سایت تخصصی تاریخ اسلام

کتابخانه آنلاین تاریخ اسلام

عکسهای تصادفی

You are here
نمایش مطالب براساس برچسب: صدر اسلام
دوشنبه ، 15 اسفند 1390 ، 12:23

کتابشناسی کتاب تاریخ نامه طبری

تاريخنامه طبرى‏

شهرت ابو على به دليل ترجمه تاريخ طبرى يا تاريخ الامم و الملوك به فارسى است كه آن را به فرمان منصور بن نوح در 352 (مجمل التواريخ و القصص، ص 180)، حدود پنجاه سال پس از تأليف كتاب طبرى، ترجمه كرد. اين اثر يكى از قديمترين آثار به نثر فارسى درى است كه از لحاظ ادبى و تاريخى ارزشى ويژه دارد. افسوس كه اين ترجمه در طول زمان از تصرف كاتبان و حاشيه نويسان در امان نبوده، و اكنون به صورتى در آمده كه گويى اين اثر را چند تن نوشته‏اند. و به همين دليل، به نوشته قزوينى (نظامى، تعليقات، ص 23-24) و به پيروى از او، روشن (بلعمى، 1366، ج 1، مقدمه، ص بيست و يك) ، اين ترجمه به قلم شخص بلعمى نبوده بلكه دبيران و منشيان دربار به اين ترجمه اقدام كرده‏اند؛اما براى اين ادعا دليل كافى در دست نيست. استورى (ج 2، ص 427) ، در معرفى تاريخ بلعمى، دو تحرير از آن ذكر كرده است كه نخستين تحرير از بلعمى با پيشگفتارى به زبان عربى و تحرير ديگر از نويسنده‏اى ناشناس با ديباچه‏اى به زبان فارسى است.

اين اثر، هر چند كه شامل مطالب تاريخ طبرى است، ترجمه صرف نيست. در اين ترجمه، بلعمى از ذكر روايتهاى گوناگون در يك مورد، دورى جسته و به نقل روايتى پرداخته كه به نظرش درست‏تر از ساير گزارشها بوده است؛همچنين حديثهاى تكرارى و اسنادها در ترجمه حذف شده است. افزون بر اين، بلعمى گاه از طبرى انتقاد مى‏كند، مثلا درباره حديث بنى اسرائيل و موسى (1353 ش، ج 1، ص 451-452) ، ذو القرنين (ج 2، ص 701) و اخبار حضرت عيسى عليه السّلام (ج 2، ص 772).

اثر بلعمى داراى اضافاتى مانند، فصلى درباره پيدايش جهان (همان، ج 1، ص 2-18) ، داستان كيومرث و عقايد ايرانيان در باب آغاز آفرينش آدم عليه السّلام (ج 1، ص 112-113) است و داستان بهرام چوبين را از روى مأخذ فارسى آن نقل كرده است (ج 2، ص 1077، پانويس 1). تاريخ طبرى رويدادهاى تاريخى را تا 302 ضبط كرده، اما بلعمى اين رويدادها را تا 355 نقل مى‏كند كه خود پيوستى بر تاريخ طبرى است.

از ترجمه بلعمى نسخه‏هاى خطى گوناگونى در كتابخانه‏هاى جهان وجود دارد (استورى، ج 2، ص 427-434). اين اثر در پنج جلد در تهران تصحيح و چاپ شده است. بخش نخست كتاب كه از بدو آفرينش آغاز و به شرح حال پيامبران و شاهان ايران انجام مى‏يابد، در دو مجلد و به تصحيح ملك الشعرا بهار و به كوشش محمد پروين گنابادى در 1341 ش به نام تاريخ بلعمى به چاپ رسيده است. بخش دوم، كه درباره تاريخ اسلام است از انساب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آغاز شده و پس از ذكر تاريخ خلفاى راشدين، اموى و عباسى به خلافت المسترشد بالله پايان مى‏پذيرد. اين بخش از كتاب، تحت عنوان تاريخنامه طبرى، به تصحيح محمد روشن در سه مجلد در 1366 ش منتشر شده است.

زوتنبرگ‏grebnetoZو دوبوxuebuDنيز كتاب بلعمى را با مقايسه نسخه‏هاى خطى موجود در پاريس، گوتا و لندن، بين سالهاى 1285- 1291/1867-1874 به زبان فرانسه ترجمه و در چهار جلد در پاريس چاپ كرده‏اند (براون، ج 1، ص 539).

ملك الشعرا بهار درباره سبك و شيوه تاريخ بلعمى بررسيهاى موشكافانه‏اى انجام داده است (ج 1، ص 264، 319-350، 368، 370).

قزوينى (ص 319) ترجمه تفسير طبرى را نيز به وى منسوب دانسته است كه ظاهرا اين انتساب درست نيست، زيرا اين تفسير حاصل كار چند تن از علماى ماوراء النهر است. نظامى عروضى نيز (ص 22، تعليقات قزوينى، ص 23) از توقيعات بلعمى نام برده كه معلوم نيست آن را ابو الفضل نوشته است با ابو على بلعمى.

منابع‏

ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت 1405/1985؛ابن اسفنديار؛ تاريخ طبرستان، چاپ عباس اقبال، تهران‏[تاريخ مقدمه 1320 ش‏]؛ ابن ماكولا، الاكمال، چاپ عبد الرحمان بن يحيى معلمى يمانى، بيروت [بى‏تا. ]؛چارلز آمبروز استورى، ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، ترجمه يو. ا. برگل‏[به روسى‏]، مترجمان يحيى آرين‏پور، سيروس ايزدى، و كريم كشاورز، چاپ احمد منزوى، تهران 1362 ش-، ابراهيم بن محمد اصطخرى، كتاب مسالك الممالك، چاپ دخويه، ليدن 1967، ادوارد گرانويل براون، تاريخ ادبى ايران، ج 1: از قديمترين روزگاران تا زمان فردوسى، ترجمه و تحشيه و تعليق على پاشا صالح، تهران 1356 ش؛محمد بن محمد بلعمى، تاريخ بلعمى: تكمله و ترجمه تاريخ طبرى، به تصحيح محمد تقى بهار، چاپ محمد پروين گنابادى، تهران 1353 ش؛همان: تاريخنامه طبرى، چاپ محمد روشن، تهران 1366 ش؛محمد تقى بهار، سبك شناسى، چاپ عليقلى محمودى بختيارى، تهران 1342 ش؛عبد الملك بن محمد ثعالبى، يتيمة الدهر، چاپ مفيد محمد قميحه، بيروت 1403/1983؛محمد بن عباس خوارزمى، رسائل ابى بكر الخوارزمى، قسطنطنيه 1297؛غياث الدين بن همام الدين خواندمير، دستور الوزراء، چاپ سعيد نفيسى، تهران 1317 ش؛محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 15، چاپ شعيب ارنؤوط و ابراهيم زيبق، بيروت 1403/1983؛عبد الوهاب بن على سبكى، طبقات الشافعية الكبرى، چاپ محمود محمد طناحى و عبد الفتاح محمد حلو، قاهره 1964-1976؛عبد الكريم بن محمد سمعانى، الانساب، چاپ عبد الله عمر بارودى، بيروت 1408/1988؛محمد بن عبد الجبار عتبى، ترجمه تاريخ يمينى، از ناصح بن ظفر جرفادقانى، چاپ جعفر شعار، تهران 1357 ش؛كيكاووس بن اسكندر عنصر المعالى، قابوس نامه، چاپ غلامحسين يوسفى، تهران 1364 ش؛محمد قزوينى، «قديمترين كتاب در زبان فارسى حاليه» ، ايرانشهر، سال 1، ش 12 (ذيقعده 1341) ؛عبد الحى بن ضحاك گرديزى، تاريخ گرديزى، چاپ عبد الحى حبيبى، تهران 1363 ش؛مجمل التواريخ و القصص، چاپ محمد تقى بهار، تهران 1318 ش؛محمد بن احمد مقدسى، كتاب احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، چاپ دخويه، ليدن 1967؛ ناصر الدين منشى كرمانى، نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاريخ وزراء، چاپ جلال الدين محدث ارموى، تهران 1338 ش؛ناصر خسرو، ديوان، چاپ مجتبى مينوى و مهدى محقق، تهران 1368 ش؛محمد بن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابو نصر احمد بن محمد نصر قباوى، تلخيص محمد بن زفر بن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران 1363 ش؛ حسين بن على نظام الملك، سياست نامه، چاپ هيوبرت دارك، تهران 1347 ش؛احمد بن عمر نظامى، چهار مقاله، با تعليقات محمد قزوينى، چاپ محمد معين، تهران 1333 ش؛سعيد نفيسى، محيط زندگى و احوال و اشعار رودكى، تهران 1336 ش؛ياقوت حموى، معجم البلدان، چاپ فرديناند و وستنفلد، لايپزيگ 1866-1873، چاپ افست تهران 1965.

نقل از دانشنامه جهان اسلام ج 4

ابو على بلعمى‏

ابو على بلعمى و ترجمه تاريخ طبرى‏

پس از مقاله مجله تمدن بشرح مختصرى از استاد بهار در جلد دوم سبك شناسى درباره اين كتاب و مترجم آن برمى‏خوريم كه سزاست آن را بعين در ذيل عنوان بالا بياوريم و آنگاه ديگر مطالب مربوط به بلعمى بزرگ و كوچك و خاندان بلعميان را در پايان بدان بيفزاييم: «ابو على محمد بن محمد بلعمى مترجم اين كتاب (يعنى تاريخ طبرى كه اصل عربى آن موسوم است به تاريخ الرسل و الملوك لابى جعفر محمد بن جرير الطبرى متوفى در سنه 310 ه. ) دومين وزير از خاندان بلعميان از افاضل عصر خويش بود، پدر او ابو الفضل محمد بن عبد اللّه بلعمى وزارت نصر بن احمد كرد و پسرش محمد بن محمد وزارت عبد الملك بن نوح و وزارت ابو صالح منصور بن نوح سامانى داشت و بامر منصور بن نوح به ترجمه اين تاريخ اقدام نمود و خود او در مقدمه كتاب گويد: «بدانكه اين تاريخ نامه بزرگست گرد آورده ابى جعفر محمد بن جرير يزيد الطبرى رحمه اللّه كه ملك خراسان ابو صالح بن نوح فرمان داد دستور خويش را ابو على محمد بن محمد البلعمى را كه اين تاريخ نامه را كه از آن پسر جرير است پارسى گردان هر چه نيكوتر، چنانكه اندر وى نقصانى نباشد. پس گويد چون اندر وى نگاه كردم و بديدم اندر وى علمهاى بسيار و حجتها و آيتهاى قرآن و شعرهاى نيكو و اندر وى فايدةها ديدم بسيار، پس رنج بردم و جهد و ستم بر خويشتن نهادم و اين را پارسى گردانيدم بنيروى ايزد عز و جل» و در تاريخ اقدام باين ترجمه اختلافاتى است و سندى در مجمل التواريخ است كه اين اختلاف را برطرف مى‏سازد. صاحب مجمل التواريخ در ص 180 گويد: مجمل التواريخ و القصص نسخه تصحيح نگارنده طبع طهران «كتاب تواريخ محمد بن جرير الطبرى رحمة اللّه عليه كه از تازى بپارسى كرده است ابو على محمد بن محمد الوزير البلعمى بفرمان امير منصور ابن نوح السامانى كه بر زبان ابى الحسن الفايق الخاصه پيغام داد در سنه اثنى و خمسين و ثلاث مائه». ازين سند پيداست كه در سنه 352 بترجمه اين كتاب ابتدا شده است و پس از مقدمه شاهنامه اين قديمترين سند نثر فارسى است كه بدست ما رسيده است و از امتيازات ترجمه مذكور يكى آنست كه بسيار مفصلست و مى‏توان از آن درياى ژرف گوهرهاى شگرف و نفايس و فوايد بيشمار بدامن كرد. اين كتاب چنانكه در مقدمه آن اشاره شده است بفارسى هر چه نيكوتر ترجمه شده و تمام تاريخ محمد جرير را شامل بوده است مگر آنكه نام روات و اسناد پياپى از آن افكنده شده است و از ذكر روايت مختلف در يك مورد كه در اصل عربى ذكر شده مترجم احتراز كرده و از اختلاف روايتها بر يك روايت كه در نزد مؤلف يا مترجم مرجح بنظر رسيده اكتفا جسته است و نيز هر جا كه روايتى ناقص يافته است آن را از ماخذى ديگر در متن كتاب نقل كرده و اشاره نموده است كه پسر جرير اين روايت را نياورده بود و ما آن را آورديم، مانند: مقدمه مفصلى از بدو تاريخ، يا داستان بهرام چوبين در سلطنت هرمز و نظاير آنها. و اينكه نسخه‏هاى فعلى كوچك و ناقص بنظر مى‏رسد از آن است كه بتدريج كاتبان هر نسخه چيزى از آن انداخته‏اند و براى اينكه نسخه‏اى كامل بدست آيد بايد نسخه‏هاى متعدد قديم را گرد آورده و همه را با هم مقابله نمود، چنانكه تا اندازه‏اى اين كار را مصنف اين كتاب با آنكه وقت كافى نداشت و نسخه‏هاى كافى در دسترس نبود انجام داده است. تاريخ بلعمى از مقدمه شاهنامه زيادتر لغت تازى دارد و ما از لغات معروف تازى آن را در كتاب پيشين ياد كرده‏ايم» (سبك شناسى ج 2 ص 8 تا 10) و رجوع به فهرست اعلام هر سه جلد سبك شناسى ذيل بلعمى شود. و مرحوم قزوينى در ذيل عنوان قديمترين كتاب زبان فارسى حاليه، در سال 1341 قمرى نوشته‏اند: آنچه معروف است اين است كه قديمترين كتابى بزبان فارسى كه بعد از اسلام تاكنون باقى مانده است عبارت است از سه كتاب كه هر سه در ازمنه متقاربه تاليف شده‏اند. اول ترجمه تاريخ كبير ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (متوفى در سنه 310) است بفارسى بتوسط ابو على محمد بن محمد بن عبد اللّه البلعمى متوفى در سنه 386 وزير منصور بن نوح بن احمد بن اسماعيل، ششمين پادشاه سامانى كه از سنه 350-366 سلطنت نمود، بلعمى بفرمان پادشاه مذكور تاريخ طبرى را در سنه 352 (يعنى پنجاه سال پس از تأليف اصل كتاب) بحذف اسانيد و احاديث مكرره بفارسى ترجمه نمود، چون تاريخ طبرى بوقايع سال 302 بپايان مى‏رسد وقايع سالهاى بعد را تا 355 بر آن افزوده است و از آنجا مى‏توان پى برد كه شايد اين ترجمه را در سال 352 آغاز كرده و در 355 تمام كرده باشد. (مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص 19) و چنانكه معلوم است ازين ترجمه نسخ متعدده اكنون موجود است و در لكنهو (هندوستان) بطبع نيز رسيده است و اين ترجمه فارسى (نه متن عربى آن) بالسنه مختلفه از قبيل: تركى شرقى و تركى عثمانى و فرانسه ترجمه شده و اولى و سومى چاپ نيز شده است. (بيست مقاله قزوينى ص 63).

تاريخ درگذشت بلعمى‏

درباره سال مرگ بلعمى اختلاف نظر است، مرحوم قزوينى چنانكه ديديم آن را سال 386 نوشته‏اند و ريو صاحب فهرست كتب خطى موزه بريتانيا70. L,1,lov ,muesum hsitirB eht ni stpircsunaM naisrep eht fo eugolataC ,ueiR. Cو اته نيز همين سال را تاريخ مرگ وى دانسته‏اند و در اعلام المنجد نيز 996 ميلادى است كه با 363 تطبيق مى‏شود اما گرديزى نوشته است بلعمى بسال 363 درگذشته است: «وزيرى ميان ابو على بلعمى و ابو جعفر عتبى اوفتاده بود چند گاه، پس بو على بمرد اندر جمادى الاخره سنه ثلث و ستين و ثلثمائه» زين الاخبار ص 25 بنقل آقاى دكتر مشكور از مقاله استاد سعيد نفيسى در مقدمه ترجمه طبرى ص بيست و دو و آقاى دكتر صفا بنقل از همين ماخذتاريخ ادبيات ايران ج 1 ص 324 و مؤلف الذريعه‏ج 2 ص 222 و ج 4 ص 86 نيز شايد باستناد گرديزى سال مذكور را تاريخ مرگ بلعمى نوشته‏اند و صاحب ريحانة الادب نيز آن را از الذريعه نقل كرده است.ريحانة الادب ج 1 اما آقاى سعيد نفيسى سال 386 را اشتباه دانسته و نوشته‏اند «شايد ريو تاريخ مرگ ابو على سيمجورى را بخطا تاريخ مرگ ابو على بلعمى پنداشته است» مقدمه ترجمه طبرى ص بيست و سه سپس مى‏نويسند: در سال 366 يا 382 ابو على دامغانى را عزل كرده‏اند و چون اوضاع دربار پريشان بوده و بغراخان بخارا را گرفته بود. بكاردانى ابو على بلعمى متوسّل گشته‏اند، و چون از وى كارى بر نيامده است او را عزل كرده بار ديگر عبد اللّه عزيز را از خوارزم خوانده و بجاى بلعمى نشانده‏اند و اين آخرين بارى است كه بلعمى وزير شده است و بنابر اين گفته گرديزى كه در جمادى الآخره 363 مرده است درست نمى‏آيد» همان صفحه مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور و شايد با اين وصف سال مرگ او ميان سالهايى از 365 (جلوس نوح بن منصور)تا 387 (جلوس منصور بن نوح) محصور باشد.

آيا بلعمى بشام سفر كرده است؟

در ترجمه طبرى آنجا كه از ايوب و شفا يافتن او پس از آن بيمارى دردناك سخن مى‏رود كه از آب چشمه‏اى خورد و بهبود يافت، بلعمى مى‏نويسد: «و من آن ديه و آن چشمه (قريه ايوب و عين ايوب در شام) ديدم و هيچكس آنجا نشود از خداوند بيماريها كه از آن آب خورد و خويشتن بشورد (ن. ل: بشويد) بدان آب كه نه همه بيمارى از وى بشود و من آنجا بسال هجرت سيصد و سى بودم و از آن آب من عجايبها ديده‏ام از بيماران كه از آن آب درست شده‏اند. (ص 33 همين كتاب).

نام و نسب‏

هر چند در فحاوى مطالب مذكور از نام و نسب بلعمى بتكرار سخن رفت، سزا است به ايجاز و بصورتى روشن‏تر درين خصوص گفتگو شود:

نام او محمد فرزند محمد بن عبيد اللّه يا عبد اللّه و كنيت او ابو على است، برخى نسب او را به قبيله تميم‏الذريعه و ريحانة الادب بنقل از ياقوت و سمعانى نسبت داده‏اند و كلمه بلعمى منسوب به بلعم شهرى از ديار روم‏معجم البلدان ج 2 ص 271 يا بلعمان جايى به قريه لاسجرد مروانساب سمعانى و لغت نامه دهخدا و تاريخ ادبيات دكتر صفا ج 1 ص 234 است. اين بلعمى را بلعمى صغير يا كوچك در برابر پدرش كه بلعمى كبير يا بزرگ بود نيز مى‏خوانند. و نيز به اميرك بلعمى هم مشهور بوده است.احسن التقاسيم طبع ليدن ص 338 بنقل مقدمه ترجمه طبرى آقاى دكتر مشكور ص نوزده.

وزارت بلعمى‏

درباره وزارت بلعمى منهاج سراج نوشته است كه: وى در زمان عبد الملك بن نوح (343-350) طبقات ناصرى طبع كابل ج 1 ص 251 بنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص بيست وزير بوده و عقيلى‏آثار الوزرا بتصحيح محدث ص 147 و آقاى نفيسى مى‏نويسند در ميان پادشاهان سامانى شاهى بنام منصور بن عبد الملك نبوده است. رجوع به مقدمه آقاى دكتر مشكور ص بيست شود. مى‏نويسد در تاريخ سنه خمس و ستين و ثلثمائه (365) بلعمى وزير منصور بن عبد الملك بن نوح سامانى شد. و حمد اللّه مستوفى‏تاريخ گزيده طبع عكسى اوقاف گيپ ص 385 نيز همين مطلب را آورده است.

و خواندمير در كتاب دستور الوزرابنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص بيست و يك آرد: ابو على بلعمى بعد از عزل دامغانى (ابو على دامغانى) روزى چند بر مسند وزارت بنشست و بنا بر آنكه اختلال احوال آن مملكت زياده از آن بود كه او تدارك تواند نمود امير نوح عبد اللّه عزيز را از خوارزم باز طلبيد و ثانيا بتكفل آن شغل مأمور گردانيد».

و آقاى سعيد نفيسى‏بنقل آقاى دكتر مشكور ص بيست و يك مينويسند: «درست‏ترين نكته‏اى كه درباره ابو على بلعمى هست آنست كه گرديزى در زين الاخبارطبع تهران 1315 ص 32در حوادث سال 349 در زمان عبد الملك بن نوح گويد: الپتكين حاجب، بحضرت ابو منصور (مقصود امير منصور محمد بن عبد الرزاق طوسى سپهسالار خراسان است) همى دانستى، و الپتكين گفت: اندر كار يوسف بن اسحق بد محضرى گفت تا وزارت از او باز ستدند و بابو على محمد بن البلعمى دادند، تا الپتكين از عبد الملك كار ديگرگون بد، اندر عشرت بخدمت كمتر آمدى‏در متن بخدمت پكر آمدى (كذا)، پس عبد الملك او را فرمود تا به بلخ شود، الپتكين گفت: عامل نباشم بهيچ حال پس از آنكه حاجب الحجّاب بودم. پس سپهسالارى خراسان او را دادند، و ابو منصور را صرف كردند، او سوى طوس رفت و الپتكين به نيشابور آمد، بيستم ذى الحجه سنه تسع و اربعين و ثلثمائه و وزير او ابو عبد اللّه محمد بن احمد الشبلى بود، و ميان الپتكين و ابو على بلعمى عهد بود كه هر دو نايب يكديگر باشند و بلعمى هيچ كار بيعلم و مشورت الپتكين نكردى در آن روزگار همواره در ميان چهار تن از بزرگان دربار و پيشوايان سپاه بر سر مقام، زد و خورد بوده است: يكى ابو منصور محمد بن عبد الرزاق طوسى سپهسالار خراسان كه مردى بسيار بزرگوار بوده و در ايران دوستى مانند نداشته و در پرورش دانش و ادب كارهاى بسيار كرده است، از آن جمله شاهنامه را نخستين بار بفرمان وى بزبان فارسى آوردند. ديگر الپتكين غلام ترك سامانيان كه او نيز سپهسالار خراسان شد، سوم ابو الحسن سيمجور قهستانى كه وى نيز بنوبت خويش سپهسالار خراسان گشت. چهارم ابو العباس حسام الدوله تاش كه او نيز از غلامان ترك بود و سپهسالار خراسان شد. ازين سخنان گرديزى چنين بر مى‏آيد كه در ميان اين رقيبان، ابو على بلعمى براى حفظ خويشتن خود را به الپتكين بسته و به پشتيبانى او كار مى‏كرده است. ابو منصور يوسف ابن اسحق كه الپتكين باوى بد بود و سرانجام او را از كار انداخت و ابو على بلعمى را بوزيرى نشانده است در سال 348 وزير شده گويا در همان سال هم ابو على بلعمى بويزى رسيده است و ظاهرا مدت وزيرى ابو على بلعمى در اين بار گاه بيش از يكى دو سال طول نكشيده است. گرديزى‏زين الاخبار 35 جاى ديگر گويد: «وزيرى ميان ابو على بلعمى و ابو جعفر عتبى اوفتاده بود چند گاه، پس بو على بمرد اندر جمادى الاخره سنه ثلث و ثلثمائه» از اينجا پيداست كه ابو على بلعمى در 348 نخستين بار وزير شده و در جمادى الاخر «سال 363 يعنى پانزده سال پس از آن در گذشته است از طرف ديگر پيداست كه ابو على تا زمان مرگ عبد الملك بن نوح وزير بوده است زيرا كه گرديزى‏زين الاخبار ص 32 درباره مرگ عبد الملك چنين گويد: «چون رشيد (يعنى عبدالملك ابن نوح) را آن حال بيفتاد (يعنى از اسب افتاد و مرد) بنا بكامل التواريخ ابن الاثير مرگ عبد الملك بن نوح در شوال سال 350 بوده است. ابو على بلعمى در حال نامه نوشت سوى الپتكين بدانچه رشيد را افتاد و گفت، را صواب باشد نشاندن؟ الپتكين جواب نوشت كه هم از فرزندان او يكى صواب‏تر بود نشاندن. چون اين جواب رفته بود باز نامه رسيد كه سامانيان و حشم بر آنند كه منصور را بايد نشاند الپتكين چون جواب نامه بخواند، جمازه سواران از رود گذشته بودند. از تاريخ گرديزى و يمينى بر مى‏آيد كه: ابو على بلعمى نخست، وزير عبد الملك بن نوح بوده و در سال 349 بوزيرى او رسيده است سپس در سال 350 كه منصور بن عبد الملك بن نوح امير شده، وى نيز وزير بوده و تا سال 352 كه ظاهرا بترجمه تاريخ طبرى آغاز كرده نيز وزير بوده و شايد تا 355 كه آن كتاب را بپايان رسانده است وزير بوده و سپس در زمان نوح بن منصور بن نوح كه در 365 باميرى نشسته است و نيز در سال 382 وزارت يافته است. ازين قرار در زمان عبد الملك بن نوح نخست بلعمى وزير بوده و سپس ابو جعفر عتبى و از آن پس در زمان نوح بن منصور كه نخست عبد اللّه عزيز و پس ازو ابو على دامغانى وزير بوده در سال 366 يا 382 ابو على دامغانى را عزل كرده‏اند و چون اوضاع دربار پريشان بوده و بغراخان بخارا را گرفته بود بكاردانى ابو على بلعمى متوسل گشته‏اند و چون از وى كارى بر نيامده است او را عزل كرده بار ديگر عبد اللّه عزيز را از خوارزم خوانده و بجاى بلعمى نشانده‏اند و اين آخرين بارى است كه بلعمى وزير شده است» و رجوع به تاريخ ادبيات آقاى دكتر صفا ج 1 ص 324 شود.

