کتابشناسی کتاب الأصنام
درباره مؤلف :
هشام كلبى
ابو منذر هشام پسر ابو النضر محمد پسر سائب،پسر بشر،پسر عمرو كلبى،منسوب به قبيله«كلب»،مشهور به«ابن كلبى»از مهين نسابههاى معروف و از بزرگان علماى تاريخ و جغرافيا و ادب در سده دوم و اول قرن سوم هجرى است. اين دانشمند از اواخر نيمه اول سده دوم هجرى تا سال 204(و به روايت ديگر سنه 206)كه سال وفاتش ميباشد،در ميان ارباب قدرت و علم معروف و شاخص بود- خاصه در علم انساب سرآمد دانايان عصر خويش بشمار مىرفت.
بيشتر افراد خانواده او مردمان دين و اهل علم و ادب بودند.
خود او علامهاى بنام،و حافظى بزرگ و اخباريى كم نظير بود،و در موضوعات مختلف،صاحب تأليف است.
احوال و آثار اين دانشمند در دو فصل جداگانه،يكى زندگانى، و دو ديگر آثار او، بنحو اجمال در اينجا مورد بحث و پژوهش واقع مىشود.
خانواده كلبى؛ محمد پسر سائب پدر هشام
محمد،پدر هشام،از بزرگان علماى اسلام است و در علم تفسير قرآن،و انساب تازيان تبحر و شهرتى بسزا داشت.
غالب افراد خانواده كلبى از هواداران خاندان على،و از دشمنان خانواده«بنى اميه»بودند،و از اينرو با كسانى كه با بنى اميه پيكار مىكردند،همداستان و همراه مىشدند.
بشر پسر عمرو با سه پسرش:سائب،و عبيد،و عبد الرحمن،در دو جنگ-«جمل»و«صفين»-جزو سپاهيان امير المؤمنين على- عليه السلام-بودند.
سائب پسر بشر بطرفدارى مصعب زبير برخاست،و در جنگى كه ميان«مصعب»پسر«زبير»با«عبد الملك»پسر«مروان»روى داد، كشته شد. سائب دو پسر داشت،يكى سفيان،و دو ديگر محمد.محمد نوه دخترى ابو موسى اشعرى است كه مدتى حاكم كوفه بود و در قضيه حكمين عمرو عاص عيارانه او را فريب داد.
محمد در جنگ«دير جماجم»كه ميان«حجاج»،پسر يوسف ثقفى، و عبد الرحمن،پسر محمد،پسر اشعث در سال 82 هجرى در گرفت، شركت جست،و به يارى عبد الرحمن شتافت.
محمد در عهد امويان مدت طويلى زندگى كرد،و عصر ابو العباس عبد اللّه سفاح و ابو جعفر عبد اللّه منصور عباسى را نيز درك كرد.
محمد به درخواست سليمان پسر على عباسى كه از جانب سفاح در بصره و نواحى آن حكومت مىكرد،از كوفه به بصره آمد و مدتى در بصره بود و سپس به كوفه باز آمد.در بصره،سليمان او را بگرمى پذيرا شد و در خانه خويش نشانيد و محمد حلقه درسى ترتيب داد و به املاء تفسير قرآن پرداخت،تا به آيتى از سوره براءة رسيد و آن آيت را بر خلاف آنچه مشهور بود تفسير كرد،(شاگردان)گفتند ما اين تفسير را ننويسيم،محمد گفت:«به خدا سوگند يك كلمه ديگر تفسير نخواهم كرد مگر آن تفسير را همچنان كه خدا نازل فرموده است،بنويسيد.»ماجرا را به سليمان پسر على گفتند،وى گفت: «هر آنچه او گويد،بنويسيد،و جز آن را رها كنيد.
كتاب تفسير قرآن او معروف و مشهور بوده و بعضى از علماى علم تفسير و مورخين مطالبى از آن اقتباس كردهاند،از آن ميانه«ثعلبى» متوفى به سال 427 هجرى در تفسير خود از تفسير محمد پسر سائب استفاده كرده است. همچنين ابن عساكر در تاريخ خود قصه ابراهيم خليل را از آن تفسير گرفته است.
صفدى به نقل از پسر عدى مىنويسد در ميان كسانى كه در سده دوم قرآن را تفسير كردهاند هيچكس را تفسيرى بزرگتر از تفسير محمد بن سائب نبوده است.
هر چند اين دانشمند از مفسران نامى قرآن بشمار مىرود،و ابن نديم و ديگر مصنفان تراجم رجال علم و ادب اثر مدون او را همان تفسير قرآن ذكر كردهاند،اما بيشتر شهرتش در اثر توجه خاص او به جمع اخبار مربوط به انساب عرب جاهلى و تاريخ ايشان مىباشد.
ابن نديم از قول هشام پسر محمد كلبى چنين روايت مىكند: پدرم به من گفت:«نسب قريش را از ابو صالح فرا گرفتم،و او آن را از عقيل پسر ابو طالب آموخته بود.و نسب كنده را از ابو كناس كندى آموختم كه داناتر از هر كسى به آن بود،و نسب معد پسر عدنان را از نجار پسر اوس عدوى فرا گرفتم كه محفوظاتش بيش از هر كسى بود كه من ديده و شنيده بودم،و نسب اياد را از عدى پسر زياد ازدى ياد گرفتم كه به اياد دانا بود.»
محمد راهنما و مربى و مشوق هشام پسر خود در آموختن علم تاريخ و جغرافيا و انساب تازيان است.راهى را كه محمد در امر دانش و تحقيق در نسب و مثالب و وقايع عرب پيش گرفته بود،هشام دنبال كرد،و در اين راه سلسله جنبان نسابهها و مورخان دورههاى بعد شد.
ابن اثير در اللباب فى تهذيب الأنساب،و همچنين قاضى «ابن خلكان»در وفيات الأعيان محمد پسر سائب را از اصحاب عبد اللّه بن سبا بشمار آوردهاند،ولى در مآخذ نزديك به عصر او، به چنين مطلبى بر نمىخوريم و معلوم نيست اين نسبت به محمد پسر سائب درست باشد؛زيرا محمد پسر سعد كه معاصر او بوده است به چنين امرى اشاره نكرده و از اين مقوله سخنى بميان نياورده است،و از اين گذشته او را در نقل حديث«ثقه»دانسته و بعلاوه«سفيان ثورى»و محمد پسر اسحاق، مؤلف كتاب سيره پيامبر از محمد حديث نقل مىكنند؛بنابر اين محمد بن سائب را نمىتوان از فرقه«سبئيه»كه از غلاة شيعه و معتقد به الوهيت حضرت على بن ابى طالب بودند،محسوب داشت.
علت اينكه غالب محدثين اهل سنت و جماعت محمد را در نقل حديث ضعيف مىدانند،ظاهرا يكى اين است كه او نسابه و راويه بود و محدثين چنانكه خواهد آمد«اخباريون» و «نسابان»را افسانه گو مىخواندند،و ديگر اينكه او و غالب افراد خانواده كلبى به على و فرزندان آن امام همام احترام خاص مىگذاشتند و به مفهوم آن زمان متشيع بودند و همين تمايل آنها به خاندان على و اخبارى بودن آنان بيشتر موجب شده است كه اهل سنت و جماعت متقدم،محمد و هشام را از زمره ثقات محدثين محسوب ندارند.
جمع آورى اخبار و وقايع دوره جاهليت
پس از آنكه علماى اسلام توجه خود را به جمع اخبار و وقايع و انساب عرب جاهلى معطوف داشتند و كار بحث و پژوهش درباره ايام بنام عرب و سلاطين و چگونگى زندگانى ايشان در زمان باستان نيرو گرفت،گوى فضيلت را در حفظ اينگونه اخبار و آثار محمد پسر سائب و پسرش هشام ربودند و مورخان متقدم و تاريخ نويسان متأخر بزرگ كه درباره عرب دوره جاهليت و وقايع و مثالب و ايام تازيان به بحث و پژوهش پرداختهاند،تقريبا بدون استثنا، اخبار خود را از محمد بن سائب و هشام كلبى نقل كردهاند و كتب تاريخ و سير و مغازى پر از نوشتههاى منقول از آن دو مىباشد.
محمد پسر سائب ظاهرا در اواخر نيمه اول يا اوايل نيمه دوم سده اول در كوفه به دنيا آمده است.وى در سال 82 هجرى در جنگ «دير جماجم»شركت كرده و ظاهرا در اين هنگام سنش بين 20 و 30 سال بوده است.
در زمان او هنوز در معابد حيره نقوش و آثارى از عرب پيش از اسلام وجود داشته و او آنها را خوانده و اطلاعات بسيار نفيسى از گوشه و كنار آن به دست آورده كه هر چند در انظار معاصرين وى بيقدر و موهون مىبود،ولى تحقيقات و كشفيات جديد صحت آن را تأييد كرده است.
