى‏رساند كه اين زبان لهجه خاص و زبان ادبى مردم خراسان و ماوراء النهر و زابلستان بوده است.

قسمت اول كتاب در زمان طغرل بيك سلجوقى تأليف شده و مؤلف با استفاده از منابع معتبر اطلاعات ذيقيمتى از سرزمين سيستان و اخبار و حوادث آن سرزمين و نواحى مجاور بخصوص از قيام‏ها و نهضت‏هاى اجتماعى اين دوره در اختيار خواننده مى‏گذارد و اين اخبار و اطلاعات وراى روايات مورخين رسمى اين زمان است. از همين جنبه «تاريخ سيستان» از مهمترين منابع براى بررسى نهضت خوارج است كه در اين زمان بطور وسيع در سيستان حضور داشته و آن ناحيه را عرصه جدال‏ها و جنبش‏ها و قيام‏هاى خود قرار داده بودند. ظاهرا خود مؤلف نيز از خوارج و يا از هواداران آنها بوده است زيرا داستان حمزة بن آترك شارى سيستانى را به تفصيل بيان كرده و او را از قهرمانان دانسته است و بطور كامل شرح زندگى و نسب خانوادگى و اقدامات او را بازگو كرده است.

البته از بررسى متون تاريخى اين واقعيت مشخص مى‏شود كه در اين دوره گروه‏هاى قدرتمند ديگرى نيز در منطقه سيستان حضور داشتند مثل سپاهيان خليفه عباسى، عيّاران و مطوّعه ولى آنچه معلوم است هدف اكثر آنها حفظ وضع موجود بود در حاليكه خوارج دعوى استقلال داشتند و ادعا داشتند سياست عادلانه‏ترى نسبت به حكام جابر و ظالم اموى و عباسى در پيش گيرند. با اينكه به هر صورت غلبه خوارج در سيستان و بلاد مجاور موجب هرج و مرج و درگيرى‏هاى متعدد با حكمرانان و سپاهيان خليفه بود و عياران نيز از اين معركه به نفع خود استفاده مى‏كردند و مؤلف در پشتيبانى از خوارج مى‏گويد: «و بهر حال خوارج بيرون آمده بودند و مردم خاص و عام به ايشان پيوسته همى گشتند و سالاران ايشان صناديد و بزرگان عرب بودند از ياران مصطفا صلى الله عليه»همان، ص 109 به همين ترتيب در جاى جاى كتاب از خوارج و قيام ايشان صحبت مى‏شود كه اين مطالب براى بررسى نقش تاريخى آنان در سيستان بسيار مهم است. مثلا در زمان امارت حجاج بن يوسف از سرداران خوارج بنام‏هاى قطرى بن الفجاة و عبد الرحمن سمره نام مى‏برد و از آنها به نيكى ياد مى‏كند. از خارجى ديگرى كه شورش مى‏كند با نام همام بن عدى السدوسى سالار بزرگ خوارج ياد مى‏كند كه ظاهرا از مامورين دولتى كرمان بود كه عصيان نموده و از خوارج شد و به جنگ با عبد الرحمن محمد الاشعث مى‏پردازد. ابو خلدة الخارجى شورشى ديگرى بود كه در سال 96 هجرى در جنگ با مسمع مالك فرستاده حجاج گرفتار شد و باز خبر مى‏دهد كه خوارج در زمان هشام بن عبد الملك، بشر الحوارى را كه امير شرط بود، كشتند و «غلبه اندر سيستان خوارج گرفتند. »همان، ص 113 و 118 و 126

همانطور كه گفته شد مؤلف در باب حمزه و قيام وى با تفصيل بيشترى سخن گفته است. وى در مورد خصوصيات خوارج و نحوه عملكرد آنان مى‏نويسد كه بيشتر قسمت سيستان و درآمد آن در دست خوارج بود منتهى آنان «خود چيزى نستدندى اما كسى را نگذاشتى كه چيزى ستدى و دايم بغور و هند و سند تاختنها همى براندى و مردم سيستان را همى نيازردند مگر سپاهى اگر بر ايشان حرب كردى و بتاختن ايشان شدى بكشتندى» همان، ص 177-176

از ويژگى‏هاى ديگر «تاريخ سيستان» اين است كه از منابع مهم براى شناخت چگونگى و نحوه ورود دين مقدس اسلام به ايران و به ويژه منطقه سيستان مى‏باشد و نحوه گرايش مردم را به اين دين مبين نمايان مى‏سازد.

