کتابشناسی کتاب أخبار الطوال
الأخبار الطوال
اخبار الطوال، از نخستين آثارى است كه در تاريخ عمومى اسلام و ايران نگاشته شده است. مؤلف تحت عناوين و سرفصلهاى تاريخى به تبيين حوادث پرداخته، و بدون ذكر سلسله اسناد در نقل حوادث، سعى در بدست دادن متنى يكدست و برگزيده از اخبار تاريخى كرده است. دينورى از نقل حوادث بگونه تقطيع شده پرهيز كرده و چون به موضوعى تاريخى مىپردازد، آن را دنبال كرده و به پايان مى رساند بدين ترتيب اثر او بر پايه شيوه موضوعى نگارش يافت، نه بر اساس سالشمار.
این کتاب از اصلیترین منابع در حوزهی واقعهی عاشورا است و بعید است کتابی دربارهی عاشورا بخوانید که در آن از این منبع استفاده نشده باشد.
این اثر ارزشمند دربرگیرنده تاریخ انبیا، (از آدم تا خاتم) و تا روزگار معتصم، هشتمین خلیفهی عباسی می باشد.
این کتاب دارای هفت بخش به قرار زیر است:
۱- بخش اول تاریخ انبیا
۲- بخش دوم کتاب دربارهی اعراب بائده(بادیه) است؛
۳- بخش سوم اخبار پادشاهان فارس است.
۴- بخش چهارم فتوحات اسلامی دورهی خلفا
۵- بخش پنجم کتاب به دوران خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) اختصاص دارد.
۶- بخش ششم به دوره خلافت امویان اختصاص دارد که در ضمن این بخش حادثهی مهم کربلا را هم طرح میکند.
۷- بخش آخر، اخباردولت عباسیان تا دوران معتصم عباسی را دربرمیگیرد و با مرگ معتصم عباسی کتاب به پایان میرسد.
از محاسن کتاب این است که چون نویسنده ایرانی است اطلاعات بسیار دقیقی در خصوص پادشاهان ایران میدهد و حکومتهای ایران را خوب بررسی می کند. همچنین یکی دیگر از امتیازات کتاب این است که میتوان آن را یک کتابنامه دانست. در این کتاب از آثاری نام برده شده، که امروز در دسترس نیستند.
یک خاورشناس روسی به نام «گیلداس» در سال ۱۸۸۷یعنی حدود ۱۲۳سال پیش برای اولین بار به چاپ این کتاب ارزشمند همت گماشت. اما متأسفانه در میانهی راه مرگ او را در برگرفت و کارش ناتمام ماند پس از او شخص دیگری به نام «روزِن» کار را ادامه داد و به سرانجام رساند .
دينورى از منابع خويش ياد نكرده و تنها در مواردى از برخى از راويان مانند هيثم بن عدى سخن گفته است.
اخبار الطوال با شرح زندگى فرزندان آدم (ع) آغاز و با مرگ معتصم (سال 227) پايان مىيابد.
كتاب داراى سه رشته حوادث عمده به شرح زير مىباشد:
1- رشته نخست شامل مطالبى در مورد آدم (ع) و فرزندان نخستين او و پيامبرانى همچون ادريس و نوح و هود و ابراهيم و اسماعيل (ع) و بنى اسرائيل و پادشاهى داود و سليمان (ع) تا ظهور عيسى (ع) است.
2- رشته دوم شامل شرح حال و سرگذشت پادشاهان ايران و روم است.
3- بخش اخير آن تاريخ اسلام است كه از پيكارهاى اعراب و ايرانيان در دوره خلافت عمر شروع و تا پايان خلافت معتصم (متوفى 227) ادامه مىيابد.
دينورى درباره سيره و مغازى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) سخنى نگفته و تاريخ اسلام را با فتح ايران آغاز كرده است، اين امر نشانگر آن است كه وى صرفا قصد ارائه اخبار مربوط به ايران را داشته است بدين ترتيب تكيه دينورى در اخبار الطوال بر تاريخ ايران بوده و تاريخ خلفاى نخست را تا آن اندازه كه به ايران و فتح شهرهاى آن ارتباط داشته آورده است. دربخشهاى نخست كتاب نيز كه به تاريخ شعوب و ملل مجاور پرداخته، تنها از باب معاصرت آنان با پادشاهان ايرانى و ارتباطشان با ايران است.
گرايش نسبى به عنصر ايرانى در اخبار الطوال به وضوح مشهود است، اما اين گرايش به حدى نيست كه دينورى را به ورطه شعوبيگرى بكشاند، عنايت وى به تاريخ ايران سبب شده تا كتابش مأخذ مهمى براى تاريخ ايران باشد، از ميان رخدادهاى تاريخ اسلام، وى از تحولات عراق كه با جنبشهاى شيعى ارتباط وثيقى دارد، مانند جنگهاى امام على (ع)، واقعه كربلا، قيام مختار و جنبش عباسيان با تفصيل بيشترى سخن گفته است.
دينورى با آنكه تا سال 283 ه. زنده بوده، از پرداختن به حوادث مربوط به زمان خود كه آنها را درك كرده، خوددارى كرده و گزارش حوادث را تا زمان معتصم عباسى متوفى در 227 (55 سال قبل از وفات دينورى) آورده است.
تصحيح و ترجمه كتاب
كتاب اخبار الطوال را آقاى عبد المنعم عامر تحقيق و به چاپ سپرده است.
آقاى دكتر محمود مهدوى دامغانى نيز كتاب را به فارسى ترجمه كرده است.
احمد بن داود دينورى
ابو حنيفه احمد بن داود دينورى، مؤلف كتاب الأخبار الطوال، در نخستين دهه قرن سوم هجرى در دينور - واقع در استان كرمانشاهان - متولد و در خانوادهاى فارسى نشو و نما يافت. وى بيشتر عمر خويش را در دينور سپرى كرد، با اين حال وى به چندين شهر از شهرهاى دنياى اسلام سفر كرده و مدتى در اصفهان مشغول ستارهشناسى و محاسبات فلكى بوده است.
وى در انواع علوم و فنون متداول عصر خود مانند رياضى، نجوم، لغت و تاريخ صاحب نظر بود و آثار وى به خوبى گواه دانش او در اين زمينه است.
كتابهاى وى كه ابن نديم در الفهرست (ص 116) از آنها نام برده به شرح زير است:
1- كتاب النبات
2- كتاب الفصاحة
3- كتاب الانواء
4- كتاب القبلة و الزوال
5- كتاب حساب الدور
6- كتاب الرد على رصد الاصفهاني
7- كتاب البحث فى حساب الهند
8- كتاب البلدان
9- كتاب الجمع و التفريق
10- كتاب الجبر و المقابلة
11- كتاب الأخبار الطوال
12- كتاب الوصايا
13- كتاب نوادر الجبر
14- كتاب الشعر و الشعراء
15- كتاب ما يلحن فيه العامة
ياقوت در معجم الادباء (ج 3 - ص 32) كتابهاى ديگرى نيز براى دينورى برشمرده است كه عبارت است از:
16- كتاب الباه
17- كتاب اصلاح المنطق
18- كتاب الكسوف
19- كتابى در تفسير قرآن
کتابشناسی کتاب تاریخ عثمانی
برای کتابشناسی مناسب دیدم که مقدمه کتاب را در این بیاورم:
مقدمه
تاریخ علمی است که ما را از حوادث و وقایع گذشته و همچنین علل و رابطه علل با حوادث آگاه می سازد.
تاریخ برای جامعه همانند هویت برای افراد است. و حافظه هر فرد تجلی هویت آن فرد است. همان گونه که اگر شخصی حافظه خود را از دست بدهد، هویت خود را از دست داده، درباره جامعه هم چنین است که اگر تاریخ خود را آن طور که باید و شاید نشناسد، هویت اجتماعی یا به عبارتی فرهنگ خود را نشناخته است. پس می توان گفت همان گونه که هویت افراد، شخصیتشان را می سازد، تاریخ نیز فرهنگ ساز است و این یعنی میان فرهیختگی و حس تاریخی داشتن رابطه نزدیکی برقرار است.
بدست آوردن حس تاریخی نیازمند پژوهش است. پژوهش در گستره وسیع تاریخ، نیازمند زمان زیادی است. ناچار باید دست به گزینش زد. تاریخ اسلام از آن جهت که تاریخی کامل و جامع بوده و گذشته ما مسلمانان را به تصویر می کشد وتاریخ عثمانی از آن جهت که از پایدارترین دول اسلامی (حدود 600 سال) حاوی انواع اتفاقات درس آموز تلخ و شیرین و زشت و زیبا بوده؛ به علاوه، مقوله سرعت برای هر محقق و پژوهشگری حائز اهمیت است و یکی از راه هایی که کمک بسیار به پژوهشگر می کند، استفاده از دنیای مجازی است که متأسفانه در مورد دولت عثمانی اطلاعات دقیق و قابل اعتمادی در دنیای مجازی وجود ندارد؛ بنابراین می تواند انتخاب درستی باشد.
دولت عثمانی یکی از پایدارترین دولت های مسلمان بود که طی حدود 6 قرن (687-1357هـ/1288-1938م) برای ایجاد اتحاد داخلی و اتحاد کشورهای مسلمان ایفای نقش کرد و وسعت جغرافیایی و گسترش فتوحات و نیروی نظامی و آثار تاریخی پایدار، آن چنان عظمتی به آن بخشید که دوست و دشمن را به اعتراف واداشت. پیشرفت و فتوحات این دولت حدودا از سال 727هـ/1326م توسط اورخان بن عثمان آغاز گردید و تا حکومت سلطان سلیمان قانونی در سال 926-974هـ/1520-1566م ادامه داشت و از این به بعد دولت عثمانی رو به افول رفت که از زمان سلطان سلیم دوم در سال 974هـ/1566م آغاز گشت و پس از گذشت حدود چهار قرن طومار آن پیچیده شد؛
از جمله دلایل ضعف دولت عثمانی می توان رفاه گرایی، فساد اداری، اعطای امتیاز به بیگانه یا کاپیتولاسیون، نظام بد مالیاتی، عدم انسجام بین ملل و قومیت های مختلفی که جزء حوزه جغرافیایی دولت عثمانی می شدند، دشمنی دولت های اروپایی و... نام برد که در نهایت دشمنی اروپائیان باعث شد تا اروپای متحد در قرن نوزدهم و بیستم به مبارزه با دولت عثمانی پرداخته، با جنبش های به اصطلاح اصلاح طلبانه، آن دولت را قلع و قمع کند و مهم ترین مانع برای تسلط بر منطقه را از سر راه خود بردارد.
توفیق الهی نصیب بنده شد که طی حدود 2 ماه این مجموعه را گردآوری کنم. برای این کار بعد از فحص و تحقیق بسیار، تصمیم بر آن شد که به محوریت دو کتاب باشد: "تاریخ عثمانی از اقتدار تا انحلال" و "تاریخ اسلام کمبریج" شاید در طول صد سال گذشته چنین اثری (تاریخ اسلام کمبریج) با این انسجام و هماهنگی، آن هم در باب موضوعی به این گستردگی و پیچیدگی بی سابقه باشد. این اثر جهان اسلام را مورد بررسی قرار می دهد و به لحاظ جغرافیایی از بین النهرین شمالی تا ماوراء النهر و حوزه اروپا، دو مرز طولانی را آشکارا به نمایش می گذارد؛ طبیعی است که هیچ پژوهشی در این زمینه نمی تواند کامل باشد و نمی تواند نظر همگان را تأمین نماید با این حال این کتاب به صورت تخصصی به تاریخ پرداخته است و به نظر می رسد بتواند هدف ما را که رساندن اطلاعات جامع و در عین حال مختصر و تخصصی به خواننده است، تأمین کند.
مطالعه در تهیه این گزارش به صورت واقعه محور انجام شده است. به این شکل که سعی شده وقایع مشترک در منابع به دقت مطالعه و گزارش به صورتی تنظیم گردد که دو معیار جامعیت و اختصار در آن رعایت شده باشد. البته در بیان حوادثی که انحصارا در یک کتاب آمده بود تصرفی انجام نشده و در صورت تعارض، کتاب «تاریخ عثمانی از اقتدار تا انحلال» محور قرار گرفته، چرا که این کتاب به طور خاص درمورد تاریخ عثمانی است و تقسیم بندی بهتری نسبت به کتاب تاریخ اسلام کمبریج دارد.
این گزارش در 10 فصل به قرار زیر تنظیم شده است:
سه فصل اول: تأسیس دولت عثمانی تا زمان اوج آن
فصل چهارم نظام حکومتی دولت عثمانی
فصل پنجم تا نهم بیان روند افول دولت عثمانی
فصل آخر نیز کارنامه مختصری از دولت عثمانی
در مجموع این گزارش در 234 صفحه تقدیم علاقمندان شده امید آنکه مورد رضایت صاحب الأمر و الزمان قرار گیرد.
سبحان پاکپور
مؤسسه اسلامی قمر بنی هاشم (ع)
کتابشناسی کتاب تاریخ یمینی
نگاهی به کتاب تاریخ یمینی
ابونصر محمد بن عبدالجبار عتبی (م ۴۲۷ هه.ق) اهل ری که مدت طولانی در دستگاه ابوعلی سیمجور و ناصرالدین سبکتگین به سر برده و چندی هم سمت نیابت شمع المعالی قابوس را در خراسان داشته و مدتی در نیشابور نزد امیر نصربن ناصرالدین سبکتگین سپهسالار خراسان به سر می برده است.
● شرح حال عبدالجبار عتبی
ابونصر محمد بن عبدالجبار عتبی (م ۴۲۷ هه.ق) اهل ری که مدت طولانی در دستگاه ابوعلی سیمجور و ناصرالدین سبکتگین به سر برده و چندی هم سمت نیابت شمع المعالی قابوس را در خراسان داشته و مدتی در نیشابور نزد امیر نصربن ناصرالدین سبکتگین سپهسالار خراسان به سر می برده است. کتاب مشهور او تاریخ یمینی است که در شرح سلطنت سبکتگین و سلطان محمود تا سال ۴۱۲ نوشته شده و به نام یمین الدوله محمود به تاریخ یمینی موسوم گردیده است. عتبی بسیاری از حوادث اواخر عهد سامانی را به مناسبت، در کتاب خود آورده و آن اطلاعات نیز بسیار سودمند و مفید است.
وی از دانشمندان خراسان و معاصر دقیقی، فردوسی، عنصری و فرخی بوده است. عتبی تاریخ یمینی را به زبان تازی به خواهش امیر جلال الدوله ابواحمد، محمد، ولیعهد سلطان محمود غزنوی نوشت.
● شرح حال جرفادقانی
مترجم تاریخ یمینی، ابوالشرف ناصح بن ظفر بن سعد منشی جرفادقانی (گلپایگانی) است که معاصر سلطان طغرل، آخرین ملوک سلجوقی عراق بود؛ بعد از کشته شدن طغرل در سنه ۵۹۰ هه.ق و اختلال اوضاع عراق به سبب طغیان ممالیک سلجوقیه و آمدن چند باره ی سلطان تکش خوارزمشاه به عراق و گرفتن و غارت همدان و بازگشتن وی در اواخر قرن ششم در حدود ۵۹۲ هه.ق که جمال الدین الغ باربیک آیبه دست اندرکار سلطنت عراق بود و با اتابک ازبک همدست و در نواحی عراق شوکتی به هم رسانیده، جرفادقانی در خدمت وزیر او ابوالقاسم علی بن حسن بود که به امر او تاریخ عتبی معروف به یمینی را از عربی به پارسی ترجمه کرد. وی از دبیران بنام دوره ی سلجوقی بوده و در نظم و نثرِ دو زبان عربی و فارسی ماهر و استاد بوده است.
مولف در دیباچه ی ترجمه ی یمینی از دو مجموعه از اشعار خود بنامهای روضه الحزن و شعله القابس یاد می کند و از تالیفات خود به کتاب تحفه الافاق فی محاسن اهل العراق که ظاهراً تذکره شعرا و کتاب تراجم احوال جمعی از بزرگان عراق است، اشاره دارد.
مذهب جرفادقانی مانند اکثر دانشمندان و مردم هم عصر خود مذهب تسنن داشته و در آن سخت متعصب بوده و با روافض و علویان مخالفت داشته است.
● ابواب کتاب
کتاب شامل پنج بخش می باشد:
▪ بخش اول: توضیحات و فهرست کتاب و مقدمه مصحح
▪ بخش دوم: دیباچه ی مولف
▪ بخش سوم: متن کتاب از ذکر امیر ناصرالدین سبکتگین و مبدأ کار او تا ذکر امیر نصر بن ناصرالدین سبکتگین تا صفحه ۴۱۸
▪ بخش چهارم: سه ملحقه با عناوین ۱- خاتمه ی یمینی (حوادث ایام) ۲- ترجمه آخر یمینی و ۳- ترجمه مرثیه عتبی درباره ی نصر بن ناصر الدین
▪ بخش پنجم: قسمت آخر کتاب شامل توضیحاتی پیرامون تعلیقات، سبک نگارش و لغات کتاب با معانی آنها و فهرست اسامی اشخاص اماکن و اشعار.
۱) مقدمه مصحح
مقدمه دکتر جعفر شعار حاوی مطالب تحقیقی بسیار خوبی در مورد کتاب و موضوعات پیرامون آن می باشد که ابعاد مختلف کتاب از نویسنده تا نسخ مختلف و شیوه و روش کتاب و .... را مورد بحث قرار داده است.
۲) دیباچه ی مولف
دیباچه ی این کتاب یکی از زیباترین دیباچه های زبان فارسی است که جرفادقانی آن را با سلاست و جزالت به خامه توانای منشیانه خویش با نثری مصنوع و فنی نگاشته است.
شیوه او در خطبه کتاب همچون سایر دیباچه نگاران، پس از حمد و ثنای پروردگار متعال با نام همایون پیامبر اکرم و ذکر محامد و بزرگواری او نامه خود را می آراید و آنگاه صد هزار رحمت و تحیت و سلام به «عترت طاهر و اهل بیت و اشباع و اتباع و اصحاب» او می فرستد و سپس به مدح «الغ بار بیک آیبه» و ملک متوفی «اتابک ایلدگز» و بویژه به «سید الوزا» ابوالقاسم علی بن محمد که مشوق وی در ترجمه کتاب بوده است، می پردازد و سرانجام از چگونگی تصنیف و ترجمه آن و موضوع و فایده اش سخن می گوید؛ او در شیوه نگارش اثر خود می نویسد:
«نخواسته ام که به تکلف و تنوق، مقاصد و معانی کتاب در حجاب اشتباه بماند... واگر کسی مکتوبات این ضعیف در نظم و نثر تازی مطالعه کرده باشد... معلوم شود که اگر چه کودن پارسیم حرون است، مرکت تازیم خوشرو است و گرچه کسوت مهلهل عجمه ام خقل است، حله مفوف عربیتم، نیک نو است.»
خطبه این کتاب نیز مانند سایر دیباچه های آثار مصنوع و فنی از این دست اشاراتی به آیات و احادیث دارد و آن را با آوردن ابیات نغر فارسی و عربی مزین کرده و به صنایع ادبی لفظی و معنوی و سایر آرایه های ادبی آراسته است.
) متن کتاب
کتاب حاضر شرح وقایع تاریخی از اواخر سامانیان تا زمان سلطان محمود غزنوی است و البته درباره ی امرای سیستان، آل زیار، سیمجوریان، آل فریغون، غوریان، دیلمیان، خوارزمشاهیان و افغانیان نیز شرحی آورده و از این رو کتاب حاضر یکی از مآخذ مهم و شایان توجه به شمار می آید.
جنبه ی ادبی کتاب نیز بس مهم است و حاوی داستانها، پندها، عبارات بدیع، اشعار زیبا و دلپذیر است. علاوه بر آن درباره ی مسائل گوناگون مذهبی و اجتماعی نیز اشاراتی در کتاب هست که از طرز تفکر مردم در قرن چهارم و پنجم هجری و آداب و رسوم اجتماع آن روزگار حکایت می کند.
ترجمه کتاب حاضر در آغاز قرن ششم انجام گرفته و مولف مانند بسیاری از گویندگان و نویسندگان معاصر سلطان محمود غزنوی در مدح این پاشاه راه اغراق و غلو می پیماید از این رو کتاب وی زیرمجموعه کتب درباری قرار می گیرد، اما وی از بیان حقائق خودداری نکرده و رشته ی سخن را تماماَ به دست ستایش و مداهنه نداده است.
