کتابشناسی کتاب تاریخ نامه طبری
تاريخنامه طبرى
شهرت ابو على به دليل ترجمه تاريخ طبرى يا تاريخ الامم و الملوك به فارسى است كه آن را به فرمان منصور بن نوح در 352 (مجمل التواريخ و القصص، ص 180)، حدود پنجاه سال پس از تأليف كتاب طبرى، ترجمه كرد. اين اثر يكى از قديمترين آثار به نثر فارسى درى است كه از لحاظ ادبى و تاريخى ارزشى ويژه دارد. افسوس كه اين ترجمه در طول زمان از تصرف كاتبان و حاشيه نويسان در امان نبوده، و اكنون به صورتى در آمده كه گويى اين اثر را چند تن نوشتهاند. و به همين دليل، به نوشته قزوينى (نظامى، تعليقات، ص 23-24) و به پيروى از او، روشن (بلعمى، 1366، ج 1، مقدمه، ص بيست و يك) ، اين ترجمه به قلم شخص بلعمى نبوده بلكه دبيران و منشيان دربار به اين ترجمه اقدام كردهاند؛اما براى اين ادعا دليل كافى در دست نيست. استورى (ج 2، ص 427) ، در معرفى تاريخ بلعمى، دو تحرير از آن ذكر كرده است كه نخستين تحرير از بلعمى با پيشگفتارى به زبان عربى و تحرير ديگر از نويسندهاى ناشناس با ديباچهاى به زبان فارسى است.
اين اثر، هر چند كه شامل مطالب تاريخ طبرى است، ترجمه صرف نيست. در اين ترجمه، بلعمى از ذكر روايتهاى گوناگون در يك مورد، دورى جسته و به نقل روايتى پرداخته كه به نظرش درستتر از ساير گزارشها بوده است؛همچنين حديثهاى تكرارى و اسنادها در ترجمه حذف شده است. افزون بر اين، بلعمى گاه از طبرى انتقاد مىكند، مثلا درباره حديث بنى اسرائيل و موسى (1353 ش، ج 1، ص 451-452) ، ذو القرنين (ج 2، ص 701) و اخبار حضرت عيسى عليه السّلام (ج 2، ص 772).
اثر بلعمى داراى اضافاتى مانند، فصلى درباره پيدايش جهان (همان، ج 1، ص 2-18) ، داستان كيومرث و عقايد ايرانيان در باب آغاز آفرينش آدم عليه السّلام (ج 1، ص 112-113) است و داستان بهرام چوبين را از روى مأخذ فارسى آن نقل كرده است (ج 2، ص 1077، پانويس 1). تاريخ طبرى رويدادهاى تاريخى را تا 302 ضبط كرده، اما بلعمى اين رويدادها را تا 355 نقل مىكند كه خود پيوستى بر تاريخ طبرى است.
از ترجمه بلعمى نسخههاى خطى گوناگونى در كتابخانههاى جهان وجود دارد (استورى، ج 2، ص 427-434). اين اثر در پنج جلد در تهران تصحيح و چاپ شده است. بخش نخست كتاب كه از بدو آفرينش آغاز و به شرح حال پيامبران و شاهان ايران انجام مىيابد، در دو مجلد و به تصحيح ملك الشعرا بهار و به كوشش محمد پروين گنابادى در 1341 ش به نام تاريخ بلعمى به چاپ رسيده است. بخش دوم، كه درباره تاريخ اسلام است از انساب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آغاز شده و پس از ذكر تاريخ خلفاى راشدين، اموى و عباسى به خلافت المسترشد بالله پايان مىپذيرد. اين بخش از كتاب، تحت عنوان تاريخنامه طبرى، به تصحيح محمد روشن در سه مجلد در 1366 ش منتشر شده است.
زوتنبرگgrebnetoZو دوبوxuebuDنيز كتاب بلعمى را با مقايسه نسخههاى خطى موجود در پاريس، گوتا و لندن، بين سالهاى 1285- 1291/1867-1874 به زبان فرانسه ترجمه و در چهار جلد در پاريس چاپ كردهاند (براون، ج 1، ص 539).
ملك الشعرا بهار درباره سبك و شيوه تاريخ بلعمى بررسيهاى موشكافانهاى انجام داده است (ج 1، ص 264، 319-350، 368، 370).