روابط ادبى بلعمى‏

ترديدى نيست كه وزير دانشمندى چون بلعمى با بزرگان ادب عصر خويش پيوند دوستى داشته و همچون پدر مشوق شاعران و اديبان بوده است از آنجمله بلعمى را با ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى طبرخزى (متوفى 383 يا 390) روابط دوستانه‏يى بوده و با هم مكاتبه داشته‏اند (مقدمه آقاى دكتر مشكور ص بيست و سه‏رجوع به رسائل ابو بكر خوارزمى طبع بمبئى 1301 صفحات: 27، 87، 88، 89 شود. سمعانى گويد: ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى شاعر معروف به نسبت طبرخزى اختصاص يافت زيرا پدرش طبرى (از مردم طبرستان) و مادرش خوارزمى بود و اختصار را كلمه طبرخزى در نسبت وى بكار بردند. (از انساب) وى بسال 383 ه. در گذشت. (از لغت نامه دهخدا) ).

آثار بلعمى‏

بجز ترجمه معروف تاريخ طبرى كه از شاهكارهاى نثر درى و مهمترين منبع تاريخى است اثر ديگرى از وى بجاى نمانده است عروضى سمرقندى در مقاله مربوط به دبيرى تاليفى بنام «توقيعات بلعمى» رجوع به چهار مقاله چاپ اوقاف گيپ ص 13 شود. ياد كرده است كه معلوم نيست از آن بو على است يا پدرش ابو الفضل. اين دو بيت را نيز صاحب فرهنگ جهانگيرى‏بنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور در ضمن شاهد دو كلمه «خسپى» و «شيشله» به بلعمى نامى نسبت داده كه يا از آن ابو الفضل و يا از بو على و يا از آن شاعرى از آن خاندان است.

(س‏درنده چون شيران دمنده چو ثعبان‏جدرفشان چو خسپى، درافشان چو آذرس)

(س‏چون بر افروزى رخ از باده كله سازى يله‏جدستهايم شيك گردد پايهايم شيشله‏س)

بيت دوم را جهانگيرى هم بنام استاد بلعمى آورده و آقاى دكتر معين آن را در حاشيه برهان نقل كرده‏اند.

و اگر اين ابيات از آن بلعمى كوچك باشد كه نويسنده نثرى بدان روانى است ممكن است حدس زد كه وى اشعار ديگرى هم داشته كه همچون بسى از گنجينه‏هاى ادبى نياكان ما از ميان رفته است. درباره ترجمه تاريخ آقاى دكتر صفا نوشته‏اند: اين كتاب مشهور است بترجمه تاريخ طبرى ليكن چون بسى مطالب از كتب ديگرى غير از تاريخ الامم و الملوك طبرى در آن نقل شده و كتاب از صورت ترجمه بهيأت تأليف درآمده است آن را باسم تاريخ بلعمى مى‏ناميم البته اين كتاب را بلعمى وزير امير منصور بن نوح سامانى بفرمان آن پادشاه از سال 352 بعنوان ترجمه از كتاب تاريخ طبرى آغاز كرد ليكن بعد از منابع مختلف ديگرى راجع بتاريخ ايران استفاده برده و مطالبى را هم از كتاب تاريخ طبرى حذف نموده است» سپس در باره چگونگى فرمان ابو صالح منصور بن نوح بنقل از آغاز كتاب مجمل التواريخ و القصص و نسخ متعدد و چاپ هندوستان گفتگو كرده‏اند(رجوع به تاريخ ادبيات آقاى دكتر صفا ج 1 ص 324 شود. درباره خود بلعمى مى‏نويسند وى كسى است كه در فصاحت بدو مثل زنند.همان تأليف ص 232

نقل از كتاب «تاريخ بلعمى گنابادى» تهران 1353

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

مربوط به تاریخ عمومی

 

حجه الاسلام شیخ احمد صادقی اردستانی

تولد : ۱۳۲۳
محل تولد: کچومثقال اردستان
شهرت علمی و فرهنگی: عالم دینی ، مدرس و نویسنده
پپس از پایان تحصیلات مقدماتی ، در ۱۳۴۱ ق ، به قم مهاجرت نمود و به تحصیل علوم اسلامی پرداخت و در ضمن تحصیل به انجمن‌‌‌‌‌‌‌‌ها و محافل ادبی و قلمی نیز می‌‌‌‌‌‌‌‌رفت. از آثار وی: “سلمان فارسی” ، اولین اثر تاریخی اخلاقی او که در بیست و چهار سالگی تألیف کرد؛ “زندگی قهرمانانۀ مالک اشتر”؛ “حسین پرچم‌دار آزادی” ، ترجمۀ “الحسین اسوهٔ” آیت‌الله سید محمد شیرازی؛ “به‌دنبال نور ظلمت”؛ “اخلاق خانواده” ، ترجمه و نگارش؛ “اسلام و مسائل جنسی”؛ “نقش ثروت در پیشرفت اسلام” ، ترجمه‌ای از “انفقوا لکی تتقدموا” آیت‌الله سید محمد شیرازی؛ “طرح ساده‌ای از زیر بنای امور اقتصادی و اجتماعی اسلام” ، ترجمه‌ای از یکی از کتاب‌های آقا شیخ محمدابراهیم جناتی.

 

 b_150_100_16777215_0___images_stories_ketab_saadeghi-ardestaani_ahmad.jpg

ادبیات عربی نزد آقایان : احمد جنتی ، محمد رضا آدینه وند ، شیخ رحمت الله فشارکی ، حاج شیخ حسن تهرانی .
فقه و اصول (لمعتین ـ معالم الاصول) نزد آقایان احمد جنتی ، میرزا علی احمدی میانجی ، شیخ محسن خرم پناهی ، ابوالقاسم خزعلی ، حاج موسی شبیری زنجانی ، محمد تقی ستوده ، صلواتی ، حاج شیخ جلال طاهر شمشی گلپایگانی .
منطق و فلسفه : آقایان : محمد علی گرامی ، حاج شیخ یحیی انصاری ، ا حمد بهشتی (منظومه سبزواری و فلسفتنا) .
اخلاق : آقایان : علی مشکینی ، شیخ عباس تهرانی ، حاج حسین فاطمی قمی ، حسن زاده آملی .
کفایتین : آقایان : محمد فاضل لنکرانی، محمد باقر سلطانی طباطبایی، شیخ احمد پایانی .
از سال ۱۳۵۰، خارج فقه و اصول : حضرات آیات : شیخ جعفر سبحانی ، حسین نوری همدانی ، سید محمد کوکبی ، منتظری ، حاج موسی شبیری زنجانی ، حاج مرتضی حایری یزدی ، حاج کاظم تبریزی ، خاتم یزدی[1] .

اثر حاضر، شرح حال سلمان فارسی، نخستین ایرانی سعادت‌مندی است که برای شناسایی خدای یکتا و فرار از دست ستم و بیدادگری، بار سفر بست و پس از کاوش‌های فراوان، سرانجام اسلام را پذیرفت و در زمره صحابه بزرگ حضرت محمد(ص) درآمد.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، پاکی و صداقت و فداکاری‌های خالصانه سلمان فارسی سبب شد تا از نزدیک‌ترین یاران پیامبر(ص) شود، به‌طوری که ایشان درباره او فرمود: «سلمان منا اهل‌البیت». اثر حاضر، شرح حال این مرد بزرگ را بر اساس منابع معتبر، به تفصیل بررسی کرده است.

در این کتاب از یک قهرمان برگزیده مسلمان سخن به میان آمده است، از سلمان فارسی، از سلمان محمدی(ص)، یار ممتاز و عالی‌رتبه پیامبر(ص). نویسنده این اثر، در آثار مختلف اسلامی به کاوش پرداخته و این کتاب محصول مطالعات تاریخی اوست که اینک به صورت کارنامه خواندنی و درخشان از یک شخصیت بزرگ مسلمان می‌شود.

خواندن این سرگذشت تاریخی برای ملت ایران، بیشتر از دیگران درخور مطالعه و دقت است، چون در روزگاری که فضای وطن ما را اوهام و خرافات مجوسیت و آتش‌پرستی فراگرفته و تاریک ساخته بود، اول کسی که سد رویاپرستی و خیال‌پروری و تبعیض‌نژادی را در هم شکست و شجاعانه و آزادانه برای یافتن یک مذهب واقعی و آرامش‌آفرین قدم استواری برداشت، سلمان فارسی ایرانی بود. از این نظر لازم است درباره این شخصیت فوق‌العاده که بیش از دو قرن زندگی کرد و اکنون حدود 18 قرن از آغاز زندگی او می‌گذرد، عمیق‌تر مطالعه کنیم.

در کتاب‌های تاریخی درباره این که سلمان از کدام یک از شهر‌های ایران بوده است، غوغایی می‌یابیم که مورخان در میدان تاریخ به پا کرده‌اند! گروهی او را اصفهانی دانسته، برخی وی را شیرازی خوانده و احیانا عده‌ای هم نوشته‌اند: قهرمان کتاب ما، از سرزمین‌های اهواز، شوشتر، رامهرمز و بهبهان برخاسته است و کسانی هم خواسته‌اند اصلا وجود چنین شخصی را در تاریخ اسلام انکار کنند!

محمدبن عبدالبر، مورخ بزرگ اسلامی می‌نویسد: «سلمان اصالتا از رامهرمز فارس، از قریه‌ای که آن‌را جی می‌نامیدند می‌باشد و بعضی هم او را اصفهانی معرفی کرده‌اند». نویسنده کتاب «قاموس‌الرجال» در مورد اصالت سلمان اظهار نظری نکرده، بلکه با تردید این‌گونه نوشته است: «سلمان یا از شیراز یا اهل رامهرمز یا شوشتر و یا قریه جی در اصفهان می‌باشد». بعضی هم گفته‌اند: وی اهل بهبهان بوده است.

براساس نظر نویسنده کتاب حاضر، آنچه قفل این مشکل را می‌گشاید و شعله این جدال را خاموش می‌کند ،این است که بگوییم: پ«در و مادر سلمان از اصفهان بوده‌اند و سپس به کازرون رفته و در آ نجا زندگی خویش را آغاز کرده است، زیرا در متون تاریخی سخن از اصفهانی بودن سلمان زیاد آمده و آنگاه هم که سلمان به حریم اسلام قدم می‌گذارد، وقتی رسول خدا(ص) به او دستور می‌دهد تا سرگذشت خود را بیان کند، وی ضمن توضیحات زیادی می‌گوید: من مردی پارسی، اهل اصفهان از قریه‌ای که آن را جی می‌نامند می‌باشم». از طرف دیگر در تاریخ می‌خوانیم که رسول خدا(ص) نامه دامنه‌داری برای برادر و بستگان سلمان به کازرون می‌نویسد و اعلام می‌دارد که: مردم، خاندان سلمان را مورد تکریم و احترام قرار دهند.

روی این حساب، سلمان هم اصفهانی بوده، چون در آنجا متولد شده و می‌زیسته، و بعد هم چون برادر و بستگان او به کازرون رفته‌اند و اعضای خانواده وی در کازرون می‌زیسته‌اند، می‌توان سلمان را هم اهل کازرون دانست. بنابراین سلمان اصالتا اهل اصفهان بوده، بعد به کازرون هجرت کرده، برادر و خانواده وی هم به آنجا مهاجرت نموده‌اند و شاید هم او برای مدتی به شیراز و اهواز و شوشتر و بهبهان و رامهرمز که در تاریخ آمده مهاجرت داشته، و شاید هم آن روز به همه مناطق، شیراز اطلاق می‌شده است

آنچه مسلم است، سلمان، مسلمانی رشید و ممتاز و سرسلسله تمام یاران پیامبر اسلام(ص) بوده است و به قول خودش «سلمان فرزند اسلام است»

مصطفی زمانی، در مقدمه‌ای که بر کتاب حاضر نوشته‌اند، درباره اولین مسلمان ایرانی می‌نویسند: «اگرچه علی‌بن ابی‌طالب(ع) تا آنجا مورد توجه ایرانیان قرار گرفت که چند مرتبه آن حضرت را برای تدریس در دانشگاه جندی‌شاپور دعوت کردند، و اگرچه ایرانیان آنقدر علاقه به خاندان رسالت پیدا کردند که علی(ع) و همچنین از امام حسین(ع) چندین مرتبه دعوت کردند که حکومت ایرانیان را بپذیرند و برای ریاست بر ایرانیان به ایران سفر کنند، و اگرچه مقام ایرانیان مسلمان به آنجا رسید که در وزارت دارایی مسلمانان دارای مقامات عالی گردیدند، زیرا ایرانیان در کار اسلحه‌سازی، خدمات شایانی به مسلمانان کردند، اما تمام این توجهات ایرانیان به اسلام و مسلمانان و خاندان رسالت(ع) و نفوذ در میان مسلمانان، پس از مسلمان شدن ایرانیان بود.

آری، اولین ایرانی که برای شناسایی خدای یکتا و فرار از ظلم و ستم و بیدادگری بار سفر بست و به سیاحت و مسافرت پرداخت، سلمان فارسی بود.

با توجه به هدف سلمان فارسی درک می‌کنیم که، اگر آن همه رنج و ناراحتی را مشاهده کرد، در راه هدف عالی و الهی او ارزش داشته است و برای همین ارزش فکر و هدف اوست که رسول اکرم(ص) و خاندانش سلمان را به بزرگی یاد می‌نمودند و از او احترام می‌کردند

کتاب حاضر در 16 فصل سامان یاقته که عناوین شانزده‌گانه آن از این قرارند: ...از کلیسا تا آغوش اسلام، شخصیت ماندگار، فضایل و مناقب درخشان، حکمت و فقاهت، در ماجرای بیعت، در محضر علی(ع) و فاطمه(س)، قرآن و سلمان، سخنان حکیمانه و روش‌های سازنده، روایات سلمان، کتاب سلمان با خبر جاثلیق، در جبهه‌های جنگ، داستان‌ها و سرگذشت‌ها، کرامات اعجاز‌گونه، استاندار مدائن، زن و فرزندان، آخرین سفر.[2]



[1]
- برگرفته از سایت مهند

 

 

[2] - برگرفته از بوستان کتاب

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

 

کتاب «سفیران پیامبر اعظم (ص)» نوشته جناب آقای محسن پاک آیین در سال 1385 توسط انتشارات بین المللی الهدی، به چاپ رسیده است. نویسنده در این کتاب نگرشی جدید به بخشی از سیره پیامبر اکرم (ص) داشته است و دیپلماسی پیامبر اکرم(ص) را به گونه ای بررسی کرده است که در روابط دیپلماتیک امروز هم کاربرد داشته باشد به نظر می رسد سابقه دیرینه ی نویسنده ی این کتاب در سطوح عالی دیپلماتیک جهانی، تاثیر بسزایی در بررسی این بخش از سیره نبوی داشته است. این کتاب ارزشمند با اجازه مولف در سایت تخصصی تاریخ اسلام منتشر شده است. از این جهت بر خود لازم می دانم از طرف تمامی کاربران و اعضای سایت تخصصی تاریخ اسلام، از جناب آقای محسن پاک آیین تشکر کنم که اجازه انتشار این کتاب ارزشمند را برای استفاده عموم  به ما داده اند. برای آشنایی بیشتر با این کتاب و مولف آن از مقدمه کتاب استفاده کرده ایم.

آشنایی بیشتر با مولف کتاب:

جناب آقای محسن پاک آیین، متولد 1333 در تهران، و فارغ التحصیل علوم سیاسی از دانشگاه تهران است. ایشان سالهای متمادی به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران در کشورهای تایلند،زامبیا و ازبکستان حضور داشته اند. از دیگر آثار این نویسنده می توان به کتابهای  شناخت نو محافظه كاران آمريكا، سياست و حكومت در آفريقا ، پنجاه سال مناسبات ديپلماتيك ايران و تايلند' ترجمه کتاب «جهاني كه در آن بسرمي بريم»' از ماهاتيرمحمد ' چهل ماه درسرزمين طلايي ' خاطرات ماموريت تايلند و چهار سال در سرزمین تیمور،خاطرات ماموریت در ازبکستان؛ نام برد برای آشنایی بیشتر با مولف می توانید به وبلاگ شخصی جناب آقای پاک آیین مراجعه کنید.

مقدمه
سال هفتم هجرت یکی از درخشان¬ترین دوران رسالت پیامبر اسلام به شمار می-آید. در این دوران پیامبر اعظم  پس از فراغت از جنگ های ناخواسته داخلی که منافقان و یهودیان و مشرکان قریش بر او تحمیل کرده بودند، فرصت را مغتنم شمرده، به منظور معرفی دین مبین اسلام به ملل و اقوام و قبایل متعدد در خارج از جزیره العرب، رسالت جهانی خویش را آغاز کرد. برای انجام این وظیفه سنگین، نامه هایی به رهبران دینی و سیاسی، زمامداران، پادشاهان، بزرگان اقوام و قبایل و حکومت های همسایه نگاشته و با اعزام سفراء و نمایندگان خویش، آنان را به دین اسلام دعوت کرد.
محتوای غالب این نامه ها و یا میثاق نامه ها که هم اکنون حدود یکصد و هشتاد و پنج عنوان در اختیار داریم، عمدتاً معرفی دین اسلام، بیان چارچوب های آن و در پایان تبلیغ و دعوت به اسلام است.
پیامبر اعظم پیش از گزینش و اعزام هیئت های نمایندگی، اصحاب و یارانش را صبح زود به نزد خویش فراخواند و پس از اقامه نماز صبح با آنان چنین فرمود:
«ای مردم!
خداوند مرا به عنوان پیامبر رحمت برای جهانیان برگزید، پس هرگز با من مخالفت نکنید، همان طوری که حواریون با حضرت عیسی مخالفت ورزیدند.
یاران پیامبر گفتند: یا رسول الله! مگر رفتار آنان با عیسی چگونه بود؟
پیامبر فرمود: او نیز مانند من از یاران خویش خواست تا پیام آسمانی اش را به گوش جهانیان برسانند، تعدادی از آنان که محل مأموریت شان نزدیک بود، آن را پذیرفتند ولی افرادی که راه آنان دور بود، از عزیمت به آن منطقه امتناع ورزیدند.
نمایندگان مورد نظر، زبان رسمی محل مأموریت خویش را به خوبی می¬دانستند و با آن صحبت می¬کردند.
آن گاه پیامبر اعظم، چندین نفر از افراد زبده و شایسته را برای ابلاغ پیام رسالت به عنوان سفیر و نماینده تام الاختیار خویش انتخاب کرد و به مناطق مختلف اعزام شدند.
با مطالعه و کنکاش دقیق در محتوای پیام ها و نامه ها، پیام رسانان و نمایندگان اعزامی، مخاطبان پیام، کشورها و مناطق تعیین شده برای ابلاغ پیام، به این حقیقت پی می بریم که پیامبر اعظم، کلیه ظرافت ها و
ریزه کاری های مربوط به شناخت مخاطب، موقعیت شناسی، آداب و رسوم مقبول تشریفاتی و دیپلماسی، جایگاه و منزلت افراد، مسایل حفاظتی و طبقه بندی نامه-ها، اصول نامه نگاری و پیام رسانی را مدّ نظر داشته و به این رسالت مهم جهانی اقدام نموده است. به نظر می رسد در خصوص هر یک از محورهای یاد شده، باید تحقیق و مطالعه بیش تر و دقیق تری در جای مناسب صورت پذیرد و در مناسبات و روابط خارجی کشور عزیزمان با سایر ممالک به عنوان الگو و مبنای سیاست خارجی مورد استفاده قرار گیرد.
به منظور رعایت اختصار و پرهیز از طولانی شدن مطلب، در این مقدمه کوتاه به ذکر چند نکته قابل توجه در نامه¬ها و پیام¬های آن حضرت بسنده می کنیم:
1 ـ سفراء و نمایندگان منتخب پیامبر اعظم، آشنایی و اطلاع کافی از حوزه مأموریت خویش داشته اند. به عنوان نمونه «دحیه بن خلیفه کلبی که مأمور ابلاغ پیام رسالت به «هرقل» قیصر روم بود، نسبت به منطقه شامات اطلاعات وسیعی داشت و چندین بار به این منطقه سفر کرده بود. همچنین «سلیط بن عمرو»، سفیری که برای سرزمین مسیحی حبشه در نظر گرفته شده بود، مدت ها در حبشه زندگی کرده و از آیین مسیحیت و تعالیم کلیسا آگاهی داشت.
2 ـ شایستگی، قابلیت¬های جسمی و معنوی، اقتدار و بی¬باکی نمایندگان پیامبر در ملاقات با سران و پادشاهان، نمونه و توصیف ناپذیرد بود.
«حاطب بن ابی بلتعه» نماینده پیامبر جهت ابلاغ پیام دعوت اسلام به مقوقس رهبر قبطیان مصر، آنچنان با متانت و گشاده-رویی سخن گفت که مقوقس در برابر پاسخ-های دندان شکن و منطق محکم سفیر پیامبر به زانو در آمد و زبان به تحسین وی گشود و گفت:
«احسنت انت حکیم، جاء من عند حکیم:» آفرین بر تو، مرد
فهمیده¬ای هستی و از طرف شخص فهمیده و با کمالی پیغام آورده¬ای».
3 ـ با دقت در متون نامه ها پی می بریم که موقعیت و جایگاه سلاطین و رهبران فکری و سیاسی کاملاً مراعات گردیده و متن نامه¬ها بسیار فشرده و خلاصه تدوین شده است و از متون طولانی و خسته کننده پرهیز گردیده است.
4 ـ غالب پادشاهان و زمامداران و بزرگان دینی و سیاسی آن زمان به جز خسرو پرویز پادشاه ایران که مرد مغرور و خودخواهی بود، تحت تأثیر نامه ها و بیانات و مذاکرات هیئت های نمایندگی قرار گرفتند و از نمایندگان پیامبر به نحو شایسته ای استقبال کردند و با محبت و صمیمیت با هدایای مخصوص آنان را بدرقه نمودند و همین رویه باعث شد تا آیین اسلام گسترش یابد و باب گفتگوی اسلام و مسیحیت باز شود و سرانجام دسته دسته از پیروان ادیان آن روز، رهسپار مدینه النبی شوند.
5 ـ در تدوین متن پیام¬ها و نامه¬ها، موقعیت سیاسی، عقیدتی، اجتماعی، ویژگی-های روحی و اخلاقی مخاطبان نیز کاملاً منظور شده است.
به عنوان مثال: «پیامبر نامه خود را با درود اسلامی که همان «سلام علیک» می-باشد، آغاز کرده و شخصاً به زمامدار حبشه درود فرستاده است ولی در نامه¬های دیگر درود شخصی به کسری و قیصر و مقوقس، زمامداران ایران و روم و مصر؛ نفرستاده، بلکه نامه را با یک درود کلی (سلام بر پیروان هدایت) آغاز کرده است.
در این نامه شخصاً به زمامدار حبشه سلام فرستاده و از این طریق در حق او برتری خاصی نسبت به سایر زمامداران معاصر وی قایل شده است. در پایان همین نامه برخلاف نامه¬های دیگر، دعوت خود را به لباس پند و اندرز درآورده و از این طریق از ابراز شخصیت و بزرگی خودداری شده است.
در حالی که لحن پیام آن حضرت نسبت به پادشاه خودکامه و مستکبری چون خسرو پرویز که گستاخانه نامه پیامبر را پاره می کند، به گونه دیگری است:
انّ دینی و سلطانی سیبلغ ما بلغ ملک کسری، و لینتهی الی منتهی الخّف و الحافر...
قلمرو حکومت دینی و اقتدار من به زودی، مرزهای حکومت کسری را در نوردیده و به آن نقطه ای می رسد که مرکب های تندرو به آنجا خواهد رسید.
6 ـ رعایت اصول مرسوم اداری و عرف بین المللی مورد قبول با مشاوره و بهره-گیری از افراد با تجربه و صاحب نظر در زمینه روابط خارجی.
«وقتی نامه های رسول خدا به وسیله نویسندگان مخصوص آن حضرت تنظیم گردید، افرادی که از وضع دربارهای آن روز اطلاع داشتند، به پیامبر عرض کردند که باید نامه¬ها را مهر بفرمایید، زیرا زمامداران جهان نامۀ بی امضاء را (امضاء آن روز به وسیله مهر بود) نمی خوانند، از این نظر به دستور خود پیامبر انگشتری از نقره برای او تهیه گردید و جمله «محمد رسول الله» در سه سطر بر آن حکّ شده بود و طرز حکاکی آن از این قرار بود که لفظ «الله» در بالا و «رسول» در وسط و «محمد» در زیر قرار گرفته بود، و این ترتیب و دقت برای حفظ از جعل و تزویر بود و خواننده باید امضاء را از پایین شروع کرده، به لفظ «الله» برسد (محمد رسول الله)، حتی به این اکتفا نکرد، پاکت نامه را بوسیله موم خاصی (به جای «لاک» امروز) چسبانید و روی آن را مهر زد.

