کتابشناسی کتاب المغازی
واقدى
ابو عبد اللَّه محمد بن عمر واقدى در سال يكصد و سى ه.ق.در اواخر خلافت مروان بن محمد در مدينه متولد شد.اين مطلب را شاگرد و كاتب او ابن سعد در طبقات اظهار داشته است. صفدى و ابن تغرى بردى ولادت او را در سال 129 دانستهاند.و ابو الفرج اصفهانى مىنويسد كه مادر واقدى،دختر عيسى بن جعفر بن سائب خاثر است،و پدر اين بانو،مردى ايرانى و از سرزمين فارس است.
واقدى از وابستگان بنى سهم است كه يكى از خاندانهاى قبيله بنى اسلم شمرده مىشوند. اين كه ابن خلّكان،او را از وابستگان و خدمتكاران بنى هاشم دانسته است، صحيح نيست. مصادر كتب تذكره و رجال درباره آغاز زندگانى او مطلبى ندارد،ولى به نظر مىرسد كه واقدى از سنين جوانى،بلكه نوجوانى،درباره كسب معلومات مربوط به سيره و جنگهاى پيامبر(ص)سخت كوشش مىكرده است.
ابن عساكر ضمن نقل قول مسيبى مىنويسد كه:واقدى كنار ستونى در مسجد پيامبر مىنشست.از او پرسيدند چه مىخوانى؟ گفت:بخشهايى از مغازى.اين خبر را خطيب بغدادى هم در تاريخ بغداد از سمتى نقل كرده است.
بيشتر مراجع، موضوع توجه واقدى به جمع آورى اخبار و احاديث و روايات مختلف مربوط به سيره را ذكر كرده و به كوشش او در اين راه تصريح كردهاند.
ابن عساكر و خطيب بغدادى و ابن سيد الناس از واقدى نقل مىكنند كه مىگفت: به هر يك از فرزندان صحابه و شهدا و وابستگان آنها كه مىرسيدم مىپرسيدم،آيا از كسى خبرى درباره چگونگى شهادت و محل مرگ خويشاوند خود شنيدهاى؟و چون خبر مىدادند،شخصا به جايى كه گفته بود مىرفتم و محل را مشاهده مىكردم. چنانكه به منطقه مريسيع رفتم و از نزديك آنجا را مشاهده كردم و از هيچ جنگى آگاه نشدم مگر اينكه براى معاينه محل آن جنگ به آنجا رفتم.اخبارى شبيه به اين خبر نقل شده است.
از جمله هارون فروى مىگويد:واقدى را در مكه ديدم كه كوله پشتى سفرى دارد.گفتم: آهنگ كجا دارى؟ گفت:مىخواهم به حنين بروم كه محل جنگ حنين را از نزديك مشاهده كنم.
چيرگى واقدى در شناختن مواضع مختلف به آن درجه است كه گفتهاند هنگامى كه هارون الرشيد و يحيى بن خالد برمكى در سفر حج خود به مدينه رسيدند،در جستجوى راهنمايى بودند كه آنها را به محل گورهاى شهيدان و جايگاه جنگها راهنمايى كند، آنها را به واقدى حواله كردند و او همراه آن دو تمامى مواضع و گورها را نشان آنان داد. ديدار واقدى با يحيى بن خالد برمكى مايه خير و بركت براى واقدى شد.پيوند ميان او و خاندان برمكى حتى پس از بدبختى خاندان برمكى هم ادامه داشت. جايزه ده هزار درهمى هارون الرشيد را كه به واقدى پرداخت شد،براى باز پرداخت وامهايى كه بر او جمع شده بود و همچنين ازدواج بعضى از فرزندان بكار برد و در گشايش و آسودگى زندگى مىكرد.
همه مصادرى كه شرح حال واقدى را نوشتهاند،تصريح كردهاند كه با وجود گرفتاريهاى مادى كه در تمام مدت زندگى دست به گريبان او بود،معذلك مردى بخشنده و بزرگوار و مشهور به سخا و بخشش بوده است.
حركت به عراق
واقدى در سال 180 ه.ق.از مدينه به قصد عراق بيرون آمد. خطيب بغدادى از قول واقدى نقل مىكند كه مىگفت:«در مدينه گندم مىفروختم،صد هزار درهم سرمايه مردم در دست من بود كه با آن كار مىكردم و حق العمل برمىداشتم و آن سرمايه از دست رفت و آهنگ عراق كردم و پيش يحيى بن خالد برمكى آمدم». ابن سعد هم مىگويد:«واقدى به واسطه اينكه وامدار شده بود به عراق رفت». چنين به نظر مىرسد كه سبب اصلى مسافرت واقدى به عراق رغبت او به ديدار يحيى بن خالد برمكى است،زيرا در سفر حج همت والاى يحيى در وجود واقدى كششى نسبت به او ايجاد كرده بود و واقدى مىخواست براى تحقق بخشيدن به آرزوهاى مادى و معنوى خود در محيط راحت ترى قرار گيرد.در آن هنگام دريچههاى نور و اميد در بغداد بود-مخصوصا در دوره هارون.