۴) ملحقات کتاب
الف) «خاتمه یمینی» یا حوادث ایام به قلم خود جرفادقانی: حوادث مربوط به زمان نویسنده – اواخر قرن ششم – را بیان می کند. در این خاتمه به ساده نویسی و نثر مرسل گراییده و از این حیث با ترجمه تاریخ یمینی فرق بسیاری دارد.
ب) « آخر یمینی» با قلم عتبی و محتوی آن بدگویی از شخصی بنام ابوالحسن بغوی که از امرا بوده است. و ابواسماعیل سعد بن ابی المفاخر آن را ترجمه کرده است.
ج) «ترجمه مرثیه امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین» که در جوانی درگذشته است و این قسمت را شخصی بنام حبیب الله جرفادقانی ترجمه نموده است.
● سبک نگارش کتاب
ترجمه تاریخ یمینی یکی از آثار گرانسنگ و از کتب فصیح و پرمایه زبان فارسی است که به سبک عصر خود تحریر یافته است. و به قول استاد بهار از حیث فصاحت و استحکام با اصل تازی برابری می کند.
«سبک تاریخ یمینی دنباله ی کلیله و دمنه و شیوه ی ابوالمعالی نصرالله رحمه الله علیه می باشد جز اینکه سجع هم گاه به گاه به کار رفته است، ولی نه مانند مقامات حمیدی که قید وفور اسجاع موجب خراش اسماع گردد بلکه در موازنه و مترادفات هم تند نرفته و عبارت را از این ممر نیز خراب نکرده است، و من بعد از نثر ابوالمعالی و کلیله، از نثر جرفادقانی استوارتر و دلپذیرتر نیافته ام، نه از وطواط و بهاء الدین چنین سخن شنیده و نه از قاضی حمید و نورالدین منشی چنین عبارت بدیع و بلند دیده ام و آنجا که دست وقلم را آزاد ساخته و قصدش پرداختن معنی صرف است در کمال فصاحت و سلاست از عهده ی ادای مقصود برآمده و در آنجا که قلم را نگاه داشته است نیز به خوبی حق صنعت را ادا کرده است»
ولی نظرات دیگر و متفاوتی نیز وجود دارد مانند نظر مولف هزار سال نثر پارسی که عقیده دارد:
«ترجمه جرفادقانی پر از لغات تازی است و به کاربردن واژه های عربی را به حد خنک و بیمزگی می رساند. مع هذا از لحاظ تاریخی پر ارج است و بعضی از صفحات گیرا در آن دیده می شود.»
از تحقیقات اخیر نیز می توان به تحقیق فرزاد نبی ئیان اشاره کرد که در رساله پایان نامه کارشناسی ارشد خود تحت عنوان "تحریری دیگر از تاریخ یمینی" بر مطلب فوق صحه می گذارد:
«تاریخ یمینی نوشته ابو نصر عتبی م. ۴۲۷هه.ق به زبان عربی و با ترجمه فارسی ناصح بن ظفر جرفادقانی در آغاز قرن هفتم هجری (۶۰۳) به دستور ابوالقاسم علی بن الحسین بن محمد بن ابی حنیفه و زیر جمال الدین آی ابه الغ باربک از اتابکان آذربایجان، بیانگر گوشه هایی از تاریخ سامانیان، آل بویه، آل زیار، فریغونیان و پادشاهان غرشستان و خانیان است ، همچنین این کتاب که مؤلف آن را به مناسبت لقب محمود غزنوی (یمین الدوله) یمینی نامیده، شرح امارت یافتن سبکتکین و محمود غزنوی و دلاوریهای وی در ایران زمین و هندوستان است . به طور کلی این کتاب بخشی از تاریخ پرفراز و نشیب ایران را به خواننده می نمایاند و هر چند که مؤلف در بیان ویژگیهای پادشاهان و بخصوص محمود غزنوی راه اغراق پیموده است ، اما از خلال وقایع حقایق را بازیافت حقایقی که در کمتر اثری آمده است ، بخصوص چگونگی انقراض سامانیان که بتفصیل بیان شده و شرح حمله های محمود غزنوی به هند و دیگر مناطق که یک به یک شرح شده است . از این رو کتاب حاضر می تواند ماخذی مهم و قابل توجه به شمار آید، اما نثر کاملا فنی و متکلف آن باعث گردیده که خواننده با زحمت و رجوع به کتب لغت منظور مترجم را دریابد به مین سبب پس از خواندن چند صفحه او را خستگی افزاید و کتاب را به یک سهو نهد و مطالب سودمند آن به دست فراموشی سپرده شود.»
آقای شعار ـ مصحح کتاب ترجمه تاریخ یمینی - نظر نسبتا معتدل تری دارند چه اینکه بعد از تأیید اجمالی نظر ملک الشعرا آورده است:
«باید اذعان کرد که نثر این کتاب در بعضی موارد تا حدی مصنوع و متکلف و مغلق و دارای لغات و اصطلاحات فراوان و احیاناً غیر مأنوس است ... و بی شباهت به نثر تاریخ وصاف و جهانگشای جوینی نیست. امام همه ی کتاب متکلف و مغلق نیست.»
دکتر ذبیح الله صفا، صاحب کتاب تاریخ ادبیات ایران نظر خود را چنین ابراز می کند:
«جرفادقانی انشایی بینابین در ترجمه کتاب برگزیده، هرجا که مطلب حاجت به آوردن عباراتی دور از تکلف داشت حد سخن را رعایت می کرد و آنجا که میدان را برای جولان طبع آماده می یافت، بر مرکب صنعت می نشست و چون در ادب دستی قوی و ذوقی سلیم داشت از عهده این هر دو شیوه به نیکویی برآمد، چنان که می توان گفت کتاب او از نمونه ها و سرمشق های بارز نثر مصنوع است.»
از خصوصیات دیگر کتاب سادگی، کوتاهی و روانی جملات آن است که در این مورد به صنایع ادبی کمتر توجه کرده است مانند:
«و همه را آواره کرد و اصفهبد ابوالفضل را بگرفت و محبوس کرد و در حبس او بود تا وفات یافت و بابی با نصر دوست شد و هر دو دل بر استخلاص آمل نهادند و ابوالعباس حاجب به آمل بود با دوهزار سوار از لشکری و چون به آمل رسیدند ابوالعباس از مقاومت ایشان عاجز ماند و هزیمت شد و ایشان آمل با تصرف گرفتند.» (ص ۲۸ کتاب)
و نیز داستان پناهنده شدن فخر الدوله به قابوس و واقعه ی فتح بْست (صفحات ۲۲-۲۶)
مولف در کتاب خود به تقلید از کلیله و دمنه به اشعار، آیات و احادیث استدلال کرده است و امتیازی که دارد مخصوصا در اشعار عربی اطلاعاتی راجع به شاعر و سراینده ی شعر به خواننده می دهد ولی متاسفانه این روند در مورد اشعار فارسی جز در دو مورد بکار نرفته است.
ناگفته نماند که «از آغاز تشکیل دولت های ایرانی تا اوایل قرن پنجم هه.ق دیوان دربار سلاطین ایران به زبان عربی بود و مکاتیب رسمی و دیوانی بدین زبان انشا می شد و حتی در مکاتبات بین پادشاهان و زعمای لشکر و وزیران نیز زبان عربی به کار می رفت، چنان که نمونه ةایی از آن را در تاریخ عتبی و ترجمه آن می توانیم دید...
این روش همچنان تا دوره ابوالعباس فضل بن عباس اسفراینی، نخستین صاحب دیوان بزرگ دربار محمودی ادامه داشت. در دوره او به تصریح عتبی، به امر او دیوان از عربی به فارسی برگردانده شد.» در عهد خواجه احمد بن میمندی بار دیگر، دیوان از پارسی به عربی بازگشت؛ در ترجمه تاریخ یمینی آمده:
«وزیر، ابوالعباس در صناعت دبیری بضاعتی نداشت و به ممارست قلم و مدارات ادب، ارتیاض نیافته بود و در عهد او مکتوبات دیوانی را به پارسی نقل می کردند و بازار فضل کساد شده بود.. و چون مسند وزارت به فضل و فضایل شیخ جلیل [خواجه احمد حسن میمندی] آراسته شد، کوکب کتاب از مهاوی هبوط به اوج شرف رسید.»
البته نویسندگان این دوره حتی در موضوعات تاریخی نیز جودت و جزالت وانسجام و روانی کلام را در مراعات هرچه بیشتر تکلفات لفظی می پنداشته اند و چون در زبان پارسی از جهت محدود بودن دایره لغات به گفته این نویسنده، مجال زیادت تانفی نبوده است، انتخاب و استعمال هرگونه لغات عربی را جایز می شمرده .... و کثرت استعمال آن را از شرایط کمال «نثر و هنر نویسندگی می دانسته اند.»
● صنایع بکار گرفته شده در کتاب
با تسلطی که جرفادقانی بر صنایع ادبی داشته است در جای جای کتاب خود از این فنون استفاده نموده است:
▪ صنعت توصیف
بعنوان مثال در شرح یکی از نبردهای امیر اسماعیل چنین می نویسد:
«جمله نیزه ها بیانداختند و تیغها بیرون کشیدند و چندان کشتن رفت که شمشیرهای آهنین دل بر زاری کار جوانان کارزار خون گریست و عقرب را بر آسمان دل بسوخت و عواء نواء عواء برگرفت و آسمان جامه ی کبود تعزیت در سر کشید و سماک رامح نیزه بینداخت و شعری را گریه آمد و ماه از حرقت رخساره بخراشید و فلک از حسرت پشت دو تا کرد و کواکب بر بساط مجره کاه بگستراند و صبح جامه چاک کرد.» (ص۱۶۴)
▪ تشبیه و تمثیل
در غالب موارد تشبیه و تمثیل شباهت فراوانی به کلیله و دمنه دارد.
تشبیه مانند:
«نفرین بر دنیای فانی و روزگار غدار باد که چون سوسمار بچه خوار وچون روباه محتال و چون گرگ مغتال و چون سایه منتقل و چون سراب بیحاصل است» (ص ۱۴۷)
تمثیل مانند:
«و بلا مقناطیس به خود کشیدن و زهر بگمان چشیدن کار عاقلان نیست» (ص۴۵)
«و ندانست که بر دیواری که به دست خویش اساس آن واهی کرده باشد تکیه نباید کرد و از ماری که زخم خورده ی نکایت او باشد احتراز باید نمود.» (ص ۱۲۹)
▪ کنایه و استعاره:
«ملک (نوح بن منصور سامانی) فرمود تا همگنان را بگرفتند و در قید اسار کشیدند و دست سلب و غارت به حشم و خدم او دراز کردند و ساز و سلاح و مواشی همه بستند و صحیفه عمر ابو علی (سمیجور) بر آن صورت ختم شد و شاهین نخوت او که در هوای کبریا پرواز می کرد در دام مهانت و مذلت افتاد.»
▪ سجع
گاهی از عبارات مسجع هم به زیبایی استفاده کرده است. مانند:
«امیر ناصرالدین سبکتگین غلامی بود ترکی نژاد مخصوص به فیض الهی، آراسته به آیین سلطنت پادشاهی، روزِ کوشش چون شیر همه عنف، گاهِ بخشش چون ابر همه کرم و لطف، هنگامِ داد چون باد جهنده بر قوی و ضعیف وچون آفتاب تابنده بر وضیع و شریف، به همت چون دریا که در دهش از کاهش نیندیشد.
▪ موازنه و قرینه سازی
صفحه ای خالی از این صنعت در کتاب نمی یابیم مانند:
«چون کار او در علو شأن و نفاد فرمان و کمال اقبال و حصول آمال به غایت رسید.» (ص ۵۸)
«امیر اسیر گشت و اسیر امیر شد و ذالک علی الله یسیر» (ص ۱۳۰)
نویسنده از صنایع دیگری چون مترادفات، اطناب و اسهاب، مراعات نظیر و تجنیس هم استفاده نموده که به منظور رعایت اختصار از آوردن نمونه های آن خودداری می کنیم.
جعفر شعار در سال ۱۳۰۴ شمسی در تبریز متولد شد . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تبریز به پایان رسانید و در این مدت زبان و ادبیات عربی و تفسیر قرآن را در محضر پدر خود آموخت . سپس در دانشکده ادبیات آنجا مشغول تحصیل شد و به دریافت درجه لیسانس در رشته زبان و ادبیات فارسی و نیز رشته زبان فرانسوی نائل آمد . آنگاه در سال ۱۳۳۵ به تهران آمد و در دوره دکترای ادبیات فارسی به تحصیل پرداخت و به اخذ درجه دکتری از دانشگاه تهران نایل گردید . دکتر شعار به زبانهای عربی و فرانسوی و انگلیسی و ترکی عثمانی آشنایی دارد . کتابها و مقالات متعددی از وی انتشار یافته که فهرست بعضی از آنها به قرار زیر است : ترجمه تاریخ یمینی قصه حمزه نامه در دو جلد سیاستنامه خواجه نظام الملک جوامع الحکایات ترجمه صوره الارض از ابن حوقل تاریخ پیامبران و شاهان گفتارهای دستوری
پی نوشت:
غلام احیا حسینی دانش پژوه کارشناسی ارشد رشته ادیان و مذاهب، مدرسه عالی امام خمینی (ره)
- صفا، دکتر ذبیح الله؛ تاریخ ادبیات در ایران، انتشارات ابن سینا، چاپ ششم، تهران ۱۳۵۲، ج۱ ، ص۶۴۱
- کشاورز، کریم؛ هزار سال نثر پارسی؛ انتشارات سازمان کتابهای جیبی، تهران ۱۳۴۵، ج۳، ص۷۶۴
- از آنجا که لقب سلطان محمود "یمین الدوله" بوده ؛ عتبی کتاب خود را منسوب به ایشان "تاریخ یمینی" نام نهاده است.
- ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی؛ ترجمه تاریخ یمینی؛ تصحیح دکتر جعفر شعار، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، تهران؛ ۱۳۷۴؛ در مقدمه کتاب صص ۲۰-۱۹آمده است : غیر از ترجمه جرفادقانی، هفت ترجمه و شرح دیگر از این کتاب صورت گرفته است.
- رک: دیباچه آراسته؛ دکتر عطا محمد رادمنش، کیهان فرهنگی مرداد ۸۲ – شماره ۲۰۲
- ترجمه تاریخ یمینی ص ۱۰
- بهار، محمد تقی (ملک الشعرا)؛ سبک شناسی؛ انتشارات امیر کبیر، تهران ۱۳۶۹، ج۲، ص۳۸۶
- هزار سال نثر پارسی، ج۳، ص۷۶۴
- نبی ئیان، فرزاد؛ به راهنمائی : جعفر حمیدی ۳۵۰ صفحه، کتابنامه TH پایان نامه (کارشناسی ارشد) -- دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، ۱۳۷۹
- رک: مقدمه دکتر جعفر شعار
- تاریخ ادبیات در ایران، ج۲ ، ص۱۰۱۲.
- فن نثر در ادب پارسی، صص۲۱۴-۲۱۳.
- ترجمه تاریخ یمینی، صص ۳۴۶-۳۴۵.
- فن نثر در ادب پارسی، صص۱۶۰-۱۵۹.
منبع: سایت آفتاب
کتابشناسی کتاب الخلافة العباسیه(عصر القوة و الازدهار-عصر السقوط و الانهیار)
نام:الخلافة العباسیه(عصر القوة و الازدهار-عصر السقوط و الانهیار)
نویسنده:استاد دکتر فاروق عمر فوزی
چاپ اول:1998
انتشارات: دارالشروق للنشر و التوزیع
زمانی که تصمیم گرفتم کتابی را در زمینه تاریخ حکومت عباسیان ترجمه کنم، انتخاب اولم برای ترجمه، همین کتاب بود. اما وقتی کتاب را مطالعه کردم دیدم کتاب برای ایرانیان و فارسی زبانان زیاد مناسب نیست.
دکتر فاروق عمر فوزی یکی از اساتید تاریخ است که تا کنون چندین کتاب در زمینه تاریخ عباسیان نوشته است. کتاب «تاریخ العباسیه» در دو جلد به چاپ رسیده، جلد اول با نام «عصر القوة و الازدهار» که از پیدایش عباسیان تا آخر خلافت متوکل عباسی است. این دوره دوران اوج و شکوفایی خلافت عباسی بوده است. جلد دوم با نام «عصر السقوط و الانهیار» دوران انحطاط و سقوط حکومت عباسی را مورد بررسی قرار می دهد.
مزایای کتاب (به طور خلاصه):
-: جامع بودن کتاب: به طوری که تمام زوایای خلافت عباسیان را مورد بررسی قرار داده است.
-: دسته بندی جالب و مورد قبول: همین که کتاب را به دو قسمت اوج و شکوفایی، و انحطاط و سقوط دسته بندی کرده است، نمودی از دسته بندی کامل و جالب عناوین است.
من حیث المجموع این کتاب در مورد حکومت عباسیان بسیار مفید و اطلاعات کامل و جامعی را به مخاطب ارائه می دهد.
اما چرا با مذاق ایرانیان سازگار نیست؟!
همانطور که می دانید بسیاری -یا شاید اغلب- مورخان، جنبش عباسیان را بیشتر جنبشی ایرانی می دانند که حکومت کاملا عربیِ بنی امیه را ساقط کردند و عباسیان را روی کار آوردند. حکومت عباسیان- به خصوص در عصر اول- چنان رنگ و بوی ایرانی به خود گرفته بود که برخی از مورخین متقدم و متاخر، حکومت عباسیان را ادامۀ امپراتوری ساسانی دانسته اند.(و به نظر این حقیر هم این نظریه درست است). اما دکتر فاروق عمر فوزی نظریۀ جدیدی را بیان می کند. دکتر فاروق عمر فوزی بر این عقیده است که جنبش عباسیان، جنبشی کاملا عربی بود و برای ایرانیان در این جنبش نقش زیادی قائل نیست. به عبارت دیگر: به نظر من، در نوشته های فاروق عمر فوزی، تعصبات شدید عربی به خوبی نمایان است و ایشان نمی خواهد قبول کند که در برهه ای از تاریخ ایرانیان بر اعراب برتری پیدا کردند و بانیان اصلی رشد و شکوفایی خلافت عباسی بوده اند. البته باید اذعان کرد که ایشان در این کتاب نظریۀ خود را تا حدودی استوار بیان کرده اند و من هم در اینجا در صدد نقد این نظریه نیستم (اما انشاءالله اگر عمری بود اینکار را خواهم کرد.) اما به طور خلاصه می توانم بگویم که تعصبات شدید عربی باعث خدشه دار شدن این نظریه، در کتاب شده است. تا جایی که انسان گمان می کند، نویسنده در این کتاب، اصلا نمی خواهد به وجود ایرانیان را در این جنبش اشاره کند.
به همین دلیل احساس کردم این کتاب نمی تواند برای مخاطب فارسی و ایرانی جالب و مناسب باشد علاوه بر اینکه به نظر خودم نظریه نویسنده در کتاب بسیار ضعیف و سست است. اما به هر حال در ترجمه تاریخ عباسیان از این کتاب بسیار استفاده کرده ام و نکات جالب و خواندنی آن را به کتاب اصلی خودم افزوده ام.
محمد حسین قربانیان
منبع:وبلاگ تخصصی تاریخ اسلام
کتابشناسی کتاب اخبار الدولة العباسیة
اَخبارُ الدّولَةِ الْعَبّاسيّة
عنوان اثرى تاريخى از مؤلفى ناشناخته، احتمالا مربوط به نيمه نخست سده چهارم قمرى كه به سبب داشتن اخبار دعوت عباسى، از اهميت بسيارى برخوردار است. اين كتاب كه در 1971 م به كوشش عبد العزيز دورى و عبد الجبار مطلبى در بغداد منتشر شد، بى گمان يكى از مهمترين نوشتههاى بر جاى مانده از سدههاى نخستين هجرى درباره عباسيان و به ويژه اخبار مربوط به دعوت عباسى است.