کتاب حاضر
اثر ارزشمندی که اکنون در اختیار دارید، در برگیرنده مجموعه مطالبی است که در دو بخش تدوین شده است:
1 ـ بخش نامه¬های پیامبر اعظم که در سالهای آغاز بعثت به شماری از سلاطین، رؤسای قبایل و رهبران سیاسی و معنوی در خارج از جزیره العرب نوشته شده و توسط سفراء و نمایندگان منتخب پیامبر ارسال گردیده است.
2 ـ بخش هیئت¬های نمایندگی قبایل و طوایف مختلف که از این گروه ها در تاریخ با عنوان «وفود» یاد شده و برای دیدار و ملاقات مستقیم با پیامبر اعظم ، اظهار اسلام و فراگیری تعالیم الهی به حضور ایشان شرفیاب می¬شدند و مورد لطف و محبت آن حضرت قرار
می گرفتند.
نویسنده محترم جناب آقای محسن پاک آیین که سالیان متمادی به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران در کشورهای مختلف فعالیت داشته و دارند، این مجموعه را با قلمی رسا و شیوا به رشته تحریر درآورده اند. این جانب وظیفه خود می دانم که از زحمات و تلاش های ارزنده ایشان، صمیمانه سپاس¬گزاری و تشکر نمایم.
امید است با استفاده و بهره¬گیری از این مجموعه مفید، زمینه ای برای آشنایی بیشتر با سیرۀ نبوی برای همه مشتاقان و رهروان آن حضرت فراهم آید.

محمد سالار
20/4/85


یادداشت نگارنده


لقدکان فی رسول الله اسوهٌ حسنةٌ لمن کان يرجواالله واليوم الآخرو ذکرالله کثيراً
بدون شک، ما به عنوان مسلمان و پيروان حضرت محمد موظفيم برای دريافت سعادت دنیا و آخرت، راه و رسم محمدی را نصب العين خويش قرار دهيم. در عرصه سیاست خارجی نیز این ضرورت وجود دارد و شناخت سیره نبوی در برقراری ارتباط با کشورها و قبایل دیگر و مطالعه ریزه کاری-ها و ظرافت های این سیره می تواند برای دیپلمات های کشورهای اسلامی و بخصوص ایران مفید باشد. در دوران دانشجوئی و از وقتی که در دانشگاه تهران و در محضر استاد آیت¬الله عباسعلی عمید زنجانی درس دیپلماسی پیامبر را می آموختم، علاقه خاصی به شناخت زوایای سیاست خارجی پیامبر اکرم داشتم. پس از پیوستن به وزارت امور خارجه و ورود در مراحل اجرائی دیپلماسی این علاقه تشدید شد و همواره علاقه به تأليف نوشتاری در شناخت دیپلماسی پيامبر را احساس می کردم. بحمدلله پس از مدت ها مطالعه و جمع آوری منابع، توفیق رفیق گردید تا در سالی که از سوی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای به سال پیامبر اعظم نامیده شده، این آرزو جامه عمل پوشید. تمایل ندارم نام این کنکاش را «تالیف» بنامم چرا که خود را در این حد و اندازه نمی-دانم تنها می توانم نوشتار حاضر را نوعی جمع آوری اطلاعات با نگاهی ویژه به مباحث مرتبط با سیاست خارجی پیامبر اسلام قلمداد نمایم. امیدوارم این تلاش بتواند مورد استفاده خوانندگان گرامی بخصوص دانشجویان و دانش پژوهان قرار گرفته و از نقد عالمانه استادان ارجمند نیز بی-بهره نماند. ان شاءالله

محسن پاک آیین

يكشنبه ، 21 آذر 1389 ، 18:28

کتابشناسی کتاب ابوذر غفاری

کتاب، بررسی یکی از مفاهیم اسلامی است یعنی "ابوذر" بله! ابوذر یک شخصیت صرفا تاریخی نیست. بلکه نماد یکی از مفاهیم بزرگ اسلامی است. ابوذر یعنی پافشاری بر حق و مقابله با ظلم؛ ابوذر یعنی درست زیستن و راست گفتن؛ ابوذر یعنی شاگرد آفتاب؛ و مطمئنا اگر بخواهیم همۀ این مفاهیم را در هم بیامیزیم و در یک اصطلاح بگنجانیم، لاجرم باید بگوییم "ابوذر".
اما به راستی چرا به برخی از حوادث تاریخی که می رسیم. شور و احساسات بر زبان و قلم سایه می افکند؟ و از آن گریزی نیست.  طبیعی است چرا که شور و احساسات در متن و بطنِ این حوادث ریشه دوانیده است. همانطور که نمی توان از «بهار» سخن گفت اما از نشاط و سرزندگی چیزی بر زبان نیاورد. به همین ترتیب نمی توان از برخی از وقایع یا شخصیت های تاریخی مطلبی نوشت در حالی که اثری از شور و احساسات در آن کلام جاری نباشد.
همانطور که می دانید منابع کمی در مورد زندگی ابوذر غفاری موجود است و برای بررسی ابعاد زندگی این شخصیت باید پستوی کتابهای مختلف تاریخی را کنکاش کرد. در این کتاب مولف سعی کرده است زندگینامۀ کاملی از این صحابی بزرگ پیامبر و امیرالمومنین(ع) ارائه دهد و ابعاد ناگفته ای از زندگی این شخصیت تاریخی (و یا به قول ما: این مفهوم اسلامی) را بازگو کند. مولف در این کتاب سعی دارد محور اصلی مبارزۀ ابوذر را به روشنی بیان کند و در همین راستا تاکید می کند که: محور اصلی مبارزات ابوذر، اصلاح طبقات اقتصادی و مبارزه با اشرافی گری نبوده است. و این تنها گوشه ای از مبارزات او را تشکیل می داده است.  ابوذر در پوشش این شعار، اهداف مهمتر دیگری را دنبال می کرده است. از نکات مثبت این کتاب می توان به قلم جذاب و روان این کتاب اشاره کرد. این کتاب در دهۀ هفتاد توسط حجت الاسلام و المسلمین محمد مهدی قربانیان به رشتۀ تحریر در آمده و در سال 1388 توسط گروه پژوهش موسسه اسلامی قمر بنی هاشم ویرایش شده است.
در ادامه شایسته است نکاتی را در مورد کتاب حاضر یادآور شوم:
انشاء الله قصد داریم این کتاب را به چاپ برسانیم و متن حاضر، نسخۀ قبل از چاپ این کتاب است. با این وجود این کتاب را به صورت آنلاین منتشر کردیم چرا که سایت تاریخ اسلام و مولف(که خود موسس سایت تخصصی تاریخ اسلام است) بر این عقیده اصرار دارند که معارف و منابع اسلامی حتی الامکان باید به صورت رایگان در اختیار عموم قرار بگیرد.
امیدواریم به خاطر نقائص احتمالی در این کتاب ما را ببخشید و بعون الله سعی خواهیم کرد بعد از ویرایش اصلی این کتاب و چاپ آن، این متن را بروزرسانی کنیم.

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpgb_180_120_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

سه شنبه ، 4 خرداد 1389 ، 15:00

کتابشناسی کتاب السیرة النبویة

السيرة النبوية لابن هشام‏

«زندگانی محمد (ص)، پيامبر اسلام» نخستين كتابی است كه درباره زندگی پيامبر نگاشته شده است و در قرن‌های متمادی و ادوار مختلف مورد اعتماد شيعه و سنی بوده و از نظر قدمت تاريخی (اصل آن كه از محمد بن اسحاق است) از تمام كتاب‌های سيره كه تاكنون به دست ما رسيده قديم‌تر است.

اين كتاب كه به «سيره ابن هشام» معروف است، همان كتاب سيره محمد بن اسحاق مدنی است كه عبدالملك بن هشام حميری آن را جمع‌آوری و تهذيب كرده است و چنانچه در آغاز كتاب تذكر می‌دهد به غير از برخی از مطالب آن كه دخالتی در زندگی رسول خدا يا اجداد آن بزرگوار نداشته، بقيه مطالب را در كتاب آورده است و در بسياری از موارد به دنبال گفته ابن اسحاق، خود او نيز تذاكراتی داده و در رد يا اثبات گفته او مطالبی بيان داشته است.

 كتاب «السيرة النبوية» تأليف عبد الملك بن هشام معافرى مصرى كه به سيره ابن هشام شهرت يافته است؛يكى از دو منبعى است كه در سيره و مغازى پيامبر گرامى اسلام از اعتبار و شهرت زيادى برخوردار است. از آنجا كه سيره ابن هشام در واقع سيره ابن اسحاق است كه آن را تهذيب و تلخيص كرده، لازم است ابتدا درباره سيره ابن اسحاق مطالبى بيان شود و آنگاه به سيره ابن هشام بپردازيم.

سيره ابن اسحاق‏

سيره ابن اسحاق كه نام آن «كتاب المبتدأ و المبعث و المغازى» است از نخستين آثار جامعى است كه تا اواسط قرن دوم در اين موضوع نوشته شده است. محمد بن اسحاق بن يسار المطلبى (م 150) روايات و اخبارى را كه در زمان خويش يعنى آخر قرن اول و اوايل قرن دوم هجرى در موطن اصلى‏اش مدينه از زبان اشخاص آگاه و موثق كه عده ايشان از صد نفر مى‏گذرد، بگوش خود شنيده و جمع‏آورى كرده، در طى سفرهاى دور و درازش به مصر و كوفه و جزيره و رى و بغداد به شاگردانى كه عده ايشان نيز بر صد تن بالغ است املاء كرده است.

اخبارى كه از محمد بن اسحاق در كتابها و مجموعه‏هاى حديث و تاريخ-از زبان راويان او-نقل شده است تنها به حيات پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم اختصاص ندارد بلكه شامل اخبار مربوط به شبه جزيره عربى قبل از ظهور اسلام و تاريخ تازيان در آن زمان و اخبار مربوط به وقايع زمان خلفاى اولين و هم روايات مربوط به اخبار و سنن است.

گويا تدوين نخستين كتاب ابن اسحاق به خواهش منصور عباسى صورت گرفته است. اما پس از تأليف كتاب، خليفه آن را طولانى يافت و از مؤلف خواست آن را مختصر كند. ابن اسحاق كتاب بزرگ خود را در خزانه خليفه عباسى نهاد و نسخه‏اى از آن را كه بر كاغذ نوشته بود به شاگردش سلمة بن فضل سپرد. خطيب بغدادى كه اين روايت را نقل كرده در اين مورد به جاى منصور از فرزندش مهدى نام برده است كه درست نيست.