ابن سعد در جاى ديگر مطلبى مىنويسد كه مؤيد اين نظريه است،مىگويد:«واقدى مىگفت:روزگار دندان بما نشان داد و همسرم ام عبد اللَّه به من اعتراض كرد و گفت چرا كوتاهى مىكنى؟وزير خليفه تو را مىشناسد و از تو خواسته است كه پيش او بروى و او داراى مقام ارزنده است.اين بود كه از مدينه كوچيدم».
هنگامى كه واقدى به بغداد رسيد،متوجه شد كه درباريان و خليفه به ناحيه رقّه در شام رفتهاند،اين بود كه مركوب خود را به سوى شام به حركت درآورد و در آنجا به ايشان پيوست. يحيى بن خالد برمكى با او برخوردى داشت كه شايسته مرتبه بخشندگى و بزرگوارى ايشان بود. در زير سايه برامكه،از هر سوى خير و نيكى به واقدى روى آورد، عطاياى ايشان به او منضمّ به عطاياى هارون و پسرش مأمون بود.واقدى مىگويد:«از خليفه ششصد هزار درهم دريافت داشتم به طورى كه پرداخت زكات بر من واجب شد».
ابن سعد نوشته است:«واقدى از رقّه شام به بغداد برگشت و همانجا مقيم شد تا اينكه مأمون از خراسان برگشت و او را قاضى منطقه عسكر مهدى كرد،كه در بخش شرقى بغداد است.
ابن خلّكان از قول ابن قتيبه نقل مىكند كه واقدى به هنگام مرگ در بخش غربى بغداد قاضى بوده است. ولى هورووتس اين گفتار را رد كرده و آن را مستند به اشتباه ابن خلّكان،در كيفيت معنى عبارت ابن قتيبه دانسته است،مىگويد:عبارت ابن قتيبه چنين است:«واقدى در سال 207 درگذشت و محمد بن سماعه تميمى بر او نماز گزارد و او قاضى منطقه غربى بغداد بود.»-كه در اين جا منظور بيان سمت و منصب محمد بن سماعه است نه واقدى.
ظاهرا در اينكه واقدى هنگام مرگ قاضى ناحيه شرقى بغداد بوده است شكى نيست،ولى پيش از آنكه مأمون او را به سمت قضاوت ناحيه شرقى منصوب كند،در ناحيه غربى سكونت داشته است و بسيارى از مصادر اين موضوع را تصريح كردهاند. هنگامى كه واقدى از جانب غربى بغداد به جانب شرقى آن مىكوچيد كتابهايش را در يكصد و بيست بسته سنگين حمل كرد.
ياقوت مىنويسد:«هارون الرشيد سمت قضاوت منطقه شرقى بغداد را به واقدى داده است،پيش از آنكه مأمون او را به منصب قضاوت عسكر مهدى منصوب كند.»و اين به صواب نزديكتر است،زيرا واقدى با هارون رابطه صميمى داشته است،و اين امكان فراهم بوده است و دليلى نداريم كه بگوييم انتصاب او به قضاوت آن همه به تأخير افتاده باشد كه مأمون از خراسان برگردد. با وجود پيوند دوستى استوارى كه ميان واقدى و يحيى بن خالد و ديگر برمكيان بود،مأمون نه تنها همچنان سمت قضاوت به واقدى داد بلكه پس از نكبت و بدبختى برامكه،در بزرگداشت و رعايت حال واقدى كوتاهى نكرد و مناصب مهم ديگرى هم به او واگذار كرد.چنانكه در آن منصب از طرفدارى مأمون برخوردار بود.ابن حجر عسقلانى درباره واقدى مىگويد:«يكى از بزرگان علماى دربار و قاضى بغداد و عراق بوده است. سهمى هم ضمن بيان شرح حال اشعث بن هلال،كه قاضى گرگان بوده است،مىنويسد:واقدى از بغداد او را به سمت قاضى گرگان منصوب ساخته است. در مدت چهار سال آخر عمر،واقدى سمت قضاء ناحيه عسكر مهدى را داشته است.
واقدى با همه بخششها و پاداشهاى فراوانى كه از طرف هارون و وزيرش يحيى بن خالد و فرزندش مأمون دريافت مىكرد،به هنگام مرگ چيزى نداشت-حتى كفن آمادهاى كه او را كفن كنند و مأمون براى او كفن فرستاد. واقدى از مأمون تقاضا كرده بود تا وامهاى او را بپردازد و او پذيرفت و وام او را پرداخت كرد.
درباره تاريخ وفات او اختلافى ديده مىشود.ابن خلّكان،متذكر مىشود كه واقدى در سال 206 ه.ق.درگذشته است، و حال آنكه منابع ديگر از جمله ابن سعد در طبقات متذكر شدهاند كه مرگ او در ذيحجه 207 ه.ق.اتفاق افتاده است و خطيب بغدادى،با اسنادى از عبد اللَّه حضرمى روايت مىكند كه واقدى در سال 209 ه.ق.درگذشته است.
اگر قرار باشد يكى از اين روايات را بر ديگر روايات ترجيح دهيم،از همه به صواب نزديكتر روايت دوم است كه ابن سعد شاگرد و كاتب واقدى و كسى كه به زمان او نزديكتر است،نقل كرده است.بعلاوه،ابن سعد شب وفات و روز دفن او را نام برده است و چنين مىنويسد:«واقدى شب سه شنبه،يازده شب گذشته از ذيحجه سال 207 ه.ق،در گذشت و روز سهشنبه در گورستان خيزران به خاك سپرده شد و هفتاد و هشت ساله بود.» بعلاوه،اين روايت در بيشتر منابع آمده است.
كتابهاى واقدى
واقدى در جمع آورى احاديث تلاش مىكرد چنانكه على بن المدينى روايت مىكند كه او بيست هزار حديث جمع كرده است. ابن سيد الناس هم نقل مىكند كه يحيى بن معين مىگفته است:«واقدى بيست هزار حديث از پيامبر جمع كرده است كه همگى تازگى داشته و قبلا ثبت نشدهاند و اين به واسطه همان مطلبى است كه قبلا اشاره كرديم و گفتيم او از همه فرزندان صحابه و شهدا و وابستگان ايشان،از احوال گذشتگان مىپرسيد و شخصا هم به محل جنگها و وقايع مراجعه مىكرد و از همگان سؤال مىكرد.»
ابن نديم مىگويد:«دو نفر در خانه واقدى شب و روز به نگارش و ثبت كتابها و مطالب او اشتغال داشتند و به هنگام مرگ ششصد بسته كتاب از او باقى ماند كه براى حمل هر بسته احتياج به دو مرد بود.»
بديهى است كه واقدى درباره عموم علوم اسلامى نظر داشته است ولى به طور خاص درباره تاريخ اسلام كار كرده است.ابراهيم حربى در اين مورد مىگويد: «واقدى در امر تاريخ اسلام دانشمندترين مردم بوده و از دوره جاهليت چيزى نمىدانسته است.»
ابن سعد كاتب و شاگرد واقدى او را چنين وصف كرده است:«واقدى آگاه به مغازى،سيره،فتوح،اختلاف مردم درباره احاديث و احكام و اجتماع و هم آهنگى مردم در موضوعات بود.و اين مطالب را در كتبى كه نوشته و تفسير كرده و آنها را استخراج كرده است،مىبينيم.»
ما كتابهاى او را همانطور كه در الفهرست ابن نديم آمده است،ذكر مىكنيم و بعد با منابع ديگر مقايسه و مطابقت كرده و موارد اختلاف را بازگو مىكنيم:
1-كتاب التاريخ و المغازى و المبعث.
10-كتاب الردّه و الدّار.
11-كتاب حرب الاوس و الخزرج.
14-كتاب امر الحبشة و الفيل.
16-كتاب السقيفة و بيعة ابى بكر
18-كتاب سيرة ابى بكر و وفاته.
19-كتاب مراعى قريش و الانصار فى القطائع،و وضع عمر الدواوين،و تصنيف القبائل و مراتبها و انسابها.
20-كتاب الرغيب فى علم القرآن و غلط الرجال.
21-كتاب مولد الحسن و الحسين و مقتل الحسين.
22-كتاب ضرب الدنانير والدراهم.
25-كتاب التاريخ الكبير.
27-كتاب السنة و الجماعة و ذمّ الهوى و ترك الخوارج فى الفتن.
روايت ابن نديم در مورد كتابهاى واقدى با آنچه كه ياقوت در معجم الادباء آورده، يكسان است و اختلاف مختصرى به شرح زير در آن ديده مىشود:
1-كتاب ششم را ياقوت با نام كتاب يوم الجمل ذكر كرده است.
2-در مورد نام كتاب نوزدهم،عبارت تصنيف القبائل و مراتبها و انسابها ذكر نشده است.
3-كتاب بيستم را با نام كتاب الترغيب فى علم القرآن ثبت كرده است.
4-كتاب بيست و يكم را مىگويد دو كتاب است:يكى مولد الحسن و الحسين و ديگرى مقتل الحسين.
5-كتاب بيست و دوم را با نام السنة و الجماعة و ذمّ الهوى آورده است.
صفدى هم در الوافى بالوفيات،كتابهاى واقدى را با اختلافى در اسامى آنها به شرح زير آورده است:
1-صفدى كتابهاى رقم هشتم،كتاب السيره و دوازدهم،كتاب صفين را ذكر نكرده است.
2-كتاب يازدهم را با نام حروب الاوس و الخزرج ذكر كرده است.
3-كتاب هيجدهم را با نام ذكر الاذان ياد كرده است.
4-در مورد كتاب نوزدهم مانند ياقوت،عمل كرده است.
5-كتاب بيستم را با نام كتاب الترغيب فى علم المغازى و غلط الرجال ثبت كرده است.
6-كتاب بيست و يكم را با نام كتاب مولد الحسن و الحسين و مقتله نوشته است.
7-كتاب بيست و دوم را به نام كتاب ضرب الدنانير آورده است.
8-كتاب بيست و هشتم را با نام كتاب اختلاف اهل المدينة و الكوفة فى ابواب الفقه ثبت كرده است.
به طورى كه نويسنده هدية العارفين نقل مىكند،حاجى خليفه صاحب كتاب كشف الظنون نيز همه اين كتابها را با تفاوت و اختلاف زياد در اسامى آنها نقل كرده است و چيزى بر كتابها نيفزوده است بجز يك كتاب بنام تفسير القرآن،كه شايد همان كتاب هفدهم باشد كه ابن نديم بنام كتاب ذكر القرآن ياد كرده است.
از مجموع تأليفات واقدى نسبت به دو كتاب مغازى و كتاب الردّة به او ترديدى نداريم. البته مطالبى از كتب ديگر او در تأليفات متأخرين نقل شده است.
از نامگذارى كتاب التاريخ و المغازى و المبعث،چنين برمىآيد كه به صورت يك كتاب واحد نبوده،بلكه سه كتاب جداگانهاند:يكى كتاب مغازى است و دو كتاب ديگر شايد بخشهايى از كتاب تاريخ كبير يا كتاب سيره بودهاند.
همين مسأله در مورد كتاب ديگر واقدى كه با نام الرّده والدار ثبت شده است پيش مىآيد زيرا مسأله جنگ ردّه و كشتن عثمان با توجه به اين كه ميان آن دو تقريبا ربع قرن فاصله زمانى است،نبايد موضوع يك كتاب باشد.و چنين به نظر مىرسد كه آن هم بايد دو كتاب جداگانه باشد-مخصوصا كه در منابع ديگر نام اين كتاب فقط به صورت كتاب الردّه آمده است.مثلا سهيلى و ابن خير اشبيلى آن را چنين ثبت كردهاند.
يافعى هم در مرآة الجنان مىگويد:ديگر از كتب واقدى كتاب الردّه است كه در آن مسأله ارتداد عرب بعد از وفات پيامبر(ص)و جنگهاى صحابه با طلحة بن خويلد اسدى و اسود عنسى و مسيلمه كذّاب را مطرح ساخته است. حاجى خليفه هم اين كتاب را با همين نام آورده است. بروكلمان متذكر شده است كه نسخهاى از اين كتاب با نام كتاب الردّه در كتابخانه خدابخش شهر بانكيپور هند موجود است ولى پس از دسترسى به آن معلوم شد كه تمام مطالب آن از واقدى نيست،بلكه مجموعهاى است درباره اخبار ردّه كه از واقدى و ابن اسحاق نقل شده است.
اين هم روشن است كه در عين حال آنچه ابن سعد و طبرى در مورد اخبار پيشآمدهاى بعد از وفات پيامبر(ص)نوشتهاند و همچنين بيشتر مطالبى كه ابن حبيش در كتاب غزوات خود نوشته است،مأخوذ از كتاب الردّه واقدى است.
درباره كتاب طبقات واقدى مىتوان گفت در واقع كتابى است نظير كتاب طبقات كه شاگرد و كاتب او محمد بن سعد تأليف كرده و در آن از طبقات واقدى بسيار نقل كرده است.
تنها نويسنده ديگرى كه با واقدى همزمان بوده و در طبقات تأليفى دارد هيثم بن عدى است. بدين جهت واقدى را از پيشگامان تأليف طبقات و از بنيان گذاران آن علم مىشمرند.دو كتاب فتوح الشام و فتوح العراق واقدى از ميان رفتهاند و امروز به هيچيك از آن دو دسترسى نداريم.آنچه هم كه به نام فتوح الشام و فتوح العراق موجود است از او نيست چه تاريخ تأليف اينها پس از روزگار واقدى است.
بلاذرى در كتاب فتوح البلدان خود مطالب زيادى از واقدى نقل مىكند و اين بدان جهت است كه او از شاگردان ابن سعد است،كه كاتب واقدى بوده است.
همچنين طبرى و ابن كثير هم از واقدى مطالب فراوانى را نقل كردهاند.طبرى بسيارى از حوادث نيمه دوم قرن دوم هجرى را از واقدى نقل مىكند-غالبا حوادثى كه در دوره زندگى واقدى اتفاق افتاده است. ابن كثير هم قضاياى تاريخى سال 64 ه.ق.را از قول واقدى نقل مىكند.
