کتابشناسی کتاب شرف النبیّ(شرف المصطفی)
شرف النّبى (شرف المصطفى). كتابى است در سيره رسول اكرم (صل الله علیه و آله و سلم ) كه نسخى از آن بر ما شناخته است. نك: بروكلمان (ذيل) 1/361 (ترجمه عربى 4/85) ، سزگين 1/671. در اين مقاله نسخهاى كه بدان ارجاع دادهايم، اطلاقا و بدون ذكر مشخّصات، همه جا نسخه برلين (شماره 9571) است. و هر جا از نسخه ديگر يا از ترجمه فارسى استفاده شده باشد مشخّصات نسخه ذكر شده است. مؤلّف در مقدمه خود ذكرى از عنوان كتاب نكرده است. مؤلّفان كتب تراجم و فهارس از آن به نامهاى مختلفى ياد كردهاند چون: «كتاب دلائل النّبّوة» العبر 3/96، شذرات 3/184. و نيز «كتاب فى دلائل النبوّة» : الانساب 5/102، التّبيين 234.، «شرف النّبوّة» كشف الظّنون 1045.، «شرف المصطفى» سخاوى در الاعلان بالتوبيخ (بغداد 1963) 169 و الجواهر و الدرر (ضميمه تاريخ تاريخ نويسى روزنتال، ص 588).كشف الظّنون 1045. فهرسة ابن خير 289. به همين عنوان «شرف المصطفى» حاجى خليفه كتابى به ابن الجوزى نسبت مىدهد كه احتمالا همان الوفا باحوال (يا: فى فضايل) المصطفى باشد كه مكرر به طبع رسيده است.، «شرف النّبى» جوامع الحكايات عوفى، نسخه پاريس. و «كتاب المبتدأ و المبعث» كتاب السّياق 47 آ.. نسخههاى موجود عربى و فارسى از سوى ناسخان به نامهاى مختلف «شرف المصطفى» نسخههاى ظاهريّه و برلين (در پايان نسخه برلين: كتاب شرف محمد). و از ترجمه فارسى نسخه. و «شرف النّبى» نسخه كتابخانه موزه بريتانيا. و از ترجمه فارسى نسخه پاريس. خوانده شده است. مترجم فارسى كتاب و نيز نويسنده ديباجه آن نام كتاب را «شرف النّبى» نوشتهاند. شرف النّبى فارسى، ص 2، 419، 425، 502. در مقدمه اصل عربى مؤلّف موضوع كتاب را «شرف النّبى» توصيف كرده است: «قال الاستاذ ابو سعد عبد الملك بن ابى عثمان الواعظ-سلّمه اللّه و أتقاه-حدانى الى أن أجمع شرف النّبى-صلّى اللّه عليه-حبّه و الانس بذكره، لأن من أحبّ شيئا اكثر ذكره» (ق 4 ب). [و ظاهرا همين، مبناى تسميه كتاب به «شرف النّبى» و «شرف المصطفى» شده است. باب شانزدهم كتاب هم در شرح شرفهاى رسول (صلعم) است در قرآن. ]
آنچه خرگوشى از آن به «شرف» تعبير كرده است همان است كه در اصطلاح برخى ديگر از مؤلّفان «خصائص» ناميده شده است، يعنى آنچه (از «شرفها» ) كه به رسول اكرم (صل الله علیه و آله و سلم ) اختصاص داشته است. از جمله كسانى كه به جمع «خصائص» توجّه داشته است ابن كثير (701-774) است كه در پى تأليف كتاب السيرة، كتاب «شمائل الرسول و دلائل نبوته و فضائله و خصائصه» را نوشت كه همچنان از عنوانش برمىآيد و در مقدمهاش ياد كرده است در چهار قسمت بوده است: شمائل، دلائل، فضائل و خصائص. ولى از باب خصائص آن (در طبع قاهره 1967 و نسخ اساس آن طبع) چيزى در دست نيست. ولى البته تمامى كتاب شرف النّبى در «خصائص» نيست، غير از دو بابى در «فضايل»(فضيلتهاى پيامبر بر ديگر انبيا) قسم اعظم آن در شمائل و دلائل نبوى است؛چندانكه آن را بايد جزء كتاب شمائل و دلائل شمرد از فروع علم سيره. شمائل ذكر اوصاف خلقى و خلقى و عادات زندگى رسول (صلّ الله علیه و آله وسلم)) است، و دلائل (يا: أعلام) ذكر معجزات او.
روايات مربوط به شمائل در كتب صحاح و سنن و مسانيد در ابواب مختلف پراكنده آمده است و از جمله قدمايى كه در آن باب تأليفى مفرد كرده است امام ترمذى (محمد بن عيسى 210-279) است صاحب الجامع الصحيح كه الشّمائل المحمّديّهاش موجود است و به طبع رسيده است و بر آن شروح و حواشى بسيار نوشته شده است. در موضوع دلائل هم رواياتى چند در صحيحين بخارى و مسلم و بعض مسانيد و سنن مىتوان يافت. و در قرن سوم هم كسانى رسائل مفردى درباره معجزات نبوى نوشتهاند. ولى بالأخص از قرن چهارم به بعد تأليف در اين ابواب فزونى گرفت و مؤلّفات هم مفصّلتر و مفصّلتر شد. در كنار احاديث صحيح انبوهى از روايات ضعيف و موضوع و غرائب حكايات و عجائب اقوال-كه برخىشان از اسرائيليّات است و از بقايا و رواسب عقايد امم سلف و پارهاى ساخته ذهن خيال پرداز و افسانه ساز قصه گويان-وجود داشت. و ظاهرا فقها و محدّثين هم كه در اهتمامشان بيشتر به احاديث مربوط به احكام بود نسبت به روايات سيره تسامحى مىنمودهاند. چنان كه وقتى يكى از ابن حنبل در باب محمد بن اسحاق سؤال كرد گفت: «فهو رجل تكتب عنه هذه الاحاديث (يعنى المغازى و نحوها) فاما اذا جاءك الحلال و الحرام أردنا قوما هكذا» و قبض اصابع يده الاربع فى كل يد و لم يضم الابهام (دلائل النبوّة للبيهقى 1/50). و دور از حوزه نقد آنان، عامّه ناس آن روايات را با همه جاذبههاى افسانهوش از واعظان و مذكّران و متصوّفان و قصهگويان مىشنيدند. و مؤلّفان كتب شمائل و دلائل، كه بيشترشان از مذكّران و متصوّفان بودند نه از محدّثان مدقّق و مورّخان محقّق و در آنان روحيه اعتقاد بر ملكه انتقاد غالب بود، آن همه روايات را گرد آوردند و سره و ناسره را به هم در آميختند چندانكه آثارشان از مجعولات و غرائب و مناكر تهى نماند. و كمتر كتابى در شمايل و دلايل مىتوان يافت كه از اين منقصت عارى باشد. سخاوى درباره شفاء الصدور ابن سبع السبتى كه از كتب شمائل است مىگويد: «و فيه مناكر كثيرة» (الاعلان بالتوبيخ 169). و همو درباره دلائل النبوّه ابراهيم بن الهيثم البلدى مىگويد: «جمعها مع غرائب الاحاديث» (ايضا 167). و قس آنچه خطيب بغدادى گفته است درباره روايات بلدى و انكار محدّثان بر او (تاريخ بغداد 6/206-209) و درباره طعن بر احاديث مرويّه ابو نعيم اصفهانى صاحب حلية الاولياء و دلائل النبوّة رجوع شود به طبقات السبكى 4/22-25. و درباره كتاب معروف الشفا بتعريف حقوق المصطفى قاضى عياض (متوفّى 544) ذهبى گويد: «انه محشو بالاحاديث الموضوعة و التأويلات الواهية» نسيم الرياض فى شرح شفا القاضى عياض شهاب الدّين الخفاجى، مصر 1325، ج 1، ص 4).و شگفت آن است كه برخى از مؤلفان دلائل (مانند بيهقى در دلائل النبوّة 1/50 و ابن الجوزى در الوفا باحوال المصطفى 1/22) كه كتب پيش از خود را به جهت احتواء بر موضوعات و غرائب انتقاد كردهاند و وعده دادهاند كه آثار خود را از آن معايب پيراسته دارند نتوانستهاند به وعده عمل كنند و آثارشان از روايات غريب و موضوع خالى نيست، چنان كه بيهقى معجزات بسيارى نقل كرده است (مانند سخن گفتن آهو و سوسمار و حمارو... با رسول اكرم) كه ديگران (از جمله ابن كثير در شمائل1/284 و 288) آنها را مجعول شمردهاند و شگفتر كار ابن الجوزى است كه آن قصه انتقال نور محمدى در اصلاب نياكان را كه خود در بعض آثارشان واهى و بى پايه شمرده است در الوفا 1/70-71 نقل كرده است.
از جمله كسانى كه پيش از ابو سعد خرگوشى تأليفاتى در دلايل و شمايل داشتهاند و ذكرشان در كتب تاريخ و فهرست هست و آثارشان، تا آنجا كه ما اطلاع داريم. از ميان رفته است عبارتاند از:ابو زرعه عبيد اللّه بن عبد الكريم رازى (متوفّى 264) الاعلان بالتوبيخ 166. ، ابو داود سجستانى صاحب «السنن» (202-275) كشف الظّنون 760 (رواية عن تهذيب التهذيب لابن حجر). و ابن خير از آن با عنوان «اعلام النبوّة» نام مىبرد (فهرسة 110).، ابراهيم بن الهيثم البلدى (متوفّى 278) الاعلان بالتوبيخ 166.، ابن ابى الدنيا (208-281) الاعلان بالتوبيخ 166.، ابو اسحاق ابراهيم بن اسحاق الحربى (متوفّى (285) كشف الظّنون 760 (رواية عن تهذيب التهذيب لابن حجر). و ابن خير از آن با عنوان «اعلام النبوّة» نام مىبرد (فهرسة 110).، ثابت بن حزم السرقسطى (متوفّى 295) كشف الظّنون 760.، ابو بكر محمد بن الحسن النقّاش (متوفّى 351) الاعلان بالتوبيخ 166، تذكرة الحفاظ 3/869، بروكلمان (ملحق) 3/1196. ، ابن الشيخ عبد اللّه بن محمد بن حبّان (274-369) تذكرة الحفاظ 3/908، مفتاح السّعادة 2/81، كشف الظّنون 760.، ابو القاسم سليمان بن احمد الطبرانى (260-360) الاعلان بالتوبيخ 166.، ابن منده محمد بن اسحاق (متوفّى 295) الاعلان بالتوبيخ 166.. به ابن قتيبة (عبد اللّه بن مسلم 213-276) نيز كتابى با عنوان «دلائل النبوّة» و «أعلام النبوّة» نسبت دادهاندالاعلان بالتوبيخ 167. كه انتسابش بدو مشكوك است. و از جمله آثار موجود قدما كتاب الشمائل المحمّدية است از امام ترمذى (محمد بن عيسى 210-279). همان 167، فهرسة ابن خير 151، كشف الظّنون 760. و ديگر دلائل النبوّة است از ابو بكر جعفر بن محمد المستفاض الفيريابى (متوفّى 301) بروكلمان 2/663 (ترجمه عربى 3/159). و صفة النّبى از ابو على محمد بن هارون الانصارى (متوفّى 353). فهرس الظاهرية، تاريخ 51. از معاصران ابو سعد خرگوشى هم چند تنى دلائل النبوّة نوشتهاند يكى محدّث متصوّف ابو نعيم احمد بن عبد اللّه اصفهانى (336-430) است كه «دلائل النبوّه» اش چند بار به طبع رسيده است. بروكلمان 1/362 (446) ذيل 1/17 (ترجمه عربى 6/227). كتاب نخست بار در سال 1320 ه. به اهتمام دائرة المعارف العثمانية در حيدر آباد دكن به طبع رسيده است، و آنچه به طبع رسيده است خلاصهاى است از اصل. و ديگر ابو العباس جعفر بن محمد مستغفرى (متوفّى 432) است. واعظى نسفى كه نسخهاى خطى از كتابش باقى است. بروكلمان (ذيل) 1/617 (ترجمه عربى 6/227). و ديگر ابوذر عبد بن احمد هروى (355-434) است. فهرسة ابن خير 286. و ديگر حافظ ابو بكر احمد بن حسين بيهقى (384-458) است صاحب «السنن» كه «دلائل النبوّه» اش را جامعترين و معتبرترين شمردهاند. بروكلمان 1/363 (447) ، ذيل 1/619. (ترجمه عربى 6/231). در ستايش اين كتاب ذهبى پس از نقد بعض كتب دلائل مىگويد: «فعليك بدلائل النبوّة للبيهقى رحمه اللّه فانه كلّه هدى و نور» (نسيم الرياض 1/4). در همين دوره، يك دو كتاب در «دلايل النبوّة» نوشته شده است كه علاوه بر نقل اخبار و آثار به حجّتهاى عقل نيز آراسته است. يكى تثبيت دلائل النبوّة قاضى عبد الجبّار معتزلى (متوفّى 415) و ديگر أعلام النبوّة ابو الحسن على بن محمّد الماوردى (متوفّى 450)است. از أعلام النبوّة چاپى بازارى و غير علمى در دست است. تثبيت دلائل النبوّة هم ظاهرا به طبع رسيده است.
شرف النّبى ابو سعد خرگوشى در اصل گويا چندين مجلد بوده است. «و لابى سعد النيسابورى شرف المصطفى فى مجلدات» (الاعلان بالتوبيخ 169) و حاجى خليفه (كشف الظّنون، 1045) گويد كه در 8 مجلد است. و آنچه امروز در دست ماست مختصرى از آن است. از نسخ موجود شرف النّبى فقط در پايان نسخه برلين كه اقدم نسخ موجود است اشاره به «اختصار» شده است: «آخر المختصر من كتاب شرف النّبى صلى اللّه عليه و آله و سلّم الطيبين الطاهرين و الاخيار». آيا اين اختصار به دست خود مؤلّف صورت گرفته است يا ديگرى، بر ما روشن نيست. ولى اگر به دست ديگرى صورت گرفته باشد، تاريخ اختصارش مسلما متأخّرتر از نيمه اول قرن پنجم نبايد بوده باشد، به دليل تاريخ كتابت نسخه برلين در جمادى الاولى 447. در هر حال، امروز اثرى از اصل مفصل شرف النّبى باقى نيست. و نسخههاى موجود همه روايت مختصر آن است. و تقريبا همانند يكديگرند، جز آنكه در نسخ مختلف كما بيشىهايى در شمار ابواب كتاب هست. ولى ترجمه فارسى راوندى كه در قرن ششم صورت گرفته است مختصرتر است از نسخههاى عربى، و محتمل است كه خود راوندى به گاه ترجمه رواياتى را حذف كرده و بابهايى را كوتاه گردانيده باشد، و فرض اينكه مختصرى ديگر به عربى وجود داشته كه مبناى ترجمه راوندى بوده است بعيد مىنمايد.
مؤلّف در آغاز هر باب اسنادهاى خود را ذكر مىكند، ولى پس از روايات نخستين هر باب، ديگر روايات بيشتر بى ذكر سند است. در بعض روايات تاريخ سماع ذكر شده است. و متأخّرترين آنها سال 376 است كه سال سماع اوست از ابو عمر بستى (نسخه برلين ق 225 ب).
تاريخ تأليف كتاب بر ما روشن نيست، ولى به دليل آنكه ابو محمد عبد اللّه بن سعيد الشّنتجالى (متوفّى 436) ابن خير 289، كتاب الصلة 267. ابن خير اشبيلى (متوفّى 575) سند روايت شرف النّبى را از طريق شيخش ابن عتّاب قرطبى (433-520) به ابو محمد شنتجالى مىرساند. ابن عتّاب (عبد الرحمن بن محمد) از اهل قرطبه بوده و از جمله مشايخى كه ابن خير آنان را نديده بوده است (فهرسة 457). و گر چه او به نوشته ابن فرحون (الديباج المذهب فى معرفة علماء المذهب 140) آخرين كسى است كه از شنتجالى بالإجازه روايت كرده است، ولى اگر تاريخ تولّد و وفات هر دو صحيح ضبط شده باشد، ابن عتاب (متولّد 433) به هنگام وفات شنتجالى (سال 436) سه ساله بوده است! و ابو عمرو احمد بن محمد القرطبى (متوفّى 430) كتاب الصلة 50. به هنگام اقامتشان در مكّه در دهه نود قرن چهارم اجازه روايت كتاب شرف النّبى را از مؤلّف آن ابو سعد خرگوشى گرفتهاند، تأليف كتاب بايد پيش از دهه نود انجام يافته باشد ولى مسلما نه پيش از سال 376 كه تاريخ سماع اوست از ابو عمر بستى. و اگر دعاى مغفرتى كه به دنبال اسم ابو الحسن ماسرجسى (متوفّى 384) آمده است (نسخه برلين ق 237 آ) نوشته خود مؤلّف باشد نه افزوده راوى و كاتب مىتوان احتمال داد كه تأليف كتاب پس از سال 384، و محتملا بين سالهاى 385 و 390، صورت گرفته باشد.
شرف النّبى هر چند از منابع درجه اوّل سيره و مغازى نيست و از نظر محتوا بر روايات تاريخى اهمّيتش اندك است و در ميانه كتب شمائل و دلائل به پايه كتاب دلائل النبّوة بيهقى نمىرسد، ولى شهرت و رواج و مقبوليّت آن اندك نبوده است. و نه تنها در مشرق كه در مغرب جهان اسلام هم معروف بوده است. به دليل روايت ابن خير (فهرسة 289). حسن ترتيب و تبويت و خلوّ روايات از اسانيد احتمالا از موجبات آن پذيرش عام بوده و كتاب مىتوانسته است دستمايهاى بوده باشد براى واعظان و مذكّران و قصّاص. در جوامع الحكايات عوفى حكايتى به نقل از شرف النّبى آمده است نك: مقدمه محمد نظام الدّين بر جوامع الحكايات (لندن 1929) 86-88. به هر حال، كتاب شرف النّبى در ميان كتب سيره به سبب قدمت و رواجش جايى خاص دارد و تاريخ تصوّر علم سيره و نيز سير عقيده مسلمين در حق پيامبر (صل الله علیه و آله و سلم) بدون شناسايى آن ناقص خواهد بود.
ابو سعيد خرگوشى نيشابورى
از علماى اندك شناخته ما يكى ابو سعد عبد الملك بن ابى عثمان محمد بن ابراهيم خرگوشى نيشابورى است، مشهور به ابو سعد زاهد و ابو سعد واعظ، از علماى متصوّف قرن چهارم كه هم ارشاد و وعظ و تذكير مىكرد و هم تدريس و تأليف. و در نيشابور آن عهد، كه بعد از بغداد از مهمترين مراكز فرهنگ اسلامى بود و در مدارس و مساجد و خانقاههايش صدها صد محدّث و فقيه و اديب و صوفى به تدريس و تأليف اشتغال داشتند، از ناميان به شمار مىرفت. و درباره او محدّث مشهور حاكم نيشابورى گفته است: «لم أر أجمع منه علما و زهدا و تواضعا و ارشادا لله». طبقات الشافعيّة للاسنوى (بغداد 1970) 1/477، تبيين كذب المفترى لابن عساكر (دمشق 1347 ه. ) 235، العبر فى خبر من غير للذّهبى (كويت 1961) 3/96
كنيهاش بنا بر ضبط منابع اوّليه اخبارش و نيز اكثر نسخ خطّى آثارش «ابو سعد» است نه «ابو سعيد» آنچنانكه برخى مانند ذهبى در تذكرة الحفاظ (حيدر آباد 70-1968) 3/1066، ابن الجوزى در المنتظم (حيدر آباد 1358 ه. )7/279، ابن العماد در شذرات الذّهب (قاهره 1350 ه. ) 3/184 و نويسنده ابواب الحاقى تذكرة الاولياء (تهران 1346ص 651). و مىنمايد كه تأكيد الكتانى در الرسالة المستطرفة (دمشق 1964، ص 19) بر اينكه «ابو سعد» (به سكون عين) كنيه عبد الرحمن بن الحسن الاصبهانى النيسابورى (متوفّى 307) است و «ابو سعيد» (به كسر عين) كنيه عبد الملك بن محمد بن ابراهيم وجهى نداشته باشد.نوشتهاند. و نسبتش به كوى «خرگوش» است كه كويى بزرگ بوده است در نيشابور، و خانه و خانقاه ابو سعيد در آنجا بوده است. كلمه «خرگوش» كه ياقوت معنى آن را «اذن الحمار» پنداشته است (معجم البلدان، 2/425) در متون عربى به هر دو صورت «خرگوش» و «خرجوش» ضبط شده است. و تفريق سيوطى در لب اللباب (ليدن 1840، ص 90-91) بين «خرجوش» (به عنوان علم شخص) و «خركوش» (به عنوان علم مكان: «سكة بنيسابور» ) صواب نمىنمايد. ابن القيسرانى «خرگوش» را قريهاى شمرده است در خراسان (الانساب المتفقه، ليدن 1865، ص 48). ولى در منابع ديگر ذكرى از قريهاى بدين نام نيست. سمعانى پس از نقل قول ابن القيسرانى اظهار شك مىكند كه آيا ابو سعد بدان كوى منسوب است يا آن كوى كه خانقاه و قبر ابو سعد نيز در آنجاست منسوب به ابو سعد است (الانساب، حيدر آباد 1966، 5/86). و از ديگر علماى منسوب بدان كوى يكى ابو الفتوح عبد اللّه بن على خرگوشى (466-544) است و ديگر عثمان خرگوشى (متوفى 416) از معاصران ابو سعد كه واعظى بوده است از مقرّبان محمود غزنوى و مؤلّف كتابى در وعظ كه ابن الجوزى آن را از «ابرد الاشياء» توصيف كرده است. الانساب 5/103، المنتظم 8/23. و اما محمد بن عبيد اللّه خرگوشى و فرزندش ابو الحسين عبيد اللّه بن محمد (متوفّى 390) و نوهاش ابو الفرج محمد بن عبيد اللّه بن محمد (متوفّى 422) كه همگى معروفند به «خرگوشي» از مردم شيراز بودهاند و نسبتشان به يكى از اجدادشان است مسمّى يا ملقّب به «خرگوش» (الانساب 5/84-85، تاريخ بغداد 2/336).
عنوان «زاهد» كه ابو سعد بدان متّصف بوده است به بعض پارسايان (كه برخىشان از متصوّفه و عرفا بودهاند) ، بالأخص در قرون سوم و چهارم، اطلاق مىشده است. و از جمله معنونين به «زاهد» و معاصران ابو سعد خرگوشىاند: ابو عبد اللّه بن دينار زاهد نيشابورى (متوفّى 338) ، ابن داود زاهد نيشابورى (متوفّى 342) ، ابو عمر زاهد (محمد بن عبد اللّه متوفّى 345) ، ابو نصر ترمذى زاهد (متوفّى 346) ، ابو بكر زاهد روشنائى (احمد بن موسى متوفّى 401) ، ابن البغدادى زاهد (حسين بن احمد متوفّى 404) ، ابو الفضل زاهد هروى (متوفّى 426) ، ابو الحسن على بن عمر قزوينى زاهد (متوفّى 442) و ابو حفص عمر بن احمد زاهد نيشابورى (متوفّى 448). يكى دو تن از هم كنيگان معاصر ابو سعد خرگوشى هم ملقّب به «زاهد» بودهاند: يكى ابو سعد احمد بن محمد مالينى (متوفّى 412) است از علما و عرفاى هرات كه گاه از او به ابو سعد (يا: بو سعد) زاهد ياد شده استطبقات الصوفيّة خواجه عبد اللّه انصارى (كابل، 1341 ه. ش) ص 474. و براى ترجمهاش نك: تاريخ بغداد، 4/371-372، الوافى بالوفيات 7/330. ، و ديگر ابو سعد زاهد بن احمد نيشابورى است كه جدّ مادرى شيخ الاسلام ابو عثمان صابونى (373-449) بوده است و از نبيرگان ابو سعيد يحيى بن منصور بن حسنويه سلمى معروف به «ابو سعد الزّاهد الاكبر». طبقات الشافعية الكبرى للسبكى 4/274
پدرش ابو عثمان محمد نيز از زاهدان و عالمان نيشابور بوده است، و حاكم نيشابورى از ابو سعد به عبارت «الزّاهد بن الزّاهد» ياد مىكند. (تاريخ نيشابور (تهران 1339) ، 95 و او از مشايخ روايت ابو سعد بوده است«حدث عن ابيه» (كتاب السّياق لعبد الغافر الفارسى، چاپ عكسى فراى 1965، ق 47 آ، و منتخبه ق 94 ب). و ابو سعد در شرف النّبى حديثى از پدرش نقل مىكند: «اخبرنا ابى رحمه اللّه تعالى قال اخبرنا ابو على محمد بن عبد الوهاب امام عصره... » (شرف النّبى فارسى، ترجمه نجم الدّين محمود راوندى، تصحيح و تحشيه محمد روشن، تهران (1361، ص 247). و اين امام ابو على محمد بن عبد الوهّاب كه ابو عثمان از او روايت كرده است از علما و صوفيّه نامى نيشابور بوده است و به سال 328 درگذشته است. نك: طبقات الصوفيّة للسلمى (قاهره 1969) ، 361-365، طبقات السبكى 3/192-196.. و ظاهرا او همان «محمد بن ابراهيم ابو عثمان» مذكور در تاريخ نيشابور است از مشايخ حاكم كه درباره او مىنويسد: «و كان من الصوفيّة العبّاد» تاريخ نيشابور، 103. كلمه «بن» در بين «ابراهيم» و «ابو عثمان» كه در نسخه چاپى (و نيز نسخه خطى، نك: ط عكسى ق 49 ب) تاريخ نيشابور ديده مىشود زائد به نظر مىرسد. مگر اينكه مضاف اليه «ابن» (نام جدّ او) از قلم افتاده باشد..
تاريخ تولّد ابو سعد بر ما معلوم نيست، ولى نبايد پيش از 321 بوده باشد كه سال تولّد حاكم نيشابورى است كه بزرگتر از ابو سعد بوده است«روى عنه (: عن ابى سعد) الحاكم و هو اكبر منه» (طبقات السبكى 5/222)..
ابو سعد از آغاز جوانى به تحصيل علوم پرداخت و در نيشابور آن عهد، كه «دار السّنة و العوالى» مىخواندندش و مجمع اكابر فقها و محدّثين و صوفيّه بود، نزد عالمانى علم آموخت و از محدّثان بسيارى سماع حديث كرد كه از آن جملهاند نام شيوخ ابو سعد مذكور است در: كتاب السياق 47 آ، الأنساب 5/101، التبيين ابن عساكر 234-235، تاريخ بغداد خطيب 10/432، طبقات السبكى 5/222. :
1. ابو العبّاس محمد بن يعقوب اصمّ (247-346) «محدّث المشرق» و از رحّالان در طلب حديث كه مدت 76 سال حديث مىگفت. تذكرة الحفّاظ 3/860-864. «جمع[ابو سعد]الحديث من الاصم و لم يوجد سماعه الا بعد وفاته» (كتاب السياق 47 آ، منتخبه 94 ب).
2. ابو محمد يحيى بن منصور بن عبد الملك (متوفّى 351) قاضى نيشابور. العبر 2/293، طبقات الفقهاء الشافعية لابى عاصم العبّادى (ليدن 1964) 86. ابو سعد در تهذيب الاسرار (نسخه برلين، شماره 2819 اوراق 20 آ، 35 ب) دو حديث از او روايت كرده است..
3. ابو على حامد بن محمد بن عبد اللّه رفّاء هروى (متوفّى 356) از محدّثان و واعظان هرات. المنتظم 7/39، العبر 2/304، تاريخ نيشابور 87. ابو سعيد در شرف النّبى (202 ب، 249 آ) و تهذيب الاسرار (75 ب) و البشارة و النّذارة (نسخه كتابخانه موزه بريتانيا شماره 6262. rO، ورق 1 ب) از او احاديثى روايت كرده است.
4. ابو اسحاق ابراهيم بن محمد بن يحيى بن سختويه مزكّى نيشابورى (متوفّى 362) از كبار علما و محدّثين نيشابور و از تلامذه ابن خزيمه (223-311) كه ساليانى دراز در نيشابور مجلس املاء داشت. تاريخ بغداد 6/168-169، طبقات الاسنوى 2/396، المنتظم 7/61، تاريخ نيشابور 82، العبر 2/327، الوافى 6/123، ابو سعد در شرف النّبى (64 ب، 76 آ) و تهذيب الاسرار (95 آ، 182 آ) احاديثى از او روايت كرده است..
5. ابو عمرو اسماعيل بن نجيد بن احمد سلمى نيشابورى (متوفّى ربيع الاول 366) شيخ صوفيه خراسان كه صحبت جنيد و ابو عثمان حيرى را دريافته بوده است. و او جدّ مادرى ابو عبد الرحمن سلمى صاحب طبقات الصوفيّة است. طبقات السلمى 454-457، طبقات السبكى 3/222-224، تاريخ نيشابور 83، طبقات الشعرانى (قاهره 1316 ه. )1/95-96 البداية و النهاية 11/288، العبر 2/336، الوافى 9/231. ابو سعد در تهذيب الاسرار (215 ب) روايتى از او نقل كرده است.
6. ابو سهل محمد بن سليمان صعلوكى نيشابورى (290-369) از مشاهير فقهاى شافعيّه خراسان كه در لغت و نحو و كلام و تفسير هم دست داشته است. طبقات العبادى 99، طبقات الفقهاء ابى اسحاق الشيرازى (بغداد 1356 ه. ) 29، التبيين ابن عساكر 183-188، العبر 2/352، الوافى 3/824، طبقات السبكى 3/167-173، تهذيب الاسماء و اللغات للنووى (قاهره ط منيريه)2/241-243. در تهذيب الاسرار (260 ب) حديثى از او روايت شده است.
7. ابو سهل بشر بن احمد بن بشر بن محمود بن أشرس اسفراينى تميمى دهقان (متوفّى شوال 370)از محدّثان، كه در نيشابور مجلس املاء داشته است. العبر 2/355، تاريخ نيشابور 84. ابو سعد در شرف النّبى (ترجمه فارسى، ص 210) و تهذيب الاسرار (50 ب، 275 آ) و البشارة و النّذارة (2 ب) احاديثى از او روايت كرده است.
8. ابو الحسن على بن بندار بن حسين صوفى صيرفى نيشابورى از صوفيّه و محدّثان نيشابور كه صحبت مشايخ بلاد مختلف را درك كرده بود.طبقات السلمى 501-504، طبقات الشعرانى 1/99، تاريخ نيشابور 95 (عكسى 46 آ). به روايت او حديثى در تهذيب الاسرار (45 آ) نقل شده است.
ابو سعد در فقه شافعى، كه مذهب متّبع او بود، از تلامذه ابو الحسن محمد بن على بن سهل ماسرجسى نيشابورى (متوفّى 6 جمادى الآخرة 386) بود. و ابو الحسن ماسرجسى از مشاهير فقهاء شافعيّه بود و از شاگردان فقيه معروف ابو اسحاق مروزى (متوفّى 340) ، و سالها در «دار السّنه» نيشابور مجلس املاء داشته است. ابو الحسن ماسرجسى از كبار خاندان ماسرجسى است كه قريب دو قرن در نيشابور سيادت دينى و علمى داشتهاند. و ابو سبط حسن بن عيسى بن ماسرجس است. و ماسرجس (احتمالا معرّب suigreS raM) رهبر مسيحيان (و ظاهرا اسقف نسطوريان، به قرينه عنوان «مار» به معنى سيّد و آقا كه در كنائس شرقى اطلاق مىشده است بر قدّيسين و اولياء و بطاركه و اساقفه) نيشابور بوده است كه به دست عبد اللّه بن مبارك (118-181) مسلمان شده بوده است. براى ترجمه ابوا الحسن ماجرسى نك: الانساب (ط عكسى اوقاف گيب 1912) ق 501، طبقات الفقهاء ابى اسحاق 96، العبر 3/26-27، الوافى 4/116، ابن خلكان (ط احسان عباس) 4/202، تهذيب الاسماء 2/212-214.
پس از چندى ابو سعد به حلقه مصاحبت زهّاد و صوفيان درآمد و طريق تزهّد گزيد و در سالهاى دهه 370 به قصد حج نيشابور را ترك گفت و سالها مجاور بيت اللّه شدالانساب 5/102، التّبيين ابن عساكر 234. ، و به عراق و شام و فلسطين و مصر نيز سفر كرد. ابراهيم بن محمد الصّريفينى (متوفّى 641) در المنتخب من كتاب السّياق لتاريخ نيشابور (ق 94 ب) اشاره به سفر ابو سعد به منطقه جبال هم كرده است، ولى نه در متن نسخه موجود كتاب السّياق (ق 47 آ) ذكرى از جبال هست و نه در آثار موجود ابو سعد روايتى منقول از شيوخ جبال يافت مىشود. و در همه جا از محدّثان و عالمان سماع حديث مىكردحاكم درباره مجاورتش در مكّه گويد: «صحب بها العباد الصالحين و سمع الحديث من اهلها و الواردين» (التّبين ابن عساكر 234). يا به اسانيد خود احاديثى روايت مىكرد.
در مكّه از كسانى چون ابو عمر محمد بن سهل البستى و ابو اسحاق ابراهيم بن محمد الدّينورى و ابو الفضل جعفر بن الفضل (ابن حنزابه، متوفّى 391) و ابو جعفر امام و قاضى مكّه و اسحاق بن زروان بن قهزاد الفقيه و ابو بكر محمد بن هارون الاصبهانى و ابو عبد اللّه الحسين بن محمد الزّاهد به ترتيب نامها: شرف النّبى 200 آ، 202 آ، 23 ب، 5 آ، 170 آ، 266 ب، 277 ب. و ابن سراقه (محمد بن يحيى، متوفّى 410) ترجمه فارسى شرف النّبى باب 35، نسخه پاريس 159 ب. و ابو الحسن على بن عمر بن موسى و ابو الحسن على بن عبد اللّه بن جهضمبه ترتيب نامها: تهذيب الاسرار 176 آ، 166 آ، 205 ب. احاديثى شنيده و روايت كرده است، و در مدينه از الشّريف ابو محمد عبد اللّه بن يحيى بن طاهر الحسينى و ابوذر عمّار بن محمد البغدادى و ابو الحسين يحيى بن الحسين المطلبى. شرف النّبى 29 ب، 4 ب، 241 آ. در بغداد در مجلس املاء محدّث معروف ابو الحسن على بن عمر الدّار قطنى (306-385) شركت كرده استتهذيب الاسرار 47 آ.. و هم در بغداد به هنگام مراجعت از حج ابو القاسم التّنوخى (355-447) از جمله كسانى بوده است كه از او سماع حديث كرده است. تاريخ بغداد 10/432. در شام (صيدا) از ابو الحسين محمد بن احمد بن جميع الغسّانى تهذيب الاسرار 53 ب، 104 آ، 113 آ، 129 ب.، و در فلسطين از ابو محمد بكر بن محمد العابد الطبرانى و ابو الفتح محمد بن ابراهيم بن محمد بن يزيد الطّرسوسى همان 203 آ، 198 ب. احاديثى شنيده و روايت كرده است، و در مصر از ابو محمد عبد اللّه بن عبد الرحمن الازدى و ابو سعيد على بن الحسن بن عمر الغافقى الاسكندرانى و ابو الحسن على بن محمد بن اسحاق الحلبى القاضى و ابو القاسم عمر بن ابراهيم بن يحيى البصرى و ابو الحسن محمد بن احمد بن عباس الاخميمى و ابو طلحه المالكى و ابو القاسم الفارسى الحافظ و ابو الوفاء تمام بن عبد اللّه الصّقلى. همان 195 ب، 133 آ، 71 ب، 199 ب، 62 ب، 155 ب، 119 ب، 266 ب، 17 ب.
اين سفر ابو سعد همچنان كه سمعانى گفته است«سمع بالعراق بعد السبعين و الثلاثمائة» (الانساب 5/102). مأخذ كلام سمعانى ظاهرا روايت حاكم بوده است كه آن را با همان عبارت ابن عساكر نيز به اسناد خود از حاكم روايت كرده است در تبّين كذب المفترى 234، ولى در نسخه چاپى التّبيين كلمه «السبعين» در عبارت فوق «التسعين» ضبط شده است. بايد در دهه 370 اتفاق افتاده باشد. و مؤيّد اين قول آنكه ابو سعد در سنه 376 در مكّه از ابو عمر بستى سماع حديث كرده بوده استشرف النّبى ق 176 آ.. و نيز در تهذيب الاسرار (ق 47 آ) حديثى نقل كرده است كه آن را در بغداد در مجلس املاء ابو الحسن على بن عمر الدّارقطنى شنيده بوده است. و چون وفات دارقطنى در پنجشنبه هفتم ذو القعده سال 385 اتفاق افتاده است، اقامت ابو سعد در بغداد بايد در سالهاى قبل از 385 بوده باشد نه بعد از آن.
در تعارض با قول سمعانى دو سه روايت ديگر هست كه دلالت مىكند بر سفر ابو سعد در دهه نود. يكى گفته ابو القاسم على بن المحسّن التّنوخى (355-447) است كه گويد ابو سعد به سال 393 به قصد حج به بغداد درآمد و در سال 396 به هنگام بازگشتش به وطن از او سماع حديث كرديم. تاريخ بغداد 10/432. و ديگر اجازه دادن ابو سعد است روايت شرف النّبى را به دو تن از علماى اندلس در مكه، يكى به ابو محمد عبد الله بن سعيد الشنتجالى (متوفّى 436) كه از سال 391 تا 430 مجاور بيت اللّه بوده است و ديگر به ابو عمرو احمد بن محمد بن هشام القرطبى (متوفّى 430) كه در سال 395 به مكّه رفته بوده و چند سالى در آنجا مىزيسته است. كتاب الصّلة لابن بشكوال (مادريد 1883) 50، 267.
در مورد قول تنوخى ممكن است احتمال داد كه كلمه «تسعين» مصحّف «سبعين» است و سال 376 بوده است كه تنوخى از ابو سعد سماع حديث كرده نه 396. ولى درباره شنتجالى، كه على التّحقيق در 391 از اندلس عازم مشرق شده و در مكّه مجاورت گزيده بوده و در 430 به اندلس و در روز جمعه 18 محرم 433 به قرطبه بازگشته استهمان، 267، و نيز: الديباج المذهب فى معرفة علماء المذهب لابن فرحون (قاهره) ، 140.، چنان احتمالى روا نيست؛همچنان كه در مورد ابو عمرو قرطبى.
در منابع ما اشارهاى نيست به طول اقامت ابو سعد در حجاز، ولى مىتوان گمان برد كه ابو سعد سه دهه اخير قرن چهارم را در حجاز گذرانيده بوده باشد و بدين گونه تعارضى در بين روايات مختلف مربوط به تاريخ سفر پديد نمىآيد. ولى اين فرض هر چند با روايت كردن شنتجالى و ابو عمرو قرطبى از ابو سعد در مكّه در سالهاى نود ناسازگار نيست، با قول تنوخى كه گويد ابو سعد در سال 393 در راه حج وارد بغداد شد (قدم علينا حاجّا) تعارض دارد. فرض ديگر آن است كه ابو سعد جز آن سفر نخستين در دهه هفتاد، بارى ديگر نيز در دهه نود به سفر حج رفته بوده است و در اين سفر اخير در سال 393 به بغداد وارد شده است و در مكّه كسانى چون ابو محمد شنجالى و ابو عمرو قرطبى اجازه روايت كتاب شرف النّبى را از او گرفتهاند، و پس از چندى مجاورت بيت اللّه در سال 396 در راه مراجعت به خراسان در بغداد تنوخى از او سماع حديث كرده است. اين فرض، كه در واقع جمع بين اقوال مختلف است، پذيرفتنىتر مىنمايد، هر چند در آثار ابو سعد و منابع ترجمهاش اشارهاى نيست به دو بار سفر كردنش به مكّه.
ابو سعد چون به نيشابور بازگشت به ارشاد و تذكير و تدريس و تأليف مشغول شد. برايش مجلس املاء منعقد كردند كه سالها برقرار بود. و جز اينها اهتمام به خدمت خلق نمود و بناهاى خيريهاى ساخت از خانقاه و بيمارستان و مدرسه. و در آن بيمارستان جمعى از اصحابش را به پرستارى بيماران گماشت. كتاب السّياق، 47 آ، الانساب 5/102. و در سال 401 كه در نيشابور قحط سختى افتاد و هزاران كس تلف شدند ابو سعد، به گفته ابو نصر عتبى، خدمتها كرد از تيمار داشت مريضان و نقلشان به بيمارستان و تكفين و تدفين مردگان. التاريخ اليمنى (بهامش الفتح الوهبى، قاهره 1286 ه. ) 2/127. عبد الغافر فارسى (كتاب السّياق 47 آ) نيز به اجمال به خدمات او در آن سال قحطى اشاره مىكند.