با ورود سپاهيان عرب به ايران مردم بتدريج در اثر آشنائى با مبانى دين آسمانى اسلام را پذيرفتند و منطقه سيستان نيز از اين راستا عقب نماند. متن كتاب گواهى مى‏دهد كه با وجود دلبستگى مؤلف آن به ايران و ميراث فرهنگى و باستانى آن، در اعتقاد به اسلام و حقانيت آن نيز عقيده راسخى دارد چنانچه متن مفصلى را در ابتداى كتاب به توصيف زندگى پيامبر اسلام (ص) مى‏پردازد و پس از ذكر مطالبى مى‏گويد: «و اين بدان ياد كرديم تا هر كسى كه اين كتاب بخواند بداند كه مردمان سيستان كه اين شهر به صلح دادند غرض بزرگى مصطفى را بود و دين اسلام را از پيش دانسته بودند و اندر كتاب‏ها و اخبار خوانده بيرون آمدن او را بحق.همان، ص 71

از مسائل مذهبى ديگرى كه در كتاب فوق قابل بررسى است بحث راجع به قدمت يا خلقت قرآن است.

مؤلف از آنجايى كه مانند مرجئه و اشاعره قائل به قدمت قرآن است عمل معتصم عباسى را كه احمد بن حنبل را وادار به اقرار در مورد مخلوق بودن قرآن كرده بود كفر مى‏داند و چنين عقيده‏اى در مورد واثق نيز دارد و چون متوكل به خلافت مى‏نشيند و معتقد به قديم بودن قرآن است درباره وى مى‏گويد: «متوكل سنت پيغمبر صلى الله عليه پيش گرفت و فرمان داد تا در خطبها ياد كردند كه هر كه خلق قرآن گويد كافر است‏همان، ص 192. در اين باب ن. ك به زرين‏كوب، عبد الحسين، «تاريخ مردم ايران از پايان ساسانيان تا پايان آل بويه» ، انتشارات امير كبير، 1367، ص 166-165 »

به عقيده اكثر مورخين خاندان پيامبر اكرم و اهل بيت ايشان از ابتدا همواره در داخل ايران هواخواه داشتند و مورد حمايت و اكرام و طرف توجه مردم اين سرزمين بودند چنانكه بسيارى از علويان در قرون اوليه اسلامى به ايران پناه جستند و مزارات آنها رد گوشه و كنار اين مملكت هنوز باقى است. در «تاريخ سيستان» نيز مى‏خوانيم كه پس از واقعه عاشورا مردم سيستان به اين عمل ظالمانه اعتراض كردند «پس چون اين خبر به سيستان آمد مردمان سيستان گفتند نه نيكو طريقتى برگرفت يزيد كه با فرزندان رسول عليه السلام چنين كرد. پاره شورش اندر گرفتند. » همان، ص 100 اين واقعه دليل ديگرى است بر علاقه مردم ايران به اهل بيت و حمايت از عدالت خواهى آنان بهر حال شدت اين شورش به حدى بالا گرفت كه عبّاد بن زياد امير و سردار عرب، سيستان را به مردم سپرد و خود با برداشتن موجودى بيت المال به بصره فرار كرد. در همين اوان مردم كابل نيز از فرمان اعراب سر بر تافتند و به جنگ با آنان برخاستند.