درباره تشيّع واقدى
شايد وجود دو كتاب واقدى به نامهاى مولد الحسن و الحسين و مقتل الحسين توهم شيعه بودن او را موجب شده است،چنانكه ابن نديم هم چنين پنداشته است و مىگويد:واقدى شيعه و داراى مذهب پسنديده بوده است و تقيه مىكرده است.واقدى روايت مىكند كه على(ع)از معجزات پيامبر(ص)است، همچنان كه عصا براى موسى(ع)و زنده كردن مردگان براى عيسى(ع)معجزه بود.
صاحب اعيان الشيعه(مرحوم آية اللَّه سيد محسن جبل عاملى قدس سرّه)اين گفتار ابن نديم را نقل كرده است و به آن در مورد شيعه بودن واقدى استناد كرده و به همين جهت شرح حال او را در كتاب خود آورده است. همچنين،آقا بزرگ تهرانى در الذريعه هنگام ذكر تاريخ واقدى اين مطلب را ذكر كرده است.
در عين حال آنچه كه موجب تعجب و حيرت مىگردد اين است كه طوسى(منظور شيخ طوسى قدّس سره است)با آنكه معاصر ابن نديم است در كتاب الفهرست خود هيچيك از كتابهاى واقدى را نام نمىبرد و مخصوصا كتاب مولد الحسن و الحسين و مقتل الحسين را با همه اهميتى كه علما و مورخان شيعه براى اين كتاب قائلند ذكر نكرده است.
بر فرض كه تسليم نظريه ابن نديم بشويم كه واقدى شيعه بوده ولى تقيه مىكرده است،بايد تشيع او به گونهاى در موقع نقل مطالب مربوط به على(ع)ظاهر شود ولى در اين گونه موارد چيزى اظهار نداشته است،بلكه برعكس مىبينيم كه واقدى گاه احاديثى كه نقل مىكند چنان است كه قدر و منزلت على(ع)را كاسته و يا كار او را بىارزش ساخته است.مثلا وقتى كه بازگشت پيامبر(ص)از احد به مدينه را ذكر مىكند، مىنويسد كه فاطمه(ع)شروع به پاك كردن خون از چهره پيامبر(ص)كرد و على(ع) به مهراس رفت تا آب بياورد،و پيش از آنكه برود،شمشير خود را به فاطمه(ع)داد و گفت:«اين شمشير غير قابل سرزنش را بگير.»چون پيامبر(ص)شمشير على(ع)را خون آلوده ديد،فرمود:«اگر تو خوب جنگ كردى،عاصم بن ثابت و حارث بن صمّه و سهل بن حنيف هم خوب جنگ كردند و شمشير ابودجانه هم غير قابل سرزنش است.»
و هنگامى كه در سيره ابن اسحاق عدد كشته شدگان قريش در جنگ بدر را مىخوانيم،مثلا مىبينيم كه ابن اسحاق مىگويد:«طعيمة بن عدى را على(ع)كشته است.»و حال آنكه واقدى مىگويد كه او را على(ع)نكشته،بلكه حمزه كشته است. همچنين هنگامى كه واقدى مسأله قتل صوأب و اختلاف نظر درباره كسى كه او را در روز احد كشته است طرح مىكند،مىگويد:«برخى گفتهاند:كه سعد بن ابى وقّاص او را كشته است،و برخى گفتهاند على(ع)،و ديگرى گفته است قزمان و در نظر ما صحيحتر آن است كه قزمان صوأب را كشته است.»
از اين مهمتر آنكه،شيعيان خودشان در نقل اقوال واقدى گفتار او را به عنوان قول شيعه قبول ندارند،چنانكه،مثلا،ابن ابى الحديد در كتاب خود بخشى نسبتا مفصل از واقدى نقل كرده است،و سپس در همان مورد روايت ديگرى را كه با آن اختلاف دارد آورده و مىگويد:«در روايت شيعيان چنين است»و اين دليل آن است كه ابن ابى الحديد،واقدى را شيعه نمىداند و او را نمايانگر آراى شيعه نمىبيند.
اين نكته هم قابل ذكر است كه به ابن اسحاق هم تهمت گرايش به تشيع و قدرى بودن زدهاند. و چنين به نظر مىرسد كه اتهام واقدى و ابن اسحاق در اين مورد ارتباطى به عقايد شخصى آن دو ندارد،بلكه اين اتهام از آنجا ناشى شده است كه آنها در كتابهاى خود پارهاى از اقوال و آراء شيعيان را بيان داشتهاند.و اين دليل آن نيست كه معتقد به آن مطالب باشند،بلكه طبيعت نويسندگى در اين گونه تأليفات اقتضاى آن را دارد.
شايد يكى از دلائل اينكه واقدى را شيعه وصف كردهاند مربوط به بعضى از مسائل مذكور در كتاب او باشد.مثلا گاهى اسامى گروهى از صحابه را ذكر كرده است كه نام خلفاى راشدين هم ميان آنهاست،و چنانكه بايد و شايد حق ايشان را ادا نكرده است.به عنوان مثال،در نسخه خطى كه ما آنرا اصل قرار داديم،فهرستى در مورد نام اشخاصى كه در جنگ احد،از پيش پيامبر(ص)گريختهاند،مىبينيم كه چنين آغاز مىشود:«از جمله كسانى كه گريختهاند فلان است و حارث بن حاطب،ثعبلة بن حاطب،سواد بن غزيه،سعد بن عثمان،عقبة بن عثمان،خارجة بن عامر-كه تا ملل(نام جايى است)فرار كرد-اوس بن قيظى و گروهى از بنى حارثه.»در صورتيكه همين عبارت را در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد مىبينيم كه بجاى كلمه فلان،عمر و عثمان آمده است.و بلاذرى هم اين عبارت را از واقدى فقط با ذكر كلمه عثمان نقل كرده و نام عمر در آن نيست.ظاهرا چنين است كه در نسخه خطى اصلى واقدى عمر و عثمان يا يكى از آن دو را ذكر كرده و از گريختگان روز احد دانسته بوده است،اما كسى كه نسخه را رونويسى كرده،اين مسأله را در مورد عمر و عثمان يا هر يك از ايشان نپذيرفته و آنرا به كلمه«فلان»تغيير داده است.و چون متن اصلى و نسخه صحيح واقدى به دست شيعه افتاده است،اين اخبار مربوط به عمر و عثمان را خواندهاند و به طور قطع او را شيعه پنداشتهاند.طبق اين دلائل،نظريه و عبارات ابن نديم در مورد تشيع واقدى سست به نظر مىرسد و هيچ دليل قطعى بر تشيع واقدى نيست.و بايد در جستجوى دلايل ديگرى بود،و بويژه بايد از مطالب صريح خود واقدى استمداد طلبيد.
کتابشناسی
عنوان و نام كتاب مغازى آنچنانكه ابن نديم ذكر كرده است كتاب التاريخ و المغازى و المبعث است و چنين بنظر مىرسد كه كتاب مغازى بخشى از كتاب بزرگى است كه مشتمل بر تاريخ و مغازى و مبعث بوده است،مانند سيره ابن اسحاق.
ابن سعد گهگاه از واقدى اخبارى نقل مىكند كه مربوط به قبل از بعثت است. طبرى هم در ذكر برخى اخبار نظير جنگ حبشيان با يمن و موضوع وفات عبد اللَّه بن عبد المطلّب،به واقدى اعتماد كرده و از او نقل كرده است. ابن كثير در تاريخ خود مسائل مربوط به قوم تُبّع را از واقدى نقل نكرده و مطالب ابن اسحاق را ترجيح داده است، در صورتى كه اخبار زياد ديگرى مربوط به قبل از بعثت را باز از واقدى نقل كرده است، چنانكه مثلا مىبينيم اخبار مربوط به نزديكى ظهور پيامبر(ص)و ولادت آن حضرت را از واقدى نقل كرده است.
بنابراين، مىتوان گفت كه آنچه ابن سعد و طبرى از اخبار دوره جاهليت از قول واقدى نقل كردهاند از كتاب بزرگ او بنام كتاب التاريخ و المغازى و المبعث بوده و اين سه بخش شبيه همان سه بخشى است كه سيره ابن هشام دارد لذا مىتوان نسبت اخبار دوره جاهلى و پيش از اسلام را كه به واقدى نسبت داده مىشود پذيرفت.
ديديم كه ابن سعد و طبرى و ابن كثير مطالب زيادى از واقدى نقل كردهاند- خاصه در مورد جنگها. بنابر اين،اگر بپذيريم كه كتاب مغازى بخشى از يك كتاب بزرگتر است پس بايد گفت كه اين مورخين مطالب ديگر را هم از دو بخش همان كتاب كه مربوط به تاريخ و مبعث است نقل كردهاند.
ضمنا نكتهاى كه بايد تذكر داد اين است،كه طبرى معمولا وقتى اخبار مربوط به دوره جاهليت و پيش از اسلام را نقل مىكند از طريق ابن سعد از واقدى روايت مىكند،و حال آنكه مطالب مربوط به مغازى را به طور مستقيم از واقدى نقل مىكند، و اين دليل بر آن است كه طبرى در مورد مغازى و جنگها به كتاب مغازى اعتماد مىكند، و حال آنكه اين كار را در مورد اخبار جاهليت و پيش از بعثت نكرده است.
همچنين از نامگذارى كتاب التاريخ و المغازى و المبعث، چنين بر مىآيد كه به صورت يك كتاب واحد نبوده،بلكه سه كتاب جداگانهاند:يكى كتاب مغازى است و دو كتاب ديگر شايد بخشهايى از كتاب تاريخ كبير يا كتاب سيره بودهاند.
