کتابشناسی کتاب تاریخ بخارا
كتاب تاريخ بخارا ، منسوب به ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى (286 348)، از آثار مهم تحقيق در باب زمينهاى شرقى اسلامى است و اگر مهمترين كتاب براى تحقيق و پژوهش در باب دولت سامانيان در ماوراءالنهر و خراسان شمرده شود، پر بيراه نخواهد بود. مؤلف، اين كتاب را، در حدود سال 332 ، به زبان عربى نگاشت و به فرمانرواى سامانى، ابومحمد نوح بن نصر بن احمد (متوفى 383) تقديم كرد . ابونصر احمد بن محمد بن نصر قباوى بخارى، آن را در سال 522 به پارسى درآورد، اما برخى مطالب را كه خود مجاز مىديد، از آن حذف كرد و نكاتى از كتاب تاريخ بخاراى غُنجار بدان افزود و حوادث كتاب را تا سال 365 رسانيد. سپس محمد بن زفر بن عمر آن را در 547 مختصر كرد و به صدر الصدور برهان الدين عبدالعزيز بن عمر بن عبدالعزيز بن مازه ، سرور حنفى مذهبان بخارا و نايب حاكمان قراختايى آسياى مركزى در آن شهر، تقديم داشت. او پارهاى حوادث را كه از كتاب خزائن العلوم اثر ابوالحسن عبدالرحمن بن محمد نيشابورى برگرفته بود، به متن افزود. به نظر مىرسد، شخص ديگرى، تغييرات و دگرگونىهايى در كتاب به عمل آورد و مطالبى به آن افزود و حوادث را به زمان سلطة مغولان بر بخارا در 616 رسانيد. بنابراين، مىتوان گفت، متن فارسى را كه اينك به دست ما رسيده، اشخاص گوناگون اختصار كرده و مطالبى برآن افزودهاند كه در اصل عربى كتاب نبوده است.
مايه كمال تأسف است كه اصل عربى كتاب از ميان رفته و جز ترجمه فارسى، آن هم در قالبِ كنونى كه ياد كرديم، به دست ما نرسيده است. از آنچه كه باقى مانده، روشن مىشود كه كتاب با فصلى در باب قاضيان بخارا آغاز مىشده و اين همچون مدخلى براى كتاب بوده است. سپس آگاهىهايى نسبتاً مفصل از اوضاع جغرافيايى و اقتصادى آن در پى مىآمده است.
مؤلف تاريخ بخارا كيست: نرشخى يا برسخى
تاريخ بخارا از ديرباز مورد توجه خاورشناسان قرار داشته است: بخشى از متن فارسى را خاورشناس شفر، در سال 1883 م، و سپس متن كامل را در سال 1892 م منتشر كرد. او گفته است اين متن را به زبان فرانسه ترجمه كرده، ولى اين ترجمه، هرگز به چاپ نرسيد. در سال 1897 م استاد ليكوشينِ روسى، همين كتاب را به زبان روسى ترجمه كرد و زير نظر خاورشناس روس بارتولد، در تاشكند به چاپ رساند. متن فارسى نيز در 1939 م / 1317 ش به كوشش مدرس رضوى در ايران طبع شده است. ترجمه انگليسى هم، به قلم استاد ريچارد فراى در چاپخانه دانشگاه هاروارد به سال 1954 م منتشر شد .
دوستان فاضل، استادان دكتر امين عبدالحميد بدوى و نصرالله مبشر الطرازى، تاريخ بخارا را به زبان عربى ترجمه كردهاند و به زودى به حليه طبع آراسته خواهد شد.[اين ترجمه در سال 1965 م (؟) در قاهره به چاپ رسيد. م.] من پيشتر، استاد و دوستم دكتراحمد ناجى القيسى، رئيس دانشكده شريعت و دانشمند ايران شناس را در جريان ترديد خود در صحت انتساب اين كتاب به ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى قرار داده بودم. او در نامهاى به دو استاد مصرى مذكور كه كتاب را به عربى ترجمه كردهاند، آنها را از نظر ما آگاه كرد. استاد امين عبدالمجيد البدوى در نامهاى براى اثبات آنچه ما برآنيم، خواستار آگاهىهاى بيشترى شد و من اين سطور را نوشته و نزد او فرستادم.
آنچه من بدان دست يافتهام اين است كه مؤلف كتاب، ابوبكر منصور برسخى است، درگذشتة تقريباً در نيمههاى سدة چهارم هجرى قمرى. به نظر من، اگر خواسته باشيم كه به حقيقت امر نزديك شويم، نخست مىبايد تاريخهاى بخارا، يعنى تواريخ محلى yrotsih lacol، را مورد بررسى و تحقيق قرار دهيم. اين موضوع ما را به ادلّهاى كه نخست بدانها تكيه داشتهايم، راهبرى مىكند. سمعانى ذيل نسبت "بخارى" در الانساب گويد:
و صنّف تاريخَها ابوعبد الله محمد بن ابى سليمان الغنجار الحافظ البخارى و أحسن فى ذلك
حاجى خليفه نيز در كشف الظنون در سخن از تواريخ بخارا آورده است:
تاريخ بخارا لابى عبداللّه محمد بن احمد بن محمد المعروف بغنجار البخارى المتوفى سنه إثنتى عشرة و أربع مائة و لابى عبداللّه محمد بن أحمد بن سليمان البخارى المتوفى سنة اثنتى عشرة و ثلاث مائة.
مؤلف تاريخ سمرقند نيز از يك تاريخ بخارا ياد كرده كه مؤلف آن ابوعبدالله محمد بن احمد بخارى، متوفى 312 بوده است.
اگر كسى با دقت نظر، متن مذكور در حاجى خليفه را بنگرد، به اين نتيجه خواهد رسيد كه موضوع بر مؤلف مذكور ملتبس شده، زيرا اختلاف ميان دو مؤلف، فقط به نام نياى آن دو مربوط مىشود و ديگر اسامى در سلسله انساب شبيه هستند:
ابوعبدالله محمد بن احمد بن محمد معروف به غنجار بخارى
ابوعبدالله محمد بن احمد بن سليمان بخارى
سمعانى تصريح كرده است كه نام جدِّ غنجار، سليمان بوده است و اگر ذكرى از تاريخ فرد دوم در تاريخ سمرقند نشده بود، اكنون مىگفتيم كه اين دو در واقع يك نفر هستند: ابوعبدالله غنجار. با اين همه هنوز شك نداريم كه آنها دو نفرند. سخاوى نيز در الاعلان بالتوبيخ لمن ذمّ التاريخ ، فقط از يك تاريخ بخارا ياد كرده و آن همان تاريخِ تأليف غنجار است كه پيشتر از آن ياد كرديم.
مطلبى نشان مىدهد كه احمد بن محمد مامايى (متوفى در 436) ، كتابى در ذيل بر تاريخ بخاراى غنجار داشته است. سمعانى ذيل نسبت "المامايى" در كتاب الانساب مىنويسد: بالالف بين الميمين المفتوحين و الميم بين الالفين و فى آخرها الياء آخر الحروف هذه النسبة الى ماما و هو إسم لبعض أجداد أبى حامد أحمد بن محمد بن أحمد بن عبدالله بن ماما الحافظ المامايى الاصبهانى من أهل إصبهان، كان حافظاً متقناً مكثراً من الحديث حريصاً على طلبه سكن البخارى، إلى أن توفِّى بها، سمع و صنّف التصانيف منها الزيادات لتاريخ بخارى لغنجار.
همو ذيل نسبت "الكمسانى" گويد:
أبو جعفر عبدالجبّار بن أحمد بن محمد مجاهد بن يوسف بن المثنى الكمسانى... ذكره أحمد بن ماما الاصبهانى الحافظ فى زيادات التاريخ، فقال: أبوجعفر الكمسانى قدم علينا يعنى بخارى فى سنه 393.
ابوالحسن على بن زيد بيهقى نيز در تاريخ بيهق از تاريخ بخارى و سمرقند ، اثر مؤلّفى به نام سعيد بن جناح ياد مىكند كه از او چيزى نمىدانيم.
سمعانى ذيل "برسخى" از تاريخ بخارا اين چنين ياد مىكند:
بفتح الباء المنقوطة بواحدة و سكون الواو و فتح السين المهملة و كسر الخاء المعجمة، هذه النسبة إلى قرية من قرى بخارى يقال لها برسخان و هى على فرسخين من بخارى. أقمت بها ساعة فى إنصرافى من البرانية و المشهور إليها أبوبكر منصور البرسخى صاحب تاريخ بخارى و إبنه أبورافع العلاء بن منصور البرسخى، كان أصم شافعى المذهب هكذا ذكره أبوكامل البصيرى، يروى عن أبى صالح خلف بن محمد الخيّام و أبى حامد الكرمينى صاحب محمد بن الضوء و يروى عن أبى نصر أحمد بن سهل البخارى أحاديث سهل بن المتوكل سمع منه البصيرى.
ياقوت ذيل "برسخان" آورده است:
بالفتح و ضمّ السين المهملة و خاء معجمة و النسبة إليها برسخى، قرية من قرى بخارى على فرسخين منها أبوبكر منصور البرسخى صاحب تاريخ بخارى و إبنه أبورافع العلاء الفقيه الشافعى الاصم.
ياقوت در اللباب ، ذيل "برسخى" گفته است:
بفتح الباء الموحدة و سكون الرّاء و فتح السين المهملة و كسر الخاء المعجمة. هذه النسبة إلى قرية من قرى بخارى يقال لها برسخان على فرسخين منها أبوبكر منصور البرسخى صاحب تاريخ بخارى و ابنه أبورافع العلاء بن منصور الفقيه الشافعى الاصم.
اما اين ابوبكر منصور برسخى كيست؟
من با كمال تأسف شرح احوال مفصلى از اين مرد نيافتم و نتوانستم در مآخذى كه بدانها دسترسى داشتم، تاريخ درگذشت او را بيابم. همه آنچه مىدانيم اين است كه گرچه فرزندش شافعى مذهب بود، ولى در آثار شافعيان از او يادى نشده است و تاريخ درگذشت او را نيز نمىدانيم. البته اين اندازه آگاهى داريم كه علاء بن منصور برسخى از خلف بن محمد الخيّام (متوفى در 361)، روايت مىكرد؛ و اگر شيخ پسر را تقريباً معاصر پدر بدانيم، مىتوانيم دوره حيات پدر را نيز تحديد كنيم كه مىشود نيمه سده چهارم هجرى قمرى.
اكنون مىتوانيم بگوييم كه آثار مشتمل بر تاريخ بخارا اينها بوده است:
1. تاريخ بخارى ، اثر ابوبكر منصور برسخى متوفى تقريباً در اواسط سده چهارم هجرى.
2.تاريخ بخارى ، اثر ابوعبداللّه محمد بن احمد بن سليمان معروف به غنجار بخارى، متوفى تقريباً در 410
3 . تاريخ بخارى ، اثر ابوعبداللّه محمد بن احمد بخارى، متوفى در 312 (البته با وجود ترديد ما مبنى بر اينكه اين كتاب همان تاريخ بخاراى غنجار است).
4 . تاريخ بخارى و سمرقند ، اثر مؤلّفى به نام سعيد بن جناح، كه پيش از ابوالحسن بيهقى، (متوفى در 565)، زندگى مىكرده و بديهىست كه اين اثرفقط به تاريخ بخارا اختصاص نداشته است.
تا اينجا ملاحظه شد كه مآخذ هيچگونه آگاهى ديگرى از ديگر تواريخ اين شهر به دست نمىدهند؛ پس اين "نرشخى" و كتاب او از كجا پيدا شده و او كيست؟
آگاهىهاى ما از اين مرد بسى اندك است گرچه از آنچه در باب منصور برسخى دانستيم، بيشتر است. شرح حال او را سمعانى، باز هم در الانساب ، ذيل "نرشخى" آورده است:
بفتح النون و سكون الرّاء و فتح الشين المعجمة و كسر الخاء المعجمة، هذه النسبة إلى نرشخ و هى قرية من قرى بخارى... و المنتسب إليها... و أبوبكر محمد بن جعفر بن زكريا بن الخطاب بن شريك بن يزع ] كذا[ النرشخى من أهل بخارى يروى عن أبى بكر بن الحريث و عبدالله بن جعفر و غيرهما. ولد سنة 286 و توفى فى صفر 348 (برگ 558).
ابن اثير در تهذيب اللباب خويش گرچه اين نسبت را آورده (ج 222 /3)، ولى شرح احوال اين مرد از جمله تراجمى است كه حذف كرده است. ياقوت نيز در معجم البلدان از اين ديه يادى به ميان نياورده است. اين همه آگاهىهاى ما از ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى بود و همه محققان جديد نيز كه ترجمه سمعانى از نرشخى را نقل كردهاند، به اين موضوع توجه نشان ندادهاند كه سمعانى، نه كتابى در تاريخ بخارا و نه هيچ كتاب ديگرى به اين مرد نسبت نداده است؛ حال آنكه سمعانى كتابخانهاى مثال زدنى داشته و ياقوت آن را بسيار ستوده است. افزون بر اينكه سمعانى، شايد آگاهترين مردم عهد خود نسبت به اين منطقه از جهان اسلام بود.
بنابراين اكنون مىتوانيم به اختصار اسباب وادلّهاى كه ما را در رسيدن به نظر مطرح در اين مقاله، دلير كرد، شرح دهيم و نظر ناچيز خود را چنين بيان داريم:
1. هيچيك از مورخان، با همه كوششى كه در ملاحظه جميع مآخذ در اين گونه امور داشتهاند، از كتابى در تاريخ بخارا ، نوشته ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى، متوفى در سال 349 ، ياد نكردهاند. به نظر ما، اين نرشخى جز محدّثى فراموش شده نبوده است، زيرا ابن اثير، ترجمه احوال او را در تهذيب خويش از الانساب سمعانى نياورده و ياقوت حموى نيز از ديهى كه او بدانجا منسوب بود، ياد نكرده است.
همه مآخذى كه شرحى از احوال ابوبكر منصور برسخى ارائه كردهاند، گفتهاند كه او "صاحب تاريخ بخارى" بود و اين خود تأكيدى است بر اينكه كتاب مشهور بوده و ايشان آن را مىشناختهاند. وانگهى، ياقوت بر مطالب سمعانى چيزى نيفزوده است و ابن اثير نيز؛ حال آنكه كتاب ابن اثير در آن واحد، هم تهذيب و هم مستدرك است و در آن اشارهاى حاكى از افزودن مطلبى بر قول سمعانى ديده نمىشود. اما چرا مؤلّفان متأخر از اين كتاب چندان نقل نكردهاند و شهرت آن به پاى كتابى همچون تاريخ بخاراى غنجار و مانند آن نرسيده است؟ به نظر ما، بدين سبب كه كتاب تاريخ بخارا از جمله آثار رجالى در علوم حديث نبوده و جنبه سياسى بر آن غلبه داشته است. اين موضوع، كثرت نقل تراجم از تاريخ بخاراى غنجار را نيز روشن مىكند.
2. شباهت كامل ميان كنيههاى دو نفر كه هر دو ابوبكر هستند.
3. نسبت اين دو تن از حيث رسم الخط نيز تشابه دارد و فقط نقطهها متفاوتند.
4 . هر دو معاصر بودهاند، زيرا ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى در 348 درگذشته و ما تاريخ مرگ ابوبكر برسخى را در نيمة سده چهارم هجرى قمرى حدس زديم.
5 . هر دو اهل دو ديه نزديك به بخارا بودهاند.
6 . بنا به ترجيح ما، اشتباه در باب اين دو تن، نخست سر در تشابه كنيه و انتساب آنها دارد. همچنين، به نظر ما چنين اشتباهى در مدت زمانى دور روى داده است. مشهور است كه اصل عربى كتاب به دست ما نرسيده و شايد نسخهاى وجود داشته است كه بر آن كتابت كرده بودهاند: " تاريخ بخارى ، تأليف ابوبكر برسخى" و كسى بعدها گمان برده كه او همان ابوبكر نرشخى است.
وقتى من اين موضوعات را در نامهاى براى استاد دانشمند دكتر امين عبدالمجيد البدوى ارسال كردم، او در نامه مورخ 1966/10/15 م به من پاسخ داد. در اين نامه، او در برابر پارهاى از امورى كه پيشتر مىبايد در آن باره پژوهش مىكردم ولى هرگز به آن سوى روى نكرده بودم، راهى گشود. وى خدايش حفظ كناد در اين نامه با ما در اين بحث اينچنين همكارى و شركت كرده و مىگويد:
و بعد، من از مطالعه بحث و تحقيق جامع شما، در نامهاى كه از طريق برادر دكتر احمد ناجى القيسى ارسال فرموده بوديد، خوشوقت شدم. بحث شما باتوجه به كوششى كه به كار بردهايد، و اخلاص و غيرتى كه براى كشف حقيقت، از حيث عمق و ملاحظة دقيق مآخذ، به خرج دادهايد، واقعاً قابل استفاده است. همة اينها تشكر و سپاسگزارى من و همكارم استاد نصراللّه مبشّر الطرازى را برمىانگيزد. ما پژوهش شما را با دقت خوانديم و مدتها بر استدلالهاى منطقى جناب عالى و مراجعهتان به مآخذ گوناگون درنگ كرديم. اين موضوع ما را بر آن داشت تا بار ديگر به موضوع مهم مؤلّف كتاب بازگرديم. نقطهاى كه بدان رسيديم بسى مايه حيرت و شگفتى گرديد. آنچه موجب شد تا شك و ترديد بر ما سايه افكند، اين بود كه ناشران و مترجمان اين كتاب، از خاورشناسان و ايرانيان، كه همگى بر شمارى از نسخههاى خطى آن تكيه داشته و به اين نسخهها با حروف و رموز اشاره كردهاند، هيچيك، در نسخههاى كتاب جز آنچه اينك بدان شهرت دارد، چيز ديگرى نيافتهاند. به هر حال، حقيقت همچون زيبارويى است كه رخ در پرده حجاب كشيده و ناچار مىبايد اين پرده را برگرفت، گرچه اين مصداقِ همان مثل "خرط القتاد" است... ما دوباره به پژوهش پرداختيم و تاريخ كتابت نسخههايى را كه ناشران و مترجمان بدان دسترسى داشتهاند، و از همه بيشتر آنچه استاد فراى به دست داده است، مورد ملاحظه قرار داديم. روشن شد كه تاريخ كتابت كهنترين نسخه، از ميان 38 نسخه خطى، به سده 15 ميلادى باز مىگردد و چنانكه ملاحظه مىشود، اين تاريخ نسبت به زمان مؤلّف بسيار متأخر است. با خود گفتيم كه بعيد نيست اين موضوع [يعنى اشتباه در انتساب كتاب به مؤلّف] درگذشتههاى دور اتفاِق افتاده باشد. نكتهاى به ذهنم رسيد كه با موضوع مذكور شباهت دارد: من بر روى نخست نسخهاى از كتاب الخراج و صنعة الكتابة اثر قدامة بن جعفر الكاتب البغدادى، (متوفى تقريباً در 337) موجود در كتابخانة كوپرلى استانبول، چنين عبارتى ديدم: "كتاب الخراج و صنعة الكتابة لابى الفرج بن الجوزى"؛ يعنى كاتب يا فردى ديگر، كنيه ابوالفرج را ديده و گمان برده كه او همان ابن الجوزى است (متوفى در 597)، در حالى كه فاصله زمانى ميان آن دو بسيار است. پس درباره دو نفر معاصر كه كنيه و اسامى مشترك داشتهاند، چه مىتوان گفت؟ البته آنچه ذكر شد، نمونهاى ساده است فقط نمونه و نه بيشتر و هر كس كه كمترين اطلاعى از كتاب داشته باشد، بدان مىرسد. گرچه اين كتاب بارها چاپ و ترجمه شده، ولى اين موضوع توجيه كنندة خطا نيست. كتاب شرح ديوان المتنبّى كه به سال 1261 در كلكته و بارها در جاهاى ديگر چاپ شده، منسوب بوده است به ابوالبقاء عبدالله بن حسين بن عبدالله عكبرى الاصلِ بغدادى، (متوفى 616) در حالى كه اين كتاب تأليف شاگرد او، عفيف الدين ابوالحسن على بن علان بن حماد نحوى موصلى (متوفى 666) است و استاد علامه مصطفى جواد با پژوهش خود جايى براى فرض و برهان ديگر باقى نگذاشت كه مؤلّف آن كتاب ابن علاّن است.
بنابراين، ما از مورخان كهن كسى را نيافتيم كه به صراحت تاريخ بخارا را به ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى نسبت داده باشد و به نظر ترجيحى ما، مؤلّف كتاب ابوبكر منصور برسخى ست كه در نيمه سده چهارم هجرى قمرى درگذشته و انتساب اين كتاب به او با توجه به طرحِ علمى، اولى است.
پى نوشتها
1. نگاه كنيد به: 1.112. ppus ,rutaretiL nehcsibara red ethcihcseG ,nnamlekcorB
2. آل برهان از خانوادههاى حنفى مذهب در بخارا بودهاند و مشهور به سرورى و دانش و پيشگامى، و اين عبدالعزيز از مشاهير ايشان است. عوفى در جوامع الحكايات از او ياد كرده و بخشى از اخبار وى را آورده است.
نگاه كنيد به متن فارسى و تعليقات استاد سعيد نفيسى بر لباب الالباب عوفى، ص 596 597. در لباب الالباب ص 155، 178 از عبدالعزيز ذكرى هست.
3. نگاه كنيد به مقدمة استاد ريچارد فراى بر ترجمة انگليسى تاريخ بخارا (دوستمان دكتر حسين على محفوظ) نسخة خود را به ما امانت داد و از او سپاسگزاريم.
4. نگاه كنيد به: ص 31، 42، از متن فارسى چاپ مدرس رضوى.
5. شمارى از پژوهشگران و محققان به اين كتاب پرداختهاند كه از ميان ايشان، اينها را معرفى مىكنيم: استاد بارتولد در مقدمة كتاب ارزشمند خود تركستان تا يورش مغولان (ترجمة انگليسى)؛ بروكلمان در تاريخ ادبيات عربى (ضميمه، 211/1، از متن آلمانى)؛ استاد مينورسكى، در دائرةالمعارف اسلام ، ذيل عنوان "نرشخى" (ج 846/4 از متن انگليسى)؛ و مقدمة استاد مدرس رضوى بر چاپ فارسى؛ مقدمة استاد ريچارد فراى بر ترجمة انگليسى و ديگران.
6 . الكساندر برنس senruB rednaxelAنخستين كسى بود كه نسخهاى از كتاب تاريخ بخارا را وقتى كه در 1832 م از آن شهر ديدار كرد، به دست آورد و آن را به كتابخانة انجمن پادشاهى آسيايى لندن سپرد. 9 سال بعد، استاد خاورشناس روس، خانيكف vokinahK.V.N ، 3نسخة ديگر از كتاب را به دست آورد و آن را به كتابخانة سنت پترزبورگ سپرد. همچنين استاد خاورشناس لرچ hcreL.Pنيز نسخهاى از كتاب را به موزة آسيايى سنت پترزبورگ سپرد، اما استاد شفر گويا نسخة خود را از استانبول به دست آورده بود، و اين همان نسخهاى است كه همراه ديگر كتابهاى او به كتابخانة ملى پاريس انتقال يافت. خاورشناس آمريكايى اُجين شويلر relyuhcS.E، نسخهاى از كتاب را كه در بخارا يافته بود، به كتابخانة انجمن خاورشناسان آمريكايى بخشيد (از مقدمة استاد فراى بر ترجمة انگليسى).
7. استاد فراى با تحقيق در متن فارسى در سال 1946 م به مقام دكترى رسيد.
8. او در آن هنگام استاد دانشكدة ادبيات بود.
9. برگ 68 () ج 2 / ص 107 از چاپ معلمى يمانى)، مرگ غنجار حوالى سال 410 ه. بوده است.
10. ج 1 / ص 286 (چاپ 1940 ).
11. نسخة پاريس شمارة 6248، برگ 40، اين موضوع را از حاشية شماره 8 مقدمة استاد فراى نقل كرديم، زيرا در حال حاضر به نسخة خطى دسترسى نداشتيم.
12. ص 252 (به كوشش فرانتس روزنتال و ترجمة دكتر صالح العلى).
13. در الاءعلان اين نسبت به "الماجانى" تصحيف شده است.
14. كتاب غنجار از ميان رفته و اكنون نمىدانم به چه سرنوشتى دچار شده است، ولى نقلهايى از آن در كتابهاى بعدى هست و از روى اينها مىتوان گفت كه كتابى مشهور و به نظرم از آثار رجالى بوده است. سمعانى و ياقوت و ذهبى و ديگران از مشهورترين كسانىاند كه از اين كتاب نقل كردهاند.
15. ص 21 (متن فارسى، به كوشش احمد بهمنيار، تهران، 1317 ش).
16. اينچنين است در اصل كتاب و اللباب و او كلمة برسخان را به ضمّ سين، با گذاشتن علامت ضبط كرده، ولى ياقوت ضبط آن را با حروف نگارى، به ضم سين آورده، ولى ما سمعانى را تأييد مىكنيم كه عالمتر بود.
17. برگ 55 () ج 2، ص 163 164، از چاپ معلمى در حيدرآباد)
18. ج 1 / ص 565، از چاپ ووستنفلد آلمانى، به نظر من، او اين مطلب را از سمعانى گرفته است.
19. ج 1 / ص 113.
20. سمعانى، الانساب ، برگ 214؛ ابن اثير، اللباب ، ج 398/1.
21. نسخة پاريس، با شمارة 517. (به نقل از مجله "آينه ميراث" شماره 26 پاييز 1383) نويسنده: بشار عواد معروف ترجمه على بهراميان
تاريخ بخارا
تاريخ بخاراى نرشخى چنانكه از نام آن پيداست عبارت از تاريخ شهرستان بخارا است كه از اوضاع جغرافيائى آن و نام شهرها و قصبات و روستاها و رودها،و همچنين ذكر علما و قضات و حوادث و اتفاقات آن ناحيه بحث مىكند.
تأليف اين گونه تاريخ در اعصار گذشته بسيار متداول و معمول بوده و براى هر شهرى يك يا چند تاريخ ساخته شده كه هر يك براى اطلاع بر گذشته و حوادث و رويدادهاى آن شهر و ناحيه بسيار با ارزش و سودمند بوده است.
شهرهاى مهم خراسان و ماوراءالنهر را تواريخ چندى به زبانهاى تازى و پارسى بوده كه اگر چه بيشتر آنها از ميان رفته و دستخوش حوادث گشته و نشانى اكنون در جايى از آنها نيست ولى مؤلفان بعدى در كتب خويش نام آنها را ياد كرده و مطالبى از آن تواريخ نقل كرده و بهرهمند گشتهاند.
تاريخهايى كه براى بعضى از شهرها نوشته شده بسيار است و گاه براى شهرى يك يا چند تاريخ ساخته شده است،مثلا براى بخارا هفت يا هشت تاريخ و براى بلخ دو تاريخ و براى خراسان و ولاة و علماى آن پنج تاريخ،و مرو را شش و نيشابور را شش و هرات را هفت تاريخ بوده كه از همه مشهورتر تاريخ نيشابور حاكم است كه متأسفانه از بيشتر آنها فقط نامى باقى مانده و از بين رفته است.
تواريخى كه براى شهرهاى خراسان و ماوراءالنهر نوشته شده بسيار است و چون ذكر همه در اينجا باعث تطويل و درازى اين مبحث مىشد از اين روى از ايراد اسامى آنها خود دارى كرد و به ذكر تاريخهايى كه براى بخارا تأليف شده اكتفا نمود.
تواريخ بخارا عبارتند از:
1-تاريخ بخاراى ابو عبد اللّه محمد بن اسماعيل جعفى الحافظ صاحب صحيح بخارى متولد 13 شوال 194 و متوفاى سال 256.
2-تاريخ بخاراى مسلمة بن قاسم كه ذيلى است بر تاريخ بخارا.
3-تاريخ بخارا از سعد بن جناح(يا-سعيد)اين دو تاريخ را ابن فندق در مقدمه تاريخ بيهق ياد كرده است.
4-تاريخ بخارا تأليف ابو بكر محمد بن جعفر نرشخى متوفاى ماه صفر سال 348.
5-تاريخ بخارا تأليف ابو عبد اللّه محمد بن ابى بكر احمد بن محمد بن سليمان معروف به غنجار بخارى متولد سال 337 و متوفاى سال 412(عده بسيارى از مورخان از اين كتاب استفاده كردهاند از جمله ذهبى در العبر و ياقوت در ارشاد الاريب).
6-تاريخ بخارا از ابو بكر منصور برسخى.سمعانى در كتاب الانساب از اين تاريخ و مؤلف آن نام برده است.
7-تاريخ بخارا و سمرقند به نام القند در بيست مجلد تأليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد بن احمد نسفى سمرقندى فقيه حنفى متولد 461 و متوفاى سال 537، سمعانى در الانساب و ذهبى در العبر و جمعى ديگر از مورخان از اين تاريخ مطالبى نقل كردهاند.
8-تاريخ مزارات بخارا تأليف احمد بن محمود كه بتاريخ ملازاده شهرت يافته است.
اگر تتبع و تجسس بيشترى در كتب تاريخ و رجال و فهرستهاى كتاب بشود مسلما بر اين عده افزوده خواهد شد. از اين هشت تاريخى كه براى بخارا ذكر شد(جز تاريخ ملازاده و تاريخ نرشخى كه مورد بحث است) از بقيه تواريخ بخارا اكنون نام و نشانى در دست نيست.
كتاب تاريخ بخارا يا بگفته صاحب مزارات بخارا«كتاب اخبار بخارا»يكى از بهترين و نفيسترين كتب تاريخى زبان پارسى و از آثار گرانبهايى است كه از پيشينيان بما يادگار رسيده و تاكنون از حوادث روزگار مصون مانده است.
نكات تاريخى آن براى روشن شدن گذشته قسمتى از ايران سودمند و شامل حقايقى چند از اوضاع و احوال پايتخت سامانيان است كه كمتر در جاى ديگر آنها را مىتوان يافت. كيفيت تسلط فاتحان عرب بر بخارا و رواج مسلمانى در ميان مردم آنجا و پيدا شدن سفيد جامگان و خروج مقنع و ظهور سامانيان و وضع جغرافيايى آن سامان از ذكر رودها و بيان روستاها و آبادى شهرها آنچه در اين كتاب آمده است همه مطالبى است كه بيشتر خاص بدين كتاب و براى متتبعين در آثار پيشينيان بهترين مأخذ و سند و كاملترين راهنما و دليل است.عبارتش ساده و شيرين و در ميان كتابهاى نثر فارسى مقامى بس بلند و ارجمند دارد.
اصل كتاب تاريخ بخاراى نرشخى به عربى بوده كه ظاهرا از ميان رفته است، و مؤلف آن ابو بكر محمد بن جعفر نرشخى است كه معاصر شاهان سامانى و تا پس از وفات ابو محمد نوح بن نصر سامانى در قيد حيات بوده،و كتاب خود را به امير نوح تقديم كرده است.
درباره زندگى نرشخى و چگونگى حال او اطلاع كامل در دست نيست و نامى از او در كتابهاى تاريخ و تراجم احوال ديده نشد، فقط سمعانى در كتاب الانساب در ذيل نسبت نرشخى از محمد بن جعفر چنين ياد كرده است:
«ابو بكر محمد بن جعفر بن زكريا بن خطاب بن شريك بن بزيع النرشخى از اهل بخاراست.از ابى بكر بن حريث و عبد اللّه بن جعفر و غير اين دو روايت كند، تولدش در سال 286 و وفاتش در ماه صفر سال 348 بوده است.»
سمعانى در اين ترجمه احوال كه براى نرشخى ذكر كرده يادى از تأليف تاريخ بخاراى او ننموده و به اين اثر مهم وى اشارهاى نكرده است.از اين جهت براى علامه قزوينى طاب ثراه در نسبت اين تاريخ به نرشخى ترديدى حاصل شده و در يكى از يادداشتهاى خود در دنباله كلمه«نرشخى»چنين مرقوم داشته است:
«به احتمال بسيار قوى مؤلف تاريخ بخارا«نرشخى»نيست،بلكه«برسخى» است،چه سمعانى در تحت نسب اخير B 47گويد«و المشهور بالنسبة اليها(«ابو» بياض)بكر منصور البرسخى صاحب تاريخ بخارا و ابنه»و در نسبت نرشخى ص 558 ابدا از كسى كه صاحب تاريخ بخارا باشد اسمى نبرده است.پس(اگر سمعانى تصحيف نكرده باشد يا اگر تاريخ بخاراى طبع شفر تاريخ بخاراى ديگرى نباشد غير تاريخ بخاراى مذكور در انساب) به احتمال بسيار قوى شفر يا نسخه منقول عنهاى شفر تصحيف كرده بوده و برسخى را نرشخى نوشته بوده است، به مناسب اينكه هر دو نسبت موجود است و هر دو منسوباند به قريهاى از قراى بخارا يكى نرشخ و ديگرى برسخان.سمعانى در«نرشخى»اسمى از ابو بكر محمد بن جعفر نامى(كه كنيه و نام و نسبش مطابق مؤلف تاريخ بخاراست) برده است ولى نگفته است كه وى صاحب تاريخ بخاراست.
احتمالى كه شادروان علامه قزوينى داده است به هيچ روى موجه و قابل قبول نيست چه اولا مترجم در اول كتاب حاضر(ص 33)تصريح كرده است كه مؤلف كتاب ابو بكر محمد بن جعفر نرشخى است. ثانيا نام و نام پدرش(محمد بن جعفر)در بيست و سه موضع از كتاب يادشده كه در اغلب همراه با نسبت نرشخى است،و احتمال تصحيف در تمام موارد و در همه نسخهها احتمالى بسيار ضعيف و بعيد است،و با ذكر محمد بن جعفر نام مؤلف بايد قبول كرد كه كلمه نرشخى بدون هيچ شك و ترديدى صحيح و احتمال تصحيف بىوجه است. و ياد نكردن سمعانى در احوال محمد بن جعفر نرشخى از تأليف تاريخ بخاراى او،دليل بر اينكه او را چنين تأليف نبوده نيست.
و نيز چنانكه از خود كتاب برمىآيد و مترجم هم بدان اشاره كرده است تأليف كتاب در دوران پادشاهى ابو محمد نوح بن نصر سامانى بوده و آنرا مؤلف در سال سيصد و سى دو هجرى به اين امير تقديم كرده.و معاصر بودن نرشخى با نوح به گفته خود سمعانى مسلم است،ولى ابو بكر منصور برسخى زمانش معلوم نيست و همزمانى او با امير نوح معين نه.و اين هم مرجحى است كه بايد مؤلف آن محمد بن جعفر نرشخى باشد،نه منصور برسخى چنانكه علامه قزوينى احتمال داده است.
بارى تقريبا پس از دو قرن از تأليف تاريخ نرشخى يعنى در سال 522(9-1128) كه مردم را رغبت و ميل بخواندن كتابهاى عربى كم شده و فهم كتب تازى بر آنها دشوار بوده است،ابو نصر احمد بن محمد بن نصر القباوى به درخواست و خواهش بعضى از دوستانش آنرا به فارسى نقل و ترجمه نموده است،و قسمتى از مطالب كتاب را كه ملالت آور و بىاصل مىپنداشته،و در ذكر آن سودى نمىديده است در ترجمه كتاب انداخته است.و به جاى آن اطلاعات و اخبار مفيدى از ديگر كتب مانند كتاب خزائن العلوم ابو الحسن عبد الرحمن بن محمد نيشابورى و كتب تاريخ ديگر بر ترجمه خويش افزوده و اين ترجمه را به سال 522 به پايان آورده است.
و باز در تاريخ 574(يعنى پنجاه و دو سال بعد)محمد بن زفر بن عمر ترجمه قباوى را تلخيص كرده،و آنرا به نام صدر الصدور صدر جهان برهان الدين عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز بن مازه بخارى حنفى رئيس بخارا موشح نموده است،و اين عبد العزيز از بزرگان جهان و از اسخيا و محتشمان آن روزگار بوده است كه عوفى در كتاب جامع الحكايات درباره جود و سخا و كرم و مروت او حكاياتى آورده است.
بعد از محمد بن زفر ظاهرا شخص ناشناسى باز در اين كتاب دست برده و تصرفاتى در آن نموده و حوادث و رويدادهاى زمان را تا غلبه لشكر مغول و تسخير بخارا به دست چنگيزخان بر كتاب افزوده است،چنانكه در صفحات 35 و 36 كتاب حاضر نام سلطان محمد خوارزمشاه و چنگيزخان ديده مىشود.
اضافاتى كه پس از تاريخ تلخيص كتاب در آن وارد شده احتمالا از آنجا پيدا شده كه شخصى از تاريخ مستوفى عراقى(يا-فخر الدين مستوفى عراق)وقايعى را در حاشيه نسخه خويش يادداشت نموده و نساخ بعد كه از روى آن نسخه رو نويس كردهاند مطالب حاشيه را از اصل ترجمه نرشخى پنداشته و در متن كتاب داخل نمودهاند اين است كه بعضى از وقايع و رويدادها كه بعد از ترجمه و تلخيص كتاب اتفاق افتاده در آن ديده مىشود.
چنانكه در بعضى از نسخ كتاب نام تاريخ فخر دين مستوفى در متن هم وارد شده است،و اين احتمال بعيد نيست.و در كتب ديگر هم ديده شده است.
با اين حال اين اضافات نبايد خواننده را در صحت و اعتبار بقيه مطالب كتاب به شك و ترديد اندازد،چه اين اضافات در دو سه مورد بيش نيست و آنهم پيدا و معلوم است و به مطالب اصل كتاب كه بيشتر آنها را كتب تاريخ ديگر تأييد مىنمايد خللى نمىرساند و از اعتبار آن نمىكاهد.