سرزمين سيستان از مناطق باستانى ايران است كه تا قبل از قرن دوم ميلادى و ورود «سك‏ها» در زمان اشكانيان به اين ناحيه، با نام زرنگ يا زرنج خوانده مى‏شد كه در كتيبه بيستون داريوش نيز به همين نام از آن ولايت سخن رفته است. بعد از زرنگ، «بست» مهمترين شهر سيستان بود كه تجارت با هند از اين ناحيه صورت مى‏گرفت. در هر نقطه‏يى از اين سرزمين خاطره‏يى از پهلوانان آن وجود داشت و اين ولايت زادبوم كيانيان بود. «تاريخ سيستان» با توصيفاتى كه دارد تصويرى كلى از اوضاع و زندگى مردم و اخلاق و آداب پهلوانى رايج در اين منطقه را به خوانندگان خود عرضه مى‏كند. مؤلف همچنين اعتدال و خوشى هوارا مؤثر در نحوه درك و فهم و هوش مردم قلمداد مى‏كند و اين خوشى آب و هوا موجب آن بود تا همه نوع ميوه و سبزى در آنجا ثمر دهد. به اين اعتبار نويسنده مى‏گويد كه ناحيه بى نياز است از ساير مناطق چون خود مى‏تواند ما يحتاج خود را تامين كند كه اين امر نقش مهمى در زندگى مردم و استقلال آنان داشت. مطالعه كتاب فوق براى بررسى علل تاريخى عقب افتادگى اين منطقه از كشورمان در حال حاضر بسيار مفيد است. كتاب، سيستان را منطقه پر نعمتى توصيف مى‏كند كه مردم در آن با آسايش زندگى مى‏كردند. «و بهيچ جاى مردم نباشد به نان و نمك و فراخ معيشت چون مردم سيستان و نعمت از هر لونى دارد و تا بودند آن ديدند كه بخوردند و بدادند و عادت كريم ايشان خود اين بود و اين بودست. » همان، ص 13 در دنباله مطلب به ذكر ويژگى‏هاى سيستان مى‏پردازد از جمله اينكه منطقه زرخيز بوده و از رود هيرمند طلا بدست مى‏آمده و در توصيف وضعيت خوب اقتصادى منطقه موارد بسيارى را ذكر مى‏كند. مؤلف اخبارى در مورد باريدن برف به حدى كه درختان خرما خشك شده و يا وقوع زلزله را نيز بازگو كرده است. در باب اهميت منطقه سيستان از نظر دستگاه خلافت عباسى اين روايت كتاب قابل توجه است كه زمانى هارون الرشيد قصد مى‏كند شخصى بنام ليث بن ترسل را كه به او خدمتى كرده بود، مقامى اعطاء كند از اين رو به وى مى‏گويد: «ترا به مصر همى فرستم اگر كاربر آن جمله كنى كه ايزد تعالى و تقدس فرموده است به سيستان ترا مسمّا كنم تا كارت بزرگ گردد. پس مردمان مجلس گفتند كه مصر بزرگوار شهرى بود تا امروز كه امير المؤمنين حديث سيستان ياد كرد. » همان، ص 153 اين روايت نشانه اهميت و برابرى ارزش و مقام سيستان است با مصر در نزد خلفاى عباسى.

 «تاريخ سيستان» همچنين يكى از منابع مهم براى بررسى تاريخ سلسله صفاريان محسوب مى‏شود زيرا مؤلف آنقدر مسائل تازه و عمده و مهم در باب اين خاندان آورده كه آن را از ساير كتب تاريخى كه اطلاعاتى راجع به اين دودمان ارائه مى‏دهند، متمايز ساخته است.

وى نسب يعقوب را به دودمان ساسانى مى‏رساند و براى وى لقب «ملك الدنيا صاحب القرآن» همان، ص 200 را آورده است.

وى به تفصيل از اقدامات وى و چگونگى بقدرت رسيدن صحبت مى‏كند. نكته جالب توجه اينكه بحث خوارج نيز در دوره يا يعقوب پيش از آن بيشترين تفصيل را دارد و پس از يعقوب پيش از آن بيشترين تفصيل را دارد و پس از يعقوب در زمان عمرو جانشينانش ديگر صحبت زيادى از خوارج مطرح نمى‏شود و ظاهرا اين فرقه با تشكيل دولت صفارى در جامعه مستحيل مى‏شوند.

مؤلف به علت عرق ملى و علاقه‏اى كه به دودمان صفارى دارد روايات زيادى در ذكر نيكى‏هاى يعقوب و عمرو بازگو كرده و گاه نيز به اشتباهات آنان به ديده اغماض نگريسته است. مثلا از تقوى و عدالت يعقوب نقل مى‏كند كه از مردم تنگدست ماليات نمى‏گرفته يا اينكه براى شنيدن شكايات مردم از بدرفتارى دولتيان در پاى كوشك خويش مى‏نشسته و يا از دقت نظر وى در انجام وظايف امير آب ياد مى‏كند.

در ذكر جوانمردى يعقوب مى‏گويد كه هرگز كمتر از هزار دينار عطا به كسى نمى‏داد. در ذكر اعمال خيرخواهانه عمرو به ساختن هزار رباط و پانصد مسجد آدينه و بسيارى پل و ميلهاى بيابان اشاره مى‏كند و موارد ديگرى نيز در باب آنها ياد مى‏كند كه منحصر بفرد است و در ساير كتب تاريخى نيامده است.

