کتابشناسی کتاب الخلافة العباسیه(عصر القوة و الازدهار-عصر السقوط و الانهیار)
نام:الخلافة العباسیه(عصر القوة و الازدهار-عصر السقوط و الانهیار)
نویسنده:استاد دکتر فاروق عمر فوزی
چاپ اول:1998
انتشارات: دارالشروق للنشر و التوزیع
زمانی که تصمیم گرفتم کتابی را در زمینه تاریخ حکومت عباسیان ترجمه کنم، انتخاب اولم برای ترجمه، همین کتاب بود. اما وقتی کتاب را مطالعه کردم دیدم کتاب برای ایرانیان و فارسی زبانان زیاد مناسب نیست.
دکتر فاروق عمر فوزی یکی از اساتید تاریخ است که تا کنون چندین کتاب در زمینه تاریخ عباسیان نوشته است. کتاب «تاریخ العباسیه» در دو جلد به چاپ رسیده، جلد اول با نام «عصر القوة و الازدهار» که از پیدایش عباسیان تا آخر خلافت متوکل عباسی است. این دوره دوران اوج و شکوفایی خلافت عباسی بوده است. جلد دوم با نام «عصر السقوط و الانهیار» دوران انحطاط و سقوط حکومت عباسی را مورد بررسی قرار می دهد.
مزایای کتاب (به طور خلاصه):
-: جامع بودن کتاب: به طوری که تمام زوایای خلافت عباسیان را مورد بررسی قرار داده است.
-: دسته بندی جالب و مورد قبول: همین که کتاب را به دو قسمت اوج و شکوفایی، و انحطاط و سقوط دسته بندی کرده است، نمودی از دسته بندی کامل و جالب عناوین است.
من حیث المجموع این کتاب در مورد حکومت عباسیان بسیار مفید و اطلاعات کامل و جامعی را به مخاطب ارائه می دهد.
اما چرا با مذاق ایرانیان سازگار نیست؟!
همانطور که می دانید بسیاری -یا شاید اغلب- مورخان، جنبش عباسیان را بیشتر جنبشی ایرانی می دانند که حکومت کاملا عربیِ بنی امیه را ساقط کردند و عباسیان را روی کار آوردند. حکومت عباسیان- به خصوص در عصر اول- چنان رنگ و بوی ایرانی به خود گرفته بود که برخی از مورخین متقدم و متاخر، حکومت عباسیان را ادامۀ امپراتوری ساسانی دانسته اند.(و به نظر این حقیر هم این نظریه درست است). اما دکتر فاروق عمر فوزی نظریۀ جدیدی را بیان می کند. دکتر فاروق عمر فوزی بر این عقیده است که جنبش عباسیان، جنبشی کاملا عربی بود و برای ایرانیان در این جنبش نقش زیادی قائل نیست. به عبارت دیگر: به نظر من، در نوشته های فاروق عمر فوزی، تعصبات شدید عربی به خوبی نمایان است و ایشان نمی خواهد قبول کند که در برهه ای از تاریخ ایرانیان بر اعراب برتری پیدا کردند و بانیان اصلی رشد و شکوفایی خلافت عباسی بوده اند. البته باید اذعان کرد که ایشان در این کتاب نظریۀ خود را تا حدودی استوار بیان کرده اند و من هم در اینجا در صدد نقد این نظریه نیستم (اما انشاءالله اگر عمری بود اینکار را خواهم کرد.) اما به طور خلاصه می توانم بگویم که تعصبات شدید عربی باعث خدشه دار شدن این نظریه، در کتاب شده است. تا جایی که انسان گمان می کند، نویسنده در این کتاب، اصلا نمی خواهد به وجود ایرانیان را در این جنبش اشاره کند.
به همین دلیل احساس کردم این کتاب نمی تواند برای مخاطب فارسی و ایرانی جالب و مناسب باشد علاوه بر اینکه به نظر خودم نظریه نویسنده در کتاب بسیار ضعیف و سست است. اما به هر حال در ترجمه تاریخ عباسیان از این کتاب بسیار استفاده کرده ام و نکات جالب و خواندنی آن را به کتاب اصلی خودم افزوده ام.