بعضى از اخبار و اطلاعاتى هم كه تنها در اين كتاب ياد شده و از نكات تاريخى مىباشد كه مورخان ديگر بدان اشارهاى ننمودهاند، مسلما از جمله مشاهدات و اطلاعات مخصوص مؤلف و مترجم است كه خود آنها آن وقايع را به رأى العين ديده و يا از مطلعين كه همزمان آنها بوده شنيده و در كتاب ضبط كردهاند. ذكر همين وقايع و رويدادها كه از مشهودات و مسموعات مؤلف و مترجم است ارزش اين كتاب را بالا برده و بر اهميت آن افزوده و آنرا مورد توجه محققين قرار داده است.
فراى خاور شناس مشهور نوشته است بسيارى از تاريخ نويسان و خاور شناسان و محققين از تاريخ بخاراى نرشخى استفاده كرده و از آن بهره بردهاند،زيرا در آن اطلاعات گرانبهايى است كه مورخان و زبان شناسان و باستان شناسان و سكه شناسان را بكار آيد، و در آن مطالبى يافت مىشود كه بسيار مهم و جالب است و در ديگر كتابهاى تاريخ از آن يادى نشده است.
مآخذ كتاب
محمد بن جعفر نرشخى مؤلف تاريخ بخارا غير از وقايع و رويدادهايى كه در زمان خود او روى داده و بعضى از آنها را بچشم خود ديده و يا از مطلعين شنيده حوادث پيش از زمان خود را مسلما از كتابهاى ديگران گرفته و قطعا مآخذى چند داشته كه از همه آنها نام نبرده است و چون اصل عربى تأليف وى از ميان رفته و نصر بن احمد بن نصر قباوى هم در ترجمه خود و محمد بن زفر بن عمر در تلخيص خويش تصرفاتى در كتاب نموده و چنانكه قباوى خود گويد«بخشى از مطالب كتاب را كه بىاصل و ملالت آور بود و در ذكر آنها سودى نمىديد در ترجمه انداخته شد»بنابر اين احتمال آن هست كه در اصل تاريخ نرشخى مآخذ مذكور بوده و در ترجمه و تلخيص افتاده باشد،از اين روى از تمام مآخذى كه نرشخى از آنها استفاده نموده اطلاع دقيق و صحيحى در دست نيست،با اين حال در چند موضع از اين تلخيص ترجمه نام اشخاصى ياد شده كه به يقين نرشخى از آثار آنها استفاده كرده و بهرهمند گرديده است.
از جمله در تاريخ آل سامان و ذكر نسب ايشان(ص 82)از دو شخص به نام محمد بن صالح الليثى و ابو الحسن مدائنى(در اصل-ميدانى است)ياد و مطالبى از آنها روايت شده كه پيداست صاحب تاريخ كه با آنها همزمان نبوده از كتابهاى اين دو در اينجا و در موارد متعدد ديگر بهره برده و استفاده نموده بىآنكه ذكرى از كتب آنها بنمايد.
شخص اول كه محمد بن صالح الليثى است نامش در كتب تاريخ و رجال به نظر نرسيده و ناشناس ماند.وليكن ديگرى به نام سلمويه بن صالح الليثى كه در نام پدر و نسبت با وى شريك است نامش در جمله روات تاريخ آمده است. نيز در موضع ديگر همين تاريخ(ص 55)از شخصى ديگرى به نام سليمان ليثى روايت شده كه بعيد نيست سليمان همان سلمويه باشد و به غلط در اينجا سليمان ياد شده باشد.
ابن النديم در كتاب الفهرست سلمويه بن صالح الليثى را در جمله روات اخبار و انسابش شمرده،و كتابى به نام(كتاب الدوله)به او نسبت داده است.
سمعانى هم در الانساب مكرر از ابن سلمويه بن صالح با كنيه ابو صالح و بىنسبت الليثى ياد كرده و مطالبى از وى روايت نموده است. ياقوت در معجم البلدان او را با كنيه ابو صالح و نام سلمويه بىآنكه از نام پدر و نسبش اسم برد مطالبى نقل كرده است. مسعودى در كتاب التنبيه و الاشراف از او فقط به ذكر نام سلمويه اكتفا نموده و او را از روات اخبارش شمرده است،ولى در كتاب مروج الذهب در ابتداى كتاب كه مآخذ خود را ذكر كرده از سلمويه نامى نبرده و از كتاب(الدوله العباسيه)تأليف محمد بن صالح نطاح نام مىبرد.نام شخص اخير در الانساب و اللباب فى تهذيب الانساب و الفهرست و ارشاد الاريب آمده و به اخبارى و نسابه بودنش توصيف شده و گفتهاند«او اول كسى است كه كتابى به نام(كتاب الدوله)نوشت و در سال 252 درگذشت.»
از آنچه درباره ليثى و نطاح از كتب مختلف نقل شد معلوم مىشود كه اين دو شخص هر چند در نام پدر شريكاند و هر دو مؤلف(كتاب الدوله)مىباشد ليكن هر يك شخصيتى جداگانهاند و نبايد آندو را به يكديگر اشتباه كرد.
و اما شخص محمد بن صالح الليثى و سلمويه چون در نام پدر و نسبت شريك و هر دو نسابه و نرشخى هم نسب آل سامان را از محمد نقل نموده محتمل است كه محمد بن صالح الليثى و سلمويه بن صالح الليثى نام يك شخص باشد كه گاه به نام محمد و گاه به نام سلمويه خوانده مىشده است،محتمل است كه نام محمد كه در اين كتاب ياد شده خطا و غلط، و همان سلمويه صحيح باشد و ذكر سليمان ليثى در محل ديگر مويد اين احتمال است.در هر حال بىشك و ترديد اين شخص به هر نامى كه خوانده شود يكى از روات اخبار و از نسابهها و كتابش از مآخذ تاريخ نرشخى بوده است.
اما شخص دوم يعنى ابو الحسن مدائنى او از روات مشهور و داراى تأليفات عديده است كه بيشتر مورخان مانند طبرى و مسعودى از آثار او استفاده كرده و كتابهاى او مأخذ مهم مورخان، و آگاهيش در حوادث و وقايع شرق مانند خراسان و ماوراءالنهر از مورخان ديگر بيشتر بوده است.
ابن النديم در كتاب الفهرست از احمد بن حارث الخزاز(متوفى 258)صاحب مدائنى نقل كند كه علما گفتهاند:ابو مخنف به اخبار عراق و فتوح آن و مدائنى به رويدادها و وقايع خراسان و واقدى به حوادث حجاز و سيره پيامبر آگاهى وسيع داشته و هر يك از اين سه تن در آن قسمت كه ذكر شد علم و آگاهيش از دو نفر ديگر بيشتر بوده وليكن در فتوح شام هر سه تن اطلاعشان به مانند هم بوده و هيچ يك را بر ديگرى مزيت و برترى نبوده است.
پس بىشك و ترديد مىتوان ادعا كرد كه نرشخى بيشتر وقايع مربوط به حمله اعراب و فتوحاتى كه در خراسان و ماوراءالنهر نمودهاند از كتب و آثار مدائنى اخذ كرده است.
و باز از جمله كتبى كه نامش در اين تاريخ ذكر شده فصل الخطابست(در بعضى از نسخ فضل الخطاب آمده)كه محمد بن طالوت همدانى روايتى از آن نموده است.
فصل الخطاب نام كتابهاى چندى است كه بيشتر آنها در كتاب كشف الظنون حاج خليفه و ايضاح المكنون فى الذيل على كشف الظنون اسماعيل پاشا ياد شده و از همه مشهورتر فصل الخطاب بوصل الاحباب محمد بن محمد الشهير به خواجه پارسا (متوفى 822)است كه از مآخذ خواند مير صاحب تاريخ حبيب السير بوده است،ولى هيچ يك از اين كتابها كه بنام فصل الخطاب ناميده شده نمىتواند مأخذ از براى نرشخى باشد.و چون محمد بن طالوت شناخته نشد و زمانش هم معلوم نگرديد گمان آنست كه روايت آنرا قباوى براصل كتاب افزوده باشد،در هر حال مسلم آنست كه نرشخى از آن استفاده نكرده است.
نرشخى در فصلى كه در تقسيم خانههاى بخارا ميان عرب و عجم در زمان امارت قتيبه ذكر كرده از شخصى به نام حاتم الفقيه(ص 72)ياد نموده است.نام اين شخص نيز در جايى به نظر نرسيد و ناشناخته باقى ماند و چون زمانش و معاصر بودنش با مؤلف معلوم نيست احتمال دارد كه از تأليفى از تأليفات وى روايت كرده باشد و باين احتمال اثر او هم مىتواند مأخذ نرشخى باشد.
و اما آنچه در فصل خروج مقنع ذكرى از ابراهيم صاحب اخبار مقنع و محمد بن جرير الطبرى شده،پيداست كه نرشخى از اثر اين دو استفاده نكرده و تأليف اين دو از مآخذ مؤلف تاريخ بخارا نبوده،چه قباوى خود صريحا گويد كه اين فصل را محمد بن جعفر اندر كتاب آورده.وليكن ناتمام و بعد خود از اثر اين دو اين فصل را تمام و كامل كرده است.و گفته فراى كه اثر اين دو از مآخذ نرشخى است مبنى بر اشتباهست.
نرشخى در چندين مورد از مسموعات و مشاهدات خويش و اطلاعاتى را كه از ديگران شنيده در كتاب خويش نقل نموده كه ظاهر است آنها را از كتابى نگرفته است.چنانكه در وصف مسجد بخارا(ص 67)گويد «مسجد بخارا را ديدم بروى درهاى با صورت و روى آنرا تراشيده و باقى را بر حال گذاشته گفت پرسيدم از استاد خويش»مترجم كتاب نرشخى هم با آنكه در كتاب تصرفاتى نموده و در اول كتاب گفته«چيزهايى كه در اصل عربى بود كه در كار نبود و طبيعت را از خواندن آن ملالت مىافزود ذكر آن چيزها كرده نشد»و از آنچه كه بر كتاب افزوده سخنى نرانده است.ليكن مسلم است كه ذكر حوادث و واقعاتى كه پس از تأليف كتاب يعنى پس از تاريخ سيصد و سى دو كه سال تأليف كتابست در اين تاريخ آمده همه از اضافات مترجم است.
و تنها مأخذى كه از آن نام برده كتاب خزائن العلوم ابو الحسن عبد الرحمان نيشابوريست كه در پنج موضع از نام كتاب و در شش مورد از نام مؤلفش ابو الحسن نيشابورى ياد كرده است.و بطور وضوح پيداست كه ابو نصر احمد بن محمد بن نصر القباوى مترجم از خزائن العلوم ابو الحسن نيشابورى مطالبى بر اصل تاريخ نرشخى افزوده است و اين اضافات از مترجم است نه از تلخيص كننده(محمد بن زفر)چنانكه فراى گفته است،و همچنين حديثى كه از نوجابادى در ص 31 نقل شده نيز از اضافات مترجم است،چه نوجابادى معاصر باوى بوده است.و در بحث از مآخذ كتاب همين مقدار كه ياد شد كافى است و نيازى به بسط كلام در اين مورد نيست.
تتبع اروپايىها و كتاب نرشخى
از آثارى كه در دست است معلوم مىشود كه نسخ خطى ترجمه كتاب تاريخ بخاراى نرشخى را اولين بار سر الكساندر برنز (senraB rednaxelA riS)از بخارا به اروپا آورد،او در سال 1832 به بخارا رفت و نسخه را خريد و پس از بازگشت آنرا به انجمن آسيايى (yteicos citaisA layoR) داد.نه سال بعد از آن مستشرق روسى و. خانيكف (OKINAHK.V.NV)كه سه نسخه خطى از آنرا در بخارا يافته بود به موزه سن پطرزبورگ سپرد.
در سال 1858 مستشرق ديگر روسى پ.لرچ (HCREL.P) در هيئت سرهنگ ن.س. ايگناتيف (VEITANUE) نسخهاى از اين كتاب را همراه نسخههاى ديگر در سال 1885 ميلادى دوازده سال پس از تاريخى كه آنرا در بخارا خريده بود به كتابخانه انجمن شرقى آمريكا هديه كرد.بدين ترتيب نسخ متعددى در كتابخانههاى اروپايى گرد آمد كه مدت بسيارى دست نخورده بماند و مورد استفاده مورخان و دانشمندان واقع نشد. پ.لرچ (HCREL.P) اولين كسى بود كه در اثر خود راجع به مسكوكات (بخارا خدات)يا امراى محلى بخارا از كتاب تاريخ نرشخى استفاده زياد كرد.
كتاب تاريخ بخاراى ا.وامبرى (YREBMAV.A) اثر نرشخى را مورد توجه عامه قرار داد،اگر چه تأكيد مؤلف در اينكه تاريخ نرشخى اثر تازه و نامعلومى است سبب انتقاد منتقدين گشت.
ترجمههاى تاريخ نرشخى
در پيش گفته شد كه اصل تاريخ نرشخى به عربى بوده،و ابو نصر احمد بن محمد بن نصر قباوى آنرا از عربى به فارسى نقل كرده است. و بعد در سنه 574 محمد بن زفر بن عمر آنرا به نام برهان الدين عبد العزيز اختصار و اصلاح نمود و اين اختصار اوست كه نسخ بسيارى از آن در كتابخانههاى عمومى محفوظ و مضبوط است.
شارل شفر اين اختصار را با حواشى دقيقى به فرانسه ترجمه كرده كه بطبع نرسيده است.
و در سال 1897.م مستشرق روسى ن.ليكوشين در تاشكند آنرا به روسى ترجمه و طبع نموده و اين ترجمه در تحت نظر دانشمند خاور شناس معروف بار تولد انجام يافته است. در سال 1954 مستشرق معروف ريچارد.ن.فراى آنرا به زبان انگليسى برگرداند،و با مقدمه و يادداشتهاى سودمند به طبع رسانيده است. اندكى پس از اين تاريخ در جمادى الاولى سال 1385 برابر با اغسطس سال 1965.م به اهتمام دو تن از فضلاء مصر به نام دكتر امين عبد المجيد بدوى و نصر اللّه مبشر الطرازى به عربى ترجمه و منتشر گرديد.بنابر اين تلخيص كتاب تاريخ نرشخى به زبانهاى فارسى و عربى و روسى و انگليسى طبع و در دسترس مردم جهان قرار گرفته است.
چاپهاى تاريخ نرشخى
تاريخ بخاراى نرشخى براى اولين بار قسمتى از آن(فصول مختاره EIHTAMOTSERHC)توسط شارل شفر خاور شناس معروف فرانسوى در پاريس بچاپ رسيد.و نه سال بعد در سال 1892 تمام متن تاريخ فارسى باز توسط همان مستشرق با چند قسمت ديگر از تاريخ سامانيان طبع و منتشر گرديده است.
در سال 1864 م در بخاراى جديد كتاب تاريخ نرشخى با مزارات بخاراى ملازاده باهم طبع شده،و در 1904 م مطابق با سال 1322 هجرى قمرى متن فارسى تاريخ نرشخى بضميمه رساله ملازاده در مزارات بخارا با قطع رقعى و كاغذ زرد به اهتمام ملا سلطان بن ملا صابر بخارى تاجر كتب در مطبعه كاكان بخارا با خط نستعليق ناخوش و مغلوط بچاپ سنگى و در 1317 در طهران باهتمام نگارنده بطبع رسيده است.
نسخههاى تاريخ بخارا
چاپ اول تاريخ بخارا كه به تصحيح نگارنده در سال 1317 به طبع رسيد با نسخههاى زير مقابله و تهيه شده بود:
1-نسخه دست نويس نگارنده كه در سال 1335 آنرا از روى نسخهاى كه متعلق به مرحوم محمد حسين زنجانى كه پيشه كتاب فروشى داشت نوشته بود و چون نسخهاى كه از روى آن استنساخ شد ناقص بود و صفحه آخر را نداشت تاريخ تحريرش معلوم نبود و از قراين و شيوه خط و كاغذ چنين برمىآمد كه در دو قرن پيش نوشته شده است. خطش نسخ و رسم الخط مخصوصى كه قابل ذكر باشد نداشت،و پس از مقابله نسخه دست نويس خود با دو نسخه ديگر چون آنرا صحيحتر يافت،در آن چاپ آنرا اصل قرار داد و اختلاف نسخ ديگر را در پاورقى يادداشت نمود.و در آن چاپ از اين نسخه دست نويس همه جا به علامت(ت)نمود.
2-نسخه خطى كتابخانه مدرسه عالى سپهسالار(چاپ سابق نسخه دانشكده معقول و منقول)به شماره 1246 اين مجلد كتاب شامل دو نسخه به شرح زير است:
-تاريخ مزارات بخارا تأليف احمد بن محمود مدعو به معين الفقراء كه به تاريخ ملازاده شهرت يافته است.
-تاريخ بخاراى نرشخى كه هر دو به خط نستعليق بدى از روى نسخهاى كه در سال 1101 به خط محمد شفيع بن ملانظر محمد نوشته شده استنساخ گرديده است.
اين نسخه نيز رسم الخط مخصوصى ندارد و در طرز كتابت هم در آن خصايصى كه قابل شرح و وصف باشد ديده نمىشود،و اوراقش در چند موضع در صحافى درهم و مغشوش شده است.از اين نسخه در چاپ حاضر همه جا به علامت(د)نموده شده است.
3-نسخه چاپ پاريس كه شارل شفر آنرا با چند قسمت ديگر از تاريخ بناكتى و تاريخ گزيده و ترجمه تاريخ يمينى و چند ورق از تذكره هفت اقليم امين احمد رازى كه وصف شهرهاى ماوراءالنهر است در پاريس چاپ كرده است.
اين نسخه اگر چه خالى از غلط نيست،ليكن از نسخه مدرسه عالى سپهسالار درستتر است و از اين نسخه در چاپ حاضر به نشان(ش)نموده شده است.
نسخه ديگرى هم از تاريخ بخارا در كتابخانه مجلس شوراى ملى محفوظ ست كه در سال 1301 براى مرحوم صنيع الدوله از روى نسخه مدرسه سپهسالار نوشته شده است كه از آن استفادهاى نشد.
در چاپ حاضر علاوه بر نسخههايى كه در بالا توصيف آن شد از سه نسخه خطى ديگر استفاده نمود و نسخه چاپ اول را كه به اهتمام نگارنده منتشر شده بود با آن سه نسخه مقابله كرد. اين بود صورت نسخه هايى كه كتاب حاضر با آنها مقابله و تصحيح شده است.
مطلب ديگرى كه لازم است تذكر داده شود اين است كه تاكنون از اصل عربى تاريخ نرشخى و همچنين از ترجمه آن پيش از تلخيص، نام و نشانى به دست نيامده و در فهرستهاى منتشر شده هم اشارهاى بوجود اصل عربى و ترجمه قباوى نشده است. آنچه موجود و در دست است همين تلخيص محمد بن زفر بن عمر است كه به نام تاريخ بخاراى نرشخى معروف شده است و از همين تلخيص هم نسخه كهن و قديمى تاكنون در جايى نشان داده نشده است.
تهيه و ترتيب نسخه حاضر چنانكه در پيش بدان اشاره شد بدين گونه صورت پذيرفت كه نسخه چاپ سابق را با هر يك از سه نسخه خطى ديگر مقابله كرد،و اختلاف نسخهها را در ذيل صفحات ضبط نمود.
و در مواردى كه عبارتى يا كلمهاى در نسخهها به دو صورت يا بيشتر نوشته شده بود و هر يك مفيد معنى صحيح و مناسبى بود صورت متن چاپى را تغيير نداد، و به حال خود باقى گذاشت و صورتهاى ديگر را در زير صفحات نوشت.
و در جايى كه عبارت يا كلمهاى در همه نسخهها نادرست و معنى صحيحى از آن مفهوم نمىشد ناچار وجهى كه محتمل الصحة بود در متن نهاد و آن ديگر را در پاورقى گذاشت.
كلمات نادرست و اشتباهات تاريخى و اسامى خاصى كه در اين كتاب به صورت نادرست و غلط ياد شده از روى كتابهاى تاريخ معتبر مانند طبرى و بلاذرى و اين اثير و انساب سمعانى و ابن حوقل و ابن خرداذبه و ديگر كتب تاريخ و جغرافى اصلاح كرد و در تعليقات وجه نادرستى آنها را باز نمود.اما در متن تاريخ تغييرى نداد،و از حدود متون نسخههاى خطى كه در دست داشت تجاوز ننمود.جز در دو سه مورد كه نادرستى آنها مسلم بود متن را اصلاح كرد،و صورت اصل نسخهها را در حاشيه چنانكه بود ضبط نمود.اسامى شهرها و دهات و روستاها را تا آنجا كه توانست با مراجعه به كتابهاى تاريخ و جغرافى آنچه نيازى به شرح و بسط داشت در تعليقات بتفصيل بيان كرد و محل و جاى آنرا نشان داد.
اشخاص تاريخى كه در اين كتاب ذكرى از آنها شده براى آنكه مطالعه كنندگان كتاب بهتر و بيشتر به حال آنها معرفت حاصل نمايند و جهت شناخت آنها به مراجعه كتب تاريخ نياز نداشته باشند مختصرى از احوال هر يك فراهم كرد،و بدين طريق آنها را معرفى نمود. از پادشاهان و امراء آل سامان كه در آخر كتاب به اختصار ذكرى از آنها رفته و به خصوص امرائى كه پس از تأليف تاريخ نرشخى به امارت رسيده،و مترجم بر اصل كتاب افزوده و از آنها ياد نموده،به شرح و تفصيل بيشترى ياد كرد، و وقايع و رويدادهاى زمانشان را از كتب مختلف تاريخ التقاط و گرد آورد و در تعليقات ذكر نمود.همچنين وزراء و مدبران امور مملكت سامانيان را كه همگى از دانشمندان و مشاهير عهد خويش بشمارند و در اين كتاب جز دو سه تن(كه نامشان به صورت نادرست و غلط آمده)از ديگران نامى برده نشده است مناسب ديد كه نام تمامى را يك جا فراهم سازد و ترجمه حال مختصرى از آنها از مآخذ و منابع معتبر جمع نموده و در آخر حواشى و تعليقات افزايد. پس با استفاده از يادداشتهاى نافع و سودمند علامه قزوينى براى هر يك از وزراء شرح حالى مرتب كرد و به مطالب ديگر ملحق ساخت و با ذكر شرح حال امرا و وزراء و سرداران بزرگ و حوادث و وقايع مهم زمان هر يك تاريخ مختصرى از ابتداء امارت اين سلسله به خوانندگان گرامى تقديم نمود و به معرض مطالعه ايشان قرار داد.
برگرفته از مقدمه مدرس رضوى بر كتاب تاريخ بخارا