با مطالعه «تاريخ سيستان» به راحتى مى‏توان به علل زوال زودرس خاندان صفارى پى برد. اختلافات داخلى و ستيزه‏هاى خانگى و همچنين افراط در تن آسايى و تجمل پرستى و تعدى و تجاوز به حقوق مردم از اين جمله است. جانشينان عمرو، يعنى طاهر بن محمد بن عمر و ليث و برادرش يعقوب كه اشخاص نالايقى بودند روند سقوط اين سلسله را تسريع كردند به اين ترتيب كه «ايشان برنا بودند... فرار آورده‏اند اندر بناها و بساتين و لهو و مرادها كه بودى صرف همى كردند. » همان، ص 276 و از اعمال و رفتار طاهر مى‏گويد: «اما تبذير كردى اندر نفقات و اندر عطيّات اسراف كردى بسيار بره و مرغ بر خوان نهادى و حلاوى و زيادت بسيار شدى چندانكه كس از حشم نتوانستى خورد تا شاگردان مطبخ ببازار بردندى و بطرح بفروختندى چنانك هر چه به دينارى خريده بودى بدرمى ببازار بفروختندى. چندين غبن بودى تا آن همه مالها و گنجها بدين جمله بشد و استران بسيار داشتى و همه را يخ آب دادى و هر چه مردمان به خرد بودند ازو دورى جستند. » همان، ص 277 شرح اين وقايع به خوبى روشن مى‏سازد كه چگونه تلاشهاى يعقوب و عمرو در بنيان دولت ملى و مستقل و متمركز ايرانى به اين صورت ناكام ماند و در گرداب نادانيها و نابخرديها نابود گرديد و به تدريج موجبات ضعف و ركود منطقه سيستان را به دنبال آورد. به اين ترتيب ولايت سيستان از دست آل صفار منقطع گشت و پس از مدتى سلطه سامانيان كه سيمجور امير ترك از طرف آنان بر اين ناحيه حكم مى‏راند. اين ناحيه به دست تركان غزنوى افتاد. مؤلف «تاريخ سيستان» دقيقا اين زمان را آغاز مشكلات اساسى سيستان مى‏داند. وى از غلبه تركان بر اين ناحيه با تأثر ياد مى‏كند و پس از شرح ماجراى غلبه سلطان محمود غزنوى بر خلف بن احمد صفارى مى‏گويد: «و چون بر منبر اسلام بنام تركان خطبه كردند ابتداء محنت سيستان آن روز بود و سيستان را هنوز هيچ آسيبى نرسيده بود تا اين وقت» همان، ص 354 براى اطلاعات بيشتر ن. ك به. باسورث، كليفورد. ادموند. «تاريخ غزنويان». ترجمه حسن انوشه. انتشارات امير كبير. 1372. ص 86 و به اين وسيله مؤلف بار ديگر دلبستگى خود را به ميهن خويش و دودمان صفارى نشان مى‏دهد.

البته با مطالعه دقيق «تاريخ سيستان» مشخص مى‏شود كه مردم اين ناحيه به راحتى زير بار قبول حكومت جابرانه غزنويان و عمال آنها نرفتند و بارها بر غزنويان بيرون آمدند كه اين زمان دوره‏ايست كه در آن فعاليت عياران بويژه افزايش يافته است و ديرى نگذشت كه نسل تازه‏اى از دودمان صفارى بار ديگر در اين منطقه ظاهر گرديدند.

آخرين ويژگى «تاريخ سيستان» كه در اين مجال به آن اشاره بايد كرد استفاده براى شناخت اوضاع زندگى اجتماعى مردم آن دوره است. از آن جمله مى‏توان پى برد كه سپاهيگرى بيشترين نقش را در حكومت صفاريان و در كل در نحوه زندگى ساده مردم عادى داشته است يا اينكه مى‏توان به زندگى ساده مردم و سپاهيان پى برد كه مانند فرماندهانشان زندگى مى‏كردند يا از نظم و انضباط سپاه و نحوه آماده شدن آنها بدون درنگ پس از صدور فرمان آماده باش، اطلاع حاصل كرد. از اينكه مهارت سپاهيان در جنگ مورد آزمايش و سنجش قرار مى‏گرفت چنانكه يعقوب شخصا اينكار را انجام مى‏داد، از زندگى و خصوصيات عياران و رعايت اصول دوستى و نمك خوارگى در بين آنان، همچنين بررسى و شناسائى اختلاف قومى و قبيله‏ائى در منطقه بخصوص در بين اعراب و بويژه در بين دو قبيله بزرگ بنى تميم و بنى بكر بن وايل كه بطور مفصل از آن در كتاب سخن گفته شده و از تعصبات صدقى و سمكى كه از هر كدام اين وقايع و مطالب مى‏توان، به شناخت اوضاع اجتماعى آن دوره پى برد.

در هر حال بايد گفت كه كتاب «تاريخ سيستان» از منابع مهم و با ارزش متون ادبى و تاريخى است و داراى ويژگى‏هاى بسيارى است چه از لحاظ تاريخى و جغرافيائى و چه از جنبه شناخت اوضاع اجتماعى و اقتصادى، كه در هر باب داراى مطالب بسيار با ارزش و جالب توجه است و اميد است كه بيش از اين مورد استفاده محققين گرامى قرار گيرد.

نقل از كتاب ماه تاريخ و جغرافيا شماره 8 سال 1377ص 16

منبع نرم افزار نورالسیرة

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

مربوط به متفرقه

خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم
از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube