کتابشناسی کتاب فتح نامه سند (چچ نامه)
معرفى كتاب
موضوع كتاب «فتحنامه سند»، معروف به «چچنامه»، تاريخ منطقه سند در دوران پيش از اسلام و فتح اين منطقه به دست اعراب مسلمان است. نويسنده كتاب از اعرابي است كه زبان فارسي را خوب مي دانسته و در نيمه دوم قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري مي زيسته است. او در پنجاه و هشت سالگي از مولد و مسكن خود يعني كوفه، عازم هندوستان شد و به سبب علاقه اي كه به تاريخ داشت، در سال 613 ه. ق به تاليف اين كتاب كه بازگو كننده فتوحات اعراب در سرزمين هندوستان است پرداخت. ظاهرا اين كتاب روايت فارسي از كتابي است كه اصل آن به عربي بوده و در فاصله سال هاي 215 تا 255 ه. ق با نام «منهاج الدين و الملك» به وسيله مولفي ناشناس تاليف شده است.
كتاب «فتحنامه سند» علاوه بر ارزش تاريخي، به لحاظ ادبي نيز پايه بلندي دارد. نثر اين كتاب ساده و سليس است و در آن معني فداي لفظ نشده است.
کتاب حاضر یکی از متون کهن تاریخی منطقهی 'سند' است که در خصوص فتح سند به دست مسلمانان و اندکی از تاریخ ما قبل آن در زمرهی منابع دست اول به شمار میرود. این کتاب در اوایل قرن هفتم هجری قمری به قلم 'علی بن حامدبن ابیبکر الکوفی' بر اساس متن کهنتری که به زبان عربی بوده، به فارسی ترجمه و تالیف شده است. به جز فصلهای نخستین کتاب که در آن به تاریخ سلسله بدهگان (رایان) و برهمنان (آخرین خاندانهای حاکم سند قبل از فتوحات مسلمانان) اشاره شده بقیهی مطالب کتاب، شرح جنگها و لشکرکشیهای مسمانان به سرزمین سند و نخستین حکمرانان مسلمان در آن نواحی است. کتاب حاضر در سال 1939 م./ 1358 هـ ق در هند تصحیح و چاپ شده است. تصحیح کتاب عمدتا شامل نشان دادن اختلاف نسخهها و نتایج مقابلهی نسخههاست. چاپ حاضر به صورت افست از روی چاپ هند صورت گرفته و فاقد مقدمه یا هرگونه توضیحی از سوی ناشر ایرانی است.
اين كتاب به اسم« چچنامه» مشهور است. اما از قرائن معلوممىشود كه اسم اصلى اين كتاب در فارسى« فتحنامه» بوده چنانكه خود مصنف در چهارموضع بدين امر تصريح مىكند. در مخلص كتاب مصنف آن را با نام« منهاج الدين و الملك» خوانده كه گويا اسم اصلى كتاب عربى اين بوده است. چچنامه اولين كتابى است كه از تاريخسند قبل از فتح عرب صحبت مىكند و ديگر كتب تاريخى در زبان فارسى مانند: تاريخ فرشته، طبقات اكبرى تأليف نظام الدين بخشى و... تابع و پيرو اويند. اين كتاب همچنين در ذكروقايع تاريخى از ساير كتب معتبرتر است و طرف حقيقت و صحت را فرو نمىگذارد. تقريبا تماموقايع فتح سند بر وفق بلاذرى و يعقوبى است چرا كه اكثر راويان چچنامه همانها هستندكه بلاذرى بدانها اعتماد كرده است. به استثناى فصل اولى كه به تاريخ سلسلهبدهگان( رايان) و بر همنام اختصاص يافته، بقيه كتاب به شرح جنگهاى عرب پرداختهاست. در عين حال چچنامه آئينهايست كه در آن تصوير حالات سياسى و دينى و اجتماعىآن روزگار منعكس مىشود، هر چند كه مبهم و تيره باشد. در اين كتاب مىبينيم كه در آنعصر بدهگان و برهمنان در كمال آرامش و وفاق با هم مىزيستند، زنان طبقه بالاى جامعهاز پشت پرده و حجاب با مردم اجنبى سخن مىگفتند و وقتى كه شوهران ايشان در حال جان سپردنبودند خود را زنده در آتش مىسوختند. مردم خاص و عام موهومپرست بودندو به گفته منجمان اعتماد مىورزيدند حتى بهواسطه اين موهومپرستى و ايمان باطل، مملكتخود را از دست دادند. اغلب ايشان اهل صناعت و زراعت بودند و...
عبارات كتاب بسيار ساده و سليس و بىتكلف است و مصنف هيچ وقت معانى را فداى الفاظ نمىكند.
على بن حامد ابى بكر كوفى
درباره مؤلف
على بن حامد ابى بكر كوفى، شرح حال كامل و وافى از وى از هيچ كتاب تاريخى بهدست نيامده است. از نسبتش معلوم مىشود كه زادگاه و محل زندگى او شهر كوفه بوده است و از عربهايى بوده كه به جهت نزديكى با ايرانيان زبان فارسى را خوب مىدانسته است. بهنظر مىرسد پس از 58 سالگى راهى سفر هندوستانشده و از توجه و عنايت شرف الملك رضى الدين و پسرش عين الملك وزير ناصر الدين قباجه برخوردار شده و از آنجا كه به مطالعه آثار و كتب تاريخى علاقه فراوان داشته درخواست نموده كه باقيمانده عمر را در تأليف كتاب تاريخى صرف نمايد و از اين طريق يادگارىاز خود بر صفحه روزگار باقى بگذارد. و چون خود از نژاد عرب بود دلش مىخواست كه آثار فتوحات عرب را در ديار سند به رشته تحرير درآورد و در احياء و نشر آنتلاش نمايد. از اين رو شهر« اُچه» را ترك گفته و به شهر« بكهر» رحل اقامت افكندو در آنجا به خدمت قاضى اسماعيل بن على الثقفى كه آباء و اجداد او از آغاز فتح سند در آنشهر ساكن شده بودند در آمد و اطلاع يافت كه وقايع فتح سند به دست محمد بنالقاسم در كتابى گرد آمده كه از زمانهاى قديم به طريق ارث به قاضى مذكور رسيده است. از آنجا كهاين كتاب نفيس به زبان عربى بود، على بن حامد كوفى به ترجمه فارسى آن اقدام نمود و آنرا به وزيرعين الملك اهدا كرد. بيش از اين اطلاعى از زندگى وى در دست نيست و تاريخ ولادت و وفات اونامعلوم است اما با توجه به اقامت وى در سن 50 سالگى به سال 613 ه در« اُچه» مىتوان زادروز او را حدود 555 هتخمين زد. ولى از طرف ديگر با توجه به تاريخ تأليف« لباب الالباب» توسط عوفى و اهداء آنبه وزير مذكور در سال 617 ه و نام نبردن وى از كوفى به عنوان يكى از ادباى حضرت ناصر الدينقباجه، مىتوان گفت كه وى قبل از اين سال درگذشته است.
نسخهشناسى
نسخ خطى:
1- نسخه سرهنرى اليت( toillE)كه موزهبريتانيا در سال 1878 م آن را از فرزند اليت خريدارى كرد و به شماره 1787 roدر آنموزه موجود است.
2- نسخه دانشگاه پنجاب مربوط به شوال سنه 1061 هجرى
3- نسخه كتابخانه بانكيپور مربوط به سال 1272 هجرى
4- نسخه مكتبه انجمنهمايونى آسيايى كلكته كه به« چچنامه» يا« تاريخ قاسمى» ملقّب است و مربوط به سالاكتبر 1871 م مىباشد. 5- نسخه دويست مصحح كتاب، علاء الدين سمّه.
نسخه حاضر كه با تصحيحات آقاى داود پوته بر اساس نسخه اليت تهيه شده، درقطع وزيرى با جلد گالينگور در 328 صفحه براى بار نخست در سال 1384 شمسى توسط« انتشارات اساطير» تهران، چاپ و منتشر شده است.
منبع
مقدمه مصحح كتاب آقاى داود پوته
کتابشناسی کتاب الموسوعة الشاملة فی الحروب الصلیبیة
در مورد مولف کتاب:

سهیل زکار مولف این کتاب در سال 1936 در شهر حماة در سوریه به دنیا آمد. وی در سال 1963 از دانشگاه فارغ التحصیل شد و به تدریس تاریخ پرداخت. پس از مدتی سهیل زکار برای ادامه تحصیلات به انگلیس رفت و در آنجا با مستشرق معروف برنارد لوییس آشنا شد و با او همکاری کرد. پس از تکمیل تحصیلات سهیل زکار به کشور خود سوریه بازگشت و در آنجا با همکاری شاگردانش کتاب بزرگ «الموسوعة الشاملة فی الحروب الصلیبیة» را به رشته تحریر درآورد.
دیگر تالیفات مولف:
1. أخبار القرامطة، تحقيق
2. مدخل إلى تاريخ الحرب الصليبية
3. ماني والمانوية
4. مختارات من كتابات المؤرخين العرب
5. امارة حلب في القرن الحادي عشر الميلادي
6. الاعلام والتبيين في طروح الفرنج الملاعين، تحقيق
7. الانحياز، ترجمة
8. موسوعة الحروب الصليبية
9. تاريخ العرب والإسلام
10. تاريخ يهود الخزر
11. الحشيشية: الاغتيال الطقوسي عند الإسماعيلية النزارية
12. طبقات خليفة ابن خياط
در مورد کتاب الموسوعة الشاملة فی الحروب الصلیبیة
برای توضیح اجمالی در مورد این کتاب از مقدمه مولف در ابتدای کتاب کمک گرفته ام و مطالبی را به صورت خلاصه خدمت کاربران سایت تخصصی تاریخ اسلام عرضه می کنم.
مولف در مقدمه کتاب اذعان می کند که اسلوب اصلی تاریخ جنگهای صلیبی همان تاریخی است که دانشمندان غربی در این مورد نوشته اند. مسلما جنگ های صلیبی تقابل اسلام و مسیحیت بوده و یا به عبارت دیگر تقابل شرق و غرب، با توجه به این مطلب طبیعی است که دانشمندان غربی از نگاه خودشان به این دوره تاریخی پرداخته اند و شاید جامعیت وقایع در برخی موارد پوشیده مانده است. مثلا در تاریخ های غربی، جنگجویان غربی در برخی موارد مانند قهرمانان اسطوره ای توصیف شده اند. و یا، مهمترین منابع غربی برگرفته از کلیسای کاتولیک است که خود آغاز کننده جنگ بوده است به این ترتیب تواریخ این دوره بسیار تحت تاثیر کلیسای کاتولیک بوده است.
مولف در بخشی از مقدمه، هر چند به رابطه جنگهای صلیبی با فعالیتهای صهیونیست ها در این دوره اشاره می کند اما انگیزه خود را از تالیف این کتاب صرفا علمی می داند.
سهیل زکار قبل از تالیف این کتاب کتاب «مدخل الی تاریخ الحروب الصلیبیة» را می نویسد و پس از مدتی به این فکر می افتد که کتابی گسترده تر در این موضوع بنویسد. لذا بنا به گفته تا سال 1976 به جمع آوری منابع و مراجع در مورد تالیف این کتاب مشغول بوده است تا اینکه در این سال برای تدریس در دانشگاه فاس به این شهر می رود و زوایای بیشتری از تاریخ اندلس و مغرب برای وی روشن می شود. سهیل زکار به این نتیجه می رسد که جنگ های صلیبی جبهه های مختلفی را در گرفته و جنگی همه جانبه بوده است. علاوه بر آنکه جنگ در خشکی و دریا دنبال می شده است. در تمام جهات شرق،غرب، جنوب و شمال هم این جنگ به صورت جدی پیش می رفته است.
نکته ی دیگر در مورد این کتاب این است که: شاید بتوان گفت این کتاب فقط تاریخ جنگهای صلیبی نیست و پیش زمینه های شروع این جنگ را نیز در بر می گیرد مثلا برای تشریح مواضع سلجوقیان در آسیای صغیر مولف، تاریخ سلجوقیان را از ابتدای پیدایش آنها در بلاد ماوراء النهر دنبال می کند و همین روش در تاریخ مغرب، اندلس و اروپای قرون وسطی هم دنبال شده است. از این جهت شاید بتوان گفت این کتاب به نوعی تاریخ جامعی از سرزمین های مختلف اسلامی است.
برای اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب می توانید فهرست تمام جلد های این کتاب را به زبان عربی از پیوست همین صفحه دانلود کنید.
نویسنده: محمد حسین قربانیان
کتابشناسی کتاب وقعة صفین-جنگ صفین
درباره مولف
نصر بن مزاحم
او ابو الفضل نصر بن مزاحم بن سيار منقرى است كه نسبتش به بنى منقر بن عبيد بن حارث بن عمرو بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تميم مىرسد. وى مورّخى است عرب كه به گفته مورّخان در مذهب خويش غلوّى داشت. خاستگاهش كوفه بود ولى بعد در بغداد سكونت گزيد و در آنجا از سفيان ثورى، و شعبة بن حجاج، و حبيب بن حسان، و عبد العزيز بن سياه، و يزيد بن ابراهيم تسترى،و ابى الجارود،و زياد بن منذر استماع حديث كرد.پسرش (حسين بن نصر) و نوح بن حبيب قومسى، و ابو صلت هروى، و ابو سعيد اشجّ، و على بن منذر طريقى، و گروهى از كوفيان نيز از او روايت كردهاند. از آنجا كه وى از ساكنان بغداد بود خطيب بغدادى در تاريخ خويش زندگينامه او را آورده است.
تاريخها سال ولادت او را براى ما باز نگفتهاند ولى همين كه او را در رديف ابو مخنف شمردهاند ما را بر آن مىدارد كه بگوييم وى از كهنسالان بوده زيرا چنان كه ابن حجر در لسان الميزان ذكر كرده ابو مخنف لوط بن يحيى، پيش از سال 170 ه ق درگذشته و با اين حساب احتمال مرجّح آن است كه ولادت نصر به سال 120 ه ق بوده باشد.
تذكرهنويسان آوردهاند كه او عطّار بود و عطر مىفروخت،و شايد همين (ملازمت با بوى خوش)باعث شده است كه رايحهاى از خوش ذوقى از كتابش به مشام جان رسد و نيز شايد همين (دقت و ظرافت حرفهاى) چنين روح درخشانى را كه در تأليف خود دارد بدو بخشيده باشد؛ چه او مقدمات جنگ صفّين را با مهارت و به ترتيب آورده و سپس با نهايت دقت و به گزينى تصويرى از اصل نبرد را كه محور اصلى كتاب است براى ما ترسيم مىكند و به روايت اخبار گروههاى (درگير پيكار) و خطبهها و اشعارشان مىپردازد، و با آنكه اين اشعار شامل سرودههاى راويان يا تلفيق خبرنگاران است، در تمام كتاب از توفيق رعايت انسجام و هماهنگى و پيوستگى و درستى تصوير و ترتيب و نظم گزارش بىنصيب نيست.
مورّخان را در موثّق شمردن نصر اختلاف است و اين روشى است كه در مورد هر راوى شيعى ديگرى نيز دارند. در حالى كه ابن حبّان او را در شمار ثقات مىآورد و ابن ابى الحديد شيعى در حق او مىگويد «ما آنچه را نصر بن مزاحم در كتاب صفّين در اين باب آورده ذكر مىكنيم چه او مورد اعتمادى راستين و درستگوى و از نسب جانبدارى و دغلى به دور، و از رجال اصحاب حديث است»، آنگاه عقيلى درباره او گويد: «شيعهايست كه در حديثش اضطراب است» و ابو حاتم گويد:«حديثش دستخوش گرايش و متروك است». هر چه باشد كسى كه به اين كتاب او بنگرد آرامش مورخ را-كه گرايشهاى تعصبآميز، جز در پارهاى موارد ناچيز كه گزيرى از آن نيست، او را به هوادارى وا نداشته-احساس مىكند. او وقتى زبونيها و معايب معاويه را ذكر مىكند نيش زبانهاى دشمنان درباره على عليه السلام را نيز پنهان نمىدارد.
مصنفات او
ياقوت گويد «به تاريخ و اخبار آگاه بود» و ابن النديم مصنفات او را چنين آورده: كتاب الغارات ، كتاب الجمل، كتاب صفّين، كتاب مقتل حجر بن عدى و كتاب مقتل الحسين بن على.
صاحب منتهى المقال بر اين افزايد: كتاب عين الوردة، كتاب اخبار المختار و كتاب المناقب. چنان كه ملاحظه مىكنيد كوشش اين مرد متوجه تأليفات شيعى بوده و دست روزگار از تمام آثار او جز كتاب حاضر، كتاب صفّين، اثر ديگرى را به امانت براى ما نگه نداشته است.
نسخه هاى كتاب صفّين
1-اين كتاب نخستين بار به صورت چاپ سنگى در 1301 ه ق در ايران به چاپ رسيده است. اين چاپ بسيار كمياب و دسترسى بدان دشوار بود چنان كه ديرى نمىگذرد كه به كتابخانه دار الكتب المصريه راه يافته است. اين نسخه روايت شده در هشت بخش است، در آغاز هر بخش سند روايت كه منتهى به نصر بن مزاحم مىشود آمده و مجموع بخشها در 305 صفحه و هر صفحه مشتمل بر حدود 20 سطر و هر سطر در حدود 12 كلمه است.پارهاى كلمات اين نسخه محو شده و تحريف و تصحيف و زياده و نقصان بسيار در آن راه يافته است. اين نسخهايست كه من آن را به عنوان نسخه اصلى، براى تصحيح و انتشار، اختيار كردم و آن را به نام«اصل»مىخوانم.
2-بار ديگر در چاپخانه عبّاسيّه بيروت در 1340 ه ق چاپ شده.در اين چاپ ناشر تمام اسنادهاى كتاب و نيز پارهاى از متون و اشعار را حذف كرده و از اين رو اين چاپ ارزشى براى تحقيق ندارد، زيرا ناشر جز آنكه خلاصه نسخه نخستين را به چاپخانه داده باشد كارى نكرده و حتى نخواسته است به آنچه از تحريف و تصحيف،در آن نسخه به وفور وجود داشته دست بزند. ولى با اينهمه اين مزيت براى او باقى است كه با همين چاپ خود كتاب صفّين را منتشر كرده (و از محاق ندرت درآورده)است و بسيارى از پژوهشگران بدان استناد جستهاند.
3-نسخه سومى از اين كتاب نيز در پرده غيب روى نهفته و پوشيده مانده بود كه من توانستم آن را اندك اندك از طريق مطالعه شرح نهج البلاغه ابن ابى- الحديد،كشف كنم.وى را عادت بر اين بود كه در ضمن تأليف خود تعدادى از كتب ديگر را لابلاى مطالب كتاب خويش به صورتى پراكنده مىگنجاند چنان كه پس از او صاحب خزانة الادب،عبد القادر بن عمر بغدادى، نيز همين روش را به كار بسته است.بيروننويسى و پردهبردارى از اين نسخه در حدود ماهى مرا مشغول داشت تا به يارى خداوند،و به حمد او،بر تمام نصوص اين كتاب در شرح ابن ابى الحديد در جايهاى مختلف كه طبعا ملازمهاى با ترتيب اصلى كتاب نداشت و به اقتضاى مناسبتهاى گوناگون در شرح وارد شده بود،دست يافتم و جز از قريب بيست و چند صفحه بى نصيب نماندم. اين نسخه را به اقتباس از اسم ابن ابى الحديد به نشانه «شنهج» مشخص كردم.
منبع:برگرفته از مقدمه مصحح كتاب
کتابشناسی:
وقعة الصفين
مؤلف: ابوالفضل نصر بن مزاحم بن سيار (427)
ترجمه: پرويز اتابكى، انتشارات آموزش و انقلاب اسلامى، 1366
كتابى است تاريخى درباره پيكار صفين به زبان عربى تأليف ابو الفضل (يا ابو المفضل: نجاشى، رجال، 427) نصر بن مزاحم بن سيار منقرى از زيد بن مناة، شاخهاى از قبيله بنو تميم (زاده پس از 120-د 212 ق/738- 827 م). از سال ولادت وى اطلاعى در دست نيست؛اما از آنجا كه مورخين او را هم عصر ابو مخنف لوط بن يحيى در گذشته پيش از 170 ق دانستهاند؛ابن النديم، الفهرست، 106 مىتوان گفت كه سال ولادت وى پس از 120 ق. بوده باشد. خاستگاه او كوفه بود، اما در بغداد سكونت گزيد و از سفيان ثورى، شعبة بن حجاج، ابن الجارود و ديگران نقل حديث و در دو جاى از سيف بن عمر (صص 19 و 23 ترجمه) روايت كرد. او همچنين از برخى شخصيتهاى ساختگى در حوادث تاريخ صدر اسلام، خصوصا پيكار صفين نام مىبرد كه بنا به نظر علامه عسكرى در كتاب يكصد و پنجاه صحابى ساختگى همه ساخته سيف بن عمر هستند و منشأ روايات مربوط به آنان به سيف مىرسد، همچون: ابو بجيد نافع بن اسود، خزيمة بن ثابت انصارى، سماك بن خرشه جعفى، مالك بن ربيعه و حارث بن مره عبدى. پسرش حسين، نوح بن حبيب قومسى و گروهى از كوفيان نيز از او روايت كردهاند.خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، 13/282-283
منابع تصوير روشنى از زندگانى وى به دست نمىدهند و به همين بسنده كردهاند كه به عطارى اشتغال داشت. ابن النديم، الفهرست، 106
در وثاقت يا عدم وثاقت وى ميان دانشمندان علم رجال اختلاف است.
نجاشىرجال، 427-428 و شيخ طوسىالفهرست، 171-172 او را از راويان و مورخان شيعى دانستهاند. هر چند نجاشى ضمن آنكه او را به طريق هدايت و نيكوكار بودن مىستايد اما به روايت از ضعفا متهمش مىسازد.همانجا ابن حبان او را در شمار ثقات آوردهابن حجر، لسان الميزان، ذيل نصر بن مزاحم و ابن ابى الحديد او را مورد اعتمادى راستين و درستگوى و از رجال اصحاب حديث دانسته است. شرح نهج البلاغه، 1/183 ابو حاتم گويد: حديثش دستخوش گرايش و متروك است. ابن حجر، همانجا و ياقوت او را از غاليان شيعى بر مىشمارد. معجم الادباء، جزء 19/225 با اين همه آنچه مسلم است اينكه وى مورخى است معتقد به شيعه، چنانكه عناوين آثارش: الغارات، الجمل، صفين، مقتل حجر بن عدى، مقتل حسين بن على (ع) الفهرست، ذيل نام نصر بن مزاحم كتاب عين الورده، اخبار المختار و المناقبمحمد بن اسماعيل، منتهى المقال، 317 اين معنا را ثابت مىكند. هر چند كه جز كتاب وقعه الصفين، ديگر آثارش بر جاى نمانده است، اما بر اساس همين كتاب مىتوان به روشنى به اعتقادات و تمايلات مذهبى وى پى برد.
از آنجا كه مؤلف اين اثر ارزشمند در عراق زاده شد و همانجا نشو و نما يافت و در فضاى فكرى و فرهنگى آن باليد از حيث تاريخ نگارى به مكتب عراق وابسته است. مكتبى كه توجه به تمايلات و جانبداريهاى فكرى- سياسى فرقهاى در آن بيش از ساير مكاتب نمايان است. زيرا در عراق خصوصا در بصره و كوفه و بعد بغداد، فرقههاى گوناگون اسلامى و حتى پيروان ديگر اديان و مكاتب حضور فعال و چشمگيرى داشتند و رقابت مستمرى ميانشان برقرار بود. در اين ميان عراق و خصوصا كوفه پايگاه مهم حضور شيعيان بشمار مىرفت. نصر بن مزاحم در چنين محيط و فضايى بسر مىبرد. سلسله اسناد بيشتر روايات او در اين كتاب به رجال و راويان شيعى مانند اصبغ بن نباته (ده روايت) ، حارث بن حصيرة ازدى (سيزده روايت، ، صعصعة بن صوحان (سيزده روايت) ، جابر بن يزيد جعفى (سى و هفت روايت) و... منتهى مىشود. اگر هم از راويان عامه چون شعبى، عامر بن شراحبيل (بيست و دو روايت) اخذ روايت مىكند، روايات دلخواه و مورد قبول خود را گزينش مىكند. از وجوه امتياز اين كتاب جز قدمت آن و اخذ روايات مربوط به يكى از مهمترين رخدادهاى تاريخ صدر اسلام با دو يا سه واسطه از كسانى كه خود در جنگ صفين حضور داشتند، سبك و اسلوب خاصى است كه در تأليف و تدوين آن بكار رفته است.
ضمن آنكه عنصر زمان، جان مايه تنظيم انبوه روايات است، پيوستگى و ارتباط موضوعى روايات با يكديگر مورد غفلت واقع نشده است. مؤلف با احاطه كامل به واقعه صفين مدخل و مخرج موضوع را به خوبى شناخته و انبوه اطلاعات خود را در هشت جزء به ترتيب زير ساخته و پرداخته است:
جزء اول از ورود على (ع) به كوفه و سامان دادن به اوضاع سياسى- اجتماعى قلمرو حكومت خود آغاز و تا ارسال نمايندگانى به دمشق نزد معاويه جهت واداشتن وى به بيعت پايان مىيابد.
جزء دوم، رايزنىها و چاره جوييها، تبادل سفرا و نامهها تا تدارك و تجهيز دو سپاه عراق و شام را در بر مىگيرد.
جزء سوم به بسيج عمومى و حركت دو سپاه به سوى صحنه پيكار (صفين) اختصاص يافته است كه در ضمن آن بسيارى وقايع جنبى مرتبط به جنگ را هم ترسيم مىكند.
جزء چهارم مشتمل است بر آغاز پيكار و درگيرى ميان دو سپاه كه با رجزهاى جنگاوران دو سپاه حماسهها جان مىگيرد.
در جزء پنجم مؤلف با مهارت روحيه جنگاورى و رزمآورى دو سپاه و روح حماسى جنگ را به اوج مىرساند.
در جزء ششم درگيريهاى نظامى همراه با تلاشهاى سياسى دو سپاه و تبادل سفرا و نامهها ادامه مىيابد و با بن بست روبرو مىشود.
در جزء هفتم عزم جزم سپاه عراق جهت يكسره كردن كار جنگ و برترى روحيه و قدرت رزمى آنان تا پيكار ليله الهرير كه سرنوشت سازترين مقطع پيكار بود، نشان داده شده است. و با حيله بالا بردن قرآنها و گفتگو بر سر داورى (حكميت) به انجام رسيده است.
در جزء هشتم تراژدى دردناك و غمناك پايان جنگ و حكميت و آثار و پيامدهاى آن از جمله ظهور فرقه محكمه ترسيم شده است.
مؤلف اين اثر علاوه بر اطلاعات ارزشمندى كه در باره پيكار صفين به خواننده عرضه مىدارد، اولا بسيارى زواياى مبهم زندگى على (ع) خصوصا در دوره حكومتش را با نقل و ضبط شمار قابل توجهى از خطبهها و نامههاى على (ع) رهنمون مىشود. ثانيا به بسيارى از امور اجتماعى و فرهنگى به ويژه نظامى پرداخته است. او گاه چنان دقيق به گزارشگرى از تاكتيكهاى جنگى و روانى، شيوه آرايش سپاه، رجزها، هجوها و سوگواريها و تصوير پردازى از جامهها، اسلحهها، آلات جنگى، وصف اسبها و... مىپردازد كه پس از دوازده قرن مىتوان به آسانى، رخدادها، حوادث و صحنههاى اين پيكار را بازسازى كرد. به طور مثال به عبارت زير مىتوان توجه كرد:
«و اشتر آن روز بر اسبى بريده دم سوار بود كه به زاغى سياه شباهت داشت» متن عربى كتاب، 174 و «مردى بر فراز سر معاويه به نگهبانى ايستاده بود كه سپرى زرين در دست داشت و آن را سايبان وى قرار داده بود». همانجا، 258 «معاويه عبيد الله بن عمر را با چهار هزار و سيصد جنگاور فرستاد و آن فوجى سبزپوش نگارين جامه بود كه به سبزپوشان خوانده مىشدند» همانجا، 330 «سعيد بن قيس ندا در داد: اى همدانيان پاى آنان را پى كنيد. تيغها پياپى پاى عكيان را قطع مىكرد. در اين هنگام ابو مسروق عكى بانگ زد: اى عكّيان آنگونه كه شتران زانو مىزنند به زانو درآئيد. همگى به زانو درآمدند و سپرها را برابر گرفتند و با نيزهها مهاجمان را مىزدند» همانجا، 433
اين كتاب به روش بازخوانى متن به طريق روايى زير همچنانكه در آغاز هر هشت جزء آمده است، روايت شده است:
«شيخ حافظ، شيخ الاسلام، ابو البركات، عبد الوهاب بن مبارك... انماطى گفت: شيخ ابو الحسين بن مبارك... صيرفى به (روش) بازخوانى من بر او در ماه ربيع الاخر سال چهار صد و هشتاد و چهار ما را خبر داد و گفت: ابو يعلى احمد بن عبد الواحد... به (روش) بازخوانى بر او كه من هم مىشنيدم در رجب سال چهار صد و سى و هشت ما را حديث كرد و گفت: ابو الحسن محمد بن ثابت... صيرفى به (روش) باز خوانى بر او كه من نيز مىشنيدم ما را خبر داد و گفت: ابو الحسن على بن محمد... به (روش) باز خوانى من بر او در سال سيصد و چهل ما را خبر داد و گفت: ابو محمد سليمان بن ربيع... خزّاز ما را خبر داد و گفت: نصر بن مزاحم تميمى ما را خبر داد و گفت... »
اين كتاب نخستين بار به كوشش سيد فرج الله كاشانى همراه با مثنوىاى در اخلاق و حكمت و مواعظ امير المؤمنين در 1301 ش. در ايران به صورت سنگى چاپ شد. نك: شيخ آقا بزرگ، الذريعه، 15/52-53 بار ديگر بر اساس چاپ سنگى ايران در 1304 ق، در چاپخانه عباسيه بيروت به چاپ رسيد. تا آنكه عبد السلام محمد هارون محقق مصرى با استخراج متن كامل آن از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و مقابله و تطبيق آن با چاپ نخست به تصحيح و چاپ مجدد آن با اسلوبى علمى در يك جلد به سال 1365 ق. همت گماشت و با تهيه شش فهرست اعلام، قبايل و طوايف، شهرها و نام جايها، اشعار، رجزها و موضوعات به مزاياى علمى آن بيش از پيش افزود.
اين اثر تاكنون سه بار به فارسى بازگردان شده است. نخست تحت عنوان «سندس و استبرق» به قلم شيخ محمد مهدى مسجد شاهى در 218 صفحه كه در 1345 قمرى به صورت چاپ سنگى در اصفهان منتشر شد.
باز گردان دوم به نام «واقعه صفين در تاريخ» توسط كريم زمانى در 217 صفحه به سال 1364 ش. در تهران صورت گرفت. اين دو ترجمه به سبب حذف پارهاى مطالب چون اسناد روايات، اشعار و رجزها ناقصاند. بازگردان سوم به كوشش دكتر پرويز اتابكى به شكلى وزين و شايسته به سال 1366 ش. در 819 صفحه در تهران به انجام رسيد.
نقل از كتاب ماه دين شماره 37سال 1379 صفحه 10
کتابشناسی کتاب فتوح البلدان
کتابشناسی
فتوح البلدان
از مهمترین و معتبرترین کتابها درباره فتوحات اسلامی و تاریخ فتوحات و چگونگی فتح هر یک از نواحی کشورهای اسلامی از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تا زمان حیات نویسنده، یعنی (نیمه دوم قرن سوم هـ ق) به زبان عربی. نویسنده: احمدبن یحیی بلاذری، مورخ بزرگ، تاریخ نگار و نسب شناس، شاعر و مترجم زبان فارسی به زبان عربی، اخباری در قرن سوم هجری قمری. مولف، حوادث و فتوحات را از هجرت پیامبر اسلام، شروع و به وصف فتوح اسلام بر حسب سرزمین ها و ولایات، در فصل هایی جداگانه پرداخته، مانند فتوحات داخل جزیره العرب، فتوح شام و شهرهای آن، فتح مصر و مغرب از جمله فتح اسکندریه، فتوح اندلس و غیره، در ضمن این موضوعات، به برخی جنبه های تشکیلات حکومتی و اداری پرداخته است. اطلاعات جغرافیائی کتاب بسیار مفید و سودمند و بخشی از کتاب، مسئله مالکیت زمین و آب، احکام اراضی و خراج است که حائز اهمیت زیادی می باشد.
نام کتاب:
این کتاب، خلاصه ای است از اثر بزرگمهر و اصل کتاب «البلدان الکبیر» که مولف، موفق به اتمام آن نشده و از آنجا که موضوع «فتوحات» بر بقیه مطالب کتاب غالب است، نام آن از قرون بعدی، به «فتوح البلدان» نامگذاری شد.
معرفی اجمالی نویسنده:
احمدبن یحیی بن جابر، معروف به بلاذری، از برجسته ترین تاریخ نگاران و نسب شناس بزرگ اسلامی، نسبش فقط تا سه نسل قبل از او در تاریخ هست (احمدبن یحیی بن جابربن داود). از تاریخ تولد و مرگ و دوران زندگیش، اطلاع روشنی در دست نیست. جد او جابر، کاتب «خصیب» عامل خراج مصر در زمان هارون الرشید از خلفای عباسی بود. تولد بلاذری در بغداد و به احتمال زیاد بین سالهای 170 تا 180 هـ ق و به نقلی بین سالهای 195 تا 200 هـ ق بود. او بیشتر زندگیش را در عراق گذراند. در شهرهای، حمص و انطاکیه، علم آموخت و به شهر شام، حلب، منبج رفت و از شیوخ آنها، بهره مند شد. بنابر حدس برخی، او را عرب می دانند ولی از سوی دیگر، بعضی از تبار ایرانی گفته اند و اینکه وی مترجم زبان فارسی به عربی بوده، موید این مطلب است. نشو و نمای او در بغداد بود، در جوانی به دربار مامون عباسی راه پیدا کرد و اشعاری در مدح او سرود، بعد از مرگ مامون، در دوره معتصم و واثق عباسی، گمنام زندگی کرد ولی در زمان خلافت متوکل، از مقربین دربار بود و از سال 247 هـ ق به بعد، با روی کار آمدن منتصر و بعد مستعین، خلفای دیگر، موقعیت خود را در دستگاه حکومتی، حفظ کرد. در زمان معتمد عباسی، دچار فقر و تنگدستی و مشکلات دیگری شد و اواخر خلافت معتمد و به قولی اوایل حکومت معتضد عباسی، حدود سال 279 هـ ق، بر اثر خوردن محلول حب بلاذر و افراط در نوشیدن آن (اختلال حواس پیدا کرد و ) به جنون کشیده شد و سرانجام در بیمارستان بغداد در گذشت. ظاهرا او را بلاذری گفتن به همین جهت است.
ساختار و تقسیم بندی کتاب:
کتاب فتوح البلدان، به گونه روایی تدوین شده و در آن اخبار مربوط به فتوحات مسلمانان در نواحی مختلف به ترتیب نقل شده است.
- فتوحات داخل جزیره العرب از جلمه: فتح فدک، مکه و طائف، اخبار رده، جنگهای پیغمبر اکرم.
- فتوح شام و شهرهای آن.
- فتح قبرس، جزیره، ارمنستان، مصر، مغرب، افریقیه، اندلس، عراق، ایران و نواحی مختلف آن تا خراسان و سند.
- مباحثی چون: احکام زمین های خراج، دیوان عطا در خلافت عمر، اتم خاتم - تاریخ و تغییر خط عربی.
- استعمال مهر و ضرب و نشر مسکوکات (سکه)
- برگرداندن دیوان فارسی به تازی و عربی. تغییر زبان رسمی دیوان های دولتی از یونانی و فارسی به عربی.
- بخش هایی از این کتاب راجع به تسخیر عراق، ری، جبال، آذربایجان، گرگان، اهواز، کرمان و ... است. به نقل از مسعودی، با اینکه کتاب و موضوعاتش درباره فتوحات است که بهتر از آن سراغ نداریم، ولی اطلاعات جغرافیایی در کتاب، بسیار مفید و سودمند می باشد.
ویژگی کتاب:
یکی از ویژگی «فتوح البلداان» استفاده از ماخذی است که امروزه در دسترس نیست و اطلاعات آن در دیگر منابع، پیدا نمی شود مانند نوشته های "ابوعبیده معمربن مثنی" لغوی معروف. مطلبی در این زمینه درباره اعراب دارد که نخستین بار در دوره خلافت عثمان و در زمان حکومت عبدالله بن عامربن کریز در خراسان از جیحون عبور کردند.
ترجمه فتحوح البلدان و چاپ:
از کتاب 2 ترجمه فارسی در 2 قسمت شده است. یکی بخش مربوط به ایران (ترجمه دکتر آذرتاش آذرنوش) و دیگر ترجمه کامل کتاب توسط "احمد توکل" سال 1337 در تهران چاپ شده است. چاپ های متعددی داشته که مهمترین آنها توسط "میخائیل یان دخویه" با مقدمه ای به زبان لاتین، در نیویورک بین سالهای 1916 و 1924 منتشر شد. چاپ های دیگر در آلمان، بیروت و قاهره داشته است.
مأخذ
......................................
1- تاریخ و تمدن ملل اسلامی
2- دانشنامه جهان اسلام به نقل از کشف الظنون، البدایه و النهایه، انساب الاشراف و چندین منبع دیگر
3- دائرة المعارف بزرگ اسلامی
منبع
کتابشناسی کتاب المغازی
واقدى
ابو عبد اللَّه محمد بن عمر واقدى در سال يكصد و سى ه.ق.در اواخر خلافت مروان بن محمد در مدينه متولد شد.اين مطلب را شاگرد و كاتب او ابن سعد در طبقات اظهار داشته است. صفدى و ابن تغرى بردى ولادت او را در سال 129 دانستهاند.و ابو الفرج اصفهانى مىنويسد كه مادر واقدى،دختر عيسى بن جعفر بن سائب خاثر است،و پدر اين بانو،مردى ايرانى و از سرزمين فارس است.
واقدى از وابستگان بنى سهم است كه يكى از خاندانهاى قبيله بنى اسلم شمرده مىشوند. اين كه ابن خلّكان،او را از وابستگان و خدمتكاران بنى هاشم دانسته است، صحيح نيست. مصادر كتب تذكره و رجال درباره آغاز زندگانى او مطلبى ندارد،ولى به نظر مىرسد كه واقدى از سنين جوانى،بلكه نوجوانى،درباره كسب معلومات مربوط به سيره و جنگهاى پيامبر(ص)سخت كوشش مىكرده است.
ابن عساكر ضمن نقل قول مسيبى مىنويسد كه:واقدى كنار ستونى در مسجد پيامبر مىنشست.از او پرسيدند چه مىخوانى؟ گفت:بخشهايى از مغازى.اين خبر را خطيب بغدادى هم در تاريخ بغداد از سمتى نقل كرده است.
بيشتر مراجع، موضوع توجه واقدى به جمع آورى اخبار و احاديث و روايات مختلف مربوط به سيره را ذكر كرده و به كوشش او در اين راه تصريح كردهاند.
ابن عساكر و خطيب بغدادى و ابن سيد الناس از واقدى نقل مىكنند كه مىگفت: به هر يك از فرزندان صحابه و شهدا و وابستگان آنها كه مىرسيدم مىپرسيدم،آيا از كسى خبرى درباره چگونگى شهادت و محل مرگ خويشاوند خود شنيدهاى؟و چون خبر مىدادند،شخصا به جايى كه گفته بود مىرفتم و محل را مشاهده مىكردم. چنانكه به منطقه مريسيع رفتم و از نزديك آنجا را مشاهده كردم و از هيچ جنگى آگاه نشدم مگر اينكه براى معاينه محل آن جنگ به آنجا رفتم.اخبارى شبيه به اين خبر نقل شده است.
از جمله هارون فروى مىگويد:واقدى را در مكه ديدم كه كوله پشتى سفرى دارد.گفتم: آهنگ كجا دارى؟ گفت:مىخواهم به حنين بروم كه محل جنگ حنين را از نزديك مشاهده كنم.
چيرگى واقدى در شناختن مواضع مختلف به آن درجه است كه گفتهاند هنگامى كه هارون الرشيد و يحيى بن خالد برمكى در سفر حج خود به مدينه رسيدند،در جستجوى راهنمايى بودند كه آنها را به محل گورهاى شهيدان و جايگاه جنگها راهنمايى كند، آنها را به واقدى حواله كردند و او همراه آن دو تمامى مواضع و گورها را نشان آنان داد. ديدار واقدى با يحيى بن خالد برمكى مايه خير و بركت براى واقدى شد.پيوند ميان او و خاندان برمكى حتى پس از بدبختى خاندان برمكى هم ادامه داشت. جايزه ده هزار درهمى هارون الرشيد را كه به واقدى پرداخت شد،براى باز پرداخت وامهايى كه بر او جمع شده بود و همچنين ازدواج بعضى از فرزندان بكار برد و در گشايش و آسودگى زندگى مىكرد.
همه مصادرى كه شرح حال واقدى را نوشتهاند،تصريح كردهاند كه با وجود گرفتاريهاى مادى كه در تمام مدت زندگى دست به گريبان او بود،معذلك مردى بخشنده و بزرگوار و مشهور به سخا و بخشش بوده است.
حركت به عراق
واقدى در سال 180 ه.ق.از مدينه به قصد عراق بيرون آمد. خطيب بغدادى از قول واقدى نقل مىكند كه مىگفت:«در مدينه گندم مىفروختم،صد هزار درهم سرمايه مردم در دست من بود كه با آن كار مىكردم و حق العمل برمىداشتم و آن سرمايه از دست رفت و آهنگ عراق كردم و پيش يحيى بن خالد برمكى آمدم». ابن سعد هم مىگويد:«واقدى به واسطه اينكه وامدار شده بود به عراق رفت». چنين به نظر مىرسد كه سبب اصلى مسافرت واقدى به عراق رغبت او به ديدار يحيى بن خالد برمكى است،زيرا در سفر حج همت والاى يحيى در وجود واقدى كششى نسبت به او ايجاد كرده بود و واقدى مىخواست براى تحقق بخشيدن به آرزوهاى مادى و معنوى خود در محيط راحت ترى قرار گيرد.در آن هنگام دريچههاى نور و اميد در بغداد بود-مخصوصا در دوره هارون.
ابن سعد در جاى ديگر مطلبى مىنويسد كه مؤيد اين نظريه است،مىگويد:«واقدى مىگفت:روزگار دندان بما نشان داد و همسرم ام عبد اللَّه به من اعتراض كرد و گفت چرا كوتاهى مىكنى؟وزير خليفه تو را مىشناسد و از تو خواسته است كه پيش او بروى و او داراى مقام ارزنده است.اين بود كه از مدينه كوچيدم».
هنگامى كه واقدى به بغداد رسيد،متوجه شد كه درباريان و خليفه به ناحيه رقّه در شام رفتهاند،اين بود كه مركوب خود را به سوى شام به حركت درآورد و در آنجا به ايشان پيوست. يحيى بن خالد برمكى با او برخوردى داشت كه شايسته مرتبه بخشندگى و بزرگوارى ايشان بود. در زير سايه برامكه،از هر سوى خير و نيكى به واقدى روى آورد، عطاياى ايشان به او منضمّ به عطاياى هارون و پسرش مأمون بود.واقدى مىگويد:«از خليفه ششصد هزار درهم دريافت داشتم به طورى كه پرداخت زكات بر من واجب شد».
ابن سعد نوشته است:«واقدى از رقّه شام به بغداد برگشت و همانجا مقيم شد تا اينكه مأمون از خراسان برگشت و او را قاضى منطقه عسكر مهدى كرد،كه در بخش شرقى بغداد است.
ابن خلّكان از قول ابن قتيبه نقل مىكند كه واقدى به هنگام مرگ در بخش غربى بغداد قاضى بوده است. ولى هورووتس اين گفتار را رد كرده و آن را مستند به اشتباه ابن خلّكان،در كيفيت معنى عبارت ابن قتيبه دانسته است،مىگويد:عبارت ابن قتيبه چنين است:«واقدى در سال 207 درگذشت و محمد بن سماعه تميمى بر او نماز گزارد و او قاضى منطقه غربى بغداد بود.»-كه در اين جا منظور بيان سمت و منصب محمد بن سماعه است نه واقدى.
ظاهرا در اينكه واقدى هنگام مرگ قاضى ناحيه شرقى بغداد بوده است شكى نيست،ولى پيش از آنكه مأمون او را به سمت قضاوت ناحيه شرقى منصوب كند،در ناحيه غربى سكونت داشته است و بسيارى از مصادر اين موضوع را تصريح كردهاند. هنگامى كه واقدى از جانب غربى بغداد به جانب شرقى آن مىكوچيد كتابهايش را در يكصد و بيست بسته سنگين حمل كرد.
ياقوت مىنويسد:«هارون الرشيد سمت قضاوت منطقه شرقى بغداد را به واقدى داده است،پيش از آنكه مأمون او را به منصب قضاوت عسكر مهدى منصوب كند.»و اين به صواب نزديكتر است،زيرا واقدى با هارون رابطه صميمى داشته است،و اين امكان فراهم بوده است و دليلى نداريم كه بگوييم انتصاب او به قضاوت آن همه به تأخير افتاده باشد كه مأمون از خراسان برگردد. با وجود پيوند دوستى استوارى كه ميان واقدى و يحيى بن خالد و ديگر برمكيان بود،مأمون نه تنها همچنان سمت قضاوت به واقدى داد بلكه پس از نكبت و بدبختى برامكه،در بزرگداشت و رعايت حال واقدى كوتاهى نكرد و مناصب مهم ديگرى هم به او واگذار كرد.چنانكه در آن منصب از طرفدارى مأمون برخوردار بود.ابن حجر عسقلانى درباره واقدى مىگويد:«يكى از بزرگان علماى دربار و قاضى بغداد و عراق بوده است. سهمى هم ضمن بيان شرح حال اشعث بن هلال،كه قاضى گرگان بوده است،مىنويسد:واقدى از بغداد او را به سمت قاضى گرگان منصوب ساخته است. در مدت چهار سال آخر عمر،واقدى سمت قضاء ناحيه عسكر مهدى را داشته است.
واقدى با همه بخششها و پاداشهاى فراوانى كه از طرف هارون و وزيرش يحيى بن خالد و فرزندش مأمون دريافت مىكرد،به هنگام مرگ چيزى نداشت-حتى كفن آمادهاى كه او را كفن كنند و مأمون براى او كفن فرستاد. واقدى از مأمون تقاضا كرده بود تا وامهاى او را بپردازد و او پذيرفت و وام او را پرداخت كرد.
درباره تاريخ وفات او اختلافى ديده مىشود.ابن خلّكان،متذكر مىشود كه واقدى در سال 206 ه.ق.درگذشته است، و حال آنكه منابع ديگر از جمله ابن سعد در طبقات متذكر شدهاند كه مرگ او در ذيحجه 207 ه.ق.اتفاق افتاده است و خطيب بغدادى،با اسنادى از عبد اللَّه حضرمى روايت مىكند كه واقدى در سال 209 ه.ق.درگذشته است.
اگر قرار باشد يكى از اين روايات را بر ديگر روايات ترجيح دهيم،از همه به صواب نزديكتر روايت دوم است كه ابن سعد شاگرد و كاتب واقدى و كسى كه به زمان او نزديكتر است،نقل كرده است.بعلاوه،ابن سعد شب وفات و روز دفن او را نام برده است و چنين مىنويسد:«واقدى شب سه شنبه،يازده شب گذشته از ذيحجه سال 207 ه.ق،در گذشت و روز سهشنبه در گورستان خيزران به خاك سپرده شد و هفتاد و هشت ساله بود.» بعلاوه،اين روايت در بيشتر منابع آمده است.
كتابهاى واقدى
واقدى در جمع آورى احاديث تلاش مىكرد چنانكه على بن المدينى روايت مىكند كه او بيست هزار حديث جمع كرده است. ابن سيد الناس هم نقل مىكند كه يحيى بن معين مىگفته است:«واقدى بيست هزار حديث از پيامبر جمع كرده است كه همگى تازگى داشته و قبلا ثبت نشدهاند و اين به واسطه همان مطلبى است كه قبلا اشاره كرديم و گفتيم او از همه فرزندان صحابه و شهدا و وابستگان ايشان،از احوال گذشتگان مىپرسيد و شخصا هم به محل جنگها و وقايع مراجعه مىكرد و از همگان سؤال مىكرد.»
ابن نديم مىگويد:«دو نفر در خانه واقدى شب و روز به نگارش و ثبت كتابها و مطالب او اشتغال داشتند و به هنگام مرگ ششصد بسته كتاب از او باقى ماند كه براى حمل هر بسته احتياج به دو مرد بود.»
بديهى است كه واقدى درباره عموم علوم اسلامى نظر داشته است ولى به طور خاص درباره تاريخ اسلام كار كرده است.ابراهيم حربى در اين مورد مىگويد: «واقدى در امر تاريخ اسلام دانشمندترين مردم بوده و از دوره جاهليت چيزى نمىدانسته است.»
ابن سعد كاتب و شاگرد واقدى او را چنين وصف كرده است:«واقدى آگاه به مغازى،سيره،فتوح،اختلاف مردم درباره احاديث و احكام و اجتماع و هم آهنگى مردم در موضوعات بود.و اين مطالب را در كتبى كه نوشته و تفسير كرده و آنها را استخراج كرده است،مىبينيم.»
ما كتابهاى او را همانطور كه در الفهرست ابن نديم آمده است،ذكر مىكنيم و بعد با منابع ديگر مقايسه و مطابقت كرده و موارد اختلاف را بازگو مىكنيم:
1-كتاب التاريخ و المغازى و المبعث.
10-كتاب الردّه و الدّار.
11-كتاب حرب الاوس و الخزرج.
14-كتاب امر الحبشة و الفيل.
16-كتاب السقيفة و بيعة ابى بكر
18-كتاب سيرة ابى بكر و وفاته.
19-كتاب مراعى قريش و الانصار فى القطائع،و وضع عمر الدواوين،و تصنيف القبائل و مراتبها و انسابها.
20-كتاب الرغيب فى علم القرآن و غلط الرجال.
21-كتاب مولد الحسن و الحسين و مقتل الحسين.
22-كتاب ضرب الدنانير والدراهم.
25-كتاب التاريخ الكبير.
27-كتاب السنة و الجماعة و ذمّ الهوى و ترك الخوارج فى الفتن.
روايت ابن نديم در مورد كتابهاى واقدى با آنچه كه ياقوت در معجم الادباء آورده، يكسان است و اختلاف مختصرى به شرح زير در آن ديده مىشود:
1-كتاب ششم را ياقوت با نام كتاب يوم الجمل ذكر كرده است.
2-در مورد نام كتاب نوزدهم،عبارت تصنيف القبائل و مراتبها و انسابها ذكر نشده است.
3-كتاب بيستم را با نام كتاب الترغيب فى علم القرآن ثبت كرده است.
4-كتاب بيست و يكم را مىگويد دو كتاب است:يكى مولد الحسن و الحسين و ديگرى مقتل الحسين.
5-كتاب بيست و دوم را با نام السنة و الجماعة و ذمّ الهوى آورده است.
صفدى هم در الوافى بالوفيات،كتابهاى واقدى را با اختلافى در اسامى آنها به شرح زير آورده است:
1-صفدى كتابهاى رقم هشتم،كتاب السيره و دوازدهم،كتاب صفين را ذكر نكرده است.
2-كتاب يازدهم را با نام حروب الاوس و الخزرج ذكر كرده است.
3-كتاب هيجدهم را با نام ذكر الاذان ياد كرده است.
4-در مورد كتاب نوزدهم مانند ياقوت،عمل كرده است.
5-كتاب بيستم را با نام كتاب الترغيب فى علم المغازى و غلط الرجال ثبت كرده است.
6-كتاب بيست و يكم را با نام كتاب مولد الحسن و الحسين و مقتله نوشته است.
7-كتاب بيست و دوم را به نام كتاب ضرب الدنانير آورده است.
8-كتاب بيست و هشتم را با نام كتاب اختلاف اهل المدينة و الكوفة فى ابواب الفقه ثبت كرده است.
به طورى كه نويسنده هدية العارفين نقل مىكند،حاجى خليفه صاحب كتاب كشف الظنون نيز همه اين كتابها را با تفاوت و اختلاف زياد در اسامى آنها نقل كرده است و چيزى بر كتابها نيفزوده است بجز يك كتاب بنام تفسير القرآن،كه شايد همان كتاب هفدهم باشد كه ابن نديم بنام كتاب ذكر القرآن ياد كرده است.
از مجموع تأليفات واقدى نسبت به دو كتاب مغازى و كتاب الردّة به او ترديدى نداريم. البته مطالبى از كتب ديگر او در تأليفات متأخرين نقل شده است.
از نامگذارى كتاب التاريخ و المغازى و المبعث،چنين برمىآيد كه به صورت يك كتاب واحد نبوده،بلكه سه كتاب جداگانهاند:يكى كتاب مغازى است و دو كتاب ديگر شايد بخشهايى از كتاب تاريخ كبير يا كتاب سيره بودهاند.
همين مسأله در مورد كتاب ديگر واقدى كه با نام الرّده والدار ثبت شده است پيش مىآيد زيرا مسأله جنگ ردّه و كشتن عثمان با توجه به اين كه ميان آن دو تقريبا ربع قرن فاصله زمانى است،نبايد موضوع يك كتاب باشد.و چنين به نظر مىرسد كه آن هم بايد دو كتاب جداگانه باشد-مخصوصا كه در منابع ديگر نام اين كتاب فقط به صورت كتاب الردّه آمده است.مثلا سهيلى و ابن خير اشبيلى آن را چنين ثبت كردهاند.
يافعى هم در مرآة الجنان مىگويد:ديگر از كتب واقدى كتاب الردّه است كه در آن مسأله ارتداد عرب بعد از وفات پيامبر(ص)و جنگهاى صحابه با طلحة بن خويلد اسدى و اسود عنسى و مسيلمه كذّاب را مطرح ساخته است. حاجى خليفه هم اين كتاب را با همين نام آورده است. بروكلمان متذكر شده است كه نسخهاى از اين كتاب با نام كتاب الردّه در كتابخانه خدابخش شهر بانكيپور هند موجود است ولى پس از دسترسى به آن معلوم شد كه تمام مطالب آن از واقدى نيست،بلكه مجموعهاى است درباره اخبار ردّه كه از واقدى و ابن اسحاق نقل شده است.
اين هم روشن است كه در عين حال آنچه ابن سعد و طبرى در مورد اخبار پيشآمدهاى بعد از وفات پيامبر(ص)نوشتهاند و همچنين بيشتر مطالبى كه ابن حبيش در كتاب غزوات خود نوشته است،مأخوذ از كتاب الردّه واقدى است.
درباره كتاب طبقات واقدى مىتوان گفت در واقع كتابى است نظير كتاب طبقات كه شاگرد و كاتب او محمد بن سعد تأليف كرده و در آن از طبقات واقدى بسيار نقل كرده است.
تنها نويسنده ديگرى كه با واقدى همزمان بوده و در طبقات تأليفى دارد هيثم بن عدى است. بدين جهت واقدى را از پيشگامان تأليف طبقات و از بنيان گذاران آن علم مىشمرند.دو كتاب فتوح الشام و فتوح العراق واقدى از ميان رفتهاند و امروز به هيچيك از آن دو دسترسى نداريم.آنچه هم كه به نام فتوح الشام و فتوح العراق موجود است از او نيست چه تاريخ تأليف اينها پس از روزگار واقدى است.
بلاذرى در كتاب فتوح البلدان خود مطالب زيادى از واقدى نقل مىكند و اين بدان جهت است كه او از شاگردان ابن سعد است،كه كاتب واقدى بوده است.
همچنين طبرى و ابن كثير هم از واقدى مطالب فراوانى را نقل كردهاند.طبرى بسيارى از حوادث نيمه دوم قرن دوم هجرى را از واقدى نقل مىكند-غالبا حوادثى كه در دوره زندگى واقدى اتفاق افتاده است. ابن كثير هم قضاياى تاريخى سال 64 ه.ق.را از قول واقدى نقل مىكند.
درباره تشيّع واقدى
شايد وجود دو كتاب واقدى به نامهاى مولد الحسن و الحسين و مقتل الحسين توهم شيعه بودن او را موجب شده است،چنانكه ابن نديم هم چنين پنداشته است و مىگويد:واقدى شيعه و داراى مذهب پسنديده بوده است و تقيه مىكرده است.واقدى روايت مىكند كه على(ع)از معجزات پيامبر(ص)است، همچنان كه عصا براى موسى(ع)و زنده كردن مردگان براى عيسى(ع)معجزه بود.
صاحب اعيان الشيعه(مرحوم آية اللَّه سيد محسن جبل عاملى قدس سرّه)اين گفتار ابن نديم را نقل كرده است و به آن در مورد شيعه بودن واقدى استناد كرده و به همين جهت شرح حال او را در كتاب خود آورده است. همچنين،آقا بزرگ تهرانى در الذريعه هنگام ذكر تاريخ واقدى اين مطلب را ذكر كرده است.
در عين حال آنچه كه موجب تعجب و حيرت مىگردد اين است كه طوسى(منظور شيخ طوسى قدّس سره است)با آنكه معاصر ابن نديم است در كتاب الفهرست خود هيچيك از كتابهاى واقدى را نام نمىبرد و مخصوصا كتاب مولد الحسن و الحسين و مقتل الحسين را با همه اهميتى كه علما و مورخان شيعه براى اين كتاب قائلند ذكر نكرده است.
بر فرض كه تسليم نظريه ابن نديم بشويم كه واقدى شيعه بوده ولى تقيه مىكرده است،بايد تشيع او به گونهاى در موقع نقل مطالب مربوط به على(ع)ظاهر شود ولى در اين گونه موارد چيزى اظهار نداشته است،بلكه برعكس مىبينيم كه واقدى گاه احاديثى كه نقل مىكند چنان است كه قدر و منزلت على(ع)را كاسته و يا كار او را بىارزش ساخته است.مثلا وقتى كه بازگشت پيامبر(ص)از احد به مدينه را ذكر مىكند، مىنويسد كه فاطمه(ع)شروع به پاك كردن خون از چهره پيامبر(ص)كرد و على(ع) به مهراس رفت تا آب بياورد،و پيش از آنكه برود،شمشير خود را به فاطمه(ع)داد و گفت:«اين شمشير غير قابل سرزنش را بگير.»چون پيامبر(ص)شمشير على(ع)را خون آلوده ديد،فرمود:«اگر تو خوب جنگ كردى،عاصم بن ثابت و حارث بن صمّه و سهل بن حنيف هم خوب جنگ كردند و شمشير ابودجانه هم غير قابل سرزنش است.»
و هنگامى كه در سيره ابن اسحاق عدد كشته شدگان قريش در جنگ بدر را مىخوانيم،مثلا مىبينيم كه ابن اسحاق مىگويد:«طعيمة بن عدى را على(ع)كشته است.»و حال آنكه واقدى مىگويد كه او را على(ع)نكشته،بلكه حمزه كشته است. همچنين هنگامى كه واقدى مسأله قتل صوأب و اختلاف نظر درباره كسى كه او را در روز احد كشته است طرح مىكند،مىگويد:«برخى گفتهاند:كه سعد بن ابى وقّاص او را كشته است،و برخى گفتهاند على(ع)،و ديگرى گفته است قزمان و در نظر ما صحيحتر آن است كه قزمان صوأب را كشته است.»
از اين مهمتر آنكه،شيعيان خودشان در نقل اقوال واقدى گفتار او را به عنوان قول شيعه قبول ندارند،چنانكه،مثلا،ابن ابى الحديد در كتاب خود بخشى نسبتا مفصل از واقدى نقل كرده است،و سپس در همان مورد روايت ديگرى را كه با آن اختلاف دارد آورده و مىگويد:«در روايت شيعيان چنين است»و اين دليل آن است كه ابن ابى الحديد،واقدى را شيعه نمىداند و او را نمايانگر آراى شيعه نمىبيند.
اين نكته هم قابل ذكر است كه به ابن اسحاق هم تهمت گرايش به تشيع و قدرى بودن زدهاند. و چنين به نظر مىرسد كه اتهام واقدى و ابن اسحاق در اين مورد ارتباطى به عقايد شخصى آن دو ندارد،بلكه اين اتهام از آنجا ناشى شده است كه آنها در كتابهاى خود پارهاى از اقوال و آراء شيعيان را بيان داشتهاند.و اين دليل آن نيست كه معتقد به آن مطالب باشند،بلكه طبيعت نويسندگى در اين گونه تأليفات اقتضاى آن را دارد.
شايد يكى از دلائل اينكه واقدى را شيعه وصف كردهاند مربوط به بعضى از مسائل مذكور در كتاب او باشد.مثلا گاهى اسامى گروهى از صحابه را ذكر كرده است كه نام خلفاى راشدين هم ميان آنهاست،و چنانكه بايد و شايد حق ايشان را ادا نكرده است.به عنوان مثال،در نسخه خطى كه ما آنرا اصل قرار داديم،فهرستى در مورد نام اشخاصى كه در جنگ احد،از پيش پيامبر(ص)گريختهاند،مىبينيم كه چنين آغاز مىشود:«از جمله كسانى كه گريختهاند فلان است و حارث بن حاطب،ثعبلة بن حاطب،سواد بن غزيه،سعد بن عثمان،عقبة بن عثمان،خارجة بن عامر-كه تا ملل(نام جايى است)فرار كرد-اوس بن قيظى و گروهى از بنى حارثه.»در صورتيكه همين عبارت را در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد مىبينيم كه بجاى كلمه فلان،عمر و عثمان آمده است.و بلاذرى هم اين عبارت را از واقدى فقط با ذكر كلمه عثمان نقل كرده و نام عمر در آن نيست.ظاهرا چنين است كه در نسخه خطى اصلى واقدى عمر و عثمان يا يكى از آن دو را ذكر كرده و از گريختگان روز احد دانسته بوده است،اما كسى كه نسخه را رونويسى كرده،اين مسأله را در مورد عمر و عثمان يا هر يك از ايشان نپذيرفته و آنرا به كلمه«فلان»تغيير داده است.و چون متن اصلى و نسخه صحيح واقدى به دست شيعه افتاده است،اين اخبار مربوط به عمر و عثمان را خواندهاند و به طور قطع او را شيعه پنداشتهاند.طبق اين دلائل،نظريه و عبارات ابن نديم در مورد تشيع واقدى سست به نظر مىرسد و هيچ دليل قطعى بر تشيع واقدى نيست.و بايد در جستجوى دلايل ديگرى بود،و بويژه بايد از مطالب صريح خود واقدى استمداد طلبيد.
کتابشناسی
عنوان و نام كتاب مغازى آنچنانكه ابن نديم ذكر كرده است كتاب التاريخ و المغازى و المبعث است و چنين بنظر مىرسد كه كتاب مغازى بخشى از كتاب بزرگى است كه مشتمل بر تاريخ و مغازى و مبعث بوده است،مانند سيره ابن اسحاق.
ابن سعد گهگاه از واقدى اخبارى نقل مىكند كه مربوط به قبل از بعثت است. طبرى هم در ذكر برخى اخبار نظير جنگ حبشيان با يمن و موضوع وفات عبد اللَّه بن عبد المطلّب،به واقدى اعتماد كرده و از او نقل كرده است. ابن كثير در تاريخ خود مسائل مربوط به قوم تُبّع را از واقدى نقل نكرده و مطالب ابن اسحاق را ترجيح داده است، در صورتى كه اخبار زياد ديگرى مربوط به قبل از بعثت را باز از واقدى نقل كرده است، چنانكه مثلا مىبينيم اخبار مربوط به نزديكى ظهور پيامبر(ص)و ولادت آن حضرت را از واقدى نقل كرده است.
بنابراين، مىتوان گفت كه آنچه ابن سعد و طبرى از اخبار دوره جاهليت از قول واقدى نقل كردهاند از كتاب بزرگ او بنام كتاب التاريخ و المغازى و المبعث بوده و اين سه بخش شبيه همان سه بخشى است كه سيره ابن هشام دارد لذا مىتوان نسبت اخبار دوره جاهلى و پيش از اسلام را كه به واقدى نسبت داده مىشود پذيرفت.
ديديم كه ابن سعد و طبرى و ابن كثير مطالب زيادى از واقدى نقل كردهاند- خاصه در مورد جنگها. بنابر اين،اگر بپذيريم كه كتاب مغازى بخشى از يك كتاب بزرگتر است پس بايد گفت كه اين مورخين مطالب ديگر را هم از دو بخش همان كتاب كه مربوط به تاريخ و مبعث است نقل كردهاند.
ضمنا نكتهاى كه بايد تذكر داد اين است،كه طبرى معمولا وقتى اخبار مربوط به دوره جاهليت و پيش از اسلام را نقل مىكند از طريق ابن سعد از واقدى روايت مىكند،و حال آنكه مطالب مربوط به مغازى را به طور مستقيم از واقدى نقل مىكند، و اين دليل بر آن است كه طبرى در مورد مغازى و جنگها به كتاب مغازى اعتماد مىكند، و حال آنكه اين كار را در مورد اخبار جاهليت و پيش از بعثت نكرده است.
همچنين از نامگذارى كتاب التاريخ و المغازى و المبعث، چنين بر مىآيد كه به صورت يك كتاب واحد نبوده،بلكه سه كتاب جداگانهاند:يكى كتاب مغازى است و دو كتاب ديگر شايد بخشهايى از كتاب تاريخ كبير يا كتاب سيره بودهاند.
واقدى كتاب مغازى خود را به يادگار گذاشته كه در واقع نمودار كامل دگرگونى سيره نگارى در قرن اول و دوم هجرى است. او شخصا از زهرى روايت نمىكند، بلكه در بيشتر موارد به راويانى كه اخبار زهرى را نقل كردهاند اعتماد مىكند. آنچه كه قابل ذكر است،اين است كه واقدى از ميان شاگردان زهرى،از ابن اسحاق مطلبى نقل نمىكند. به همين سبب و هم بواسطه شباهت زيادى كه ميان قسمتهايى از سيره ابن اسحاق و مغازى واقدى موجود است،هوروتس و ولهوزن پنداشتهاند كه واقدى نسبت به ابن اسحاق بى اعتنايى و كم توجهى كرده است و مطالبى را بدون اينكه به او استناد دهد،از او گرفته است. هوروتس در اين مورد مىگويد:اينكه در مغازى واقدى مىبينيم بدون ذكر اسناد، مطالبى را به صورت گفتهاند آورده است، دليل بر ستم واقدى به ابن اسحاق است.
هوروتس در اين مورد، پندار واهى دارد و بايد توجه مىكرد كه اين طريقه كه مطالب همه رجال سند را در موقع اخبار جمع كنند منحصر به واقدى نيست.اتفاقا،در اين مورد از ابراهيم حربى پرسيدهاند كه چرا احمد بن حنبل از واقدى خوشش نمىآمد؟ مىگويد:به اين جهت بود كه اسناد را جمع مىكرد ولى فقط يك متن را مىآورد.ابراهيم حربى در صدد دفاع از واقدى مىگويد:«اين براى واقدى عيبى نيست، چه زهرى و ابن اسحاق هم همين كار را كردهاند.»
من هم(مارسدن جونز) در مقاله جداگانهاى اين تصور را كه واقدى مطالبى را از ابن اسحاق گرفته بدون اينكه ذكرى از او كند، رد كردهام و لزومى براى تكرار آن نمىبينم، هر كس مايل است به آن مقاله مراجعه كند.
احتمال دارد كه واقدى بدين جهت از روايات ابن اسحاق اعراض كرده باشد كه علماى مدينه به او اعتماد نمىكردهاند.به نظر ما چون ابن اسحاق هنگامى مدينه را ترك كرده كه هنوز واقدى متولد نشده بود و ميان آن دو ملاقاتى صورت نگرفته بود،طبيعى است كه واقدى از او روايتى نقل نكند بعلاوه،همان طور كه قبلا تذكر داديم،ابن حجر درباره ابن اسحاق مىنويسد كه راويان روايات او غالبا از مردم نقاط ديگرى غير از مدينهاند و از اهالى مدينه فقط ابراهيم بن سعد از او روايت كرده است.
بسيارى از قدماى محدثان،واقدى را در نقل احاديث ضعيف مىدانند.چنانكه بخارى،رازى،نسائى و دارقطنى گفتهاند:«واقدى از لحاظ حديث متروك است.»ولى بايد توجه داشت كه همه ناقدان حديث چنين نبودهاند.گروهى هم او را به بالاتر از حد معمول ثقات رسانده و وصف كردهاند.مثلا حافظ دراوردى،او را چنين وصف مىكند كه:«واقدى در حديث،امير مؤمنان است»يزيد بن هارون هم مىگويد:«واقدى ثقه است».ابو عبيد قاسم بن سلام و ابو بكر صغانى و مصعب زبيرى و مجاهد بن- موسى و مسيب و ابراهيم حربى هم واقدى را ثقه مىدانند.
با اينكه بيشتر علما منكر مقام واقدى در حديث هستند،بدون ترديد او يكى از پيشوايان سيره و مغازى است.ابن نديم مىگويد:«واقدى در مغازى و سيره و فتوح و شناخت موارد اختلاف مردم در حديث و فقه و احكام و اخبار براستى عالم است». ابن سعد هم او را چنين توصيف كرده است. ابراهيم حربى مىگويد:«واقدى امين ترين مردم براى اهل اسلام است.» و در تاريخ بغداد هم به اقوالى برمىخوريم كه نشان دهنده عظمت مقام واقدى در علم مغازى و سيره است.
براى هر كس كه مطالب واقدى را بخواند،بخوبى روشن مىشود كه علت اهميت واقدى ميان نويسندگان مغازى و سيره در اين است كه مطالب تاريخى را با روش مخصوص علمى و فنى بررسى كرده است.در آثار واقدى بخوبى مشاهده مىشود كه او بيشتر از ديگران براى نقل مطالب تاريخى به روش منطقى تلاش كرده است.روش او تقريبا ثابت است و دگرگون نمىشود.مثلا او هنگام ذكر هر يك از جنگها،نخست فهرست مفصلى از رجال را كه خبر را از ايشان نقل كرده است بيان مىكند،آنگاه تاريخ دقيق هر يك از جنگها را ذكر مىكند.غالبا اطلاعات سودمند جغرافيايى از لحاظ منطقه جنگ عرضه مىدارد.جنگهايى را كه پيامبر(ص)شخصا در آن شركت داشتهاند برمىشمرد و اسامى اشخاصى را كه پيامبر(ص)در هر جنگ به جانشينى خود در مدينه تعيين فرموده است،نقل مىكند.گاه شعار مسلمانان را در آن جنگ ثبت كرده است.وانگهى روش و اسلوب او در بيان تمام غزوات تقريبا يكسان است.يعنى اسم جنگ و تاريخ و فرمانده آن و در موارد لزوم نام كسى كه در مدينه جانشين بوده است و توضيحات جغرافيايى لازم را-كه البته خود واقدى هم در مقدمه كتاب اشاره به اين مطالب كرده است-ذكر مىكند.اگر در مورد جنگى آياتى از قرآن نازل شده باشد،در صورتيكه تعداد آيات زياد باشد،فصلى جداگانه براى ذكر آيات و تفسير آنها گشوده است،كه معمولا در پايان فصل مربوط به آن جنگ آمده است.در جنگهاى مهم واقدى اسامى اشخاصى را كه در آن جنگ شركت داشتهاند و اسامى كسانى كه به شهادت رسيدهاند و كشته شدگان دشمن را نقل مىكند و اين وحدت روش كافيست كه واقدى را مورخى زيرك و داراى سبك مخصوص بدانيم.اطلاعات جغرافيايى را با كوشش و تلاش و مسافرت به منطقه،به منظور كسب معلومات صحيح به دست آورده است و اين هم نمونهاى ديگر از اهميتى است كه در سيره نويسى براى واقدى قايل شديم.در اين مورد كه مناطق جغرافيايى وقايع روشن باشد،شاگرد و كاتب واقدى،محمد بن سعد هم از او پيروى كرده و گاه از استاد خود هم گوى سبقت را ربوده است.
لازم به تذكر است كه همين اطلاعات مفصل جغرافيايى،كه واقدى در كتاب خود آورده است،يكى از مايههاى اوليه تنظيم جغرافيا در عرب است و خشت اساسى مطالب علماى ادوار بعد،مانند:محمد بن سعد،و بلاذرى و ديگران است كه از اين روش در كتابهاى فتوح استفاده كردهاند.
از ويژگيهاى برجسته مغازى واقدى يكى هم اين است كه تاريخ تمام جنگها معين و مشخص است و حال آنكه در مغازى ابن اسحاق بسيارى از جنگها بدون تاريخ ثبت شدهاند-مانند واقعه خرار،واقعه كشتن اسماء دختر مروان،كشتن ابى عفك،جنگ بنى قينقاع،كشتن كعب بن اشرف،سريه قطن،جنگ دومة الجندل، كشتن سفيان بن خالد بن نبيح،غزوه قرطاء،سريه غمر،سريه ذى القصه،جنگ بنى سليم،سريه طرف،سريه حسمى،سريه كديد،سريه ذات اطلاح،جنگ بنى سليم،سريه طرف،سريه حمسى،سريه كديد،سيره ذات اطلاح،جنگ ذات السلاسل، سريه خبط،سريه خضره،سريه علقمة بن مجزز و سريه على بن ابيطالب(ع)به يمن- و حال آنكه همه اينها در مغازى واقدى داراى تاريخ مشخص و معين است.
گفتيم كه روش واقدى از لحاظ ذكر تاريخ وقايع به مراتب كامل تر از روش ابن اسحاق است.در عين حال لازم است به برخى از اشتباهات تاريخى كه در مغازى واقدى هم هست اشاره كنيم.براى نمونه:
الف)در مورد تاريخ قتل كعب بن اشرف اختلافى چنين ديده مىشود كه از يك سو واقدى مىگويد محمد بن مسلمه در شب چهاردهم ربيع الاول،كه ماه بيست و پنجم هجرت است،براى كشتن كعب رفته است و پيامبر(ص)او را تا بقيع همراهى فرموده است،در صورتيكه در واقعه ذى امر مىنويسد كه پيامبر(ص)روز پنجشنبه دوازدهم ربيع الاول از مدينه به غطفان رفتهاند.بديهى است كه ظاهرا امكان ندارد كه پيامبر(ص)دو روز پس از خروج از مدينه محمد بن مسلمه را تا بقيع همراهى كرده باشند.
ب)در دو نسخه خطى مغازى واقدى براى جنگ بحران دو تاريخ ذكر شده است:
در يكى جمادى الاولى و در ديگرى جمادى الثانيه.
ج)واقدى تاريخ غزوه رجيع را در ماه صفر سى و ششمين ماه هجرت مىداند و مىگويد كه حمله بر مسلمانان در اين جنگ پس از كشته شدن سفيان بن خالد بن نبيح هذلى بوده است،ولى در جاى ديگرى تاريخ كشته شدن سفيان بن خالد را در ماه پنجاه و چهارم هجرت دانسته است.
د)در مورد غزوه قرطاء هم اختلافى در تاريخ آن ديده مىشود.از يك سو مىگويد محمد بن مسلمه گفته است:در دهم محرم پنجاه و پنجمين ماه هجرت براى آن جنگ