محمد در سال 146 در زمان خلافت ابو جعفر منصور در كوفه وفات يافت.وى عمرى دراز داشته و از معاصرين امام جعفر صادق- عليه السلام-بوده است.
او از شعبى و ابى صالح باذام،و اصبغ پسر نباته و طائفه ديگر حديث نقل مىنمايد.
صاحب تاريخ يعقوبى(ابن واضح)،محمد بن سائب را جزو فقهاء ايام منصور بشمار آورده است. سفيان ثورى و محمد پسر اسحاق و هشام و غير آنها از او حديث نقل كردهاند.
تولد و نشو و نماى هشام
هشام پسر محمد در كوفه به دنيا آمد و در همان شهر رشد و نما يافت و نزد پدرش و ديگر دانشمندان مانند خليفة بن خياط،و محمد بن ابى سرى،و محمد بن حبيب علم و ادب بياموخت و بعدها به بغداد رفت و مدتى در آنجا سكونت گزيد،اما اواخر عمر به زادگاه خويش باز آمد،و همانجا بمرد. در اواسط ايام حيات هشام،بغداد پايتخت خلافت عباسى اهميت خاصى پيدا كرد و از حيث بسط علم و دانش بر كوفه و بصره پيشى گرفت.
شايد يكى از جهاتى كه هشام اقامت در بغداد را بر كوفه برترى داده است،اين باشد كه چون مركز علم و دانش اسلامى از بصره و كوفه بتدريج به بغداد انتقال يافت،هشام بر آن شد كه در پايتخت و مركز خلافت به بحث و فحص و كسب علم و افاضه و استفاضه اشتغال جويد و با علماء و ادباء و اخباريون و نسابههاى مقيم بغداد آشنا گردد و ضمنا خود را به خليفه و رجال دربار خلافت نزديك كند تا از اين نزديكى فوايد مادى و معنوى بيشترى عائد او گردد.
در عصر هشام،توجه مردم-و خاصه اهل علم و ارباب حكم- به تأليف و تدوين كتب مغازى و سير و احوال عرب جاهلى معطوف شده بود،و ديگر بيم از اينكه تازيان دوباره به عهد جاهلى برگردند و بتان قبيلهاى خود را مورد پرستش قرار بدهند،از بين رفته بود، از اين رو دانشمندان اسلامى در صدد برآمدند درباره دوره جاهلى به تحقيق و تتبع بپردازند و اطلاعاتى را كه سينه به سينه از نحوه زندگى اجتماعى و پرستش بتان عرب جاهلى به مردم قرن دوم هجرى رسيده بود،و همچنين اشعارى را كه هنوز از شعراى عصر جاهلى در افواه سائر و جارى بود،جمع آورند.
محمد پسر سائب،پدر هشام-چنانكه قبلا گذشت-از جمله دانايان انساب و وقايع و ايام عرب بود،و در زمان خويش در اين باره به دانشجويان و طالبان و محققان اطلاعاتى مىداد و نسب شناسى و نسب دانى را از نظر علمى و بحث و پژوهش ترويج و تدريس مىكرد.
هشام با استعداد فراوان و حافظه عجيب خويش هر چه پدر در اين باره مىدانست فرا گرفت؛ بعلاوه،از دانشمندان ديگر زمان خود اطلاعاتى كسب كرد و در نتيجه در علم انساب و تاريخ عرب جاهلى دانشمندى ممتاز و بنام شد.
هشام از ابو مخنف،و عوانة پسر حكم،كه آن دو نيز از نسابههاى معروف زمان خويش،و با محمد پدر هشام نيز همزمان بودند اطلاعاتى كسب كرد و از آنها رواياتى دارد.
هشام،به گفته خود،از پدرش و از خراش پسر اسماعيل عجلى نسب ربيعه را آموخت،و در نسب دانى و نسب شناسى و وقايع و مثالب و ايام عرب گام بر گام پدر نهاد و همى خواست آنچه را كه پدرش جمع كرده است تكميل كند،و آنچه را از اين راه بدست آورد،تدوين و تصنيف نمود،و مورخان و صاحبان مغازى و سير متقدم و متأخر نوشتهها و تأليفات هشام كلبى را اقتباس كردند.هر چند امروز بيشتر آثار و مؤلفات پسر كلبى از بين رفته است،اما نويسندگان متقدم و متأخر خوشبختانه دسترسى به آنها پيدا كردهاند و بسيارى از مطالب و اطلاعاتى را كه او جمع آورى كرده بود،نقل نمودهاند.
هشام در بغداد با غالب رجال علم و ادب زمان خود آشنائى پيدا كرد و از محضر آنها استفاده نموده،به آنها متقابلا اطلاعات مفيد داده است. از آن ميانه در بغداد با ابو عبد اللّه محمد پسر عمر واقدى متوفى به سال 207 كه او نيز«اخبارى»و صاحب مغازى و سير بود،آشنائى و رفت و آمد پيدا كرد و از يكديگر استفاده و استفاضه مىكردند.
محمد پسر سعد كاتب واقدى نيز با هشام معاشرت و مجالست داشته و از او خبر گرفته و از گفتهها و نوشتههايش استفاده كرده است. هر كس كتاب الطبقات الكبرى را مطالعه كند تأثير هشام را بر محمد بن سعد در مىيابد.
اتخاذ روش بحث و تحقيق درباره عرب جاهلى كه چندان مورد پسند محدثين و متشرعين نبود،سبب شد تا معاصرين وى او را هدف تير تهمت و طعن و طنز قرار دهند و با اينكه طرفدارانى سرشار از حميت داشت كه از او دفاع مىكردند،مع ذلك ديگران در صدد بر آمدند دامانش را به بدترين تهمتها بيالايند و تأليفاتش را فاقد نقد و دقت كافى جلوه دهند و اخبارش را غير موثق بشمارند و حتى او را به كذب متهم ساختند.
تحقيقات جديد صحت بيشتر اقوالى را كه نسابه مذكور در دير حيره نموده است و معاصرينش مورد شك و ترديد قرار مىدادند و انتقاد تندى از آنها مىكردند،تأكيد و تأييد مىنمايد.% )
عقيده دينى هشام
هشام مانند پدر خويش متشيع شناخته مىشد.وى محضر امام جعفر صادق را درك كرده و از آن حضرت كسب فيض و دانش نموده و ظاهرا صاحب سر و از نزديكان و مقربان امام بشمار مىرفته است.
تقى الدين حسن،پسر على،پسر داود حلى،در كتاب الرجال از قول هشام مىنويسد كه او گفت:«بيمار شدم و در اثر بيمارى هر چه مىدانستم فراموشم شد.نزد جعفر بن محمد رفتم و نزد حضرتش بنشستم و آن حضرت دانش را در كاسهاى به من نوشانيد و علمم باز آمد و فراموشى و نسيان از ميان رفت.»
سمعانى در انساب و ابن اثير در تهذيب الأنساب او را متمايل به تشيع مىدانند.ابى فلاح عبد الحى پسر عماد حنبلى در شذرات الذهب بنقل صاحب العبر او را به رفض و غلو در تشيع متهم ساخته است،و از اينرو وى را متروك الحديث مىخواند.اصولا متقدمين«اهل حديث»-چنانكه باز نموده شد-غالب اصحاب مغازى و اخباريون و ارباب سير را شيعه مىدانستند و بر اين حكم بار است قول شاذكانى درباره محمد پسر اسحاق پسر يسار كه او را شيعه و قدرى خوانده است. و نيز بر همين گفته بار است قول احمد پسر يونس كه گفته است: اصحاب مغازى همه شيعهاند،مانند پسر اسحاق،و ابى معشر،و يحيى پسر سعيد اموى و غير ايشان،و همچنين اصحاب تفسير،مانند سدى، و كلبى و غير آن دو.
داناترين مردم به علم انساب
به گفته«ابن خلكان»،هشام داناترين مردم به علم انساب بود. نوشته پسر كلبى در تاريخ عرب جاهلى مرجع و مأخذ مورخان است.دامنه روايت او،و آنچه از او نقل شده،بسيار وسيع مىباشد و با اين همه دانش و اطلاعات عميق، هيچگاه سخن بگزاف نمىراند و آنچه از ثقات روات نشنيده بود،روايت نمىكرد،بلكه آشكارا و صريح مىگفت:«نمىدانم»،و يا:«به من آگاهى نرسيده است.» و به اين گونه عبارات در لابلاى مصنفات او،بويژه در همين كتاب برمىخوريم.
بايد دانست در سده دوم و سوم هجرى،مردم ميان دانشمندانى كه حديث نقل مىكردند با علمائى كه صاحب مغازى و سير بودند فرق مىگذاشتند. اصحاب مغازى و سير و حوادث را عموما«اخبارى»مىگفتند،و دانايان علم حديث را«محدث»مىخواندند.
علماء علم حديث چون بيشتر در نقل احاديث پيامبر دقت مىكردند، قول صاحبان مغازى و سير را در نقل حكايات پيشينيان قبول نداشتند. به همين جهت مثلا بيشتر محدثين واقدى و محمد پسر سائب و محمد پسر اسحاق و هشام پسر محمد كلبى و ساير اخباريون را در نقل حديث ضعيف مىشمردند،و حتى بعضى از آنها را متروك الحديث مىدانستند. چنانكه مالك بن انس محمد بن اسحاق را از زمره دجالها مىشمارد.
از اينرو پايه محدث نزد مردم آن زمان از مقام«اخبارى»والاتر بود؛زيرا چه بسا اخباريان در نقل اخبار به نقل مطالب ناراست مىپرداختند و اين خود عيبى است كه در بيشتر كتب سير و تواريخ، هر خواننده به آن برمىخورد،و اعتبار گفتههاى اخبارى را متزلزل و مخدوش مىگرداند.بر خلاف نظر محدثين،ارباب سير و تاريخ نويسان بزرگ قديم به مؤلفات پسر كلبى اعتماد و توجه خاصى داشتند و بهمين جهت نوشتههاى آنها پر از اخبار و آثار منقول از هشام كلبى است.براى نمونه محمد پسر سعد كاتب واقدى در الطبقات الكبرى،و احمد بلاذرى در فتوح البلدان و ابو جعفر محمد پسر جرير طبرى در تاريخ الأمم و الملوك و مسعودى در مروج الذهب كه هر چهار نفر از پيشوايان مورخان و سرآمد مصنفاناند،مطالب بسيارى از هشام كلبى نقل مىكنند و او را ثقه مىدانند.احمد بن ابى يعقوب يعقوبى(ابن واضح)روايات و گفتههاى هشام را يكى از مآخذ و منابع معتبر تاريخ خود قرار داده است.همچنين«جاحظ» را مىبينيم كه از پسر كلبى بسيار روايت مىكند و سخن مىگزارد. ابن انبارى در شرح المفضليات،و ابن عبد ربه در عقد الفريد نيز هر يك اخبار هشام را نقل و او را تأييد كردهاند.«مسعودى»نه تنها پسر كلبى را معتمد مىداند بلكه وى را در صف مقدم خبرگزاران و مورخان جاى مىدهد.
از آن پس گروه زيادى از بزرگان متأخر،از آن جمله ياقوت حموى،و خطيب بغدادى،و عبد القادر بغدادى را نام مىبريم كه بر همين روش رفته و به نوشتههاى پسر كلبى اعتبار داده و اعتماد داشتهاند.
با يك نظر اجمالى به كتاب معجم البلدان بخوبى بر خواننده آشكار مىشود كه يكى از مآخذ مهم«ياقوت»در تأليف فرهنگ جغرافيايى خود،كتابهاى افتراق العرب و اشتقاق اسماء البلدان و انساب البلاد و انساب المواضع و الأصنام تأليف ابن كلبى است،و ياقوت بكرات، از آنها نام برده و مطالب گوناگونى از كتب مذكور استخراج و نقل و اقتباس كرده است.هشام در علم تاريخ عرب جاهلى و معايب و مثالب آنان و جنگها و پراكندگى تازيان در بلاد گوناگون مرجع بود.
با اين همه،دستهاى از علماى حديث-چنانكه در پيش گفته شد- اصولا از ارباب سير و تواريخ دلخوش نبودند،و آنها را دروغ پرداز و افسانهگو مىخواندند،و ايشان را جامع شرايطى كه مسندنشينان املاى حديث را در كار است نمىدانستند.پس عجب نيست كه اين دسته از محدثان و علماء را مىبينيم كه هشام و امثال او را جرح مىكنند و از قدر و منزلت ايشان مىكاهند و مىگويند اينان آثار و اخبار پيشينيان را آميخته به افسانه و داستان گرد آوردهاند و بر دانشجويان و مردم زمانه خواندهاند.
در اين كه محدثين در نقل احاديث بيشتر از«اخباريون»در نقل اخبار و وقايع دقت بكار بردهاند،شكى نيست،و ازين جهت اهل حديث هر نااهلى را كه بخواهد در آن درگاه درآيد،مىرانند تا مبادا حديثى سست و يا خبرى نادرست در حديث و خبر نبوى راه يابد.
و مىدانيم كه با همه اين احتياطها،حديث سازان و دروغ پردازان دزدانه و عيارانه در آن رخنه كردند و بسى از اخبار ناسره و نادرست در كتب حديث جاى دادند تا آنجا كه گاهى حق و يقين را با ظن و تخمين درآميختند؛پس احتياط اهل حديث بجا است و باريك بينى آنها در توثيق روات موجه مىباشد تا حتى المقدور از نقل حديث معلول و يا قول نامقبول جلوگيرى شود و اخبار ناروا و نادرست در مأثورات رسول اكرم راه نيابد.
با توجه به اين جهات و با در نظر گرفتن اين امر كه پسر كلبى و همراهان و همرديفان او نزد اهل سنت و جماعت زمان خود متهم به رفض و غلو در تشيع بودهاند،نسبت به اقوال ابن كلبى تشدد بكار بردهاند و او را متروك الحديث دانستهاند.
آرى،بر اين پايه بار است قول سمعانى درباره ابن كلبى كه گفت: «عجايب و غرائب و اخبار بىاصل را روايت مىكند.»و امام«احمد حنبل»در اين باره بر«سمعانى»پيشى جسته است،زيرا نامبرده از وى كراهت داشته و در حق او گفته است:«كيست كه از هشام نقل حديث كند؟همانا وى افسانهگو و آشنا به نسب است،گمان نمىكنم هيچكس از او حديث كند.»
خطيب در تاريخ بغداد در باره هشام مىنويسد: عتيقى ما را خبر داد از يوسف پسر احمد صيدلانى،از محمد پسر عمرو عقيلى،از عبد اللّه احمد كه گفت پدرم را شنيدم كه مىگفت:«هشام پسر محمد سائب كلبى،كسى است كه حديث از او نقل بشود؟وى نسبدان،و افسانهگو است،گمان نمىكنم كه احدى از او حديث نقل كند.» و از اينروست كه«ذهبى»در طبقات الحفاظ و صاحب شذرات الذهب-فى اخبار من ذهب به نقل از صاحب العبر به نص صريح گفتهاند كه پسر كلبى«متروك الحديث»است،يعنى به حديثى كه او روايت كرده نبايد وقع نهاد،و ليكن اين هر دو اعتراف دارند كه او حافظى اخبارى،و علامهاى بنام بوده است. اين نكته قبلا ياد آورى شد كه اهل سنت و جماعت محدثين شيعى مذهب را غير ثقه مىدانند،همانگونه كه بعض علماى شيعه حديثى را كه در سلسله رواتش سنى مذهبى باشد،ضعيف و عليل مىشمارند،مگر آنكه از طريق ديگر صحت آن حديث بر ايشان محرز گردد.
با اين همه يحيى پسر معين،بنابر آنچه پسر معتز از حسن پسر عليل عنزى نقل كرده است،هشام را نيك مىستود.
در اينجا ما نمىخواهيم هشام كلبى را از جهت نقل حديث مورد نقد قرار دهيم و او را ثقه يا غير ثقه معرفى كنيم؛زيرا بحث ما پيرامون كتاب الأصنام مىباشد نه شخصيت او از نظر نقل حديث،و محدث بودن؛ و آنچه خارج از اين بحث سخن به ميان آمد،و به ميان آيد، صرفا براى معرفى او و نقل گفته موافق و مخالف در پيرامون شخصيت علمى اين دانشمند بوده و خواهد بود. آنچه مسلم است هشام كلبى از بزرگان علماى اسلام و مهين دانشمندى است كه تمدن اسلامى در گرد آوردن و مدون ساختن بسيارى از اخبار پراكنده و آثار از دست رفته،و در تدوين بسى از معلومات تاريخى و جغرافيايى كه اكنون در دسترس ماست،بدو افتخار مىنمايد.و اينجاست كه فضل و برترى او در همه آنچه بزحمت بدست آورده و به رنج و كوشش زياد فراهم نموده است نمودار و نظر گير مىشود.
معلوم نيست چگونه اهل حديث بر جرح هشام اجماع نمودهاند، در صورتى كه وى در نقل اخبار بسيار كنجكاو و با احتياط بود و اصلى را كه خود در اين فن پىريزى كرده و به اين عبارت از آن تعبير مىكند:«اسناد در خبر بمثابه پيرايه و طراز است در جامه»، گواه بر اين مدعا است.