اصل كتاب ابن اسحاق به صورتى كه خود تدوين كرده بود امروزه در دست نيست اما چند روايت كامل و ناقص از آن موجود است كه مفصل ترين آنها سيره ابن هشام است. ابن هشام از طريق زياد بن عبد اللّه بكائى روايت و آن را تهذيب و تلخيص كرده است. روايت ديگر از سيره ابن اسحاق در تاريخ طبرى است. طبرى در تاريخ خود اقوال ابن اسحاق درباره آغاز آفرينش و وقايع تاريخى تا سال 54 هجرى را نقل و از آنها استفاده كرده است. وى در گزارش‏هاى خود از طريق محمد بن حميد رازى (م 248) به راوى بلافصل ابن اسحاق يعنى سلمة بن فضل ابرش كه از همتايان بكّائى است استناد مى‏كند.

ديگر رواياتى كه از ابن اسحاق مانده است از يونس بن بكير بن واصل شيبانى (م 199) و محمد بن سلمة بن عبد اللّه باهلى است كه قطعاتى از آنها در كتابخانه فأس و بخشى ديگر در شهر رباط و قسمتى در ظاهريه دمشق به دست آمده است. مغازى ابن اسحاق در روايات يونس كه فقط پنج جزء باقى مانده آن به كوشش محمد حميد اللّه در 1396 ق با عنوان «سيرة ابن اسحاق» چاپ شده است تقريبا در الفاظ با سيره ابن هشام منطبق است بدون اينكه ترتيب آن را داشته باشد. عنوان كتاب المغازى در تمام اجزاء خطى اين نسخه‏ها تكرار شده است. گفته مى‏شود بخشى ديگر از كتاب ابن اسحاق كه شايد «كتاب المبتدأ» باشد در وين موجود است.

بخشهاى سيره ابن اسحاق‏

سيره ابن اسحاق در اصل شامل سه قسمت بوده است:

قسمت اول «كتاب المبتدأ» يا تاريخ عصر جاهليت، كه خود به چهار فصل منقسم مى‏شده است؛فصل اول درباره آغاز خلقت از آفرينش جهان تا دوران حضرت عيسى. اين فصل بيش از همه مورد بى توجهى ابن هشام قرار گرفته است. فصل دوم شامل تاريخ يمن در دوره‏هاى جاهلى بوده است. اين فصل را مى‏توان از طبرى نيز تكميل كرد. مطالعه و بررسى قرآن باعث شده است كه تاريخ يمن مورد توجه قرار گيرد. فصل سوم اختصاص به قبايل عرب و آئين‏هاى آنان داشته است. فصل چهارم ويژه نياكان بلا فصل رسول خدا و ديانت‏هاى مكه بوده است. در سيره ابن هشام از كتاب المبتدأ به جز فصل اخير، قسمت‏هاى ديگر نيامده است.

قسمت دوم «كتاب المبعث» است كه شامل زندگى پيامبر اسلام در مكه تا هجرت به مدينه است. در اين بخش-بر خلاف ديگر قسمت‏ها-سندها زياد مى‏شود. در اين قسمت مجموعه‏هايى از چند فهرست كه شامل نام نخستين مؤمنان، مهاجران به حبشه و... وجود دارد.

قسمت سوم «كتاب المغازى» است كه مهم‏ترين و مستندترين بخش موجود سيره است. در اين قسمت گزارش مفصل جنگها تا سقيفه بنى ساعده آمده است. بناى اصلى اين كتاب، نقل سندها هنگام روايت است و مانند «كتاب المبعث» استناد ابن اسحاق به استادان برجسته مدنى‏اش چون زهرى، عاصم بن عمر و عبد اللّه بن ابى بكر بيشتر است. علاوه بر روايات اينها، مؤلف از همه صاحبان اطلاع و از فرزندان و نزديكان كسانى كه در حوادث دوران رسالت حضور داشته‏اند كسب خبر كرده است. به نظر مى‏رسد او از راويان غير مسلمان (يهودى، مسيحى و ايرانى) نيز روايت كرده است. ابن نديم اين مطلب را درباره او ذكر كرده و مى‏گويد: وى در نوشته‏هاى خود يهود و نصارا را صاحب علوم پيشين خوانده است. همچنين به گفته او اشخاصى شعرهايى مى‏گفتند و از ابن اسحاق مى‏خواستند آنها را در كتاب خود بگنجاند.

روش ابن اسحاق در كتابش يكسان نيست. در پاره‏اى از وقايع، نخست يك خلاصه مى‏آورد و سپس يك روايت اجتماعى-كه از اقوال استادان درجه اول خود تلفيق كرده است-نقل مى‏كند؛سپس به نقل روايات منفرد از روايات ديگر مى‏پردازد. نمونه اين مطلب را در غزوه‏هاى بدر و ذى قرد مى‏توان ديد. گاه تاريخ يك حادثه را با روايات منفرد شروع و ختم مى‏كند مانند آمدن جعفر عليه السّلام از حبشه و جنگ موته. و گاه بدون مقدمه روايتى تلفيقى را نقل مى‏كند مانند غزوه‏هاى احد و خندق.

ابن اسحاق در عصرى به تدوين سيره دست زد كه پس از صد سال جلوگيرى از نقل و كتابت حديث، شور و شوق زيادى براى حفظ همه منقولات وجود داشت و هنوز عصر بررسى و تحقيق شروع نشده بود. مشكل مضاعف در عصر اوليه تدوين، حضور فراوان قصه‏گويان در ميان راويان تاريخ و حديث است كه سيره ابن اسحاق نيز از روايت چنين افرادى خالى نيست.

در پايان، اين گفته يونس بن بكير نيز قابل توجه است كه گفته است: همه گفته‏هاى ابن اسحاق مسند است و آنچه سند ندارد گزارش‏هايى است كه براى او قرائت شده است.

سيره ابن هشام‏

اما كتاب «السيرة النبويه» تأليف ابو محمد عبد الملك بن هشام معافرى حميرى نحوى (م 213 يا 218) است. ماده اصلى اين كتاب، مغازى ابن اسحاق است كه ابن هشام آن را تهذيب و تلخيص كرده است. البته بكائى كه راوى ابن اسحاق بوده هم مطالبى را حذف كرده است ولى جزئيات آن را نمى‏دانيم و تنها اصل مطلب را از سخن ابن هشام استفاده مى‏كنيم.

اينكه ابن هشام چه بر سر سيره ابن اسحاق آورده مطلبى است كه خود وى در مقدمه كتاب بيان كرده و موارد حذف را اينگونه شمارش كرده است:

1-حذف كتاب المبتدأ در تاريخ انبياء و اختصار مباحث مربوط به آباء و اجداء پيامبر و اخبار جاهليت.

2-حذف آنچه در آن يادى از پيامبر نشده و چيزى از قرآن در آن باره نازل نگشته و ارتباط و تأثيرى در مطالب كتاب سيره ندارد.

3-اشعارى كه ابن اسحاق آورده و آشنايان و عالمان به شعر آنها را درست نمى‏دانند.

4-مطالبى كه نقل آنها شنيع است و خاطر برخى را مى‏آزارد.

5-چيزهايى كه زياد بن عبد اللّه بكائى (م 183) براى ابن هشام روايت نكرده است (بكائى دو بار تمامى سيره را نزد ابن اسحاق خوانده است).

از نكات بالا نكته چهارم تا حدى مهم است. بكائى ممكن است روايتى از سيره را از خود ابن اسحاق شنيده باشد كه ابن اسحاق به دلايلى آن را در سيره نياورده است. به علاوه ممكن است بكائى به دلائلى از نقل برخى اخبار سر باز زده باشد. بنابراين هر دو مى‏تواند عاملى در حذف برخى نقل‏ها باشد كه طبعا ارتباطى به ابن هشام ندارد.

بخش عمده حذفيات ابن هشام از كتاب «مبتدأ» بوده كه بسيارى از آن را طبرى در تاريخ انبيا آورده است و بخش مهمى از آنها كه مربوط به اخبار مكه قديم بوده ازرقى در كتابش نقل كرده است. در بخش سيره رسول خدا حذفى‏ها اندك است و مواردى چون اسارت عباس در جنگ بدر-كه براى حاكمان عباسى نگران كننده بوده و ابن هشام حذف كرده-در تاريخ طبرى آمده است.

گر چه ابن هشام مطالبى از سيره را حذف كرده ليكن مطالب ديگرى بر آن افزوده است و جاى خوشبختى است كه موارد ابن هشام با نام او قيد شده و به خوبى با مطالب ابن اسحاق قابل تمييز است.

درباره جزئيات موارد حذفى اختلاف نظر است. گاه به مطالبى كه در تاريخ طبرى از ابن اسحاق نقل شده استدلال مى‏شود ولى بايد گفت آن نقل‏ها از طريق بكائى-مروى عنه ابن هشام-نيست بلكه از يونس بن بكير است. گاه گفته مى‏شود ابن هشام مواردى را كه در سيره ابن اسحاق منطبق با گرايش شيعى بوده حذف كرده بلكه عكس اين مطلب صادق است زيرا آنچه را ابن اسحاق درباره امير مؤمنان غفلت كرده، ابن هشام به روايت خود آورده است. اين موارد گر چه اندك است ولى حرّيت ابن هشام را مى‏رساند و در عين حال دليل بر تشيع او هم نيست.

شرح‏ها و ترجمه‏هاى سيره ابن هشام‏

در سده‏هاى بعدى شرح‏ها و ترجمه‏هايى بر كتاب سيره ابن هشام نوشته شده است. كتاب الروض الانف از عبد الرحمن سهيلى (508-581) شرحى است مبسوط بر سيره ابن هشام كه هدفش شرح لغات نأموس، جملات دشوار، شرح نسب‏هاى مشكل و تكميل مواردى است كه ناقص مانده است. اين كتاب به تصحيح عبد الرحمن وكيل در مصر چاپ و در سال 1412 در بيروت افست شد.

ابوذر بن محمد خشنى (533-604) نيز شرحى در يك مجلد بر سيره ابن هشام نوشت كه به توضيح اشعار و لغات آن پرداخته است.

برهان الدين ابراهيم بن مرحل شافعى در 611 سيره ابن هشام را مختصر كرد و آن را «الذخيرة فى مختصر السيره» ناميد.

ابو محمد عبد العزيز دميرى (م 694) آن را به نظم درآورد.

رفيع الدين اسحاق بن محمد همدانى (م 623) آن را به فارسى برگردانيد و شرف الدين محمد بن عبد الله بن عمر آن ترجمه را خلاصه كرد. اين ترجمه با مقدمه مفصل مهدوى-قمى نژاد چاپ شده است.

چاپ تحقيق شده سيره ابن هشام توسط سه نفر (السقا-الابيارى-شلبى) در چهار جلد به سال 1955 در قاهره منتشر شد.

ابن اسحاق‏

محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار مطلبى حدود سال 85 هجرى در مدينه متولد شد. جدّ او از موالى قيس بن مخرمة بن مطلّب است. از پدر وى اطلاعى در دست نيست. ولى جدّ او يسار از كسانى است كه در سال دوازدهم هجرت در عين التمر عراق اسير شده، به مدينه آورده شدند.

محمد بن اسحاق جوانى خود را در مدينه گذراند و برخى از صحابه رسول خدا را هم درك كرد.

اولين سفر وى در سال 115 به اسكندريه مصر بود. وى در اين سفر از كسانى روايت شنيد كه به سماع از ايشان منحصر است. آنگاه به مدينه بازگشت اما به خاطر اتهاماتى كه به وى زده شد و همچنين مخالفت افراد مشهورى چون مالك بن انس و هشام بن عروه، مدينه را ترك كرده به عراق رفت. ابن اسحاق به شهرهاى رى، جزيره، حيره و كوفه سفر كرد و سرانجام در بغداد رحل اقامت افكند. سفر او به عراق در ابتداى خلافت عباسيان و زمانى بود كه منصور در حيره به سر مى‏برد و كتاب مغازى را تأليف كرده به او يا فرزندش مهدى عباسى تقديم كرد.

مهاجرت وى از مدينه به عراق، دانش سيره را كه در مدينه نشأت گرفت به مهمترين نقاط عالم اسلام يعنى عراق انتقال داد.

ابن اسحاق از امامان چهارم، پنجم و ششم شيعيان هم روايت كرده است و در مجالس آنان شركت نموده لذا رجال شناسان اماميه او را در شمار اصحاب اين ائمه عليهم السلام آورده‏اند.