مىتوان گفت از زمان انتشار اين كتاب بسيارى از زواياى تاريك آن دوران روشن شده، و محققان جزئيات اخبار آن را بررسى كردهاند. اما در تنها نسخه خطى شناخته شده اين كتاب در كتابخانه امام اعظم يا المدرسة الأعظميه بغداد، نامى از مؤلف و تاريخ تأليف و كتابت آن ديده نمىشود. از اين رو تعيين عصر مؤلف و اسناد كتاب بسيار دشوار است.
عبد العزيز دورى در مقالهاى كه پيش از انتشار اين كتاب درباره آن نوشت و نيز در مقدمه همين كتاب، به بررسى آن پرداخته است، اما عبد الرحمان سرنجاوى، محققى ديگر تقريبا همزمان با مقاله نخست دورى و 20 سالى پيش از انتشار كتاب، به همان نسخه دسترسى داشته، و در مقالهاى شورانگيز، از «نسخهاى يگانه» و «كشفى تازه» در تاريخ دعوت عباسى سخن به ميان آورده است. مطالب او در اين باره و نيز خود كتاب، گاه حاوى نكاتى است كه دورى بدانها اشارهاى نكرده است. عنوان روى اين نسخه چنين است: كتاب فيه اخبار العباس و فضائله و مناقبه و فضائل ولده و مناقبهم و مآثرهم رضى اللّه عنهم اجمعين.
كتاب در ميان نويسندگان معاصر به «اخبار العباس» هم مشهور بوده (مثلا نك: دانيل، 64-65) ، اما با توجه به مطالب آن، ويراستاران كتاب، به درستى، عنوان حاضر را ترجيح داده (دورى، مقدمه، 7، 18) و «اخبار العباس و ولده» را عنوان فرعى آن قرار دادهاند. تنها سرنجاوى (ص 116) به دشوارى توانسته است بر كناره صفحه نخست نسخه موجود، اين عنوان را كه ظاهرا فقط اثرى كمرنگ از آن بر جاى بوده است، بخواند: «المراتع الانسية فى اخبار الدولة العباسية» . خود نسخه به احتمال بسيار، در سده 8 ق كتابت شده، زيرا در 3 ورق پايانى آن، فهرستى از خلفاى بنى اميه و بنى عباس با عنوان «تواريخ الخلفاء» هست (نك: ص 411-414) كه از المستعصم بالله آخرين خليفه بغداد نام برده شده، و سپس اسامى خلفاى عباسى مصر آمده، و آن را تا المتوكل على اللّه در 763 ق رسانده، و عبارت پايانى «فسح اللّه فى اجله و هو الخليفة القوام بعصرنا هذا ادام اللّه ايامه» (ص 414) بيانگر آن است كه كتابت نسخه به احتمال بسيار در حدود سالهاى 763-779 ق/1362-1377 م در دوران همين خليفه صورت گرفته است. چند برگ نخست نسخه افتاده، اما برگ عنوان كتاب تذهيب شده و به همين سبب بعيد نيست آن را براى يكى از عباسيان يا امراى ايشان نويسانده باشند. نسخه موجود با اين عنوان آغاز مىشود: «موت العباس ابن عبد المطلب» (ص 21) .
كتاب در اصل دو بخش است: بخش نخست به عباس و فرزندان او پرداخته، و بخش دوم-كه تا حدود بسيارى از حيث سياق تأليف از بخش نخست جداست-به چگونگى آغاز و ادامه دعوت عباسيان تا براندازى امويان اختصاص يافته است. در بخش نخست، در عنوان بندى، نظم بيشترى به چشم مىخورد. پس از ذكر مرگ عباس بن عبد المطلب، نخست به معرفى اجمالى فرزندان او پرداخته، و سپس بر اساس مآخذ و گفتههاى گوناگون، به طور نامنظم زندگى و مناقب ايشان را شرح داده است. پس از شرح احوالى از محمد بن على، به روايات «انتقال وصايت» پرداخته است و بخش دوم كتاب از همين جا آغاز مىشود.
در واقع چنين به نظر مىرسد كه مؤلف، بخش نخست را از جايهاى گوناگون جمع كرده، و به بخش دوم-كه بيشتر مقصود او آوردن آن اخبار بوده است-افزوده، تا كتابى در اخبار عباسيان فراهم كرده باشد. از اين رو روايات بخش نخست اهميتى بيشتر از بخش دوم ندارد و تنها از جهت اسناد به كار مىآيد (نك: دنباله مقاله) .
كتاب اخبار الدوله از حيث منابع و اسناد مجموعه آشفتهاى است و مؤلف-دست كم تا آنجا كه در نسخه موجود ديده مىشود-نظم خاصى در ارجاع و ذكر منابع نداشته، و به نقل كامل اسناد در صدر اخبار نپرداخته است. اين موضوع براى مؤلف گويا چندان ضرورتى نداشته است. نويسنده گاه روايت را از كتابى برگرفته، و بدون نام بردن از كتاب و گاه مؤلف، تنها سلسله سند روايت را آورده است. از اين رو سرتاسر كتاب مملو از اسنادى است كه راوى آن، گاه به سده اول و گاه به دوم و سوم مىرسد، و البته هيچ يك از سده 4 ق پايينتر نمىآيد. مثلا سلسله اسناد او در صدر يك خبر اين است: «سفيان بن عيينة عن عبد اللّه بن يزيد» (ص 25) ، و يا: «سليمان بن حرب عن حمّاد بن سلمة» (ص 26) .
در برخى مواضع او تنها به ذكر نام مؤلف مآخذ مورد استناد خود بسنده كرده است؛مثلا «العنزى قال... » (ص 29، 31) ، «احمد بن يحيى بن جابر[البلاذرى]قال... » (ص 142، 145 جم) ، «عمر بن شبّة قال... » (ص 169، 171) .
در هم ريختگى اسناد در صدر اخبار كه بعيد است از تصرفات كاتب نسخه باشد، نشان مىدهد كه مؤلف كتاب يك محدث يا حتى اخبارى حرفهاى نبوده است و اين امر تا حدودى مىتواند يكى از راههاى شناختن مؤلف باشد (نك: دنباله مقاله) . با اينهمه، از آنجا كه اسناد كتاب گاهى به مؤلفان و محدثان و اخباريان بزرگ سده 3 ق و گاه پيش از آن، منتهى مىشود، همچون ابن شبّه (ه. م) ، عباس بن محمد دورى، احمد بن يحيى بلاذرى، عباس بن هشام كلبى و محمد بن هيثم بن عدى، دورى حدس زده است كه كتاب در نيمه دوم سده 3 ق نوشته شده است و مىتواند از تنها مؤلف شناخته شده اين دوره-به گمان دورى- كه تأليفى هم مشابه با موضوع اين كتاب بدو منسوب كردهاند، يعنى، محمد بن صالح بن مهران، مشهور به ابن نطّاح مؤلف اثرى با عنوان كتاب (يا اخبار) الدولة العباسية باشد (نك: ه. د، ابن نطّاح) . دورى خود به اين نكته توجه داده است كه اينك كتاب ابن نطّاح در دست نيست و منقولات از آن در آثار بر جاى مانده از ديگران نيز چندان نيست كه بتوان ميان آن و نسخه موجود مقايسهاى انجام داد (نك: «ضوء... » ، 65) .
گر چه مستندات وى براى انتساب اين نسخه به ابن نطّاح كافى نيست، با اينهمه، او نظر خود را در باب مؤلف، دوباره در مقدمه كتاب اخبار الدولة العباسية تكرار كرده است (نك: ص 15-17) .
بايد اذعان كرد كه شناخت مؤلف، از روى اسناد موجود كتاب كارى دشوار است، اما با افزودن برخى آگاهيهاى پراكنده مىتوان به نتايجى دست يافت. در اوايل كتاب (ص 32) در صدر سند يك خبر، نام على بن ابراهيم بن هاشم قمى ديده مىشود كه از قول پدرش به نقل روايتى پرداخته، و مؤلف سند خود را به شخص على بن ابراهيم با تعبير «اخبرنا» متصل كرده است. با آنكه تاريخ درگذشت اين على بن ابراهيم كه از شيوخ روايى نامدار شيعه به شمار مىآيد، چندان روشن نيست، اما روايتى در دست است كه نشان مىدهد، وى دست كم تا 307 ق زنده بوده است (ابن بابويه، 59) . اگر گوينده «اخبرنا» در صدر روايت، مؤلف كتاب باشد، مىتوان با قيد احتياط او را در شمار رجال اوايل سده 4 ق محسوب كرد و دلايل ديگرى هم اين تخمين را تأييد مىكند (نك: دنباله مقاله) . البته اين نكته نيز حائز اهميت است كه در نسخه موجود، در صدر غالب سلسله سندها «اخبرنا» آمده كه بى شك در بسيارى از آنها ميان سند نخست روايت و مؤلف كتاب-با توجه به آنچه ذكر شد-بيش از 100 سال فاصله ديده مىشود و اين نكته آنگاه كه مؤلف سند خود را به رجال بزرگ دعوت عباسى همچون سالم اعجمى از طريق فرزندش محمد (ص 192) و يا مهاجر بن عثمان از طريق مالك بن هيثم (ص 202) مىرساند، به خصوص در بخش دوم، بيشتر نمايان است. از اين رو به اينگونه اسناد براى تخمين زمان حيات مؤلف، نمىتوان اتكا كرد. اما وجود نام على بن ابراهيم قمى در اين كتاب، مربوط ساختن مؤلف آن را به سدههاى 1-3 ق دشوار مىسازد و به همين سبب انتساب كتاب به ابن نطاح درست نمىنمايد.
گرد آوردن چند روايت گوناگون از مآخذ ديگر، مىتواند تا حدودى در شناختن مؤلف كتاب راهگشا باشد. بر پايه خبرى كه سهمى (د 427 ق) در تاريخ جرجان آورده است (ص 259) ، در 315 ق/927 م كسى به نام «ابو محمد كوفى» كه در جرجان خطيب بود، براى ابو نصر مطرّفى، وزير اسفار بن شيرويه (ه. م) كتابى در «اخبار ولد العباس» تأليف كرد و در آن از داستان سعيد و على پسران جعفر بن سليمان عباسى كه همراه هادى عباسى از خليفه مهدى مىگريختند، سخن به ميان آورد. دقت در مطالب همين گزارش ارزشمند مىتواند نكات بسيارى را روشن كند: نخست آنكه مؤلف كتاب اخبار الدوله به نقش جرجان در امر دعوت عباسى اهميت خاصى مىداده است، چندانكه برخى مؤلفان حدس زدهاند كه نويسنده اين كتاب، اهل جرجان بوده است (نك: دانيل، 66، حاشيه 33) ؛ديگر آنكه بايد به كثرت رجال جرجانى نيز كه در سراسر كتاب، از منابع مؤلف بودهاند، توجه كرد.
گذشته از آن بايد گفت كه مؤلف به منابع نزديك به رجال دعوت كه بسيارى از آنان در جرجان ساكن بودهاند، به نحوى دسترسى داشته است (نك: دنباله مقاله) .
در اين بررسى، نگاهى به اوضاع سياسى دوران اسفار و وزيرش ابو نصر مطرفى، مفيد خواهد بود: اسفار بن شيرويه (د 319 ق/931 م) سردار مقتدر ديلمى كه در سالهاى نخست سده 4 ق در مناطق جبال و طبرستان سر به شورش برداشت، نخست خود را مطيع خليفه عباسى نشان داد، اما پس از كسب پيروزيهايى، سر به نافرمانى برداشت، چندانكه مقتدر عباسى در 317 ق/929 م سپاهى به سركوب او فرستاد (مسعودى، 5/262، ابن اثير، 8/190-192) . ابو نصر مطرفى نيز از خاندان بسيار مشهورى بود كه بيشتر اعضاى آن در مناطق جرجان و استراباد شهرت داشتند (نك: سمعانى، 12/309 به بعد) و او كه ملقب به «رئيس» بود (مسعودى، 5/263) ، به عنوان وزير و مشاور اسفار شهرت داشت (ابن اسفنديار، 290، ابن اثير، 8/192) . با توجه به اين نكات و نيز با توجه به اطاعت اوليه اسفار از خليفه، اقدام ابو محمد كوفى ياد شده در تاريخ جرجان براى تأليف كتابى درباره عباسيان، مىتواند تا حدودى به منظور خدمت و استوار ساختن مبانى دوستى با عباسيان صورت گرفته باشد؛خاصه كه تاريخ تأليف كتاب، 315 ق، يعنى دو سال پيش از بر هم خوردن روابط اسفار با خليفه است.
همچنين، از اخبار همين كتاب بر مىآيد كه دعوت عباسى به نحو چشمگيرى در شهر جرجان پاى گرفت و نخستين بيعت بر ضد امويان در همين شهر صورت پذيرفت و رجال بزرگ دعوت هم از اين شهر برخاستند (براى تفصيل، نك: ه. د، ابو عون) . جز اينها، پارهاى منابع اشاره شده در اين كتاب، نشان مىدهد كه مؤلف آن به منابع ويژهاى دسترسى داشته است. در قضاياى مربوط به فتوحات لشكريان ابو مسلم، مؤلف در اشاره به منابع، به طور مبهم فقط از لفظ «قال» استفاده كرده است و متذكر جزئياتى شده كه به اين تفصيل در هيچ مأخذ ديگرى يافت نمىشود. در اين قضايا، از يك اشاره وى مىتوان دريافت كه منبع او چه بوده است: مؤلف در شرح «واقعه جابلق» از كسى به نام قاسم بن وليد نام برده، و از قول او به نقل مطلبى پرداخته است (ص 344) . در يكى دو صفحه بعد روشن مىشود كه اين قاسم، كاتب عامر بن اسماعيل از رجال بزرگ دعوت بوده (ص 345) و اشارات مبهم مؤلف از اقدامات لشكريان خراسان، در صفحات بعد-كه حاوى گزارش جزئىترين حوادث جنگ است-با ضماير اول شخص جمع-كه شامل خود راوى هم مىشود-بى گمان همگى به خود قاسم باز مىگردد (نك: ص 359) . اين عامر بن اسماعيل كه از موالى بنى مسليه بود (درباره بنى مسليه، نك: ه. د، ابو العباس سفاح، نيز ابو مسلم خراسانى، بخش 1) ، با خاندان كهن «نهبدان» ، از شاهان محلى دوره ساسانيان در منطقه جرجان، نسبت داشت (نك: ه د، ابو عون) . از اين رو مىتوان تصور كرد كه احتمالا بازماندگان اينگونه خاندانها، اسناد مكتوب خود، از حوادث آن دوره را در موقعيتى استثنايى، در اختيار مؤلف اخبار الدوله نهاده بودند، تا از آن و مجموعه روايات ديگرى كه سرچشمه آنها به نحوى در اخلاف رجال دعوت در شهر جرجان بود، كتابى در باب اخبار دعوت و نقش گسترده ايشان در آن، رقم زند. نقل از منابع بسيار نزديك به رجال دعوت منحصر به اين نيست و بخش دوم اخبار الدولة در حقيقت فراهم آمده از همين گونه اسناد است كه از قول اخلاف رجال بزرگ دعوت نقل شده است: مثلا از قول عمرو بن شبيب (ص 240، 247) ، يا از قول يكى از همراهان بگير بن ماهان در بازگشت از نزد ابراهيم امام (ص 241) ، از قول خود ابو سلمه خلال (ص 242) و نمونههاى بسيار ديگر. به هر حال ترديد نمىتوان كرد كه مؤلف اخبار الدوله به گونهاى به اين اسناد مكتوب كه از قول رجال دعوت نوشته شده بوده، دسترسى داشته، و اين موضوع توجه دورى را نيز به خود جلب كرده است (نك: «ضوء» ، 66) . از اين رو، احتمال آنكه اخبار الدوله، همان «اخبار ولد العباس» از ابو محمد كوفى باشد، دور نيست، البته در نسخه موجود اخبار الدوله از خبرى كه سهمى از قول كس ديگرى به نام ابو محمد عبد الرحمان بن محمد سعيدى از كتاب ابو محمد كوفى نقل كرده (ص 259) ، اثرى ديده نمىشود، هر چند بايد اين نكته را در نظر گرفت كه خبر مذكور به دوران مهدى عباسى و حتى پس از او تا روزگار مأمون بازمىگردد و نسخه موجود اخبار الدولة حتى به خلافت نشستن ابو العباس سفاح را به طور كامل شامل نمىشود؛از اين رو، احتمال آنكه نسخه موجود، دست نوشته ناقصى از بخشهاى آغازين آن كتاب بوده باشد، اندك نيست. فهرستى نيز كه از نامهاى خلفا در پايان كتاب آمده، چنانكه دورى گفته، به احتمال بسيار به نسخه موجود افزوده شده است (مقدمه، 7) .
تحقيق درباره شخصيت ابو محمد كوفى نيز پايههاى اين استدلال را تقويت مىكند: سهمى كه مىگويد (همانجا) ، ابو محمد كوفى در 315 ق به تأليف كتاب اقدام كرد، در بخش نخست تاريخ خود از «ابو محمد احمد بن اعثم بن نذير... الأزدى الكوفى» (ص 81) نام مىبرد كه او كسى جز ابن اعثم صاحب كتاب مشهور الفتوح نيست. البته وى در گذشته چندان مشهور نبوده، و محدثان و مورخان چندان اعتنايى به او نداشتهاند، اما امروزه شهرت يافته است. ابن اعثم كه اسم، نسب، كنيه و نسبت او در كتاب سهمى-كه اتفاقا تاكنون هيچ كس در شرح حال وى بدان توجه نكرده-به طور كامل آمده است، مىتواند با ابو محمد كوفى تطابق داشته باشد. زمان حيات ابن اعثم نيز با 315 ق كه از حيات ابو محمد كوفى در دست است (سهمى، 259) ، كاملا تطابق دارد و تاريخ 314 ق كه براى وفات ابن اعثم در مآخذ متأخر آمده (مثلا نك: آقا بزرگ، 16/119) ، بى گمان خطاست. زيرا وى تاريخ خود را تا پايان روزگار مقتدر عباسى يعنى 320 ق/932 م رسانده بوده است (ياقوت، 2/230) . از اين رو نه تنها تا اين تاريخ زنده بوده، بلكه چندان بعيد نيست كه ساليانى پس از آن نيز حيات داشته است (براى تفصيل، نك: ه د، ابن اعثم كوفى) . همچنين بر پايه نقل مؤلف، از على بن ابراهيم بن هاشم قمى روايتى در كتاب آمده، و احتمال داده شده كه مؤلف اخبار الدوله از رجال سده 4 ق باشد (نك: سطور پيشين) . بررسى سياق نوشتههاى تاريخى ابن اعثم با آنچه در اخبار الدوله آمده، اين گمان را كه مؤلف، همان ابن اعثم كوفى است، تقويت مىكند. آشكارترين نشانههاى، مقايسه شيوه روايت از مآخذ در كتاب الفتوح ابن اعثم و نسخه اخبار الدوله است. يكى از دشواريها در كتاب ابن اعثم اين است كه در چند جا مجموعهاى از مآخذ خود را با هم ذكر كرده، و در ذيل مطلب، بارها به ذكر كلمه «قال» اكتفا كرده است كه غالبا معلوم نيست ضمير به چه كسى باز مىگردد (مثلا نك: 1/13، 16، 21، 43 جم) ؛عينا چنين وضعى در اخبار الدوله نيز ديده مىشود و در موارد متعددى مؤلف كتاب فقط به ذكر «قال» ، بى آنكه مرجع ضمير مشخص باشد، بسنده كرده است (مثلا نك: ص 28، 34، 66، 83، 140، 144) . همچنين در بخشهاى نخستين اخبار الدوله شباهتهاى بسيار نزديكى در برخى اخبار با الفتوح ديده مىشود، چنانكه گاه متن خبر يكى است و فقط در برخى كلمات، اندك تفاوتى وجود دارد (مثلا نك: اخبار الدولة، 100-106؛نيز نك: ابن اعثم، 6/131 به بعد، دورى، حاشيه، 100 به بعد) . از اين رو احتمال آنكه اخبار الدوله همان «كتاب اخبار ولد العباس» ابو محمد كوفى، و وى همان ابن اعثم كوفى مشهور باشد، دور نمىنمايد.
كتاب اخبار الدوله خاصه در بخشهاى آغازين با مآخذ سدههاى نخستين هجرى اشتراكاتى در اخبار دارد. برخى را مؤلف صريحا نام برده، و برخى ديگر را هم ويراستاران كتاب و هم كسانى كه با موضوعات مطروح در آن سر و كار داشتهاند، ياد آورى كردهاند. اما آنچه با اخبار الدوله پيوند نزديك دارد، نخست كتابى با عنوان تاريخ الخلفاء و ديگرى العيون و الحدائق است كه مؤلف اين دو كتاب نيز معلوم نيست. تنها نسخه بر جاى مانده از كتاب نخست، آغاز و انجام ندارد و نام تاريخ الخلفاء را ناشر بر آن نهاده است (گريازنويچ، 16) . ظاهرا اين كتاب، اخبار دوران خلفا را از آغاز تا روزگار مؤلف شامل مىشده است؛اما در نسخه حاضر، پس از پايان خلافت امويان، مؤلف با آوردن خطبهاى در آغاز مطلب، به ذكر تاريخ بنى عباس پرداخته، و در اين قسمت تا آنجا كه به دعوت عباسى مربوط است، تقريبا گاه با كاستى و فزونى اندكى، بخش دوم كتاب اخبار الدوله موجود را رونويسى كرده، چندانكه دورى در تصحيح بسيارى نكات غامض در نسخه اخبار الدوله، يكسره بر آن تكيه كرده است. مؤلف تاريخ الخلفاء در يك جا، هنگام نقل روايتى از شريف ابو يعلى اقساسى، تاريخ سماع خود را از او 480 ق ذكر كرده است (ص 126) . با احتساب تحريف تاريخ 408 ق به 480 ق-كه به نظر كراچكوفسكى با وفات ابو يعلى اقساسى سازگارى ندارد-بليايف نيز چنين حدس زده كه تأليف كتاب در 408 تا 422 ق صورت گرفته است (گريازنويچ، همانجا) . العيون و الحدائق نيز در اين موضوع، با اخبار الدوله شباهتهايى در كليات دارد، ولى اين شباهتها مانند تاريخ الخلفاء نيست كه مؤلف يكسره از اخبار الدوله اقتباس كرده باشد.
كتاب اخبار الدوله همچنين از جهت نام كسان و جايها و برخى عبارات فارسى قابل توجه و بررسى است (مثلا ص 374: «تو ابو سلمة ديدى» ؟ ) .
مآخذ
آقا بزرگ، الذريعة؛ابن اثير، الكامل؛ابن اسفنديار، محمد، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، 1320 ش؛ابن اعثم كوفى، احمد، الفتوح، حيدر آباد دكن، 1392 ق1/1972 م؛ابن بابويه، على، امالى، بيروت، 1400 ق/1980 م؛اخبار الدولة العباسية، به كوشش عبد العزيز دورى و عبد الجبار مطلبى، بغداد، 1971 م؛تاريخ الخلفاء (نك: ما، گريازنويچ) ، دانيل، التون ل. ، تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسيان، ترجمه مسعود رجب نيا، تهران، 1367 ش؛دورى، عبد العزيز، «ضوء جديد على الدعوة العباسية» ، مجلة كلية الآداب و العلوم، بغداد، 1957 م، شم 2؛ همو، مقدمه و حاشيه بر اخبار الدولة العباسية (هم) ؛سرنجاوى، عبد الرحمان، «كشف جديد فى تاريخ الدعوة العباسية» ، الأزهر، قاهره، 1372 ق/1952 م، شم 24 (1) ؛ سمعانى، عبد الكريم، الانساب، حيدر آباد دكن، 1399 ق/1979 م؛سهمى، حمزة، تاريخ جرجان، حيدر آباد دكن، 1387 ق/1967 م، مسعودى، على، مروج الذهب، به كوشش شارل پلا، بيروت، 1974 م؛ياقوت، ادبا، نيز:
. 1967 ,wocsoM ,vofilahK ayirots I . dedna . dortni ,. A . P ,hcivenzayrG
دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 7
کتابشناسی کتاب ناسخ التواریخ
ناسخ التواریخ
تالیف«میرزا تقی خان لسان الملک»، متخلص به«سپهر»، فرزند میرزا محمد علی است.
وی در سال 1216 هجری قمری در شهر کاشان به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی خود را در کاشان گذرانید و سپس به خدمت ملک الشعری صبادرآمد و دختر وی را به زنی گرفت و مدتی نیز در خدمت پدرزن خود بود.
پساز درگذشت ملک الشعرا به اتفاق برادر زن خود محمد حسین خان عندلیب بهتهران آمد. پس از مدتی به دلیل برهم خوردن میانه اش با عندلیب به کاشانرفت و در دستگاه شاهزاده محمود میرزا حاکم نهاوند مشغول کار شد.
سپهرسال 1245 هجری به همراه فتحعلیشاه به فارس رفت. پس از درگذشت فتحعلیشاهدوباره به کاشان بازگشت. سپهر در زمان محمدشاه به تهران آمد و شغل استیفارا بر عهده گرفت و تا مرگ محمد شاه (1264 هـ.ق.) در همین شغل بود. اما باجلوس ناصرالدین شاه بر تخت سلطنت، مامور کاشان شد و تا سال 1267 هجری درآن جا ماند. سپس به تهران بازگشت و در سال 1272 لقب «لسان الملک» گرفت وسرانجام در سال 1297 در تهران درگذشت.
ناسخ التواریخ کتابی است در تاریخ عمومی عالم در 9 جلد که سپهر در سال 1258هجری قمری به دستور محمد شاه مامور تالیف آن شد و در سال 1274 به پایانرسانید. بخش تاریخ قاجاریه ی ناسخ التواریخ کتاب مستقلی است که از تاسیس حکومت قاجار تا وقایع ده سال سلطنت ناصرالدین شاه را در برمی گیرد.
سپهر در نگارش بخش قاجاریه از دیده ها و شنیده های خود و اسناد و مدارک رسمی بهره برده است.
نخستین بار بخش قاجار ناسخ التواریخ به تصحیح «جهانگیر قائم مقامی» در سال 1337 خورشیدی توسط انتشارات امیرکبیر چاپ و منتشر شد.
«محمد باقر بهبودی» نیز در سال 1344 خورشیدی این اثر را تصحیح و در سلسله انتشارات اسلامیه منتشر کرد.
آخرین تصحیح از ناسخ التواریخ به اهتمام «جمشید کیانفر» انجام یافته که در سال 1377 خورشیدی توسط انتشارات اساطیر به چاپ رسیده است.
فهرست متن:
جلد 1: زندگی پیامبر (از آغاز تا هجرت)
جلد 2: زندگی پیامبر (هجرت، وقایع سال اول تا پایان سال ششم)
جلد 3: زندگی پیامبر (وقایع سال هفتم تا پایان سال دهم)
جلد 4: زندگی پیامبر (رحلت پیامبر، صفات، متعلقات)
جلد 5: زندگی پیامبر (اعلام)
بخش ابوبکر ابی قحافه
بخش عمر ابن خطاب
بخش عثمان ابن عفّان
ناسخ التواریخ، میراث مکتوم شیعه
شاید یکی از معدود کتابهایی که مورخان شیعه در مورد تاریخ عمومی جهان نوشته اند، همین کتاب ناسخ التواریخ است.و به قول کنت گوبینو:«مولف دست به کاری زده که در اروپا هیئتی مرکب از چندین تن باید بدان اقدام کنند»
این کتاب توسط دانشمند محترم مرحوم محمد تقی سپهر(متوفی:297ه.ق) و فرزندش عباسقلیخان سپهر به رشته تحریر درآمده.
مولف در ابتدای این کتاب نحوه پیدایش انسان را در مکاتب مختلف مورد بررسی قرار داده است. و سعی کرده تاریخ بشریت را از هبوط آدم تا سلسله قاجاریه در کتاب ذکر کند.
بنابر نقل خود مرحوم سپهر ایشان کتابهای مختلفی را به عنوان منبع استفاده کرده اما مرحوم سپهر هیچ گاه ادعا نکرده است که تمامی مطالب در کتاب ناسخ التواریخ صحیح و درست است. بلکه سعی نموده اقوال تاریخی هر ملتی را بنابر نقل خودشان ذکر کند.شاید بتوان گفت مرحوم سپهر در این کار سبکی شبیه سبک کتاب بحارالانوار را پیش گرفت است. با مطالعه این کتاب به زودی متوجه می شویم که مرحوم سپهر در انعکاس تاریخ هر ملتی -به صورت نسبی- موفق بوده است. مثلا تاریخ یهود،تاریخ روم باستان، تاریخ ایران، تاریخ هند،تاریخ انبیا و..... تقریبا همان چیزی است که امروزه به آن استناد می شود. شاید مرحوم سپهر مطمئن بوده است که برخی وقایع، افسانه ای بیش نیست اما اینگونه مطالب را هم در کتاب ذکر کرده است.مثلا می توان به مستی حضرت نوح اشاره کرد که مرحوم سپهر این واقعه را از تورات ذکر کرده است. به نظر این حقیر نکته اوج این کتاب از تاریخ پیامبر اکرم(ص) آغاز می شود. مرحوم سپهر و پس از او فرزندش عباسقلیخان، تاریخ اسلام را به صورت دقیق، مبسوط و مستند بیان کرده اند.
البته مطمئنا بخش تاریخ اسلام در این کتاب خالی از اشتباه و خرافات نیست اما همانطور که اشاره کردم این سبکی بوده است که نویسندگان کتاب از ابتدای نگارش پیش گرفتند. یکی دیگر از نکات مثبت این کتاب این است که مولف از شبهات و همجمه های تبلیغی دوران معاصر ما، بی اطلاع بوده است و شاید بتوان گفت از این لحاظ بدون هیچ گرایش و غرضی تاریخ اسلام را نوشته است.
اما برخورد جامعه تاریخی ما با کتاب ناسخ التواریخ:
نمی دانم چرا و واقعا نمی دانم چرا؟ ناسخ التواریخ در مجامع تاریخی امروز چنین مهجور و مکتوم مانده است. من خودم با اساتید و محققان بسیاری مواجه شده ام که معتقدند: کتاب ناسخ التواریخ حتی ارزش مراجعه و نگاه کردن هم ندارد. یکی از اساتید می گفت این کتاب فقط به درد روضه خوان ها می خورد و برای کتاب ها و مقالات علمی هیچ فایده ای ندارد؟
اشکالاتی که به کتاب ناسخ التواریخ وارد است؟
قطعا هیچ کتابی بدون اشکال نیست و البته صرف اینکه یک کتاب دارای اشکال است از اعتبار ساقط نمی شود. من ندیده ام که کسی با بررسی دقیق ناسخ التواریخ این کتاب را به نقد بکشد. اما شاید برخی از محققان و اساتید محترمی که این کتاب را فاقد اعتبار علمی می دانند دو یا سه دلیل عمده داشته باشند.؟
ناسخ التواریخ، اشتباهات تاریخی، خرافات و افسانه ها را به عنوان تاریخ ذکر کرده است:
جواب: من هم این نکته را قبول دارم اما این اشکال شاید دو جواب داشته باشد
اول اینکه خود مولف هم به این نکته واقف بوده و در واقع سبک خاصی از تاریخ نگاری را دنبال کرده است.
دوم: آیا کتابهایی مثل تاریخ طبری،الکامل، ابن خلدون یا بسیاری دیگر از کتابهای معتبر تاریخ این اشکال را ندارند؟!!! یعنی تمام مطالب آنها درست و دقیق است؟!!! جواب کاملا معلوم است ما در اینگونه کتابها هم به دفعات با خرافات و افسانه ها روبرو می شویم اما کماکان آنها را به عنوان کتابهای معتبر در تاریخ اسلام می شناسیم.
ناسخ التواریخ از لحاظ زمانی با وقایع تاریخ اسلام فاصله بسیاری دارد.
این اشکال اشکال دقیقی است چون مثلا طبری تقریبا معاصر با وقایع تاریخ اسلام بوده است و از این جهت از کتابهای بعدی و متاخر، دارای اعتبار بیشتری است.
اما من در اینجا به یک جواب نقضی بسنده می کنم:
در این صورت حداقل ناسخ التواریخ باید از کتابهای مستشرقین بعد از خودش یا از کتابهای معاصر از اعتبار بیشتر برخوردار باشد در حالی که امروزه ناسخ التواریخ اعتبار چندانی ندارد.
ناسخ التواریخ در زمان قاجار نوشته شده:
این اشکال بلامستشکلی است که به ذهن خودم رسیده است شاید و فقط شاید، علت لگد کوب کردن اعتبار این کتاب به خاطر این است که در زمان قاجار نوشته شده است.
نظر خودم: تاکنون حدود بیست جلد از این کتاب را مطالعه نموده ام و به نظر این حقیر ناسخ التواریخ یکی از میراث های بزرگ علمی شیعه است که کمتر به آن پرداخته شده یا بهتر است بگوییم «لگدکوب» شده انشاء الله اگر عمری بود با دوستان قصد داریم روی این کتاب بیشتر کار کنیم و به اندازه وسعمان این کتاب را بیشتر معرفی کنیم.
محمد حسین قربانیان
منبع: وبلاگ تخصصی تاریخ اسلام
کتابشناسی کتاب تجارب الامم و ذیوله
تجارب الامم
تجارب الامم يكى از كتاب هايى است كه مسكويه تأليف كرده است. با نگاهى به مقدمه تجارب الامم روشن مىشود كه تاريخ در نظر مسكويه مشتمل بر رويدادهايى است كه انسان مىتواند در زندگى فردى و اجتماعى خويش از آن پند گيرد و آن را در پيشامدهايى كه مانندش هميشه پيش مىآيد و همتايش پيوسته روى مىدهد فرا روى خويش بدارد. هنگامى كه انسان آن حوادث و ارزشهاى آزمونىاش را بشناسد و از آن پند گيرد،اين سبب خواهد شد تا از حوادثى كه در تاريخ بر سر مردمى آمده است بپرهيزد و بدان چه سبب نيكبختى مردمى بوده است چنگ زند.اين تفكر،بر نظر ديگرش استوار است كه مىگويد:كارهاى جهان همانند و در خور يكديگرند و انسان مىتواند امروز را با ديروز بسنجد و در پرتو آزمونهايى كه در كردار پيشينيان مىيابد راه خويش را برگزيند.از سويى مسكويه بر اين باور است كه رويدادهايى كه در گذشته روى داده،و انسان از مطالعه تاريخ بر آن آگاه مىشود،گويى همگى آزمونهاى خود اويند،گويى خود بدانها دچار آمده و در برخورد با آنها فرزانه و استوار شده و با نگرش در كارهايى كه خود تجربهشان نكرده كارشناس شده است.تا آنجا كه آنها را پيش از روى دادن باز مىشناسد و دشواريهاى خويش را چون مردى كاردان مىپذيرد و در برخورد با آنها همان مىكند كه سودمندتر و مناسبتر است.
با اين همه، مسكويه چنين دريافته است كه گزارشهاى درست تاريخ غرق در قصههايى است بىپايه و آميخته با افسانهها و متلهايى كه سودشان جز خواب آوردن يا سرگرمى نيست.از اينرو، همه آن گزارشها را در بوته نقد مىنهد و آنچه را كه ارزشمند است از آن بيرون مىكشد و آنچه را كه تهى از ارزش تاريخى است به سويى مىافكند.
مسكويه به گزارشهاى پيش از طوفان از آنرو كه فاقد ارزش تاريخىاند اعتماد نكرده است و معجزههاى پيامبران(ص)را از آنرو كه براى مردم روزگارش قابل تكرار و تجربه نبوده است،در كتاب خود نياورده است.البته اين بدان معنى نيست كه وى تدبيرهاى مردمانهاى را كه از ايشان رسيده است فرو نهاده باشد زيرا همه اينگونه روايات در متن اهتمام مسكويه قرار دارد.مسكويه كتابى جداگانه در صفات پيامبران سلف نوشته و آن را «احوال الحكماء و صفات الانبياء السالفين»نام نهاده است كه در فهرست آثارش از آن ياد مىشود.و اين خود پاسخى است بر خاورشناس كارادووو(102.1) كه نكته را در اين باره،به درستى درنيافته است.
مسكويه به حوادثى كه به بخت و اتفاق روى مىدهند توجه مىكند.با اين كه آدمى اين گونه پيشامدها را تدبير نتواند كرد و در برابر آنها كارى از او ساخته نيست.گزارش اين گونه رويدادهاى تاريخى بدان روى است كه باز به گفته مسكويه«انسان اينگونه از حادثهها را نيز در شمار آرد و در دل و گمان خويش نگاه دارد،تا در نزد او از دفتر پيش آمدها و آنچه روى دادن مانندش را چشم مىدارد نيفتد،هر چند از پيش آمد بد جز به يارى خدا بركنار نتوان بود،و به پيش آمد نيك جز به كارسازى او اميد نتوان بست.»
مسكويه روشى را كه در نوشتن تاريخ براى خود برگزيده است هرگز از ياد نمىبرد و آن را در جاى جاى كتابش گوشزد مىكند.مسكويه، چنان كه روزنتال مىنويسد،«در تاريخنويسى بر پايه بلندى ايستاده است.كم پيش مىآيد كه وى به گزارشهاى بىارزش تاريخ ارج نهد.آنچه را كه داراى ارزش تاريخى است به خوبى باز مىشناسد و روايات تاريخ را با سامانى خرد پذير باز مىگويد و پيوندى را كه در ميان حوادث وجود داشته است به خوانندهاش مىنماياند.»مورخان اسلامى همگى به تاريخ از آن رو نگريستهاند كه تاريخ درس است،اندرز است و مىتوان از آن پند گرفت،«اما تنها كسى كه در اين باب استدلال حكيمانه و فلسفى كرده و ديد اخلاقى و براگماتيك داشته و جا به جا در كتاب خود به موارد تجربه و فوايد عملى اشاره كرده مسكويه است.مسكويه قايل به اصالت عمل و اصالت تجربه بوده است.» و به تعبير ديگر،«وى كه در فلسفه به عنوان حكيم اخلاقى مشهور است،در تاريخ مؤلف كتاب حكيمانهاى است به نام تجارب الامم.نام كسانى چون ابو على مسكويه(320-421 ه)، رشيد الدين فضل الله(645- 718) و ابن خلدون(732- 806ه) را مىتوان به عنوان پيشروان طريقه علمى تاريخ يا در شمار پيشگامان فلسفه تاريخ ياد كرد.» و اين خود روشن است كه مسكويه چند قرن پيش از رشيد الدين فضل الله و ابن خلدون مىزيسته است.بسا بتوان گفت كه مشكويه در تجارب الامم با همان چهرهاى ديده مىشود كه در نوشتههاى نامدار ديگرش همچون: ترتيب السعادات،يا الفوز الأصغر،يا تهذيب الاخلاق،يا جاويدان خرد،يا شوامل كه آنرا در پاسخ هوامل ابو حيان توحيدى نوشته است،و جز آن كه همگى درباره تواناييهاى روان و مهار كردن خوى آدمى و در شناختن و شناساندن نيكبختى انساناند و مسكويه به نوشتن آنها ممتاز و پيشتاز شناخته شده است.كايتانى در مقدمه فتوگراف نسخه اياصوفيا مسكويه را به عنوان مورخ چنين مىبيند:
«وى كه از ريشهاى ايرانى برآمده است،يكى از پيشروان تاريخنگارى به زبان تازى است.افزون بر اين،اثرى كه از مسكويه بر جاى مانده است بر شالودهاى استوار است كه از نگاه روش شناختى با اصولى كه در نزد تاريخنويسان باختر زمين و مورخان پسينتر به كار بسته مىشود،خويشاوندى نزديك دارد.مسكويه بر خلاف سلف شهير خود طبرى كه هدف عمدهاش گردآورى مايههاى تاريخى و ارائه همگى آنها بر سامانى شايسته بود،بر آن شد تا تاريخش همچون ساختى انداموار تصنيف گردد و از اين رهگذر،انديشههاى بنيادين چنان كه سراسر تصنيف را به هم مىپيوندد،عنصرى آفريننده در سراسر اثر شود.در صفحات اين اثر عنصرى شخصى به چشم مىخورد كه جاى آن در ساير تصنيفهاى تاريخى اين مرحله خالى است.تجارب الامم،آشكارا،كارى است برآمده از ذهنى استدلالى كه در پرتو برداشتى والا از هدف و وظيفه مورخ عمل مىكند.از اينرو،مسكويه نسبت به مورخان پيشين و معاصران خويش كه به تازى نوشتهاند،برترى بزرگى نشان مىدهد.وى بدان خشنود نيست كه به گردآورى مايههاى تاريخى و ارائه آن در يك نظم گاه شناختى بسنده كند.چه وى بر اين باور است كه رويدادهاى گذشته با شبكهاى از شئون و مصالح بشرى به هم پيوند داشته است،و در حقيقت،تاريخ نيز،چنان كه وى مىبيند،همين است و در گزارش راستين آن خردمند چيزى خواهد يافت كه كانى از دانش ارجمند است.»
نكته ديگرى كه در كار مسكويه چشمگير است اين است كه وى تاريخ خود را در كمال بىطرفى نوشته است و چنان كه مارگليوث نيز اشاره مىكند،وى در خدمت اميران و وزيران آلبويه مىزيسته و از نزديكان ايشان بوده است.از اينرو انتظار مىرفت كه در تاريخش،ايشان را بىدريغ ستايش كند.ولى مىبينيم كه نه تنها از ايشان جانب نگاه نداشته،بل بىطرفى شگرفى نشان داده و بد و نيك خوى و كردارشان را باز نموده است.
منابع مسكويه در نوشتن تجارب الأمم
مسكويه در آغاز مقدمهاش گويد كه وى تاريخ مردمان و زندگينامهها و اخبار شهرها و نامههاى تاريخ را خوانده است.اين خود نشانه تعدد منابعى است كه وى در نوشتن تاريخش از آن سود جسته است. مسكويه در درجه نخست،بر طبرى،و سپس بر منابع ديگرى كه از بركت كتابخانههاى بزرگ آل بويه در اختيار داشته،بر هر كدام بر حسب دورههاى تاريخى تكيه كرده است.شناختن دقيق اين منابع مستلزم آن است كه منابع همه گزارشهاى مسند و مرسل او را باز شناسيم،كه نخستين شرط آن،بيرون آمدن دوره كامل متن تجارب الامم است.بارى،منابع مسكويه به اجمال اينهاست:
1.تاريخ طبرى،چنان كه گفتيم،مسكويه قبل از هركس و هر منبع،به طبرى توجه داشته و بيشتر مواد كتابش را از او گرفته است.زيرا مسكويه تاريخ كهن را-پس از حذف آنچه به كارش نمىآمده است،و با افزودن متون پر ارزش و اضافاتى كه از منابع ديگر آورده،از روزگار اوشهنگ،يا چنان كه خود گويد،از دوران پس از طوفان تا سال 295 هجرى،پا به پاى طبرى-اما به شيوه خويش-پيش مىآيد،با توجه به اين كه تاريخ طبرى خود تا سال 302 هجرى را در بر مىگيرد.مسكويه تنها تاريخنگارى نيست كه از سرچشمه طبرى مىنوشد و از گزارشهاى او در كتاب خود سود مىجويد.كيست كه به طبرى تكيه نكرده است؟اينك ابن اثير كه در مقدمهاش گويد:
«من به تاريخ بزرگى كه امام ابو جعفر طبرى نوشته است آغاز كردم.زيرا وى تكيهگاه همگان است و به هنگام اختلاف،همگان به او رجوع كنند.همه گزارشهايى را كه درباره زندگى كسان در كتاب طبرى آمده است در تاريخ خود آوردهام.هيچ شرح حالى را فرو نگذاشتهام.طبرى در اكثر رويدادها گزارشهاى متعدد آورده است.من كاملترين آنها را از كتاب او برگرفتهام و از روايات ديگران مطالبى را كه در طبرى نبود بر آن افزودهام.چون از اين كار بپرداختم در تاريخهاى مشهور نيز نگريستم و از اين تاريخها [از جمله تجارب الامم ]نيز مطالبى كه در طبرى نبود بر آن چه از طبرى گرفته بودم افزودم.»
آن چه درباره ابن اثير گفتيم درباره بسيارى ديگر،از جمله ابن خلدون نيز راست مىآيد،(نگاه كنيد به العبر 4:1140).زيرا تاريخ طبرى سرچشمهاى است جوشان از روايات درست و نادرستى كه طبرى به قصد حفظ و نگهدارى آنها،همه را در كتاب خود گرد كرده است.طبرى چنان كه در مقدمهاش گويد بر آن نيست كه روايات را در ترازوى سنجش خويش نهد يا تعديل كند،يا درباره آن سخنى گويد.ولى مورخان پسين كه از او بسيار گرفتهاند،برگرفتهشان را در قالبهايى ريختهاند كه براى خود برگزيده بودهاند و هر كدام بر پايه نگرش و پسند خويش بدان شكل و جهت بخشيدهاند.مسكويه نيز از همين مورخان است كه او نيز از طبرى بسيار گرفته است.ولى وى كسى نيست كه گزارشهاى ديگران را بى هيچ سنجش و نقد يكسره در كتاب خويش بريزد.مسكويه تنها به گزارشهايى ارج مىنهد كه داراى ارزش تاريخى است و آنها را با معيار گزينش خويش سازگار مىيابد:گزارشهايى كه به هدف و نگرش مبتنى بر فلسفه اخلاق او كه در مقدمهاش از آن سخن گفته و در آثار ديگرش بر آن اصرار ورزيده است،خدمتى تواند كرد.مسكويه تاريخ طبرى را در نزد ابوبكر احمد بن كامل قاضى كه از ياران طبرى بوده است خوانده و از او اجازه روايت گرفته بوده است.خود،در تجارب الامم در شرح حوادث سال 350 هجرى گويد: «در اين سال ابوبكر احمد بن كامل قاضى درگذشت.من تاريخ طبرى را از او شنيدهام.وى از ياران ابو جعفر [طبرى ]بوده،خود از وى بسيار شنيده بوده است. ولى من از روايات طبرى جز همين كتاب را از ابو بكر قاضى نشنيدهام،كه برخى به قراءت در نزد او،و برخى به اجازت از او بوده است.وى در شارع عبد الصمد مىزيسته و من با وى بسيار نشستهام.»
2.گنجينههاى بزرگ و گرانبهاى آل بويه.مسكويه در تجارب الامم حتى نسبت به دورهاى كه موازى طبرى است بويژه در روزگار پيش از اسلام،متنهاى بىنظير و پر ارزشى را مىآورد كه در آثار مورخانى چون طبرى،ابن اثير،ابن خلدون و ديگران ديده نمىشود.براى نمونه اندرز اردشير را نام بايد برد كه به تعبير مينوى«ترجمه عربى آن امروزه در كتاب تجارب الامم براى ما محفوظ و على العجاله بعد از اوستا قديمترين سندى است كه در شكل كتاب براى ما باقى مانده است.» يا زندگينامه خود نوشته (اتوبيوگرافى)انوشروان و سخنرانى او كه سرشار از اطلاعات صريح و مستنبطى است كه پژوهندگان تاريخ آن دوره را براستى به كار مىآيد.مسكويه اين متنهاى بىهمتا و اين اضافات پر ارج را كه ويژه كتاب او است از كجا آورده است؟مسكويه افزون بر جنبههاى فلسفى و استادى و عضويت در انجمنهاى علمى زمان و عنوانهاى ديگر، سرپرست كتابخانههاى بزرگ وزيران و اميران آلبويه،همچون ابن العميد و پسرش ابوالفتح و سپس كتابخانه بزرگ عضد الدوله ديلمى بوده است.مسكويه به مدت هفت سال خازن كتابخانه ابن العميد بود،(تجارب ج 6 حوادث سال 359 ه)كتابخانهاى كه فهرست آن 1056 برگ بود( 44 كراسه 24 برگ-آدام متز 1:297)و سرشار از كتابهايى كه همه زمينههاى علم و ادب را شامل مىگرديد.مسكويه خود گويد(حوادث سال 355)كتابهاى آن بيش از صد بار مىشد.يا كتابخانه بزرگ عضدالدوله ديلمى، كسى كه مسكويه تجارب الأمم را هم به نام او نوشته است.مقدسى در احسن التقاسيم (ص 449)آن را چنين وصف مىكند:«گنجورى از بزرگان شهر بر اين كتابخانه اشراف دارد.هيچ كتابى نبود كه تا آن زمان تصنيف شده باشد و عضدالدوله آن را در كتابخانهاش گرد نياورده باشد.در هر سوى آن گنجينههايى است.به همه ديوارهاى دالان و آن گنجينهها،اطاقكهايى از چوب منقوش به درازاى يك قد و پهناى يك ذرع چسبيده است...دفترها بر رفها چيده شدهاند.براى هر دسته از آنها اطاقكها و فهرستهايى است ويژه كه نام كتابها در آن ثبت شده است. جز بزرگان كسى را بدان راه نيست.» بدون شك،مسكويه از اين گنجينهها سود فراوانى برده است.مايههاى تاريخى ويژهاى كه منحصرا در كتاب او ديده مىشود-خواه درباره پيش از اسلام خواه پس از اسلام-برگرفته از منابعى است كه در آن گنجينهها فراهم بوده است.
3.ثابت بن سنان.از سال 295 تا 340 هجرى،تاريخ مسكويه از منابعى بجز طبرى سرچشمه مىگيرد.از اين منابع است تاريخ ثابت بن سنان(متوفى به سال 363 ه)پسر ثابت بن قرّه صابى حرّانى(221-288 ه)دايى هلال بن محسّن صابى.ثابت بن سنان تاريخش از خلافت مقتدر(از سال دويست و چند-قفطى)تا سال 360 هجرى را در بر مىگيرد.ابو اسحق هلال بن محسّن براى تاريخ ثابت بن سنان تتمهاى نوشته است كه به سال 447 مىرسد.(كلودكاهن،دانشنامه ايران و اسلام)،دليل بر اين كه مسكويه از كتاب ثابت بن سنان سود جسته تصريح خود مسكويه است(ج 5،حوادث سال 319 ه).
روذراورى سخنى دارد كه بر مبناى آن بايد هلال صابى را نيز از منابع مسكويه بدانيم. وى در ذيلى كه براى تجارب الامم نوشته است(ص 23)گويد: «ابو اسحق درباره دولت ديلميان كتابى نوشته است كه آن را«التاجى في الدولة الديلميه»ناميده است.كتابى است آراسته و نيكو...ما پايان اين كتاب را با پايان تجارب الامم برابر ديدهايم.در خاتمهاش پارهاى الفاظ شبيه يكديگرند.و تاريخ هر دو مورخ به يك زمان ختم مىشود.كتاب خود موجود است و به جاى آن كه از آن خبر دهيم مىتوان آن را از نزديك ديد.»
اعتماد بر اين سخن اندكى دشوار است.زيرا مىدانيم تاريخ ابو اسحق صابى تا سال 447 هجرى و تاريخ مسكويه تا سال 369 هجرى را در بر مىگيرد چنان كه روذراورى نيز همين را مىگويد.(ذيل ص 8).حتى اگر فرض كنيم كه كتاب مسكويه بيش از 6 بخش بوده(به رغم تصريحى كه در پايان بخش ششم آمده است)اين فرض نيز سست مىنمايد زيرا مسكويه خود به سال 421 درگذشته بوده است.حتى اگر بگوييم در اين جا اشتباهى رخ داده است و مقصود همان ثابت بن سنان صابى است كه تاريخش تا سال 360 يا 363 را(بنابر دو قول)در بر مىگيرد،باز درست نمىنمايد زيرا تاريخ مسكويه خود تا سال 369 امتداد مىيابد،به هر روى،اگر درست باشد كه مسكويه از هلال نقل كرده است،مىبايست فقط از حوادث سال 364(آغاز تاريخ هلال)تا 369 (انتهاى تجارب الامم)از تاريخ هلال نيز گرفته باشد.با توجه به اين كه مسكويه در نوشتن اين سالها خود نيز منبع تاريخ خويش بوده است با اين همه،اين مانع از آن نبوده است كه مسكويه از كتابهاى معاصراناش،از جمله كتاب هلال صابى يا ديگران نيز سود جسته باشد.
4.مسكويه به عنوان منبعى براى تجارب الامم.بارى،منابع مسكويه تا پيش از سال 340 هجرى هر چه باشد،از آن پس،وضع به گونهاى ديگر است.مسكويه هنگامى كه حوادث سال 340 هجرى را آغاز مىكند خود گويد:
«بيشتر گزارشهايى كه پس از اين سال مىآورم از مشاهدهها و ديدههاى خود من،يا گزارشى است همسنگ ديدههاى من كه از ديگران شنيدهام.زيرا همچون استاد رئيس ابوالفضل محمد بن الحسين بن العميد-كه خدا از او خشنود باد-در اين يا آن واقعه، تدبيرهاى خويش را،و پيش آمدهايى را كه براى وى رخ داده،به من خبر داده است.گزارش چنين كسى در اين كه بدان اعتماد كنم و به راستى آن اطمينان يابم،از ديدههاى خود من كمتر نتواند بود.نيز مانند ابو محمد مهلّبى-كه رحمت خدا بر او باد-بيشتر حوادث روزگارش را براى من بازگفته است،و اين به علت طول صحبت و كثرت مجالست با وى بوده است.بسيارى از بزرگان عصر اين دو تن،خبرهايى به من دادهاند كه از آنها پند توان گرفت.من همه رخدادهايى را كه در ياد دارم،و آن چه را كه از ديگران شنيده،يا خود آزمودهام،همه را به خواست خدا باز خواهم گفت.»
بارى،تاريخ مسكويه-به هر روى-تا سال 369 هجرى را در بر مىگيرد و از آن در نمىگذرد.با اين كه وى تا 421 هجرى،يعنى نيم قرن پس از آن نيز زيسته و به دليلى كه اينك بر ما معلوم نيست،از نوشتن بازمانده تاريخ روزگارش باز مىايستد.با اين همه در آن جا كه سخن از قرن چهارم و روزگار آل بويه است،تجارب الأمم به عنوان مأخذ دست اول،يا به گفته مارگليوث (lanigirO) مىدرخشد.
نام كتاب
نام كتاب بىهيچ كاست و فزود تجارب الامم [آزمونهاى مردمان] است.مسكويه در مقدمهاى كه بر تصنيفش نوشته به نام كتابش تصريح كرده است.در مقدمهاش مىگويد:« پس،اين كتاب را گرد آوردهام و آن را تجارب الامم ناميدهام.» دستهاى از نويسندگان،از جمله ابن اثير(7:118،868)و قفطى(ص 331)و بيهقى(صص 18-19)و ابن خلكان (2:9)و ابن خلدون(3:772)و خوانسارى(1:255)نام اثر مسكويه را درست ضبط كرده چيزى بر آن نيفزودهاند.ولى در آثار هر يك از ابو سليمان(ص 347)و روذرواى در ذيل(ص 5)و سخاوى به نقل از اتحاف الورى(روزنتال:441)دنباله«و عواقب الهمم» بر آن افزوده شده است.اين افزوده در اعيان الشيعه عاملى(10:146)به صورت تعاقب الهمم است كه كايتانى (inateaC)(مقدمه عكسى)آن را biqaaTبه كسر قاف ضبط كرده است كه از دو جهت نادرست است.اين افزودهها به هر صورت كه باشد،از سجع گرايى كه بويژه در نامگذارى كتابها باب بوده است سرچشمه مىگيرد.اين شيوه چندان رايج بوده است كه كاتبان و ناسخان،اگر نام كتابى را بدون دو پاره هماهنگ مىديدند خود بر آن سجعى مىافزودهاند.بارى،افزوده تعاقب الهمم يا عواقب الهمم ساختگى است و بخشى از نام كتاب مسكويه نيست.زيرا چنان كه در آغاز گفتيم،وى خود به نام كتابش تصريح كرده است.شگفتى در اين است كه كاتب يا نسخهبردارى كه مقدمه كتاب را و تصريح مسكويه را خود در اين باره رونويس كرده است مىبينيم در عبارات پايانى دستنوشتهاش،مقدمه مصنف و نامگذارى خود صاحب اثر را از ياد برده، نام كتاب را يك بار تجارب الامم و عواقب الهمم و بار ديگر عواقب الهمم و تجارب الامم نوشته است.
نسخههاى خطى متن عربى تجارب الامم
از نسخههاى خطى تجارب الامم جز دو نسخه كه از ديد كميت كامل است،و نيز چند پاره نسخه،در دست نيست:
1. اياصوفيا(شماره 3116 تا 3121).در تصحيح متن تجارب الأمم اساس كار ما همين نسخه است.اين نسخه از لحاظ كميت كامل است و همه بخشهاى ششگانه تجارب الامم را(بدون احتساب ذيل)در بر مىگيرد.به خط محمد بن على بن محمد ابو طاهر بلخى است.كتابت بخش نخست در ربيع الاول سال پانصد و پنج(505) هجرى و بخش پايانى آن يعنى بخش ششم در ربيع الاول سال پانصد و شش(506) هجرى يعنى در مدت يك سال پايان پذيرفت.قطع نسخه كوچك است.هر صفحه داراى 12 سطر و هر سطر مشتمل بر 13 كلمه است.آغاز بخش نخست پس از بسم الله الرحمن الرحيم،چنين است:«الحمد لله رب العالمين،حمد الشاكرين و صلواته على محمد النبيّ و آله أجمعين.قد أنعم الله علينا معاشر خدم مولانا الملك السيد الأجلّ...»،و پايان بخش ششم چنين:إلاّ أنّه لم يظهر أمره لأحد.هذا آخر ما عمله الأستاذ ابو على احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه-رضى الله عنه-و صلواته عليه محمد النبىّ و آله أجمعين و حسبنا و نعم الوكيل.
بخشبندى نسخه اياصوفيا چنين است:
بخش نخست:اياصوفيا،شماره 3116.تعداد برگ 296(591 ص)اين بخش رخدادهاى تاريخى را از روزگار پيشداديان تا سال 37 هجرى در بر مىگيرد.
بخش دوم:اياصوفيا،شماره 3117،كتابخانه مركزى دانشگاه تهران،ميكرو فيلم شماره 120 و عكس شماره 290.مشتمل بر حوادث سال 38 تا سال 103 هجرى.
بخش سوم:اياصوفيا،شماره 3118.تعداد برگ 297(593 ص)،كتابخانه مركزى دانشگاه تهران،ميكرو فيلم شماره 121 و عكس شماره 244.مشتمل بر رخدادهاى سال 104 تا 191 هجرى.
بخش چهارم:اياصوفيا،شماره 3119،تعداد برگ 290(580 ص)،كتابخانه مركزى دانشگاه تهران،ميكرو فيلم شماره 122 و عكس شماره 293.مشتمل بر رخدادهاى سال 191 تا 233 هجرى.
بخش پنجم:اياصوفيا،شماره 3120،تعداد برگ 293(585 ص).مشتمل بر حوادث سال 234 تا 326 هجرى.
بخش ششم:اياصوفيا،شماره 3121،تعداد برگ 260(520 ص).مشتمل بر رخدادهاى سال 326 تا 369 هجرى.
نسخه اياصوفيا نسخهاى است به لحاظ قدمت و صحت نسبى بسيار ارزشمند.
نسخه اياصوفيا و خاورشناسان:خاورشناس كايتانى (inateaC) بخشهاى نخست و پنجم و ششم نسخه اياصوفيا را از سوى بنياد گيب به طور عكسى (elimiscaf) منتشر كرد.(ليدن،به ترتيب در سالهاى 1909،1913،1917 م.)بنياد گيب تصميم داشت كه پس از نشر عكسى بخش 5 و 6 كه ادامه تاريخ طبرى به حساب مىآمد و جاى خالى آن بيشتر احساس مىشد،بخشهاى ميانى اين اثر(بخشهاى 2،3،4)را نيز دنبال كند(vix.P,ecaferP,aniteaC) تا سرانجام و در شرايط مساعد به تصحيح همه بخشها بپردازد.ولى كايتانى و يارانش در بنياد گيب به دلايلى كه شرايط دشوار جنگ اول،از آنها بود،در عمل ناكام ماندند و اين سه بخش همچنان متروك ماند.چاپ عكسى كايتانى همراه با ملحقاتى است به زبان انگليسى از اين قرار:در بخش نخست،مقدمه كايتانى(5 صفحه)،سخنى از آمدروز(zordemA) درباره مسكويه(13 صفحه)فهرست مطالب و فهرست اعلام بخش اول به قلم ملونى(inoleM.G) لسترنج(egnartseL.G) فهرست مطالب و فهرست اعلام را پيش از چاپ يك بار ديده بوده است.
در بخش پنجم،مقدمهاى از كايتانى(4 صفحه)،فهرست مطالب و فهرست اعلام.اما در بخش ششم،جز مقدمه لسترنج(2 صفحه)چيزى پيوست نشده است.آمدروز بخشهاى پنجم و ششم نسخه اياصوفيا را با حذف 56 صفحه از آغاز بخش پنجم و الحاق 28 صفحه نخست بخش ششم به انتهاى بخش پنجم منتشر كرد و ذيل تجارب الأمم نوشته ابو شجاع ظهير الدين روذراورى(مشتمل بر سالهاى 369 تا 389 هجرى)را همراه با بخش هشتم تاريخ ابو الحسين هلال بن المحسّن بن ابراهيم صابى كاتب (مشتمل بر سالهاى 389 تا 393)در يك مجلد،به دو مجلد پنجم و ششم افزود.(قاهره 1914-1916)آمدروز در نيمه راه تصحيح ذيل درگذشت كه مارگليوث نيمه دوم آن را تصحيح كرد و كار را به پايان برد(مارگليوث،مقدمه (.I.P) پس،همه آنچه آمدروز و در نهايت مارگليوث تصحيح و چاپ كردند دو مجلد پنجم و ششم تجارب الأمم بود با افزودن يك مجلد الحاقى(ذيل روذراورى+بخش هشتم تاريخ هلال صابى).
ترجمه انگليسى مارگليوث:دو بخش پايانى پنجم و ششم و بخش الحاقى (روذراوى+هلال)را مارگليوث (htuoilograM) ترجمه كرد و يك مقدمه(11 صفحه)و فهرست در 144 صفحه بدان افزود كه مقدمه و فهرست در يك مجلد جداگانه است.
ترجمه مارگليوث همراه با متن عربى به چاپ رسيده است.(آكسفورد 1920-1921 م.).
2. نسخه كامل ملك به شماره 4145.نسخهاى است از لحاظ كميت كامل.در يك جلد رحلى بزرگ و در 1014 صفحه.آغاز و انجام آن با آغاز بخش نخست و پايان بخش ششم نسخه اياصوفيا برابر است.نام كتاب محمود طباطبايى اردستانى است.تاريخ استنساخ 1294 قمرى.خوش خط ولى پر غلط است.علاوه بر بياض كه در آغاز آن بسيار است،سراسر نسخه آكنده از تصحيف و اشتباه است.اين نسخه به تنهايى قابل اعتماد نيست.
3. نسخه ناقص ملك.به شماره 4324.تعداد برگ 231(462 ص)قطع وزيرى،نام كاتب محمد بن داود حسينى مشهدى.تاريخ استنساخ 1307 قمرى.آغاز:«و دخلت سنة احدى و مائة...»پايان:«فلم يؤثر شيئا فلما نظر...تمت...»اين نسخه حوادث سال 101 تا 256 هجرى را در بر مىگيرد.ظاهرا مجلد ميانى دوره سه جلدى تجارب الامم است كه مجلد اول و سوم آن مفقود است.
4. نسخه ناقص آستانقدس.(به شماره 4090)،دانشگاه تهران،مركزى،ميكروفيلم شماره 1638 و عكس شماره 3/6188(سه بخش)،257 برگ،514 صفحه(جمع سه بخش)-آغاز و پايان آن برابر با نسخه ناقص ملك است.تاريخ كتابت 1297.اين نسخه نيز مجلد ميانى دوره سه جلدى تجارب الامم است.
5. نسخه پاريس. (1B.A,refehS.5838,barA.taN.lbiB,siraP) نسخهاى است ناقص مشتمل بر حوادث 249 تا 315 هجرى.(كايتانى،مقدمه lllX)
6: بادليان. (804.oN.liru;357,hsraM)اين نسخه نيز ناقص است و فقط حوادث 340 تا 365 هجرى را در بر مىگيرد.
7. آمستردام. (107,gnoJed.taC) مشتمل بر حوادث سالهاى 196 تا 251 هجرى.
(كايتانى،مقدمه lllXدر آغاز بيش از دو سطر بياض دارد و سپس چنين است:«أمر العراة باتخاذ تراس من البوارى و بالرمى بالمقاليع و محمد قد أقبل على اللهو و الشرب و وكّل الأمر كلّه إلى محمد بن عيسى بن نهيك...»و در پايان:«و يتلوه فى الجزء السادس:ذكر رأى اشير به عليه صواب و الحمد لله رب العالمين و صلواته على محمد النبىّ و آله الطاهرين و سلّم.» دو خويه(eyeoGed) اين نسخه را در(71-1869 ميلادى)با ترجمه لاتينى و يك مقدمه زير عنوانmabarA murocirotsiH atnemgarFمنتشر كرد و بعدها در بغداد(المثنى،بدون تاريخ)با حذف ترجمه لاتينى افست شد زير عنوان: «العيون و الحدائق لمؤلف مجهول(من خلافة الوليد بن عبد الملك إلى خلافة المعتصم) و يليه مجلد من تجارب الامم.»و عنوان بخش تجارب الامم در اين مجلد چنين است:
«تجارب الامم.تأليف ابى على احمد بن محمد بن يعقوب بن مسكويه الجزء السادس.» پس اين چاپ مشتمل بر دو بخش است: 1-قطعه بازمانده كتاب العيون و الحدائق كه يانگ و دوخويه با هم آن را تصحيح كردند. 2-بخشى از تجارب الامم كه دوخويه به تنهايى آن را تصحيح كرده است.تجارب الامم از صفحه 411 اين مجلد آغاز مىشود و در صفحه 583 پايان مىيابد.جمع صفحات تجارب الامم در اين قطعه 172 صفحه چاپى است كه مشتمل بر سنوات 198-251 هجرى است.
8. اسكوريال (1709.taC,1704.oN,lairocsE) نسخهاى است ناقص مشتمل بر حوادث سال 36 تا 67 هجرى (كايتانى،مقدمه lllX)
اَبوعَلى مُسْكويه
احمد بن محمد رازى (د 421 ق/1030 م) ، مورخ، فيلسوف، پزشك و اديب پرآوازه ايرانى.
عنوان پارسى او اصلا مشكويه و معرّب آن مسكويه است و يكى از توابع رى نيز همين نام را داشته است (نك: ياقوت، بلدان، 4/543؛قس:طبرى، 8/392). وى در برخى آثار خويش از نام و نسب خود به شكل «احمد بن محمد مسكويه» يا «احمد بن يعقوب مسكويه» ياد كرده و اين سبب اشتباه در نوشتههاى متأخران و گاه معاصرانش شده است (نك:تجارب، چ قاهره، 1/310، 2/136؛ابو سليمان، 346؛ياقوت، ادبا، 5/5؛قس: بيرونى، 83) كه او را به خطا «ابن مسكويه» نوشتهاند، يعنى «مسكويه» را عنوان پدر يا جد او دانستهاند. ابو على در مواضع متعددى از آثار ديگرش مانند العقل و المعقول، «الشوامل» ، رسالة فى اللذات و الآلام و مقالة فى النفس و العقل، خود را «ابو على مسكويه» خوانده، يعنى مسكويه را عنوان خويش نوشته است. معاصران و دوستانش نيز، همچون ابو حيان توحيدى (نك: الامتاع، 1/35، 136، جم، مثالب، 18، 228، 306، الصداقة، 77) و ابو بكر خوارزمى (ص 161) و ثعالبى (يتيمه، 3/159، تتمة، 1/96) ، «مسكويه» را عنوان وى دانستهاند.
از تاريخ تولد ابو على مسكويه اطلاعى در دست نيست. اما از آنجا كه او خود در تجارب الامم (چ قاهره، 2/136، 137) به «طول مصاحبت و كثرت مجالسات» خود با ابو محمد مهلبى، وزير معز الدوله بويهى (وزارت: 339-352 ق) اشاره كرده، يادآور مىشود كه يكى از منابع او در وقايع سال 340 ق به بعد، اطلاعات شفاهى مهلبى از وقايع روزگار وزارتش بوده است و در جاى ديگر (همان، 2/146) ، ذيل وقايع مربوط به مهلبى در 341 ق، خود را مصاحب وزير در همان تاريخ مىشمارد-و البته بعيد است كه در آن تاريخ سن او كمتر از 20 سال بوده باشد- مىبايست در حوالى سال 320 ق زاده شده باشد.
بنابراين، با توجه به تاريخ درگذشت او در 420 ق (قفطى، 332) يا صفر 421 (ياقوت، همانجا) ، مىبايست حدود يك سده زيسته باشد.
ياقوت (همان، 5/10) مسكويه را مجوسى نو مسلمان خوانده است، اما با توجه به نام پدرش-محمد-بعيد است كه ابو على خود مسلمان زاده نشده باشد. خاصه آنكه در هيچ منبع ديگرى اين معنى ياد نشده است (نك: بدوى، 15). به هر حال بسيارى از نويسندگان متأخرتر، ابو على مسكويه را شيعه مذهب دانسته و بر تشيع او استدلال كردهاند (مدرس، 8/207، به نقل از رواشح ميرداماد؛شوشترى، 2/189؛ خوانسارى، 1/254-257؛آقا بزرگ، طبقات، 28).
از دوران رشد ابو على اطلاع چندانى در دست نيست، اما چنين مىنمايد كه زندگى آرامى نداشته است. وى روش پدر و مادر را در تربيت خود نكوهيده است. گويا پدرش او را به خواندن و روايت اشعار جاهلى عرب وامىداشته و او خود در آغاز جوانى به خوشگذرانى مشغول بوده و سپس به تهذيب نفس پرداخته و كامياب شده است (ابو على، تهذيب، 49-50).
مسكويه با وزيران و اميران آل بويه در امور ديوانى، از گنجورى كتابخانهها و گنجورى مالى تا مصاحبت و نديمى و رسالت و داد و ستد در زمينه علوم و ادب، پيوندى استوار داشته و از همين رو، عمده سالهاى عمر خويش را در شهرهاى مختلف از جمله رى، بغداد، شيراز و اصفهان گذرانده است. بى گمان طلب علم نيز در اين جا به جاييها دخيل بوده است.
مسكويه اصلا از رى بود (نك: خوانسارى، 1/254) و شايد بتوان گفت كه حدود دو دهه نخستين عمر خود را (320-340 ق) در رى زيسته است. سپس به بويهيان بغداد پيوست و حدود 12 سال مصاحب و نديم خاص ابو محمد مهلبى، وزير معز الدوله بود (ابو على، تجارب، چ قاهره، 2/124؛ابو سليمان، 346-347). آنگاه 7 سال (353-360 ق) در خدمت و مصاحبت ابو الفضل ابن عميد، وزير ركن الدوله بويهى زيست و خازن كتابخانه او در رى بود (ابو على، همان، 2/276؛ ابو سليمان، 347). از آن پس ظاهرا به خدمت ابو الفتح ابن عميد، وزير ركن الدوله و مؤيد الدوله پيوست و چون ابو الفتح به قتل رسيد، مسكويه از خدمت به صاحب بن عباد، وزير جديد مؤيد الدوله سر باز زد (ثعالبى، تتمة، همانجا). سابقه تيرگى روابط و رقابت ميان مسكويه و صاحب بن عباد را در برخورد غير دوستانهاى كه در مجلس ابن عميد و در حضور مؤيد الدوله-كه با صاحب به رى آمده بود-گذشته و ابو حيان آن را نقل كرده است، مىتوان ديد (مثالب، 306). مسكويه حتى پس از مرگ صاحب بن عباد نيز دل از او پاك نداشت و در شعر خود او را نكوهيده است (ثعالبى، همان، 1/100).
ابو على سپس در شيراز به عضد الدوله، سلطان بزرگ آل بويه، پيوست و در زمره نديمان و رسولان او در آمد و خازن كتابخانه و بيت المال وى شد و تا عضد الدوله درگذشت، بر همين شغل بود (ابو سليمان، همانجا؛امين، 3/159). همه مصنفات زمان در كتابخانه او گرد آمده بود (مقدسى، 449). او خود نيز به گنجورى مالى براى عضد الدوله اشارهاى كرده و تجارب الامم را به نام او نوشته و در مقدمه آن خود را از كارگزاران ويژه او خوانده است (چ تهران، 1/51 -53). عضد الدوله در سراى خود جايى را كه نزديك خويش بود، به انجمن حكيمان و فيلسوفان اختصاص داد تا به گفت و گوهاى علمى بپردازند (همان، چ قاهره، 2/408). او خود نيز از اعضاى برجسته آن انجمن بود.
چون صمصام الدوله جانشين پدرش عضد الدوله شد، مسكويه با او پيوندى نزديك يافت (ابو سليمان، همانجا) و در مجالس علمى و فرهنگى ابن سعدان، وزير صمصام الدوله حاضر مىشد. در اين مجالس كسانى همچون ابن زرعه، ابن خمار، ابن سمح، قومسى، نظيف رومى، يحيى بن عدى و عيسى بن على شركت مىكردهاند (ابو حيان، الامتاع، 1/32، الصداقة، 77). به گفته ابو سليمان (ص 347) ، ابو على پس از صمصام الدوله، همچنان در خدمت بزرگان ديگر دربار رى بود. به گفته امين (همانجا) وى در آغاز كار با گروهى از دانشمندان از جمله ابن سينا و بيرونى در خدمت خوارزمشاه بود و در آنجا از پيوستن به سلطان محمود كه آن گروه را از خوارزمشاه طلب كرده بود، خوددارى كرد، اما ظاهرا اين سخن در حد يك داستان است (نك: ه. د، ابن سينا).
ابو على روزهاى آخر عمر را در اصفهان گذرانيد و در همان شهر چشم از جهان فرو بست و همانجا مدفون شد. محل قبر او را محله خواجو نوشتهاند (خوانسارى، 1/257) ، اما قمى (سفينة، 2/540، الكنى، 1/409) مرقد او را درب جناد يا درب جناب (دروازه حسن آباد كنونى) و مدرس (8/208) تخت پولاد آورده است.
استادان و شاگردان
استادان ابو على به درستى شناخته نيستند. چنانكه خود در تهذيب (ص 49-50) گويد: در جوانى به تشويق پدر به ادب و شعر روى آوردم. در جاى ديگر از خواندن استطالة الفهم جاحظ ياد كرده است (نك: جاويدان خرد، 5) كه در آن از وجود جاويدان خرد هوشنگ شاه آگاه گرديد. به گفته ابو حيان (الامتاع، 1/35) ، مسكويه در آغاز كار، سخت در انديشه كيمياگرى بود و آن را نزد ابو طيب كيميايى رازى مىآموخت، نيز فريفته كتابهاى محمد بن زكرياى رازى و جابر بن حيان بود. به تاريخ هم توجه داشت و تاريخ طبرى را نزد ابن كامل (ه. م) كه از مصاحبان محمد بن جرير طبرى بود، خواند (ابو على، تجارب، چ قاهره، 2/184) و علوم اوايل (دانش يونان) را نزد ابن خمّار آموخت. وى در اين علوم، به ويژه در منطق و پزشكى، دستى قوى داشت، چنانكه او را بقراط دوم گفتهاند (بدوى، 15-16). به گفته ابو حيان (همان، 1/37) اكثر اعضاى انجمن ابن سعدان كه مسكويه يكى از آنان بوده است، از مجلس ابن عدى برخاستهاند.
گذشته از اين، چنين مىنمايد كه او از طريق دوستى با اعضاى انجمنهاى علمى عصر و آميزش با وزيران دانشمندى همچون ابو الفضل ابن عميد و برخوردارى از كتابخانههاى بزرگ آنان، دانش بسيارى اندوخته بود. خود نيز حلقهها و مجالسى داشته كه در آنها به تدريس مىنشسته است. ابو سليمان (ص 347) ضمن برشمردن آثار او گويد كه اين آثار در نشستهاى تدريس نزد او، خوانده مىشد.
برخى مسكويه را از استادان ابو حيان شمرده و كتاب الهوامل و الشوامل را كه پاسخ مسكويه به پرسشهاى ابو حيان است، دليلى بر اين مدعا گرفتهاند (حوفى، 1/31). اگر چنين باشد، رسالة فى مائية العدل، يا مقالة فى مائية الكيمياء را نيز بايد بر الهوامل و الشوامل و دلايل ديگر شاگردى ابو حيان افزود، زيرا مسكويه اين دو اثر را نيز در پاسخ پرسشهاى ابو حيان نوشته است. لحن شاگردانه ابو حيان در مقدمه «الهوامل» كه مسكويه در مقدمه «الشوامل» خود به آنها اشاره مىكند، نيز به اين نظر نيرو مىبخشد.
معاصران وى
ابو على با حكيمان، دانشمندان و اديبان عصر خويش داد و ستد علمى و پيوند مهر و كين داشته است. از آن ميان، ابو سليمان سجستانى (د پس از 391 ق) ، مسكويه را از اعيان زمان دانسته و او را بسى ارج نهاده است. وى در صفوان الحكمة كه آن را در حيات مسكويه و درباره مردان علم و حكمت نوشته، از آنچه در باب مسكويه در حد گنجايش آن كتاب ذكر كرده، خشنود نبوده و وعده داده است تا رسالهاى جداگانه كه بتواند همه «شنيدهها و ديدههاى خود را در سيرت نيكو و اخلاق پاك» مسكويه در بر گيرد، بپردازد (ص 346- 347).
رفتار ابو حيان توحيدى با مسكويه، همچون با ديگر دوستان فرزانهاش، ضد و نقيض بود: گاه خشنود و ستاينده، گاه ناخشنود و نكوهنده. گاه مسكويه را به بخل و دورويى با خويشتن (مثالب، 18- 19) ، گنگى، تك روى، سود نبردن از فرصت حضور ابو سليمان در رى و كوشش در راه باطل دست يافتن به كيميا، شيفتگى به نوشتههاى محمد بن زكرياى رازى و به هدر دادن روزهاى عمر، سود نبردن از اقامت 5 ساله ابو الحسن عامرى در رى و نهادن وقت و توان و دل در خدمت سلطان و بخل به دانگ و قيراط و تكه نان و جامه كهنه، متهم مىكند و در عين حال شعر او را به زيبايى و لفظ او را به پاكيزگى مىستايد (الامتاع، 1/35-36، قس: 1/136، 2/39، مثالب، 18، 228) و گاه 175 مسأله از مسائل بغرنج فلسفى، علمى و ادبى خود را در رسالههايى گرد مىآورد و براى مسكويه مىفرستد و پاسخ آنها را فروتنانه و شاگردانه و با ستايش آگاهانه، از او مىخواهد و او را «گنجينه دانشهاى شگفت و اسرار حكمت» مىخواند (براى نمونه، نك: «الهوامل» ، 315، قس: المقابسات، 387، تعليق ابو حيان در پايان نقل «عهد» مسكويه، نك: بخش آثار يافت نشده در همين مقاله) ، ولى مسكويه در برابر كژخوييها و بدگوييهاى او با وى سخن به شكيبايى و مهر و همدردى مىگويد (نك: «الشوامل» ، 1-3).
ابو بكر خوارزمى نيز از ديگر نزديكان ابو على بود (نك: ابو بكر، 161). اما بديع الزمان همدانى كه با معاصران وى، از جمله ابو بكر خوارزمى، سر خصومت داشته (ياقوت، ادبا، 2/166) ، ابو على را آماج حملات خود قرار نداده و حتى در برابر او سر تعظيم فرود آورده است. ميان او و ابو على دوستى بود و سپس تيرگى پيش آمد. بديع الزمان رسالهاى پرداخت و در آن بيتهايى سرود كه سراسر فروتنى و پوزش بود. نامه وى و پاسخ ابو على عمق دوستى آن دو را نشان مىدهد (همان، 5/11-17).
معاصر ديگر مسكويه كه در نيمه دوم عمرش با وى مصاحبت داشته، ابن سيناست. هنگامى كه ابن سينا زاده شد، مسكويه 50 ساله بود. ابن سيناى جوان مسألهاى با مسكويه مطرح كرد. چون او را دير فهم يافت، به گفته خود، او را رها كرد (قفطى، 332). روايت ديگرى از بيهقى (تتمة، 27-29، تاريخ، 44) ، حاكى از آن است كه ابن سينا بار ديگر با ابو على مسكويه رو به رو شد: در مجلسى كه شاگردان ابو على مسكويه نيز حضور داشتند، ابن سينا گردويى به سوى مسكويه افكند و گفت: مساحت اين گردو را معين كن. مسكويه نيز جزوهاى از نوشته خود را در اخلاق به سوى ابن سينا افكند و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن، تا من مساحت گردو را محاسبه كنم، زيرا تو به اصلاح اخلاق نيازمندترى، تا من به استخراج مساحت گردو.
آثار
نويسندگان متقدم و متأخر، آثار بسيارى شامل كتاب و رساله و قطعاتى از اشعار تازه و وصايا، از ابو على مسكويه برشمردهاند كه فقط از شمارى از آنها آگاهى داريم و برخى نيز به طور پراكنده در آثار ديگران نقل شده است. آثار شناخته شده ابو على مسكويه از اين قرارند:
الف-چاپى
1. تجارب الامم، مشهورترين اثر تاريخى ابو على مسكويه كه نسخ متعددى از آن در دست است و بخشهايى از آن چاپ شده است (نك: ه. د، تجارب الامم).
2. ترتيب السعادات و منازل العلوم. اين كتاب با عنوان السعادة در مصر (1928 م) و با عنوان ترتيب السعادات در تهران (1314 ق) در حاشيه مكارم الاخلاق طبرسى و در همان تاريخ در تهران به ضميمه مبدأ و معاد ملا صدرا منتشر شده است.
3.تهذيب الاخلاق (طهارة الاعراق) ، در فلسفه اخلاق، كه چند بار در هند، قاهره، استانبول و بيروت منتشر شده (نك: ه. د، تهذيب الاخلاق) و حاوى نظريات مسكويه در حكمت علمى است (نك: بخش انديشههاى فلسفى (در همين مقاله).
4. جاويدان خرد. (الحكمة الخالدة) ، كه بر پايه جاويدان خرد منسوب به هوشنگ پيشدادى است. حسن بن سهل آن را به عربى ترجمه كرده و مسكويه آن را به اتمام رسانيده است. اين اثر كه به نام آداب العرب و الفرس نيز شهرت دارد، در حكمتها و اندرزهاى ايرانيان، هنديان، يونانيان و تازيان است. مسكويه نام باستانى اثر را تغيير نداده است. متن عربى كتاب و ترجمههاى كهن فارسى آن تاكنون چند بار منتشر شده است (نك: ه. د، جاويدان خرد).
5. چند رساله و نوشته كوتاه فلسفى كه برخى از آنها در دمشقIIVX. lov ,1962-1961 ,samaD ,selatneiro sedute`d nitelluB ,"hyawaksiM ed sertipE xueD",. M ,nuokrA، قاهره و ليدن منتشر شده است.
6. رسالة فى دفع الغم من الموت (لماذا اخاف الموت). اين رساله بخشى است از تهذيب الاخلاق مسكويه كه مرنnerheMبه نام ابن سينا ضمن مجموعة رسائل الشيخ الرئيس... منتشر كرد (ليدن، 1894 م) و شيخو نيز ابتدا آن را بدون ذكر نام مؤلف در مجله المشرق به چاپ رساند و پس از آن در همان سال ضمن اشاره به اشتباه مرن از مسكويه به عنوان مؤلف اين رساله ياد كرد (نك: شيخو، 839-844، 960-961؛زريق، 238-239). متن موجود در تهذيب و متن اين رساله يكسان است (نك: تهذيب، 209- 217، قس: ابن سينا، 339-346). متن و ترجمه رساله مذكور در قم به سال 1327 ش منتشر شده است.
7. الفوز الاصغر، كه مشتمل بر 3 مسأله است. اين كتاب چند بار منتشر شده است، از جمله در بيروت (1319 ق) ، قاهره (1325 ق) و نيز همراه فوز السعادة، در تهران (1314 ق).
8. فوز السعادة. به گفته آقا بزرگ (الذريعة، 16/369) ، فوز السعادة مجموعه مقالاتى است ابتكارى كه در ظهر الفوز الاصغر در 1314 ق به چاپ رسيده است. به گفته همو اين اثر غير از ترتيب السعادات است (قس: خوانسارى، 1/255).
9. لغز قابس (لوح قابس). اين اثر كه در واقع بخشى است از جاويدان خرد، چند بار از جمله در مادريد (1793 م) ، پاريس (1873 م) و الجزاير (1898 م) به چاپ رسيده است.
10. الهوامل و الشوامل. «هوامل» مجموعه پرسشهاى ابو حيان توحيدى، و «شوامل» پاسخهاى مسكويه به اين پرسشهاست. اين كتاب در 1370 ق/1951 م به كوشش احمد امين و احمد صقر از روى نسخه منحصر به فرد (مورخ 440 ق) در قاهره به چاپ رسيده است.
ب-خطى
1. رسالة فى ذكر الحجر الاعظم، كه ظاهرا در كيمياست. نسخهاى از آن در دانشگاه تهران موجود است (مركزى، خطى، 4/982 -983).
2. رسالة في الكيمياء. نسخهاى از آن در كتابخانه خصوصى اصغر مهدوى معرفى شده است (همان، 2/153).
3. رسالة فى مائية العدل. عنوان كامل آن در تنها نسخه موجود كه در كتابخانه آستان قدس نگهدارى مىشود (نك: آستان، 13/173) ، چنين است: رسالة الشيخ ابى على احمد بن يعقوب مسكويه الى على بن محمد ابى حيان الصوفى فى مائية العدل.
4. كتاب الاشربة، در داروشناسى. گزيدهاى از آن در كتابخانه صائب آنكارا موجود است (نك: ششن، 358؛، SAG 336/III).
5. كتاب فى تركيب الباجات من الاطعمة (كتاب الطبيخ). نسخهاى از اين اثر در كتابخانه احمد ثالث استانبول در دست است (شش، SAG، همانجاها).
6. الكنز الكبير، در كيميا. نسخهاى از آن در كتابخانه بشير آغاز (291/VI,SAG) موجود است.
7. نديم الفريد (انس الفريد). قندوزى حنفى (ص 484-485) احتجاج مأمون را در جريان وليعهدى امام رضا (ع) از اين اثر مسكويه نقل كرده است. امينى نيز بخشى از آن را آورده است (1/212). همچنين در كتاب مختصر فى الامثال و الاشعار كه در كتابخانه فاتح (شم 5297)نگهدارى مىشود، اين احتجاج مورد استفاده قرار گرفته است (نك:مركزى، ميكروفيلمها، 1/403-404).
ج-آثار يافت نشده
1. رسالهاى به بديع الزمان همدانى، به نظم و نثر كه در پاسخ رساله اعتذار بديع الزمان است (نك: ياقوت، ادبا، 5/11-17).
2. اشعار. ثعالبى (تتمة، 1/96-100) و ياقوت (همان، 5/7- 17) نمونههايى از شعر ابو على را نقل كردهاند. بيرونى هم بيتى از او آورده است (ص 255).
3. عهدنامه ابو على مسكويه با خود، كه ياقوت (همان، 5/17-19) آن را به عنوان «وصيت» او، و ابو حيان (المقابسات، 383-387) به عنوان «عهد» آورده و آن را ستوده است. متن «عهد» در مقابسات بيش از متنى است كه ياقوت آورده است.
4. «وصيت مسكويه» ، سفارش مسكويه است به جويندگان حكمت. اين «وصيت» در صوان الحكمه ابو سليمان (ص 347-352) آمده است. ابو على در جاويدان خرد (ص 285-290) آن را در فصل حكمت حكماى اسلامى بدون ذكر نام خود آورده است.
از ديگر آثار وى كتاب الفوز الاكبر است كه به دست نيامده است (براى ديگر آثار منسوب به وى، نك: امامى، 28-30).
انديشههاى فلسفى
ابو على در غالب زمينههاى حكمت نظرى و عملى به ويژه در فن تهذيب اخلاق به جدّ كوشيده و عمرى دراز بر سر آن نهاده است، تا آنجا كه برخى لقب «معلم سوم» به وى دادهاند (نك: امين، 3/158). مسكويه حتى به تاريخ به عنوان آزمايشگاه فلسفه عملى خود مىنگريست، چنانكه مىتوان او را پيشرو نويسندگان علمى تاريخ به شمار آورد. از ويژگيهاى تفكر او، توجه به اندرزنامههاى ملل گوناگون است كه آنها را در جاويدان خرد گرد آورده است. وى در تفكر فلسفى خود بيش از همه متأثر از ارسطو و افلاطون است. بر حسب موضوعها و مباحث فلسفى، گاه ارسطويى و گاه افلاطونى است. در تهذيب الاخلاق او الفوز الاصغر علاوه بر اين دو فيلسوف، از سقراط، جالينوس، فيثاغورس، فرفوريوس، پروكلوس (برقلس) نقل قول كرده و آراء آنان را مورد نقد قرار داده است، اما به رواقيان توجه چندانى نشان نمىدهد. وى در حوزه اسلام و به فيلسوفانى همچون، كندى، ابو عثمان دمشقى (در تهذيب و الفوز) و ابو الحسن عامرى (در جاويدان خرد) نظر داشته است و به قرآن كريم و حديث پيامبر (ص) و پيشوايان دين استناد مىكند و نتيجه كوششهاى عقلانى فلاسفه و دعوت پيامبران را يك چيز مىداند. ابو على بر اين باور است كه هر كس خود را بپيرايد و بپرورد و رام عقل شود، از حس و اوهام حسى دور خواهد شد و به جايى خواهد رسيد كه حكيمان رسيدهاند و چيزى خواهد ديد كه حكيمان ديدهاند و پيامبران مردم را به سوى آن خواندهاند و اين «چيز» هم به توضيح او، توحيد و لزوم به كار بستن احكام عدل و اقامه سياستهاى الهى بسته به زمان و شرايط است (الفوز، 17-18).
در حكمت نظرى دو كتاب عمده از او ياد كردهاند: الفوز الاصغر و الفوز الاكبر. اثر اخير در دست نيست و ظاهرا بر سامان الفوز الاصغر، ولى به تفصيل نوشته شده است. ابو سليمان «دو فوز صغير و كبير» را در فهرست آثار ابو على آورده است (ص 347).
اقبال لاهورى فلسفه ما بعد الطبيعه مسكويه را از فلسفه فارابى منظمتر دانسته و در مسير تاريخى فلسفه، به جاى جنبه نو افلاطونى ابن سينا، از «خدمت اصيل مسكويه به فلسفه كشورش» ، بر پايه همين الفوز الاصغر سخن گفته است (ص 33).
بخش نخست الفوز الاصغر در 10 فصل مربوط به اثبات صانع يا خداشناسى است. در فصل نخست، ابو على مسكويه اثبات آفريدگار را از سويى آسان و از سويى بس دشوار مىداند: آشكار است، چون سخت مىدرخشد، نهان است، چون چشم خرد در برابرش از كار مىافتد (ص 11). در فصل دوم، سخن در اين است كه فلاسفه پيشين همگى در اثبات هستى آفريدگار كوشيده و در آن سخن گفتهاند (ص 17). در فصل سوم، هر جسم طبيعى-اعم از موجود يا در حال ايجاد-را داراى حركتى مىداند ويژه خود او، زيرا اقوام جسم به صورت ويژه خود اوست و صورت ويژهاش مقوّم ذات او و ذات او همان طبيعت اوست و طبيعتش مبدأ حركت خاص او و همين است كه او را به سوى تماميت به حركت وا مىدارد. تماميت هر چيز سازگار با خود اوست. هر متحركى كه به سوى تماميت خود در حركت است، حركتش به سبب شوق است و آنچه به شوق مىآيد، معلول مشوّق خويش است. چون علت طبعا مقدم بر معلول است. از اين رو استدلال به حركت، بهترين استدلال بر وجود آفريدگار است (ص 20-21). در فصل چهارم، مسكويه با اين استدلال كه هر جنبندهاى به جنبانندهاى نيازمند است و در نهايت جنبانندهاى است كه خود جنبنده نيست، به اثبات ذاتى بودن وجود براى آفريدگار مىپردازد و نتيجه مىگيرد كه مبدع نخستين، عدم پذير نيست و وجود او واجب است (ص 22-23).
فصل پنجم به اثبات يگانگى خدا اختصاص دارد (ص 25). فصل ششم تا هشتم در نفى جسمانيت خدا و اثبات ازليّت اوست و اينكه خدا به روش سلبى و برهان خلف شناخته مىشود، نه به روش ايجابى و برهان مستقيم، زيرا سخن نه از چيزى است كه در اوست، بل از چيزى است كه در او نيست (ص 27-31). فصل نهم در اين است كه نخستين وجود صادر از مبدأ، عقل اول است كه هم به گفته او عقل فعال ناميده مىشود، باقى و تغيير ناپذير است، زيرا بى هيچ واسطهاى، فيض از خدا مىگيرد. سپس نفس فلكى است كه به واسطه عقل اول پديد آمده و از همين رو وجودش تمام نيست و براى آنكه به تماميت خويش رسد، نياز به حركت دارد (ص 32). در فصل دهم گويد: خداوند اشيا را آفريد، اما نه از چيزى. در اين فصل سخن اسكندر افروديسى را-در رد نظر جالينوس كه گويد: «هر چيز از چيز ديگرى پديد مىشود» -تأييد مىكند (ص 35).
بخش دوم اين كتاب نيز در 10 فصل كوتاه و در شناخت نفس و معاد است. فصل نخست در تجرد نفس است. مسكويه در مقدمه تهذيب نيز اين مسأله را با استدلالهاى مشابهى اثبات كرده است (ص 3-5).
در اينجا مىگويد جسم اگر صورتى پذيرد، صورت ديگرى را پذيرا نمىشود. سيم اگر جام شود، ديگر صراحى نتواند بود. اگر نقشى بر موم زنند، نقش ديگرى بر آن نتوان زد. زيرا پذيرفتن نقش ديگر، نابودى نقش نخست را همراه دارد؛اما نفس در پذيرفتن صور معقول چنين نيست: آنها را همزمان مىپذيرد و اين نشانه تجرد اوست (الفوز، 37-38). فصل دوم در اين باب است كه نفس، اشيا را از غايب و حاضر و معقول و محسوس ادراك مىكند (ص 40). فصل سوم پاسخ به پرسش درباره چگونگى ادراك نفس است. آيا نفس داراى بخشهاى بى شمارى است كه هر كدام ويژه ادراك چيزى است؟ آيا نفس در ادراك اشياء گوناگون داراى شيوههاى گوناگون است؟ آيا همچند اشياء مركب مدركاتى در كار است؟ (ص 43). فصل چهارم در فرق ميان جهتى است كه نفس بدان تعقل مىكند و جهتى كه بدان احساس مىكند. وى گويد: هر دو جهت انفعاليند و انفعال نفس بر عكس چيزهاى ديگر اكمال اوست (ص 47). جهت عاقله نفس در ادراك معقولات نياز به ابزار ندارد، بر خلاف جهت حسى نفس كه تا محسوسى نباشد، احساسى در كار نيست و نيز فرقهاى ديگر... (ص 50). فصل پنجم در اين است كه نفس جوهرى است زنده و جاويد كه نه مرگ مىپذيرد و نه نابودى. يعنى نفس نه عين زندگى، بلكه زندگى- بخش هر چيزى است كه خود در آن است. نفس ناطقه داراى حركتى است ويژه خود او كه در آن نياز به ابزار جسمانى ندارد. تن آنگاه مرده است كه نفس از آن جدايى گيرد. نفس بطلان پذير نيست، زيرا نه جسم است و نه عرض، بلكه جوهرى است بسيط كه او را ضدى نيست تا باطل شود، و نه مركّب است كه منحل گردد (ص 53، 55). فصل ششم را به نقل مذهب افلاطون، پروكلوس (برقلس) و جالينوس در مسأله بقاى نفس اختصاص داده است (ص 56-58). فصل هفتم در ماهيت نفس است. حركت نفس، حركتى دورانى و جولانى است و هيچ گاه نفس را خالى از اين حركت نمىتوان يافت. اين حركت از آن جهت كه جسمانى نيست، نه مكانى است و نه بيرون از ذات نفس. از اين روى افلاطون گويد: گوهر نفس همان حركت است و اين حركت زندگى نفس است و از آنجا كه در ذات نفس است، پس حيات نيز نفس را ذاتى است. پس هر كس كه اين حركت را بدان گونه كه در ذات نفس، ثابت و دائمى و بيرون از مقوله زمان و محرك ذات نفس باشد، در نظر آرد، به راستى كه گوهر نفس را در نظر آورده است (ص 59-60).
فصل هشتم در اين باب است كه نفس را حالتى است از كمال كه آن را سعادت نامند و حالتى است از نقصان كه آن را شقاوت گويند. حركت نفس داراى دو جهت است: يكى به سوى خويشتن كه آن را سوى عقل اول-نخستين آفريده خدا-مىراند؛دوم حركتى است به سوى بيرون از ذات خويشتن. حكيمان پيشين اين دو جهت را «علو و سفل» ناميدهاند. به گفته مسكويه اين از تنگناى تعبير است، زيرا جز اين نمىتوانستند گفت؛اما شريعت از آن دو به «يمين و شمال» تعبير كرده است. حركت نخست، نفس را به آفريدگارش نزديك مىكند: «سعادت».
حركت دوم، او را از ذات خويش برون مىبرد: «شقاوت» (ص 63).
مسكويه در اينجا توهّم ترك دنيا را كه از تفسير حركت دوم نفس پديد مىآيد، رد مىكند و به تفسير سخن ارسطو مىپردازد كه گويد: انسان به طبع خود شهرنشين است (ص 64-65). فصل نهم در راههاى تحصيل سعادت و فصل دهم در حالت نفس پس از جدا شدن از تن است. وى در جاى ديگر اين فصل، به هنگام نكوهش سرپيچى از فرمان عقل، خرد را «نخستين پيامبر خدا به سوى خلق» خوانده است (ص 82).
بخش سوم اين كتاب در نبوت و حاوى 10 فصل است. فصل نخست تا سوم در مراتب موجودات گيتى و پيوستگى آنها به يكديگر است (ص 85) و اينكه انسان جهانى است كوچك كه نيروهاى او به سان نيروهاى جهان بزرگ، به يكديگر پيوسته است (ص 92).
حواس پنجگانه سرانجام به قوه مشترك و بالاتر از آن مىرسند (ص 97) و در فرجام، صورت انسانى انسان كامل مىگردد، چنانكه حقايق هستى را در مىيابد، حقايقى كه مشمول كون و فساد و زمان نيستند، چه، از جمله بسائط و مباديند. بدين سبب تكوين صورت انسانى، همان كوششهاى اين انسان در دريافت اين حقايق است و از آنجا كه اين حقايق در محدوده زمان نمىگنجد، نه گذشته و نه آينده در آن نيست، انسان در اين مرتبه روى به علو دارد تا به غايت افق خود رسد كه اگر از آن درگذرد، ديگر نه انسان، كه فرشتهاى است گرامى (ص 99-100).
در فصل چهارم سخن در كيفيت وحى است. اگر انسان به غايت آن افق برين رسد، از دو حال بيرون نيست: يا به تدرّج طبيعى و در پرتو فكر خود ارتقا مىيابد و به حقايق اشيا مىرسد، يا اينكه آن حقايق خود به سوى او فرود مىآيند: «وحى» (ص 101). فصل پنجم در اين باب است كه عقل به طبع خود مطاع است (ص 105). در فصل ششم رؤياى صادق را بخشى از نبوت مىشناسد (ص 108). در فصل هفتم از فرق ميان نبوت و كهانت سخن مىگويد. فصل هشتم در فرق ميان نبىّ مرسل و غير مرسل است. در اين فصل همچنين به شرايط امام جانشين نبى اشاره مىكند و در فرق نبى مرسل و غير مرسل مىگويد:نبى مرسل داراى خصلتهايى است بسيار، داراى فضايلى است كه در جز او جمع نمىشود. نبى غير مرسل در افقى كه بدان مىرسد، حقايق امور چونان فيضى كه از بالا به پايين فرود مىآيد (نه از راه تعلّم و تدرّج و ارتقا) ، بر او آشكار مىشود؛انسانى است والا كه فيضى از حق بدو مىرسد. در درون خود نيكبخت و بر كار خويش آگاه است.مأمور به دعوت ديگران نيست و اگر دعوت كند، از خيرخواهى خود اوست. فصل نهم در اقسام وحى و فصل دهم در بيان فرق بين نبى و متنبّى است.