محمد حسین قربانیان
منبع:وبلاگ تخصصی تاریخ اسلام
کتابشناسی کتاب اخبار الدولة العباسیة
اَخبارُ الدّولَةِ الْعَبّاسيّة
عنوان اثرى تاريخى از مؤلفى ناشناخته، احتمالا مربوط به نيمه نخست سده چهارم قمرى كه به سبب داشتن اخبار دعوت عباسى، از اهميت بسيارى برخوردار است. اين كتاب كه در 1971 م به كوشش عبد العزيز دورى و عبد الجبار مطلبى در بغداد منتشر شد، بى گمان يكى از مهمترين نوشتههاى بر جاى مانده از سدههاى نخستين هجرى درباره عباسيان و به ويژه اخبار مربوط به دعوت عباسى است.
مىتوان گفت از زمان انتشار اين كتاب بسيارى از زواياى تاريك آن دوران روشن شده، و محققان جزئيات اخبار آن را بررسى كردهاند. اما در تنها نسخه خطى شناخته شده اين كتاب در كتابخانه امام اعظم يا المدرسة الأعظميه بغداد، نامى از مؤلف و تاريخ تأليف و كتابت آن ديده نمىشود. از اين رو تعيين عصر مؤلف و اسناد كتاب بسيار دشوار است.
عبد العزيز دورى در مقالهاى كه پيش از انتشار اين كتاب درباره آن نوشت و نيز در مقدمه همين كتاب، به بررسى آن پرداخته است، اما عبد الرحمان سرنجاوى، محققى ديگر تقريبا همزمان با مقاله نخست دورى و 20 سالى پيش از انتشار كتاب، به همان نسخه دسترسى داشته، و در مقالهاى شورانگيز، از «نسخهاى يگانه» و «كشفى تازه» در تاريخ دعوت عباسى سخن به ميان آورده است. مطالب او در اين باره و نيز خود كتاب، گاه حاوى نكاتى است كه دورى بدانها اشارهاى نكرده است. عنوان روى اين نسخه چنين است: كتاب فيه اخبار العباس و فضائله و مناقبه و فضائل ولده و مناقبهم و مآثرهم رضى اللّه عنهم اجمعين.
كتاب در ميان نويسندگان معاصر به «اخبار العباس» هم مشهور بوده (مثلا نك: دانيل، 64-65) ، اما با توجه به مطالب آن، ويراستاران كتاب، به درستى، عنوان حاضر را ترجيح داده (دورى، مقدمه، 7، 18) و «اخبار العباس و ولده» را عنوان فرعى آن قرار دادهاند. تنها سرنجاوى (ص 116) به دشوارى توانسته است بر كناره صفحه نخست نسخه موجود، اين عنوان را كه ظاهرا فقط اثرى كمرنگ از آن بر جاى بوده است، بخواند: «المراتع الانسية فى اخبار الدولة العباسية» . خود نسخه به احتمال بسيار، در سده 8 ق كتابت شده، زيرا در 3 ورق پايانى آن، فهرستى از خلفاى بنى اميه و بنى عباس با عنوان «تواريخ الخلفاء» هست (نك: ص 411-414) كه از المستعصم بالله آخرين خليفه بغداد نام برده شده، و سپس اسامى خلفاى عباسى مصر آمده، و آن را تا المتوكل على اللّه در 763 ق رسانده، و عبارت پايانى «فسح اللّه فى اجله و هو الخليفة القوام بعصرنا هذا ادام اللّه ايامه» (ص 414) بيانگر آن است كه كتابت نسخه به احتمال بسيار در حدود سالهاى 763-779 ق/1362-1377 م در دوران همين خليفه صورت گرفته است. چند برگ نخست نسخه افتاده، اما برگ عنوان كتاب تذهيب شده و به همين سبب بعيد نيست آن را براى يكى از عباسيان يا امراى ايشان نويسانده باشند. نسخه موجود با اين عنوان آغاز مىشود: «موت العباس ابن عبد المطلب» (ص 21) .