بحث وثاقت يا عدم وثاقت ابن اسحاق، يكى از جنجالى‏ترين بحثهاى رجالى در نوع خود است. زمانى كه ابن اسحاق در مدينه بود، به دلايلى كه شايد رقابت از آن جمله بوده، با دو تن از فقيهان و محدثان مدينه يكى مالك بن انس، ابن اسحاق گفت: انا بيطار علم مالك. الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 106 مالك نيز مى‏گفت: ابن اسحاق دجال من الدجاجلة. و ديگرى هشام بن عروه‏دليل اختلافش با هشام آن بود كه روايتى از زن او نقل كرده بود و به همين دليل هشام سخت خشمگين بود كه چگونه با زن وى ديدار كرده كه از وى حديث نقل مى‏كند؟درگير شد. به همين دليل متهم به انواع تهمتها از جمله تشيع و قدرى بودن شد. تاريخ يحيى بن معين، ج 1، ص 247. گفته شده كه به دليل اعتقادش به قدر، در نزد حاكم حد خورده است. الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 106 به دنبال آن، كتب رجالى، پيرامون او نقلهاى گوناگون و قضاوتهاى مختلفى را آوردند.

ابن حبان در الثقات و ابن سيد الناس، نك: عيون الاثر، ج 1، صص 67-54  سخت از او دفاع كرده‏اند.

بايد گفت اتهام تشيع او به معناى مصطلح امروزى درست نيست و به احتمال به جهت نقل برخى از فضايل-كه تعدادى از آنها از جمله «روايت انذار عشيره» توسط ابن هشام در سيره موجود حذف شده است، اما طبرى آن را از طريق ابن اسحاق آورده- متهم به تشيع شده است. اين تنها مى‏تواند به معناى دوستى اهل بيت (ع) باشد، چيزى كه به هيچ روى مورد رضايت مذهب عثمانى حاكم بر مدينه و شام نبوده است.

انكار نمى‏توان كرد كه ابن اسحاق بسيارى از فضائل امام على (ع) را در سيره آورده است. بسيارى ديگر، او را تنها در نقل اخبار موثق دانسته‏اند نه در حلال و حرام. تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 173؛تاريخ يحيى بن معين، ج 1، صص 60، 225 اين قبيل اظهار نظر، تسامح سلف را در نقلهاى تاريخى نشان مى‏دهد. طبرى كه بخش فراوانى از اخبار سيره و حتى بعد از آن را از آثار ابن اسحاق گرفته وى را ستايش كرده و موثق دانسته است. المنتخب من ذيل المذيل، ص 654 در برابر، ابن نديم كه گرايشهاى شيعى او كاملا روشن است، به سختى به ابن اسحاق تاخته و اتهامات چندى از قبيل: تأثير پذيرى او از يهود، تضعيف او توسط اهل حديث، نك: الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 103. دليل تضعيف مورخان از سوى اهل حديث همين است كه آنها پايبند به اصول آنها در نقل روايات نيستند و روش خاص خود را دارند. طبعا به دليل آن كه كار تاريخى مى‏كنند، نمى‏توانند چندان در چهار چوبه اسناد صحيح باقى بمانند. ساختن اشعار و قرار دادن آنها در سيره و حتى اتهام اخلاقى را به وى نسبت داده است. الفهرست، ص 102 زهرى كه از استادان ابن اسحاق است در ستايش او مى‏گفت: تا وقتى كه اين احول-يعنى ابن اسحاق-در اين ديار است، دانش باقى است. الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 105 و شعبه مى‏گفت:اگر من قدرت داشتم، ابن اسحاق را بر تمام محدثان حاكم مى‏كردم.

*الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 107

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

سه شنبه ، 4 خرداد 1389 ، 09:36

کتابشناسی«کتاب الثقات»

درباره مولف

اِبْن‌ِ حِبّان‌، ابوحاتم‌، محمد بن‌ حبان‌ بن‌ احمد بن‌ حبان‌ (ح‌ 270- 21 شوال‌ 354ق‌/883 -20 اكتبر 965م‌)، محدث‌، فقيه‌ شافعى‌، مورخ‌ و لغوي‌ تميمى‌ بُستى‌.
زادگاه‌ و تاريخ‌ تولد وي‌ دقيقاً دانسته‌ نيست‌. ابن‌ حبان‌ در بُست‌ (شهري‌ قديمى‌ در جنوب‌ شرقى‌ افغانستان‌ كنونى‌) از ابواحمد اسحاق‌ ابن‌ ابراهيم‌ و ابوالحسن‌ محمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ جنيد (ياقوت‌، 1/613) و ديگران‌ مقدمات‌ علوم‌ را فرا گرفت‌ و سپس‌ براي‌ تكميل‌ دانش‌ خود در 300ق‌/913م‌ به‌ نيشابور رفت‌ (قفطى‌، 3/122) و اين‌، سرآغاز سفرهاي‌ علمى‌ وي‌ بوده‌ است‌ (ذهبى‌، ميزان‌، 3/506). در نيشابور از ابوالعباس‌ محمدبن‌اسحاق‌سراج‌ و ديگران‌ استماع‌ حديث‌ كرد (ياقوت‌،همانجا)، و در جست‌ و جوي‌ حديث‌ به‌ بسياري‌ از شهرهاي‌ خراسان‌ و ماوراءالنهر، عراق‌، حجاز، شام‌ و مصر سفر كرد و چنانكه‌ نوشته‌اند مسافت‌ طولانى‌ و حوزة گسترده‌اي‌ از شاش‌ (چاچ‌ = تاشكند كنونى‌) تا اسكندريه‌ را پيمود (سمعانى‌، 2/225). مشايخ‌ او به‌ گفتة خود وي‌ بيش‌ از دو هزار تن‌ بوده‌اند (ابن‌ بلبان‌، 1/84). در هرات‌ از ابوبكر محمد بن‌ عثمان‌ دارمى‌، در ري‌ از ابوالقاسم‌ عباس‌ بن‌ فضل‌ مقري‌، در بصره‌ از ابوخليفه‌ فضل‌الله‌ بن‌ حباب‌ جمحى‌، در بغداد از ابوالعباس‌ حامد بن‌ محمد بن‌ شعيب‌ بلخى‌، در مكه‌ از ابوبكر محمد بن‌ ابراهيم‌ بن‌ منذر نيشابوري‌، در دمشق‌ از ابوالحسن‌ احمد بن‌ عمير بن‌ جوصا، در بيروت‌ از محمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ عبدالسلام‌ بيروتى‌، در بيت‌المقدس‌ از عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ مسلم‌ مقدسى‌ و در مصر از ابوعبدالرحمان‌ احمد بن‌ شعيب‌ نسائى‌ و گروه‌ بسياري‌ از ديگر فقيهان‌ و محدثان‌ اين‌ طبقه‌ در شهرهاي‌ مختلف‌ ديگري‌ كه‌ در مسير سفرهاي‌ وي‌ قرار داشته‌، استماع‌ حديث‌ كرده‌ و دانش‌ اندوخته‌ كه‌ اسامى‌ شهرها و شيوخ‌ وي‌ را ياقوت‌ (1/613 - 615) به‌ تفصيل‌ ياد كرده‌ است‌. وي‌ پس‌ از سفري‌ طولانى‌ در 334ق‌ به‌ نيشابوررفت‌ و جمع‌بسياري‌ ازاونقل‌حديث‌كرده‌اند(سمعانى‌،همانجا). ابن‌ حبان‌ بار ديگر نيز در 337ق‌ به‌ نيشابور رفت‌ و در باب‌ الرازيّين‌ خانقاهى‌ بنا كرد و در آنجا كتب‌ خويش‌ را تدريس‌ مى‌كرد (همانجا). مدتى‌ نيز در سمرقند فقه‌ تدريس‌ مى‌كرد (ابن‌ شاكر، 11/149-150). شاگردان‌ وي‌ بسيارند كه‌ مى‌توان‌ از آن‌ ميان‌ به‌ ابوعبدالله‌ بن‌ مندة اصفهانى‌، ابوعبدالله‌ بن‌ بيع‌ حاكم‌ نيشابوري‌، ابوعبدالله‌ محمد بن‌ احمد ابن‌ غنجار، ابوعلى‌ منصور بن‌ عبدالله‌ بن‌ خالد ذُهلى‌ هروي‌ اشاره‌ كرد. ياقوت‌ (1/615) از علما و فقها و محدثينى‌ كه‌ از او روايت‌ كرده‌اند به‌ تفصيل‌ ياد كرده‌ است‌.
تراجم‌ نويسان‌ و مورخان‌ از ابن‌ حبان‌ دو چهرة متفاوت‌ و گاه‌ متضاد ترسيم‌ كرده‌اند: برخى‌ وي‌ را ثقه‌ (ابن‌ شاهين‌، 296)، حافظى‌ بزرگوار (ابن‌ ماكولا، 1/432) و عالم‌ به‌ متون‌ و اسانيد حديث‌ (ياقوت‌، 1/613) دانسته‌اند. اما دسته‌اي‌ چهره‌اي‌ منفى‌ از وي‌ به‌ دست‌ داده‌اند. مثلاً ابوالفضل‌ احمد بن‌ على‌ بيكندي‌ او را دروغگو و هم‌نشين‌ با قرامطه‌ و فردي‌ دانسته‌ كه‌ با نوشتن‌ كتابى‌ براي‌ قرمطه‌ به‌ مقام‌ قضاي‌ سمرقند رسيده‌ است‌ (ياقوت‌، 1/619 -620). ابوعمرو ابن‌ صلاح‌ گفته‌ كه‌ وي‌ داراي‌ اشتباهات‌ فاحشى‌ بوده‌ است‌ (ذهبى‌، ميزان‌، 3/507)، اما مهم‌ترين‌ دلايلى‌ كه‌ سبب‌ طعن‌ مخالفان‌ بر او شده‌ يكى‌ اين‌ است‌ كه‌ گفته‌ شده‌ وي‌ معتقد بوده‌ كه‌ نبوت‌ علم‌ و عمل‌ است‌ (همو، المغنى‌، 2/564) و ديگر اينكه‌ او منكر حد براي‌ خداوند بوده‌ است‌ (همو، ميزان‌، همانجا). ذهبى‌ در مقام‌ دفاع‌ از اتهاماتى‌ كه‌ بر ابن‌ حبان‌ وارد كرده‌اند سخن‌ وي‌ را توجيه‌ كرده‌ است‌ (همانجا؛ همو، سير، 16/96- 98). ابن‌ حبان‌ از صاحب‌ نظران‌ علم‌ حديث‌ و رجال‌ است‌ و در اين‌ دو علم‌ آراي‌ ويژه‌اي‌ دارد. وي‌ در جرح‌ و تعديل‌ داراي‌ مسلكى‌ مخصوص‌ است‌ و معتقد است‌ كه‌ راوي‌ عدل‌ كسى‌ است‌ كه‌ جرحى‌ بر او وارد نشده‌ باشد، زيرا جرح‌ ضد عدل‌ است‌ و اگر كسى‌ را جرح‌ نكرده‌ باشند، لامحاله‌ عادل‌ شمرده‌ مى‌شود (ابن‌ حبان‌، ثقات‌، 1/13). وي‌ معتقد است‌ كه‌ راوي‌ مجهول‌ هنگامى‌ كه‌ از نظر عين‌ و شخص‌ معين‌ شد عدل‌ شمرده‌ مى‌شود. مگر اينكه‌ در مورد او جرح‌ و قدحى‌ آشكار شود. ابن‌ حبان‌ در كتاب‌ ثقات‌ خود بسياري‌ از افراد را نام‌ برده‌ و از آنها روايت‌ نقل‌ كرده‌ كه‌ از نظر ديگران‌ مجهول‌ هستند (ابن‌ حجر، 1/14). ذهبى‌ در سير (16/98- 102) و سبكى‌ (3/133- 135) نظر وي‌، راجع‌ به‌ برخى‌ احاديث‌ را نقل‌ كرده‌اند كه‌ با برداشت‌ شايع‌ در ميان‌ فقها و محدثان‌ متفاوت‌ است‌. ابن‌ حبان‌ مورد توجه‌ امرا و حكام‌ خراسان‌ قرار داشته‌ و بارها به‌ سمت‌ قضا منصوب‌ شده‌ است‌. به‌ گفتة سمعانى‌ (2/225) او در سمرقند و نسا و ديگر شهرهاي‌ خراسان‌ به‌ قضا پرداخته‌ است‌. ابوسعد ادريسى‌ گفته‌ كه‌ ابن‌ حبان‌ مدت‌ زيادي‌ در سمرقند قاضى‌ بود و امير ابوالمظفر سامانى‌ براي‌ او و شاگردانش‌ و ديگر دانشمندان‌ در اين‌ شهر صُفه‌اي‌ بنا كرد (ابن‌ حجر، 5/114). ابن‌ حبان‌ در بست‌ در صفه‌اي‌ كه‌ نزديك‌ خانة خود بنا كرده‌ بود. به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. اين‌ صفه‌ مدرسة پيروان‌ و شاگردان‌ او شد و براي‌ آنان‌ مستمري‌ مقرر گرديد (سمعانى‌، 2/225-226).
آثار: ابن‌ حبان‌، به‌ تصريح‌ عبّادي‌ (ص‌ 101) و ابن‌ ماكولا (1/432) و ديگران‌ داراي‌ تصنيفات‌ بسيار بوده‌ است‌. او خود در كتاب‌ روضة العقلاء (ص‌ 33، 41، 50، 92، 132، 157، 182، 224، 229) به‌ شماري‌ از كتابهاي‌ خويش‌ اشاره‌ كرده‌ است‌. خطيب‌ بغدادي‌ متجاوز از 40 كتاب‌ وي‌ را نام‌ برده‌ است‌ (ياقوت‌، 1/616 - 618). كمال‌ يوسف‌ الحوت‌ در مقدمة الاحسان‌ بترتيب‌ صحيح‌ ابن‌ حبان‌ِ ابن‌ بلبان‌ فارسى‌ (1/11- 15) فهرستى‌ شامل‌ 63 اثر وي‌ را ارائه‌ كرده‌ است‌. خطيب‌ به‌ نقل‌ از سجزي‌ تصريح‌ كرده‌ است‌ كه‌ ابن‌ حبان‌ خانه‌ و كتابخانة خود را وقف‌ كرده‌ بود تا دانشمندان‌ بتوانند از كتابهاي‌ وي‌ نسخه‌برداري‌ كنند. اما بيشتر آثار وي‌ از ميان‌ رفت‌ و جز اندكى‌ از آثار ابن‌ حبان‌ در دست‌ نيست‌ (ياقوت‌، 1/616 - 619).
الف‌ - آثار چاپى‌: 1. الثقات‌، ابن‌ حبان‌ در مقدمة اين‌ كتاب‌ (1/11) اشاره‌ كرده‌ است‌ كه‌ در دو كتاب‌ الثقات‌ و الضعفاء و المجروحين‌ برخلاف‌ اثر ديگر خود التاريخ‌ الكبير تفصيل‌ اسانيد و طرق‌ را ذكر نكرده‌ است‌. كتاب‌ الثقات‌ شامل‌ موثقين‌ از صحابه‌ و تابعين‌ است‌. اين‌ كتاب‌ در ميان‌ سالهاي‌ 1393 تا1403ق‌/1973-1983م‌ به‌ كوشش‌ سيدعزيز بيك‌ و ديگران‌ در حيدرآباد دكن‌ چاپ‌ شده‌ است‌؛ 2. روضة العقلاء و نزهة الفضلاء، كتابى‌ است‌ در اخلاق‌. ابن‌ حبان‌ در مقدمه‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ كه‌ آن‌ را براي‌ علما و فضلا و ارباب‌ معرفت‌ نوشته‌ است‌ و در آن‌ خصال‌ خوب‌ و بد مورد بررسى‌ قرار گرفته‌ و براي‌ اين‌ منظور از روايات‌ و اخبار و حكايات‌ و اشعار نيز كمك‌ گرفته‌ است‌. كتاب‌ مذكور يك‌ بار در كلكته‌ 1368ق‌/1948م‌ و بار ديگر به‌ كوشش‌ محمد محيى‌الدين‌ عبدالحميد و ديگران‌ در 1397ق‌/1977م‌ در بيروت‌ منتشر شده‌ است‌؛ 3. المجروحين‌ من‌ المحدثين‌ و الضعفاء و المتروكين‌، در جرح‌ و تعديل‌. اين‌ كتاب‌ در 3 مجلد به‌ كوشش‌ محمود ابراهيم‌ زايد در 1396ق‌/1976م‌ در حلب‌ منتشر شده‌ است‌؛ 4. مشاهير علماء الامصار، در جرح‌ و تعديل‌، كه‌ شامل‌ 1602 شرح‌ حال‌ از محدثان‌ موثق‌ است‌ و در آن‌ ثقات‌ صحابه‌ و تابعين‌ عنوان‌ شده‌اند. در اين‌ كتاب‌ بيشتر راويان‌ سده‌هاي‌ 1 و 2ق‌/7 و 8م‌ ذكر شده‌اند و پس‌ از قرن‌ 2ق‌/8م‌ تنها حدود 20 نفر در اين‌ كتاب‌ آورده‌ شده‌اند. ابن‌ حبان‌ مشاهير اصحاب‌ پيامبر(ص‌) و تابعين‌ را بر اساس‌ شهرهاي‌ اقامت‌ آنان‌ آورده‌ است‌. اين‌ شهرها عبارتند از: مدينه‌، مكه‌، بصره‌، كوفه‌، شام‌، مصر، يمن‌ و خراسان‌ و در مورد اتباع‌ تابعين‌ شهرهاي‌ بغداد و واسط نيز به‌ آنها اضافه‌ شده‌اند. اين‌ كتاب‌ به‌ كوشش‌ م‌. فلايشهامر در قاهره‌ در 1379ق‌/1959م‌ چاپ‌ شده‌ است‌.
ب‌ - آثار خطى‌: 1. اسماء الصحابة، نسخه‌هاي‌ آن‌ در كتابخانة عارف‌ حكمت‌ مدينه‌ (نك: سيد، 2(3)/76) و كتابخانة دانشگاه‌ استانبول‌ (نك: موجود است‌؛ 2. تفسير، كه‌ نسخه‌هاي‌ آن‌ در كتابخانه‌ هاي‌ محمودية مدينه‌ و دانشگاه‌ استانبول‌ موجود است‌ (همانجا)؛ 3. صحيح‌، كه‌ در مآخذ به‌ اسامى‌ التقاسيم‌ و الانواع‌ يا الانواع‌ و التقاسيم‌ (ياقوت‌، 1/618؛ ذهبى‌، سير، 16/94) نيز خوانده‌ شده‌ و از منابع‌ مهم‌ حديث‌ اهل‌ سنت‌ به‌ شمار مى‌رود. نسخه‌هاي‌ خطى‌ از اين‌ كتاب‌ به‌ صورت‌ اجزاي‌ پراكنده‌ در كتابخانه‌هاي‌ توپكاپى‌ سرايى‌ (كاراتاي‌، شم 2605 -2603 )، برلين‌ ( آلوارت‌، شم 1268 )، ازهريه‌ (ازهريه‌، شم 4218)، خديويه‌ (خديويه‌، 7(2)/689) موجود است‌ (نيز نك: .(GAS,I/190 اين‌ كتاب‌ به‌ وسيلة امير علاءالدين‌ على‌ بن‌ بلبان‌ فارسى‌ تنقيح‌ شده‌ و تحت‌ عنوان‌ الاحسان‌...، (نك: مآخذ) به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. نورالدين‌ هيثمى‌ (د 805ق‌/1402م‌) روايات‌ و احاديثى‌ كه‌ در صحيح‌ بخاري‌ و مسلم‌ وجود ندارد و اصطلاحاً «زوائد» ناميده‌ مى‌شوند از صحيح‌ ابن‌ حبان‌ جمع‌آوري‌ كرده‌ و آن‌ را موارد الظمان‌ على‌ زوائد ابن‌ حبان‌ ناميده‌ است‌ كه‌ به‌ كوشش‌ محمد عبدالرزاق‌ حمزه‌ در بيروت‌ منتشر شده‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ بلبان‌، على‌، الاحسان‌ بترتيب‌ صحيح‌ ابن‌ حبان‌، به‌ كوشش‌ كمال‌ يوسف‌ الحوت‌، بيروت‌، 1407ق‌/1987م‌؛ ابن‌ حبان‌، محمد، كتاب‌ الثقات‌، به‌ كوشش‌ عزيزبيگ‌ و ديگران‌، حيدرآباد دكن‌، 1393ق‌/1973م‌؛ همو، روضة العقلاء و نزهة الفضلاء، به‌ كوشش‌ محمد محيى‌الدين‌ عبدالحميد و ديگران‌، بيروت‌، 1397ق‌/ 1977م‌؛ ابن‌ حجر عسقلانى‌، احمد، لسان‌ الميزان‌، حيدر آباد دكن‌، 1329ق‌؛ ابن‌ شاكر، محمد، عيون‌ التواريخ‌، نسخة عكسى‌، استانبول‌، كتابخانة احمد ثالث‌، شم 2922؛ ابن‌ شاهين‌، عمر، تاريخ‌ اسماء الثقات‌، به‌ كوشش‌ عبدالمعطى‌ امين‌ قلعجى‌، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ ابن‌ ماكولا، على‌، الاكمال‌، به‌ كوشش‌ عبدالرحمان‌ بن‌ يحيى‌ معلمى‌ يمانى‌، حيدرآباد دكن‌، 1381ق‌؛ ازهريه‌، فهرست‌؛ خديويه‌، فهرست‌؛ ذهبى‌، محمد، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ اكرم‌ البوشى‌ و شعيب‌ الارنؤوط، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ همو، المغنى‌، به‌ كوشش‌ اكرم‌ البوشى‌ و شعيب‌ الارنؤوط، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ همو، المغنى‌، به‌ كوشش‌ نورالدين‌ عتر، حلب‌، 1391ق‌/1971م‌؛ همو، ميزان‌ الاعتدال‌، به‌ كوشش‌ على‌ محمد بجاوي‌، قاهره‌، 1382ق‌/1962م‌؛ سبكى‌، عبدالوهاب‌، طبقات‌ الشافعية الكبري‌، به‌ كوشش‌ عبدالفتاح‌ محمد حلو و محمود محمد طناحى‌، قاهره‌، 1383ق‌/ 1964م‌؛ سمعانى‌، عبدالكريم‌، الانساب‌، به‌ كوشش‌ عبدالرحمان‌ بن‌ يحيى‌ معلمى‌ يمانى‌، حيدرآباد دكن‌، 1383ق‌/1963م‌؛ سيد، فؤاد، فهرس‌ المخطوطات‌ المصورة، قاهره‌، 1957م‌؛ عبادي‌، محمد، طبقات‌ الفقهاء الشافعية، به‌ كوشش‌ گوستا ويتستام‌، ليدن‌، 1964م‌؛ قفطى‌، على‌، انباء الرواة، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1374ق‌/1955م‌؛ ياقوت‌، بلدان‌؛ نيز:
Ahlwardt; GAS; Karatay, F.E., Topkapt o Sarayt o M O zesi K O t O phanesi Arap 5 a yazmalar Katalogu, Istanbul, 1964.
على‌ رفيعى‌ (رب) 23/2/77

ن‌ * 2 * (رب)11/3/77

منبع

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

سه شنبه ، 4 خرداد 1389 ، 09:25

کتابشناسی کتاب حیاة الصحابه

حیاة الصحابه

نوشته محمد یوسف الکاندهلوی از علماء اهل تسنن هندوستان که دکتر بشار عواد این کتاب را تحقیق و تصحیح کرده است.

مولف کتاب را با مقدمه از آیات و روایات در مورد اطاعت و تبعیت از رسول الله و خلفایش آغاز کرده است.

سپس کتاب را به نوزده فصل تقسیم نموده که در هر فصل یکی از دوره های صدر اسلام را مورد بررسی قرار می دهد و از این جهت کتاب،موسوعه ای نفیس است که هر موضوعی را در برمی گیرد.

اولین چاپ این کتاب بین سالهای 1379و 1385ه.ق بوده است.

دکتر بشار عواد در سال 1417ه.ق/1994م. تصحیح ، تحقیق و تعلیق این کتاب را به پایان برده است. ببه نظر می رسد دکتر بشار عواد به خوبی این کتاب را بازنگری کرده است. بسیاری از منابع در کتاب از روی نسخه های هندی قدیمی بوده که بشار عواد آنها را تصحیح کرده و در تعلیق بر این کتاب هم به کتابهای بسیاری تمسک جسته است. کتابی که ما در کتابخانه آنلاین تاریخ اسلام برای کاربران قرار داده ایم از انتشارات موسسة الرسالة بیروت است که در سال 1420 ه.ق/1999م. به چاپ رسیده است.
محمد حسین قربانیان
برگرفته از مقدمه کتاب

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم
از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube