کتابشناسی کتاب تاریخ سند ( تاریخ معصومی )
معرفى كتاب
'تاریخ سند' معروف به تاریخ معصومی تالیف سید محمد معصوم بکری (وفات 1019 ه ق), یکی از رجال نظامی و مورخان دوران مغولان کبیر (مغولان هند یا تیموریان هند) است. این اثر که در حدود 1009 ه ق به رشته تحریر درآمده, یکی از کهن ترین متون تاریخی درباره تاریخ سند است. مولف در این کتاب تاریخ سند و بخشی از حکام هند و دهلی نیز قندهار غزنه تا ماوراء النهر را از زمان فتح سند به دست اعراب مسلمان تا زمان حیات خود (اوایل قرن یازدهم هجری) در چهار بخش بدین شرح تدوین نموده است: 1ـ در ذکر فتح سند و تعیین نمودن عسکر فیروزی اثر اسلام از دارالسلام بغداد در زمان خلافت ولید بن عبدالملک, وقایع محاربات ایشان با لشکر کفار حق ناشناس, و مدت حکومت گماشتگان خلفائ بنی امیه و بنی عباس 2ـ در ذکر سلاطین که بعد از حکومت گماشتگان خلفاءعباسیه لوای حکومت در دیار سند برافراشته اند 3ـ در ذکر ایالت حکام ارغونیه و مدت حکومت و وقایع محاربات ایشان 4ـ در ذکر انتقال ولایت سند به حیطه تصرف بندگان درگاه بعد از انقضای حکومت سلطان محمود خان و ذکر احوال حکامی که به ایالت بهکر مقرر شده اند. کتاب با توضیحات مصحح, کتابها و منابع, نمایه اسامی به پایان میرسد.
« تاريخ معصومى» در چهار جزء تنظيم يافته است. جزء اول به ياد كرد فتح« سند» و زمان حكومت خلفاء بنى اميه و بنى العباس مىپردازد.
جزء دوم: به ياد كرد پادشاهانى كه بر ممالك تحت تصرف هند حكومت داشته و نيز ذكر سند كه تحت تصرّف گماشتگان ايشان بوده و نيز ياد كرد حكومت مردم سومرهو سمّه مىپردازد.
جزء سوم: به ياد كرد ايالت حكّام ارغونيه و مدت حكومت و وقايع جنگهاى ايشان اختصاص يافته است.
جزء چهارم: به ذكر انتقال ولايت مسند به حيطه حكومت اكبر شاه، بعد ازانقضاى حكومت سلطان محمود خان و نيز ياد كرد احوال حكّامى كه بر ايالت بكهر گماشته شدهاند اختصاص يافته است.
اين كتاب از حيث قدمت بعد از چچنامه اولين كتابى است كه از تاريخ سند صحبت مىكند. تاريخ طاهرى و بيگلا و نامه و ترخان نامه و تحفة الكرام كه پس از آن تأليف شدهاندهمه تابع و دنبالهرو آن كتاب هستند و از آن اقتباس مىكنند. جزء چهارم اين كتابكه به بررسى احوال سلطان محمود خان بكرى و فتح سند پائين به دست خانخانان مىپردازد، از اعتبارويژهاى برخوردار است، زيرا كه بيشتر وقايع ثبت شده در آن را مؤلف با چشم خويش مشاهدهكرده و در آنها شركت داشته است. گذشته از اين در انتهاى ياد كرد احوال ميرزاشاهحسين ارغون و ميرزا عيسى ترخان و سلطان محمود ترخان، از فضلاء و علماى آن زمان ياد كرده و اگرمير معصوم بدين امر نمىپرداخت از اسم و رسم آنان كسى آگاه نمىشد.
نسخهشناسى
تاريخ معصومى داراى نسخههاى خطى بسيار است كه در كتابخانههاى مختلف جهان پراكنده مىباشد كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1- نسخه موزه بريتانيا
2- نسخه اداره هند در لندن
3- نسخه انجمن همايونآسيايى در كلكته
4- نسخه مكتبه بانكيپور
5- نسخه دكان هيفر در كمبريج كهدر سنه 1405 ه, يعنى 26 سال بعد از فوت مير معصوم استنساخ شده است.
6- نسخهكتابخانه ملا فيروز در كاما اريئنتل انستيتيوت بمبئى 7- نسخه مكتبه محمدى متعلقبه مسجد جامع بمبئى 8- نسخه نواب خدادادخان 9- نسخه موجود نزد سادات معصومىدر شهر سكهر و...
نسخه حاضر كه توسط آقاى عمر بن محمد داؤد پوته تصحيح و توسط ايشان مقدمه، حواشى، تعليقات و فهارسى به آن منضم گشته است، در قطع وزيرى با جلد گالينگور در 369 صفحهبراى بار نخست در سال 1382 شمسى از سوى« انتشارات اساطير» تهران، منتشرشده است. اين نسخه از روى چاپ بمبئى در سال 1938 ميلادى افستگرديده است.
منبع
مقدمه مصحّح عمر بن محمد داؤد پوته و نيز متن كتاب.
سيد نظام الدين محمد معصوم
درباره مؤلف
سيد نظام الدين محمد معصوم بن سيد صفائى الحسينى الترمذى اصلا و البكرى مكنا در ماه رمضان 944 هجرى در بقعه بكّر متولد شد. آباو اجداد او از سادات ترمذ بودند. پدرش مير سيد صفائى در ايام حكومت سلطانمحمود خان( 898- 982 ه) به بهكر آمد و در آنجا متوطن شد. از ايام جوانى ميرمعصوم اطلاعى در دست نيست الا اينكه صاحب مآثر الامراء مىنويسد كه اكثر اوقاتگرانبهاى خويش را صرف شكار مىكرد و پس از فوت پدر در سال 991 هجرى به تحصيل علوم اشتغالورزيده است. اما صاحب تحفة الكرام مىگويد، مير معصوم نخست به خدمت سلطان محمود خان و پس از آن به حضوراكبر شاه رسيده و مرتبهاى والا يافت. در جمادى الآخر سال 1014 هجرى با درگذشتاكبرشاه، جهانگير پادشاه حق خدمات مير معصوم را شناخته و در سنه 1015 هجرى اورا به عنوان امين الملكى به بكهر فرستاد و مير معصوم در آنجا بعد از چهار سال در ذى حجهسنه 1019 هجرى درگذشت. مير معصوم طبعى جامع و متفنّن داشت. وى علاوهبر اينكه سربازى شجاع و بىباك بود، طبيبى ماهر و سياحى جهانديده و كاتبى خوشخطو شاعرى برجسته و مورخى امين نيز بوده است.
آثار او
برخى آثار وى عبارتند از: طب نامى، طب معصومى، تاريخ سند يا« تاريخ معصومى» و..
کتابشناسی کتاب تاریخ بیهق
معرفى كتاب
« تاريخ بيهق» كتابى تاريخى به فارسى است. موضوع اين كتاب تاريخ بيهق و زندگينامه بزرگانى است كه بدانجا منسوبند همچنين درباره تبار خانوادههاى مشهورى كه از ديرباز در اين ناحيه سكونت داشتهاند و يا از مكانهاى ديگر به آنجا هجرت كردهاند، و نيز درباره جغرافياى بيهق، مطالبى در آن آمده است. تاریخِ بِیْهَق، تاریخی محلی به زبان فارسی، مشتمل بر تاریخ و جغرافیا و اَحوال عالمان و خاندانهای مشهور ناحیه ی بیهق(ه م)، تألیف ابوالحسن علی بن زید بیهقی (د 565ق/1170م). در میان سلسله آثاری که به تواریخ محلی موسوماند، کتاب تاریخ بیهق از جمله ی آثار ممتاز است، زیرا مؤلف که در غالب دانشهای عهد خود دست داشت (برای تفصیل، نک : ه د، بیهقی، علی)، با احاطه ی خاصی، اطلاعات جغرافیایی این ناحیه ی مهم خراسان را با تاریخ سیاسی و فرهنگی به هم آمیخته، و مجموعهای آکنده از انواع اطلاعات ارزشمند پدید آورده است؛ چندان که بسیاری از آگاهیهای گوناگون درباره ی خراسان و بیهق را اکنون مدیون این کتاب هستیم.
بیهقی کتاب خود را با مقدمهای ادیبانه، با استشهاد به اشعار عربی و فارسی، در اهمیت و فواید تاریخ آغاز کرده (ص 4 بب )، سپس فصل کوتاهی را به بیان «ولایات» و «نواحی [ای]که در رُبعِ معمورِ عالم هست»، اختصاص داده است (ص 17- 19)؛ آنگاه در فصلی دیگر، فهرستی از آثار مکتوب تاریخی پیش از خـود را ــ کهبسیاری از آنها اینک از میان رفته، یا تنها بهصورتمنقول در آثار دیگران بر جای مانده ــ ارائه کرده است (ص 19-21). بیهقـی ماننـد دیگـر مـؤلفان تواریـخ محلی ــ که فصلـی را به فضایـل شهر خود اختصاص میدهند ــ از «فضایل بیهق» در فصلی سخن به میان آورده، و شماری از اصحاب پیامبر(ص) را که «در بیهق بودهاند»، نام برده (ص 22-25)، و سپس به «ذکر هوای بیهق» و بیان جغرافیای ناحیه ودیهها و روستاهای بیهق پرداخته است (ص 26 بب ).
از جمله مهمترین بخشهای این کتاب، فصلی است که مؤلف به «ذکر خاندانهای قدیم و شریف در این ناحیت» اختصاص داده است (ص 54 بب ). آگاهیهایی که او از خاندانهای حکومتگر در خراسان، مانند طاهریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان به دست میدهد، و نیز آنچه در باب خاندانهای مشهور بیهق، در سیاست و فرهنگ آورده، بسیار ارزشمند، و در مواردی یگانه است (ص 66 بب ).
طولانیترین بخش تاریخ بیهق، فصلی است که مؤلف به «ذکر علما و ائمه و افاضل» ناحیه ی بیهق اختصاص داده، و افزون بر نقل احادیثی که از طریق هر یک از محدثان و عالمان بیهق روایت شده، نمونهای از اشعار آنان را نیز نقل کرده است (ص 137 بب ). اگرچه مؤلف در فصلی از «وقایع عظام که درین ناحیت» روی داده، یاد کرده است (ص 266 بب )، اما در واقع، سراسر کتاب و حتى شرح احوال خاندانها و بزرگان علم و سیاست، متضمن نکتههای ارزشمند تاریخی است. چنین به نظر میرسد که مؤلف فصل خاص مربوط به مؤید آی آبه، و استیلای او بر خراسان (561-562ق) را مدتها پس از تألیف کتاب بدان افزوده باشد، زیرا آن را نه در بخش «وقایع عظام»، بلکه در فصل «غرایب چیزها که از بیهق خیزد»، آورده است (ص 276، 284). پس از فصل اخیر، بیهقی بخش کوتاهی را به «ذکر ساداتی که در خسروجرد و غیر آن مدفوناند»، اختصاص داده است (ص 284-286). واپسین بخش تاریخ بیهق، تحت عنوان «خاتمة الکتاب» مشتمل است بر پارهای مطالب وعظگونه، مستند به آیات و احادیث و اشعار در لزوم رعایت تقوا و زهد و یادآوری آخرت (ص 286-292).
در پایان کهنترین نسخه ی موجود از این کتاب، تاریخ اتمام تألیف 4 شوال 563 آمده است (ص 292)، اما فصیح خوافی (د پس از 845ق)، ضمن شرح احوال بیهقی، نوشته است که وی در محرم 544 نگارش تاریخ بیهق را به پایان برد (2/242). گذشته از اینکه نوشتۀ فصیح خوافی بیگمان مستند به مأخذی بوده است که اینک در دسترس نیست، در نسخه ی موجود از تاریخ بیهق به سالهایی میان این دو تاریخ اشاره شده است: مانند اشاره به مرگ المقتفی، خلیفه ی عباسی (ص 21) که در ربیعالاول 555 (بنـداری، 266) روی داده است. نیز به حوادث مربوط به سالهای 545ق(ص225)،546ق(ص170)،547ق(ص252)،548ق (ص 129، 197)،550 ق(ص197 ،221)، 551ق (ص239)، 556ق (ص137)، 557ق (ص236)، 560ق (ص 132، 283)، 561ق (ص 261) و 562ق (ص 116، 164) اشاره شده است. از اینرو، میتوان احتمال داد که بیهقی در 544ق تألیف اصل کتاب را به پایان رسانده، اما تا مدتی پیش از مرگ (565ق)، همچنان مطالبی به آن میافزوده است.
در میان مؤلفان کهن، یاقوت حموی که زندگینامه ی خودنوشتِ بیهقی در کتابِ مفقود مشاربالتجارب را در دست داشته (13/227)، و نیز فصیح خوافی (همانجا)، اگرچه به تاریخ بیهق اشاره کردهاند، اما هیچ یک بدان استناد نجستهاند؛ ولی این کتاب از مآخذ ابن فوطی در شرح احوال رجال بیهق بوده، و بارها بدان تصریح کرده است (مثلاً نک : 1/382، 4/141، 342، 415، 581، جم ). منقولات ابن فوطی از این کتاب بسیار مهم است؛ زیرا در مواردی، بسیار مفصلتر از آن چیزی است که در نسخۀ کنونی تاریخ بیهق دیده میشود (مثلاً نک : 5/450؛ قس: بیهقی، 192)؛ یا در برخی موارد، اساساً مطلب منقول از این کتاب در نسخۀ کنونی موجود نیست (نک : ابن فوطی، 1/382، 383، 4/580، 5/513). از اینرو، جای تردیدی باقی نمیماند که آنچه اینک از تاریخ بیهق، در دست است، نسخۀ اصلی و کامل کتاب نیست.
یکی از جنبههای مهم تاریخ بیهق، استفاده ی مؤلف از مآخذی است که بیشتر آنها اکنون در دست نیست، یا به صورت ناقص بـه روزگار ما رسیـده است. بیهقی به ویـژه به دو اثر ــ که از حیث موضوع با کتاب او اشتراک داشتهاند ــ استناد جسته است: نخست، کتاب تاریخ بیهق، اثر عالمِ معاصر او، علی بن ابی صالح خواری بیهقی (زنده در 536ق، نک : رافعی، 3/224) که به نوشته ی بیهقی (ص 21، 107)، به زبان عربی و در چندین مجلد بوده، و مؤلف آن پیش از اتمام کتاب درگذشته است؛ دیگر، کتاب تاریخ نیشابور، اثر حاکم نیشابوری (د 405ق) که به قول بیهقی، از دیگر آثار مشابه «تمامتر» است (ص 21، 28، 151).
از دیگر مآخذ مهم مؤلف میتوان به این آثار اشاره کرد: کتابهای ابوالقاسم کعبی بلخی (د 319ق) در تاریخ و مفاخر خراسان و نیشابور (نک : ص 21، 138، 154، 156، 255)؛ تاریخ نیشابور، اثر احمد غازی به زبان فارسی (ص 21)؛ تاریخ ابوالفضل بیهقی (ص 175)؛ مزیدالتاریخ، از ابوالحسن محمد بن سلیمان که در عهد سلطان محمود غزنوی (سل 387-421ق) تألیف شده بود (ص 132-133)؛ التاریخ الیمینی، از محمد بن عبدالجبار عتبی (د 427ق)؛ تاریخ مرو، از ابوالعباس معدانی (د 375ق)؛ تاریخ ابوسعید خرگوشی (د 427ق)؛ تاریخِ ابوالمعالی مجدود بن محمد رشیدی (د 538ق)؛ و تاریخ محمد بن جریر طبری (د 310ق) (نک : ص 20، 26، 87، 93، 176، 227). جز اینها، مؤلف از برخی آثار تاریخی دیگر نیز نام برده، اما به نقل از آنها تصریح نکرده است، مانند تاریخ مرو، از ابوالعباس مروزی؛ تاریخ مرو، از احمد بن سیار مروزی؛ تاریخ هراة، از ابواسحاق بزّاز (د 329ق)؛ تاریخ سمرقند و بخارا، از ابوالحسن سعید بن جناح بخاری؛ تاریخ خوارزم، از ابوعبدالله محمد بن سعید قاضی (د 346ق)؛ و تاریخ بلخ، از ابوعبدالله محمد بن عقیل بلخی (د 316ق) (ص 21؛ برای دیگر مآخذ، نک : هادی، مقدمه).
مآخذ: ابن فوطی، عبدالرزاق، مجمعالآداب، به کوشش محمدکاظم، تهران، 1417ق؛ بنداری، فتح، تاریخ دولة آل سلجوق (زبدة النصرة)، بیروت، 1400ق/1980م؛ بیهقی، علی، تاریخ بیهق، به کوشش احمد بهمنیار، تهران، 1317ش؛ رافعی قزوینی، عبدالکریم، التدوین فی اخبار قزوین، به کوشش عزیزالله عطاردی، بیروت، 1408ق/1987م؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1961م؛ هادی، یوسف، مقدمه بر ترجمه ی عربی تاریخ بیهق، دمشق، 1425ق؛ یاقوت، ادبا. یوسف هادی
تاريخ بيهق حاوى نكات ارزشمندى در باب تاريخ مشرق ايران در عصر غزنويان و سلجوقياناست. از آنجا كه برخى از اين اطلاعات در ديگر آثار آن دوران نيامده اين كتاب ازاهميت ويژهاى برخوردار است. اين كتاب نهتنها دانستههاى ارزشمندى در باب تاريخادب و فرهنگ اين ناحيه دارد، شامل اطلاعات مهمى نيز درباره اوضاع جغرافيايى نواحى بيهق، سبزوار، نيشابور و ديگر مكانهاست. همچنين تفصيلاتى در باب اخذ ماليات و بنيادگذاراناين شهرها بهدست مىدهد.
طولانىترين بخش كتاب، فصلى است كه مؤلف به ياد كرد علماء و ائمه و افاضل ناحيه بيهق اختصاص داده و افزون بر نقل احاديثى كه از طريق هر يك از محدثان و عالمان بيهق روايت شدهنمونهاى از اشعار آنان را نيز نقل كرده است.
ويژگىها
نويسنده« تاريخ بيهق» افزون بر مشاهدات و شنيدههاى شخصى، بهتعدادى از اسناد كهن و منابع مختلف ناشناخته مراجعه كرده است از اين رو اين كتابداراى اهميت تاريخى فراوانى است. نثر كتاب بر خلاف كتابهايى چون مقامات حميدىو تاريخ وصاف كه آراسته به صنايع بديعىاند، از سادگى و ايجاز و پختگى برخوردار است.
در مطالعه تاريخ بيهق گذشته از آشنا شدن با نوعى از نثر صحيح و فصيح فارسى، به بسيارىاز نكات تاريخى و وقايع جزئى كه در تاريخهاى عمومى كمتر ذكر مىشود بر مىخوريم.
نسخهشناسى
اولين نسخه اين كتاب در 544 ق نوشته شده و سپس در شوالسنه 563 ق تكميل شده است. قديمىترين نسخه خطى موجود اين كتاب كهدر سال 835 ق كتابت شده در موزه بريتانيا به شماره 5387 ro،نگهدارى مىشود. نسخه ديگر كه در مركز بررسيهاى شرقى ابو ريحان بيرونى در تاشكند به شماره 1524 موجود است و از روى نسخهاى كه در 888 ق نگاشته شده، كتابت شده است.
نسخه ديگر در برلين به شماره( 737 مخطوطات شرقيه) كه در سال 1265 ق از روىنسخه سنه 888 ق كتابت شده است.
تاريخ بيهق نخستين بار به كوشش احمد بهمنيار در 1317 ش در تهران منتشر شد وبار ديگر به كوشش كليم اللّه حسينى در حيدر آباد دكن در 1388 ق به چاپ رسيد. ترجمه عربىكتاب با تصحيح و تعليقات و مقدمهاى مفصل در شرح احوال و آثار مؤلف به قلم يوسف هادى در 1425 ق در دمشق منتشر شده است.
نسخه حاضر كه از روى نسخه مرحوم احمد بهمنيار أفست شده است در قطع وزيرى با جلد گالينگور در 359 صفحه براى بار سوم در سال 1361 شتوسط« كتابفروشى فروغى» منتشر شده است.
منابع
1- دانشنامه جهان اسلام، جلد 5، ص 331، مدخل: بيهقى، نويسنده: رضا رضازاده لنگرودى
2- دانشنامه جهان اسلام، جلد 6، مدخل: تاريخ بيهقى، نويسنده: همان
3- دائرة المعارف بزرگ اسلامى، جلد 14، مدخل: تاريخ بيهق، نويسنده: يوسف هادى
4- مقدمه مترجم عربى كتاب آقاى يوسف هادي
5- مقدمه مصحح كتاب آقاى احمد بهمنيار
ظهير الدين، ابن فندق بيهقى
درباره مؤلف
اشاره
ابن فندق بیهقی از دانشمندان و تاریخ¬نگاران سده¬ی ششم هـ.ق و صاحب آثار بسیار در زمینه¬های گوناگون است. از آن¬جا که آثار وی بهویژه در زمینه¬ی تاریخ دارای اهمیت است، لازم بود تا به این موضوع بپردازم. آنچه در پی می¬آید کوششی است برای بررسی زندگی و آثار ابن فندق با تاکید ویژه بر اثر ارزنده¬ی وی یعنی تاریخ بیهق.
زندگینامه ابن فندق
ظهير الدين، ابو الحسن على بن ابى القاسم زيد مشهور ابن فندق و فريد خراسان، عالم، تاريخنگار، اديب، منجّم، متكلّم، فقيه و شاعر سده ششم. تاريخ تولد او به درستى روشن نيست ولى به احتمال زياد در حدود 490 ق باشد.
بيهقى از خاندان حاكميان و فندقيان شهر سيوار در الشتان بست بود كه نسب خودرا به خزيمة بن ثابت انصارى ذو الشهادتين از قبيله أوس مىرساندند. نياكانش در دورهغزنويان و سلجوقيان مناصب مختلف مذهبى و ديوانى داشتند. بيهقى در كودكى به همراهپدرش از سبزوار به قريه ششتمد كوچ كرد و در آنجا به خواندن كتابهاى ادبى پرداخت.
ابوالحسن علی بن زید بیهقی معروف به ابن فندق در واپسین دهه سده¬ی پنجم هـ.ق در ده ِ ششتَمَد در ناحیه بیهق به دنیا آمد [۱]. بنابراین وی، همشهری ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی دبیر سلطان محمود و مسعود غزنوی است و با اینکه ابن خلکان نام وی را شرفالدین ضبط کرده است[۲]، اما شواهد متقن نشان میدهد که این سخن ابن خلکان آشکارا مورد تردید است. سال تولد او بر اساس پژوهش محمد مشکوة در ۴۹۳ هـ.ق بوده[۳] و بر اساس پژوهش تازه¬ی یوسف هادی در ۴۹۰ هـ.ق است[۴].
اقامتگاه ِ خانواده¬ی ابن فندق در ده ِ سیوار از توابع والشتان ِ بُست در افغانستان کنونی بوده است. نسب وی از سوی پدر به خاندان حاکمیان و فُندُقیان می¬رسید؛ این دو خاندان نسب خود را به خُزَیمة بن ثابت انصاری «ذوالشهادتین»، صحابی پیامبر اسلام که از قبیله¬ی اوس بود میرساندند[۵]؛ از این رو در برخی منابع به وی لقب اوسی، انصاری و خُزَیمی دادهاند[۶]. نسب ابن فندق از سوی مادر به خاندان بیهقیون که از بزرگان بیهق بودند می-رسید[۷].
نیای بزرگ او، فندق بن ایوب، پس از آنکه از سوی محمود غزنوی به منصب قضا در نیشابور گمارده شد به آن شهر مهاجرت کرد، اما اندکی بعد استعفا داد و در ناحیه بیهق در ده ِ سرمستانه سکنا گزید[۸]. جدش، شیخالاسلام ابوسلیمان محمد بن فندق، قاضی و خطیب نیشابور بود[۹]. در کل و به سخن خود ابن فندق، خاندانش که اهل علم بودند و بر «جاده سنت و شریعت»، با توجهات سلاطین از احترام ویژه برخوردار بودند[۱۰]. مادر ابن فندق نیز افزون بر حفظ قرآن بر وجوه گوناگون تفسیر آگاهی داشت[۱۱]. ابن فندق در سال ۵۰۷ هـ.ق با حکیم عمر خیام دیدار کرد و از محضرش بهره برد[۱۲].
وی از ۵۱۴ تا ۵۱۶ هـ.ق در نیشابور از استادانی چون احمد بن محمد معدانی، نویسنده¬ی السامی فی الاسامی؛ ابوجعفر مقری، امام جامع نیشابور و نویسنده¬ی ینایبع اللغة؛ امام محمد فزاری و امام حسن بن یعقوب بن احمد قاری دانش آموخت[۱۳]. ابراهیم بن محمد خزاز و علی بن عبدالله بن هیصم نیشابوری نیز استادان او در زمینه¬ی علم کلام بودند[۱۴].
ابن فندق پس از مرگ پدرش، در ذیحجه ۵۱۸ هـ.ق به مرو رفت و فقه را نزد ابوسعد یحیی بن عبدالملک صاعدی آموخت[۱۵]. در حدود سال ۵۲۱ هـ.ق در مرو در مدرسه¬ی ابی سعد و مسجد جامع، مجلس وعظ داشت[۱۶]. سپس به دیدار همشهریاش، شهابالدین محمد بن مسعود مختار که از جانب سلطان سنجر حاکم ری بود نائل آمد و میان این دو پیوند خویشاوندی برقرار شد. در جمادی الاول ۵۲۶ هـ.ق قاضی بیهق شد و چند ماهی در این شغل ماند. در شوال همان سال به ری رفت و تا جمادی الاول سال بعد در آنجا به یادگیری حساب و جبر و مقابله پرداخت[۱۷]. سپس دانش خود را در این زمینه در خراسان نزد عثمان بن جادوکار تکمیل کرد[۱۸]. در ۵۳۰ هـ.ق نزد قطبالدین محمد مروزی رفت و حکمت فرا گرفت و تا ۵۳۲ هـ.ق نزد او بود[۱۹]. ابن فندق، نهج البلاغه را نزد حسن بن یعقوب بن احمد نیشابوری، ریاضیات را نزد احمد بن حامد نیشابوری، حدیث را نزد اسماعیل بن ابی بکر بیهقی، ابوالغنائم حمزه حسینی و محمد بن فضل صاعدی و نسب¬شناسی را نزد علی بن محمد حسینی ونکی آموخت[۲۰]. وی در رمضان ۵۳۷ هـ.ق به نیشابور بازگشت و در آنجا با استقبال ابوالفتح ناصرالدین طاهر بن فخرالملک بن نظام الملک (وزارت: ۵۲۸- ۵۴۸ هـ.ق) وزیر سلطان سنجر (حک.: ۵۱۱- ۵۵۲ هـ.ق) و دیگر بزرگان شهر روبهرو شد. در این مدت در روزهای خاصی از هفته در چند مدرسه¬ی مشهور شهر مجلس وعظ داشت[۲۱].
در صفر ۵۴۳ هـ.ق که ابن فندق نزد سلطان سنجر بود دیمتریوس، پادشاه اَبخاز (گرجستان کنونی) با فرستادن نامه پرسش¬هایی به دو زبان عربی و سریانی – احتمالا در مباحث مذهبی- مطرح کرد. او این پرسش¬ها را به درخواست سلطان سنجر، به همان زبان¬ها پاسخ گفت[۲۲] که نشان از تسلط او به آن زبان¬هاست. ابن فندق سرانجام در ۵۶۵ هـ.ق در زادگاهش، روستای شِشتَمَد ِ بیهق درگذشت.
مشايخ او
درنيشابور از استادانى چون احمد بن محمد ميدانى، ابو جعفر مقرى، امام محمد فزارى و امام حسن بنيعقوب بن احمد قارى كسب علم كرد.
در مرو به تحصيل فقه پرداخت و مجلس وعظ برگزار مىكرد. سپس به نيشابور بازگشت و آنگاه عازم زادگاه خود شد در 526 قاضى بيهق شد. در شوال همانسال به رى رفت و به حساب و جبر و مقابله نظر انداخت. همچنين پس از خواندن كتابهايى در احكامنجوم در اين صناعت شهره گشت. در 529 به بيهق بازگشت و در 530 در سرخس رفتهو حكمت را نزد قطب الدين محمد مروزى فرا گرفت، از آن پس به نيشابور و سپس به بيهق بازگشت.
وفات
بيهقى در 565 ق در بيهق درگذشت.
مذهب او
منابع به روشنى به مذهب او اشاره نكردهاند گروهى او را شافعى و گروهى شيعه مىدانند ؛ اگرچه برخی از محدثین شیعه چون ابن شهرآشوب در معالم العلماء ابن فندق را شیعه پنداشته¬اند[۲۳]، اما هم خود محتوای تاریخ بیهق[24] و سایر کتب ابن فندق چون تتمة صوان الحکمة[25] بهروشنی سُنیبودن وی را آشکار می¬سازد. بهعلاوه ابن فندق در معارج نهج البلاغه که جای آشکارساختن مذهب شیعی است، پس از درود بر پیامبر اسلام عبارت «و علی اصحابه الصدیق و الفاروق و ذی النورین و المرتضی تحیّات…» را می¬آورد که این گونه تحیّت جز از یک حنفی یا شافعی برنمی¬خیزد[۲۶]. از نوشته های او چنین برمی¬آید که نیاکان او با عباسیان، غزنویان و سلجوقیان پیوند داشته و با خواست آنان به پایگاه¬های بلندی رسیده و با دانشمندان سنی آشنا بوده¬اند. خود ابن فندق هم می¬نویسد که کتابهای علمی و ادبی را نزد استادان سنی خوانده و به کمال رسیده است. محمد کردعلی در کنوز الاجداد بر همین اساس وی را سنی دانسته است[۲۷]. فصیح خوافی در مجمل فصیحی او را حنفی دانسته است و گذشته از این نیاکان مادری او نیز حنفی بودند. در طبقات الشافعیة سُبکی نیز نام ابن فندق ذکر نشده و سبکی او را شافعی نمیدانسته است[۲۸]. بنابراین ابن فندق سنی ِ حنفی بوده، هر چند نسبت به امامان شیعه نیز ارادت داشته است.
آثار ابن فندق
بيهقى آثار زيادى در تاريخ، فقه، كلام، فلسفه، رياضيات، نجوم و انساب به زبانهاىفارسى و عربى دارد كه از آن جملهاند: مشارب التجارب و غوارب الغرائب كه ذيلى است بر تاريخ يمينى، تاريخ بيهق، جوامع احكام النجوم، تتمة صوان الحكمة يا تاريخ حكماءالاسلام، لباب الأنساب، معارج نهج البلاغة، غرر الامثال و درر الاقوال و...
از ۱۳ اثری که به ابن فندق نسبت می¬دهند تنها هشت کتاب برجا مانده است[۲۹]. در زیر به معرفی این هشت کتاب می¬پردازم:
مشارب التجارب و غوارب الغرایب: این اثر ذیلی بوده است بر تاریخ یمینی ِ محمد بن عبدالجبار عتبی[۳۰]؛ پس سخن دکتر عبدالحسین زرینکوب و کلود کاهن که این کتاب را ذیلی بر تجارب الامم ابوعلی مسکویه دانسته¬اند، نادرست است[۳۱]. به هر حال کتاب به حوادث سال ۵۴۹ هـ.ق ختم میشود. یعنی تمام دوران غزنوی، سلجوقی و نیمه نخست خوارزمشاهیان را در بر می¬گیرد. این اثر اگرچه در شکل نخستینش در چهار جلد و به زبان عربی نوشته شدهاست، ولی ابن فندق خود در کتاب تتمه صوان الحکمة به جلد هشتم آن اشاره می¬کند[۳۲]. از این کتاب اثری به دست نیامدهاست ولی بنا بر اشارات منابع، منبع ابن اثیر در الکامل، ابن اصیبعة در عیون الأنباء فی طبقات الأطباء، عطا مَلِک جوینی در تاریخ جهانگشا، حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده[۳۳]، ابن فوطی در مجمع الآداب، یاقوت حموی در معجم الادباء و ابن نجار در ذیل تاریخ بغداد بوده است[۳۴].
غرر الامثال و درر الاقوال: این اثر در موضوع امثال عرب نوشته شده و در دو جلد چاپ شده است[۳۵] و در آن مثل¬ها به ترتیب حروف الفبا آمده بود[۳۶]. ابن فندق آن را به یکی از بزرگان دربار سنجر، به نام ابوعلی احمد بن اسماعیل العارض معروف به یمین¬الدوله اهدا کرده بود[۳۷]. چاپ تصویری این کتاب به کوشش محمدحسین جلالیحسینی در شیکاگو از روی نسخهی ناقص موجود در لیدن منتشر شده است[۳۸]. محمدتقی دانشپژوه می-گوید: ابن فندق کتاب دیگری نیز در همین موضوع به نام مجامع الامثال و بدایع الاقوال در چهار جلد نیز داشته است که اکنون در دست نیست[۳۹].
تتَّمة صوان الحکمة: این اثر ذیلی است بر صوان الحکمة ابوسلیمان محمد بن طاهر سجستانی (متوفی ۳۹۱ هـ.ق). موضوع آن زندگینامه¬ی حکمای اسلامی است و اطلاعات آن درباره¬ی حکمای پس از پورسینا، بسیار ارزشمند است. چاپ انتقادی این اثر که حاصل مقابله¬ی پنج نسخه¬ی مختلف است، به کوشش محمد شفیع، در ۱۳۵۱ هـ.ق در لاهور منتشر شده است. در سال ۱۳۱۸ خورشیدی با پاره¬ای تصحیحات و حواشی در تهران در مجله¬ی مهر، ضمیمه¬ی سال پنجم به چاپ رسید. پس از آن محمد کردعلی این کتاب را با نام تاریخ حکماء اسلام در ۱۳۲۵ هـ.ق / ۱۹۴۶ م. در دمشق چاپ کرده است[۴۰].
لباب الانساب و القاب الاعقاب: این اثر در دو جلد در موضوع تبارشناسی و به زبان عربی بوده است. به خواهش نقیبالسادات بیهق، عمادالدین ابوالحسن علی بن محمد در سال ۵۵۸ هـ.ق نوشته شده است. رضا رضازادهلنگرودی می¬گوید از مقدمه آن چنین برمی¬آید که ابن فندق اثر دیگری به نام التعرف بالانساب در همین موضوع داشته است[۴۱]. لباب الانساب در ۱۴۰۰ هـ.ق در قم با اغلاط بسیار منتشر شد[۴۲]، اما مجدداً در ۱۴۱۰ هـ.ق در همین شهر در دو جزء به وسیله¬ی مهدی رجایی به چاپ رسید[۴۳].
ازاهیر الریاض المریعة و تفسیر الفاظ المحاورة و الشریعة: این اثر به زبان عربی و موضوع آن توضیح اصطلاحات شرعی[۴۴] و امثال عربی[۴۵] است. نسخه¬ای از این کتاب در کتابخانه¬ی سلیمانیه بخش شهید علی پاشا به شماره¬ی ۲۵۸۹ موجود است[۴۶].
جوامع احکام النجوم: این اثر در سه جلد به زبان فارسی، در موضوع رد احکام نجوم [۴۷] و در ۱۰ فصل نوشته شده است. این اثر خلاصه¬ی ۲۵۷ کتاب است. در این اثر مطالبی از ابوریحان بیرونی، ابن فرخان طبری و کوشیار گیلی – که از منجمان معروف پیشین بودند – آمده است[۴۸] از این کتاب نسخههای بسیاری در دست است[۴۹].
طرائق الوسائل الی حدائق الرسائل: از این اثر تنها یک نسخه¬ی گزیده در کتابخانه¬ی چیستر بیتی انگلستان به شماره-ی ۳۹۶۸ وجود دارد؛ به گفته¬ی یوسف هادی از موضوع آن آگاهی در دسترس نیست[۵۰].
معارج نهج البلاغة: این اثر در دو جلد در شرح نهج البلاغه[۵۱] و به زبان عربی در دو جلد چاپ شده است. ابن فندق آن را به خواهش ابوالقاسم علی حونقی نیشابوری در ۵۵۲ هـ.ق نوشته شده است[۵۲]. این اثر در ۱۴۲۲ هـ.ق به کوشش اسعد طیب با تصحیح دقیق¬تر در قم به چاپ رسید[۵۳].
المواهب الشریفة فی مناقب ابی حنیفة: این اثر به دست نیامدهاست و تنها از سخن فصیح خوافی چنین برمی¬آید که این اثر، افزون بر شرح احوال و مناقب ابوحنیفه، شامل احوال اصحاب او نیز بوده است. یوسف بن محمد اهلی در شوال ۸۳۹ هـ.ق این کتاب را با عنوان تحفة السلطان فی مناقب النعمان به فارسی ترجمه و به شاهرخ تیموری اهدا کرد[۵۴].
وشاح دمیة القصر و لقاح روضة العصر: این اثر ذیلی بر دمیة القصر ابوالقاسم باخرزی است که در سده¬ی پنجم میزیست[۵۵]. موضوع آن شرح احوال و آثار شعرای هم¬روزگار نویسنده است و نگارش آن در رمضان ۵۳۵ هـ.ق به پایان رسیده است[۵۶].
تاریخ بیهق: ابن فندق، تاریخ بیهق را در شوال ۵۶۳ هـ.ق در زمان سلطنت موید آی آبه از غلامان سنجر – که پس از مرگ سنجر بر خراسان مسلط شد – نوشت[۵۷].
موضوع تاریخ بیهق، تاریخ ناحیه بیهق[۵۸]، شرحی از مشاهیر این ناحیه شامل علما، ادیبان، شاعران، وزیران، سادات، نویسندگان، حکیمان و اطبا و انساب خاندان¬های مشهور این ناحیه است.
مهم¬ترین مطالبی که در تاریخ بیهق به آنها اشاره شده است، عبارتاند از:
سودمندی تاریخ، تواریخ مهم و مشهور، فضایل بیهق، خاندان سادات در بیهق، سلسلههای حاکم بر بیهق مانند طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و سلجوقیان، خاندان¬های مختلف مانند حاکمیان، بیهقیون، مختاریان، داریان، میکالیان، مستوفیان، عزیزیان، عنبریان، حاتمیان، سالاریان، عماریان، بدیلیان و عمدیان، علما و شعرای بیهق، رویدادهای مهم تاریخی بیهق[۵۹]. اطلاعات ابن فندق درباره¬ی خاندان نظامالملک و مهلبیان در هیچ کتاب دیگری دیده نشده است[۶۰].
از تاریخ بیهق سه نسخه وجود دارد که به ترتیب قدمت عباتاند از:
نسخه¬ی لندن: در بریتیش میوزیوم[۶۱]، نسخه¬ی تاشکند: در کتابخانه¬ی عمومی تاشکند[۶۲]، نسخه¬ی برلین: در کتابخانه¬ی عمومی برلین[۶۳].
تاریخ بیهق نخستین بار از روی نسخه¬ی لندن (کتابت در سال ۸۳۵ هـ.ق) در سال ۱۳۱۷ خورشیدی به کوشش احمد بهمنیار و با یادداشت¬های علامه محمد قزوینی در تهران به چاپ رسید. بعدها تاریخ بیهق را سید کلیمالله حسینی در سال ۱۳۴۷ خورشیدی / ۱۹۶۸ م. در حیدرآباد دکن با مقدمه¬ای ارزشمند به زبان انگلیسی، منتشر کرد[۶۴]. ترجمه¬ی عربی تاریخ بیهق، با تصحیح و تعلیقات در شرح ِ احوال و آثار ابن فندق به قلم یوسف هادی در ۱۴۲۵ هـ.ق / ۲۰۰۴ م. در دمشق منتشر شده است[۶۵].
منابع تاریخ بیهق
ابن فندق، برای نگارش تاریخش از منابع زیر استفاده کرده است:
• تاریخ نیشابور : حاکم نیشابوری
• تاریخ نیشابور: ابوالقاسم الکعبی البلخی
• تاریخ نیشابور: احمد غازی
• تاریخ بیهق: امام علی بن ابی صالح الخواری
• تاریخ بیهقی: ابوالفضل بیهقی
• مزید التاریخ: ابوالحسن محد بن سلیمان
• تاریخ یمینی: محمدبن عبدالجبار عتبی
• تاریخ مرو: ابوالعباس معدانی
• تاریخ طبری : محمد بن جریر طبری
• تاریخ مرو: ابوالعباس مروزی
• تاریخ مرو: احمد بن یسار مروزی
• تاریخ هرات: ابواسحاق بزاز
• تاریخ سمرقند و بخارا: ابوالحسن سعید بن جناح بخاری
• تاریخ خوارزم: ابوعبدالله محمد بن سعید قاضی
• تاریخ بلخ: ابوعبدالله محمد بن عقیل بلخی
• تاریخ ابوسعید خرگوشی[۶۶].
ویژگیهای نثر تاریخ بیهق
در سده¬ی ششم هـ.ق تسلط زبان عربی بر فارسی شدیدتر شد به گونهای که همه¬ی ادیبان و حکیمان به نشر و گسترش زبان عربی توجه داشتند و اگر به فارسی می¬نوشتند از واژههای عربی برای آراستن نوشته خود بهره می¬گرفتند. نثر این دوره پر از عبارات دشوار و واژههای عربی، آیات قرآنی و شواهد عربی است. در این میان نظامی عروضیسمرقندی و ابن فندق به نسبت هم¬روزگاران خود، با وجود بهرهگیری از واژهها و اصطلاحات عربی، سادهنویسی و درستنویسی را از یاد نبردند[۶۷]. در واقع نثر تاریخ بیهق نثری ترکیبی است. در تاریخ بیهق، دو سبک قدیم و جدید ترکیب شده و نثری دگرگونه به وجود آمده است. بنابراین متن کتاب نسبت به متون سده¬های پیش ساده و روان و به نسبت متون سده¬های بعد پیچیده است. گاه در برخی صفحات مطالب به طور کل به زبان عربی است[۶۸].
ویژگی¬های سبک قدیم در تاریخ بیهق
• فعل استمراری با «یای مجهول» می¬آید: مانند گفتندی به جای می¬گفتند.
• بر فعل منفی «بای تاکید» می¬آید: مانند بر ایمان بنماندند.
• بر سر اسامی «بای زاید» می¬آید: مانند به ترک گفت.
• به جای حرف «به»، حرف «با» به کار گرفته می¬شود: مانند با در نیشابور رفت.
• رای زاید به ندرت دیده می¬شود.
• به جای« زیرا»، «زیراکه» به فراوانی به کار گرفته می¬شود.
• واژهها، گاه با ادوات جمع فارسی، جمع بسته می¬شوند و گاه با ادوات جمع عربی: مانند متقدمان، مخالفان، دشمنان و… یا امتحانات، محاکمات و…
• ضمیر مفرد غایب در کتاب، «او» یا «وی» است.
• ضمیر برای غیر جاندار «آن» است[۶۹].
ویژگیهای سبک جدید در تاریخ بیهق
• داشتن مترادفات و سجع: «اینست تواریخ و کتب که هر یکی از آن صراط الفت و بساط زلفت و خطایر اُنس و محک خواطر و ضمایر اُنس و انوار اوهام و ازهار افهام و ارواح اشخاص توانایی و دانایی و قوانین فصاحت و براعت و غایات آیات مقامات و عناصر آداب و اواصر انساب و اسباب است»[۷۰].
• استفاده از واژههای تازه که گاه خاص تاریخ بیهق است. مانند:
1. توانش: اسم مصدر از ریشه¬ی توانستن
2. داش گرمابه: تون حمام
3. ناگزیران: صفت فاعلی از ریشه¬ی گزیر
4. باز آن که: با آن که
5. زمیج: زمین بر دهنده
6. پرسیدن: احوالپرسی
7. در نزدیک: نزد [۷۱].
• تشبیه به کنایه با اطناب: برای نمونه در حکایت جنگ احزاب، پیشنهاد سلمان فارسی را مبنی بر حفر خندق به دور شهر در ۹ سطر به همراه پنج بیت شعر فارسی و دو بیت شعر عربی می¬آورد و متن را دچار اطناب می¬کند: «و فی الحدیث النبوی السعید من وعظ بغیره، و بانبوت و جلالت محمد مصطفی – که خاور و باختر بنور او روشن گشت و از روایح نبوت او هر دو عالم گلشن شد، … چون در جنگ احزاب شروع کرد سلمان فارسی رحمه الله او را گفت در عجم رسم بوده است که چون لشکر جرار … قصد شهری کنند … بر شکل شهر … خندقی حفر سازند، مصطفی را صلوات الله علیه آن سخن خوش آمد … »[۷۲].
ویژگی های خاص تاریخ بیهق
• قدما برای ذوالعقول (انسان) فعل مفرد به کار می¬بردند؛ اما ابن فندق گاه فعل مفرد و گاه جمع به کار میبرد. مانند: مردم بیقرار شود یا تا عرب از سرما هلاک نشوند.
• متقدمان هرگز صفت و موصوف را مطابق هم به کار نمی¬بردند در حالی که ابن فندق گاه مطابقت صفت و موصوف را رعایت میکند و گاه نه. مانند: مستوره¬ی متموله[۷۳].
• استفاده از فعل مضارع به جای فعل ماضی. مانند: گوید به جای گفت[۷۴].
دیدگاه ابن فندق درباره¬ی تاریخ
یکی از مهم¬ترین بخشهای کتاب تاریخ بیهق که در نوع خود کمنظیر و باعث مشهورشدن این کتاب نزد اهل تاریخ شده است، مقدمه¬ی ۱۷ صفحه¬ای آن درباره¬ی تاریخ است. البته نه اینکه همه¬ی سخنان او در این زمینه عمیق و درست باشد بلکه صرف پرداختن وی به این مسئله و آن هم برخلاف همروزگارانش ارزشمند و نشانگر برداشت رایج زمان او از تاریخ است. در این مقدمه ابن فندق هدف از مطالعه¬ی تاریخ را پند و اندرز می¬داند[۷۵] و بر آن است که خرد در شناختن «احوال عالم» ناتوان است. پس راه شناختن «احوال»، «اخبار» و «اقوال» جهان را شنیدن، خواندن و اندیشیدن در تاریخ می¬داند نه اندیشیدن محض[۷۶].
ابن فندق اساس یادگیری تاریخ را حفظ مطلق جزئیات می¬داند؛ در حالی که اساس یادگیری دیگر علوم را حفظ و فهم ذکر می¬کند. وی بر همین اساس دانستن تاریخ و بهرهگیری از آن را آسان می¬داند و می¬گوید: «امتحان برین گواه است که مردم از تواریخ و حکایات چندان یاد گیرند در مدتی که عُشر آن از نحو و لغت و فقه و حساب و غیر آن یاد نتوانند گرفت»[۷۷].
وی درباره¬ی فواید یادگیری تاریخ بر آن است که تاریخ افق دید انسان را گسترش می¬دهد، «در اندک مدتی آدمی از اخبار و حکایات گذشتگان و احوال عمارات عالم و ملوک و ممالک چندان فایده یابد که از طریق مشاهدت در عمرهای دراز او را حاصل نیاید»[۷۸]. اگر هر کس تاریخ بخواند و به ژرفای آن پی ببرد: «در هر واقعه که او را پیش آید نتیجه¬ی عقل جمله¬ی عقلای عالم بوی رسیده باشد و دست غوغا و لشکر وقایع و حوادث از تاراج ذخایر فکرت او فروبسته باشد و علایق تمکین او گسسته نیاید، چراغ شکیبایی برافروزد و دیده¬ی باز عبرت بخیوط غیرت بردوزد و … بر بلا تازد و با قضا می¬سازد. نتایج عقول گذشتگان را رایگان بخرد و بآتشی که دیگران برافروخته باشند استضاءت جوید»[۷۹].
ابن فندق مطالعه¬ی تاریخ را بهویژه به پادشاهان و فرمانروایان توصیه می¬کند:«زیرا که مصالح کلی عالم تلعق بِرای و رایَت ایشان دارد، و هرچه در ممالک حادث شود از خیر و شر تمشیت و دفع آن ایشان را باید فرمود و ایشان بمعرفت حوادث و وقایع ملک و مکاید و تدبیرها که ملوک گذشته کرده باشند حاجتمند باشند، چنانکه اطبای عهد باُصول و معالجات و کتب متقدمان، و اُدبا و فصحا بکتب و تصانیف گذشتگان و سلف،… »[۸۰].
پینوشتها
[۱] ابوالحسن بیهقی، تاریخ بیهق، تصحیح احمد بهمنیار و مقدمه محمد قزوینی، چ سوم، تهران: انتشارات کتابفروشی فروغی، ۱۳۶۱، ص ۴۴.
[۲] ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۲. بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۷ه./ ۱۹۹۷ م.، ص ۱۸۴.
[۳] بیهقی، همان، ص یب (قزوینی).
[۴] یوسف هادی، «ابوالحسن بیهقی» در: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۱۳.
[۵] بیهقی، پیشین، ص ۱۰۱.
[۶] محمد بن احمد ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲۰، چاپ شعیب ارنووط و محمدنعیم عرقسوسی، بیروت: ۱۴۰۶ه. /۱۹۸۶م.، ص ۵۸۵. به نقل از: رضا رضازاده لنگرودی، «بیهقی» در: دانشنامه جهان اسلام، مدخل۲.
[۷] بیهقی، پیشین، ص ۱۰۷.
[۸] همان، ص ۱۰۲.
[۹] همان، صص ۱۰۴-۱۰۵.
[۱۰] همان، ص ۳.
[۱۱] یاقوت حموی، معجم الادباء، ج۴، به کوشش احسان عباس ، بیروت: ۱۹۹۳م.، ص ۱۷۶۲. به نقل از: هادی، پیشین.
[۱۲] ذبیح الله صفا، گنجینه سخن، ج۲، چ پنجم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۰، ص ۲۲۷.
[۱۳] ابوالحسن بیهقی، معارج نهج البلاغه، چاپ محمدتقی دانش پژوه، قم: ۱۴۰۹ق، ص۲. به نقل از: رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۱۴] ابوالحسن بیهقی، معارج نهج البلاغه، به کوشش اسعد طیب، قم: ۱۴۲۲ق، ص ۱۵۷ به نقل از: هادی، پیشین.
[۱۵] یاقوت حموی، همانجا. به نقل از: هادی، پیشین.
[۱۶] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۱۷] یاقوت حموی، معجم الادباء، ج۱۳، بیروت: ۱۴۰۰ه./۱۹۸۰م.، صص ۲۲۰-۲۲. به نقل از: همان.
[۱۸] یوسف هادی، پیشین.
[۱۹] رضازده لنگرودی، پیشین.
[۲۰] یوسف هادی، پیشین.
[۲۱] یاقوت حموی، همانجا. به نقل از: همان.
[۲۲] بیهقی، تاریخ بیهقی، ص ۱۶۳.
[۲۳] محمد بن شهرآشوب، معالم العلماء، به کوشش محمدصادق بحرالعلوم، نجف: ۱۳۸۰ ق./ ۱۹۶۰م.، صص ۵۱-۵۲. به نقل از: هادی، پیشین.
[۲۴] بیهقی، پیشین، صص ۱۰۳ و ۱۴۵ و ۲۶۸.
[۲۵] ابوالحسن بیهقی، تاریخ حکماء الاسلام، چاپ محمد کردعلی، دمشق: ۱۳۶۵ق./ ۱۹۴۶م.، ص ۱۴.
[۲۶] همو، معارج نهج البلاغه، چاپ محمدتقی دانش پژوه، قم: ۱۴۰۹ق.، ص ۲. به نقل از: رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۲۷] محمد کردعلی، کنوز الاجداد، دمشق: ۱۴۰۴ق./ ۱۹۸۴م.، ص ۲۸۹. به نقل از: همان.
[۲۸] محمود مهدوی دامغانی، «ابوالحسن بیهقی فرید خراسان و شرح نهج البلاغه»، نشریه دانشکده علوم معقول و منقول مشهد، ش ۱ (اسفند ۱۳۴۷). به نقل از: همان.
[۲۹] البته یاقوت حموی ۷۴ اثر را به ابن فندق نسبت داده است. ر.ک: یاقوت حموی، معجم ا لادباء، ج۱۳، بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ه./۱۹۸۸م.، صص ۲۲۵-۲۹.
[۳۰] بیهقی، تاریخ بیهق، ص ۲۰.
[۳۱] عبدالحسین زرین کوب، تاریخ ایران بعد اسلام، چ یازدهم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۶، ص ۴۷ ، کلود کاهن، «تاریخنگاری عهد سلجوقی» در: تاریخنگاری در ایران، ترجمه و تدوین یعقوب آژند، تهران: گستره، بهار ۱۳۶۰، ص ۳۴.
[۳۲] همان، ص ۳۵.
[۳۳] بیهقی، پیشین، ص یه (قزوینی).
[۳۴] هادی، پیشین.
[۳۵] بیهقی، همان جا.
[۳۶] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۳۷] محمد عمادالدین کاتب، خریدة القصر، ج۱، به کوشش عدنان آل طعمه، تهران: ۱۹۹۹م.، ص ۱۴۰. به نقل از: یوسف هادی، پیشین.
[۳۸] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۳۹] ابوالحسن بیهقی، معارج نهج البلاغه، دانش پژوه، قم: ۱۴۰۹ق.، ص ۲۰۳. به نقل از: همان.
[۴۰] همو، تاریخ حکماء الاسلام، ص ۵۲. به نقل از: همان.
[۴۱] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۴۲] هادی، پیشین.
[۴۳] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۴۴] هادی، پیشین.
[۴۵] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۴۶] هادی، پیشین.
[۴۷] همان.
[۴۸] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۴۹] احمد منزوی، فهرست نسخه های خطی فارسی، ج۱، تهران: ۱۳۴۸-۱۳۵۳ش.، ص ۲۸۴. به نقل از: رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۵۰] هادی، پیشین.
[۵۱] هادی، پیشین.
[۵۲] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۵۳] هادی، پیشین.
[۵۴] احمد فصیحی خوافی، مجمل فصیحی، ج۲، به کوشش محمود فرخ، مشهد: ۱۳۴۱ش.، ص ۲۴۲. به نقل از: یوسف هادی، همان.
[۵۵] ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، چ یازدهم، تهران: فردوس، ۱۳۷۱، ص ۱۰۳۸.
[۵۶] یاقوت حموی، پیشین، ص ۱۷۶۴. به نقل از: هادی، پیشین.
[۵۷] ملک الشعرای بهار، سبک شناسی، ج۲، تهران: زوّار، ۱۳۸۱، ص ۳۶۴.
[۵۸] بیهق: ناحیه ای در خراسان بزرگ که سبزوار ِ کنونی دهستان آن بود و به نیشابور و قومس محدود می شد.
[۵۹] بیهقی، تاریخ بیهق، صص ۳۵۴-۵۹.
[۶۰] رضازاده لنگرودی، «تاریخ بیهق» در: دانشنامه جهان اسلام، مدخل ۲.
[۶۱] بیهقی، همان، ص د (بهمنیار).
[۶۲] همان، ص یز (قزوینی).
[۶۳] همان، ص د (بهمنیار).
[۶۴] رضازاده لنگرودی، پیشین.
[۶۵] یوسف هادی، «تاریخ بیهق» در: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج ۱۴.
[۶۶] بیهقی، پیشین، صص ۱۹-۲۱ و ۱۷۶.
[۶۷] بهار، پیشین، ص ۳۶۲.
[۶۸] بیهقی، پیشین، صص ۱۱۰-۱۱ و ۱۰۷.
[۶۹] بهار، پیشین، صص ۳۶۵-۶۶.
[۷۰] بیهقی، پیشین، ص ۲۰.
[۷۱] بهار، پیشین، صص ۳۶۹-۷۰.
[۷۲] بیهقی، پیشین، صص ۱۳-۱۵.
[۷۳] همان، ص ۳۶۶.
[۷۴] همان، ص ۳۷۰.
[۷۵] بیهقی، پیشین، ص ۷.
[۷۶] همان، ص ۸.
[۷۷] همان، ص ۱۰.
[۷۸] همان جا.
[۷۹] همان، ص ۱۳.
[۸۰] همان، ص ۱۵.
منابع و مآخذ
کتابها:
• ابن خلّکان. وفیات الاعیان. ج۲. تقدیم محمد عبدالرحمن المرعشایی. بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۷ه./ ۱۹۹۷م.
• بیهقی، ابوالحسن. تاریخ بیهق. تصحیح احمد بهمنیار و مقدمه محمد قزوینی. چ سوم. تهران: کتابفروشی فروغی، ۱۳۶۱.
• بهار، ملک الشعراء. سبک شناسی. ج۲. تهران: زوّار، ۱۳۸۱.
• حموی، یاقوت. معجم الادباء. ج۱۳. بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ه./ ۱۹۸۸م.
• زرین کوب، عبدالحسین. تاریخ ایران بعد از اسلام. چ یازدهم. تهران: امیرکبیر،۱۳۸۶.
• صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. ج۲. چ یازدهم. تهران: فردوس، ۱۳۷۱.
• ___. گنجینه سخن. ج۲. چ پنجم. تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۰.
مقالات:
• رضازادهلنگرودی، رضا. «بیهقی» در: دانشنامه جهان اسلام. مدخل ۲. از ورژن الکترونیک اثر استفاده شده است.
• «تاریخ بیهق» در: دانشنامه جهان اسلام. مدخل ۲. از ورژن الکترونیک این اثر استفاده شده است .
• کاهن، کلود. «تاریخنگاری عهد سلجوقی» در: تاریخنگاری در ایران. ترجمه و تدوین یعقوب آژند. تهران: گستره، بهار ۱۳۶۰. صص۲۷-۶۲.
• هادی، یوسف. «ابوالحسن بیهقی» در: دایرة المعارف بزرگ اسلامی. ج ۱۳. از ورژن الکترونیک اثر استفاده شده است .
• «تاریخ بیهق» در: دایرة المعارف بزرگ اسلامی. ج۱۴. از ورژن الکترونیک اثر استفاده شده است .
منابع این کتابشناسی : مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - سایت انجمن پژوهشی ایرانشهر
کتابشناسی کتاب کاربردهای نفت وگاز در ایران باستان
این کتاب مشتمل بر چکیده، دو مقدمه، نقد و بررسی منابع و چهار بخش است. بخش اول که بیشتر حکم معرفی سوژه را دارد، در سه فصل به منشا پیدایش نفت و عوامل به وجود آورنده آن پرداخته و ضمن اشاره به تطابق جغرافیایی میدان های نفت خیز و تمدن های منطقه، در باره احتمال تاثیرگذاری نفت در توسعه و پیشرفت تمدن های ایران و بین النهرین به طرح پرسش پرداخته است که پاسخ به آن در پایان مباحث به ذهن متبادر خواهد شد.
بخش دوم به مباحث نظری در باره موضوع پرداخته و کاربردهای نفت و فرآوره های نفتی بر اساس تقدم و تاخر نیازها در بخش های سوم و چهارم بازتاب یافته است.
در کتاب کاربردهای نفت و گاز در ایران باستان کوشیده شده است با نظری گذرا بر تاریخ باستان، دریچه ای هر چند محدود به کاربردهای نفت در گذشته های دور گشوده شود و دیروز نفت با تمام ویژگی ها بازشناسانده شود تا معلوم آید چگونه این ماده سیاه رنگ از گذر قرون و اعصار سر بر افراشته و خود را به اکنون و امروز ما رسانده است.
ستاد مطالعات، انتشارات و اطلاع رسانی روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران این کتاب را به عنوان اولین کتاب مستقل در زمینه کاربردهای پژوهشی نفت در تاریخ باستان منتشر کرده است.
کتاب "كاربردهاي نفت و گاز در ايران باستان " از چهار بخش تشكيل شده است كه بخش اول را منشاء و مظاهر نفت و گاز تشكيل داده است.
همچنين در بخش دوم كتاب مذكور، به مطالبي با عناوين روايات نفت و گاز در اساطير و متون ،اشاره به نفت و مشتقات آن در متون ديني، تاريخي، ادبي و كلاسيك پرداخته شده است.
استفاده از نفت و مشتقات نفتي در معيشت، بشري بخش سوم و استفاده هاي كاربردي، بخش چهارم كتاب "كاربرد هاي نفت و گاز در ايران باستان " را تشكيل داده است.
کتابشناسی کتاب گفتنیهای تاریخ
نویسنده در این کتاب سعی کرده است. حکایتها و حوادث جالب و پندآموز تاریخی را جمع آوری کند. و به نظر در این کار موفق عمل کرده است.
این کتاب شامل 136 داستان جالب و خواندنی از تاریخ ایران و جهان می باشد.این کتاب همانطور که از نامش پیداست شامل صدها داستان آموزنده تاریخی است. داستان های این کتاب داستانهای داخلی و ایرانی و داستان های خارجی می شوند که توسط علی سپهری اردکانی جمع آوری شده است.
برخی از داستان ها:
1 پیامبر و اصحاب صفه
2 می خواستند جسد پیامبر را بدزدند
3 سر فرانسوی و بدن انگلیسی
4سر کراسوس
5 حدود فدک
6خلیفه و کنیزک مرده
7سیدی در زیر دیوار
8رضاشاه سه تومان نمی ارزید
9 عاقبت کنیز بخشیدن به خلیفه ...
10مرد یونجه خوار و محمدعلی شاه
11تفریح شاهزاده
12قیمت کشور هارون
13عاقبت دوستی با خلیفه
کتابشناسی کتاب چغازنبیل
این کتاب که در واقع نشریه است. از طرف یونسکو به سه زبان فارسی، انگلیسی و ژاپنی نگارش شده است. و حاوی اطلاعات جالبی در مورد معبد چغازنبیل است.
در سال ١٩٣٥ ميلادی هنگامی که شرکت نفت ايران و انگليس در حوالی رود دز به حفاریهای نفتی مشغول بود، يکی از کارمندان نيوزيلندی شرکت به نام «براون» متوجه مجموعهی عظيمی شبيه تپه شد که در مکانی مرتفع قرار گرفته بود. او از آن مجموعه که در زير خاک مدفون بود آجری کتيبه دار پيدا کرد. در همان زمان يک گروه باستان شناس در فاصلهی ٣٥ کيلومتری در شوش به کاوشهای باستان شناسی مشغول بود. براون آن آجر را نزد گروه برد تا شايد از راز آن تپه پرده بگشايند. اين گونه بود که حفاریهای نفتی، نام زيگورات چغازنبيل را در اذهان زنده کرد. بعدها کاوشهای باستان شناسی بين سالهای ١٩٥١ تا ١٩٦٢ ميلادی توسط رومن گيرشمن (Roman Girshman) باستان شناس فرانسوی انجام شد که اطلاعات مفيدی را از دل خاک در مورد چغازنبيل بيرون کشيد.
چغازنبیل نیایشگاهی باستانی است که در زمان عیلامیها و در حدود ۱۲۵۰پیش از میلاد ساخته شدهاست. چغازنبیل بخش بهجامانده از شهر دوراونتش است. این سازه در ۱۹۷۹در فهرست میراث جهانی یونسکو جایگرفت. چغازنبیل جزو معدود بناهای ایرانی است که در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو ثبت شدهاست.
این نیایشگاه توسط اونتاش گال (پیرامون ۱۲۵۰پ.م.)، پادشاه بزرگ ایلام باستان، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، نگهبان شهر شوش، ساخته شدهاست.
مکان جغرافیایی زیگورات چغازنبیل در ۴۵کیلومتری جنوب شهر شوش در نزدیکی منطقه باستانی هفتتپه که از جاده شوش به اهواز قابل دسترسی است، میباشد.
«چغازنبیل» که نام باستانی این بنا است، واژهای محلی و مرکب از دو واژه «چُغا» (در زبان لری به معنی «تپه») و زنبیل (به معنی «سبد») است که اشارهای است به مکان معبد که تپه بوده و آن را به زنبیل واژگون تشبیه میکردند. این مکان نزد باستانشناسان به «دور-اونتَش» معروف است که به معنای «دژِ اونتش»» است.
اونتاش گال پادشاه ایلام باستان است که دستور ساخت این شهر مذهبی را دادهاست. بنای چغازنبیل در میانه این شهر واقع شدهاست و مرتفعترین بخش آن است. در بعضی از کتب تاریخی نام قدیمی شوش، چغازنبیل نامیده شدهاست.
چغازنبيل نیایشگاهی است باستانی كه در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامی «اونتاش نپيريشا» در نزديكی رود دز ساخته شده و «دوراونتاش» ناميده شد. در مركز شهر معبد عظيمی به صورت مطبق بنا شده كه امروزه دو طبقه از آن هنوز پابرجاست. اين معبد «ذيقورات» نام دارد که به دو تن از خدايان بزرگ عيلاميان يعنی «اينشوشيناك» و «نپيريشا» اهدا شده. معبد چغازنبيل بزرگترين اثر معماری بر جاي مانده از تمدن ايلامی است كه تا كنون شناخته شده است.
در 45 کیلومتری جنوب شرقی شهر شوش یکی از إعجاب انگیزترین آثار باستانی جهانمتعلق به 3200 سال پیش مشهور به زیگورات، چغازنبیل وجود دارد . چغازنبیل به ساختمان طبقاتی معبد ایلامیان که توسط اونتاش گال پادشاه این قوم در سال 1250 قبل از میلاد ساخته شد اطلاق می شود . این بنا با ابعاد 105*105 متر وارتفاع 53 متر( در گذشته 52 متر ارتفاع داشته است واکنون 25 متر از آن باقی است) از بزرگترین زیگوراتهای جهان محسوب می شود.
عملیات باستان شناسی در این بنا از حدود سال 1325 خورشیدی آغاز گردید وتا سال 1341 ادامه داشت . چغازنبیل به بنای زیگورات محدود نمی شود بلکه مشتمل به حصاری است که با وسعت 800*1200 متر حول یک مجموعه گرد آمده است . محوطه مقدس چغازنبیل از طریق هفت دروازه با محیط اطراف ارتباط دارد . در درون این مجموعه سه معبد با حیاطهای سنگ فرش وانبارهای متعدد آلات وادوات جنگی قرار دارد.
اهميت اين محوطهی تاريخی به عنوان مهمترين اثر به جای مانده از دوران حکومت ايلامی، قدمت ٣٠٠٠ سالهی آن همراه با جاذبههای طبيعی از جمله عوامل مؤثر در به ثبت رسيدن اين مجموعه بهعنوان ميراث جهانی بودهاند. فرسايش طبيعی و خسارتهای ناشی از جنگ ايران و عراق، آسيبهای فراوانی را متوجه اين شهر کهن نمود. برای جلوگيری از تخريب هر چه بيشتر اين منطقه، در سال ١٩٩٨ ميلادی، توافقی بين سازمان ميراث فرهنگی ايران، يونسکو، بنياد اعتباری ژاپن و مؤسسهی کراتره فرانسه (مؤسسهی بينالمللی حفاظت از بناهای خشتی)، برای اجرای طرح مطالعاتی حفاظت و مرمت محوطهی تاريخی چغازنبيل در زمينههای مختلف علمی صورت گرفت. در راستای اجرای اين طرح، يک پايگاه دائمی پژوهشی شامل آزمايشگاه، بخش حفاظت و مرمت، کتابخانه، بخش رايانهای و بخش مطالعات سفال در قسمت اداری موزهی هفتتپه ايجاد و تجهيز شده است.
جمع آوری متون ، تهیه و تنظیم : رضا فروتن
منابع و ماخذ:
مطالب فوق خلاصهای بود از كتاب چغازنبيل به قلم آقای پرفسور گيريشمن كه در سال 46 – 1966 از چاپ خارج شده است .
مجله ميراث فرهنگی سال نشر : تابستان و پائيز 1373.
سایت سازمان ميراث فرهنگى خوزستان
ج. اول کتاب زيگورات، ترجمه اصغر كريمى، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان ميراث فرهنگى كشور، تهران 1373
كتاب «تاريخ خوزستان» به قلم «عبدالنبی قيم» محقق و پژوهشگر خوزستانی روايتی از تاريخ خوزستان
کتابشناسی کتاب کتیبه داریوش بزرگ در بیستون
داریوش، شاه بزرگ هخامنشی در دوران سلطنت خود کتیبه ای را در کوه بیستون به یادگار گذاشته است که حاوی اطلاعات بسیار گرانقیمتی از آن دوره است. و به قول برخی، داریوش با احداث این کتیبه ها می تواند اولین مورخ در تاریخ ایران زمین باشد. هم اکنون شما می توانید ترجمه این کتیبه را به فارسی مطالعه کنید و از آن استفاده کنید.
فهرست مطالب کتاب:
- یادی از راولینسون
- پیشگفتار
- نام بیستون
- یادمان داریوش بزرگ
- کهنترین مورخ و متن تاریخی
- روش ساخت
- وضعیت ظاهری سنگنگاره
- شباهت با سنگنگاره آنوبانینی
- وضعیت ظاهری کتیبه
- رونویسهای دیگر کتیبهها
- تفاوت در آوانویسی
- تفاوت در ترجمه
- خط یا زبان آریایی
- اشتباهی متداول
- ترجمه فارسی متن کامل کتیبه داریوش بزرگ
- ترجمه فارسی کتیبههای کوچک بیستون
- نقشه
- عکسها-
- چارتاقی خانهٔ دیو سبزوار
- خاستگاه کیهانی نگارههای یورش شیر به گاو
- شیر و خورشید و خاستگاه کیهانی باورها و نگارههای آن
- برگزاری جشنهای ایرانی، بهرهها و کمبودها
- هوم/ هَئومَه، گیاه سپند ایرانیان باستان
- سیمرغ و درنای سپید سیبری
- سنجاب پرنده و مسئلهٔ روباه بالدار
- گورنگارههای اسپیتا، یادمانی پرشکوه از هزارههای فراموش شده
- آتشکده پردغان، بازماندی در پیوند با مزدکیان فراهان
- تپه آنو
- کورش بزرگ در تاریخنامههای سنتی رومانیایی
- تلطیف آوایی یکسان دو واژهٔ تیشتَر و تیگرَه
- یادی از سرگئی تالستوف، در هفتادمین سالگرد آغاز کاوشهای خوارزم
- جام هخامنشی، اثری اصیل یا تقلبی؟
- انتشار کتاب ارزندهٔ واژههای فارسیِ عربیشده
- نقدی بر استنباطهای نجومی آقای فریدون جنیدی و حذف بیتهای شاهنامه
- انتشار مأخذی مهم در زمینه ثنویت زرتشتی
- اوژن فلاندن، هنرمندی بزرگ با شخصیتی غیرانسانی
- پیشنهادی برای احیای دریاچهٔ باستانی پاسارگاد
کتابشناسی کتاب مدینه شناسی
در این کتاب که به قلم مرحوم استاد سید محمد باقر نجفی نوشته شده است، مسائل جغرافیایی و تاریخی شهر مدینه به تفصیل از کتب مختلف ذکر شده است.
در مقدمه این کتاب آمده است: مدینه شناسی یا علم المدینه شناخت بافت اصلی شهری است که حضرت محمد (صلّ الله علیه و آله وسلّم) در آن میزیستند. بنابراین مدینه شناسی از آثار محسوسی سخن میگوید که در مستندات از آن یاد شده است و میکوشد تا سیره حضرت محمد(صلّ الله علیه و آله وسلّم) را در بافت اصلی شهر مدینه بشناسد و آن بافت قدیمی را با تطورات تاریخی تطبیق دهد تا موقعیت امروزی آن را معین سازد.
کتاب مدینه شناسی که به همراه نقشهرنگی شهر مدینه و تصاویر متعدد تاریخی و جدید از اماکن مختلف شهر مدینه به چاپ رسیده به 5 بخش تقسیم شده که مؤلف هر یک از آنها را کتاب نامیده است.
در کتاب مدینه شناسی 21 مسجد مدینه به تفصیل معرفی شده اند که مسجد قبا، مسجد جمعه، مسجد نبی و مسجد ذوقبلتین از این جمله هستند.
در بخش مربوط به خانههای مدینه نیز از 10 خانه تاریخی معرفی شده اند.
زندگينامه استاد نجفي
مرحوم استاد سيّدمحمد باقر نجفي (متولد 25 دي ماه 1325خورشيدي درخرمشهر و متوفّاي 26 تيرماه 1381 مدفون در حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام) تحصيل کرده رشته اقتصاد و حسابداري و فلسفه و ادبيات، شاگرد مکتب محيط طباطبايي و مريد شيوه انتقادي مجتبي مينوي و دمخور با علامه محمدتقي جعفري و شاگرد فلسفه وي بوده است.
وي پس از آنکه از تحصيل در مدرسه فارغ شد، خود به راه افتاد و اين بسيارزود و سريع صورت گرفت. مدتهاي مديد از عمرش را در کتابخانههاي مصر ودانشگاه الازهر مشغول پژوهش در نسخ خطي و آثار هنري ـ ديني شد. يکي ازدستآوردهاي آن پژوهشها، انتشار کتاب آثار ايران در مصر بود.
استاد سپس به ايران بازگشت و مشغول کارهاي تحقيقي، فرهنگي و هنري شد وآثاري خلق کرد که به حق در رديف بهترين کارهاي پژوهشي، در اين دوره از تاريخ ايران بود.
اگر قرار باشد در يک سخن، آثار مرحوم نجفي را تعريف کنيم بايد بگوييم: آثاراستاد همگي در جهت تحقيق و دفاع از ميراث اسلامي ـ ايراني است؛ آثاري مانند: ديننامههاي ايراني، آثار ايران در مصر و بسياري ديگر.
يکي از ابعاد بسيار عالي و فراموش ناشدني استاد، علقه او به شخص رسول الله (ص) بود؛ به طوري که هرگاه نام آن حضرت بر زبانش جاري ميشد، اشک در چشمانش حلقه ميزد و اين نشان ميداد که تا چه اندازه با آن حضرت پيوند دروني دارد. به همين دليل چندين سال متوالي به پژوهش درباره جغرافياي ديني مدينه منوّره پرداخت که حاصل آن کتاب بسيار ارزشمند مدينه شناسي بود که در زمان حياتش دو مجلد از آن چاپ شد و قراربود که در ضمن پنج جلد انتشار يابد.
نگاه خريدارانه به اين اثر نشان ميدهد که کتاب يادشده تا چه اندازه حاوي تحقيقات ميداني و کتابخانهاي مبسوط مؤلف است، به خصوصکه به لحاظ چاپ، از نفاست ويژهاي برخوردار بود و ميتوان گفت اين اثر مانند شخصيت خود استاد، مشتمل بر احساس مذهبي شديد، يک کار هنري شگرف و يک روحيه تحقيقي در حد عالي است.
استاد از آن دسته انسانهايي بود که خداوند خيلي چيزها را يکجا به ايشان عطا کرده بود و اين کار؛ يعني مدينه شناسي بازده و تجلّي آن نعمتها بود که استاد قدردانش هم بود.
استاد نجفي در سالهاي پاياني عمرِ پهلوي، چندين اثر که رنگ و بوي نگرشسياسي ـ اسلامي داشت انتشار داد. يکي سوز مسلماني (تهران، شرکت سهاميانتشار، 1352) بود که با نثري ديکلمهوار، انديشههايي را در باب مفاهيم انقلابي ـ اسلاميآن نگاشت.
کتاب ديگر او ايدئولوژي الهي و پيشتازان تمدن که مرحوم طالقاني ومحمدتقي جعفري بر آن مقدمه نوشتند.
نيز کتاب انديشه علمي مذهب که متن پياده شده سخنراني استاد نجفي در دانشکده نفت آبادان بود.
اسلام و مارکسيسم اثر ديگر اوست که سال 1354 انتشارات سروش (وابسته به راديو و تلويزيون ملي ايران) منتشر کرد.
ديگر آثار وي، پيش از انقلاب عبارتند از: بررسي کوتاهي از رسانهها، مراکز وسازمان مذهبي ايران، (تهران، 1355)، مجموعه گفتار راديويي (1353 ـ 1354، دو مجلد،362ص)، خروش حماسهها به ياد فاطمه، بهياد پيامبر، به ياد ولايت (شرکت انتشار،1351) زندگي و اصالت مذهبي (خرمشهر، 1349)، متافيزيک مسيحي (شرکت سهاميانتشار، 1346). و برخي از آثار ايشان بعد از انقلاب: خوزستان در منابع ايرانشناسي (طهوري، 1361)، دين نامههاي ايران (برلن، 1364) و چندين مقاله و کتاب ديگر
شايد بتوان گفت يکي از بهترين آثار ايشان «مصحف ايران» است که بر اساس بيشاز 180 نسخه خطّي ايراني از قرآن و در دو جلد همراه با يک ضميمه در اواخر سال 1382ه¨ .ش.به صورت يک اثر هنري جاودان انتشار يافت.
ايشان در شماره 33 فصلنامه ميقات حج (پاييز 79) ضمن مصاحبهاي، شرحي اززندگي و کارهاي علمي خود را ارائه کرده است.
کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران
کتابشناسی کتاب تاریخ نیشابور
معرفى كتاب
نام رايج و مشهور اين كتاب در طول قرون« تاريخ نيشابور» بوده ولى گويا نام اصلى آن« تاريخ النيسابوريين» است زيرا هدف مؤلف دراين كتاب معرفى رجال و عالمان نيشابور بوده است. اين كتاب مفصل بودهاست. در تعداد مجلدات آن اختلاف نظر وجود دارد. خليفه نيشابورى، كه موثقترين منبع در اين زمينه است، آن را چهارده مجلد ذكر كرده است.
تأليف تاريخ نيشابور در 388 ه به پايان رسيده است. اصل اين كتاب از بين رفته، ولى از عبارات حاجى خليفه متوفاى 1067 ه برمىآيد كه تا زمان او در دسترس بوده است. شمس الدينذهبى( متوفاى 748 ه) تاريخ نيشابور را خلاصه كرده و آن را مختصر تاريخ الحاكم ناميدهاست. كتاب حاضر تلخيص و ترجمهاى است كه توسط محمد بن حسين خليفه نيشابورى( زنده در 717 ه) صورت گرفته است.
كتاب با مقدمهاى درباره فضيلت خراسان و نيشابور شامل احاديثى از پيامبر اكرم( ص) و سخنانى از صحابه و تابعين و بعضى بزرگان ديگر در اين باره، آغاز شده، آنگاهمؤلف بزرگانى را معرفى كرده است كه در عصر اسلامى از نيشابور برخاستهاند يا بهآنجا وارد شده و مقيم گشته يا از آنجا گذشتهاند و سپس به تاريخ و جغرافياىنيشابور پرداخته است. وى در بخش زندگىنامهها شرح حال 2680 تن ازبزرگان نيشابور را آورده و آنها را در هشت طبقه دستهبندى كرده است كه با صحابهپيامبر اكرم آغاز و با معاصران مؤلف ختم مىشود.
مختصر تاريخ نيشابور نيز مشتمل است بر ذكر 28 تن از صحابه، 71 تن از بزرگان تابعين، 83 تن از اتباع تابعين، 614 تن از اتباع اتباع، 512 تن از علماى نيشابور و ديگر عالمانىكه به آن شهر آمده و به نشر علم پرداختهاند، 323 تن از دانشمندان ساكن نيشابورو 950 تن از مشايخ حديث كه حاكم نيشابورى از آنها حديث شنيده است. در تكمله نيز، 99 تن از مشايخ حديث حاكم نيشابورى كه پس از تأليف كتاب درگذشتهاند، ذكر شدهاند. حاكم نيشابورى پس از زندگىنامهها، در بخشى مهم، آگاهىهاى سودمندى دربارهتاريخ و جغرافياى خراسان بزرگ، پيشينه نيشابور قبل از اسلام، پيدايش اسلام در آنجا، معمارى شهر و... و همچنين اطلاعاتى از برخى از شهرهاى ديگر ايران آورده است.
نسخهشناسى
نسخه خطى اين كتاب متعلق است به كتابخانه مركزى بورسا asruBدر تركيه كه داراى 74 ورق و هر صفحه داراى 21 سطر به خط نسخ مىباشد. تاريخ ندارد و حدس زدهاند كه در قرن پانزدهم ميلادى / نهم هجرىيا كمى بعد از آن كتابت شده باشد. اين نسخه را استاد فراى، استاد دانشگاههاروارد در 1965 م به صورت عكسى چاپ كرده است و فيلمى هم از آن به شماره 145 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است.
نسخه چاپى اين كتاب در سال 1339 ش به همت مرحوم دكتر بهمن كريمى توسطانتشارات ابن سينا انتشار يافته است اما اين چاپ داراى نقايصى است كه در مقدمه بدانها اشارهشده است.
نسخه حاضر با مقدمه، تصحيح و تعليقات آقاى دكتر محمد رضا شفيعى كدكنى در قطع وزيرىبا جلد گالينگور در 410 صفحه براى بار نخست در سال 1375 ش از سوى« نشر آگه» منتشر شده است.
منابع
1- مقدمه مصحح و محقق
2- دانشنامه جهان اسلام، ج 6، ص 256، نويسنده: محسن معينى
ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد حاكم نيشابورى
درباره مؤلف
« ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد حاكم نيشابورى» عالم و محدّث قرن چهارم و پنجم هجرى. وى در سال 321 ه در نيشابور متولد شد ودر سال 405 ه در همين شهر، در اثر سكته درگذشت. ابو عبد اللّه حاكم 84 سال عمر كرد و تقريبا 75 سال از اين 84 سال را به تحصيل و تدريس و تأليف گذرانيد. حاكم در طلب دانشهاى زمان خويش به اقطار مختلف عالم اسلامى، از نيشابور تا عراقو حجاز و ماوراء النهر و ديگر بلاد خراسان سفر كرد.« حاكم» عنوانى است كه به جهت تصدّىمنصب قضاوت به ابو عبد اللّه دادهاند. در سياست برخى به نقش وىدر ميانجيگرى ميان سامانيان و آل بويه اشاره كردهاند. شايد تمايلى كه حاكم به تشيع داشته و نويسندگان اهل سنت غالبا او را از اين بابت، به شدّت، موردانتقاد قرار دادهاند و در دورههاى بعد دليل اين تشيع او را نقل حديث« من كنت مولاهفهذا على مولاه» و حديث« طير» دانستهاند، در اصل همين تمايلات سياسى او بوده استزيرا او در حقيقت براى آشتى ميان دو دولت شيعى و متمايل به شيعى ايرانى مىكوشيدهاست و دشمنان او كه طرفدار خلافت عباسى بودهاند اين كوشش او را نپسنديدهاندو او را به تشيع متهم كردهاند و بعدىها دليل تشيع او را در نقل اين احاديث جستجو كردهاند.
آثار او
1- تاريخ النّيسابوريين
2- المستدرك على الصحيحين
3- معرفة علوم الحديث
4- مزكّى الأخبار
5- الاكليل
6- المدخل الى الاكليل
7- فضائل فاطمة الزهرا
8- فضائل الشافعى
9- المدخل الى الصحيح
10- كتاب الضعفاء
11- علل الحديث
12- مفاخر الرضا و ساير آثار.
مترجم كتاب
« محمد بن حسين بن احمد المعروف بالخليفة النيسابوري» مترجم« تاريخ النيسابوريين» حاكم احتمالا در اواخر قرن هفتم و حدود 690 هجرى متولد شده است. در كتب رجال اطلاع چندانى درباره اين شخص يافت نمىشود.
نسخهاى كه امروز از تاريخ نيشابور خليفه در اختيار ماست، صورت تغيير شكل يافته ترجمه و تلخيص اوست, يعنى در فاصله حدود 690 تا 750 هجرى كه دوره احتمالى حيات خليفه است و روزگار كتابت اين تلخيص كه مسلما بايد بعد از هشتصد و هشت هجرى باشد، اين كتاب دستخوش تغييراتى شده است و در آنبعضى وقايع قرن نهم هجرى را نيز وارد كردهاند. ظاهرا حذف و تلخيصهايى ازجانب كاتب در آن اعمال و اطلاعاتى نيز بر آن افزوده شده است.
کتابشناسی کتاب تاریخ فتح اندلس
معرفى كتاب
« تاريخ فتح اندلس» ترجمه فارسى كتاب« تاريخ افتتاح اندلس» ابن قوطيه است. شهرت عمده ابن قوطيه مرهون اين اثر مىباشد. اين اثر كم حجم كه تاريخ اندلس را از آغاز گشوده شدنش به دست مسلماناندر 93 ق / 712 م تا زمان فرمانروايى امير عبد الرحمن در 299 ق / 912 م بهاختصار در برگرفته، از اهميت ويژهاى برخوردار بوده و همواره مورد استفادهمحققان غربى و پژوهشگران مسلمان قرار گرفته است. هرچند در اينكه كتاب را ابن قوطيهشخصا نوشته باشد، ترديد وجود دارد. ترديد از آنجا ناشى شده كه كتاب با جمله« اخبرنا ابو بكر محمد بن عبد العزيز قال...» آغاز مىشود و ادامه پيدا مىكند و اينحكايت از آن دارد كه كتاب به انشاى ابو بكر نيست. اينكه ابن فرضى شاگرد ابن قوطيه در« تاريخ العلماء» اينكتاب را به او نسبت نداده، مؤيد اين نظر است. احتمالا كتاب را ابن قوطيه املا كرده ويكى از شاگردان و يا دوستانش آن را نوشته است. ابن قوطيه در اين كتابتعصب ملى و قومى و حتى تفاخر به شاهزاده بودنش را، با ستايشهايى كه از پادشاهانقوط مىكند نشان مىدهد. از اينكه وى گاه از افسانهها و داستانهاى عاميانهاى چونكشتن اسيران اندلسى به امر طارق بن زياد و پختن و خوردن گوشت آنان به منظور ارعابمردم بومى استفاده مىكند، بهنظر مىرسد احتمالا تحت تأثير عصبيت ملّى بوده است.
مؤلّف در این کتاب در باره فتح اندلس توسط مسلمانان و برخی ازحکمرانان آن مطالبی را ارائه میدهد. این کتاب از آثار قرن سوم هجری و ازمنابع معتبر در باره اندلس اسلامی به شمار میآید.
اسلام در هر نقطه از جهان که قدم نهاد، با خود برکت آورد و طراوت و خرمی و شکوفایی ، و با آموزه های انسان سازانه و دانش پرورانه خود انسانهای فرهیخته ای تربیت کرد و بنای فرهنگ و مدنیتی شامخ و پر شکوه را برافراشت. اما داستان ورود اسلام به اسپانیا و پی افکندن کاخ بلند دانش و تمدن در این سرزمین ، خود حکایت دیگری است خواندنی و پند آموز. نیاز به شناخت تاریخ عمومی اندلس از آغاز فتح اسلامی تا پایان پادشاهی گرانادا (غرناطه) و بررسی اوضاع مسلمانان این سرزمین و نیز تاثیرات ژرف و ماندگار اندلس عزیز اسلامی در تاریخ تمدن بشری یک نیاز ضروری است. با توجه به همین ضرورتها و نیازها بوده که بنیاد پژوهشهای اسلامی دست به ترجمه آثاری چند در زمینه تاریخ اسلام و اندلس زده است که کتاب حاضر یکی از آنهاست.
این کتاب اثر ابن قوطیه مورخ، محدث، فقیه، لغوی و شاعر اندلسی سده سوم و چهارم هجری است . این متن کهن و ارزنده تاریخی مشتمل بر رویدادهای تاریخی اندلس از آغاز گشایش آن به دست مسلمانان تا مرگ امیر عبدالله اموی ، به سال 300هجری است و یکی از منابع مهم و معتبر در این زمینه به شمار می آید، چندان که هیچ پژوهنده ای در تاریخ اندلس اسلامی از آن بی نیاز نیست.
ويژگىها
1- مؤلف، خود اندلسى است و طبيعتا به اوضاع و احوال تاريخى و جغرافيايىاين سرزمين آشناتر و آگاهتر است. 2- با امويان اندلس معاصر است و اين خود براعتبار گفتههاى تاريخى او مىافزايد. 3- در اين كتاب گاه و بيگاه مطالبى به چشم مىخوردكه به ندرت مىتوان آنها را در ديگر آثار تاريخى يافت.
نسخهشناسى
نسخ خطى:
1- كتابخانه پاريس به شماره 1867
2- كتابخانه ليدن به شماره 996
3- كتابخانه مونيخ به شماره 987
4- كتابخانه قاهره به شماره 2837، تاريخ
اين كتاب را نخستين بار خاورشناس« ريورا» در سال 1868 ميلادى در مادريد چاپ و منتشر نمود و سپس آن را در سال 1926 م به اسپانيولى برگرداند.
در سال 1889 ميلادى نيز به اهتمام خاورشناس« هوداس» براى بار دوم در پاريسچاپ و منتشر شد. در 1957 ميلادى به كوشش عبد اللّه انيس طباع در بيروت ونيز در 1982 ميلادى به كوشش ابراهيم ابيارى در بيروت چاپ شده است.
نسخه حاضر كه بر اساس نسخه تصحيح شده ابراهيم ابيارى تهيه و توسط آقاى حميدرضا شيخىبه فارسى ترجمه شده در قطع وزيرى با جلد شوميز در 150 صفحه براى بار دوم در سال 1378 شمسى از سوى« بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى» چاپ و منتشر شده است.
منبع:
1- دائرة المعارف بزرگ اسلامى، جلد 4، مدخل: ابن قوطيه، نويسنده: حسن يوسفى اشكورى
2- مقدمه مصحح كتاب: ابراهيم ابيارى
ابن قوطيّة ابو بكر محمد بن عمر بن عبد العزيز
درباره مؤلف
ابن قوطيّة ابو بكر محمد بن عمر بن عبد العزيز متوفاى 367 ق / 978 م، مورخ، اديب، لغوى، شاعر و فقيه مالكى اندلسى. نسب او به جدهاش قوطيه نوه غيطشه آخرين پادشاه قوط( ظاهرا معرب گت HTOG)مىرسد. بدين ترتيب ابن قوطيه از طرف مادر اندلسى است و از طرف پدر عرب، چرا كه قوطيه با عيسى بن مزاحم، از موالى عبد العزيز خليفه اموى، ازدواج كرده بود. خانواده ابن قوطيه در اشبيليه زندگى مىكرد و خود او در قرطبه به سر مىبرد. تاريخ و محل تولد ابن قوطيه كاملا روشن نيست. اگر گفته ابن كثير راست باشد كه وى هنگام مرگ متجاوز از 80 سال داشت مىتوان حدس زد كه در حدود 285 ق زاده شده باشد. ابن خلكان تصريح مىكند كه او در قرطبه زاده شد و احتمالا پس از آن به اشبيليه رفت و سپس به قرطبه بازگشت. انتقال وى از قرطبه به اشبيليه ظاهرا در روزگار جوانى او نبوده است، بلكه بهنظر مىرسد اين انتقال در زمانى صورت گرفته كه پدرش منصب قضا در اشبيليه را از سوى ناصر بر عهده داشته است.
مشايخ او
در ميان مشايخ وى در اشبيليه مىتوان از محمد بن عبد اللّه بن قون، حسن بن عبد اللّه زبيرى، سعيد بن جابر و على بن ابى شيبة و در قرطبه از طاهر بن عبد العزيز، ابن ابى الوليد اعرج و قاسم بن اصبغ نام برد.
آثار او
گرچه ابن قوطيه در روزگار خود از دانشمندان بنام اندلس بوده و ناصر حاكم اندلس به وجود او افتخار مىكرد و قالى نيز به فضل و دانش او گواهى داده است. با اين حال از نوشتههاى او جز اندكى بهجا نمانده است. اين آثار عبارتند از: الافعال وتصاريفها، المقصور و الممدود، شرح ادب الكاتب و تاريخ افتتاح اندلس
کتابشناسی کتاب الأصنام
درباره مؤلف :
هشام كلبى
ابو منذر هشام پسر ابو النضر محمد پسر سائب،پسر بشر،پسر عمرو كلبى،منسوب به قبيله«كلب»،مشهور به«ابن كلبى»از مهين نسابههاى معروف و از بزرگان علماى تاريخ و جغرافيا و ادب در سده دوم و اول قرن سوم هجرى است. اين دانشمند از اواخر نيمه اول سده دوم هجرى تا سال 204(و به روايت ديگر سنه 206)كه سال وفاتش ميباشد،در ميان ارباب قدرت و علم معروف و شاخص بود- خاصه در علم انساب سرآمد دانايان عصر خويش بشمار مىرفت.
بيشتر افراد خانواده او مردمان دين و اهل علم و ادب بودند.
خود او علامهاى بنام،و حافظى بزرگ و اخباريى كم نظير بود،و در موضوعات مختلف،صاحب تأليف است.
احوال و آثار اين دانشمند در دو فصل جداگانه،يكى زندگانى، و دو ديگر آثار او، بنحو اجمال در اينجا مورد بحث و پژوهش واقع مىشود.
خانواده كلبى؛ محمد پسر سائب پدر هشام
محمد،پدر هشام،از بزرگان علماى اسلام است و در علم تفسير قرآن،و انساب تازيان تبحر و شهرتى بسزا داشت.
غالب افراد خانواده كلبى از هواداران خاندان على،و از دشمنان خانواده«بنى اميه»بودند،و از اينرو با كسانى كه با بنى اميه پيكار مىكردند،همداستان و همراه مىشدند.
بشر پسر عمرو با سه پسرش:سائب،و عبيد،و عبد الرحمن،در دو جنگ-«جمل»و«صفين»-جزو سپاهيان امير المؤمنين على- عليه السلام-بودند.
سائب پسر بشر بطرفدارى مصعب زبير برخاست،و در جنگى كه ميان«مصعب»پسر«زبير»با«عبد الملك»پسر«مروان»روى داد، كشته شد. سائب دو پسر داشت،يكى سفيان،و دو ديگر محمد.محمد نوه دخترى ابو موسى اشعرى است كه مدتى حاكم كوفه بود و در قضيه حكمين عمرو عاص عيارانه او را فريب داد.
محمد در جنگ«دير جماجم»كه ميان«حجاج»،پسر يوسف ثقفى، و عبد الرحمن،پسر محمد،پسر اشعث در سال 82 هجرى در گرفت، شركت جست،و به يارى عبد الرحمن شتافت.
محمد در عهد امويان مدت طويلى زندگى كرد،و عصر ابو العباس عبد اللّه سفاح و ابو جعفر عبد اللّه منصور عباسى را نيز درك كرد.
محمد به درخواست سليمان پسر على عباسى كه از جانب سفاح در بصره و نواحى آن حكومت مىكرد،از كوفه به بصره آمد و مدتى در بصره بود و سپس به كوفه باز آمد.در بصره،سليمان او را بگرمى پذيرا شد و در خانه خويش نشانيد و محمد حلقه درسى ترتيب داد و به املاء تفسير قرآن پرداخت،تا به آيتى از سوره براءة رسيد و آن آيت را بر خلاف آنچه مشهور بود تفسير كرد،(شاگردان)گفتند ما اين تفسير را ننويسيم،محمد گفت:«به خدا سوگند يك كلمه ديگر تفسير نخواهم كرد مگر آن تفسير را همچنان كه خدا نازل فرموده است،بنويسيد.»ماجرا را به سليمان پسر على گفتند،وى گفت: «هر آنچه او گويد،بنويسيد،و جز آن را رها كنيد.
كتاب تفسير قرآن او معروف و مشهور بوده و بعضى از علماى علم تفسير و مورخين مطالبى از آن اقتباس كردهاند،از آن ميانه«ثعلبى» متوفى به سال 427 هجرى در تفسير خود از تفسير محمد پسر سائب استفاده كرده است. همچنين ابن عساكر در تاريخ خود قصه ابراهيم خليل را از آن تفسير گرفته است.
صفدى به نقل از پسر عدى مىنويسد در ميان كسانى كه در سده دوم قرآن را تفسير كردهاند هيچكس را تفسيرى بزرگتر از تفسير محمد بن سائب نبوده است.
هر چند اين دانشمند از مفسران نامى قرآن بشمار مىرود،و ابن نديم و ديگر مصنفان تراجم رجال علم و ادب اثر مدون او را همان تفسير قرآن ذكر كردهاند،اما بيشتر شهرتش در اثر توجه خاص او به جمع اخبار مربوط به انساب عرب جاهلى و تاريخ ايشان مىباشد.
ابن نديم از قول هشام پسر محمد كلبى چنين روايت مىكند: پدرم به من گفت:«نسب قريش را از ابو صالح فرا گرفتم،و او آن را از عقيل پسر ابو طالب آموخته بود.و نسب كنده را از ابو كناس كندى آموختم كه داناتر از هر كسى به آن بود،و نسب معد پسر عدنان را از نجار پسر اوس عدوى فرا گرفتم كه محفوظاتش بيش از هر كسى بود كه من ديده و شنيده بودم،و نسب اياد را از عدى پسر زياد ازدى ياد گرفتم كه به اياد دانا بود.»
محمد راهنما و مربى و مشوق هشام پسر خود در آموختن علم تاريخ و جغرافيا و انساب تازيان است.راهى را كه محمد در امر دانش و تحقيق در نسب و مثالب و وقايع عرب پيش گرفته بود،هشام دنبال كرد،و در اين راه سلسله جنبان نسابهها و مورخان دورههاى بعد شد.
ابن اثير در اللباب فى تهذيب الأنساب،و همچنين قاضى «ابن خلكان»در وفيات الأعيان محمد پسر سائب را از اصحاب عبد اللّه بن سبا بشمار آوردهاند،ولى در مآخذ نزديك به عصر او، به چنين مطلبى بر نمىخوريم و معلوم نيست اين نسبت به محمد پسر سائب درست باشد؛زيرا محمد پسر سعد كه معاصر او بوده است به چنين امرى اشاره نكرده و از اين مقوله سخنى بميان نياورده است،و از اين گذشته او را در نقل حديث«ثقه»دانسته و بعلاوه«سفيان ثورى»و محمد پسر اسحاق، مؤلف كتاب سيره پيامبر از محمد حديث نقل مىكنند؛بنابر اين محمد بن سائب را نمىتوان از فرقه«سبئيه»كه از غلاة شيعه و معتقد به الوهيت حضرت على بن ابى طالب بودند،محسوب داشت.
علت اينكه غالب محدثين اهل سنت و جماعت محمد را در نقل حديث ضعيف مىدانند،ظاهرا يكى اين است كه او نسابه و راويه بود و محدثين چنانكه خواهد آمد«اخباريون» و «نسابان»را افسانه گو مىخواندند،و ديگر اينكه او و غالب افراد خانواده كلبى به على و فرزندان آن امام همام احترام خاص مىگذاشتند و به مفهوم آن زمان متشيع بودند و همين تمايل آنها به خاندان على و اخبارى بودن آنان بيشتر موجب شده است كه اهل سنت و جماعت متقدم،محمد و هشام را از زمره ثقات محدثين محسوب ندارند.
جمع آورى اخبار و وقايع دوره جاهليت
پس از آنكه علماى اسلام توجه خود را به جمع اخبار و وقايع و انساب عرب جاهلى معطوف داشتند و كار بحث و پژوهش درباره ايام بنام عرب و سلاطين و چگونگى زندگانى ايشان در زمان باستان نيرو گرفت،گوى فضيلت را در حفظ اينگونه اخبار و آثار محمد پسر سائب و پسرش هشام ربودند و مورخان متقدم و تاريخ نويسان متأخر بزرگ كه درباره عرب دوره جاهليت و وقايع و مثالب و ايام تازيان به بحث و پژوهش پرداختهاند،تقريبا بدون استثنا، اخبار خود را از محمد بن سائب و هشام كلبى نقل كردهاند و كتب تاريخ و سير و مغازى پر از نوشتههاى منقول از آن دو مىباشد.
محمد پسر سائب ظاهرا در اواخر نيمه اول يا اوايل نيمه دوم سده اول در كوفه به دنيا آمده است.وى در سال 82 هجرى در جنگ «دير جماجم»شركت كرده و ظاهرا در اين هنگام سنش بين 20 و 30 سال بوده است.
در زمان او هنوز در معابد حيره نقوش و آثارى از عرب پيش از اسلام وجود داشته و او آنها را خوانده و اطلاعات بسيار نفيسى از گوشه و كنار آن به دست آورده كه هر چند در انظار معاصرين وى بيقدر و موهون مىبود،ولى تحقيقات و كشفيات جديد صحت آن را تأييد كرده است.
محمد در سال 146 در زمان خلافت ابو جعفر منصور در كوفه وفات يافت.وى عمرى دراز داشته و از معاصرين امام جعفر صادق- عليه السلام-بوده است.
او از شعبى و ابى صالح باذام،و اصبغ پسر نباته و طائفه ديگر حديث نقل مىنمايد.
صاحب تاريخ يعقوبى(ابن واضح)،محمد بن سائب را جزو فقهاء ايام منصور بشمار آورده است. سفيان ثورى و محمد پسر اسحاق و هشام و غير آنها از او حديث نقل كردهاند.
تولد و نشو و نماى هشام
هشام پسر محمد در كوفه به دنيا آمد و در همان شهر رشد و نما يافت و نزد پدرش و ديگر دانشمندان مانند خليفة بن خياط،و محمد بن ابى سرى،و محمد بن حبيب علم و ادب بياموخت و بعدها به بغداد رفت و مدتى در آنجا سكونت گزيد،اما اواخر عمر به زادگاه خويش باز آمد،و همانجا بمرد. در اواسط ايام حيات هشام،بغداد پايتخت خلافت عباسى اهميت خاصى پيدا كرد و از حيث بسط علم و دانش بر كوفه و بصره پيشى گرفت.
شايد يكى از جهاتى كه هشام اقامت در بغداد را بر كوفه برترى داده است،اين باشد كه چون مركز علم و دانش اسلامى از بصره و كوفه بتدريج به بغداد انتقال يافت،هشام بر آن شد كه در پايتخت و مركز خلافت به بحث و فحص و كسب علم و افاضه و استفاضه اشتغال جويد و با علماء و ادباء و اخباريون و نسابههاى مقيم بغداد آشنا گردد و ضمنا خود را به خليفه و رجال دربار خلافت نزديك كند تا از اين نزديكى فوايد مادى و معنوى بيشترى عائد او گردد.
در عصر هشام،توجه مردم-و خاصه اهل علم و ارباب حكم- به تأليف و تدوين كتب مغازى و سير و احوال عرب جاهلى معطوف شده بود،و ديگر بيم از اينكه تازيان دوباره به عهد جاهلى برگردند و بتان قبيلهاى خود را مورد پرستش قرار بدهند،از بين رفته بود، از اين رو دانشمندان اسلامى در صدد برآمدند درباره دوره جاهلى به تحقيق و تتبع بپردازند و اطلاعاتى را كه سينه به سينه از نحوه زندگى اجتماعى و پرستش بتان عرب جاهلى به مردم قرن دوم هجرى رسيده بود،و همچنين اشعارى را كه هنوز از شعراى عصر جاهلى در افواه سائر و جارى بود،جمع آورند.
محمد پسر سائب،پدر هشام-چنانكه قبلا گذشت-از جمله دانايان انساب و وقايع و ايام عرب بود،و در زمان خويش در اين باره به دانشجويان و طالبان و محققان اطلاعاتى مىداد و نسب شناسى و نسب دانى را از نظر علمى و بحث و پژوهش ترويج و تدريس مىكرد.
هشام با استعداد فراوان و حافظه عجيب خويش هر چه پدر در اين باره مىدانست فرا گرفت؛ بعلاوه،از دانشمندان ديگر زمان خود اطلاعاتى كسب كرد و در نتيجه در علم انساب و تاريخ عرب جاهلى دانشمندى ممتاز و بنام شد.
هشام از ابو مخنف،و عوانة پسر حكم،كه آن دو نيز از نسابههاى معروف زمان خويش،و با محمد پدر هشام نيز همزمان بودند اطلاعاتى كسب كرد و از آنها رواياتى دارد.
هشام،به گفته خود،از پدرش و از خراش پسر اسماعيل عجلى نسب ربيعه را آموخت،و در نسب دانى و نسب شناسى و وقايع و مثالب و ايام عرب گام بر گام پدر نهاد و همى خواست آنچه را كه پدرش جمع كرده است تكميل كند،و آنچه را از اين راه بدست آورد،تدوين و تصنيف نمود،و مورخان و صاحبان مغازى و سير متقدم و متأخر نوشتهها و تأليفات هشام كلبى را اقتباس كردند.هر چند امروز بيشتر آثار و مؤلفات پسر كلبى از بين رفته است،اما نويسندگان متقدم و متأخر خوشبختانه دسترسى به آنها پيدا كردهاند و بسيارى از مطالب و اطلاعاتى را كه او جمع آورى كرده بود،نقل نمودهاند.
هشام در بغداد با غالب رجال علم و ادب زمان خود آشنائى پيدا كرد و از محضر آنها استفاده نموده،به آنها متقابلا اطلاعات مفيد داده است. از آن ميانه در بغداد با ابو عبد اللّه محمد پسر عمر واقدى متوفى به سال 207 كه او نيز«اخبارى»و صاحب مغازى و سير بود،آشنائى و رفت و آمد پيدا كرد و از يكديگر استفاده و استفاضه مىكردند.
محمد پسر سعد كاتب واقدى نيز با هشام معاشرت و مجالست داشته و از او خبر گرفته و از گفتهها و نوشتههايش استفاده كرده است. هر كس كتاب الطبقات الكبرى را مطالعه كند تأثير هشام را بر محمد بن سعد در مىيابد.
اتخاذ روش بحث و تحقيق درباره عرب جاهلى كه چندان مورد پسند محدثين و متشرعين نبود،سبب شد تا معاصرين وى او را هدف تير تهمت و طعن و طنز قرار دهند و با اينكه طرفدارانى سرشار از حميت داشت كه از او دفاع مىكردند،مع ذلك ديگران در صدد بر آمدند دامانش را به بدترين تهمتها بيالايند و تأليفاتش را فاقد نقد و دقت كافى جلوه دهند و اخبارش را غير موثق بشمارند و حتى او را به كذب متهم ساختند.
تحقيقات جديد صحت بيشتر اقوالى را كه نسابه مذكور در دير حيره نموده است و معاصرينش مورد شك و ترديد قرار مىدادند و انتقاد تندى از آنها مىكردند،تأكيد و تأييد مىنمايد.% )
عقيده دينى هشام
هشام مانند پدر خويش متشيع شناخته مىشد.وى محضر امام جعفر صادق را درك كرده و از آن حضرت كسب فيض و دانش نموده و ظاهرا صاحب سر و از نزديكان و مقربان امام بشمار مىرفته است.
تقى الدين حسن،پسر على،پسر داود حلى،در كتاب الرجال از قول هشام مىنويسد كه او گفت:«بيمار شدم و در اثر بيمارى هر چه مىدانستم فراموشم شد.نزد جعفر بن محمد رفتم و نزد حضرتش بنشستم و آن حضرت دانش را در كاسهاى به من نوشانيد و علمم باز آمد و فراموشى و نسيان از ميان رفت.»
سمعانى در انساب و ابن اثير در تهذيب الأنساب او را متمايل به تشيع مىدانند.ابى فلاح عبد الحى پسر عماد حنبلى در شذرات الذهب بنقل صاحب العبر او را به رفض و غلو در تشيع متهم ساخته است،و از اينرو وى را متروك الحديث مىخواند.اصولا متقدمين«اهل حديث»-چنانكه باز نموده شد-غالب اصحاب مغازى و اخباريون و ارباب سير را شيعه مىدانستند و بر اين حكم بار است قول شاذكانى درباره محمد پسر اسحاق پسر يسار كه او را شيعه و قدرى خوانده است. و نيز بر همين گفته بار است قول احمد پسر يونس كه گفته است: اصحاب مغازى همه شيعهاند،مانند پسر اسحاق،و ابى معشر،و يحيى پسر سعيد اموى و غير ايشان،و همچنين اصحاب تفسير،مانند سدى، و كلبى و غير آن دو.
داناترين مردم به علم انساب
به گفته«ابن خلكان»،هشام داناترين مردم به علم انساب بود. نوشته پسر كلبى در تاريخ عرب جاهلى مرجع و مأخذ مورخان است.دامنه روايت او،و آنچه از او نقل شده،بسيار وسيع مىباشد و با اين همه دانش و اطلاعات عميق، هيچگاه سخن بگزاف نمىراند و آنچه از ثقات روات نشنيده بود،روايت نمىكرد،بلكه آشكارا و صريح مىگفت:«نمىدانم»،و يا:«به من آگاهى نرسيده است.» و به اين گونه عبارات در لابلاى مصنفات او،بويژه در همين كتاب برمىخوريم.
بايد دانست در سده دوم و سوم هجرى،مردم ميان دانشمندانى كه حديث نقل مىكردند با علمائى كه صاحب مغازى و سير بودند فرق مىگذاشتند. اصحاب مغازى و سير و حوادث را عموما«اخبارى»مىگفتند،و دانايان علم حديث را«محدث»مىخواندند.
علماء علم حديث چون بيشتر در نقل احاديث پيامبر دقت مىكردند، قول صاحبان مغازى و سير را در نقل حكايات پيشينيان قبول نداشتند. به همين جهت مثلا بيشتر محدثين واقدى و محمد پسر سائب و محمد پسر اسحاق و هشام پسر محمد كلبى و ساير اخباريون را در نقل حديث ضعيف مىشمردند،و حتى بعضى از آنها را متروك الحديث مىدانستند. چنانكه مالك بن انس محمد بن اسحاق را از زمره دجالها مىشمارد.
از اينرو پايه محدث نزد مردم آن زمان از مقام«اخبارى»والاتر بود؛زيرا چه بسا اخباريان در نقل اخبار به نقل مطالب ناراست مىپرداختند و اين خود عيبى است كه در بيشتر كتب سير و تواريخ، هر خواننده به آن برمىخورد،و اعتبار گفتههاى اخبارى را متزلزل و مخدوش مىگرداند.بر خلاف نظر محدثين،ارباب سير و تاريخ نويسان بزرگ قديم به مؤلفات پسر كلبى اعتماد و توجه خاصى داشتند و بهمين جهت نوشتههاى آنها پر از اخبار و آثار منقول از هشام كلبى است.براى نمونه محمد پسر سعد كاتب واقدى در الطبقات الكبرى،و احمد بلاذرى در فتوح البلدان و ابو جعفر محمد پسر جرير طبرى در تاريخ الأمم و الملوك و مسعودى در مروج الذهب كه هر چهار نفر از پيشوايان مورخان و سرآمد مصنفاناند،مطالب بسيارى از هشام كلبى نقل مىكنند و او را ثقه مىدانند.احمد بن ابى يعقوب يعقوبى(ابن واضح)روايات و گفتههاى هشام را يكى از مآخذ و منابع معتبر تاريخ خود قرار داده است.همچنين«جاحظ» را مىبينيم كه از پسر كلبى بسيار روايت مىكند و سخن مىگزارد. ابن انبارى در شرح المفضليات،و ابن عبد ربه در عقد الفريد نيز هر يك اخبار هشام را نقل و او را تأييد كردهاند.«مسعودى»نه تنها پسر كلبى را معتمد مىداند بلكه وى را در صف مقدم خبرگزاران و مورخان جاى مىدهد.
از آن پس گروه زيادى از بزرگان متأخر،از آن جمله ياقوت حموى،و خطيب بغدادى،و عبد القادر بغدادى را نام مىبريم كه بر همين روش رفته و به نوشتههاى پسر كلبى اعتبار داده و اعتماد داشتهاند.
با يك نظر اجمالى به كتاب معجم البلدان بخوبى بر خواننده آشكار مىشود كه يكى از مآخذ مهم«ياقوت»در تأليف فرهنگ جغرافيايى خود،كتابهاى افتراق العرب و اشتقاق اسماء البلدان و انساب البلاد و انساب المواضع و الأصنام تأليف ابن كلبى است،و ياقوت بكرات، از آنها نام برده و مطالب گوناگونى از كتب مذكور استخراج و نقل و اقتباس كرده است.هشام در علم تاريخ عرب جاهلى و معايب و مثالب آنان و جنگها و پراكندگى تازيان در بلاد گوناگون مرجع بود.
با اين همه،دستهاى از علماى حديث-چنانكه در پيش گفته شد- اصولا از ارباب سير و تواريخ دلخوش نبودند،و آنها را دروغ پرداز و افسانهگو مىخواندند،و ايشان را جامع شرايطى كه مسندنشينان املاى حديث را در كار است نمىدانستند.پس عجب نيست كه اين دسته از محدثان و علماء را مىبينيم كه هشام و امثال او را جرح مىكنند و از قدر و منزلت ايشان مىكاهند و مىگويند اينان آثار و اخبار پيشينيان را آميخته به افسانه و داستان گرد آوردهاند و بر دانشجويان و مردم زمانه خواندهاند.
در اين كه محدثين در نقل احاديث بيشتر از«اخباريون»در نقل اخبار و وقايع دقت بكار بردهاند،شكى نيست،و ازين جهت اهل حديث هر نااهلى را كه بخواهد در آن درگاه درآيد،مىرانند تا مبادا حديثى سست و يا خبرى نادرست در حديث و خبر نبوى راه يابد.
و مىدانيم كه با همه اين احتياطها،حديث سازان و دروغ پردازان دزدانه و عيارانه در آن رخنه كردند و بسى از اخبار ناسره و نادرست در كتب حديث جاى دادند تا آنجا كه گاهى حق و يقين را با ظن و تخمين درآميختند؛پس احتياط اهل حديث بجا است و باريك بينى آنها در توثيق روات موجه مىباشد تا حتى المقدور از نقل حديث معلول و يا قول نامقبول جلوگيرى شود و اخبار ناروا و نادرست در مأثورات رسول اكرم راه نيابد.
با توجه به اين جهات و با در نظر گرفتن اين امر كه پسر كلبى و همراهان و همرديفان او نزد اهل سنت و جماعت زمان خود متهم به رفض و غلو در تشيع بودهاند،نسبت به اقوال ابن كلبى تشدد بكار بردهاند و او را متروك الحديث دانستهاند.
آرى،بر اين پايه بار است قول سمعانى درباره ابن كلبى كه گفت: «عجايب و غرائب و اخبار بىاصل را روايت مىكند.»و امام«احمد حنبل»در اين باره بر«سمعانى»پيشى جسته است،زيرا نامبرده از وى كراهت داشته و در حق او گفته است:«كيست كه از هشام نقل حديث كند؟همانا وى افسانهگو و آشنا به نسب است،گمان نمىكنم هيچكس از او حديث كند.»
خطيب در تاريخ بغداد در باره هشام مىنويسد: عتيقى ما را خبر داد از يوسف پسر احمد صيدلانى،از محمد پسر عمرو عقيلى،از عبد اللّه احمد كه گفت پدرم را شنيدم كه مىگفت:«هشام پسر محمد سائب كلبى،كسى است كه حديث از او نقل بشود؟وى نسبدان،و افسانهگو است،گمان نمىكنم كه احدى از او حديث نقل كند.» و از اينروست كه«ذهبى»در طبقات الحفاظ و صاحب شذرات الذهب-فى اخبار من ذهب به نقل از صاحب العبر به نص صريح گفتهاند كه پسر كلبى«متروك الحديث»است،يعنى به حديثى كه او روايت كرده نبايد وقع نهاد،و ليكن اين هر دو اعتراف دارند كه او حافظى اخبارى،و علامهاى بنام بوده است. اين نكته قبلا ياد آورى شد كه اهل سنت و جماعت محدثين شيعى مذهب را غير ثقه مىدانند،همانگونه كه بعض علماى شيعه حديثى را كه در سلسله رواتش سنى مذهبى باشد،ضعيف و عليل مىشمارند،مگر آنكه از طريق ديگر صحت آن حديث بر ايشان محرز گردد.
با اين همه يحيى پسر معين،بنابر آنچه پسر معتز از حسن پسر عليل عنزى نقل كرده است،هشام را نيك مىستود.
در اينجا ما نمىخواهيم هشام كلبى را از جهت نقل حديث مورد نقد قرار دهيم و او را ثقه يا غير ثقه معرفى كنيم؛زيرا بحث ما پيرامون كتاب الأصنام مىباشد نه شخصيت او از نظر نقل حديث،و محدث بودن؛ و آنچه خارج از اين بحث سخن به ميان آمد،و به ميان آيد، صرفا براى معرفى او و نقل گفته موافق و مخالف در پيرامون شخصيت علمى اين دانشمند بوده و خواهد بود. آنچه مسلم است هشام كلبى از بزرگان علماى اسلام و مهين دانشمندى است كه تمدن اسلامى در گرد آوردن و مدون ساختن بسيارى از اخبار پراكنده و آثار از دست رفته،و در تدوين بسى از معلومات تاريخى و جغرافيايى كه اكنون در دسترس ماست،بدو افتخار مىنمايد.و اينجاست كه فضل و برترى او در همه آنچه بزحمت بدست آورده و به رنج و كوشش زياد فراهم نموده است نمودار و نظر گير مىشود.
معلوم نيست چگونه اهل حديث بر جرح هشام اجماع نمودهاند، در صورتى كه وى در نقل اخبار بسيار كنجكاو و با احتياط بود و اصلى را كه خود در اين فن پىريزى كرده و به اين عبارت از آن تعبير مىكند:«اسناد در خبر بمثابه پيرايه و طراز است در جامه»، گواه بر اين مدعا است.
«ياقوت»پس از نقل اين عبارت،چنانكه گويى اين درجه از احتياط را ضرور نمىبيند،مىگويد:«و اما من همواره از همه چيز،ساده و بىپيرايه آن را دوست دارم!»
شادروان احمد زكى پاشا،در مقدمه مبسوط و محققانه خود بر كتاب الأصنام مىنويسد: ما پسر كلبى را در روزگارى كه تمدن اسلامى به پايان آن ميدان فراخ و جولانگاه دور و درازش رسيده،و آن آوازه بلند و نام جاويدانش را بدست آورده بود،از اركان جنبش خاور زمين،و استوانههاى استوار علم و دانش،و از سران و سروران فرهنگ و عرفان مىشماريم.و ناگفته نمىگذاريم كه مورخ يا اخبارى خيلى كم خالى از لغزش مىماند،به ويژه آنگاه كه به نقل داستانهاى باستانى مىپردازد.
ابو الفرج اصفهانى صاحب اغانى بر پسر كلبى خرده گرفته است كه اخبارى كه وى از«دريد بن الصمة»نقل كرده است،«يكسر ساختگى است،و نوزادى در آن،و نيز در اشعارى كه به دريد نسبت داده نمودار و آشكار است،»و سپس گفته است:«و اين همه از دروغهاى ابن كلبى است.»در جاى ديگر سخن را از سر گرفته چند خبر از او نقل مىكند و مىگويد:«و شايد اين هم از دروغهاى پسر كلبى باشد.»
قديمترين مأخذ درباره هشام
قديمترين مأخذى كه درباره پسر كلبى در دست ماست،كتاب الطبقات الكبرى مىباشد.اين كتاب انباشته از گفتارهاى منقول از پسر كلبى است. مؤلف كتاب مذكور در مجلد ششم،در ذيل ترجمه محمد پسر سائب پدر هشام مىگويد:«اخبرنى بذلك كله ابنه هشام بن محمد بن السائب،و كان عالما بالنسب و احاديث العرب و ايامهم.»
عباس پسر هشام كلبى
براى ما روشن نيست كه هشام كلبى چند فرزند داشته است.هيچيك از ارباب سير و تواريخ در اين باره چيزى ننوشتهاند،همينقدر مىدانيم كه او را پسرى به نام«عباس»بوده كه از پدرش حديث و خبر نقل كرده است،و مورخان بزرگ،از قبيل محمد پسر سعد در طبقات،و احمد بلاذرى در فتوح البلدان،بكرات از او مطالبى نقل كردهاند. عباس مانند پدر و جد خويش در شناسايى انساب عرب جاهلى و وقايع و ايام ايشان تبحر و تخصص داشته و«اخبارى»به شمار مىآمده است.
ارتباط هشام با دربار عباسيان
علم تاريخ همواره تحت تأثير سياست واقع شده،و از آن جمله در عصر اموى و عباسى اين دانش متصل به سياست و وسيله تبليغ و دعوت بوده است.
در زمان امويان بعضى از«اخباريون»براى خوشامد بنى اميه و تقرب به ايشان اخبارى در فضيلت عثمان بر«على»وضع كردند و مقاصد و خواستههاى امويه را در آنها گنجانيدند.
در عصر عباسيان،مورخان جهت نزديكى به دستگاه خلافت، اخبارى در مثالب و معايب و مظالم بنى اميه نقل مىكردند و نظر آنان را به روايات و گفتههاى خود جلب مىنمودند.
طبرى در تاريخ خود از محمد بن عمر بن حفص روايت كرده است كه گفت: «هشام كلبى دوست من بود و با يكديگر ملاقات و گفتگو مىكرديم و داستان مىخوانديم و شعر مىگفتيم،و او را سخت در حال فلاكت مىديدم و با لباسهاى كهنه بر استر لاغرى سوار مىشد،و بيچارگى و نادارى در او و استرش آشكار بود.ناگهان يك روز به او برخوردم،او را ديدم سوار بر استرى سرخ فام از استران دربار خلافت با زين و لگامى از زين و لگامهاى دربار خلافت،در جامههاى نو نيكو با بوى خوش.اظهار مسرت كردم و به او گفتم فراخ بالى و نعمت را بر تو آشكار مىبينم،گفت: «بلى داستانش را برايت مىگويم،ولى كتمان كن.چند روز پيش ميان دو نماز ظهر و عصر در خانه بودم كه فرستاده مهدى بر من وارد شد(و مرا نزد خليفه خواند)رفتم،بر او وارد شدم در حالى كه تنها نشسته بود و هيچكس نزدش نبود و پيش روى او كتابى بود.گفت:هشام نزديك بيا.نزديك شدم و پيش روى او نشستم.گفت:اين كتاب را بردار و قرائت كن و هر چه در آن جور و ناجور و تند و زننده يافتى از آن مگذر و بخوان.كتاب را برداشتم و به مطالعه پرداختم.چون قسمتى از آن را خواندم، آن را بسى زننده يافتم كتاب را پرتاب كردم و بر نويسندگان آن لعنت فرستادم.مهدى گفت:به تو گفتم هر چند زننده و ركيك يافتى،پرتابش مكن.به حق خلافتى كه بر تو دارم،تا آخرين جمله بر خوان. هشام گفت:«كتاب را خواندم،نويسنده كتاب طعن و لعنى نبود كه نسبت به مهدى بكار نبرده باشد.پس گفتم:يا امير المؤمنين!اين ملعون كذاب كيست؟گفت:صاحب اندلس.» هشام گويد:«گفتم به خدا سوگند يا امير المؤمنين اين همه طعن و لعن درباره شخص او و پدران و مادران او صادق است. سپس به ذكر مثالب صاحب اندلس و نياكانش پرداختم.مهدى بسى خشنود شد و گفت:سوگندت مىدهم كه اين همه مثالبى را كه برشمردى بر يكى از نويسندگان املا كن(تا آن را بنويسد). آنگاه يكى از نويسندگان اسرار خويش را بخواند و بفرمود تا در كنارى بنشست و مرا نيز دستور داد تا نزدش نشستم.نويسنده پاسخ نامه را از طرف مهدى آغاز كرد و من مثالب آنان(خلفاى اموى اندلس)را بر او املا كردم و بسى از آن را برشمردم و از آن چيزى باقى نگذاشتم تا نامه پايان يافت. سپس آن را بر مهدى عرضه داشتم. وى اظهار مسرت كرد و هنوز در خدمتش بودم كه فرمان داد تا نامه را مهر كردند و در كيسهاى نهادند و به صاحب بريد(پست)سپردند و دستور داد تا هر چه زودتر آن را به اندلس رساند. آنگاه بقچهاى را كه در آن ده دست لباس از بهترين لباسها بود بعلاوه ده هزار درهم و اين استر با اين زين و لگام به من عطا فرمود و گفت:آنچه را ديدى و شنيدى پنهان دار.»
ظاهرا پس از آنكه هشام در زمان«المهدى»به دربار راه يافت، اين ارتباط در عهد هارون الرشيد و مأمون قطع نشد و جانشينان «المهدى»نيز از اطلاعات و معلومات وسيعش مستفيد مىشدند.
در زمان«هارون الرشيد»هشام كتاب الملوكى فى النسب را به نام جعفر پسر يحيى برمكى تصنيف كرد و بى شك جعفر كه اصلا ايرانى و وزيرى دانش دوست بود،در بزرگداشت و احترام هشام و كمك و مساعدت به او كوشيده است.تاريخ تأليف اين كتاب محققا قبل از سال 187 است كه رشيد بر جعفر خشم آورد و به نكبت برامكه منتهى شد.
هشام كتاب الفريد فى الأنساب را به نام مأمون نوشت،و به او تقديم داشت ولى از فحواى عبارت منقول از پسر هشام-كه ذيلا نقل مىشود-چنين بر مىآيد كه مأمون به او چندان توجه نكرده است.
خطيب در تاريخ بغداد با سند متصل به ابو النضر فقيه از احمد بن ابراهيم حكايت مىكند كه وى گفت: پسر كلبى روزى مرا دعوت كرد و در خارخانهاى كه فرش ميسانى در آن گسترده شده بود،نشاند و در روزى گرم مرا فجليه خورانيد،سپس به من گفت:«چون پدرم مرد، مأمون به شدت پشيمان شد.»به او گفتم:«مگر مأمون پدرت را شكنجه داده بود تا مرد؟»گفت:«نه.»گفتم:«مگر او را زندانى كرده بود و در تنگناى زندانش مرده بود؟»گفت:«نه.» گفتم:«پس با مرگ طبيعى مرده است؟»گفت:«چنين است.» گفتم:«پس موجب ندامت مأمون چه بود؟»گفت:«به خدا سوگند كه نمىدانم،غلام ما سعد اينطور مرا حكايت كرد.» منظور خطيب از«ابن كلبى»در اينجا ظاهرا عباس پسر هشام كلبى است نه خود هشام،و معلوم است تأثر مأمون از فوت هشام بوده،نه محمد پدر وى؛ زيرا محمد در زمان منصور فوت شده است،نه مأمون. از آنچه خطيب بغدادى از قول پسر هشام كلبى درباره اندوه و پشيمانى خليفه عباسى از درگذشت هشام روايت كرده است اين نكته استنباط مىشود كه خليفه از مرگ هشام متأسف شده است.
شايد تأثر خليفه از فوت هشام كلبى از آن رو بوده كه وى به اين دانشمند در ايام حيات چندان توجهى نداشته و پس از مرگش افسوس خورده كه چرا قدرش را ندانسته و در بزرگداشتش نكوشيده است.
چه بسا اتفاق افتاده كه حكام زمان تا دانشمندان و علماء و ادباى معاصرشان زنده بودند،به آنها التفات نداشتند و چون چشم از جهان فرو بستند با آنان آشتى كردند و از درگذشت ايشان متأثر و متأسف شدند و تأثر و پشيمانى مأمون از جهت در گذشت هشام كلبى و عدم عنايت به او مىتواند از اين قبيل باشد.
مدت عمر هشام
هشام كلبى ظاهرا عمر درازى داشته و احتمالا در حدود صد يا صد و اند سال زيسته است.باتفاق مورخان محمد پدر هشام در سال 146 وفات يافت،و هشام در اين سال مرد جامع و عالمى بود و حديث و اخبار از پدر و عوانه بن حكم و ديگران كه در نيمه اول سده دوم وفات يافتهاند، نقل مىكرد.باضافه،وى از مقربان و نزديكان امام جعفر صادق بود و مىدانيم رحلت امام جعفر صادق در سال 148 هجرى روى داده است.از اين گذشته از گفته صاحب اغانى چنين برمىآيد كه هشام با خالد بن عبد للّه قسرى معاصر بوده و از او صله جهت نسبسازى مادر بزرگش دريافت داشته است.
مؤلف عقد الفريد هم حكايتى درباره ملاقات هشام با خالد و بحث و مذاكره او با امير عراق آورده،و از نقل ابو الفرج اصفهانى،و ابن عبد ربه چنين مستفاد مىشود كه هشام با خالد همزمان بوده است، و مىدانيم كه خالد در سال 105 به امارت عراق برگزيده شد و تا سال 120 فرمانرواى عراق بود.بنابر اين بايد در فاصله بين سالهاى 105 و 120 خالد و هشام همديگر را ملاقات كرده باشند و اگر فرض كنيم كه در سال 120 اين ملاقات روى داده باشد،در اين سال نيز عمر هشام بايد لا اقل در حدود سى سال باشد تا بتواند با امير عراق مباحثه و مذاكره كند و خالد از نظر و دانش او بهره برگيرد.
بنا بر اين هشام كلبى در اواسط نيمه اول سده دوم هجرى يكى از دانايان و علماى كوفه و بغداد بشمار مىرفته است،چنانكه خالد بن عبد اللّه قسرى دست به دامان دانش او مىزد،و المهدى براى پاسخ نامه زننده و تند عبد الرحمن داخل،به وى توسل مىجست و چنين معلوم مىشود كه هشام نزد مهدى داناترين اشخاص بوده كه از بين نسابههاى مقيم بغداد او را انتخاب كرده است.
با اين حساب مىتوان احتمال داد كه سن هشام در سال 146 هجرى، يعنى سال وفات پدرش،نزديك پنجاه سال بوده است.بدين ترتيب هر گاه در سنه 146 پنجاه سال داشته در سال 204 عمرش در حدود يكصد و ده سال بوده است.
«ابن نديم»در الفهرست سال وفات هشام را 206 هجرى ثبت كرده است.
مسعودى در مروج الذهب وفات هشام را در سال 204 ضبط كرده است.
خطيب در تاريخ بغداد در اين باره مىنويسد:«بنابر آنچه به من رسيده هشام پسر كلبى در سال 204 و بنابر قولى 206 در گذشته است.» قاضى پسر خلكان در وفيات الأعيان به اختلاف روايت،سال وفات او را در يكى از سالهاى 204 يا 206 ضبط كرده،ولى سال 204 را اصح دانسته است.
حمد اللّه مستوفى در تاريخ گزيده،مانند ابن نديم،وفات هشام را سال 206 هجرى نوشته است.
صاحب شذرات الذهب وفات اين دانشمند را در وقايع سال 204 هجرى آورده است.
ابن اثير در اللباب فى تهذيب الأنساب در ماده«الكلبى» درگذشت هشام را در سال 204 يا 206 دانسته است.
باتفاق مورخان تولد و وفات هشام در كوفه روى داده است.
آثار هشام كلبى
قسمت عمده آثار گرانبهاى هشام كلبى از بين رفته است،و فقط كتابهاى زير از او باقى مانده است:
1) كتاب مثالب العرب.
2) اسواق العرب:اين كتاب را محمد حميد اللّه در سال 1935 ميلادى در پاريس انتشار داده و بروكلمن نيز آن را جزو آثار هشام كلبى ياد كرده است.
3) كتاب اخبار بكر و تغلب.
4) الجمهرة فى النسب يا كتاب النسب الكبير. ياقوت حموى كتاب جمهرة النسب را مختصر نموده،و آن را «المقتضب من كتاب جمهرة النسب» ناميده است.
5) كتاب انساب الخيل يا كتاب نسب فحول الخيل، فى الجاهلية و الإسلام:اين كتاب درباره نژاد اسبان در زمان جاهليت و اسلام تأليف شده است و هر چند در حجم خرد مىنمايد،اما دانشى بس فراوان در بر دارد.
6) كتاب الأصنام كه آن را تنكيس الأصنام(واژگون كردن بتان)نيز خواندهاند.
كتاب الأصنام
كتاب الأصنام يا به تعبير صحيحتر كتاب تنكيس الأصنام كه از واژگونى بتان حكايت مىكند، تاريخ مختصر نحوه پرستش عرب و بتان ايشان در دوره جاهليت و قديمترين نوشتار و كتاب مستقلى است كه به دست ما رسيده.
اين كتاب دست كم در دو قرن اخير جزو كتب ناياب يا گمشده بشمار مىرفت. خاورشناسان اروپايى سالها براى يافتن آن كاوش و كوشش بسيار كردند و نيافتند؛اما احمد زكى پاشا-محقق مصرى- در سال 1912 ميلادى آن را يافت و اين افتخار نصيب وى شد و در همان سال در مجمع بين المللى خاورشناسان منعقد در شهر آتن -پايتخت يونان-نسخه كشف شده كتاب الأصنام را معرفى كرد و وعده داد بزودى آن را چاپ كند و در سال 1914 ميلادى اين وعده تحقق پذيرفت و به تصحيح و حواشى وى در قاهره طبع شد و در سال 1924 از نو با اصلاحاتى چاپ و انتشار يافت.
پيش از چاپ اين كتاب، ياقوت حموى(626-574 ه) قسمت اعظم اين كتاب را در فرهنگ جغرافيايى مشهور خود، موسوم به معجم البلدان ضبط كرد و پس از او عبد القادر بن عمر بغدادى (متولد در حدود 1030 و متوفى در سنه 1093 ه) تقريبا تمام آن كتاب را در خزانة الأدب گنجانيد. سپس محمود شكرى آلوسى (1342-1273 ه) بخشهايى از آنچه در خزانة الأدب ضبط شده بود، در بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب آورد، و علما و دانشمندان شرق و غرب بيشتر از طريق مراجعه به كتب مذكور از محتويات اين كتاب اطلاع يافتند و به اهميت آن پى بردند.
نخستين كس از مؤلفان اسلامى كه درباره عرب جاهلى و نحوه پرستش و بتان ايشان سخنگزار شده ابن اسحاق است كه در تضاعيف كتاب سيره پيامبر باختصار بدان دست يازيده؛ اما نخستين كسى كه درباره اصنام عرب و چگونگى پرستش تازيان كتاب مستقلى فراهم آورد، همانا هشام كلبى است.
هشام را شاگردان مستقيم و غير مستقيمى است كه پس از وى دنبال تحقيقاتش را گرفتند و پيرامون كيفيت پرستش عرب جاهلى به تتبع و پىجويى علمى پرداختند.
ابو الوليد محمد بن عبد الله بن احمد ازرقى(متوفى در حدود سنه 250)مورخ مكى-يمنى، در كتاب اخبار مكه و ما جاء فيها من الآثار) به مسئله عبادات عرب و بتان و آثار ايشان پرداخته و درين زمينه اطلاعات ذيقيمتى جمع آورده و خوشبختانه اين كتاب محفوظ مانده و به زيور طبع نيز آراسته شده است.مقارن تصنيف كتاب اخبار مكه،ابو جعفر محمد بن حبيب البغدادى (متوفى در حدود سنه 245 ه) در موضوع پرستش عرب جاهلى و بتان ايشان كتاب«المحبر»را تدوين نمود.اين كتاب موجود و چاپ و انتشار يافته است. پس از آن،ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ بصرى معتزلى (متولد 166-و متوفى به سال 250 يا 255 ه) در همين موضوع تأليفى به نام كتاب الأصنام فراهم آورد؛اما در اثر گذشت زمان و وقايع و حوادثى كه بر ما پوشيده است،كتابش از ميان رفت و جز نامى از آن باقى نماند.
بعد از آن احمد بن سهل معروف به ابو زيد بلخى (322-235 ه) كتاب الرد على عبدة الأصنام را تأليف نمود.
پس از آن برخى از صاحبان مقالات و مورخان راجع به عرب جاهلى و نحوه پرستش آنان در كتابهاى خود به تحقيق و نقل اخبار عرب پرداختند كه غالبا منشأ بيشترين اطلاعات آنها گفتهها و نوشتههاى محمد بن سائب و پسرش هشام كلبى مىباشد.
منابع و مآخذ مهم كلبى در اين تأليف
هشام به منابع و مآخذ مختلف شفاهى و كتبى دست يافته و از راويان حديث و نسابههاى پيش از خود و معاصرينش اطلاعات ذيقيمتى كسب كرده است. مهمترين مآخذ او عبارتند از:
1)قرآن كريم اولين مأخذ آسمانى و معتبر هشام درين تأليف است.او درين اثر به آياتى چند از قرآن كه از حال مشركين عرب و نحوه پرستش آنها و شريك قرار دادن اصنام با خداى يگانه ضمن تلبيه و سپس سرنگونى بتان-در روز فتح مكه-حكايت دارد،توسل جسته و آن آيات كريمه را دليل بر صحت قول خود قرار داده است.
2)مأخذ ديگر هشام رواياتى است كه به دو واسطه از عبد اللّه بن عباس بدو رسيده و پايه اطلاعات وى بوده است.
ابن عباس سه سال پيش از هجرت در مكه زاده شد و به قول مشهور در سنه 68 هجرى درگذشت. در صحيحين 1660 حديث از وى نقل گرديده و در ميان اصحاب رسول الله صلى اللّه عليه و آله و سلم به كثرت نقل شهرت دارد. وى در پنج روز از ايام هفته، يك روز را به تدريس مسائل فقه،و روز ديگر را به تأويل و تفسير قرآن،و روز سوم را به مناقب و اوصاف غازيان، و روز چهارم را به شعر و ادب،و روز پنجم را به وقايع و ايام عرب اختصاص داده بود.
در حفظ آيتى بود چنانكه گفتهاند قصيده هشتاد بيتى ابن ابى ربيعه را به مطلع:«ا من آل نعم انت غاد فمبكر» را يك بار شنيد(يا خواند) و از بر شد.
خويشاوندى نزديكش با پيامبر اسلام و وسعت دامنه دانشش موجب شد كه شاگردان بسيار بدو روى آورند تا هر كدام دانشى را كه مىطلبيد،دريابد و از حلقه درس و بحثش مستفيد و مستفيض شود.
پس از او شاگردانش، راويان تعليمات و منقولاتش بودند و در مراكز مختلف اسلامى مطالب بسيارى از قول وى باز گفتند.
هشام آنچه از ابن عباس درين تأليف نقل نموده از پدرش شنيده، و پدر او از ابو صالح سماع كرده است. بنابر اين هشام به دو واسطه راوى ابن عباس مىباشد.
3)ابو صالح باذام يا باذان، بنده آزاد شده ام هانى دختر ابو طالب و خواهر امام على است.ابن سعد در طبقات ابو صالح را از زمره محدثين بشمار آورده و او را ثقه دانسته است.محمد بن عبد الكريم شهرستانى در مقدّمه تفسير مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار وى را از شاگردان ابن عباس در علم تفسير برمىشمارد. حمد الله مستوفى در تاريخ گزيده او را با صفت«مفسر»ياد كرده است.اما برخى از محدثين اهل سنت و جماعت وى را در حديث ضعيف دانستهاند.
4)شرقى بن القطامى(متوفى در حدود 155 ه)موسوم به وليد بن حصين(ملقب به قطامى)بن حبيب بن جمال كلبى و مكنى به ابو المثنى از راويان اخبار و انساب ديوانهاى عرب از جمله راويان هشام است.
5)ابو مسكين حر بن مسكين از موالى قبيله نخع،و از روات نسائى و ابو عبد اللّه سفيان بن سعيد ثورى است.ابن ابو حاتم در الجرح و التعديل او را ثقه شمرده و ابو الفرج اصفهانى در اغانى يازده مورد قولش را نقل كرده و هشام درين تأليف به گفته وى استناد جسته است.
6)محمد بن سائب پدر هشام نه تنها از جمله پيشقدمان آشنا و مطلع به تاريخ و ايام عرب و مغازى و نسب قبايل تازى است،بلكه در علم تفسير و حديث نيز شهرت دارد.ثعلبى و ابن عساكر در تفسير و تاريخ خود مطالبى از تفسير بزرگ او نقل كردهاند،و محمد بن عبد الكريم شهرستانى در الملل و النحل قسمتهايى از آنچه درباره آراء و معتقدات عرب در زمان جاهليت فراهم آورده از محمد بن سائب كلبى گرفته است.هشام درين تأليف به دو گونه از پدرش نقل مىكند:
1)مطالبى كه پدرش از ابو صالح،و او از ابن عباس شنيده است.
2)مطالبى كه صريحا مىنويسد خبر داد مرا پدرم،يا اين كه مىگويد: كلبى گفت.
به گفته هشام،محمد نسب قريش را از ابو صالح، و او از عقيل بن ابى طالب آموخت، و نسب كنده را از كناس كندى كه درين دانش از هر كس داناتر بود، و نسب معد بن عدنان را از نجار پسر اوس عدوى كه محفوظاتش بيش از هر كس بود،فرا گرفت و نسب اياد را از عدى پسر زياد ازدى ياد گرفت كه به اياد دانا بود.
اطلاعاتى كه محمد در اختيار هشام گذارده مايه اصلى اين كتاب محسوب مىشود،بطورى كه هر گاه آنها را ازين كتاب برداريم قسمت اعظم كتاب از بين مىرود.
7)مردى از قريش كه نامش درين تأليف نيامده از ابو عبد اللّه پسر ابو عبيده پسر عمار پسر ياسر كه به تاريخ «اوس» و «خزرج» و كسانى كه وابسته و تابع آنان بودند-از اعراب يثرب و غير يثرب- از همه مردمان آگاهتر بوده است چگونگى گزاردن حج قبايل اوس و خزرج و وقوف در مواقف را براى زيارت «منات» به هشام باز گفته و قولش مأخذى درين تأليف بشمار مىرود.
محتواى كتاب تنكيس الأصنام
محتواى اين كتاب را مىتوان به دو قسمت متمايز تقسيم كرد:
1)بت پرستى بطور كلى پس از آدم و نوح.
2)نحوه پرستش عرب در دوره جاهليت.
قسمت اول اين اثر پس از ذكر سند روايت يا شجرهنامه كتاب به سكونت اسماعيل بن ابراهيم نبى در مكه و ازدياد فرزندان وى و پر شدن مكه از ايشان و بيرون راندن«عمالقه»ازين شهر و نواحى آن و كوچ كردن دستهاى از فرزندان اسماعيل از مكه در پى امر معاش و زندگى بهتر و پراكنده شدن ايشان در بلاد و نواحى عرب نشين و بر افراشتن بتان به وسيله عمرو بن لحى در مكه و شيوع بت پرستى ميان طوايف مختلف در قسمتهاى ديگر عربستان و ظهور اسلام و فتح مكه و نگونسارى يا واژگونى بتان در مكه و همه قلمرو عرب نشين اختصاص يافته است.
در قسمت دوم ريشه بت پرستى مورد بحث و تحقيق قرار گرفته، و از قول محمد،و او از ابو صالح،و ابو صالح از ابن عباس روايت كرده است كه پسران شيث به زيارت پيكر(جسد)آدم كه در مغارهاى نهاده شده بود،مىآمدند و آن را تكريم مىكردند و به وى رحمت مىفرستادند.پس مردى از فرزندان«قابيل»-پسر آدم-به ديگر پسران«قابيل»گفت:پسران«شيث»را گرداگرد جسد آدم طوافى است كه آدم را بدان گرامى مىدارند و شما را از آن بهرهاى نيست.
پس براى ايشان بتى تراشيد، و او نخستين كسى است كه«بت»تراشيده است.آنگاه هشام از پدر روايت مىكند كه گفت: «ود»،و«سواع»،و«يغوث»،و«يعوق»،و«نسر»،مردمان صالح و شايستهاى بودند كه همه در يك ماه بمردند.خويشان ايشان بر مرگشان سوگوارى كردند و سوز و گدازى داشتند.پس مردى از اولاد«قابيل»به ايشان گفت:آيا مىخواهيد پنج پيكر(بت)بر مثال ايشان بسازم كه بدرستى نمودار آنها باشد،جز آنكه نمىتوانم در پيكرهاى آنها روح بدمم؟گفتند:آرى! پس پنج پيكره به صورت آن پنج مرد بتراشيد،و در جايى نمايان براى ايشان نصب كرد.آنگاه براى ديدار پيكره برادر و عموزاده خويش مىآمدند،و تعظيم مىكردند و پيرامون هر يك مىگشتند تا آنكه دوران نسل اول سپرى شد. و اين امر در عهد يردى پسر مهلايل،پسر قينان،پسر انوش،پسر شيث،پسر آدم روى داد.چون نسل ديگر روى كار آمد،اين نحوه بزرگداشت بيش از نسل اول عمل مىشد و چون نوبت به نسل سوم رسيد،گفتند پيشينيان ما اين پيكرهها را گرامى نمىداشتند مگر از اينرو كه از آنان اميد شفاعت و پايمردى نزد پروردگار داشتند، پس به پرستش آنان پرداختند و كار بتان و كفر آنان بالا گرفت.اين بود كه خداى ادريس را به پيامبرى برانگيخت.ادريس آنان را به يكتا پرستى فرا خواند ولى نپذيرفتند و او را تكذيب كردند...
و بنابر آنچه محمد پسر كلبى از ابو صالح و او از ابن عباس خبر داده كار اين مردم(-قوم)همچنان در پرستش بتان بود تا زمان نوح، و خداى او را به پيامبرى برانگيخت و ايشان را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد اما نافرمانى كردند و دروغگويش خواندند.پس به فرمان خداى به ساختن كشتى پرداخت و بر آن بر نشست.طوفان بالا گرفت و زمين را يكسره بپوشانيد و آب طوفان اين بتان را از كوه«نود»به زمين فرود آورد،و جريان آب از زمينى به زمين ديگر بشدت مىرفت تا آن بتان را به سرزمين«جده»بينداخت.آنگاه آب فرو نشست و بتان بر كنار دريا بماندند و باد بر آنها وزيدن گرفت تا آنها را به خاك بپوشانيد.بعدها پس از طوفان و فرو نشستن آب چون عمرو بن لحى بر مكه چيره شد،قوم«جرهم»را از مكه بيرون راند و خود پرده دارى كعبه را به گردن گرفت.وى يارى از پريان داشت كه به او گفت،شتاب كن به رفتن و كوچيدن از«تهامه»و برو به ساحل«جده»،در آنجا بتانى مىبينى،پس آنها را ببر به«تهامه» و باك مدار.پس عرب را به پرستش آنها بخوان؛ترا اجابت خواهند كرد.عمرو به ساحل«جده»شد،و بتان را از زير خاك برآورد و برداشت و به«تهامه»برد و موسم حج فرا رسيد،و عرب را يكسر به پرستش آنان بخواند و هر يك را به قبيلهاى داد و در نواحى مختلف به شرح مذكور درين كتاب نصب كردند و بيشترين سكنه سرزمينهاى عرب به بت پرستى روى آوردند و به پرستش بتان پرداختند.
ترجمههاى تنكيس الأصنام
كتاب الأصنام در سالهاى 1914 و 1924 به تصحيح و اهتمام احمد زكى در قاهره چاپ شد.
قبل از چاپ متن عربى اين كتاب،ولهاوزن-خاورشناس آلمانى- قسمت اعظم آنچه ياقوت حموى در معجم البلدان،و عبد القادر بغدادى در خزانة الأدب نقل كرده بودند،به زبان آلمانى برگرداند، و در سال 1887 ميلادى در برلن طبع شد. و همين ترجمه در سالهاى 1897،و 1961 با اصلاحاتى از نو چاپ و انتشار يافت.
در سنه 1926 مرمرجى از روى چاپ اول احمد زكى خلاصهاى از كتاب الأصنام را به زبان فرانسه نقل كرد و در مقالهاى آن را تحت عنوان«خدايان مشركان عرب»انتشار داد.
آنگاه روزنبرگر در سنه 1941 ميلادى ترجمه كامل آلمانى كتاب الأصنام را همراه متن عربى با استفاده از تحقيقات احمد زكى و ولهاوزن فراهم آورد و طبع كرد. پس از آن در سنه 1952 دكتر نبيه امين فارس،استاد السنه و تاريخ شرق در دانشگاه پرينستون كه فلسطينى و از مردم شهر«ناصره»است، كتاب تنكيس الأصنام را به زبان انگليسى ترجمه كرد و در پرينستون به زيور طبع آراسته شد.
سپس در سال 1969 ميلادى دكتر وهيب عطاء الله بر اساس چاپ دوم كتاب الأصنام به تصحيح احمد زكى اين كتاب را به زبان فرانسه در آورد،و همراه متن عربى در پاريس انتشار داد.
مقارن چاپ و انتشار ترجمه فرانسه در پاريس،در سال 1348 هجرى شمسى و 1969 ميلادى،به كوشش نگارنده اين سطور ترجمه فارسى اين كتاب همراه متن عربى در تهران طبع و انتشار يافت.
مأخذ و مبناى همه ترجمههاى كامل كتاب الأصنام به زبانهاى فرنگى و فارسى همان متن عربى منقح و مصحح عالمانه احمد زكى محقق مصرى مىباشد.
نسخههاى موجود تنكيس الأصنام
از كتاب تنكيس الأصنام فعلا دو نسخه موجود است،يكى در قاهره و دو ديگر در مدينه طيبه.احمد زكى نسخه خطى اين كتاب را از يك كتابشناس مغربى الأصل متولد و متوفى در دمشق،موسوم به طاهر جزايرى(1920 م/1338 ه-1852 م/1268 ه)كه كتابخانه «خالديه»قدس(بيت المقدس)را ترتيب و تنظيم داده بود،و مدتى هم در قاهره اقامت داشت،خريدارى كرد.
طاهر جزايرى مردى محقق و دانشور و صاحب تأليفات عديده بود كه برخى از آنها چاپ و انتشار يافته است نسخهاى كه احمد زكى تحصيل كرد،آن زمان نسخه منحصر به فرد تصور مىشد،ولى در حدود پانزده سال قبل نسخهاى ديگر از اين كتاب در كتابخانه مدينه طيبه پيدا شد.
نسخه موجود در مدينه نقائص و افتادگى و اغلاطى دارد كه به خودى خود نمىتواند اساس يك چاپ انتقادى قرار بگيرد.
اين نسخه به كتابخانه عارف حكمت كه ظاهرا مرد اديب و كتاب دوستى بوده،تعلق داشته است.اكنون اين نسخه،تحت شماره 211 در رديف مجموعهاى تاريخى در كتابخانه مدينه مضبوط است.
اين نسخه جزء مجموعهاى است مشتمل بر 38 رساله در موضوعات مختلف به قطع 10در18 سانتيمتر و هر صفحه داراى 23 سطر.
متن كتاب با خط نسخ شرقى خوانا و مركب مشكى تحرير يافته ولى اسامى و عناوين بتان به شيوه خط فارسى(نستعليق)با مركب قرمز نوشته شده است.
تاريخ نگارش اين نسخه دقيقا روشن نيست،اما در رساله دوم مكتوب درين مجموعه به سال 1181 يا 1187 هجرى قمرى مطابق 1773 يا 1767 ميلادى برمىخوريم،و با توجه به اينكه خط كاتب رساله دوم با شيوه خط كاتب كتاب الأصنام شباهت و همانندى دارد، از اينرو به احتمال زياد تاريخ تحرير كتابت اين نسخه نبايد چندان از سال 1181 يا 1187 هجرى قمرى دور باشد.
نام كاتب محمد و نام خانوادگيش محنت زاده مؤذن مسجد نورى داده(يا نورى زاده)است.نام و مشخصات كاتب و شيوه نگارش او حكايت ازين دارد كه نويسنده ايرانى بوده است.
محمد محنت زاده هر چند داراى صداى رسا و خط خوش بوده،ولى ظاهرا معلومات كافى نداشته و از اينرو هر جا با اسامى بتان يا اشخاص و يا كلمات و جملاتى خارج از تصور ذهنى خود مواجه شده به حذف يا تغيير آنها پرداخته است.
گويا اين نسخه از روى يكى از دو نسخهاى كه جواليقى به خط خود نوشته،استنساخ شده است،زيرا خاتمه كتاب و ترتيب و تنظيم آن عينا مشابه نسخهاى مىباشد كه نصيب احمد زكى شده است.
با وجود كشف نسخه مدينه،هنوز نسخه بالنسبه كامل كتاب الأصنام همان نسخه احمد زكى مىباشد كه در مصر،و اروپا،و ايران به شرح مذكور در بالا طبع شده است.
برگرفته از مقدمه آقاى سيد محمد رضا جلالى نائينى بر كتاب الاصنام
زندگینامه مترجم:
سيدمحمدرضا جلالي نائيني
خلاصه : سيدمحمدرضا جلالي نائيني متولد 1293 شمسي و در نائين به دنيا آمده است. قسمتي از دوره متوسطه را در مدارس صارميه و سعدي اصفهان گذراند و بقيه را پس از عزيمت به تهران، در مدرسه ثروت تهران (ايرانشهر) و دارالفنون به پايان رساند. در سال 1316 شمسي وارد مدرسه عالي حقوق و علوم سياسي شد و در سال 1319 ليسانس قضايي گرفت. سپس به دادگستري پيوست و تا سال 1325 در مشاغل قضايي انجام وظيفه كرد. در اين سال از مشاغل قضايي كناره گيري كرد و به وكالت روي آورد. در كنار كار وكالت، مشغول تحصيل در دوره دكتراي حقوق دانشگاه تهران شد و حتي پايان نامه اي با عنوان «كليات قانون جزا در ايران» تهيه كرد، اما به دليل انحلال دوره دكتري موفق به دريافت دانشنامه نشد. نائيني مطالعات بسيار عميق و گسترده اي در زمينه هندشناسي انجام داد و مقاله ها و كتاب هاي زيادي در اين زمينه تأليف كرد. به نحوي كه دكتر تاراچند سفير سابق هند در ايران، وي را بعد از محمد بيروني، دومين هندشناس بزرگ ناميده است. جلالي علاوه بر فعاليت هاي علمي و حقوقي از فعالان بنام در زمينه فعاليت هاي مطبوعات هم بود. او در عالم ادبيات، نويسندگي و تحقيق داراي تأليفات بسيار ارزشمند اسلام شناسي، ايران شناسي و هندشناسي است
گروه : علوم انساني
رشته : حقوق
اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : سيدمحمدرضا جلالي نائيني متولد 1293 شمسي و در نائين به دنيا آمده است. خاندانش از علما و مؤلفان بنام و روحانيان بزرگ زمان خود بودند. تحصيلات مقدماتي را در منزل پدري و مكتبخانه آغاز كرد و عربي و ادبيات فارسي را آموخت. سپس به مدرسه حكيم نظامي اصفهان رفت و به ادامه تحصيل پرداخت.
تحصيلات رسمي و حرفه اي : سيدمحمدرضا جلالي نائيني دوره متوسطه را در مدرسه تهران (ايرانشهر) و دارالفنون به پايان برد در سال 1316 پس از ورود به مدرسه عالي حقوق و علوم سياسي در سال1319 ليسلنس قضايي گرفت در كنار كار وكالت، مشغول تحصيل در دوره دكتراي حقوق دانشگاه تهران شد و حتي پايان نامه اي با عنوان «كليات قانون جزا در ايران» تهيه كرد، اما به دليل انحلال دوره دكتري موفق به دريافت دانشنامه نشد. دريافت دكتراي افتخاري از دانشگاه بنارس هند در سال 1971 ميلادي از ديگر فعاليتهاي تحصيلي وي به حساب مي آيد.
خاطرات و وقايع تحصيل : از وقايع دوران تحصيل سيدمحمدرضا جلالي نائيني ميتوان به انحلال دوره دكتري حقوق اشاره كرد. كه موفق به دريافت دانشنامه نشد.
فعاليتهاي ضمن تحصيل : سيدمحمدرضا جلالي نائيني بعد از اخذ ليسانس قضايي در سال 1319 به دادگستري پيوست و تا سال 1325 در مشاغل قضايي انجام وظيفه كرد. در اين سال از مشاغل قضايي كناره گيري كرد و به وكالت روي آورد. در كنار كار وكالت، مشغول تحصيل در دوره دكتراي حقوق دانشگاه تهران شد
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : سيد محمد رضا جلالي نائيني تا سال 1325 در مشاغل قضايي انجام وظيفه كرد جلالي يكي از اعضاي كانون وكلا بود و در سال 1349 به رياست كانون وكلا انتخاب شد و چند سالي در اين مقام بود. پس از ماجراي كودتاي 28 مرداد جلالي به درخواست خودش منتظر خدمت بدون حقوق شده و با دريافت پروانه وكالت، وكيل پايه يك دادگستري شد و در كانون وكلاي مركز، عضو دادگاه كانون و هيأت مديره و چند دوره رئيس هيأت مديره كانون وكلاي مركز بود. وي سردبير روزنامه باختر نيز ميباشد.
فعاليتهاي آموزشي : سيدمحمدرضا جلالي نائيني علاوه بر فعاليت هاي علمي و حقوقي از فعالان بنام در زمينه فعاليت هاي مطبوعات هم بود.
آرا و گرايشهاي خاص : نظريه هاي سيدمحمدرضا جلالي نائيني درباره سير شكل گيري دادگستري و ديوان عدالت در ايران شنيدني است. تا قبل از انقلاب مشروطيت كه براي تأسيس عدالتخانه انقلاب كردند. در قانون اساسي حتي يك كلمه درباره حقوق ملت و عدالتخانه وجود نداشت و هيچ قانوني وجود نداشت كه شاه را براساس قانون محدود كند. در زمان مظفرالدين شاه، آنچه در زمان مشروطيت در قانون اساسي درباره حقوق مردم ايران و شكل حكومتي ايران و حقوق سلطنت و دارايي و ... در متمم قانون اساسي آمده است فرمانش از سوي آزاديخواهان صدر مشروطيت از محمدعلي شاه گرفته شد. وي بعد از صدور فرمان، پشيمان شد و بعد مجلس را به توپ بست و سرانجام فراري شد.» جلالي نائيني، درباره دوران قاجار ادامه مي دهد: «از اوايل دوران قاجاريه اطلاعات كاملي وجود ندارد و در ظاهر محاكم به حقوق مردم رسيدگي مي كردند و هيچگونه نقصي وجود ندارد كه قضات وحدت داشته باشند. ناصرالدين شاه در سال دوازدهم سلطنتش فرماني صادر و محاكم را به دو دسته تقسيم كرد: 1- شرعي 2- عرفي محاكم شرعي به امور مدني و كارهاي احوال شخصيه مردم مي پرداختند. محاكم عرفي وظيفه رسيدگي به امور جنايي و كارهاي جزايي را داشتند. باز هم قضات منصوب دولت نبودند. كساني از مجتهدان مسلم و مورد اعتماد مردم كه در امور و فروع فقهي، علم كافي داشتند، به صدور حكم مي پرداختند و گاهي هم احكام آنها اصلاً اجرا نمي شد. چون مأموران دولت تابع آنها نبودند، ولي در مجالس عرفي چون داروغه ها و مأموران دولت جزو آن دستگاه ها بودند احكام صادر شده را زود اجرا مي كردند.»
جوائز و نشانها : شايد هندي ها به پاس خدمات سيدمحمدرضا جلالي نائيني به تاريخ هند در سال 1971 ميلادي، دكتراي افتخاري از دانشگاه بنارس كه قديمي ترين و معتبرترين دانشگاه هند است به او اهدا شد.
چگونگي عرضه آثار : سيدمحمدرضا جلالي نائيني در عالم ادبيات، نويسندگي و تحقيق داراي تأليفات بسيار ارزشمند اسلام شناسي، ايران شناسي و هندشناسي است كه از جمله آنها تاريخ جمع قرآن كريم، تصحيح و تحقيق تاريخ تنكيس الاصنام (عرب هاي جاهلي تا ظهور اسلام)، تصحيح و تحقيق ديوان حافظ با همكاري دكتر نذير احمد و دكتر نوراني وصال، تصحيح و تحقيق مجموعه اوپانيشاد (با همكاري علامه بزرگ هند دكتر تاراچند كه چندين بار تجديد چاپ شد)، تحقيق در سروده هاي ريگ ودا كه قديمي ترين سند موجود قوم آريايي است و چندين كتاب ديگر.