كتاب در اصل دو بخش است: بخش نخست به عباس و فرزندان او پرداخته، و بخش دوم-كه تا حدود بسيارى از حيث سياق تأليف از بخش نخست جداست-به چگونگى آغاز و ادامه دعوت عباسيان تا براندازى امويان اختصاص يافته است. در بخش نخست، در عنوان بندى، نظم بيشترى به چشم مىخورد. پس از ذكر مرگ عباس بن عبد المطلب، نخست به معرفى اجمالى فرزندان او پرداخته، و سپس بر اساس مآخذ و گفتههاى گوناگون، به طور نامنظم زندگى و مناقب ايشان را شرح داده است. پس از شرح احوالى از محمد بن على، به روايات «انتقال وصايت» پرداخته است و بخش دوم كتاب از همين جا آغاز مىشود.
در واقع چنين به نظر مىرسد كه مؤلف، بخش نخست را از جايهاى گوناگون جمع كرده، و به بخش دوم-كه بيشتر مقصود او آوردن آن اخبار بوده است-افزوده، تا كتابى در اخبار عباسيان فراهم كرده باشد. از اين رو روايات بخش نخست اهميتى بيشتر از بخش دوم ندارد و تنها از جهت اسناد به كار مىآيد (نك: دنباله مقاله) .
كتاب اخبار الدوله از حيث منابع و اسناد مجموعه آشفتهاى است و مؤلف-دست كم تا آنجا كه در نسخه موجود ديده مىشود-نظم خاصى در ارجاع و ذكر منابع نداشته، و به نقل كامل اسناد در صدر اخبار نپرداخته است. اين موضوع براى مؤلف گويا چندان ضرورتى نداشته است. نويسنده گاه روايت را از كتابى برگرفته، و بدون نام بردن از كتاب و گاه مؤلف، تنها سلسله سند روايت را آورده است. از اين رو سرتاسر كتاب مملو از اسنادى است كه راوى آن، گاه به سده اول و گاه به دوم و سوم مىرسد، و البته هيچ يك از سده 4 ق پايينتر نمىآيد. مثلا سلسله اسناد او در صدر يك خبر اين است: «سفيان بن عيينة عن عبد اللّه بن يزيد» (ص 25) ، و يا: «سليمان بن حرب عن حمّاد بن سلمة» (ص 26) .
در برخى مواضع او تنها به ذكر نام مؤلف مآخذ مورد استناد خود بسنده كرده است؛مثلا «العنزى قال... » (ص 29، 31) ، «احمد بن يحيى بن جابر[البلاذرى]قال... » (ص 142، 145 جم) ، «عمر بن شبّة قال... » (ص 169، 171) .
در هم ريختگى اسناد در صدر اخبار كه بعيد است از تصرفات كاتب نسخه باشد، نشان مىدهد كه مؤلف كتاب يك محدث يا حتى اخبارى حرفهاى نبوده است و اين امر تا حدودى مىتواند يكى از راههاى شناختن مؤلف باشد (نك: دنباله مقاله) . با اينهمه، از آنجا كه اسناد كتاب گاهى به مؤلفان و محدثان و اخباريان بزرگ سده 3 ق و گاه پيش از آن، منتهى مىشود، همچون ابن شبّه (ه. م) ، عباس بن محمد دورى، احمد بن يحيى بلاذرى، عباس بن هشام كلبى و محمد بن هيثم بن عدى، دورى حدس زده است كه كتاب در نيمه دوم سده 3 ق نوشته شده است و مىتواند از تنها مؤلف شناخته شده اين دوره-به گمان دورى- كه تأليفى هم مشابه با موضوع اين كتاب بدو منسوب كردهاند، يعنى، محمد بن صالح بن مهران، مشهور به ابن نطّاح مؤلف اثرى با عنوان كتاب (يا اخبار) الدولة العباسية باشد (نك: ه. د، ابن نطّاح) . دورى خود به اين نكته توجه داده است كه اينك كتاب ابن نطّاح در دست نيست و منقولات از آن در آثار بر جاى مانده از ديگران نيز چندان نيست كه بتوان ميان آن و نسخه موجود مقايسهاى انجام داد (نك: «ضوء... » ، 65) .
گر چه مستندات وى براى انتساب اين نسخه به ابن نطّاح كافى نيست، با اينهمه، او نظر خود را در باب مؤلف، دوباره در مقدمه كتاب اخبار الدولة العباسية تكرار كرده است (نك: ص 15-17) .
بايد اذعان كرد كه شناخت مؤلف، از روى اسناد موجود كتاب كارى دشوار است، اما با افزودن برخى آگاهيهاى پراكنده مىتوان به نتايجى دست يافت. در اوايل كتاب (ص 32) در صدر سند يك خبر، نام على بن ابراهيم بن هاشم قمى ديده مىشود كه از قول پدرش به نقل روايتى پرداخته، و مؤلف سند خود را به شخص على بن ابراهيم با تعبير «اخبرنا» متصل كرده است. با آنكه تاريخ درگذشت اين على بن ابراهيم كه از شيوخ روايى نامدار شيعه به شمار مىآيد، چندان روشن نيست، اما روايتى در دست است كه نشان مىدهد، وى دست كم تا 307 ق زنده بوده است (ابن بابويه، 59) . اگر گوينده «اخبرنا» در صدر روايت، مؤلف كتاب باشد، مىتوان با قيد احتياط او را در شمار رجال اوايل سده 4 ق محسوب كرد و دلايل ديگرى هم اين تخمين را تأييد مىكند (نك: دنباله مقاله) . البته اين نكته نيز حائز اهميت است كه در نسخه موجود، در صدر غالب سلسله سندها «اخبرنا» آمده كه بى شك در بسيارى از آنها ميان سند نخست روايت و مؤلف كتاب-با توجه به آنچه ذكر شد-بيش از 100 سال فاصله ديده مىشود و اين نكته آنگاه كه مؤلف سند خود را به رجال بزرگ دعوت عباسى همچون سالم اعجمى از طريق فرزندش محمد (ص 192) و يا مهاجر بن عثمان از طريق مالك بن هيثم (ص 202) مىرساند، به خصوص در بخش دوم، بيشتر نمايان است. از اين رو به اينگونه اسناد براى تخمين زمان حيات مؤلف، نمىتوان اتكا كرد. اما وجود نام على بن ابراهيم قمى در اين كتاب، مربوط ساختن مؤلف آن را به سدههاى 1-3 ق دشوار مىسازد و به همين سبب انتساب كتاب به ابن نطاح درست نمىنمايد.
گرد آوردن چند روايت گوناگون از مآخذ ديگر، مىتواند تا حدودى در شناختن مؤلف كتاب راهگشا باشد. بر پايه خبرى كه سهمى (د 427 ق) در تاريخ جرجان آورده است (ص 259) ، در 315 ق/927 م كسى به نام «ابو محمد كوفى» كه در جرجان خطيب بود، براى ابو نصر مطرّفى، وزير اسفار بن شيرويه (ه. م) كتابى در «اخبار ولد العباس» تأليف كرد و در آن از داستان سعيد و على پسران جعفر بن سليمان عباسى كه همراه هادى عباسى از خليفه مهدى مىگريختند، سخن به ميان آورد. دقت در مطالب همين گزارش ارزشمند مىتواند نكات بسيارى را روشن كند: نخست آنكه مؤلف كتاب اخبار الدوله به نقش جرجان در امر دعوت عباسى اهميت خاصى مىداده است، چندانكه برخى مؤلفان حدس زدهاند كه نويسنده اين كتاب، اهل جرجان بوده است (نك: دانيل، 66، حاشيه 33) ؛ديگر آنكه بايد به كثرت رجال جرجانى نيز كه در سراسر كتاب، از منابع مؤلف بودهاند، توجه كرد.
گذشته از آن بايد گفت كه مؤلف به منابع نزديك به رجال دعوت كه بسيارى از آنان در جرجان ساكن بودهاند، به نحوى دسترسى داشته است (نك: دنباله مقاله) .
در اين بررسى، نگاهى به اوضاع سياسى دوران اسفار و وزيرش ابو نصر مطرفى، مفيد خواهد بود: اسفار بن شيرويه (د 319 ق/931 م) سردار مقتدر ديلمى كه در سالهاى نخست سده 4 ق در مناطق جبال و طبرستان سر به شورش برداشت، نخست خود را مطيع خليفه عباسى نشان داد، اما پس از كسب پيروزيهايى، سر به نافرمانى برداشت، چندانكه مقتدر عباسى در 317 ق/929 م سپاهى به سركوب او فرستاد (مسعودى، 5/262، ابن اثير، 8/190-192) . ابو نصر مطرفى نيز از خاندان بسيار مشهورى بود كه بيشتر اعضاى آن در مناطق جرجان و استراباد شهرت داشتند (نك: سمعانى، 12/309 به بعد) و او كه ملقب به «رئيس» بود (مسعودى، 5/263) ، به عنوان وزير و مشاور اسفار شهرت داشت (ابن اسفنديار، 290، ابن اثير، 8/192) . با توجه به اين نكات و نيز با توجه به اطاعت اوليه اسفار از خليفه، اقدام ابو محمد كوفى ياد شده در تاريخ جرجان براى تأليف كتابى درباره عباسيان، مىتواند تا حدودى به منظور خدمت و استوار ساختن مبانى دوستى با عباسيان صورت گرفته باشد؛خاصه كه تاريخ تأليف كتاب، 315 ق، يعنى دو سال پيش از بر هم خوردن روابط اسفار با خليفه است.
همچنين، از اخبار همين كتاب بر مىآيد كه دعوت عباسى به نحو چشمگيرى در شهر جرجان پاى گرفت و نخستين بيعت بر ضد امويان در همين شهر صورت پذيرفت و رجال بزرگ دعوت هم از اين شهر برخاستند (براى تفصيل، نك: ه. د، ابو عون) . جز اينها، پارهاى منابع اشاره شده در اين كتاب، نشان مىدهد كه مؤلف آن به منابع ويژهاى دسترسى داشته است. در قضاياى مربوط به فتوحات لشكريان ابو مسلم، مؤلف در اشاره به منابع، به طور مبهم فقط از لفظ «قال» استفاده كرده است و متذكر جزئياتى شده كه به اين تفصيل در هيچ مأخذ ديگرى يافت نمىشود. در اين قضايا، از يك اشاره وى مىتوان دريافت كه منبع او چه بوده است: مؤلف در شرح «واقعه جابلق» از كسى به نام قاسم بن وليد نام برده، و از قول او به نقل مطلبى پرداخته است (ص 344) . در يكى دو صفحه بعد روشن مىشود كه اين قاسم، كاتب عامر بن اسماعيل از رجال بزرگ دعوت بوده (ص 345) و اشارات مبهم مؤلف از اقدامات لشكريان خراسان، در صفحات بعد-كه حاوى گزارش جزئىترين حوادث جنگ است-با ضماير اول شخص جمع-كه شامل خود راوى هم مىشود-بى گمان همگى به خود قاسم باز مىگردد (نك: ص 359) . اين عامر بن اسماعيل كه از موالى بنى مسليه بود (درباره بنى مسليه، نك: ه. د، ابو العباس سفاح، نيز ابو مسلم خراسانى، بخش 1) ، با خاندان كهن «نهبدان» ، از شاهان محلى دوره ساسانيان در منطقه جرجان، نسبت داشت (نك: ه د، ابو عون) . از اين رو مىتوان تصور كرد كه احتمالا بازماندگان اينگونه خاندانها، اسناد مكتوب خود، از حوادث آن دوره را در موقعيتى استثنايى، در اختيار مؤلف اخبار الدوله نهاده بودند، تا از آن و مجموعه روايات ديگرى كه سرچشمه آنها به نحوى در اخلاف رجال دعوت در شهر جرجان بود، كتابى در باب اخبار دعوت و نقش گسترده ايشان در آن، رقم زند. نقل از منابع بسيار نزديك به رجال دعوت منحصر به اين نيست و بخش دوم اخبار الدولة در حقيقت فراهم آمده از همين گونه اسناد است كه از قول اخلاف رجال بزرگ دعوت نقل شده است: مثلا از قول عمرو بن شبيب (ص 240، 247) ، يا از قول يكى از همراهان بگير بن ماهان در بازگشت از نزد ابراهيم امام (ص 241) ، از قول خود ابو سلمه خلال (ص 242) و نمونههاى بسيار ديگر. به هر حال ترديد نمىتوان كرد كه مؤلف اخبار الدوله به گونهاى به اين اسناد مكتوب كه از قول رجال دعوت نوشته شده بوده، دسترسى داشته، و اين موضوع توجه دورى را نيز به خود جلب كرده است (نك: «ضوء» ، 66) . از اين رو، احتمال آنكه اخبار الدوله، همان «اخبار ولد العباس» از ابو محمد كوفى باشد، دور نيست، البته در نسخه موجود اخبار الدوله از خبرى كه سهمى از قول كس ديگرى به نام ابو محمد عبد الرحمان بن محمد سعيدى از كتاب ابو محمد كوفى نقل كرده (ص 259) ، اثرى ديده نمىشود، هر چند بايد اين نكته را در نظر گرفت كه خبر مذكور به دوران مهدى عباسى و حتى پس از او تا روزگار مأمون بازمىگردد و نسخه موجود اخبار الدولة حتى به خلافت نشستن ابو العباس سفاح را به طور كامل شامل نمىشود؛از اين رو، احتمال آنكه نسخه موجود، دست نوشته ناقصى از بخشهاى آغازين آن كتاب بوده باشد، اندك نيست. فهرستى نيز كه از نامهاى خلفا در پايان كتاب آمده، چنانكه دورى گفته، به احتمال بسيار به نسخه موجود افزوده شده است (مقدمه، 7) .
تحقيق درباره شخصيت ابو محمد كوفى نيز پايههاى اين استدلال را تقويت مىكند: سهمى كه مىگويد (همانجا) ، ابو محمد كوفى در 315 ق به تأليف كتاب اقدام كرد، در بخش نخست تاريخ خود از «ابو محمد احمد بن اعثم بن نذير... الأزدى الكوفى» (ص 81) نام مىبرد كه او كسى جز ابن اعثم صاحب كتاب مشهور الفتوح نيست. البته وى در گذشته چندان مشهور نبوده، و محدثان و مورخان چندان اعتنايى به او نداشتهاند، اما امروزه شهرت يافته است. ابن اعثم كه اسم، نسب، كنيه و نسبت او در كتاب سهمى-كه اتفاقا تاكنون هيچ كس در شرح حال وى بدان توجه نكرده-به طور كامل آمده است، مىتواند با ابو محمد كوفى تطابق داشته باشد. زمان حيات ابن اعثم نيز با 315 ق كه از حيات ابو محمد كوفى در دست است (سهمى، 259) ، كاملا تطابق دارد و تاريخ 314 ق كه براى وفات ابن اعثم در مآخذ متأخر آمده (مثلا نك: آقا بزرگ، 16/119) ، بى گمان خطاست. زيرا وى تاريخ خود را تا پايان روزگار مقتدر عباسى يعنى 320 ق/932 م رسانده بوده است (ياقوت، 2/230) . از اين رو نه تنها تا اين تاريخ زنده بوده، بلكه چندان بعيد نيست كه ساليانى پس از آن نيز حيات داشته است (براى تفصيل، نك: ه د، ابن اعثم كوفى) . همچنين بر پايه نقل مؤلف، از على بن ابراهيم بن هاشم قمى روايتى در كتاب آمده، و احتمال داده شده كه مؤلف اخبار الدوله از رجال سده 4 ق باشد (نك: سطور پيشين) . بررسى سياق نوشتههاى تاريخى ابن اعثم با آنچه در اخبار الدوله آمده، اين گمان را كه مؤلف، همان ابن اعثم كوفى است، تقويت مىكند. آشكارترين نشانههاى، مقايسه شيوه روايت از مآخذ در كتاب الفتوح ابن اعثم و نسخه اخبار الدوله است. يكى از دشواريها در كتاب ابن اعثم اين است كه در چند جا مجموعهاى از مآخذ خود را با هم ذكر كرده، و در ذيل مطلب، بارها به ذكر كلمه «قال» اكتفا كرده است كه غالبا معلوم نيست ضمير به چه كسى باز مىگردد (مثلا نك: 1/13، 16، 21، 43 جم) ؛عينا چنين وضعى در اخبار الدوله نيز ديده مىشود و در موارد متعددى مؤلف كتاب فقط به ذكر «قال» ، بى آنكه مرجع ضمير مشخص باشد، بسنده كرده است (مثلا نك: ص 28، 34، 66، 83، 140، 144) . همچنين در بخشهاى نخستين اخبار الدوله شباهتهاى بسيار نزديكى در برخى اخبار با الفتوح ديده مىشود، چنانكه گاه متن خبر يكى است و فقط در برخى كلمات، اندك تفاوتى وجود دارد (مثلا نك: اخبار الدولة، 100-106؛نيز نك: ابن اعثم، 6/131 به بعد، دورى، حاشيه، 100 به بعد) . از اين رو احتمال آنكه اخبار الدوله همان «كتاب اخبار ولد العباس» ابو محمد كوفى، و وى همان ابن اعثم كوفى مشهور باشد، دور نمىنمايد.
كتاب اخبار الدوله خاصه در بخشهاى آغازين با مآخذ سدههاى نخستين هجرى اشتراكاتى در اخبار دارد. برخى را مؤلف صريحا نام برده، و برخى ديگر را هم ويراستاران كتاب و هم كسانى كه با موضوعات مطروح در آن سر و كار داشتهاند، ياد آورى كردهاند. اما آنچه با اخبار الدوله پيوند نزديك دارد، نخست كتابى با عنوان تاريخ الخلفاء و ديگرى العيون و الحدائق است كه مؤلف اين دو كتاب نيز معلوم نيست. تنها نسخه بر جاى مانده از كتاب نخست، آغاز و انجام ندارد و نام تاريخ الخلفاء را ناشر بر آن نهاده است (گريازنويچ، 16) . ظاهرا اين كتاب، اخبار دوران خلفا را از آغاز تا روزگار مؤلف شامل مىشده است؛اما در نسخه حاضر، پس از پايان خلافت امويان، مؤلف با آوردن خطبهاى در آغاز مطلب، به ذكر تاريخ بنى عباس پرداخته، و در اين قسمت تا آنجا كه به دعوت عباسى مربوط است، تقريبا گاه با كاستى و فزونى اندكى، بخش دوم كتاب اخبار الدوله موجود را رونويسى كرده، چندانكه دورى در تصحيح بسيارى نكات غامض در نسخه اخبار الدوله، يكسره بر آن تكيه كرده است. مؤلف تاريخ الخلفاء در يك جا، هنگام نقل روايتى از شريف ابو يعلى اقساسى، تاريخ سماع خود را از او 480 ق ذكر كرده است (ص 126) . با احتساب تحريف تاريخ 408 ق به 480 ق-كه به نظر كراچكوفسكى با وفات ابو يعلى اقساسى سازگارى ندارد-بليايف نيز چنين حدس زده كه تأليف كتاب در 408 تا 422 ق صورت گرفته است (گريازنويچ، همانجا) . العيون و الحدائق نيز در اين موضوع، با اخبار الدوله شباهتهايى در كليات دارد، ولى اين شباهتها مانند تاريخ الخلفاء نيست كه مؤلف يكسره از اخبار الدوله اقتباس كرده باشد.
كتاب اخبار الدوله همچنين از جهت نام كسان و جايها و برخى عبارات فارسى قابل توجه و بررسى است (مثلا ص 374: «تو ابو سلمة ديدى» ؟ ) .
مآخذ
آقا بزرگ، الذريعة؛ابن اثير، الكامل؛ابن اسفنديار، محمد، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، 1320 ش؛ابن اعثم كوفى، احمد، الفتوح، حيدر آباد دكن، 1392 ق1/1972 م؛ابن بابويه، على، امالى، بيروت، 1400 ق/1980 م؛اخبار الدولة العباسية، به كوشش عبد العزيز دورى و عبد الجبار مطلبى، بغداد، 1971 م؛تاريخ الخلفاء (نك: ما، گريازنويچ) ، دانيل، التون ل. ، تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسيان، ترجمه مسعود رجب نيا، تهران، 1367 ش؛دورى، عبد العزيز، «ضوء جديد على الدعوة العباسية» ، مجلة كلية الآداب و العلوم، بغداد، 1957 م، شم 2؛ همو، مقدمه و حاشيه بر اخبار الدولة العباسية (هم) ؛سرنجاوى، عبد الرحمان، «كشف جديد فى تاريخ الدعوة العباسية» ، الأزهر، قاهره، 1372 ق/1952 م، شم 24 (1) ؛ سمعانى، عبد الكريم، الانساب، حيدر آباد دكن، 1399 ق/1979 م؛سهمى، حمزة، تاريخ جرجان، حيدر آباد دكن، 1387 ق/1967 م، مسعودى، على، مروج الذهب، به كوشش شارل پلا، بيروت، 1974 م؛ياقوت، ادبا، نيز:
. 1967 ,wocsoM ,vofilahK ayirots I . dedna . dortni ,. A . P ,hcivenzayrG
دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 7