اما در حكمت عملى، ابو على داراى 3 اثر مهم است: تهذيب الاخلاق، ترتيب السعادات و جاويدان خرد. بنا بر تهذيب الاخلاق، غرض از تهذيب، رسيدن به خوبى است كه به يارى آن كردار آدمى نيكو شود و ملكه او گردد كه اين جز به آموزش منظم ميسّر نيست.
شرط اول شناخت روان است (ص 1). روان در تن آدمى براى وصول به كمال و سعادت فرجامين است. پس بايد نيروها و تواناييهاى مثبت او را باز شناسيم و درست به كار گيريم تا به پايه برين انسانى دست يابيم و از نيروهاى منفى آن كه ما را از رسيدن بدان پايه باز مىدارند، آگاه گرديم (مقدمه تهذيب). ابو على در تهذيب و شناخت كمال نفس نظر رواقيان و ادلّه جالينوس و نظر ارسطو را در باب نيكى و بدى كه آيا به سرشت است، يا به تربيت، يا به هر دو، نقد كرده و سرانجام پذيرفته است كه آدمى به بركت پيرايش خوى خويش مىتواند نيكو شود و به كمال رسد (همان، 31 به بعد). او براى نيل به كمال، تربيت بر پايه شرع را، به ويژه در كودكى، شرط نخستين مىداند و مىافزايد كه آنگاه آدمى بايد در كتب استدلالى اخلاق بنگرد تا ادب در نفس او به برهان استوار شود؛به آموزش رياضيات پردازد و به سخن و برهان درست خوى گيرد. سپس به ترتيب و به تدريج به علو مىپردازد كه در «ترتيب السعادات» ، ترتيب و منزلت آنها را بيان داشته است (ص 49).
در آن كتاب درجات سعادت را بر حسب مكتب ارسطو باز نموده است.
سعادت در اين تقرير بر 3 گونه است: سعادت روان، سعادت تن و سعادت بيرون از تن. سعادت روان فراگرفتن علوم و معارف و سرانجام وصول به حكمت است كه بالاترين سعادتهاست. سعادت تن مانند زيبايى، تناسب اندام و تندرستى، و سعادت بيرون از تن مانند داشتن فرزندان خوب، دوستان خوب، رفاه، نژادگى و احترام اجتماعى (نك: ص 263، قس: تهذيب، 79). وى سپس در تهذيب (ص 125) «عدالت» را حد وسط ميان دو «جور» مىداند، زيرا زيادت و نقصان، هر دو جور است و جور در دو طرف عدالت واقع شده است، چنانكه فضايل حد وسط ميان رذايلند.
ابو على در تهذيب همچنين از «طب النفوس» يا روان درمانى سخن رانده و به پيشگيرى از بيماريهاى روانى و درمان آنها اشاره كرده است (ص 178). وى به پيروى از كندى در دفع الاحزان، معتقد است كه انسان اندوه را خود بر خود مىخرد و آن را مىسازد. يعنى اندوه از امور طبيعى و ضرورى نيست. اسباب اندوه نيز ضرورى نيستند. كسى از چيزى اندوهگين مىشود، اما ديگرى از آن شادمان مىگردد. غمگين، ناگزير روزى تسلى مىيابد و اندوهش از ميان مىرود (ص 219).
بيشتر اخلاقنويسان بعدى به گونهاى از تهذيب الاخلاق مسكويه تأثير پذيرفتهاند. نصير الدين طوسى اخلاق ناصرى را بر پايه همين كتاب مسكويه نوشته است. وى به مسكويه ارادت ويژهاى داشته و در ابياتى كه به تازى سروده، او و كتابش را ستوده است (ص 35-36).
در فلسفه سياسى يا سياست مدن، اثرى از مسكويه بر جاى نمانده است، ولى كتابى در اين باب به نام السياسة للملك به او نسبت دادهاند (خوانسارى، 1/255؛امين، 3/160؛مدرس، 8/208). چنين مىنمايد كه فلسفه سياسى مسكويه را در چارچوب بخش سوم حكمت عملى او بايد بررسى كرد كه به احتمال بسيار بر همان شيوه فارابى و پيش از او ارسطو و افلاطون نوشته شده و امتيازهاى روش شناختى مسكويه را بايد خود دارد.
مسكويه، چنانكه در علم اخلاق از او ديدهايم، هم در توضيح استدلالى اصول علم اخلاق كوشيده و هم در جزئيات كه همان استقرار در اندرزها و اندرزنامهها و عملكردهاست، تلاش كرده است. نمونه نخست، كتاب تهذيب الاخلاق، و نمونه زمينه دوم، كتاب جاويدان خرد و برخى آثار ديگر اوست. در فلسفه سياسى نيز در هر دو زمينه علم سياست كوشيده است. يكى فلسفى و استدلالى كه با عنوان ياد شده در فهرستها آمده است؛دوم استقصاى موارد و عملكردهاى مردان سياست كه اين زمينه را به ويژه در تجارب الامم از طريق شناخت ديدگاه و معيارهايى كه در گزينش حوادث تاريخ از خود نشان داده و در مقدمهاش باز نموده، يا تعليقهايى كه باز در تجارب الامم بر حوادث تاريخ نوشته است، مىتوان باز شناخت.
پزشكى
جنبه ديگر فعاليت علمى ابو على پرداختن به علوم پزشكى است. به روايت ياقوت (ادبا، 5/10) او را كتابى بوده است، به نام الجامع، كه عزت (ص 140) معتقد است كه ابو على آن را تحت تأثير كتاب الجامع الكبير، معروف به الحاوى محمد بن زكرياى رازى نوشته است. اثر ديگر او در پزشكى كتابى است با نام كتاب فى الادوية المفردة، كه ابو ريحان بيرونى در صيدنه (ص 236، 323) از آن ياد كرده است (نك: 336/III,SAG). كتاب ديگر او در پزشكى، كتاب فى تركيب الباجات من الاطعمة يا كتاب الطبيخ است كه به گفته قفطى (ص 332) آن را در نهايت استوارى و درج نكتههايى بديع و نيكو نوشته است. ابو ريحان در صيدنه (ص 83) در وصف انجدان و خواص طبى آن از اين اثر ياد كرده و در برترى نوع سرخسى آن به نظر ابو على استناد جسته است. بيرونى در جاهاى ديگر صيدنه (ص 213، 255) نيز نظريات پزشكى ابو على را نقل كرده است. كتاب ديگر ابو على در داروشناسى، كتاب الاشربة نام دارد كه ابن تلميذ آن را تلخيص كرده است (ابن ابى اصيبعه، 1/276).
كيميا
ابو على بنا بر گزارش ابو حيان توحيدى، در علم كيميا بسيار كوشيده و با ابو طيب كيميايى رازى زمانى دراز را در اين راه نهاده و مفتون كتب جابر بن حيان شده بود (الامتاع، 1/35). ابو سليمان «صنعت» كيميا را يكى از زمينههايى شمرده كه ابو على در آن آثارى تصنيف كرده است (ص 347). از آثار او در اين باب، چنانكه ديديم، رسالهاى است با عنوان رسالة فى الكيمياء. ابو على در پاسخ يكى از پرسشهاى ابو حيان (پرسش 151) درباره ماهيت علم كيميا و درستى يا نادرستى آن وعده نوشتن رسالهاى داده است كه شايد اين رساله همان رساله موعود باشد (نك: «الشوامل» ، 327). اثر ديگرش، چنانكه اشاره شد، رسالة فى ذكر الحجر الاعظم نام دارد كه ظاهرا مقصود از اين حجر همان حجر الفلاسفة يا اكسير اعظم است. رساله ديگرى نيز به او نسبت داده شده است با نام رسالة الحكمة النادرة كه آن هم به احتمال در علم كيميا بوده است (دفاع، 148).
مآخذ
آستان قدس، فهرست؛آقا بزرگ، الذريعة؛همو، طبقات اعلام الشيعة (قرن پنجم) ، به كوشش على نقى منزوى، بيروت، 1391 ق/1971 م؛ابن ابى اصيبعه، احمد بن قاسم، عيون الانباء، به كوشش آوگوست مولر، قاهره، 1299 ق؛ابن سينا، رسائل، قم، 1400 ق؛ ابو بكر خوارزمى، محمد بن عباس، رسائل، بمبئى، 1301 ق؛ابو حيان توحيدى، على بن محمد، الامتاع و المؤانسة، به كوشش احمد امين و احمد زين، قاهره، 1942 م، همو، الصداقة و الصديق، به كوشش على متولى صلاح، قاهره، 1972 م، همو، مثالب الوزيرين، به كوشش ابراهيم كيلانى، دمشق، 1961 م؛همو، المقابسات، به كوشش محمد توفيق حسين بغداد، 1970 م؛همو، «الهوامل» ، ضمن الهوامل و الشوامل، به كوشش احمد امين و احمد صقر، قاهره، 1370 ق/1951 م؛ابو سليمان سجستانى، محمد بن طاهر، صوان الحكمة، به كوشش عبد الرحمن بدوى، تهران، 1974 م، ابو على مسكويه، احمد بن محمد، تجارب الامم، به كوشش ابوالقاسم امامى، تهران، 1366 ش؛همو، همان، به كوشش آمدرز، قاهره، 1332 ق/1914 م؛همو، «ترتيب السعادات» ، در حاشيه مكارم الاخلاق طبرسى، تهران، 1364 ق؛همو، تهذيب الاخلاق، به كوشش قسطنطين زريق، بيروت، 1966 م، همو، جاويدان خرد (الحكمة الخالدة) ، به كوشش عبد الرحمن بدوى، تهران، 1358 ش، همو، «الشوامل» ، ضمن الهوامل و الشوامل، به كوشش احمد امين و احمد صقر، قاهره، 1370 ق/1951 م، همو، الفوز الاصغر، بيروت، دار مكتبة الحياة، اقبال لاهورى، محمد، سير فلسفه در ايران، ترجمه امير حسين آريانپور، تهران، 1349 ش، امامى، ابوالقاسم، مقدمه بر تجارب الامم (نك: هم، ابو على مسكويه) ، امين، محسن، اعيان الشيعة، به كوشش حسن امين، بيروت، 1403 ق/1983 م، امينى، عبد الحسين، الغدير، بيروت، 1403 ق/1983 م، بدوى، عبد الرحمن، مقدمه بر جاويدان خرد (نك: هم، ابو على مسكويه) ، بيرونى، ابو ريحان، الصيدنة، به كوشش عباس زرياب، تهران، 1370 ش، بيهقى، على بن زيد، تاريخ حكماء الاسلام، به كوشش محمد كردعلى، دمشق، 1365 ق/ 1946 م، همو، تتمة صوان الحكمة، لاهور، 1351 ق، ثعالبى، عبد الملك بن محمد، تتمة اليتيمة، به كوشش عباس اقبال آشتيانى، تهران، 1353 ق، همو، يتيمة الدهر، به كوشش محمد محيى الدين عبد الحميد7بيروت، دار الفكر، حوفى، احمد محمد، ابو حيان التوحيدى، قاهره، 1376 ق/1957 م، خوانسارى، محمد باقر، روضات الجنات، تهران، 1390 ق، دفاع، على عبد الله، اسهام علماء العرب و المسلمين، بيروت، 1406 ق/ 1986 م، زريق، قسطنطين، تعليقات بر تهذيب الاخلاق (نك: هم، ابو على مسكويه) ؛ششن، رمضان، فهرس مخطوطات الطب الاسلامى، استانبول، 1404 ق/1984 م؛شوشترى، نور الله، مجالس المؤمنين، تهران، 1365 ش؛شيخو، لويس، «رسالة فى الخوف من الموت» ، المشرق، بيروت، 1908 م، شم 11؛طبرى، تاريخ، عزت، عبد العزيز، ابن مسكويه (فلسفته الاخلاقية) ، قاهره، 1946 م؛قفطى، على بن يوسف، تاريخ الحكماء، اختصار زوزنى، به كوشش يوليوس ليپرت، لايپزيگ، 1903 م؛قمى، عباس، سفينة بحار الانوار، تهران، 1355 ق؛همو، الكنى و الالقاب، تهران، 1397 ق؛قندوزى حنفى، سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة، قم، 1385 ق/1966 م؛مدرس، محمد على، ريحانة الادب، تبريز، 1349 ش؛مركزى، خطى؛همان، ميكروفيلمها؛مقدسى، محمد بن احمد، احسن التقاسيم، ليدن، 1906 م؛نصير الدين طوسى، محمد بن محمد، اخلاق ناصرى، به كوشش مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى، تهران، 1360 ق؛ياقوت، ادبا؛همو، بلدان؛نيز: SAG.
ترجمه ابو على مسكويه صاحب تجارب الامم از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 6
کتابشناسی کتاب الدولة العثمانیة
کتاب «الدولة العثمانیة» نوشته دکتر علی الصلابی است. این کتاب قسمتی از سلسله مباحث«صفحات من تاریخ الاسلامی» است همانطور که از عنوان این کتاب بر می آید. در مورد عثمانی از زمان پیدایش تا دوره سقوط و افول است. صلابی در این کتاب نحوه اسلام آوردن ترکان اسلامی و همچنین بررسی بزرگان این قوم را بررسی کرده است. سعی نویسنده کتاب بر این است که به خواننده القاء کند که امپراتوری بزرگ عثمانی فقط در جنبه فتوحات و کشورگشائی پیشرفت نکرده بلکه تمدنی بزرگ و جامع را پایه ریزی کرده است.
کتابشناسی کتاب الدولة الامویة
علی الصلابی یکی از مورخان معاصر است که کتابهای مختلفی را در رابطه با حکومتهای مختلف اسلامی نگاشته است. کتاب «الدولة الامویة عوامل الازدهار و تداعیات الانهیار» یکی از کتابهای این نویسنده است. اصل بحث صلابی در این کتاب اثبات جایگاهی برای بنی امیه در دعوت اسلامی در زمان صدر اسلام و سپس بررسی شخصیتی معاویه بن ابی سفیان است. شاید بتوان گفت صلابی در این کتاب بیشتر برای اثبات نکات زیر تلاش کرده است:
- جایگاه بنی امیه در دعوت اسلامی در صدر اسلام
- بررسی رابطه بنی هاشم با بنی امیه
- نقش بنی امیه در زمان خلفای راشدین
- کشته شدن عثمان
- معاویه بن ابی سفیان
- عمر بن عبد العزیز
- و دیگر خلفای اموی
شما می توانید از این آدرس به سایت علی الصلابی بروید محمد حسین قربانیان
کتابشناسی کتاب تاریخ الخلفاء
درباره مولف
عبدالرحمن بن الكمال ابیبكر بن محمد سابقالدين الخضيری الأسيوطی (۸۴۹ - ۹۱۱ قمری / ۱۴۴۵ - ۱۵۰۵ میلادی) مشهور به جلالالدین سیوطی و از دانشمندان مصری مسلمان سنی است که در جستارهای گوناگونی کتاب نگاشته است. وی یکی از حدیثپژوهان و کلامشناسان اسلامی است و به خاطر کتاب تفسیری خویش با نام الدر المنثور و نگاشتن اولین کتاب درباره علوم قرآنی با نام الاتقان فی تفسیر القرآن شناخته شدهاست.منبع
کتابشناسی
تاریخ الخلفاء یکی از کتابهای معتبر تاریخی برای تحلیل و بررسی وقایع حکومتهای اسلامی بوده است. و شاید اعتبار این کتاب از اعتبار نویسنده آن ناشی می شود.
سیوطی در این کتاب وقایع و اتفاقات خلافت هر خلیفه را از زمان ابوبکر به رشته تحریر درآورده و تا زمان حیات خویش یعنی قرن نهم هجری ادامه داده است.
سیوطی خود، در مقدمه کتاب، انگیزه اصلی خود را از نگارش چنین کتابی اینگونه بیان می کند:
«گروهی از مورخین، همه ی شخصیت ها و مشاهیر تاریخ اسلام را در یک کتاب جای داده اند و این باعث ملال و سرگردانی بود. من شخصیت ها و مشاهیر اسلامی را دسته بندی نمودم و برای هر دسته بندی کتابی جداگانه نگاشتم. کتابی را به زندگی انبیاء علیهم السلام اختصاص دادم ؛ برای صحابه، مفسرین،حافظان، کاتبان،ادیبان، شعرای عرب و... برای هر کدام از اینها کتابی جداگانه را نوشتم و این کتاب را به اعیان امت و ائمه ی ملت اختصاص دادم.»
سیوطی در این کتاب هیچ مطلبی در مورد خلفای فاطمی ننوشته است. چرا که بنابر تصریح سیوطی در مقدمه این کتاب « امامت آنها مشروعیت نداشت چون آنها از قریش نبودند» بنابر ادعای سیوطی خلفای فاطمی به دروغ خود را فرزند فاطمه می دانستند در حالی که این چنین نبود حتی سیوطی روایاتی را نقل می کند که آنها را یهودی یا زندیق می انگارد. به هر حال سیوطی در این کتاب خلفای فاطمی و همچنین ممالیک را جزو خلفای اسلامی ذکر نکرده است.
سیوطی در فصل اول این کتاب در صدد اثبات این ادعا بر می آید که پیامبر برای خود جانشین تعیین نکرده بود و در همین زمینه روایات مختلفی را نقل می کند و پس از آن به بررسی خلافت هر یک از خلفا می پردازد.
آثار
* إسعاف المبطأ برجال الموطأ
* الآیة الکبری فی شرح قصة الاسراء
* الأشباه والنظائر
* الإتقان فی علوم القرآن
* الجامع الصغیر من حدیث البشیر النذیر
* الجامع الکبیر
* الحاوی للفتاوی
* الحبائک فی أخبار الملائک
* الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور
* الدرر المنتثرة فی الأحادیث المشتهرة
* الدیباج علی صحیح مسلم بن الحجاج
* الروض الأنیق فی فضل الصدیق
* العرف الوردی فی أخبار المهدی
* الغرر فی فضائل عمر
* الفیة السیوطی
* الکاوی علی تاریخ السخاوی (ألفه بسبب خصومته مع السخاوی)
* اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة
* المَدْرَج إلی المُدْرَج
* المزهر فی علوم اللغة وأنواعها
* المهذب فیما وقع فی القرآن من المعرب
* أسباب ورود الحدیث
* أسرار ترتیب القرآن
* أنموذج اللبیب فی خصائص الحبیب
* إرشاد المهتدین إلی نصرة المجتهدین
* إعراب القرآن
* إلقام الحجر لمن زکی ساب أبی بکر وعمر
* تاریخ الخلفاء
* تحذیر الخواص من أحادیث القصاص
* تحفة الأبرار بنکت الأذکار النوویة
* تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی
* تزیین الممالک بمناقب الإمام مالک
* تمهید الفرش فی الخصال الموجبة لظل العرش
* تنویر الحوالک شرح موطأ مالک
* تنبیه الغبیّ فی تبرئة ابن عربی
* حسن المحاضرة فی أخبار مصر والقاهرة
* در السحابة فیمن دخل مصر من الصحابة
* ذم المکس
* شرح السیوطی علی سنن النسائی
* صفة صاحب الذوق السلیم
* طبقات الحفّاظ
* طبقات المفسرین
* عقود الجمان فی علم المعانی والبیان
* عقود الزبرجد علی مسند الإمام أحمد فی إعراب الحدیث
* عین الإصابة فی معرفة الصحابة
* کشف المغطی فی شرح الموطأ
* لب اللباب فی تحریر الأنساب
* لباب الحدیث
* لباب النقول فی أسباب النزول
* ما رواه الأساطین فی عدم المجیء إلی السلاطین
* مشتهی العقول فی منتهی النقول
* مطلع البدرین فیمن یؤتی أجره مرتین
* مفتاح الجنة فی الاعتصام بالسنة
* مفحمات الأقران فی مبهمات القرآن
* نظم العقیان فی أعیان الأعیان
* همع الهوامع شرح جمع الجوامع
* الفارق بین المصنف و السارق: این کتاب از اولین نوشتارها درباره مالکیت فکری است.
نویسنده: محمد حسین قربانیان