مدرسه ابو سعد در همان كوى خرگوش بوده و كتابخانهاى هم داشته است. كتاب السّياق 47 آ، التّبيين 236. و در اين مدرسه چندى حافظ ابو حازم عمر بن احمد عبدوى نيشابورى (متوفّى 417) مجلس املاء داشته است كه پس از فوتش حافظ ابن منجويه (ابو بكر احمد بن على متوفّي 428) بر جايش نشست و سالها در آنجا به تدريس پرداخت. منتخب كتاب السّياق 25 آ. و براى ترجمه ابو حازم عبدوى نك: تاريخ بغداد 11/272، التّبيين ابن عساكر 241، طبقات السبكى 5/300-301. و براى ترجمه ابن منجويه نك: الوافى 7/217، العبر 3/164. و از ديگر استادان آن مدرسه كه ذكرشان در منابع ما هست يكى جاجرمى است و ديگر ابو المظفّر شهفور بن طاهر بن محمد اسفراينى (متوفّى 471). كتاب السّياق 86. آ. براى ترجمه ابو المظفر اسفراينى نك: التّبيين ابن عساكر 276، طبقات السبكى 5/11. و اما اين جاجرمى كه از استادان مدرسه ابو سعد بوده است و عبد الغافر فارسى در كتاب السّياق نامش را ذكر نكرده است (فقط نسبت او را، بدون ذكر نام ياد كرده است) ، محتمل است كه ابو القاسم عبد العزيز بن عمر بن محمد جاجرمى باشد كه به گفته سمعانى (الانساب 3/160-161) بعد از سال 440 فوت كرده است.
جامعه نيشابور قرن چهارم از شافعيّه و حنفيّه و گروه قليلى از كرّاميّه و ظاهريّه و شيعه تشكيل مىشد و عصبيّت و عداوت مذهبى هم بين اصحاب مذاهب برقرار بود. ابو سعد از جماعت شافعيّه بود.
و شافعيان گذشته از اختلاف در مذهب فقهى از نظر عقيدتى نيز، به سبب پيروى از مكتب كلامى اشعرى، با حنفيان اختلاف داشتند. و در گسترش عقايد اشعرى علماى شافعيّه نيشابور سهمى عظيم داشتهاند. ابو سعد اهل كلام نبود، ولى از شافعيان عقيدهمند به مذهب اشعرى بود و ابن عساكر (متوفّى 571) ، در تبيين كذب المفترى فيما نسب الى الامام الاشعرى، نام او را در زمره «اعيان مشاهير» اتباع امام اشعرى (260-324) آورده است. شافعيان نيشابور به خصوصيتى ديگر نيز ممتاز بودند و آن وجود تصوّف و گرايشهاى صوفيانه بود و در ميانشان، كه اكثر صوفيان آن عصر مذهب شافعى داشتهاند؛ ابو عبد اللّه بن خفيف، ابو على دقّاق، ابن نجيد، ابو عبد الرّحمن سلمى، ابو القاسم قشيرى، ابو سعيد بن ابى الخير و... همگى شافعى مذهب بودهاند. قس قول محمد بن منوّر را در حق ابو سعيد ابو الخير: «شيخ ما (قد) مذهب شافعى داشته است. و همچنين جمله مشايخ كه بعد از شافعى بودهاند مذهب شافعى داشتهاند... و از مشايخ هر كه پيش از شافعى بودهاند مذهب شافعى داشتهاند... و از مشايخ هر كه پيش از شافعى بودهاند سلف و بر مذهب پير خويش بودهاند» (اسرار التوحيد، تهران 1332 ه. ش، ص 20).ابو سعد خرگوشى متعلّق است به اين گروه اخير يعنى شافعيّه متصوّف. و تصوّفش هم تصوّف متشرّعانه اهل صحو است و از طراز تصوّف امام قشيرى، كه از اتّباع سنّت و التزام و شرع دور نمىشود. به ابو سعد اقوال صوفيانه و كراماتى هم منتسب است، و ابو الفضل محمد بن عبد اللّه صرّام حيرى نيشابورى (متوفّى 499) كه صحبت ابو سعد را دريافته بوده است از آن حكايات و اقوال بسيار نقل مىكرده است. كتاب السّياق، 14 آ. و عبد الغافر فارسى به روايت از او برخى را در كتابش نقل كرده است. همان 47 آ-ب. و نيز نك: تذكرة الاولياء عطّار، 651.
وفات ابو سعد در جمادى الاولى 407الانساب 5/86، كتاب السّياق 47 آ (در متن نسخه موجود «اربع و اربعمائة» است كه بايد سهو القلم كاتب باشد، به قرينه متن منتخب السّياق (ق 94 ب) و روايت منقول ابن عساكر از آن كتاب (التّبيين 236) كه در هر دو «سبع و اربعمائة» است) ، طبقات الاسنوى 1/477، العبر 3/96، تذكرة الحفاظ 3/1066، شذرات الذّهب 3/184.، يا آنچنان كه خطيب بغدادى از ابو صالح نيشابورى نقل كرده است در 406تاريخ بغداد 10/432. و نيز الانساب 5/102، المنتظم 7/279، معجم البلدان 2/426. و اين ابو صالح احمد بن عبد الملك نيشابورى (متوفّى 470) از محدّثان نيشابور بوده است و از مشايخ خطيب بغدادى، نك: تاريخ بغداد 4/267-268، تذكرة الحفّاظ 3/1162-1164.، اتفاق افتاد. قاضى ابو عمر بسطامى بر او نماز كرد. كتاب السّياق 47 آ. و ابو عمر محمد بن الحسين البسطامى (متوفّى 407 يا 408) از علماء شافعيّه خراسان بوده است و قاضى نيشابور (طبقات السّبكى 4/140-143). و در تعزيهاش مجلسها كردند، و نه تنها مسلمين كه اهل ذمّه هم در مرگش سوگوار شدند. كتاب السّياق 47 آ. جسدش را در خانقاهش در كوى خرگوش به خاك سپردند. همان 47 آ، الانساب 5/86. و تربتش زيارتگاه مردمان شد كه بدان توسّل مىجستند و از آن شفا مىطلبيدند. كتاب السّياق 47 آ. و سمعانى آن مزار را مكرّر ديده بوده است. الانساب 5/102.
از جمله كسانى كه از ابو سعد روايت كردهاند حافظ ابو بكر احمد بن الحسين بيهقى (384-458) است طبقات السبكى 5/222، دلائل النبوّة للبيهقى (تحقيق السّيد احمد صفر القاهره 1970) 1/67. و براى ترجمهاش نك: منتخب السّياق 30 آ، طبقات السبكى 4/8-16، العبر 3/342، البداية و النهاية 12/94. و ابو بكر احمد بن على بن خلف شيرازىالانساب 5/102 و ابو على حسن بن على اهوازى (362-446) طبقات السبكى 5/222. و براى ترجمهاش نك: ميزان الاعتدال 1/512-513.و ابو محمد حسن بن محمد خلاّل (351-439) تاريخ بغداد 10/432، الانساب 5/101، طبقات السبكى 5/222. و براى ترجمهاش نك : تاريخ بغداد 7/425، تذكرة الحافظ 3/1109-1111 و ابو القاسم عبد العزيز بن على ازجى (356-444) تاريخ بغداد 10/432، و براى ترجمهاش نك: الانساب 1/180، اللّباب 1/35، تاريخ بغداد 10/468. و امام ابو القاسم عبد الكريم بن هوازن قشيرى (376-465) طبقات السبكى 5/224. و براى ترجمهاش نك: تاريخ بغداد 11/83، التّبين 271-276. بديع الزّمان در مقدمه ترمه رساله قشيرى ذكرى از روايت قشيرى از ابو سعد نكرده است. و ابو القاسم عبيد اللّه بن احمد ازهرى (355-435) الانساب 5/101، تاريخ بغداد 10/432. و براى ترجمهاش نك: تاريخ بغداد 10/385، السبكى 5/232، الانساب 1/190. و ابو القاسم على بن المحسّن تنوخى (355-447) الانساب 5/101، تاريخ بغداد 10/432. و براى ترجمهاش نك: تاريخ بغداد 12/115، فوات الوفيات 2/138-139. و ابو الحسين على بن محمد حنّائىالسبكى 5/222. و ابو الحسن على بن محمد مؤذّن خسرو آبادى بيهقى«منشأ و مولد او خسرو آباد بوده است و او شاگرد استاد امام ابو سعد خرگوشى بود و از وى روايت كند احاديث بسيار و مصنّفات خرگوشى» (تاريخ بيهق، ط حيدر آباد، ص 319). و حافظ ابو حازم بن عمر بن احمد عبدوى نيشابورى (متوفّى 417) منتخب السّياق 94 ب. براى ترجمهاش نك: طبقات السبكى 5/300-301، تذكرة الحفّاظ 3/1072، تاريخ بغداد 11/272. و حافظ ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه حاكم نيشابورى (ابن البيّع) (321-405) منتخب السّياق 94 ب، الانساب 5/101. «و قد روى عنه الحاكم و هو اسند منه» (التّبيين 235. و فى طبقات السبكى 5/222:... و هو اكبر منه). و براى ترجمهاش نك: التّبيين 227-231، منتخب السّياق 1 آ-ب، السبكى 4/155-171، تذكرة الحفّاظ 3/1039-1045. و ابو الحسين محمد بن المهتدى باللّه. السبكى 5/222.
نوشتهاند كه ابو سعد صاحب مؤلّفاتى بسيار بوده كه در ميان اهل علم بلاد رواجى داشته است. «صنّف كتبا كثيرة سائرة فى البلاد» (طبقات الاسنوى 1/477) «حملت تصانيفه الى بلاد المسلمين شرقا و غربا» (كتاب السّياق 47 آ).ولى آنچه امروز در كتابخانههاى جهان از آثار او مىشناسيم بيش از سه كتاب نيست: شرف النّبى، تهذيب الاسرار، البشارة و النّذارة، و هر سه به عربىاند. جز اين سه كتاب در مراجع ما آثار ديگرى نيز به نام او ضبط شده است، مانند كتاب الزّهدالعبر 3/93. ، شعار الصّالحينكشف الظّنون 1047. و اللّوامعهمان 1569. كه تاكنون اثرى از آنها در كتابخانهها يافت نشده است.
در موضعى از تاريخ بيهقى ابو الحسن بيهقى (متوفّى 565) ذكرى هست از «تاريخ ابو سعد خرگوشى» : «و امام ابو سعد خرگوشى در تاريخ خويش اثبات كند كه هر روز از محلّه وى زيادت از چهار صد مرده به گورستان نقل افتادى». تاريخ بيهق (ط حيدر آباد 1968) 304-305. اين سخن را بيهقى از تاريخ يمينى ابو نصر عتبى نقل كرده است. و آنچه در تاريخ يمينى هست نقل قولى است از ابو سعد، به لفظ «حكى» بدون اشاره به «تاريخ» او. «و حكى عن الاستاذ ابى سعيد عبد الملك بن عثمان الواعظ احد الصّالحين من عباد اللّه الموقنين و السّاعين فى مصالح المسلمين أنّه نقل الى دار كان يسكنها المرضى و الزمنى من الفقراء و ابناء السّبيل فى يوم واحد من هذه السّنة اربعمائة ميّت من برح الجوع و المخمصة» (التاريخ اليمينى بهامش الفتح الوهبى 2/127. قس: ترجمه ابو الشرف جرفادقانى، ط قديم، ص 202). و اما مراد از آن اشاره حاكم به تاريخ نيشابور ابى سعد«و صنّف فى علوم الشّريعة و دلائل النبوة و فى سير العباد و الزهاد كتبا نسخها جماعة من اهل الحديث و سمعوا منه و صارت تلك المصنّفات فى بلاد المسلمين تأريخا لنيسابور و علمائها الماضين منهم و الباقين» (تاريخ نيشابور 95، الانساب 5/102). ، ظاهرا اطلاعات متفرقهاى است كه از كتب ابو سعد درباره رجال نيشابور مىتوان به دست آورد و نه كتابى مفرد در تاريخ و تراجم رجال نيشابور، چه گذشته از اينكه هيچ يك از كتب موجود او (و در مورد كتب مفقود به قرينه نامشان) در تاريخ و رجال نيشابور نيست، خود حاكم نيشابورى (متوفّى 406) مؤلّف تاريخ نيشابور ذكر مىكند كه پيش از او هيچ كس اهتمامى به تأليف تاريخى براى نيشابور ننموده بوده است و او نخستين كسى است كه بدين امر اقدام مىكند تذكرة الحفاظ 3/1041 رواية عن الخليل بن عبد اللّه الخليلى (متوفّى 446) عن الحاكم. قابل ذكر است كه ابن حجر (تهذيب التهذيب 2/314) به ابو الحسن احمد بن سيّار مروزى (متوفّى 268، مؤلّف تاريخ مفقود «اخبار مرو» ) «تاريخ نيشابور» ى نيز نسبت داده است.. و اگر فرضا ابو سعد صاحب تاريخ نيشابورى بود مسلما حاكم از آن آگاهى داشت. و اما آن سه كتاب موجود او:
1. تهذيب الاسرار. كتابى است در تصوّف كه نسخى از آن موجود است و نيز برگزيدهاى از آن از مؤلّفى ناشناخته. نك: بروكلمان 1/200 (218) (ترجمه عربى 4/84) ، سزگين 1/670. عنوان كتاب را حاجى خليفه «تهذيب الاسرار فى طبقات الأخيار» ضبط كرده استكشف الظّنون 514. ، ولى در نسخه برلين (ورق 1 آ. هر چند به خطّى جديدتر از خطّ كاتب نسخه) نام كتاب «تهذيب الاسرار» است، و نيز در برگزيده آن كه در آغازش آمده است: «علّقته من تهذيب الاسرار تصنيف الشّيخ الامام الاجلّ ابى سعد عبد الملك بن ابى عثمان الواعظ النيسابورى رضى اللّه عنه». نسخه برلين شماره 2820 ورق 83 آ. و براى مشخّصات اين نسخه و نيز نسخه تهذيب الاسرار محفوظ در برلين شماره 2819 (كه مأخذ ارجاعات ماست و در اين مقاله) نك: فهرست آلوارت 3/6-7.
ابو سعد در مقدّمه كتاب مىگويد كه: «شيخى از صوفيان از من خواست تا كتابى كنم در مذاهب اهل تصوّف و آداب و سيرشان و افعال و اقوالشان و مستند هر يك از آنها از آيتى محكمه يا سنّتى مأثوره يا حكايتى از سلف. و اين مقدور نيفتاد و آن شيخ از جهان درگذشت. ولى خواستش همواره در خاطر مىبود و پس از ديرى به تأليف آن عزم كردم و هم بدان ايّام يكى از اصحاب آن شيخ را به خواب ديد در هيأتى زيبا و جامهاى پاكيزه كه به ديدار من همى آمدى. و آن رؤيا رغبت در من بيفزود و آغاز كردم به نوشتن اين كتاب» نسخه برلين 2819، ق 3 ب.
مؤلّف، پس از فصولى در تعريف تصوّف و معرفت، به شرح هر يك از مقامات و احوال و نيز عبادات و آداب و اخلاق مىپردازد. و در هر باب جز احاديث پيامبر (ص) و آثار صحابه، اقوال بسيارى از مشايخ نقل مىكند.
نسخه برلين اين كتاب به روايت ابو عبد اللّه محمد بن احمد بن موسى الشيرازى (متوفّى 439) است از مؤلّف به لفظ «اخبرنا». همان، ق 4 آ. و اين ابو عبد اللّه شيرازى، كه خطيب بغدادى هم از او سماع حديث كرده است، محدّث و واعظى بوده است در بغداد. در مسجدى در محلّه شونيزيّه تذكير مىكرد و يك چند با زاهدنمايى و صوفى مآبى مريدانى هم يافته بود، ولى سپس راه ديگر كرد و خرقه به در آورد. تاريخ بغداد 1/359-360؛الوافى بالوفيات 2/64.
تهذيب الاسرار از آثار قديم صوفيه است و پيش از كتب سلمى (متوفّى 412) و ابو نعيم (متوفّى 430) و قشيرى (متوفّى 465) نوشته شده است. گر چه برخى، چنانكه آربرى متذكّر شده است، به سبب مأخوذ بودن پارههايى از آن از كتاب اللّمع سرّاج (متوفّى 386) در ارج آن شك كردهاندمجله مدرسه مطالعات شرقيّه (لندن 1938) 9/345-349.، با اين حال مطالبى در تهذيب الاسرار هست كه در اللّمع يافت نمىشود و براى مطالعه تصوّف سودمند تواند بود. و مىشايد كه كتاب طبع و نشر شود. و ما اميدواريم بدين كار توفيق يابيم.
2. البشارة و النّذارة فى تعبير الرّؤيا و المراقبة. كتابى است در تعبير رؤيا. و نسخى از آن در بعض كتابخانههاى جهان محفوظ است. بروكلمان (ذيل) 1/361 (ترجمه عربى 4/84-85). سزگين 1/670 (ترجمه عربى 2/496). و نسخهاى كه ما بدان مراجعه كردهايم نسخه كتابخانه موزه بريتانياست به شماره 6262. rOدر 258 ورقه.
پس از خطبه كتاب مقدّمهاى است درباره رؤياى صحيحه صادقه كه مبيّن حقايق اعمال و عواقب امور است و يكى از طرق وحى به انبياست. و سپس چهار حديث به اسانيد مؤلّف از رسول اكرم (ص) روايت شده است در باب رؤياى صالحه و اثرش (1 ب-3 آ). و در پى آن نقل رؤياهايى است از آدم و يوسف و يعقوب و موسى (4 آ-7 ب). و سپس بابى است در آداب صاحب رؤيا و آداب معبّر (7 ب-9 ب). پنجاه و هشت باب ديگر كتاب (از باب دوم تا پنجاه و نهم: 9 ب-258 ب) تعبير رؤياهاى مختلف است. از به خواب ديدن خداوند و انبيا و ملائكه و صحابه و تابعين و صالحين و سور قرآن و قيامت و جهنّم و جنّت تا اطعمه و اشربه و البسه و جنگ و اسلحه و سلاطين و اصحاب حرف و صناعات و بازيها و بهائم و وحوش و امراض و اوجاع.... و هر معنى و موضوعى كه گمان رود به خواب توان ديد. و اين همه به حسب موضوع تقسيمبندى شده است و به هر موضوع يا چند موضوع متناسب بابى اختصاص داده شده است.
تأويل بعض رؤياها بر اساس احاديث و سننى از رسول اللّه (صل) است16 ب، 33 ب-34 آ، 89 آ، 114 آ، 120 ب، 121 ب، 154 آ. و بعضى ديگر بر پايه آثار و اخبار و صحابه و تابعين و ائمّه و صالحينى چون ابو بكر، عمر بن الخطّاب، عبد اللّه بن عمر، مجاهد، جعفر الصّادق و سعيد بن المسيّب. به ترتيب اسامى: 120 ب، 227 ب، 43 آ، 121 آوب، 44 ب، 46 ب، 95 ب. تعبيرات بسيارى هم هست كه مبنى است بر اقوال ابن سيرين (متوفّى 110) و حكاياتى هم از تعبيرات او نقل شده است. از جمله: 95 آ، 101 آ، 122 آ، 113 ب، 124 ب، 129 ب، 135 آ، 143-144، 166 ب، 178 آ، 189 ب، 190 ب، 211 آ، 224، 240 آ. از معبّر ديگر ابراهيم بن محمد كرمانى نيز تعبيراتى يافت مىشود. 70 آ، 90 ب. درباره ابو اسحاق كرمانى نك: ابن النديم (ط تهران) 378، ابن خير 266، كشف الظّنون 1405، بروكلمان (ملحق) 1/433.
در خلال كتاب به مناسبت گاه حكاياتى نقل شده است كه از آن جمله است: حكايت عدى بن ارطاة (90 آ) ، رؤياى هارون الرّشيد درباره ارتضاع در حرم (90 ب) ، رؤياى مروان بن الحكم (95 ب) ، حكايت خواب ديدن حسن بن على عيسى بن مريم را (15 ب) ، حكايتى از معن بن زائده (111 آ) ، حكايت يزيد بن المهلب در زندان حجّاج (111 آ) ، خواب ديدن ابو مسلم رسول (صل) را (127 آ) ، رؤياى هشام (143) ، حكايتى از على بن عيسى (143 ب) ، قصّهاى از كسرى انوشروان (175 آ) ، حكايتى از ابو الوفاء القارى الهروى (18 ب) ، حكايت سماك بن حرب (13 ب) ، حكايت ابن ابى الطيب الفقير (18 آ) ، حكايت ابى عبد اللّه بن الجلاء (18 آ). و در پايان كتاب (257 آ-258 ب)فصلى هست در رؤياى نبى (صل).
البشارة و النّذارة يكى از متون كهن موجود درباره تعبير رؤياستقديمترين اثر موجود در تعبير رؤيا ظاهرا كتاب ابو سعيد نصر بن يعقوب دينورى (متوفّى 397) است (نك:بروكلمان 1/282، ترجمه عربى 4/329). انتساب بعض رسائل به ابن سيرين (متوفّى 110) و بعض قدما البته مورد شك است. نك: دائرة المعارف اسلام (ط دوم) ماده ابن سيرين. و از اين حيث شايسته توجّه است. گذشته از موضوع رؤيا، بررسى كتاب خصوصا ابوابى از آن براى مطالعات امروزى مفيد تواند بود، هم به لحاظ موادى از براى تاريخ اجتماعى و كيفيّت زندگى و پندارهاى مردمان آن زمان، و هم براى مباحث لغوى، كه نامهاى بسيارى از خوردنيها و نوشيدنيها و پوشيدنيها و گستردنيها و بازيها و افزارها و... در ابواب مختلف آن حفظ شده است كه فى المثل از آن جمله است در باب اطعمه و اشربه و ظروف: الخبر الحوّارى (113 آ) ، الجرادق (113 آ) ، العجز (112 ب) ، الحرفية (114 ب) ، اثفيّة (115 آ) ، سكرّجة الخل (115 ب) ، السكباجة (118 آ) ، الطباهجة (117 ب) ، الزيرباجة (119 ب)الماستباجه (119 ب) ، الدوغباجة (119 ب) ، الكشكية (119 ب) ، المحيض (123 آ) ، المرّى (115 آ) ، الآرزية (120 ب) ، الخبيص (123 آ) ، العصيدة (122 ب) ، الرائب (123 آ) ، الأقط (123 آ) ، المصل (123 آ) ، الشيراز (123 آ).
3. شرف النّبى
کتابشناسی کتاب دلائل النبوة
دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعة
كتاب دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعة نوشته ابو بكر احمد بن حسين بيهقى (م 458)است. دلايل نگارى يكى از گرايشهاى خاصى است كه در كار سيره نويسى از قرن چهارم رواج يافت چنين آثارى را اخباريان در برابر شبهاتى كه درباره اثبات نبوت مطرح شده بود پديد آوردند.
با آنكه كتابهاى ديگرى با همين نام نوشته شده ليكن كتاب بيهقى از مهمترين و گسترده ترين كتب دلايل به شمار مىرود.
اين كتاب در واقع كتابى روايى است و مآخذ آن بيشتر منابع حديثى مانند صحاح سته است. در عين حال مؤلف از كتابهاى مغازى هم بهره گرفته است كه مهمترين آنها مغازى موسى بن عقبه است كه اهميت دلائل النبوه در موضوعات تاريخى حفظ همين كتاب مغازى است چون متن اين كتاب به دست ما نرسيده است. به علاوه روايات مسندى در اين كتاب وجود دارد كه در ديگر منابع نيامده است.
حجم زيادى از روايات ابن اسحاق در اين كتاب آمده كه بر اساس آن مىتوان بخشى از موارد حذف شده از سيره را در روايت ابن هشام به دست آورد.
دقت در اسناد كتاب دلائل مى تواند فقرات مفقود شده بسيارى از آثار آن دوره را روشن كند؛مشروط بر آنكه روشن شود كداميك از افرادى كه در سند ياد شده اند صاحب كتابى در اين زمينه بودهاند. چه بسا روايتى از سيره كه نام يعقوب بن سفيان فسوى در آن آمده، بخشى از اولين قسمت كتاب المعرفة و التاريخ باشد كه مفقود شده است.
ترتيب كتاب دلائل به صورت موجود در كتب سيره نيست اما محتواى آن اخبارى است كه به هر صورت مربوط به شخص پيامبر و سيره مىشود.
دلايل از ديد بيهقى و ديگران به معنى خاص معجزه است به همين دليل وى در بخش نخست كتاب معجزات انبياى گذشته را آورده و آنگاه به معجزه جاودان پيامبر اسلام اشاره نموده است. ديگر مباحث اين كتاب از اين قرار است: مولد النبى، اخبار پيش از بعثت، تفصيل درباره شمايل رسول خدا، اخلاق و منش آن حضرت، معجزات پس از تولد، اخبار مبعث و... و به طور كلى مؤلف در هر قسمت از كتاب، بر آن است تا معجزات و خوارق عاداتى كه از آن حضرت صادر شده را فهرست كند.
بيهقى
ابو بكر احمد بن حسين، محدث و فقيه شافعى سده پنجم. در 384 در خسروجرد به دنيا آمد. اصل خاندانش از شامگاه نيشابور بود (سمعانى، ج 1، ص 439؛ذهبى، 1388- 1390، ج 3، ص 1132؛صفدى، ج 6، ص 354؛قس ابن اثير، ج 10، ص 58، كه تولد وى را در 387 مىداند؛على بيهقى، ص 184). از كودكى به تحصيل علم و حفظ احاديث مبادرت كرد و از پانزده سالگى نزد محمد بن حسين علوى (متوفى 410)به فراگيرى حديث پرداخت. همچنين وى در حديث از شاگردان بزرگ و برجسته حاكم نيشابورى بود، اگر چه گفتهاند كه در انواع دانشهاى ديگر بر وى برترى داشته است. او از حاكم، بيش از ديگر مشايخ خود نقل خبر كرده است (صريفينى، ص 127؛ ياقوت حموى، ج 1، ص 805؛ذهبى، 1406، ج 18، ص 164؛ همو، 1388-1390، ج 3، ص 1133؛اسنوى، ج 1، ص 98؛ ابن خلّكان، ج 1، ص 75-76؛على بيهقى، ص 183؛ابن عساكر، ص 266؛قس ابن عماد، ج 3، ص 305، كه مىنويسد وى از ابى الحسن-محمد بن حسين-علوى بيشتر روايت كرده است).
بيهقى براى فراگيرى علوم و حديث به شهرهاى متعددى در خراسان، عراق، حجاز و جبال سفر كرد (على بيهقى؛ذهبى، 1388-1390، همانجاها؛سبكى، ج 4، ص 8) و از اساتيد بسيارى علم آموخت. شمار شيوخ و اساتيد وى را افزون از صد تن دانستهاند كه همگى از بزرگان قرن چهارم و نيمه اول قرن پنجم بودند. فقه را از ابو الفتح ناصر بن حسين عمرى (متوفى 444) و ابو القاسم فورانى، كه خود شاگرد بيهقى در علم حديث بود، فراگرفت (صفدى، همانجا؛سبكى، ج 4، ص 9؛على بيهقى، ص 184).
از ديگر اساتيد و مشايخ او مىتوان از اينان نام برد: أبو عبد الرحمان سلمى (303-412) ، مؤلف طبقات الصوفيه؛عبد الملك بن أبى عثمان خركوشى نيشابورى (متوفى 407) ، مؤلف شرف النّبى؛سهل بن محمد صعلوكى (متوفى 404) ؛و ابن فورك انصارى اصفهانى (332-406) ، فقيه، مفسّر، اصولى، اديب و نحوى و رجالى مشهور (صريفينى، ص 127- 128؛احمد بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 16- 31؛ذهبى، 1388-1390، ج 3، ص 1132، همو، 1406، ج 18، ص 164-165). بيهقى دانش اصول را نيز فراگرفته بود. وى حافظهاى بسيار قوى داشت و در حفظ حديث و استوارى در آن، يگانه روزگار خويش بود (ذهبى، 1406، ج 18، ص 167؛ همو، 1388-1390، ج 3، ص 1133؛على بيهقى، ص 183؛ ياقوت حموى، همانجا).
به نوشته اسنوى (همانجا) ، بيهقى در پايان سفرهاى علمى خود به خسروجرد رفت و اولين اثرش را در 406 نگاشت (قس ذهبى، 1406، ج 18، ص 165). سپس در 441، براى نشر علم به نيشابور دعوت شد و به املاى كتاب معرفة السنن و الآثار خود پرداخت و سرانجام در 458 در اين شهر درگذشت (سبكى، ج 4، ص 9، 11، سمعانى؛صفدى، همانجاها؛ابن كثير، ج 12، ص 94؛ذهبى 1388-1390، ج 3، ص 1134؛قس ياقوت حموى، همانجا، كه تاريخ فوت او را 454 نوشته است). بيهقى شاگردان زيادى داشته است كه برخى از آنها عبارتاند از: ابو على انصارى؛ نوه او ابو الحسن عبيد الله بن محمد بن احمد؛ابو عبد الله فزارى؛ ابو القاسم شحامى؛ابو المعالى محمد بن اسماعيل فارسى؛ عبد المنعم قشيرى؛و پسر بزرگ بيهقى، اسماعيل كه مؤلف تاريخ بيهق (على بيهقى) از او حديث شنيده است (ابن خلّكان، ج 1، ص 76؛ذهبى، 1388-1390، ج 3، ص 1135؛همو، 1406، ج 18، ص 169؛على بيهقى، ص 184). سمعانى از جمله افرادى است كه ده نفر از شاگردان بيهقى را ديده و از آنها حديث شنيده است (همانجا). برخى اسناد روايى ذهبى (متوفى 748) نيز به بيهقى منتهى مىشود (ذهبى، 1388-1390، ج 3، ص 1134؛براى آگاهى از تأثير آثار بيهقى در نوشتههاى بعد از وى نهاية الارب نويرى؛طبقات الشافعيه سبكى؛السيرة النبوية ابن كثير؛الروضة رافعى؛صبح الاعشى قلقشندى؛مفتاح السعادة طاشكوپرى زاده؛تاريخ ابنوردى؛ابجد العلوم قنّوجى).
بيهقى در عين وسعت دايره حديث شناسى از برخى آثار برجسته اهل سنت مانند سنن نسائى، ابن ماجه و ترمذى بى بهره بوده، اگر چه از سنن أبى داوود، با اسناد عالى مطلع بوده است (ذهبى، 1406، ج 18، ص 165؛سبكى، ج 4، ص 9).
بيهقى از عالمان بزرگ و برجسته شافعى است (ابن عساكر، ص 266؛ابن خلّكان، همانجا؛ذهبى، 1406، ج 18، ص 168، قس ياقوت حموى، ج 1، ص 804، خوانسارى، ج 1، ص 252- 253، امين، ج 2، ص 568؛كه به دلايلى احتمال دادهاند كه وى شيعه بوده است). به نوشته ذهبى (1406، ج 18، ص 169) ، اگر بيهقى مىخواست مذهب و شيوهاى ايجاد كند كه بر مبناى اجتهاد و نظر خويش باشد، بر آن كار توانايى داشت، زيرا دانش او از اختلافات مذاهب و نظريات، بسيار گسترده بود.
بيهقى در گردآورى آثار شافعى بر ديگران پيشى گرفت، و كاملترين شرح از آراى شافعى، در آثار وى يافت مىشود.
بدين جهت ابن خلّكان (همانجا) و سبكى (ج 4، ص 10) به نقل از ذهبى، وى را اولين گردآورنده آثار شافعى مىدانند و شايد منظور اين بوده كه هيچكس قبل از بيهقى، آثار شافعى را در يك مجموعه عظيم جمع نكرده است.
بيهقى روايات و اخبار را از طريق سماع از اساتيد و مشايخ خويش نقل كرده و هر جا طرق ديگرى، غير از طريق خويش، يافته با ذكر مأخذ و طريق، به دنبال نقل خود افزوده است. به نوشته كتّانى (ص 30) ، او خود را ملزم مىدانست كه روايتى را كه به جعلى بودن آن يقين داشت نقل نكند. برخى از كتب بيهقى به طبع رسيده و پارهاى به صورت خطى باقى مانده است.
شمارى از آثار مهم بيهقى عبارتاند از:
1) السنن الكبرى. مهمترين اثر بيهقى مشتمل بر احاديث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم و افعال و تقريرات آن حضرت و گفتهها و احوال صحابه و برخى از تابعين به صورت موضوعى همراه با برخى توضيحات است. اين كتاب در حقيقت دايرة المعارف بزرگى در حديث است كه بر مبناى ابواب فقه، دستهبندى شده است (احمد بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 37). حاجى خليفه از اين اثر به نام السنن الكبير ياد كرده است. ابن عبد الحق دمشقى (متوفى 744) ، شمس الدين ذهبى (متوفى 748) و عبد الوهاب شعرانى (متوفى 974) ، هر يك جداگانه آن را خلاصه كردهاند. ابن تركمانى حنفى (متوفى 750) ، كتاب بزرگى در ردّ سنن بيهقى نوشت و آن را الجوهر النقىّ فى الرّد على البيهقى ناميد و زين الدين قاسم بن قطلوبغاى حنفى (متوفى 879) ، اين اثر را با نام ترجيع الجوهر النقى تلخيص و به صورت الفبايى، تا حروف ميم، تنظيم كرد (حاجى خليفه، ج 2، ستون 1007؛كتانى، همانجا). اين اثر در ده جلد است و اولين بار در نيمه اول قرن سيزدهم، همراه با اثر ابن تركمانى، در حيدر آباد دكن به چاپ رسيده است (احمد بيهقى، 1361 ش، مقدمه مهدوى دامغانى، ج 1، ص 17-18).
2) معرفة السنن و الآثار. از منابع فقه تطبيقى است كه به گفته سبكى (ج 4، ص 9) ، هيچ فقيه شافعى از آن بىنياز نيست.
بيهقى در اين كتاب، به ردّ سخنان احمد بن سلامة طحاوى حنفى، كه بر شافعى و اصحاب او ايراد وارد كرده است، پرداخته و احاديث مسندى را كه شافعى در موضوع اصول و فروع دين آورده نقل كرده و، به جرح و تعديل سند و بيان صحّت و ضعف آنها پرداخته است. همچنين با نظر و اجتهاد خود، برخى از راويانى را كه ديگران مورد وثوق ندانستهاند توثيق كرده است (بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 38-39). اين كتاب، در 1348 ش/1969 در مصر به چاپ رسيده است.
3) المبسوط. اين كتاب-كه از بزرگترين و گستردهترين آثار بيهقى است-شامل اقوال شافعى است (سبكى، همانجا؛ حاجى خليفه، ج 2، ستون 1582). پيش از بيهقى افرادى چون بويطى، از شاگردان شافعى، سخنان شافعى را جمع آورى كردهاند (سزگين، ج 1، جزء 3، ص 184، 191-192؛غزالى، ج 2، ص 279-280) ، اما بيهقى كارى گستردهتر در اين كتاب انجام داده است. سمعانى (ج 1، ص 438) ، ضمن تأييد كوشش بيهقى در جمع آوردن آثار شافعى، نام آن را المبسوط ذكر مىكند.
بعضى منابع، از اين نوشته، به دليل محتواى آن، به نام نصوص الشافعى ياد كردهاند (ابن كثير، ج 12، ص 94؛ذهبى، 1406، ج 18، ص 166؛همو، 1388-1390، ج 3، ص 1133؛ ابن خلّكان، همانجا؛حاجى خليفه، ج 2، ستون 1957).
4) الاسماء و الصفات. در معرفى برخى از اسماء و صفات خداوند و معانى آنهاست با دلايلى از كتاب و سنت و اجماع (احمد بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 39).
بيهقى در اين كتاب، در باب اسناد و راويانى صحبت مىكند كه از آنان رواياتى نقل كرده است. وى بر شمارى از احاديث و رجال آن تعليق و توضيح دارد و بعلاوه، از ضعف برخى راويانى كه در صحيح مسلم از آنها ياد شده، و يا دانشمندان علم رجال آنها را موثق دانستهاند، سخن گفته است (احمد بيهقى، 1401، مقدمه كاتب، ص 23). اين كتاب در حيدر آباد (1333) ، قاهره (1358) و بيروت (1405) به چاپ رسيده است.
5) الاعتقاد و الهداية الى سبيل الرشاد. بيهقى در اين اثر به اختصار امور واجب در اعتقادات اهل سنت را براى انسان مكلف معرفى كرده و به بيان مطالبى چون اسماء و صفات حق، قضا و قدر، عدم خلق قرآن، مشيّت، تعريف ايمان و حدود آن، اثبات نبّوت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم، كرامات اوليا و اصحاب و اهل بيت رسول خدا و خلافت خلفاى چهارگانه پرداخته است. اين اثر دو نوبت در بيروت (1380 و 1401)منتشر شده است.
6) دلائل النبوّة و معرفة احوال صاحب الشريعة. در سيره نبوى و زندگانى نياكان نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اخلاق و معجزات و بشارات به ظهور آن حضرت است. بيهقى در اين كتاب معجزات و خوارق عاداتى را نقل مى كند كه بسيارى معتبر و برخى ضعيف و قابل خدشه اند. مورخان و سيره نويسان پس از بيهقى، اين كتاب را مرجعى استوار و معتبر براى خود دانسته اند و به همين دليل اسناد قبل از او را حذف كرده و سخن وى را موثق دانسته اند (همو، 1361 ش، مقدمه مهدوى دامغانى، ج 1، ص 20). براى نمونه، ابن كثير در البداية و النهاية، و سيوطى در الخصائص الكبرى از آن نقل كردهاند (همو، 1401، مقدمه كاتب، همانجا) خركوشى، نيز كتابى به نام دلايل النبوة داشته است (ابن عماد، ج 3، ص 184).
دلائل النبوة بيهقى در هند و بيروت به طبع رسيده و نيز بخشى از آن را محمود مهدوى دامغانى به فارسى ترجمه كرده كه در 1361 ش در تهران به چاپ رسيده است.
7) شعب الايمان (الجامع المصنف فى شعب الايمان).
نوشتهاى فراگير كه بيهقى آن را بر شيوه منهاج الدين فى شعب الايمان حسين بن حسن حليمى (متوفى 403) ، در بيان شاخههاى ايمانى به رشته تحرير درآورده است. اساس اين كتاب، بر مبناى حديثى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم است. ابو جعفر عمر قزوينى (متوفى 699) ، آن را تلخيص كرده و مختصر شعب الايمان، نام نهاده است. اين كتاب در شش مجلد و در بعضى نسخههاى خطى سه مجلد است (احمد بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 41-42؛همو، 1408 الف، مقدمه ابيانى، ص 6).
8) احكام القرآن. بيهقى سخنان شافعى در بيان معانى قرآن را در اين اثر گردآورده است. اين كتاب همانند احكام القرآن احمد بن على رازى جصّاص است و سبكى (ج 2، ص 97) آن را از آثار بديع بيهقى دانسته است. احكام القرآن در مصر به چاپ رسيده است (احمد بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 43؛همو، 1408 الف، مقدمه ابيانى، ص 7).
9) البعث و النشور. محتواى اين كتاب آيات و اخبارى است درباره معاد. اين اثر در كويت و بيروت به چاپ رسيده است (همو، 1408 الف، مقدمه ابيانى، همانجا).
10) كتاب الزهد الكبير. درباره موعظه، در پنج بخش و شامل 989 قول و روايت از حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم، صحابه، تابعين و جز ايشان است. پيش از بيهقى نيز بيش از شصت كتاب و نوشته در باب زهد و با همين نام نوشته شده است (همو، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 47-56).
11) خلافيّات. بيهقى در اين اثر مسائل مورد اختلاف ميان فقه شافعى و حنفى را بررسى كرده است (همو، 1361 ش، مقدمه مهدوى دامغانى، ج 1، ص 19). اين كتاب را از آثار برجسته، ابتكارى، و بى نظير بيهقى دانستهاند (يافعى، ج 3، ص 63؛صفدى، ج 6، ص 354؛سبكى، ج 4، ص 9).
12) المدخل الى السنن الكبرى. مقدمهاى است بر السنن الكبرى. نسخه خطى اين كتاب، به سماع و تأييد برخى از بزرگان اهل سنت همچون ابن صلاح و حافظ مزّى رسيده است (احمد بيهقى، 1408 ب، مقدمه عامر احمد حيدر، ص 43-44). اين كتاب در كويت به چاپ رسيده است (همو، 1408 الف، مقدمه ابيانى، ص 6). كتابى به نام معرفة علوم الحديث (على بيهقى، ص 183؛ياقوت حموى، ج 1، ص 805) ، نيز به او منسوب است.
برخى ديگر از آثار چاپ شده او عبارتاند از: الآداب؛ القراءة خلف الامام؛مناقب الشافعى؛الاربعون الصغرى؛حيات الانبياء فى قبورهم؛اثبات عذاب القبر؛بيان خطأ من أخطأ على الشافعى (احمد بيهقى، 1408 الف، مقدمه ابيانى، ص 6-7؛براى آگاهى از ديگر آثار بيهقى زركلى، ج 1، ص 116؛سركيس، ج 1، ستون 620-621).
منابع
ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت 1385-1386/1965-1966؛ ابن خلّكان، وفيات الاعيان، چاپ احسان عباس، بيروت[بىتا. ]؛ ابن عساكر، تبيين كذب المفترى فيما نسب الى الامام ابى الحسن الاشعرى، بيروت 1404/1984؛ابن عماد، شذرات الذّهب فى اخبار من ذهب، بيروت 1399/1979؛ابن كثير، البداية و النهاية، بيروت 1411/1990؛عبد الرحيم بن حسن اسنوى، طبقات الشافعية، چاپ كمال يوسف حوت، بيروت 1407/1987؛محسن امين، اعيان الشيعة، چاپ حسن امين، بيروت 1403/1983، احمد بن حسين بيهقى، الاعتقاد و الهداية الى سبيل الرشاد على مذهب السلف و اصحاب الحديث، چاپ احمد عصام كاتب، بيروت 1401/1981؛همو، دلائل النبوة، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران 1361 ش؛همو، كتاب البعث و النشور، چاپ محمد سعيد ابيانى، بيروت 1408 الف؛همو، كتاب الزهد الكبير، چاپ عامر احمد حيدر، بيروت 1408 ب؛على بن زيد بيهقى، تاريخ بيهقى، چاپ احمد بهمنيار، تهران 1345 ش، چاپ افست تهران 1361 ش؛مصطفى بن عبد اللّه حاجى خليفه، كشف الظنون، بيروت 1410/1990؛محمد باقر بن زين العابدين خوانسارى، روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، چاپ اسد اللّه اسماعيليان، قم 1390-1392؛محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 18، چاپ شعيب ارنؤوط و محمد نعيم عرقسوسى، بيروت 1406/1986؛همو، كتاب تذكرة الحفاظ، حيدر آباد دكن 1388-1390/1968-1970؛ خير الدين زركلى، الاعلام، بيروت 1986؛عبد الوهاب بن على سبكى، طبقات الشافعية الكبرى، چاپ محمود محمد طناحى و عبد الفتاح محمد حلو، قاهره 1964-1967؛يوسف اليان سركيس، معجم المطبوعات العربية و المعربة، قاهره 1346/1928، چاپ افست قم 1410؛فؤاد سزگين، تاريخ التراث العربى، ج 1، جزء 3، نقله الى العربية محمود فهمى حجازى، رياض 1403/1983؛عبد الكريم بن محمد سمعانى، الانساب، چاپ عبد اللّه عمر بارودى، بيروت 1408/1988؛ابراهيم بن محمد صريفينى، تاريخ نيسابور: المنتخب من السياق، چاپ محمد كاظم محمودى، قم 1362 ش؛خليل بن ايبك صفدى، كتاب الوافى بالوفيات، چاپ س. ددرينگ، و يسبادن 1392/1972؛محمد بن محمد غزالى، احياء علوم الدين، بيروت 1417؛محمد بن جعفر كتانى، الرسالة المستطرفة، كراچى 1379/1960؛عبد اللّه بن اسعد يافعى، مرآة الجنان و عبرة اليقظان، بيروت 1417/1997؛ياقوت حموى، معجم البلدان، چاپ فرديناند و وستنفلد، لايپزيگ 1866-1873، چاپ افست تهران 1965.
ترجمه ابوبكر بيهقى (صاحب دلائل النبوة) از دانشنامه جهان اسلام ج 5
زندگینامه محمود مهدوی مهدوي
خلاصه : محمود مهدوي دامغاني، در فروردين 1315 خورشيدي در شهر مشهد متولد شد. از سن 5 تا 7 سالگي را در محضر بانوي دين باور معصومه حديدي عرب به آموزش قرآن مجيد و صد كلمه سرور آزادگان، حضرت امير (ع) گذراند. دوره هاي دبستان و دبيرستان در مشهد سپري كرد و پس از آن براي ادامه تحصيل به تهران آمد. و در رشته زبان و ادب فارسي به ادامه تحصيل پرداخت. او از سال 1335 تا ،1346 دوره هاي كارشناسي و دكتراي زبان و ادبيات فارسي را در دانشكده ادبيات تهران گذراند و از اعاظم ادب آن زمان، همچون استادان همايي و فروزانفر و ديگران كسب فيض كرد. پس از پايان تحصيلات به مشهد بازگشت و از سال 1346 تا 1361 خورشيدي به عنوان استاديار و دانشيار در دانشكده هاي الهيات، ادبيات و علوم دانشگاه فردوسي مشهد به تدريس و نگارش مقالات ديني و ادبي در مجله هاي مكتب اسلام، آستان قدس رضوي، الهيات و معارف اسلامي و يادنامه هاي بزرگاني چون بيهقي، سرگرم بود و سرانجام در آبان 1361 به تشخيص برخي از گردانندگان دانشگاه مشهد، با تنزل رتبه و مرتبه، بازنشسته شد. ترجمه كتاب «مغازي» - تاريخ جنگهاي پيامبر (ص)، جلد 2- استاد مهدوي دامغاني ،در دوره دوم كتاب سال جمهوري اسلامي از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد به عنوان كتاب سال برگزيده شد.
گروه : علوم انساني
رشته : زبان و ادبيات فارسي
والدين و انساب : محمود مهدوي دامغاني، فرزند مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدكاظم مهدوي دامغاني طاب ثراه، است. . وي اشاره به اين نكته را بايسته مي داند كه مراقبت هاي ويژه پدر روان شاد و بزرگوار و برادران فرهيخته اش، استاد دكتر احمد و مرحوم آيت الله حاج شيخ محمدرضا در ساختار ذهني او و پديد آوردن ترجمه ها و گزينش كتاب هايي كه ترجمه كرده است بسيار ثمربخش بوده است.
تحصيلات رسمي و حرفه اي : يادگيري معارف ديني و قرآن كريم از 5 سالگي را در محضر بانوي دين باور معصومه حديدي عرب و صد كلمه سرور آزادگان، حضرت امير (ع) گذراند. ـ پايان تحصيلات متوسطه در دبيرستان فردوسي مشهد در سال 1335 ـ دريافت كارشناسي ادبيات فارسي از دانشگاه تهران ـ دريافت دكتراي زبان و ادبيات فارسي از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران 1346ـ
فعاليتهاي ضمن تحصيل : دكتر دامغاني در ضمن تحصيل در مقطع دكتري دبير دبيرستانهاي تهران بود.
استادان و مربيان : دكتر دامغاني در يادداشتي كه به مناسبت انتخاب شايسته اش براي كتاب سال امسال نوشته بود، بيش از هر چيز نام و ياد استادان گرانقدر خويش را زنده نگاه داشته و از برادر فرزانه و فاضلش استاد احمد مهدوي دامغاني كه در آمريكا به تدريس زبان و ادب فارسي مشغول است به نيكي ياد كرده و به ما درس زندگي آموخته است: «براي استادان گرانقدري كه سرخيل ادب شمرده مي شده اند همچون روانشادان جلال الدين همايي، محمدتقي مدرس رضوي، بديع الزمان فروزانفر، دكتر ذبيح الله صفا و ديگر كسان كه بر اين بنده حق تعليم دارند از پيشگاه خدا طلب آمرزش و فزوني رتبت و علو منزلت مسألت نمايم و خداي چشم مرا بر دوام نخل پربار استاد دكتر احمد مهدوي دامغاني روشن بداراد.»
فعاليتهاي آموزشي : دامغاني از سال 1346 تا 1361 خورشيدي به عنوان استاديار و دانشيار در دانشكده هاي الهيات، ادبيات و علوم دانشگاه فردوسي مشهد به تدريس و نگارش مقالات ديني و ادبي در مجله هاي مكتب اسلام، آستان قدس رضوي، الهيات و معارف اسلامي و يادنامه هاي بزرگاني چون بيهقي، سرگرم بود و سرانجام در آبان 1361 به تشخيص برخي از گردانندگان دانشگاه مشهد، با تنزل رتبه و مرتبه، بازنشسته شد. استاد دامغاني هم اكنون به تدريس متون ادب فارسي و تاريخ اسلامي در دوره هاي كارشناسي ارشد و دكتراي دانشگاه آزاد مشهد مشغول است.
ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : همكاري با دانشنامه جهان اسلام و ترجمه مداخل هاي مختلف متون كهن عرب از ديگر فعاليتهاي ديگر استاد دامغاني در حال حاضر است.
جوائز و نشانها : جلدهاي نخست و دوم مغازي واقدي ترجمه استاد دامغاني در دومين دوره انتخاب كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ، جايزه كتاب سال در راستاي سيره پيامبر (ص) و معصومان (ع) را به وي اهدا كردند.
چگونگي عرضه آثار : در فاصله سال هاي 1359 تا 1385 خورشيدي، وي موفق به برگردان متون بسيار ارزنده اي از زبان عربي به زبان فارسي شد. محمود مهدوي دامغاني به اين مختصر محدود نيست كه او يكي از مهم ترين مترجمان متون كهن عربي و كتب معرفت ديني در چند دهه گذشته بوده و حجم آثار ترجمه شده به دست او افزون بر 18 هزار صفحه چاپ شده بوده است. وي هم اكنون به تنظيم مدخل هاي گوناگون دانشنامه جهان اسلام وقت خود را مي گذراند و بيش از 30 مدخل از مداخل آن را آماده ساخته و فزون از 10 مدخل آن تا جلد دهم به زيور طبع آراسته شده است نامبرده سي مقاله در مجلات دانشكدۀالهيات و معارف اسلامي مشهد، نامۀآستان مقدس، مكتب اسلام، و يادنامه هاي شيخ طوسي، ابوالفضل بيهقي، سيبويه، مرحوم استادمطهري و جشن نامه آقاي احمد آرام به رشته تحرير در آورده است.
برخی از آثار او عبارتند از:
- ترجمه دو جلدی مغازی محمدبن واقدی با نام تاریخ جنگ های پیامبر اسلام(ص)
- ترجمه دو جلد از کتاب دلائل النبوه محدث بزرگ احمدبن حسین بیهقی
- ترجمه 10 جلد از کتاب نهایه الارب فی فنون الادب(بخش سیره و تاریخ اسلام تا آغاز حکومت عباسی)
- ترجمه اخبار الاطوال ابوحنیفه دینوری
- ترجمه کتاب الجمل شیخ مفید با نام نبرد جمل
- ترجمه کتاب روضه الواعضین اثر فتال نیشابوری
- ترجمه کتاب شمائل النبی اثر ابوعیسی ترمذی
- ترجمه کتاب المعیار و الموازنه اثر ابوجعفر اسکافی
- ترجمه مباحث اجتماعی و تاریخی شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه در 8 جلد
- ترجمه کتاب اخبار مکه ابوالوالید ازرقی
- ترجمه کتاب الوثاق گردآوری دانشمند پاکستانی
- ترجمه کتاب التوابین مقدسی با نام توبه کنندگان
- ترجمه کتاب طبقات محمدبن سعد بن منبع در 8 جلد
- ترجمه کتاب مقتل علی ابن ابی طالب
- ترجمه کتاب الغدیر شیخ محمدرضا فرج الله
کتابشناسی کتاب سیرت رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم )
رفيع الدين همدانى (مترجم كتاب سيرت رسول الله)
وى ابو محمد اسحاق بن الشيخ الأجل ابى عبد اللّه محمّد بن المؤيد بن على بن اسماعيل بن ابى طالب الهمدانى الاصل المصرى المولد الوبرى الشافعى المنعوت بالرّفيع يعنى رفيع الدين قاضى ابرقوه و مترجم سيره است.
رفيع الدين در سنه 582 در مصر متولد شده و در قاهره در شب 17 جمادى الاولاى سنه 623 وفات يافته است و در دامنه كوه مقطّم او را به خاك سپردهاند.
در مصر رفيع الدين اسحاق از پدرش محمد بن المؤيد و از ابى عبد اللّه محمد بن حمد الارتاحى (متولد در 507 و متوفى در 601)از معاريف علماى حنبلى مصر و از ابى الفضل محمد بن يوسف الغزنوى (متولد 552 در بغداد و متوفى در 599 در قاهره)كه در بغداد و حلب نيز حديث روايت مىكرده است و از ابى الحسن على بن ابراهيم بن نجا الدمشقى واعظ حنبلى (متولد دمشق به سال 508 و متوفى در قاهره به سال 599)و همسر وى امّ عبد الكريم فاطمه بنت ابى الحسن سعد الخير الاندلسى البلنسى (متولد 522 در اصفهان و متوفاة در قاهره به سال 600)كه در اصفهان از امّ ابراهيم فاطمه جوزدانيّه و علماى آن شهر و علماى بغداد و خراسان استماع و كسب علم يا اجازه كرده بود و در بغداد و دمشق و قاهره روايت مىكرد،استماع حديث نمود.
رفيع الدين در طلب علم به شام رفت و در آنجا از ابو حفص عمر بن معمر بغدادى دار قزّى معروف به ابن طبرزد (متولد بغداد در 516 و متوفى در همانجا به سال 607)كه از برادرش ابو البقاء و از علماى ديگر بغداد كسب دانش كرده بود و از محدثان متفرّد بود و در بسيارى از بلاد مانند بغداد و اربل و حرّان و حلب و دمشق تدريس كرده بود،حديث شنيد.
پس از دمشق رفيع الدين به بغداد آمد و در آنجا از اصحاب و شاگردان ابى بكر محمّد بن عبد الباقى بغدادى قاضى مارستان (متوفى به سال 535)و در واسط از ابو الفتح محمد بن احمد بن بختيار معروف به ابن مندائى (متولد واسط در 517 و متوفى در همانجا به سال 605)،كسب علم كرد.
پس از طى اين مراحل علمى رفيع الدين به ايران آمد و اين سفر ميان سالهاى 590 تا 600 اتفاق افتاده است و بنابر گفته منذرى در اصفهان از امّ هانى عفيفه دختر ابى بكر احمد بن ابى عبد الرحمان اصفهانى فارفانى(510-606) و شاگرد فاطمه جوزدانيّه و از اصحاب زاهر بن طاهر ابو القاسم شحامى نيشابورى (متوفى در 533)مانند زاهر بن احمد بن ابى طاهر ثقفى اصفهانى(521-607) و غير او كه در اصفهان مىزيستند،استماع حديث كرد.
رفيع الدين پس از سفر به زادگاه پدران خود همدان و اصفهان و درك مجلس بزرگان،در همين سنوات به قضاء ابرقوه منصوب شده است و چون تولد پسر بزرگش ذاكر در ابرقوه به سال 606 يا 607 اتفاق افتاده است بايد پيش ازين تاريخ در اين شهر اقامت گزيده باشد.
رفيع الدين در صفر 609 در همدان بوده و در آنجا كتاب المعرفة و التاريخ بسوى را نزد ابى محمد عبد اللّه (متوفى در 624)پسر ابى العلاء عطّار خوانده است.همچنين بنابر آنچه در سند يك حديث نبوى كه ابن الصابونى از قول ذاكر پسر رفيع الدين نقل كرده،اين پدر و پسر در سال 610 در اصفهان بودهاند.از اين تاريخ تا 615 كه سال تولد ابو المعالى احمد پسر دوم رفيع الدين است اطلاعى در دست نيست مگر تاريخى كه در ديباجه ترجمه سيره آمده است:«بدان كه در سنه اثنى عشر و ستمائه چون ما را از جانب شام به فارس معاودت افتاد كه مربوط است به سفر مصر و استماع كتاب سيره در آنجا از ابن الجبّاب.»
رفيع الدين در سالهاى 617 و 619 به اتفاق دو پسر خود به شيراز و در 620 به واسط و بغداد رفته و در مجلس درس و روايت علما و محدثان آن بلاد حاضر مىشده است و ظاهرا خود مىخوانده و پسرانش گوش فرا مىدادهاند. بنظر نمىرسد كه رفيع الدين و پسرانش ديگر پس از اين سفر به ايران مراجعت كرده باشند و بنابرين رفيع الدين تا آخر حيات يعنى تا 623 در قاهره مانده است و پسرانش نيز پس از فوت پدر در همانجا ماندهاند و به كسب و طلب علم ادامه دادهاند.
بنا بمراتب مزبور حدس شادروان علاّمه مينوى كه رفيع الدين در 620 به مصر رفته و سيره را در آنجا در اين تاريخ و نخستين بار استماع كرده و پسرانش را در آنجا گذارده و در حدود 621 به ابرقوه بازگشته و پس از اتمام ترجمه سيره مجددا به مصر سفر كرده،با اشكال وفات او در 623 و لزوم خاتمه پذيرفتن ترجمه و انجام دادن سفر به مصر حداكثر در ظرف دو سال يا هفده ماه مواجه مىشود.
علاوه برين چنانكه در همين مقدمه ذكر كرديم ابن المجلّى در سال 613 درگذشته است و بعيد است كه رفيع الدين در سال 622 با وجود اينكه بنا بر اين فرض تازه از سفر مصر بازگشته باشد از ابن المجلّى به عنوان شخصى زنده و با عبارت ادام اللّه بركته ياد كند.
کتابشناسی:
ترجمه كتاب سيرة رسول اللّه صلعم به زبان فارسى
تاكنون آنچه درباره محمد بن اسحاق و عبد الملك بن هشام و شاگردان و راويان ايشان و اصل عربى كتاب سيره آورديم بر اساس مدارك تحقيقى و موثّق استوار بود.ولى درباره اينكه چه كسى اين كتاب را از زبان تازى به زبان پارسى برگردانده و به صورتى كه اكنون از نظر خوانندگان مىگذرد درآورده است نص صريح و حتى اشارهاى هم در مآخذ مختلفه وجود ندارد و در نسخههايى هم كه از اين ترجمه بدست ما رسيده و يا از وجود آنها آگاهى يافتهايم در اين باره اشارهاى نرفته است. بنابرين تا زمانى كه مدرك قابل اعتماد و دليل قانع كنندهاى كشف نشده،بايد موقتا و به عنوان فرضيّه كسى را كه بر اساس اطلاعات حاصله از ديباجه اين ترجمه و ساير مآخذ مىتوان احتمال داد كه او بايد مترجم اين كتاب سيره باشد معرفى نمود و به عنوان برگرداننده اين كتاب از تازى به پارسى قبول كرد. اكنون بايد نگريست و ديد چه اطلاعاتى و چه معلوماتى از ديباجه اين كتاب و ساير مآخذ بدست مىآيد:
بر طبق عباراتى كه در ديباجه آمده است مترجم اين كتاب كسى بوده است كه فارس را ولايت خود مىدانسته و به شام و مصر سفر كرده بوده و در مصر دو محدّث را شناخته كه كتاب سيرة رسول اللّه (صلّ الله علیه و آله و سلم) را تدريس مىكردهاند و در حضور يكى از آن دو يعنى ابن الجبّاب سيره را برخوانده است و در مراجعت از مصر در شهر ابرقوه به سال 612 و يا بر حسب نسخه ايا صوفيه در 622 با مظفر الدين سعد بن زنگى(متوفى در ذى قعده 623) ملاقات كرده و به دستور وى اين كتاب را به فارسى درآورده است.
در نسخههاى خطى اصل كتاب سيرة رسول اللّه صلعم به زبان عربى كه مورد استفاده ووستنفلد قرار گرفته و آنها را در مقدمه خود توصيف نموده،و از آن جمله نسخه مختصر سيرة رسول اللّه تأليف عماد الدين ابو العبّاس احمد واسطى است، سماع دانشمند معروفى به نام ابو المعالى احمد بن اسحاق بن محمد بن المؤيد بن على بن اسماعيل الهمدانى الابرقوهى (متولد ابرقوه در 614 و متوفى در مكه به سال 701) ملاحظه مىشود كه بنابر سماعات همين نسخهها و بنا بر اطلاعات حاصله از كتابهاى ديگر،چنانكه بيايد.همين شخص شاگرد ابن الجبّاب بوده است.
بر اساس اين مدارك و بر اساس محتويات مقدمه ووستنفلد،شادروان علامه مجتبى مينوى،پس از تفحّص در كتابهاى مختلفه چنانكه ذكر آنها بيايد،به اين نتيجه دست يافت كه مترجم اين كتاب پدر ابو المعالى احمد ابرقوهى مذكور يعنى رفيع الدين ابو محمد اسحاق بن ابى عبد اللّه محمد بن المؤيد بن على بن اسماعيل بن ابى طالب همدانى قاضى ابرقوه است و نيز احتمال داده است كه اين شخص در بازگشت از مصر در ابرقوه در سال 622 به دستور سعد بن زنگى به ترجمه كتاب پرداخته است.علامه مينوى در پايان تحقيقات خود احتمال ديگرى نيز داده است به اين شرح:«اگر مؤلف همين مرد [رفيع الدين اسحاق بن محمد ]باشد حدس ديگرى نيز مىتوان زد،و آن اينكه قبلا يك بار به شام و مصر رفته بوده است و سيره را بر ابن الجبّاب تنها خوانده بوده است و برگشته و در 612 كتاب را ترجمه كرده بود و سپس در سال 619 بار دوم سفر كرده و به صحبت خود دو پسرش را نيز برده است تا آنچه را كه خود شنيده بوده است آنها هم بشنوند».
چنانكه خواهيم ديد اين حدس اخير آن شادروان به واقعيت نزديكتر است زيرا در مداركى كه بعدا به آنها دست يافتيم قرائن ديگرى در تاييد تاريخ 612 وجود دارد.
اينك معلوماتى را كه درباره مترجم كتاب سيره بر اساس يادداشتهاى شادروان علاّمه مينوى در دست بود و اطلاعاتى كه پس از وفات آن شادروان (ششم بهمن ماه سال 1355)جمع آورى كردهايم از نظر مىگذرانيم.
شيوه ترجمه كتاب سيره و تنظيم آن به زبان فارسى
اينك كه به احتمال قوى معلوم گرديد رفيع الدين اسحاق بن محمد همدانى قاضى ابرقوه(582-623)مترجم كتاب سيرة رسول اللّه صلعم يا كتاب سيرة النبى يا سيرة النّبويّه روايت عبد الملك بن هشام نحوى كوفى است و ترجمه اين كتاب در سال 612 آغاز شده و در همان اوان به پايان رسيده است،بايد هدف مترجم را از اين ترجمه معلوم كرد و دانست شيوه او در اين كار چگونه بوده و مطالب كتاب را به چه ترتيبى تنظيم و تقسيم بندى كرده است.
رفيع الدين پس از ذكر اينكه«كتاب سيرت پيغمبر ما عليه الصلوة و السلام كه محمّد بن اسحاق بن يسار المطّلبى جمع كرده است عمده و متناول اهل نقل است و حجّت و متمسّك اهل فضل»بدين مطلب اشاره كرده است كه«علما از جمله سيرتها آن اختيار كردهاند و از جمله روايتها درين باب به روايت وى اقتصار كردهاند»زيرا محمّد بن اسحاق در جمع آورى سيره پيغمبر صلعم«اسبق و اقدم بود،در علم نقل و روايت افضل و اعلم بود» سپس مترجم هدف خود را از«كتاب سيرت پيغمبر عليه الصلوة و السّلام ترجمه ساختن.و از لفظ تازى با زبان پارسى آوردن»«عام نفع مسلمانان را» ذكر كرده است.زيرا اين كتاب نزد پارسى زبانان«غريب الوجود است فضل از آنكه خود كسى را سماع آن باشد.يا روايت آن تواند كردن».
درباره شيوهاى كه مترجم در ترجمه كتاب بكار برده است،بايد ديد او فكر خود را از قيدهايى كه هر مترجمى در برابر زبان اصلى يك كتاب به آنها دچار مىشود تا چه حد توانسته است آزاد كند و براى آنكه مطالب را به آن نحو كه خود فهميده و خواسته است به خواننده فارسى زبان بفهماند تا كجا،بدون آنكه از اصل موضوع دور شود،در تغيير عبارات و پس و پيش كردن جملات و اداى توضيحات و آميختن روايات ابن اسحاق با بيانات ابن هشام،گام برداشته و از ترجمه تحت اللفظى دور افتاده و خواننده را در برابر عبارات و جملاتى كه با فكر و ذوق او سازگار است،قرار داده است.براى درك اين موضوع بهتر آن ديديم كه فقراتى چند از ترجمه را در برابر اصل عربى قرار دهيم و اختلافاتى را كه از اين مقايسه بدست مىآيد ذكر كنيم.
بنابرين قسمتهايى از باب اوّل و دوم كه مربوط به نسب و باب هفتم كه مربوط به رضاع پيغمبر صلعم است در نظر مىگيريم:
-صفحه 18 كه شامل نسب پيغمبر صلعم تا آدم عليه السّلام است و تا سطر 19 ادامه دارد،با روايت ابن اسحاق در متن عربى تفاوتى ندارد.
-صفحه 20 كه ابتداى باب دوم در آنجا است و مربوط است به تفصيل نسب و فهرست آن كه با قول ابن اسحاق در سطر 15 شروع مىشود و به سطر 4 از صفحه 21 ختم مىگردد.در اينجا مترجم عباراتى را كه ابن هشام درباره روايت خود از طريق بكّائى و طرز كارش در نقل سيره آورده حذف كرده است.
-مترجم در نقل عبارات ابن اسحاق به فارسى خود را مقيّد به تقدم و تأخّر عبارات ندانسته است.چنانكه مثلا عبارت«و مادر ايشان دختر مضاض بن عمرو الجرهمى بود»بايد بر طبق متن عربى پس از شمارش پسران دوازدهگانه اسماعيل عليه السّلام بيايد و حال آنكه در ترجمه فارسى پس از عبارت«و نابت بزرگترين...»آمده كه در متن عربى اين عبارت خود در ابتدا پس از ذكر نام نابت آمده است يعنى قبل از شمارش ساير فرزندان اسماعيل،عليه السّلام.
-ترجمه توضيحات ابن هشام درباره«و جرهم پسر قحطان»در همين سطر 4 از صحفه 21 شروع مىشود و تا سطر 10 ادامه دارد.
مترجم اين توضيحات را با عبارات ابن اسحاق بهم آميخته و پشت سر هم ذكر كرده است مگر در جمله سطر 7 كه با عبارت«ابن هشام گويد»شروع مىشود.
-قول ابن اسحاق مجددا از سطر 11 همين صفحه شروع و به سطر 15 ختم مىگردد.ولى عبارت«و هاجر كه مادر...»از ابن هشام است.
-آنچه در سطر 12 راجع به عاد و ثمود و غيره از قول ابن اسحاق نقل شده در موضع خود نيست و به موجب متن عربى بايد پس از چند سطر ديگر ذكر شود ولى مترجم خواسته است آن را با مطالب قبلى در يك جا جمع كند و يكباره به موضوع خبر مربوط به مادر اسماعيل بپردازد.
-خبر مربوط به اهل مصر(سطر 18)از ابن اسحاق و از قول ابن شهاب زهرى است ولى در متن عربى پيش از آن توضيحات و خبر ديگرى از ابن هشام آمده كه در ترجمه به آنها اشاره نشده است.
-عبارت سطر 2 از صفحه 22 از ابن هشام نقل شده و از سطر 3 تا سطر 7 توضيحى است از مترجم و از سطر 7 تا سطر 10 از بيانات تاريخ ابن هشام اخذ شده است.
-در همين صفحه 22 تعاقب نسب كه از سطر 14 شروع مىشود از ابن اسحاق است تا سطر 6 از صفحه 23.ولى عبارت«و عكّ چون بزرگ شد» تا سطر 10 از توضيحات ابن هشام اخذ و ترجمه شده است.
-فصل سوم كه از سطر 11 صفحه 23 شروع مىشود با مقدّمه توضيحى مترجم آغاز مىگردد كه تا سطر 3 از صفحه 24 ادامه دارد.
-ترجمه روايت ابن اسحاق از سطر 4 همين صفحه 24 شروع مىشود و تا سطر 11 بطول انجامد.
-در همين سطر 11 عبارت«و سبأ كه حق تعالى...»تا سطر 15 و تا عبارت گفته آيد»تلفيقى است از توضيحات مترجم با گفتههاى ابن هشام كه به آيه 15 از سوره سبا استناد جسته است.
-عبارت«و ديگر قنص بود»در سطر 15 تا عبارت«ربيعة بن نصر» در سطر 16 از ابن اسحاق است(ص 24).
-بقيه عبارات صفحه 24 تا سطر 6 از صفحه 25 توضيحاتى است از ابن هشام كه با اختصار نقل شده است.
قصه سدّ مأرب كهاز سطر 7 در صحفه 25 شروع مىشود و تا صفحه 31 سطر 11 ادامه دارد تلفيقى است از گفتههاى ابن هشام و توضيحات مترجم.
-در صفحه 31 سطر 14 مقدمهاى از مترجم آمده براى معرفى ربيعة بن نصر كه تا سطر 1 از صفحه 32 ادامه دارد.
-قول ابن اسحاق از سطر 2 از صفحه 32 شروع مىشود و به سطر 10 ختم مىگردد.
-توضيحات مترجم باز از سطر 10 همين صفحه 32 شروع مىشود با عبارت:«ايشان همه عاجز و متحيّر ماندند»و تا سطر 15 ادامه دارد.
-در همين صفحه 32 قول ابن اسحاق از سطر 15 با عبارت«يكى از ايشان...» شروع مىشود و تا آخر قصه سطيح بطول مىانجامد(سطر 9 از صفحه 36).
-از سطر 10 همين صفحه 36 قصّه شقّ شروع مىشود و در سطر 13 از صفحه 37 خاتمه مىيابد.اين قسمت شامل توضيحات و تفصيل بيشترى است كه در اصل معنى با گفتههاى ابن اسحاق توافق دارد ولى در قالب همان عبارات نيست.
-از سطر 13 صفحه 37 باز ترجمه با عبارات طولانىترى با آنچه ابن اسحاق گفته موافقت دارد و اين مطلب تا سطر 9 صفحه 38 ادامه دارد.
اينك اين قسمت را كه ذكر كرديم و شامل نسب رسول اكرم صلعم بود و در اثر تداخل نسبها پيچيدهتر از ساير قسمتهاى كتاب و محتاج به جرح و تعديل بيشترى است تا براى خواننده فارسى درك آن آسان باشد باز مىگذاريم و به قسمت ديگرى كه سادهتر است و شامل باب مربوط به شير خوردن پيغمبر صلعم مىباشد مىپردازيم.
باب هفتم از صفحه 145 تا 156 را در برمىگيرد و اصل موضوع آن كه مربوط به رضاع رسول اكرم صلعم است تا صفحه 154 سطر 13 بيشتر ادامه ندارد.ما فقط اين قسمت را با اصل عربى كتاب مقايسه مىكنيم:
-عبارت سطر 4 از صفحه 145 از محمد بن اسحاق است.
-سطر 5 همين صفحه 145 با عبارت«و قاعده اهل مكّه...»تا سطر 8 عبارت«اطفال را...»توضيحى است از مترجم.
-در همين صفحه سطر 8 قول ابن اسحاق با عبارت«پس زنان قبيله...» شروع مىشود و تا صفحه 149 سطر 8 ادامه دارد.با اين تفاوت كه مترجم بعضى از عبارت را با توضيح بيشترى ذكر كرده و گاهى آنها را با تقدّم و تأخّر آورده است.در همين جا ابن اسحاق سلسله نسب حليمه و خانوادهاش را ذكر كرده و مترجم بر حسب معمول خود از ذكر انساب اجتناب ورزيده است.
-در سطر 20 از صفحه 149(و آن دو شخص...»توضيحى است از مترجم.
-از انتهاى اين توضيح باز قول ابن اسحاق شروع مىشود و تا سطر 14 صفحه 150 ادامه دارد.با اين تفاوت كه در سطر 14 همين صفحه«آنگاه برگرفت و معجزاتى چند كه ديده بود...»اشارهاى است به آنچه در متن عربى ج 1 صفحه 174 در تفصيل آن معجزات آمده است و عين عبارت عربى آن در اين ترجمه(ص 150 سطر 20)نقل شده است.
-آيه 129 از سوره بقره و آيه 6 از سوره صفّ كه در صفحه151 سطر 17 و صفحه 152 سطر 2 آمده در متن عربى نيست و مترجم براى تاييد خبر به آن دو آيه استناد جسته است.
-بقيه خبر رضاع پيغمبر صلعم بهمان ترتيبى كه ابن اسحاق روايت كرده است تا صفحه 153 سطر 10 ادامه پيدا كرده و در آن چندان تفاوتى مشاهده نمىشود.
اينك نيز مىتوانيم متن خبرى را كه به زبان عربى در صفحه 150 سطر 20 تا صفحه 151 سطر 10 اين ترجمه آمده با ترجمه فارسى آن كه از سطر 14 صفحه 151 شروع مىشود مقايسه كنيم.
از اين مقايسه چنين بر مىآيد كه مترجم پارهاى از جملات عربى را بدون زيادى و نقصان به فارسى برگردانده و در بعضى از موارد براى توضيح و تبيين مطلب كلمه يا جملهاى را اضافه كرده است،مثلا:
-در صفحه 151 سطر 15 در جمله«مرا از خداى درخواست»لفظ خداى اضافه شده تا خواننده فارسى زبان جمله را بهتر درك كند.
-استناد به آيه 129 از سوره بقره كه در متن خبر نيست براى تأييد آورده شده(صفحه 151 سطر 17).
-عبارت«بظهور من مردم را بشارت داد»براى تكميل و رساندن معنى الحاق شده است(صفحه 152 سطر 17).
-استناد به آيه 6 از سوره صفّ در تأييد خبر آمده است(صفحه 152 سطر 2)
-در همين صفحه سطر 4(عالم بدان منوّر شد،بشعاع آن نور مادرم در مكّه...»كلمات«عالم بدان نور منوّر شد»و«در مكّه»براى تأييد و تكميل جملات عربى است.
-جمله عربى سطر 1 از 151(فبينا...»از ترجمه ساقط است زيرا مترجم با آوردن كلمه«روزى»همان معنى را كه در عربى آمده اراده كرده است(سطر 5 ص 152)
-الفاظ«مع اخ»كه در جمله عربى سطر 1 صفحه 152 آمده است چون در محل ديگرى قبلا توضيح داده شده در اينجا(صفحه 152 سطر 6) حذف شده است.
-در سطر 7 صفحه 152(يعنى جبرئيل...»تعبيرى است از دو شخص بر حسب معلومات مترجم.
-در سطر 210 و 11 از صفحه 152 عبارات«بعد از ان باز جاى خود نهادند و شكم من باز دوختند و درست باز كردند»بيانى است براى توضيح بيشتر.
-در سطر 17 از صفحه 152 عبارت«بيش ازين صداع خود مدار» در تأييد معنى جمله عربى آمده است.
از مقايسه نمونههايى كه آورديم چنين بر مىآيد كه اين كتاب سيره كه رفيع الدين همدانى آن را ترجمه مىنامد نه تنها يك ترجمه تحت اللفظى نيست بلكه در بعضى موارد از حد يك ترجمه آزاد نيز فراتر است.زيرا مترجم گاهى گفتههاى جمع آورنده اصلى اخبار يعنى محمد بن اسحاق را با توضيحات راوى آن يعنى ابن هشام و بيانات خود چنان بهم آميخته است كه براى بدست آوردن اصل عربى مطالب بايد هر جمله يا هر چند جمله از ترجمه را در برابر متن عربى قرار داد و چند بار آنها را مرور كرد تا فهميد چه عبارتى از كيست و از كجا آمده است.
در مواردى كه چنين تشويشهايى مشاهده مىشود،بايد سبب را در آن دانست كه مترجم نخواسته است،با ذكر مطالب جنبى كه در متن عربى وجود دارد،ذهن خواننده فارسى زبان را،كه طبعا نمىتواند چندان عنايتى به آن گونه مطالب داشته باشد،به لغزش درآورد و او را از هدف اصلى خود كه خواندن كتاب سيره است، دور كند.به همين لحاظ تا آنجا كه توانسته است حكايات و قصههاى مربوط به قبل از اسلام را در زبانى ساده و بدون شاخ و برگ بيان كرده و ضمنا هم هيچگاه در بيان مقصود اصلى آن حكايات و قصهها قصورى نكرده است.امّا تبعيت مترجم از گفتههاى ابن اسحاق و انطباق جملات فارسى با جملات عربى در آنجا واضح و روشن مىگردد كه مطالب سيره مربوط است به شرح احوال و وقايع زندگانى و غزوات رسول اكرم صلعم و اضافهها يا نقصانهايى كه گاه به گاه با مقايسه با عبارات عربى در ترجمه ملاحظه مىشود يا براى روشن شدن مطلب و تأييد آنست يا براى اجتناب از حشو و زوائد و تكرار غير لازم.همچنين است در مورد قصائد طولانى عربى:«كه بيشتر آنست كه فرو گذاشتيم و نياورديم. از بهر آنكه اشعار عرب از فايده عجم دور مىافتد،مگر اهل فضل را» در مورد نسب اشخاص و قبائل و ذكر سلسله سند اخبار مترجم باز به لحاظ سبك كردن بار خواننده از آوردن آنها احتراز كرده است.
مترجم در مواردى مانند اخبار مربوط به اصحاب الكهف و حكايت ذو القرنين و غيره به تفصيل بيشترى پرداخته است و با تفصيلات مزبور كتاب را آرايش داده و رغبت خواننده را به مطالعه آن افزايش داده است.
بنابرين مىتوان اين كتاب سيرت رسول اللّه صلعم را در عين اينكه ترجمهاى است از يك كتاب عربى نيز تصنيفى دانست كه بر اساس گفتههاى ابن اسحاق و ابن هشام و اطلاعات و توضيحات مترجم استوار گرديده و بايد آن را يكى از بهترين نصوص دينى ساده و بى آلايش زبان فارسى بشمار آورد.
اما در مورد تنظيم و تقسيم بندى اين ترجمه فارسى بايد گفت: متن عربى كتاب سيره به صورتى كه در چاپهاى مختلفه مشاهده مىشود به ابواب و فصول تقسيم نشده است و فقط ظاهرا از زمانى كه آن را به اجزاء بيست گانه و سى گانه تقسيم كردهاند و يا شايد هم پيش از آن،عنوانهايى به فقرات مختلفه آن دادهاند.عنوانهاى مزبور در طبع ووستنفلد عينا بصورتى كه در نسخههاى خطّى قديمى وجود داشته و با تفاوتهاى جزئى در چاپ قاهره(مطبعه مصطفى البانى،1355 در 4 جزء)مشاهده مىشود.
اين عنوانها بازگو كننده وقايعى است كه در فقرات مختلفه كتاب آمده است،ولى فقرات مزبور را به يكديگر پيوند نمىدهد.به همين لحاظ است كه مترجم مىگويد:«اگر كسى خواستى كه حكايتى خاص يا واقعهاى معيّن از ان طلب كردى،همه كتاب را تعديد بايستى كردن» و دليل مجزا و مستقل ماندن مضمون فقرات كتاب را از يكديگر چنين ذكر مىكند:«زيرا كه مصنّف كتاب روايت را رعايت كرده است،و مراسم و مراتب نقل نگاه داشته است،و اگر ما اين ترجمه را هم بدان سياق مىبرانديم،و هم بدان منوال مىببافتيم،خوانندگان را از فوايد آن دورتر مىافتادند». به همين مناسبت است كه مترجم با در نظر گرفتن ارتباط وقايع با يكديگر از لحاظ سنخيّت و يا توالى زمانى،آنها را دسته بندى كرده و به هر دستهاى عنوان خاصى داده است و هدف خود را در اين عمل چنين ذكر كرده است:«پس تسهيل حال خوانندگان را و تكثير نفع طالبان را. ما اين ترجمه را به ابواب و حكايات مرتب كرديم.و آن را فهرستى ساختيم. تا چون كسى در ان نگرد،در حال به طريق اجمال بداند كه مضمون كتاب چيست. پس بر سبيل تفصيل هر كدام باب كه او را بايد،و هر كدام حكايت كه او خواهد. باز مىكند و مىخواند.اين قدر از بهر ترتيب تغيّرى رفت،باقى هر چه در كتاب سيرت بود در اين ترجمه بياورديم.»
با توجّه به آنچه گفتيم مترجم ترجمه را به سى باب و بابها را در صورت لزوم به فصلهايى تقسيم كرده است، در ضمن بعضى از فصلها نيز عنوانهايى وجود دارد كه بيشتر همان عنوانهايى است كه در اصل عربى كتاب بوده و قبلا به آنها اشاره شد.
در تقسيم كتاب به ابواب سىگانه از لحاظ مقدار مطالب و صفحات تناسب رعايت نشده است.چنانكه باب اوّل كه در نسب پيغمبر صلعم است شامل يك صفحه و باب دوم متضمن هفت فصل و داراى نود صفحه است و باب بيست و ششم شامل بيست و هفت غزو و چهار صد و هشتاد و شش صفحه يعنى در حدود يك سوم كتاب است.بنابراين در اين تقسيم بندى فقط ارتباط وقايع با يكديگر رعايت شده است.
فايده تقسيم كتاب به ابواب مختلفه درين است كه خواننده مىتواند بداند كه هر دسته از وقايع در كداميك از ابواب قرار دارد ولى با آنكه اين تقسيم بندى نمىتواند بر حسب صفحات بصورت فهرست كاملى از كتاب باشد،با مراجعه به آن،خواننده مىتواند دريابد كه هر مطلبى در حدود كدام قسمت از كتاب قرار دارد.با اين حال،وجود اين تقسيم بندى و تنظيم ابواب نسبت به آنچه در اصل كتاب به عربى وجود دارد امتياز بزرگى است.زيرا رعايت ارتباط وقايع با يكديگر موجب شده است كه هر بابى شامل مطالب خاصى باشد،چنانكه فى المثل باب دوم درباره تفصيل نسب و اولاد اسماعيل عليه السّلام است تا برسد به عبد المطّلب و اولاد او،و در باب سوم كه ديگر موضوع نسب مطرح نيست، بجاى آن بحث از مكّه و ولاة آن پيش مىآيد.در باب چهارم چون كم كم به زمان ولادت پيغمبر صلعم نزديك مىشويم موضوع چاه زمزم و حفر آن به دست عبد المطّلب به ميان مىآيد.در باب پنجم با گفتگو از ذبح عبد اللّه و ازدواج او وارد دوران حيات پيغمبر صلعم مىشويم.در باب ششم پس از تمام شدن ابواب پيشين وقايع حيات پيغمبر صلعم و معجزات و كرامات آن حضرت شروع مىشود و تا آخر كتاب ادامه دارد.بنابرين ملاحظه مىشود كه هر دسته از وقايع مهم حيات رسول اكرم داراى باب جداگانهاى است و در هر بابى حوادث جنبى آن وقايع نيز با رعايت تسلسل تاريخى در ضمن همان باب و بيشتر در ذيل عناوينى كه در اصل عربى كتاب وجود دارد،آمده است.
چگونگى به چاپ رساندن اين ترجمه
براى آنكه بتوان از ترجمه فارسى سيرة رسول اللّه صلعم نسخه كامل و صحيحى به دست آورد كه حتى الامكان به نوشته اصلى مترجم آن،يعنى رفيع الدين اسحاق قاضى ابرقوه،نزديك و از تحريف و تصحيف استنساخ كنندگان بر كنار باشد ناچار قديمىترين نسخه موجود را اساس و مستند كار خود قرار داديم و براى تكميل و رفع نواقص نسخه مزبور به چند نسخه ديگر استناد جستيم.
توصيف نسخه اساس و اصل و نسخههاى ديگر كه در اين چاپ بكار برده شده از اين قرار است:
1-نسخه خطى شماره 6475 قسمت شرقى كتابخانه موزه بريتانيا را اساس اين چاپ قرار داديم و در حواشى و تعليقههاى كتاب آن را با رمز و علامت «اصل»نشان داديم.
نسخه مزبور داراى 371 ورق و هر صفحه داراى 25 سطر است و به خط نسخ خوش تحرير نوشته شده و رقم كتابت غريب به حلاّج را دارد كه آن را در شهر شيراز به تاريخ يكشنبه اوائل ربيع الاول سال 677 هجرى به پايان رسانده است.ميكروفيلم اين نسخه به شماره ف 1433 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ضبط است.
چون تاريخ تحرير اين نسخه(677)از نسخههاى ديگرى كه مىشناسيم قديمىتر و به تاريخ ترجمه كتاب سيره(612)نزديكتر و در شهر شيراز نوشته شده است و چون اين ترجمه به دستور سعد بن زنگى انجام پذيرفته،محتمل است كه اين نسخه از روى يكى از نسخههاى اصل ترجمه نوشته شده باشد.بنابراين قرائن است كه اين نسخه موزه بريتانيا را اصل قرار داديم و در چاپ عدد اوراق آن را در كناب صفحات معلوم كرديم.در صورتى كه بنابر دلائلى از اين نسخه اصل عدول كرديم عين عبارت آن را در حواشى نقل كرديم و به آن ارجاع داديم.
2-نسخه خطى شماره 1527 مجموعه روان كوشكو(كتابخانه توپ قاپو سراى اسلامبول)در 342 ورق و هر صفحه 21 سطر كه تمام صفحات آن داراى جدول است به خط نسخ خوش كه عناوين و ابواب و فصول و حكايات آن با خط جلّى و درشت نوشته شده است.اين نسخه رقم كتابت و تاريخ تحرير ندارد ولى در ظهر صفحه اوّل كتاب تاريخ تملّك رمضان 693 و تاريخ تملك 703 ملاحظه مىشود.بنابرين مراتب،اين نسخه در حداكثر هشتاد سال پس از تاريخ شروع ترجمه يعنى 612 و 16 سال پس از تاريخ تحرير نسخه موزه بريتانيا وجود داشته است.نسخه روان كوشكو در جمله بندى و استعمال بعضى لغات و افعال با نسخههاى ديگر تفاوتهايى دارد كه موجب امتياز آنست.عموما اختلافات اين نسخه را با نسخه اصل در ذيل صفحات يادداشت كردهايم و علامت و رمز اين نسخه«روا»است.ميكرو فيلم اين نسخه در كتابخانه مركزى دانشگاه به شماره ف 678 ضبط است.
كلماتى را كه در متن ترجمه فارسى در داخل قلاّب گذاردهايم و مأخذ آن را تصريح نكردهايم از نسخه روان كوشكو و نسخه ايا صوفيا اخذ كردهايم.
3-نسخه خطى شماره 3255 كتابخانه ايا صوفيا در 328 ورق و هر ورق 19 سطر به خط نسخ تحرير خوش با رقم كتابت محمود بن احمد بن محمّد التسترى كه به تاريخ يكشنبه نهم محرّم سنه 748 پايان يافته.اين سنه را 648 نيز خواندهاند، حال آنكه روز يكشنبه نهم محرّم،بر حسب حساب وسط،با روز اول محرّم سنه 748 كه روز جمعه بوده است بهتر تطبيق مىنمايد زيرا روز اول محرم 648 سه شنبه و روز نهم آن چهارشنبه مىشود.
بعضى از اوراق اين نسخه افتاده است كه در حاشيه صفحات اين چاپ به آن افتادگىها اشاره شده است.سبك جمله بندى و استعمال لغات و جنبههاى صرفى و نحوى اين نسخه با نسخه با نسخه موزه بريتانيا كه نسخه اساس ما است چندان تفاوتى ندارد و مىتوان احتمال داد كه اصل اين هر دو نسخه يكى است. به همين لحاظ است كه هر جا نقص يا كمبودى در نسخه اساس وجود داشت به وسيله نسخه اياصوفيا كه با رمز و علامت«ايا»نشان داده شده است تكميل شد و در هر مورد كه عبارتى از نسخه اصل در حاشيه آمده در متن به جاى آن از نسخه ايا صوفيه(ايا)نقل شده است.ميكرو فيلم اين نسخه در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره ف 82 ضبط است.
4-نسخه خطّى شماره 881 كه در اختيار نويسنده است و با علامت و رمز «ط»مشخّص شده داراى 253 ورق به قطع وزيرى بزرگ(29*24)جلد چرمى ضربى ترياكى فرسوده كاغذ اصفهانى حنائى،تمام صفحات مجدول زرد و مشكى و هر صفحه 21 سطر.
ظهر صفحه اول اين نسخه مزيّن است به يك كتيبه و شمسه زر و لاجورد مرصّع و در متن كتيبه زمينه شنگرف با خط رقاع زر محرّر نوشته شده:
لصاحبه السعادة و السلامة و در داخل شمسه به همان خط عبارت:«برسم خزانة الصاحب الاعظم و الدستور الاكرم مستخدم ارباب السيف و القلم علاء الدّنيا و الدّين محمّد لا زالت عاليه آمين»ديده مىشود.در سمت چپ شمسه با خط وقاع شنگرف عبارت«من كتب خزانة»نوشته شده و زير آن با مهر مدوّر بزرگ به خط ثلث با سجع«السّلطان بايسنغر بهادر»ممهور شده است. ورق اوّل از زير شمسه به پايين افتاده و به جاى آن با كاغذ ديگرى وصّالى شده است و آثار وصالى در چند قسمت اين ورق مشاهده مىشود. صفحه اول كتاب كه قسمتى از ان ساقط است داراى كتيبه بسمله زمينه شنگرف مذهّب مرصّع با جدول زنجيرهدار و به خط درشت رقاع و به قلم زر محرر است.قسمتى از ديباجه كتاب از صفحه اول كه وصّالى شده تا فهرست باب هفدهم ساقط است.صفحات بقيه فهرست جابجا مطّلا است.اصل كتاب را چند كاتب با خطوط مختلف نسخ و نستعليق نوشتهاند و بعضى از عناوين و اشعار به خط الوان و سر فصلها با خط نسخ درشت نوشته شده است. صفحه آخر اين نسخه داراى رقم كتابت به خط شنگرف احمد بن على بن سليمان البلدى است با تصريح به اينكه سه جزء كتاب را او نوشته است.تاريخ تحرير آن عشر آخر محرم سال 776 هجرى است.
5-نسخه كتابخانه ملى پاريس شماره 1123 ضميمه نسخههاى فارسى كه در ظهر صفحه اوّل آن صيغه وقف ميرزا محمد طاهر وزير كل ولايت آذربايجان كه قسمتى از آن محكوك است با مهر مربع نستعليق وى ديده مىشود.اين نسخه داراى 239 ورق مجدول بدون سر لوح و تزيين و هر صفحه 24 سطر به خط نستعليق خوش است و عناوين آن به خط نسخ نوشته شده و داراى رقم كتابت عبد العلى كاتب تبريزى به تاريخ دهم جمادى الثانى 1073 هجرى است.اين نسخه با دقت تحرير يافته و از لحاظ اسامى و اشعار عربى از نسخههاى ديگر مضبوطتر است.در حواشى صفحات اين چاپ با رمز و علامت«پا»نسخه مزبور نشان داده شده است.
6-نسخه مجموعه خطّى كتابخانه مجلس شماره ثبت قديم 78111 و ثبت جديد 6641 و شماره قفسه 7794 فهرست نشده.به قطع 18*25 داراى 225 ورق و داراى كتيبه ساده در ابتداى هر كتاب و جدول و كمند.اين مجموعه خطى شامل سه كتابست:ترجمه سيرة رسول اللّه صلعم در 140 ورق و تاريخ غزوات مسلمين يا تاريخ خلفا تا قتل امين خليفه عبّاسى(بدون ذكر نام كتاب و نام مؤلف آن)در 64 ورق و نزهة الارواح امير حسينى در 21 ورق. اين مجموعه در متن و حاشيه به خط نستعليق متوسط و خوانا كتابت شده به اين صورت كه باقيمانده متن هر صفحه در حاشيه همان صفحه بين دو جدول به خط حمايلى با سه گوش و لچكى جا خالى نوشته شده است و هر صفحه در متن 23 سطر و در حاشيه 46 سطر دارد.اين مجموعه داراى رقم كتابت محمد كاتب سجستانى است كه در تاريخ روز سه شنبه سوم ذى حجه سنه 852 هجرى ترجمه سيره را به پايان رسانده و در آخر نزهة الارواح نوشته است:ببلدة سجستان.
متأسفانه پس از طبع قسمت عمده كتاب ترجمه سيره،از وجود اين مجموعه آگاهى پيدا كرديم و آن را فقط توانستيم در قسمتى از كتاب يعنى از صفحه 989 ببعد كه هنوز به چاپ نرسيده بود با ساير نسخهها مقابله كنيم و موارد اختلاف آن را با رمز و علامت«مج»در حاشيه صفحات نشان دهيم.در مورد آن قسمت از كتاب كه قبل از دست يافتن به اين نسخه به چاپ رسيده بود،يعنى از صفحه 1 تا صفحه 988 متن چاپ شده را با اين نسخه مقابله كرديم و موارد اختلاف آن دو را در استدراك كتاب كه ذيلا به نظر مىرسد چاپ كرديم.
با آنكه اين نسخه كتابخانه مجلس نسبت به همه نسخههاى مورد استناد ما بجز نسخه كتابخانه ملّى پاريس،داراى تاريخ تحرير جديدترى است(852 هجرى) از كلّيه نسخهها كاملتر بنظر مىرسد،زيرا اضافاتى را در بر دارد كه با اصل عربى بهتر تطبيق مىنمايد،چنانكه علاوه بر جملات كوتاه در بعضى از حكايات، قسمتهايى در اين نسخه وجود دارد كه ساير نسخهها فاقد آنها است مانند قسمت مهمّى از حكايت اصحاب الرّجيع(از سطر 19 صفحه 704 تا سطر 3 صفحه 705 اين ترجمه متن عربى ج 3 ص 180)كه در ساير نسخهها نيست.
اين تفاوتها باعث پديد آمدن اين احتمال است كه شايد مقصود كاتب از آوردن اين جمله در پايان ترجمه سيره:«و قد وقع الفراغ من تنميق هذه النسخه الشريفة المنيعه» آن باشد كه ترجمه را با متن عربى سيره يا متن ديگرى مانند تاريخ طبرى مقابله و تطبيق كرده و احيانا افتادگىهايى را كه در ترجمه ملاحظه مىشود اصلاح و تكميل نموده باشد.
خلاصه آنكه ترتيب كار در به چاپ رساندن اين كتاب چنين است:
-پس از آنكه نسخه موزه بريتانيا را اصل و اساس چاپ قرار داديم، آنرا با چهار نسخه ديگرى كه توصيف آنها گذشت مقابله نموديم و موارد اختلاف آنها را با يكديگر در حاشيه صفحات ذكر كرديم.
-نواقص نسخه اصل را به وسيله نسخه روان كوشكو و نسخه اياصوفيا جبران كرديم و در ميان دو قلاّب در متن كتاب گذارديم.
-عبارت يا كلمهاى كه نا صواب به نظر مىرسيد تصحيح كرديم و مآخذ تصحيح را با آنچه در نسخه اصل آمده بود در حاشيه صفحات آورديم.
-اسامى اشخاص و قبائل و انساب ايشان و اسامى امكنه و جملات و اشعار عربى را كه در نسخههاى ترجمه فارسى بيشتر با ضبطى ناصواب و يا ناقص آمده بود، بر اساس سيرة النبويّه،چاپ قاهره،كه با رمز و علامت متن عربى و همچنين سيرة سيّدنا محمّد رسول اللّه صلعم،طبع و وستنفلد،كه با رمز و علامت و وستنفلد نشان داده شده است،ضبط و اعراب و تكميل نموديم. نسخههائى كه به آنها استناد جستم بجز نسخه كتابخانه ملّى پاريس(پا) كه از همه جديدتر است،هر يك با رسم الخط قديمى متداول زمان تحرير آن نسخهها نوشته شده و در آنها برخى كلمات مستقل متّصل بهم ضبط شده و در غالب موارد كلماتى مانند:محافظة بجاى محافطت و جنانك بجاى چنانكه و آنج بجاى آنچه و جند بجاى چند و بزرگوار بجاى بزرگوار و كى بجاى كه و معجزها و معجزهاء بجاى معجزهها و معجزههاى و امثال آنها استعمال شده است.ما از رسم الخطّ امروزى كه در چاپ تحقيقى متون فارسى متداولست پيروى كرديم و غالبا با آنچه در جزوه منتشره از طرف دانشگاه تهران زير عنوان«نكاتى در باب رسم الخطّ فارسى آمده است،تطبيق مىنمايد.
گذشته از پنج نسخهاى كه به آنها استناد جستيم و توصيف آنها گذشت،سه نسخه ذيل را با آن پنج نسخه مقايسه كرديم،از اين قرار:
1-نسخه آقاى پروفسور باركر كه آنرا دوست محترم آقاى كرامت رعنا حسينى معرفى كرده بود و آقاى باركر عكسى از آن در دانشگاه مينوسوتا تهيه كرد و براى نويسنده فرستاد و موجب تشكر گرديد.اين نسخه به خط نسخ تحرير نوشته شده و داراى 562 ورق و هر صفحه داراى 21 سطر است،با رقم كتابت ابراهيم بن يعقوب و تاريخ جمادى الآخره سنه 965 تاريخ تحرير اين نسخه در حدود صد سال از نسخه مجلس(مج)جديدتر است،ولى جملات آن قديمىتر مىنمايد.مقدارى از آغاز اين نسخه ساقط است و ابتداى آن مطابق است با عبارت سطر 3 از صفحه 24 اين نسخه چاپى.همچنين در ضمن كتاب در برخى از جملات نواقصى مشاهده مىشود.
2-نسخه كتابخانه با دليان شماره 127 مورخ 936 با رقم كتابت سيّد محمود ابن مكّو بن سيّد محمّد الحسينى به خط نستعليق خوانا.مقدارى از اوراق اين نسخه وصّالى شده و ابتداى سطرها در عكس ديده نمىشود.نسخه مزبور داراى 238 ورق و هر صفحه داراى 13 سطر است.
3-نسخه ديوان هند شماره 1581 مورّخ 22 ذى قعده 1030،بدون رقم كاتب به خط نستعليق ممتاز در 233 ورق و هر صفحه 15 سطر.فيلم اين نسخه به شماره ف 1874 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ضبط است.
اين سه نسخه را به لحاظ آنكه براى تكميل و اصلاح نسخههاى مستند اين چاپ بكار نمىآمد،كنار گذارديم و به آنها رجوع نكرديم.
علاوه بر نسخههايى كه نام برديم.در كتابخانههاى مختلفه و مجموعههاى خصوصى نسخههاى ديگرى از اين كتاب ترجمه سيره وجود دارد كه شايد مقايسه آنها با يكديگر و با نسخههايى كه در اينجا توصيف كرديم از لحاظ تحقيق درباره تحوّلات زبان فارسى در طىّ زمان و بر حسب نواحى مختلفه محل كتابت، به اعتبار اينكه هر كاتبى بر حسب زمان و زبان منشيانه محل خود در متن كتابى كه استنساخ مىنمايد دخالت مىكند و تغييرى روا مىدارد، مفيد باشد؛اما تا آنجا كه ما مىدانيم هيچيك از اين نسخههاى شناخته شده از نسخههايى كه مورد استناد قرار داديم،قديمىتر و كاملتر نيست.
اينك كه از موضوع نسخههاى كتاب گذشتيم،در خاتمه بايد از نسخهاى كه به همين كتاب مربوط و خلاصهاى از آنست گفتگو كنيم.همانگونه كه اصل عربى كتاب سيره را چند نفر خلاصه كردهاند و به آن اشاره كرديم به زبان فارسى هم خلاصهاى از سيره وجود دارد.در كتابخانه سليم آقا به شماره 808 نسخه خطى كتابى به نام سيرة النبى تأليف يا تلخيص قاضى فخر الدين محمد بن عبد اللّه بن عمر ضبط است كه داراى 118 ورق و هر صفحه داراى 19 سطر و تاريخ تحرير آن شوال 694 و بدون رقم كاتب است.در ظهر ورق اول اين نسخه دو كتيبه و يك شمسه ملاحظه مىشود.در كتيبه فوقانى نام كتاب يعنى كتاب سيرة النبى خوانده مىشود و در داخل و اطراف شمسه كلماتى درباره مؤلف كتاب نوشته شده كه اغلب آنها در عكس خوانده نمىشود.ميكروفيلم اين نسخه در كتابخانه مركزى دانشگاه به شماره ف 638 ضبط است.
نام مؤلف اين كتاب،بر حسب آنچه در ديباجه آن آمده است،محمد بن عبد اللّه بن عمر است و منصب و لقب او،بر حسب معرفى شادروان علامه مينوى بر اساس نوشتههاى شمسه ظهر صفحه اول كتاب،قاضى فخر الدين است.
در ديباجه اين كتاب پس از حمد و ثنا مىخوانيم:«درين وقت چون توفيق مساعد گشت،ما كتاب سيرت النبى عليه الصلوة و السّلام به مطالعه پيوست و آنرا به علوم بسيار و فوايد بى شمار موشّح يافت،خواست تا خلاصه آن بر سبيل ايجاز و اختصار مزّوّق كند و صفاى آن بزبان فارسى مبيّن گرداند تا فايده آن عامتر باشد و اين ضعيف را محمّد بن عبد اللّه بن عمر به دعاى خير ياد كند... و اين مختصر مشتمل است بر هفت باب».
درباره مؤلف اين كتاب از منابع مختلفهاى كه توانستيم به آنها مراجعه كنيم،اطّلاعى به دست نيامد ولى از ترتيب ابواب و فصول و حكايات اين كتاب و شباهتى كه در جمله بندى عبارات آن با اين كتاب ترجمه سيره وجود دارد.
چنين برمىآيد كه اين كتاب تلخيصى است از اين ترجمه حاضر.
منبع :نرم افزار نور سیره
کتابشناسی کتاب السیرة النبویة
السيرة النبوية لابن هشام
«زندگانی محمد (ص)، پيامبر اسلام» نخستين كتابی است كه درباره زندگی پيامبر نگاشته شده است و در قرنهای متمادی و ادوار مختلف مورد اعتماد شيعه و سنی بوده و از نظر قدمت تاريخی (اصل آن كه از محمد بن اسحاق است) از تمام كتابهای سيره كه تاكنون به دست ما رسيده قديمتر است.
اين كتاب كه به «سيره ابن هشام» معروف است، همان كتاب سيره محمد بن اسحاق مدنی است كه عبدالملك بن هشام حميری آن را جمعآوری و تهذيب كرده است و چنانچه در آغاز كتاب تذكر میدهد به غير از برخی از مطالب آن كه دخالتی در زندگی رسول خدا يا اجداد آن بزرگوار نداشته، بقيه مطالب را در كتاب آورده است و در بسياری از موارد به دنبال گفته ابن اسحاق، خود او نيز تذاكراتی داده و در رد يا اثبات گفته او مطالبی بيان داشته است.
كتاب «السيرة النبوية» تأليف عبد الملك بن هشام معافرى مصرى كه به سيره ابن هشام شهرت يافته است؛يكى از دو منبعى است كه در سيره و مغازى پيامبر گرامى اسلام از اعتبار و شهرت زيادى برخوردار است. از آنجا كه سيره ابن هشام در واقع سيره ابن اسحاق است كه آن را تهذيب و تلخيص كرده، لازم است ابتدا درباره سيره ابن اسحاق مطالبى بيان شود و آنگاه به سيره ابن هشام بپردازيم.
سيره ابن اسحاق
سيره ابن اسحاق كه نام آن «كتاب المبتدأ و المبعث و المغازى» است از نخستين آثار جامعى است كه تا اواسط قرن دوم در اين موضوع نوشته شده است. محمد بن اسحاق بن يسار المطلبى (م 150) روايات و اخبارى را كه در زمان خويش يعنى آخر قرن اول و اوايل قرن دوم هجرى در موطن اصلىاش مدينه از زبان اشخاص آگاه و موثق كه عده ايشان از صد نفر مىگذرد، بگوش خود شنيده و جمعآورى كرده، در طى سفرهاى دور و درازش به مصر و كوفه و جزيره و رى و بغداد به شاگردانى كه عده ايشان نيز بر صد تن بالغ است املاء كرده است.
اخبارى كه از محمد بن اسحاق در كتابها و مجموعههاى حديث و تاريخ-از زبان راويان او-نقل شده است تنها به حيات پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم اختصاص ندارد بلكه شامل اخبار مربوط به شبه جزيره عربى قبل از ظهور اسلام و تاريخ تازيان در آن زمان و اخبار مربوط به وقايع زمان خلفاى اولين و هم روايات مربوط به اخبار و سنن است.
گويا تدوين نخستين كتاب ابن اسحاق به خواهش منصور عباسى صورت گرفته است. اما پس از تأليف كتاب، خليفه آن را طولانى يافت و از مؤلف خواست آن را مختصر كند. ابن اسحاق كتاب بزرگ خود را در خزانه خليفه عباسى نهاد و نسخهاى از آن را كه بر كاغذ نوشته بود به شاگردش سلمة بن فضل سپرد. خطيب بغدادى كه اين روايت را نقل كرده در اين مورد به جاى منصور از فرزندش مهدى نام برده است كه درست نيست.
اصل كتاب ابن اسحاق به صورتى كه خود تدوين كرده بود امروزه در دست نيست اما چند روايت كامل و ناقص از آن موجود است كه مفصل ترين آنها سيره ابن هشام است. ابن هشام از طريق زياد بن عبد اللّه بكائى روايت و آن را تهذيب و تلخيص كرده است. روايت ديگر از سيره ابن اسحاق در تاريخ طبرى است. طبرى در تاريخ خود اقوال ابن اسحاق درباره آغاز آفرينش و وقايع تاريخى تا سال 54 هجرى را نقل و از آنها استفاده كرده است. وى در گزارشهاى خود از طريق محمد بن حميد رازى (م 248) به راوى بلافصل ابن اسحاق يعنى سلمة بن فضل ابرش كه از همتايان بكّائى است استناد مىكند.
ديگر رواياتى كه از ابن اسحاق مانده است از يونس بن بكير بن واصل شيبانى (م 199) و محمد بن سلمة بن عبد اللّه باهلى است كه قطعاتى از آنها در كتابخانه فأس و بخشى ديگر در شهر رباط و قسمتى در ظاهريه دمشق به دست آمده است. مغازى ابن اسحاق در روايات يونس كه فقط پنج جزء باقى مانده آن به كوشش محمد حميد اللّه در 1396 ق با عنوان «سيرة ابن اسحاق» چاپ شده است تقريبا در الفاظ با سيره ابن هشام منطبق است بدون اينكه ترتيب آن را داشته باشد. عنوان كتاب المغازى در تمام اجزاء خطى اين نسخهها تكرار شده است. گفته مىشود بخشى ديگر از كتاب ابن اسحاق كه شايد «كتاب المبتدأ» باشد در وين موجود است.
بخشهاى سيره ابن اسحاق
سيره ابن اسحاق در اصل شامل سه قسمت بوده است:
قسمت اول «كتاب المبتدأ» يا تاريخ عصر جاهليت، كه خود به چهار فصل منقسم مىشده است؛فصل اول درباره آغاز خلقت از آفرينش جهان تا دوران حضرت عيسى. اين فصل بيش از همه مورد بى توجهى ابن هشام قرار گرفته است. فصل دوم شامل تاريخ يمن در دورههاى جاهلى بوده است. اين فصل را مىتوان از طبرى نيز تكميل كرد. مطالعه و بررسى قرآن باعث شده است كه تاريخ يمن مورد توجه قرار گيرد. فصل سوم اختصاص به قبايل عرب و آئينهاى آنان داشته است. فصل چهارم ويژه نياكان بلا فصل رسول خدا و ديانتهاى مكه بوده است. در سيره ابن هشام از كتاب المبتدأ به جز فصل اخير، قسمتهاى ديگر نيامده است.
قسمت دوم «كتاب المبعث» است كه شامل زندگى پيامبر اسلام در مكه تا هجرت به مدينه است. در اين بخش-بر خلاف ديگر قسمتها-سندها زياد مىشود. در اين قسمت مجموعههايى از چند فهرست كه شامل نام نخستين مؤمنان، مهاجران به حبشه و... وجود دارد.
قسمت سوم «كتاب المغازى» است كه مهمترين و مستندترين بخش موجود سيره است. در اين قسمت گزارش مفصل جنگها تا سقيفه بنى ساعده آمده است. بناى اصلى اين كتاب، نقل سندها هنگام روايت است و مانند «كتاب المبعث» استناد ابن اسحاق به استادان برجسته مدنىاش چون زهرى، عاصم بن عمر و عبد اللّه بن ابى بكر بيشتر است. علاوه بر روايات اينها، مؤلف از همه صاحبان اطلاع و از فرزندان و نزديكان كسانى كه در حوادث دوران رسالت حضور داشتهاند كسب خبر كرده است. به نظر مىرسد او از راويان غير مسلمان (يهودى، مسيحى و ايرانى) نيز روايت كرده است. ابن نديم اين مطلب را درباره او ذكر كرده و مىگويد: وى در نوشتههاى خود يهود و نصارا را صاحب علوم پيشين خوانده است. همچنين به گفته او اشخاصى شعرهايى مىگفتند و از ابن اسحاق مىخواستند آنها را در كتاب خود بگنجاند.
روش ابن اسحاق در كتابش يكسان نيست. در پارهاى از وقايع، نخست يك خلاصه مىآورد و سپس يك روايت اجتماعى-كه از اقوال استادان درجه اول خود تلفيق كرده است-نقل مىكند؛سپس به نقل روايات منفرد از روايات ديگر مىپردازد. نمونه اين مطلب را در غزوههاى بدر و ذى قرد مىتوان ديد. گاه تاريخ يك حادثه را با روايات منفرد شروع و ختم مىكند مانند آمدن جعفر عليه السّلام از حبشه و جنگ موته. و گاه بدون مقدمه روايتى تلفيقى را نقل مىكند مانند غزوههاى احد و خندق.
ابن اسحاق در عصرى به تدوين سيره دست زد كه پس از صد سال جلوگيرى از نقل و كتابت حديث، شور و شوق زيادى براى حفظ همه منقولات وجود داشت و هنوز عصر بررسى و تحقيق شروع نشده بود. مشكل مضاعف در عصر اوليه تدوين، حضور فراوان قصهگويان در ميان راويان تاريخ و حديث است كه سيره ابن اسحاق نيز از روايت چنين افرادى خالى نيست.
در پايان، اين گفته يونس بن بكير نيز قابل توجه است كه گفته است: همه گفتههاى ابن اسحاق مسند است و آنچه سند ندارد گزارشهايى است كه براى او قرائت شده است.
سيره ابن هشام
اما كتاب «السيرة النبويه» تأليف ابو محمد عبد الملك بن هشام معافرى حميرى نحوى (م 213 يا 218) است. ماده اصلى اين كتاب، مغازى ابن اسحاق است كه ابن هشام آن را تهذيب و تلخيص كرده است. البته بكائى كه راوى ابن اسحاق بوده هم مطالبى را حذف كرده است ولى جزئيات آن را نمىدانيم و تنها اصل مطلب را از سخن ابن هشام استفاده مىكنيم.
اينكه ابن هشام چه بر سر سيره ابن اسحاق آورده مطلبى است كه خود وى در مقدمه كتاب بيان كرده و موارد حذف را اينگونه شمارش كرده است:
1-حذف كتاب المبتدأ در تاريخ انبياء و اختصار مباحث مربوط به آباء و اجداء پيامبر و اخبار جاهليت.
2-حذف آنچه در آن يادى از پيامبر نشده و چيزى از قرآن در آن باره نازل نگشته و ارتباط و تأثيرى در مطالب كتاب سيره ندارد.
3-اشعارى كه ابن اسحاق آورده و آشنايان و عالمان به شعر آنها را درست نمىدانند.
4-مطالبى كه نقل آنها شنيع است و خاطر برخى را مىآزارد.
5-چيزهايى كه زياد بن عبد اللّه بكائى (م 183) براى ابن هشام روايت نكرده است (بكائى دو بار تمامى سيره را نزد ابن اسحاق خوانده است).
از نكات بالا نكته چهارم تا حدى مهم است. بكائى ممكن است روايتى از سيره را از خود ابن اسحاق شنيده باشد كه ابن اسحاق به دلايلى آن را در سيره نياورده است. به علاوه ممكن است بكائى به دلائلى از نقل برخى اخبار سر باز زده باشد. بنابراين هر دو مىتواند عاملى در حذف برخى نقلها باشد كه طبعا ارتباطى به ابن هشام ندارد.
بخش عمده حذفيات ابن هشام از كتاب «مبتدأ» بوده كه بسيارى از آن را طبرى در تاريخ انبيا آورده است و بخش مهمى از آنها كه مربوط به اخبار مكه قديم بوده ازرقى در كتابش نقل كرده است. در بخش سيره رسول خدا حذفىها اندك است و مواردى چون اسارت عباس در جنگ بدر-كه براى حاكمان عباسى نگران كننده بوده و ابن هشام حذف كرده-در تاريخ طبرى آمده است.
گر چه ابن هشام مطالبى از سيره را حذف كرده ليكن مطالب ديگرى بر آن افزوده است و جاى خوشبختى است كه موارد ابن هشام با نام او قيد شده و به خوبى با مطالب ابن اسحاق قابل تمييز است.
درباره جزئيات موارد حذفى اختلاف نظر است. گاه به مطالبى كه در تاريخ طبرى از ابن اسحاق نقل شده استدلال مىشود ولى بايد گفت آن نقلها از طريق بكائى-مروى عنه ابن هشام-نيست بلكه از يونس بن بكير است. گاه گفته مىشود ابن هشام مواردى را كه در سيره ابن اسحاق منطبق با گرايش شيعى بوده حذف كرده بلكه عكس اين مطلب صادق است زيرا آنچه را ابن اسحاق درباره امير مؤمنان غفلت كرده، ابن هشام به روايت خود آورده است. اين موارد گر چه اندك است ولى حرّيت ابن هشام را مىرساند و در عين حال دليل بر تشيع او هم نيست.
شرحها و ترجمههاى سيره ابن هشام
در سدههاى بعدى شرحها و ترجمههايى بر كتاب سيره ابن هشام نوشته شده است. كتاب الروض الانف از عبد الرحمن سهيلى (508-581) شرحى است مبسوط بر سيره ابن هشام كه هدفش شرح لغات نأموس، جملات دشوار، شرح نسبهاى مشكل و تكميل مواردى است كه ناقص مانده است. اين كتاب به تصحيح عبد الرحمن وكيل در مصر چاپ و در سال 1412 در بيروت افست شد.
ابوذر بن محمد خشنى (533-604) نيز شرحى در يك مجلد بر سيره ابن هشام نوشت كه به توضيح اشعار و لغات آن پرداخته است.
برهان الدين ابراهيم بن مرحل شافعى در 611 سيره ابن هشام را مختصر كرد و آن را «الذخيرة فى مختصر السيره» ناميد.
ابو محمد عبد العزيز دميرى (م 694) آن را به نظم درآورد.
رفيع الدين اسحاق بن محمد همدانى (م 623) آن را به فارسى برگردانيد و شرف الدين محمد بن عبد الله بن عمر آن ترجمه را خلاصه كرد. اين ترجمه با مقدمه مفصل مهدوى-قمى نژاد چاپ شده است.
چاپ تحقيق شده سيره ابن هشام توسط سه نفر (السقا-الابيارى-شلبى) در چهار جلد به سال 1955 در قاهره منتشر شد.
ابن اسحاق
محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار مطلبى حدود سال 85 هجرى در مدينه متولد شد. جدّ او از موالى قيس بن مخرمة بن مطلّب است. از پدر وى اطلاعى در دست نيست. ولى جدّ او يسار از كسانى است كه در سال دوازدهم هجرت در عين التمر عراق اسير شده، به مدينه آورده شدند.
محمد بن اسحاق جوانى خود را در مدينه گذراند و برخى از صحابه رسول خدا را هم درك كرد.
اولين سفر وى در سال 115 به اسكندريه مصر بود. وى در اين سفر از كسانى روايت شنيد كه به سماع از ايشان منحصر است. آنگاه به مدينه بازگشت اما به خاطر اتهاماتى كه به وى زده شد و همچنين مخالفت افراد مشهورى چون مالك بن انس و هشام بن عروه، مدينه را ترك كرده به عراق رفت. ابن اسحاق به شهرهاى رى، جزيره، حيره و كوفه سفر كرد و سرانجام در بغداد رحل اقامت افكند. سفر او به عراق در ابتداى خلافت عباسيان و زمانى بود كه منصور در حيره به سر مىبرد و كتاب مغازى را تأليف كرده به او يا فرزندش مهدى عباسى تقديم كرد.
مهاجرت وى از مدينه به عراق، دانش سيره را كه در مدينه نشأت گرفت به مهمترين نقاط عالم اسلام يعنى عراق انتقال داد.
ابن اسحاق از امامان چهارم، پنجم و ششم شيعيان هم روايت كرده است و در مجالس آنان شركت نموده لذا رجال شناسان اماميه او را در شمار اصحاب اين ائمه عليهم السلام آوردهاند.
بحث وثاقت يا عدم وثاقت ابن اسحاق، يكى از جنجالىترين بحثهاى رجالى در نوع خود است. زمانى كه ابن اسحاق در مدينه بود، به دلايلى كه شايد رقابت از آن جمله بوده، با دو تن از فقيهان و محدثان مدينه يكى مالك بن انس، ابن اسحاق گفت: انا بيطار علم مالك. الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 106 مالك نيز مىگفت: ابن اسحاق دجال من الدجاجلة. و ديگرى هشام بن عروهدليل اختلافش با هشام آن بود كه روايتى از زن او نقل كرده بود و به همين دليل هشام سخت خشمگين بود كه چگونه با زن وى ديدار كرده كه از وى حديث نقل مىكند؟درگير شد. به همين دليل متهم به انواع تهمتها از جمله تشيع و قدرى بودن شد. تاريخ يحيى بن معين، ج 1، ص 247. گفته شده كه به دليل اعتقادش به قدر، در نزد حاكم حد خورده است. الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 106 به دنبال آن، كتب رجالى، پيرامون او نقلهاى گوناگون و قضاوتهاى مختلفى را آوردند.
ابن حبان در الثقات و ابن سيد الناس، نك: عيون الاثر، ج 1، صص 67-54 سخت از او دفاع كردهاند.
بايد گفت اتهام تشيع او به معناى مصطلح امروزى درست نيست و به احتمال به جهت نقل برخى از فضايل-كه تعدادى از آنها از جمله «روايت انذار عشيره» توسط ابن هشام در سيره موجود حذف شده است، اما طبرى آن را از طريق ابن اسحاق آورده- متهم به تشيع شده است. اين تنها مىتواند به معناى دوستى اهل بيت (ع) باشد، چيزى كه به هيچ روى مورد رضايت مذهب عثمانى حاكم بر مدينه و شام نبوده است.
انكار نمىتوان كرد كه ابن اسحاق بسيارى از فضائل امام على (ع) را در سيره آورده است. بسيارى ديگر، او را تنها در نقل اخبار موثق دانستهاند نه در حلال و حرام. تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 173؛تاريخ يحيى بن معين، ج 1، صص 60، 225 اين قبيل اظهار نظر، تسامح سلف را در نقلهاى تاريخى نشان مىدهد. طبرى كه بخش فراوانى از اخبار سيره و حتى بعد از آن را از آثار ابن اسحاق گرفته وى را ستايش كرده و موثق دانسته است. المنتخب من ذيل المذيل، ص 654 در برابر، ابن نديم كه گرايشهاى شيعى او كاملا روشن است، به سختى به ابن اسحاق تاخته و اتهامات چندى از قبيل: تأثير پذيرى او از يهود، تضعيف او توسط اهل حديث، نك: الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 103. دليل تضعيف مورخان از سوى اهل حديث همين است كه آنها پايبند به اصول آنها در نقل روايات نيستند و روش خاص خود را دارند. طبعا به دليل آن كه كار تاريخى مىكنند، نمىتوانند چندان در چهار چوبه اسناد صحيح باقى بمانند. ساختن اشعار و قرار دادن آنها در سيره و حتى اتهام اخلاقى را به وى نسبت داده است. الفهرست، ص 102 زهرى كه از استادان ابن اسحاق است در ستايش او مىگفت: تا وقتى كه اين احول-يعنى ابن اسحاق-در اين ديار است، دانش باقى است. الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 105 و شعبه مىگفت:اگر من قدرت داشتم، ابن اسحاق را بر تمام محدثان حاكم مىكردم.
*الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 6، ص 107