واقدى كتاب مغازى خود را به يادگار گذاشته كه در واقع نمودار كامل دگرگونى سيره نگارى در قرن اول و دوم هجرى است. او شخصا از زهرى روايت نمىكند، بلكه در بيشتر موارد به راويانى كه اخبار زهرى را نقل كردهاند اعتماد مىكند. آنچه كه قابل ذكر است،اين است كه واقدى از ميان شاگردان زهرى،از ابن اسحاق مطلبى نقل نمىكند. به همين سبب و هم بواسطه شباهت زيادى كه ميان قسمتهايى از سيره ابن اسحاق و مغازى واقدى موجود است،هوروتس و ولهوزن پنداشتهاند كه واقدى نسبت به ابن اسحاق بى اعتنايى و كم توجهى كرده است و مطالبى را بدون اينكه به او استناد دهد،از او گرفته است. هوروتس در اين مورد مىگويد:اينكه در مغازى واقدى مىبينيم بدون ذكر اسناد، مطالبى را به صورت گفتهاند آورده است، دليل بر ستم واقدى به ابن اسحاق است.
هوروتس در اين مورد، پندار واهى دارد و بايد توجه مىكرد كه اين طريقه كه مطالب همه رجال سند را در موقع اخبار جمع كنند منحصر به واقدى نيست.اتفاقا،در اين مورد از ابراهيم حربى پرسيدهاند كه چرا احمد بن حنبل از واقدى خوشش نمىآمد؟ مىگويد:به اين جهت بود كه اسناد را جمع مىكرد ولى فقط يك متن را مىآورد.ابراهيم حربى در صدد دفاع از واقدى مىگويد:«اين براى واقدى عيبى نيست، چه زهرى و ابن اسحاق هم همين كار را كردهاند.»
من هم(مارسدن جونز) در مقاله جداگانهاى اين تصور را كه واقدى مطالبى را از ابن اسحاق گرفته بدون اينكه ذكرى از او كند، رد كردهام و لزومى براى تكرار آن نمىبينم، هر كس مايل است به آن مقاله مراجعه كند.
احتمال دارد كه واقدى بدين جهت از روايات ابن اسحاق اعراض كرده باشد كه علماى مدينه به او اعتماد نمىكردهاند.به نظر ما چون ابن اسحاق هنگامى مدينه را ترك كرده كه هنوز واقدى متولد نشده بود و ميان آن دو ملاقاتى صورت نگرفته بود،طبيعى است كه واقدى از او روايتى نقل نكند بعلاوه،همان طور كه قبلا تذكر داديم،ابن حجر درباره ابن اسحاق مىنويسد كه راويان روايات او غالبا از مردم نقاط ديگرى غير از مدينهاند و از اهالى مدينه فقط ابراهيم بن سعد از او روايت كرده است.
بسيارى از قدماى محدثان،واقدى را در نقل احاديث ضعيف مىدانند.چنانكه بخارى،رازى،نسائى و دارقطنى گفتهاند:«واقدى از لحاظ حديث متروك است.»ولى بايد توجه داشت كه همه ناقدان حديث چنين نبودهاند.گروهى هم او را به بالاتر از حد معمول ثقات رسانده و وصف كردهاند.مثلا حافظ دراوردى،او را چنين وصف مىكند كه:«واقدى در حديث،امير مؤمنان است»يزيد بن هارون هم مىگويد:«واقدى ثقه است».ابو عبيد قاسم بن سلام و ابو بكر صغانى و مصعب زبيرى و مجاهد بن- موسى و مسيب و ابراهيم حربى هم واقدى را ثقه مىدانند.
با اينكه بيشتر علما منكر مقام واقدى در حديث هستند،بدون ترديد او يكى از پيشوايان سيره و مغازى است.ابن نديم مىگويد:«واقدى در مغازى و سيره و فتوح و شناخت موارد اختلاف مردم در حديث و فقه و احكام و اخبار براستى عالم است». ابن سعد هم او را چنين توصيف كرده است. ابراهيم حربى مىگويد:«واقدى امين ترين مردم براى اهل اسلام است.» و در تاريخ بغداد هم به اقوالى برمىخوريم كه نشان دهنده عظمت مقام واقدى در علم مغازى و سيره است.
براى هر كس كه مطالب واقدى را بخواند،بخوبى روشن مىشود كه علت اهميت واقدى ميان نويسندگان مغازى و سيره در اين است كه مطالب تاريخى را با روش مخصوص علمى و فنى بررسى كرده است.در آثار واقدى بخوبى مشاهده مىشود كه او بيشتر از ديگران براى نقل مطالب تاريخى به روش منطقى تلاش كرده است.روش او تقريبا ثابت است و دگرگون نمىشود.مثلا او هنگام ذكر هر يك از جنگها،نخست فهرست مفصلى از رجال را كه خبر را از ايشان نقل كرده است بيان مىكند،آنگاه تاريخ دقيق هر يك از جنگها را ذكر مىكند.غالبا اطلاعات سودمند جغرافيايى از لحاظ منطقه جنگ عرضه مىدارد.جنگهايى را كه پيامبر(ص)شخصا در آن شركت داشتهاند برمىشمرد و اسامى اشخاصى را كه پيامبر(ص)در هر جنگ به جانشينى خود در مدينه تعيين فرموده است،نقل مىكند.گاه شعار مسلمانان را در آن جنگ ثبت كرده است.وانگهى روش و اسلوب او در بيان تمام غزوات تقريبا يكسان است.يعنى اسم جنگ و تاريخ و فرمانده آن و در موارد لزوم نام كسى كه در مدينه جانشين بوده است و توضيحات جغرافيايى لازم را-كه البته خود واقدى هم در مقدمه كتاب اشاره به اين مطالب كرده است-ذكر مىكند.اگر در مورد جنگى آياتى از قرآن نازل شده باشد،در صورتيكه تعداد آيات زياد باشد،فصلى جداگانه براى ذكر آيات و تفسير آنها گشوده است،كه معمولا در پايان فصل مربوط به آن جنگ آمده است.در جنگهاى مهم واقدى اسامى اشخاصى را كه در آن جنگ شركت داشتهاند و اسامى كسانى كه به شهادت رسيدهاند و كشته شدگان دشمن را نقل مىكند و اين وحدت روش كافيست كه واقدى را مورخى زيرك و داراى سبك مخصوص بدانيم.اطلاعات جغرافيايى را با كوشش و تلاش و مسافرت به منطقه،به منظور كسب معلومات صحيح به دست آورده است و اين هم نمونهاى ديگر از اهميتى است كه در سيره نويسى براى واقدى قايل شديم.در اين مورد كه مناطق جغرافيايى وقايع روشن باشد،شاگرد و كاتب واقدى،محمد بن سعد هم از او پيروى كرده و گاه از استاد خود هم گوى سبقت را ربوده است.
لازم به تذكر است كه همين اطلاعات مفصل جغرافيايى،كه واقدى در كتاب خود آورده است،يكى از مايههاى اوليه تنظيم جغرافيا در عرب است و خشت اساسى مطالب علماى ادوار بعد،مانند:محمد بن سعد،و بلاذرى و ديگران است كه از اين روش در كتابهاى فتوح استفاده كردهاند.
از ويژگيهاى برجسته مغازى واقدى يكى هم اين است كه تاريخ تمام جنگها معين و مشخص است و حال آنكه در مغازى ابن اسحاق بسيارى از جنگها بدون تاريخ ثبت شدهاند-مانند واقعه خرار،واقعه كشتن اسماء دختر مروان،كشتن ابى عفك،جنگ بنى قينقاع،كشتن كعب بن اشرف،سريه قطن،جنگ دومة الجندل، كشتن سفيان بن خالد بن نبيح،غزوه قرطاء،سريه غمر،سريه ذى القصه،جنگ بنى سليم،سريه طرف،سريه حسمى،سريه كديد،سريه ذات اطلاح،جنگ بنى سليم،سريه طرف،سريه حمسى،سريه كديد،سيره ذات اطلاح،جنگ ذات السلاسل، سريه خبط،سريه خضره،سريه علقمة بن مجزز و سريه على بن ابيطالب(ع)به يمن- و حال آنكه همه اينها در مغازى واقدى داراى تاريخ مشخص و معين است.
گفتيم كه روش واقدى از لحاظ ذكر تاريخ وقايع به مراتب كامل تر از روش ابن اسحاق است.در عين حال لازم است به برخى از اشتباهات تاريخى كه در مغازى واقدى هم هست اشاره كنيم.براى نمونه:
الف)در مورد تاريخ قتل كعب بن اشرف اختلافى چنين ديده مىشود كه از يك سو واقدى مىگويد محمد بن مسلمه در شب چهاردهم ربيع الاول،كه ماه بيست و پنجم هجرت است،براى كشتن كعب رفته است و پيامبر(ص)او را تا بقيع همراهى فرموده است،در صورتيكه در واقعه ذى امر مىنويسد كه پيامبر(ص)روز پنجشنبه دوازدهم ربيع الاول از مدينه به غطفان رفتهاند.بديهى است كه ظاهرا امكان ندارد كه پيامبر(ص)دو روز پس از خروج از مدينه محمد بن مسلمه را تا بقيع همراهى كرده باشند.
ب)در دو نسخه خطى مغازى واقدى براى جنگ بحران دو تاريخ ذكر شده است:
در يكى جمادى الاولى و در ديگرى جمادى الثانيه.
ج)واقدى تاريخ غزوه رجيع را در ماه صفر سى و ششمين ماه هجرت مىداند و مىگويد كه حمله بر مسلمانان در اين جنگ پس از كشته شدن سفيان بن خالد بن نبيح هذلى بوده است،ولى در جاى ديگرى تاريخ كشته شدن سفيان بن خالد را در ماه پنجاه و چهارم هجرت دانسته است.
د)در مورد غزوه قرطاء هم اختلافى در تاريخ آن ديده مىشود.از يك سو مىگويد محمد بن مسلمه گفته است:در دهم محرم پنجاه و پنجمين ماه هجرت براى آن جنگ