«ياقوت»پس از نقل اين عبارت،چنانكه گويى اين درجه از احتياط را ضرور نمىبيند،مىگويد:«و اما من همواره از همه چيز،ساده و بىپيرايه آن را دوست دارم!»
شادروان احمد زكى پاشا،در مقدمه مبسوط و محققانه خود بر كتاب الأصنام مىنويسد: ما پسر كلبى را در روزگارى كه تمدن اسلامى به پايان آن ميدان فراخ و جولانگاه دور و درازش رسيده،و آن آوازه بلند و نام جاويدانش را بدست آورده بود،از اركان جنبش خاور زمين،و استوانههاى استوار علم و دانش،و از سران و سروران فرهنگ و عرفان مىشماريم.و ناگفته نمىگذاريم كه مورخ يا اخبارى خيلى كم خالى از لغزش مىماند،به ويژه آنگاه كه به نقل داستانهاى باستانى مىپردازد.
ابو الفرج اصفهانى صاحب اغانى بر پسر كلبى خرده گرفته است كه اخبارى كه وى از«دريد بن الصمة»نقل كرده است،«يكسر ساختگى است،و نوزادى در آن،و نيز در اشعارى كه به دريد نسبت داده نمودار و آشكار است،»و سپس گفته است:«و اين همه از دروغهاى ابن كلبى است.»در جاى ديگر سخن را از سر گرفته چند خبر از او نقل مىكند و مىگويد:«و شايد اين هم از دروغهاى پسر كلبى باشد.»
قديمترين مأخذ درباره هشام
قديمترين مأخذى كه درباره پسر كلبى در دست ماست،كتاب الطبقات الكبرى مىباشد.اين كتاب انباشته از گفتارهاى منقول از پسر كلبى است. مؤلف كتاب مذكور در مجلد ششم،در ذيل ترجمه محمد پسر سائب پدر هشام مىگويد:«اخبرنى بذلك كله ابنه هشام بن محمد بن السائب،و كان عالما بالنسب و احاديث العرب و ايامهم.»
عباس پسر هشام كلبى
براى ما روشن نيست كه هشام كلبى چند فرزند داشته است.هيچيك از ارباب سير و تواريخ در اين باره چيزى ننوشتهاند،همينقدر مىدانيم كه او را پسرى به نام«عباس»بوده كه از پدرش حديث و خبر نقل كرده است،و مورخان بزرگ،از قبيل محمد پسر سعد در طبقات،و احمد بلاذرى در فتوح البلدان،بكرات از او مطالبى نقل كردهاند. عباس مانند پدر و جد خويش در شناسايى انساب عرب جاهلى و وقايع و ايام ايشان تبحر و تخصص داشته و«اخبارى»به شمار مىآمده است.
ارتباط هشام با دربار عباسيان
علم تاريخ همواره تحت تأثير سياست واقع شده،و از آن جمله در عصر اموى و عباسى اين دانش متصل به سياست و وسيله تبليغ و دعوت بوده است.
در زمان امويان بعضى از«اخباريون»براى خوشامد بنى اميه و تقرب به ايشان اخبارى در فضيلت عثمان بر«على»وضع كردند و مقاصد و خواستههاى امويه را در آنها گنجانيدند.
در عصر عباسيان،مورخان جهت نزديكى به دستگاه خلافت، اخبارى در مثالب و معايب و مظالم بنى اميه نقل مىكردند و نظر آنان را به روايات و گفتههاى خود جلب مىنمودند.
طبرى در تاريخ خود از محمد بن عمر بن حفص روايت كرده است كه گفت: «هشام كلبى دوست من بود و با يكديگر ملاقات و گفتگو مىكرديم و داستان مىخوانديم و شعر مىگفتيم،و او را سخت در حال فلاكت مىديدم و با لباسهاى كهنه بر استر لاغرى سوار مىشد،و بيچارگى و نادارى در او و استرش آشكار بود.ناگهان يك روز به او برخوردم،او را ديدم سوار بر استرى سرخ فام از استران دربار خلافت با زين و لگامى از زين و لگامهاى دربار خلافت،در جامههاى نو نيكو با بوى خوش.اظهار مسرت كردم و به او گفتم فراخ بالى و نعمت را بر تو آشكار مىبينم،گفت: «بلى داستانش را برايت مىگويم،ولى كتمان كن.چند روز پيش ميان دو نماز ظهر و عصر در خانه بودم كه فرستاده مهدى بر من وارد شد(و مرا نزد خليفه خواند)رفتم،بر او وارد شدم در حالى كه تنها نشسته بود و هيچكس نزدش نبود و پيش روى او كتابى بود.گفت:هشام نزديك بيا.نزديك شدم و پيش روى او نشستم.گفت:اين كتاب را بردار و قرائت كن و هر چه در آن جور و ناجور و تند و زننده يافتى از آن مگذر و بخوان.كتاب را برداشتم و به مطالعه پرداختم.چون قسمتى از آن را خواندم، آن را بسى زننده يافتم كتاب را پرتاب كردم و بر نويسندگان آن لعنت فرستادم.مهدى گفت:به تو گفتم هر چند زننده و ركيك يافتى،پرتابش مكن.به حق خلافتى كه بر تو دارم،تا آخرين جمله بر خوان. هشام گفت:«كتاب را خواندم،نويسنده كتاب طعن و لعنى نبود كه نسبت به مهدى بكار نبرده باشد.پس گفتم:يا امير المؤمنين!اين ملعون كذاب كيست؟گفت:صاحب اندلس.» هشام گويد:«گفتم به خدا سوگند يا امير المؤمنين اين همه طعن و لعن درباره شخص او و پدران و مادران او صادق است. سپس به ذكر مثالب صاحب اندلس و نياكانش پرداختم.مهدى بسى خشنود شد و گفت:سوگندت مىدهم كه اين همه مثالبى را كه برشمردى بر يكى از نويسندگان املا كن(تا آن را بنويسد). آنگاه يكى از نويسندگان اسرار خويش را بخواند و بفرمود تا در كنارى بنشست و مرا نيز دستور داد تا نزدش نشستم.نويسنده پاسخ نامه را از طرف مهدى آغاز كرد و من مثالب آنان(خلفاى اموى اندلس)را بر او املا كردم و بسى از آن را برشمردم و از آن چيزى باقى نگذاشتم تا نامه پايان يافت. سپس آن را بر مهدى عرضه داشتم. وى اظهار مسرت كرد و هنوز در خدمتش بودم كه فرمان داد تا نامه را مهر كردند و در كيسهاى نهادند و به صاحب بريد(پست)سپردند و دستور داد تا هر چه زودتر آن را به اندلس رساند. آنگاه بقچهاى را كه در آن ده دست لباس از بهترين لباسها بود بعلاوه ده هزار درهم و اين استر با اين زين و لگام به من عطا فرمود و گفت:آنچه را ديدى و شنيدى پنهان دار.»
ظاهرا پس از آنكه هشام در زمان«المهدى»به دربار راه يافت، اين ارتباط در عهد هارون الرشيد و مأمون قطع نشد و جانشينان «المهدى»نيز از اطلاعات و معلومات وسيعش مستفيد مىشدند.
در زمان«هارون الرشيد»هشام كتاب الملوكى فى النسب را به نام جعفر پسر يحيى برمكى تصنيف كرد و بى شك جعفر كه اصلا ايرانى و وزيرى دانش دوست بود،در بزرگداشت و احترام هشام و كمك و مساعدت به او كوشيده است.تاريخ تأليف اين كتاب محققا قبل از سال 187 است كه رشيد بر جعفر خشم آورد و به نكبت برامكه منتهى شد.
هشام كتاب الفريد فى الأنساب را به نام مأمون نوشت،و به او تقديم داشت ولى از فحواى عبارت منقول از پسر هشام-كه ذيلا نقل مىشود-چنين بر مىآيد كه مأمون به او چندان توجه نكرده است.
خطيب در تاريخ بغداد با سند متصل به ابو النضر فقيه از احمد بن ابراهيم حكايت مىكند كه وى گفت: پسر كلبى روزى مرا دعوت كرد و در خارخانهاى كه فرش ميسانى در آن گسترده شده بود،نشاند و در روزى گرم مرا فجليه خورانيد،سپس به من گفت:«چون پدرم مرد، مأمون به شدت پشيمان شد.»به او گفتم:«مگر مأمون پدرت را شكنجه داده بود تا مرد؟»گفت:«نه.»گفتم:«مگر او را زندانى كرده بود و در تنگناى زندانش مرده بود؟»گفت:«نه.» گفتم:«پس با مرگ طبيعى مرده است؟»گفت:«چنين است.» گفتم:«پس موجب ندامت مأمون چه بود؟»گفت:«به خدا سوگند كه نمىدانم،غلام ما سعد اينطور مرا حكايت كرد.» منظور خطيب از«ابن كلبى»در اينجا ظاهرا عباس پسر هشام كلبى است نه خود هشام،و معلوم است تأثر مأمون از فوت هشام بوده،نه محمد پدر وى؛ زيرا محمد در زمان منصور فوت شده است،نه مأمون. از آنچه خطيب بغدادى از قول پسر هشام كلبى درباره اندوه و پشيمانى خليفه عباسى از درگذشت هشام روايت كرده است اين نكته استنباط مىشود كه خليفه از مرگ هشام متأسف شده است.
شايد تأثر خليفه از فوت هشام كلبى از آن رو بوده كه وى به اين دانشمند در ايام حيات چندان توجهى نداشته و پس از مرگش افسوس خورده كه چرا قدرش را ندانسته و در بزرگداشتش نكوشيده است.
چه بسا اتفاق افتاده كه حكام زمان تا دانشمندان و علماء و ادباى معاصرشان زنده بودند،به آنها التفات نداشتند و چون چشم از جهان فرو بستند با آنان آشتى كردند و از درگذشت ايشان متأثر و متأسف شدند و تأثر و پشيمانى مأمون از جهت در گذشت هشام كلبى و عدم عنايت به او مىتواند از اين قبيل باشد.
مدت عمر هشام
هشام كلبى ظاهرا عمر درازى داشته و احتمالا در حدود صد يا صد و اند سال زيسته است.باتفاق مورخان محمد پدر هشام در سال 146 وفات يافت،و هشام در اين سال مرد جامع و عالمى بود و حديث و اخبار از پدر و عوانه بن حكم و ديگران كه در نيمه اول سده دوم وفات يافتهاند، نقل مىكرد.باضافه،وى از مقربان و نزديكان امام جعفر صادق بود و مىدانيم رحلت امام جعفر صادق در سال 148 هجرى روى داده است.از اين گذشته از گفته صاحب اغانى چنين برمىآيد كه هشام با خالد بن عبد للّه قسرى معاصر بوده و از او صله جهت نسبسازى مادر بزرگش دريافت داشته است.
مؤلف عقد الفريد هم حكايتى درباره ملاقات هشام با خالد و بحث و مذاكره او با امير عراق آورده،و از نقل ابو الفرج اصفهانى،و ابن عبد ربه چنين مستفاد مىشود كه هشام با خالد همزمان بوده است، و مىدانيم كه خالد در سال 105 به امارت عراق برگزيده شد و تا سال 120 فرمانرواى عراق بود.بنابر اين بايد در فاصله بين سالهاى 105 و 120 خالد و هشام همديگر را ملاقات كرده باشند و اگر فرض كنيم كه در سال 120 اين ملاقات روى داده باشد،در اين سال نيز عمر هشام بايد لا اقل در حدود سى سال باشد تا بتواند با امير عراق مباحثه و مذاكره كند و خالد از نظر و دانش او بهره برگيرد.
بنا بر اين هشام كلبى در اواسط نيمه اول سده دوم هجرى يكى از دانايان و علماى كوفه و بغداد بشمار مىرفته است،چنانكه خالد بن عبد اللّه قسرى دست به دامان دانش او مىزد،و المهدى براى پاسخ نامه زننده و تند عبد الرحمن داخل،به وى توسل مىجست و چنين معلوم مىشود كه هشام نزد مهدى داناترين اشخاص بوده كه از بين نسابههاى مقيم بغداد او را انتخاب كرده است.
با اين حساب مىتوان احتمال داد كه سن هشام در سال 146 هجرى، يعنى سال وفات پدرش،نزديك پنجاه سال بوده است.بدين ترتيب هر گاه در سنه 146 پنجاه سال داشته در سال 204 عمرش در حدود يكصد و ده سال بوده است.
«ابن نديم»در الفهرست سال وفات هشام را 206 هجرى ثبت كرده است.
مسعودى در مروج الذهب وفات هشام را در سال 204 ضبط كرده است.
خطيب در تاريخ بغداد در اين باره مىنويسد:«بنابر آنچه به من رسيده هشام پسر كلبى در سال 204 و بنابر قولى 206 در گذشته است.» قاضى پسر خلكان در وفيات الأعيان به اختلاف روايت،سال وفات او را در يكى از سالهاى 204 يا 206 ضبط كرده،ولى سال 204 را اصح دانسته است.
حمد اللّه مستوفى در تاريخ گزيده،مانند ابن نديم،وفات هشام را سال 206 هجرى نوشته است.
صاحب شذرات الذهب وفات اين دانشمند را در وقايع سال 204 هجرى آورده است.
ابن اثير در اللباب فى تهذيب الأنساب در ماده«الكلبى» درگذشت هشام را در سال 204 يا 206 دانسته است.
باتفاق مورخان تولد و وفات هشام در كوفه روى داده است.
آثار هشام كلبى
قسمت عمده آثار گرانبهاى هشام كلبى از بين رفته است،و فقط كتابهاى زير از او باقى مانده است:
1) كتاب مثالب العرب.
2) اسواق العرب:اين كتاب را محمد حميد اللّه در سال 1935 ميلادى در پاريس انتشار داده و بروكلمن نيز آن را جزو آثار هشام كلبى ياد كرده است.
3) كتاب اخبار بكر و تغلب.
4) الجمهرة فى النسب يا كتاب النسب الكبير. ياقوت حموى كتاب جمهرة النسب را مختصر نموده،و آن را «المقتضب من كتاب جمهرة النسب» ناميده است.
5) كتاب انساب الخيل يا كتاب نسب فحول الخيل، فى الجاهلية و الإسلام:اين كتاب درباره نژاد اسبان در زمان جاهليت و اسلام تأليف شده است و هر چند در حجم خرد مىنمايد،اما دانشى بس فراوان در بر دارد.
6) كتاب الأصنام كه آن را تنكيس الأصنام(واژگون كردن بتان)نيز خواندهاند.
كتاب الأصنام
كتاب الأصنام يا به تعبير صحيحتر كتاب تنكيس الأصنام كه از واژگونى بتان حكايت مىكند، تاريخ مختصر نحوه پرستش عرب و بتان ايشان در دوره جاهليت و قديمترين نوشتار و كتاب مستقلى است كه به دست ما رسيده.
اين كتاب دست كم در دو قرن اخير جزو كتب ناياب يا گمشده بشمار مىرفت. خاورشناسان اروپايى سالها براى يافتن آن كاوش و كوشش بسيار كردند و نيافتند؛اما احمد زكى پاشا-محقق مصرى- در سال 1912 ميلادى آن را يافت و اين افتخار نصيب وى شد و در همان سال در مجمع بين المللى خاورشناسان منعقد در شهر آتن -پايتخت يونان-نسخه كشف شده كتاب الأصنام را معرفى كرد و وعده داد بزودى آن را چاپ كند و در سال 1914 ميلادى اين وعده تحقق پذيرفت و به تصحيح و حواشى وى در قاهره طبع شد و در سال 1924 از نو با اصلاحاتى چاپ و انتشار يافت.
پيش از چاپ اين كتاب، ياقوت حموى(626-574 ه) قسمت اعظم اين كتاب را در فرهنگ جغرافيايى مشهور خود، موسوم به معجم البلدان ضبط كرد و پس از او عبد القادر بن عمر بغدادى (متولد در حدود 1030 و متوفى در سنه 1093 ه) تقريبا تمام آن كتاب را در خزانة الأدب گنجانيد. سپس محمود شكرى آلوسى (1342-1273 ه) بخشهايى از آنچه در خزانة الأدب ضبط شده بود، در بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب آورد، و علما و دانشمندان شرق و غرب بيشتر از طريق مراجعه به كتب مذكور از محتويات اين كتاب اطلاع يافتند و به اهميت آن پى بردند.
نخستين كس از مؤلفان اسلامى كه درباره عرب جاهلى و نحوه پرستش و بتان ايشان سخنگزار شده ابن اسحاق است كه در تضاعيف كتاب سيره پيامبر باختصار بدان دست يازيده؛ اما نخستين كسى كه درباره اصنام عرب و چگونگى پرستش تازيان كتاب مستقلى فراهم آورد، همانا هشام كلبى است.
هشام را شاگردان مستقيم و غير مستقيمى است كه پس از وى دنبال تحقيقاتش را گرفتند و پيرامون كيفيت پرستش عرب جاهلى به تتبع و پىجويى علمى پرداختند.
ابو الوليد محمد بن عبد الله بن احمد ازرقى(متوفى در حدود سنه 250)مورخ مكى-يمنى، در كتاب اخبار مكه و ما جاء فيها من الآثار) به مسئله عبادات عرب و بتان و آثار ايشان پرداخته و درين زمينه اطلاعات ذيقيمتى جمع آورده و خوشبختانه اين كتاب محفوظ مانده و به زيور طبع نيز آراسته شده است.مقارن تصنيف كتاب اخبار مكه،ابو جعفر محمد بن حبيب البغدادى (متوفى در حدود سنه 245 ه) در موضوع پرستش عرب جاهلى و بتان ايشان كتاب«المحبر»را تدوين نمود.اين كتاب موجود و چاپ و انتشار يافته است. پس از آن،ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ بصرى معتزلى (متولد 166-و متوفى به سال 250 يا 255 ه) در همين موضوع تأليفى به نام كتاب الأصنام فراهم آورد؛اما در اثر گذشت زمان و وقايع و حوادثى كه بر ما پوشيده است،كتابش از ميان رفت و جز نامى از آن باقى نماند.
بعد از آن احمد بن سهل معروف به ابو زيد بلخى (322-235 ه) كتاب الرد على عبدة الأصنام را تأليف نمود.
پس از آن برخى از صاحبان مقالات و مورخان راجع به عرب جاهلى و نحوه پرستش آنان در كتابهاى خود به تحقيق و نقل اخبار عرب پرداختند كه غالبا منشأ بيشترين اطلاعات آنها گفتهها و نوشتههاى محمد بن سائب و پسرش هشام كلبى مىباشد.
منابع و مآخذ مهم كلبى در اين تأليف
هشام به منابع و مآخذ مختلف شفاهى و كتبى دست يافته و از راويان حديث و نسابههاى پيش از خود و معاصرينش اطلاعات ذيقيمتى كسب كرده است. مهمترين مآخذ او عبارتند از:
1)قرآن كريم اولين مأخذ آسمانى و معتبر هشام درين تأليف است.او درين اثر به آياتى چند از قرآن كه از حال مشركين عرب و نحوه پرستش آنها و شريك قرار دادن اصنام با خداى يگانه ضمن تلبيه و سپس سرنگونى بتان-در روز فتح مكه-حكايت دارد،توسل جسته و آن آيات كريمه را دليل بر صحت قول خود قرار داده است.
2)مأخذ ديگر هشام رواياتى است كه به دو واسطه از عبد اللّه بن عباس بدو رسيده و پايه اطلاعات وى بوده است.
ابن عباس سه سال پيش از هجرت در مكه زاده شد و به قول مشهور در سنه 68 هجرى درگذشت. در صحيحين 1660 حديث از وى نقل گرديده و در ميان اصحاب رسول الله صلى اللّه عليه و آله و سلم به كثرت نقل شهرت دارد. وى در پنج روز از ايام هفته، يك روز را به تدريس مسائل فقه،و روز ديگر را به تأويل و تفسير قرآن،و روز سوم را به مناقب و اوصاف غازيان، و روز چهارم را به شعر و ادب،و روز پنجم را به وقايع و ايام عرب اختصاص داده بود.
در حفظ آيتى بود چنانكه گفتهاند قصيده هشتاد بيتى ابن ابى ربيعه را به مطلع:«ا من آل نعم انت غاد فمبكر» را يك بار شنيد(يا خواند) و از بر شد.
خويشاوندى نزديكش با پيامبر اسلام و وسعت دامنه دانشش موجب شد كه شاگردان بسيار بدو روى آورند تا هر كدام دانشى را كه مىطلبيد،دريابد و از حلقه درس و بحثش مستفيد و مستفيض شود.
پس از او شاگردانش، راويان تعليمات و منقولاتش بودند و در مراكز مختلف اسلامى مطالب بسيارى از قول وى باز گفتند.
هشام آنچه از ابن عباس درين تأليف نقل نموده از پدرش شنيده، و پدر او از ابو صالح سماع كرده است. بنابر اين هشام به دو واسطه راوى ابن عباس مىباشد.
3)ابو صالح باذام يا باذان، بنده آزاد شده ام هانى دختر ابو طالب و خواهر امام على است.ابن سعد در طبقات ابو صالح را از زمره محدثين بشمار آورده و او را ثقه دانسته است.محمد بن عبد الكريم شهرستانى در مقدّمه تفسير مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار وى را از شاگردان ابن عباس در علم تفسير برمىشمارد. حمد الله مستوفى در تاريخ گزيده او را با صفت«مفسر»ياد كرده است.اما برخى از محدثين اهل سنت و جماعت وى را در حديث ضعيف دانستهاند.
4)شرقى بن القطامى(متوفى در حدود 155 ه)موسوم به وليد بن حصين(ملقب به قطامى)بن حبيب بن جمال كلبى و مكنى به ابو المثنى از راويان اخبار و انساب ديوانهاى عرب از جمله راويان هشام است.
5)ابو مسكين حر بن مسكين از موالى قبيله نخع،و از روات نسائى و ابو عبد اللّه سفيان بن سعيد ثورى است.ابن ابو حاتم در الجرح و التعديل او را ثقه شمرده و ابو الفرج اصفهانى در اغانى يازده مورد قولش را نقل كرده و هشام درين تأليف به گفته وى استناد جسته است.
6)محمد بن سائب پدر هشام نه تنها از جمله پيشقدمان آشنا و مطلع به تاريخ و ايام عرب و مغازى و نسب قبايل تازى است،بلكه در علم تفسير و حديث نيز شهرت دارد.ثعلبى و ابن عساكر در تفسير و تاريخ خود مطالبى از تفسير بزرگ او نقل كردهاند،و محمد بن عبد الكريم شهرستانى در الملل و النحل قسمتهايى از آنچه درباره آراء و معتقدات عرب در زمان جاهليت فراهم آورده از محمد بن سائب كلبى گرفته است.هشام درين تأليف به دو گونه از پدرش نقل مىكند:
1)مطالبى كه پدرش از ابو صالح،و او از ابن عباس شنيده است.
2)مطالبى كه صريحا مىنويسد خبر داد مرا پدرم،يا اين كه مىگويد: كلبى گفت.
به گفته هشام،محمد نسب قريش را از ابو صالح، و او از عقيل بن ابى طالب آموخت، و نسب كنده را از كناس كندى كه درين دانش از هر كس داناتر بود، و نسب معد بن عدنان را از نجار پسر اوس عدوى كه محفوظاتش بيش از هر كس بود،فرا گرفت و نسب اياد را از عدى پسر زياد ازدى ياد گرفت كه به اياد دانا بود.
اطلاعاتى كه محمد در اختيار هشام گذارده مايه اصلى اين كتاب محسوب مىشود،بطورى كه هر گاه آنها را ازين كتاب برداريم قسمت اعظم كتاب از بين مىرود.
7)مردى از قريش كه نامش درين تأليف نيامده از ابو عبد اللّه پسر ابو عبيده پسر عمار پسر ياسر كه به تاريخ «اوس» و «خزرج» و كسانى كه وابسته و تابع آنان بودند-از اعراب يثرب و غير يثرب- از همه مردمان آگاهتر بوده است چگونگى گزاردن حج قبايل اوس و خزرج و وقوف در مواقف را براى زيارت «منات» به هشام باز گفته و قولش مأخذى درين تأليف بشمار مىرود.
محتواى كتاب تنكيس الأصنام
محتواى اين كتاب را مىتوان به دو قسمت متمايز تقسيم كرد:
1)بت پرستى بطور كلى پس از آدم و نوح.
2)نحوه پرستش عرب در دوره جاهليت.
قسمت اول اين اثر پس از ذكر سند روايت يا شجرهنامه كتاب به سكونت اسماعيل بن ابراهيم نبى در مكه و ازدياد فرزندان وى و پر شدن مكه از ايشان و بيرون راندن«عمالقه»ازين شهر و نواحى آن و كوچ كردن دستهاى از فرزندان اسماعيل از مكه در پى امر معاش و زندگى بهتر و پراكنده شدن ايشان در بلاد و نواحى عرب نشين و بر افراشتن بتان به وسيله عمرو بن لحى در مكه و شيوع بت پرستى ميان طوايف مختلف در قسمتهاى ديگر عربستان و ظهور اسلام و فتح مكه و نگونسارى يا واژگونى بتان در مكه و همه قلمرو عرب نشين اختصاص يافته است.
در قسمت دوم ريشه بت پرستى مورد بحث و تحقيق قرار گرفته، و از قول محمد،و او از ابو صالح،و ابو صالح از ابن عباس روايت كرده است كه پسران شيث به زيارت پيكر(جسد)آدم كه در مغارهاى نهاده شده بود،مىآمدند و آن را تكريم مىكردند و به وى رحمت مىفرستادند.پس مردى از فرزندان«قابيل»-پسر آدم-به ديگر پسران«قابيل»گفت:پسران«شيث»را گرداگرد جسد آدم طوافى است كه آدم را بدان گرامى مىدارند و شما را از آن بهرهاى نيست.
پس براى ايشان بتى تراشيد، و او نخستين كسى است كه«بت»تراشيده است.آنگاه هشام از پدر روايت مىكند كه گفت: «ود»،و«سواع»،و«يغوث»،و«يعوق»،و«نسر»،مردمان صالح و شايستهاى بودند كه همه در يك ماه بمردند.خويشان ايشان بر مرگشان سوگوارى كردند و سوز و گدازى داشتند.پس مردى از اولاد«قابيل»به ايشان گفت:آيا مىخواهيد پنج پيكر(بت)بر مثال ايشان بسازم كه بدرستى نمودار آنها باشد،جز آنكه نمىتوانم در پيكرهاى آنها روح بدمم؟گفتند:آرى! پس پنج پيكره به صورت آن پنج مرد بتراشيد،و در جايى نمايان براى ايشان نصب كرد.آنگاه براى ديدار پيكره برادر و عموزاده خويش مىآمدند،و تعظيم مىكردند و پيرامون هر يك مىگشتند تا آنكه دوران نسل اول سپرى شد. و اين امر در عهد يردى پسر مهلايل،پسر قينان،پسر انوش،پسر شيث،پسر آدم روى داد.چون نسل ديگر روى كار آمد،اين نحوه بزرگداشت بيش از نسل اول عمل مىشد و چون نوبت به نسل سوم رسيد،گفتند پيشينيان ما اين پيكرهها را گرامى نمىداشتند مگر از اينرو كه از آنان اميد شفاعت و پايمردى نزد پروردگار داشتند، پس به پرستش آنان پرداختند و كار بتان و كفر آنان بالا گرفت.اين بود كه خداى ادريس را به پيامبرى برانگيخت.ادريس آنان را به يكتا پرستى فرا خواند ولى نپذيرفتند و او را تكذيب كردند...
و بنابر آنچه محمد پسر كلبى از ابو صالح و او از ابن عباس خبر داده كار اين مردم(-قوم)همچنان در پرستش بتان بود تا زمان نوح، و خداى او را به پيامبرى برانگيخت و ايشان را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد اما نافرمانى كردند و دروغگويش خواندند.پس به فرمان خداى به ساختن كشتى پرداخت و بر آن بر نشست.طوفان بالا گرفت و زمين را يكسره بپوشانيد و آب طوفان اين بتان را از كوه«نود»به زمين فرود آورد،و جريان آب از زمينى به زمين ديگر بشدت مىرفت تا آن بتان را به سرزمين«جده»بينداخت.آنگاه آب فرو نشست و بتان بر كنار دريا بماندند و باد بر آنها وزيدن گرفت تا آنها را به خاك بپوشانيد.بعدها پس از طوفان و فرو نشستن آب چون عمرو بن لحى بر مكه چيره شد،قوم«جرهم»را از مكه بيرون راند و خود پرده دارى كعبه را به گردن گرفت.وى يارى از پريان داشت كه به او گفت،شتاب كن به رفتن و كوچيدن از«تهامه»و برو به ساحل«جده»،در آنجا بتانى مىبينى،پس آنها را ببر به«تهامه» و باك مدار.پس عرب را به پرستش آنها بخوان؛ترا اجابت خواهند كرد.عمرو به ساحل«جده»شد،و بتان را از زير خاك برآورد و برداشت و به«تهامه»برد و موسم حج فرا رسيد،و عرب را يكسر به پرستش آنان بخواند و هر يك را به قبيلهاى داد و در نواحى مختلف به شرح مذكور درين كتاب نصب كردند و بيشترين سكنه سرزمينهاى عرب به بت پرستى روى آوردند و به پرستش بتان پرداختند.
ترجمههاى تنكيس الأصنام
كتاب الأصنام در سالهاى 1914 و 1924 به تصحيح و اهتمام احمد زكى در قاهره چاپ شد.
قبل از چاپ متن عربى اين كتاب،ولهاوزن-خاورشناس آلمانى- قسمت اعظم آنچه ياقوت حموى در معجم البلدان،و عبد القادر بغدادى در خزانة الأدب نقل كرده بودند،به زبان آلمانى برگرداند، و در سال 1887 ميلادى در برلن طبع شد. و همين ترجمه در سالهاى 1897،و 1961 با اصلاحاتى از نو چاپ و انتشار يافت.
در سنه 1926 مرمرجى از روى چاپ اول احمد زكى خلاصهاى از كتاب الأصنام را به زبان فرانسه نقل كرد و در مقالهاى آن را تحت عنوان«خدايان مشركان عرب»انتشار داد.
آنگاه روزنبرگر در سنه 1941 ميلادى ترجمه كامل آلمانى كتاب الأصنام را همراه متن عربى با استفاده از تحقيقات احمد زكى و ولهاوزن فراهم آورد و طبع كرد. پس از آن در سنه 1952 دكتر نبيه امين فارس،استاد السنه و تاريخ شرق در دانشگاه پرينستون كه فلسطينى و از مردم شهر«ناصره»است، كتاب تنكيس الأصنام را به زبان انگليسى ترجمه كرد و در پرينستون به زيور طبع آراسته شد.
سپس در سال 1969 ميلادى دكتر وهيب عطاء الله بر اساس چاپ دوم كتاب الأصنام به تصحيح احمد زكى اين كتاب را به زبان فرانسه در آورد،و همراه متن عربى در پاريس انتشار داد.
مقارن چاپ و انتشار ترجمه فرانسه در پاريس،در سال 1348 هجرى شمسى و 1969 ميلادى،به كوشش نگارنده اين سطور ترجمه فارسى اين كتاب همراه متن عربى در تهران طبع و انتشار يافت.
مأخذ و مبناى همه ترجمههاى كامل كتاب الأصنام به زبانهاى فرنگى و فارسى همان متن عربى منقح و مصحح عالمانه احمد زكى محقق مصرى مىباشد.
نسخههاى موجود تنكيس الأصنام
از كتاب تنكيس الأصنام فعلا دو نسخه موجود است،يكى در قاهره و دو ديگر در مدينه طيبه.احمد زكى نسخه خطى اين كتاب را از يك كتابشناس مغربى الأصل متولد و متوفى در دمشق،موسوم به طاهر جزايرى(1920 م/1338 ه-1852 م/1268 ه)كه كتابخانه «خالديه»قدس(بيت المقدس)را ترتيب و تنظيم داده بود،و مدتى هم در قاهره اقامت داشت،خريدارى كرد.
طاهر جزايرى مردى محقق و دانشور و صاحب تأليفات عديده بود كه برخى از آنها چاپ و انتشار يافته است نسخهاى كه احمد زكى تحصيل كرد،آن زمان نسخه منحصر به فرد تصور مىشد،ولى در حدود پانزده سال قبل نسخهاى ديگر از اين كتاب در كتابخانه مدينه طيبه پيدا شد.
نسخه موجود در مدينه نقائص و افتادگى و اغلاطى دارد كه به خودى خود نمىتواند اساس يك چاپ انتقادى قرار بگيرد.
اين نسخه به كتابخانه عارف حكمت كه ظاهرا مرد اديب و كتاب دوستى بوده،تعلق داشته است.اكنون اين نسخه،تحت شماره 211 در رديف مجموعهاى تاريخى در كتابخانه مدينه مضبوط است.
اين نسخه جزء مجموعهاى است مشتمل بر 38 رساله در موضوعات مختلف به قطع 10در18 سانتيمتر و هر صفحه داراى 23 سطر.
متن كتاب با خط نسخ شرقى خوانا و مركب مشكى تحرير يافته ولى اسامى و عناوين بتان به شيوه خط فارسى(نستعليق)با مركب قرمز نوشته شده است.
تاريخ نگارش اين نسخه دقيقا روشن نيست،اما در رساله دوم مكتوب درين مجموعه به سال 1181 يا 1187 هجرى قمرى مطابق 1773 يا 1767 ميلادى برمىخوريم،و با توجه به اينكه خط كاتب رساله دوم با شيوه خط كاتب كتاب الأصنام شباهت و همانندى دارد، از اينرو به احتمال زياد تاريخ تحرير كتابت اين نسخه نبايد چندان از سال 1181 يا 1187 هجرى قمرى دور باشد.
نام كاتب محمد و نام خانوادگيش محنت زاده مؤذن مسجد نورى داده(يا نورى زاده)است.نام و مشخصات كاتب و شيوه نگارش او حكايت ازين دارد كه نويسنده ايرانى بوده است.
محمد محنت زاده هر چند داراى صداى رسا و خط خوش بوده،ولى ظاهرا معلومات كافى نداشته و از اينرو هر جا با اسامى بتان يا اشخاص و يا كلمات و جملاتى خارج از تصور ذهنى خود مواجه شده به حذف يا تغيير آنها پرداخته است.
گويا اين نسخه از روى يكى از دو نسخهاى كه جواليقى به خط خود نوشته،استنساخ شده است،زيرا خاتمه كتاب و ترتيب و تنظيم آن عينا مشابه نسخهاى مىباشد كه نصيب احمد زكى شده است.
با وجود كشف نسخه مدينه،هنوز نسخه بالنسبه كامل كتاب الأصنام همان نسخه احمد زكى مىباشد كه در مصر،و اروپا،و ايران به شرح مذكور در بالا طبع شده است.
برگرفته از مقدمه آقاى سيد محمد رضا جلالى نائينى بر كتاب الاصنام
زندگینامه مترجم:
سيدمحمدرضا جلالي نائيني
خلاصه : سيدمحمدرضا جلالي نائيني متولد 1293 شمسي و در نائين به دنيا آمده است. قسمتي از دوره متوسطه را در مدارس صارميه و سعدي اصفهان گذراند و بقيه را پس از عزيمت به تهران، در مدرسه ثروت تهران (ايرانشهر) و دارالفنون به پايان رساند. در سال 1316 شمسي وارد مدرسه عالي حقوق و علوم سياسي شد و در سال 1319 ليسانس قضايي گرفت. سپس به دادگستري پيوست و تا سال 1325 در مشاغل قضايي انجام وظيفه كرد. در اين سال از مشاغل قضايي كناره گيري كرد و به وكالت روي آورد. در كنار كار وكالت، مشغول تحصيل در دوره دكتراي حقوق دانشگاه تهران شد و حتي پايان نامه اي با عنوان «كليات قانون جزا در ايران» تهيه كرد، اما به دليل انحلال دوره دكتري موفق به دريافت دانشنامه نشد. نائيني مطالعات بسيار عميق و گسترده اي در زمينه هندشناسي انجام داد و مقاله ها و كتاب هاي زيادي در اين زمينه تأليف كرد. به نحوي كه دكتر تاراچند سفير سابق هند در ايران، وي را بعد از محمد بيروني، دومين هندشناس بزرگ ناميده است. جلالي علاوه بر فعاليت هاي علمي و حقوقي از فعالان بنام در زمينه فعاليت هاي مطبوعات هم بود. او در عالم ادبيات، نويسندگي و تحقيق داراي تأليفات بسيار ارزشمند اسلام شناسي، ايران شناسي و هندشناسي است
گروه : علوم انساني
رشته : حقوق
اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : سيدمحمدرضا جلالي نائيني متولد 1293 شمسي و در نائين به دنيا آمده است. خاندانش از علما و مؤلفان بنام و روحانيان بزرگ زمان خود بودند. تحصيلات مقدماتي را در منزل پدري و مكتبخانه آغاز كرد و عربي و ادبيات فارسي را آموخت. سپس به مدرسه حكيم نظامي اصفهان رفت و به ادامه تحصيل پرداخت.
تحصيلات رسمي و حرفه اي : سيدمحمدرضا جلالي نائيني دوره متوسطه را در مدرسه تهران (ايرانشهر) و دارالفنون به پايان برد در سال 1316 پس از ورود به مدرسه عالي حقوق و علوم سياسي در سال1319 ليسلنس قضايي گرفت در كنار كار وكالت، مشغول تحصيل در دوره دكتراي حقوق دانشگاه تهران شد و حتي پايان نامه اي با عنوان «كليات قانون جزا در ايران» تهيه كرد، اما به دليل انحلال دوره دكتري موفق به دريافت دانشنامه نشد. دريافت دكتراي افتخاري از دانشگاه بنارس هند در سال 1971 ميلادي از ديگر فعاليتهاي تحصيلي وي به حساب مي آيد.
خاطرات و وقايع تحصيل : از وقايع دوران تحصيل سيدمحمدرضا جلالي نائيني ميتوان به انحلال دوره دكتري حقوق اشاره كرد. كه موفق به دريافت دانشنامه نشد.
فعاليتهاي ضمن تحصيل : سيدمحمدرضا جلالي نائيني بعد از اخذ ليسانس قضايي در سال 1319 به دادگستري پيوست و تا سال 1325 در مشاغل قضايي انجام وظيفه كرد. در اين سال از مشاغل قضايي كناره گيري كرد و به وكالت روي آورد. در كنار كار وكالت، مشغول تحصيل در دوره دكتراي حقوق دانشگاه تهران شد
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : سيد محمد رضا جلالي نائيني تا سال 1325 در مشاغل قضايي انجام وظيفه كرد جلالي يكي از اعضاي كانون وكلا بود و در سال 1349 به رياست كانون وكلا انتخاب شد و چند سالي در اين مقام بود. پس از ماجراي كودتاي 28 مرداد جلالي به درخواست خودش منتظر خدمت بدون حقوق شده و با دريافت پروانه وكالت، وكيل پايه يك دادگستري شد و در كانون وكلاي مركز، عضو دادگاه كانون و هيأت مديره و چند دوره رئيس هيأت مديره كانون وكلاي مركز بود. وي سردبير روزنامه باختر نيز ميباشد.
فعاليتهاي آموزشي : سيدمحمدرضا جلالي نائيني علاوه بر فعاليت هاي علمي و حقوقي از فعالان بنام در زمينه فعاليت هاي مطبوعات هم بود.
آرا و گرايشهاي خاص : نظريه هاي سيدمحمدرضا جلالي نائيني درباره سير شكل گيري دادگستري و ديوان عدالت در ايران شنيدني است. تا قبل از انقلاب مشروطيت كه براي تأسيس عدالتخانه انقلاب كردند. در قانون اساسي حتي يك كلمه درباره حقوق ملت و عدالتخانه وجود نداشت و هيچ قانوني وجود نداشت كه شاه را براساس قانون محدود كند. در زمان مظفرالدين شاه، آنچه در زمان مشروطيت در قانون اساسي درباره حقوق مردم ايران و شكل حكومتي ايران و حقوق سلطنت و دارايي و ... در متمم قانون اساسي آمده است فرمانش از سوي آزاديخواهان صدر مشروطيت از محمدعلي شاه گرفته شد. وي بعد از صدور فرمان، پشيمان شد و بعد مجلس را به توپ بست و سرانجام فراري شد.» جلالي نائيني، درباره دوران قاجار ادامه مي دهد: «از اوايل دوران قاجاريه اطلاعات كاملي وجود ندارد و در ظاهر محاكم به حقوق مردم رسيدگي مي كردند و هيچگونه نقصي وجود ندارد كه قضات وحدت داشته باشند. ناصرالدين شاه در سال دوازدهم سلطنتش فرماني صادر و محاكم را به دو دسته تقسيم كرد: 1- شرعي 2- عرفي محاكم شرعي به امور مدني و كارهاي احوال شخصيه مردم مي پرداختند. محاكم عرفي وظيفه رسيدگي به امور جنايي و كارهاي جزايي را داشتند. باز هم قضات منصوب دولت نبودند. كساني از مجتهدان مسلم و مورد اعتماد مردم كه در امور و فروع فقهي، علم كافي داشتند، به صدور حكم مي پرداختند و گاهي هم احكام آنها اصلاً اجرا نمي شد. چون مأموران دولت تابع آنها نبودند، ولي در مجالس عرفي چون داروغه ها و مأموران دولت جزو آن دستگاه ها بودند احكام صادر شده را زود اجرا مي كردند.»
جوائز و نشانها : شايد هندي ها به پاس خدمات سيدمحمدرضا جلالي نائيني به تاريخ هند در سال 1971 ميلادي، دكتراي افتخاري از دانشگاه بنارس كه قديمي ترين و معتبرترين دانشگاه هند است به او اهدا شد.
چگونگي عرضه آثار : سيدمحمدرضا جلالي نائيني در عالم ادبيات، نويسندگي و تحقيق داراي تأليفات بسيار ارزشمند اسلام شناسي، ايران شناسي و هندشناسي است كه از جمله آنها تاريخ جمع قرآن كريم، تصحيح و تحقيق تاريخ تنكيس الاصنام (عرب هاي جاهلي تا ظهور اسلام)، تصحيح و تحقيق ديوان حافظ با همكاري دكتر نذير احمد و دكتر نوراني وصال، تصحيح و تحقيق مجموعه اوپانيشاد (با همكاري علامه بزرگ هند دكتر تاراچند كه چندين بار تجديد چاپ شد)، تحقيق در سروده هاي ريگ ودا كه قديمي ترين سند موجود قوم آريايي است و چندين كتاب ديگر.