قزوينى (ص 319) ترجمه تفسير طبرى را نيز به وى منسوب دانسته است كه ظاهرا اين انتساب درست نيست، زيرا اين تفسير حاصل كار چند تن از علماى ماوراء النهر است. نظامى عروضى نيز (ص 22، تعليقات قزوينى، ص 23) از توقيعات بلعمى نام برده كه معلوم نيست آن را ابو الفضل نوشته است با ابو على بلعمى.
منابع
ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت 1405/1985؛ابن اسفنديار؛ تاريخ طبرستان، چاپ عباس اقبال، تهران[تاريخ مقدمه 1320 ش]؛ ابن ماكولا، الاكمال، چاپ عبد الرحمان بن يحيى معلمى يمانى، بيروت [بىتا. ]؛چارلز آمبروز استورى، ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، ترجمه يو. ا. برگل[به روسى]، مترجمان يحيى آرينپور، سيروس ايزدى، و كريم كشاورز، چاپ احمد منزوى، تهران 1362 ش-، ابراهيم بن محمد اصطخرى، كتاب مسالك الممالك، چاپ دخويه، ليدن 1967، ادوارد گرانويل براون، تاريخ ادبى ايران، ج 1: از قديمترين روزگاران تا زمان فردوسى، ترجمه و تحشيه و تعليق على پاشا صالح، تهران 1356 ش؛محمد بن محمد بلعمى، تاريخ بلعمى: تكمله و ترجمه تاريخ طبرى، به تصحيح محمد تقى بهار، چاپ محمد پروين گنابادى، تهران 1353 ش؛همان: تاريخنامه طبرى، چاپ محمد روشن، تهران 1366 ش؛محمد تقى بهار، سبك شناسى، چاپ عليقلى محمودى بختيارى، تهران 1342 ش؛عبد الملك بن محمد ثعالبى، يتيمة الدهر، چاپ مفيد محمد قميحه، بيروت 1403/1983؛محمد بن عباس خوارزمى، رسائل ابى بكر الخوارزمى، قسطنطنيه 1297؛غياث الدين بن همام الدين خواندمير، دستور الوزراء، چاپ سعيد نفيسى، تهران 1317 ش؛محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 15، چاپ شعيب ارنؤوط و ابراهيم زيبق، بيروت 1403/1983؛عبد الوهاب بن على سبكى، طبقات الشافعية الكبرى، چاپ محمود محمد طناحى و عبد الفتاح محمد حلو، قاهره 1964-1976؛عبد الكريم بن محمد سمعانى، الانساب، چاپ عبد الله عمر بارودى، بيروت 1408/1988؛محمد بن عبد الجبار عتبى، ترجمه تاريخ يمينى، از ناصح بن ظفر جرفادقانى، چاپ جعفر شعار، تهران 1357 ش؛كيكاووس بن اسكندر عنصر المعالى، قابوس نامه، چاپ غلامحسين يوسفى، تهران 1364 ش؛محمد قزوينى، «قديمترين كتاب در زبان فارسى حاليه» ، ايرانشهر، سال 1، ش 12 (ذيقعده 1341) ؛عبد الحى بن ضحاك گرديزى، تاريخ گرديزى، چاپ عبد الحى حبيبى، تهران 1363 ش؛مجمل التواريخ و القصص، چاپ محمد تقى بهار، تهران 1318 ش؛محمد بن احمد مقدسى، كتاب احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، چاپ دخويه، ليدن 1967؛ ناصر الدين منشى كرمانى، نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاريخ وزراء، چاپ جلال الدين محدث ارموى، تهران 1338 ش؛ناصر خسرو، ديوان، چاپ مجتبى مينوى و مهدى محقق، تهران 1368 ش؛محمد بن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابو نصر احمد بن محمد نصر قباوى، تلخيص محمد بن زفر بن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران 1363 ش؛ حسين بن على نظام الملك، سياست نامه، چاپ هيوبرت دارك، تهران 1347 ش؛احمد بن عمر نظامى، چهار مقاله، با تعليقات محمد قزوينى، چاپ محمد معين، تهران 1333 ش؛سعيد نفيسى، محيط زندگى و احوال و اشعار رودكى، تهران 1336 ش؛ياقوت حموى، معجم البلدان، چاپ فرديناند و وستنفلد، لايپزيگ 1866-1873، چاپ افست تهران 1965.
نقل از دانشنامه جهان اسلام ج 4
ابو على بلعمى
ابو على بلعمى و ترجمه تاريخ طبرى
پس از مقاله مجله تمدن بشرح مختصرى از استاد بهار در جلد دوم سبك شناسى درباره اين كتاب و مترجم آن برمىخوريم كه سزاست آن را بعين در ذيل عنوان بالا بياوريم و آنگاه ديگر مطالب مربوط به بلعمى بزرگ و كوچك و خاندان بلعميان را در پايان بدان بيفزاييم: «ابو على محمد بن محمد بلعمى مترجم اين كتاب (يعنى تاريخ طبرى كه اصل عربى آن موسوم است به تاريخ الرسل و الملوك لابى جعفر محمد بن جرير الطبرى متوفى در سنه 310 ه. ) دومين وزير از خاندان بلعميان از افاضل عصر خويش بود، پدر او ابو الفضل محمد بن عبد اللّه بلعمى وزارت نصر بن احمد كرد و پسرش محمد بن محمد وزارت عبد الملك بن نوح و وزارت ابو صالح منصور بن نوح سامانى داشت و بامر منصور بن نوح به ترجمه اين تاريخ اقدام نمود و خود او در مقدمه كتاب گويد: «بدانكه اين تاريخ نامه بزرگست گرد آورده ابى جعفر محمد بن جرير يزيد الطبرى رحمه اللّه كه ملك خراسان ابو صالح بن نوح فرمان داد دستور خويش را ابو على محمد بن محمد البلعمى را كه اين تاريخ نامه را كه از آن پسر جرير است پارسى گردان هر چه نيكوتر، چنانكه اندر وى نقصانى نباشد. پس گويد چون اندر وى نگاه كردم و بديدم اندر وى علمهاى بسيار و حجتها و آيتهاى قرآن و شعرهاى نيكو و اندر وى فايدةها ديدم بسيار، پس رنج بردم و جهد و ستم بر خويشتن نهادم و اين را پارسى گردانيدم بنيروى ايزد عز و جل» و در تاريخ اقدام باين ترجمه اختلافاتى است و سندى در مجمل التواريخ است كه اين اختلاف را برطرف مىسازد. صاحب مجمل التواريخ در ص 180 گويد: مجمل التواريخ و القصص نسخه تصحيح نگارنده طبع طهران «كتاب تواريخ محمد بن جرير الطبرى رحمة اللّه عليه كه از تازى بپارسى كرده است ابو على محمد بن محمد الوزير البلعمى بفرمان امير منصور ابن نوح السامانى كه بر زبان ابى الحسن الفايق الخاصه پيغام داد در سنه اثنى و خمسين و ثلاث مائه». ازين سند پيداست كه در سنه 352 بترجمه اين كتاب ابتدا شده است و پس از مقدمه شاهنامه اين قديمترين سند نثر فارسى است كه بدست ما رسيده است و از امتيازات ترجمه مذكور يكى آنست كه بسيار مفصلست و مىتوان از آن درياى ژرف گوهرهاى شگرف و نفايس و فوايد بيشمار بدامن كرد. اين كتاب چنانكه در مقدمه آن اشاره شده است بفارسى هر چه نيكوتر ترجمه شده و تمام تاريخ محمد جرير را شامل بوده است مگر آنكه نام روات و اسناد پياپى از آن افكنده شده است و از ذكر روايت مختلف در يك مورد كه در اصل عربى ذكر شده مترجم احتراز كرده و از اختلاف روايتها بر يك روايت كه در نزد مؤلف يا مترجم مرجح بنظر رسيده اكتفا جسته است و نيز هر جا كه روايتى ناقص يافته است آن را از ماخذى ديگر در متن كتاب نقل كرده و اشاره نموده است كه پسر جرير اين روايت را نياورده بود و ما آن را آورديم، مانند: مقدمه مفصلى از بدو تاريخ، يا داستان بهرام چوبين در سلطنت هرمز و نظاير آنها. و اينكه نسخههاى فعلى كوچك و ناقص بنظر مىرسد از آن است كه بتدريج كاتبان هر نسخه چيزى از آن انداختهاند و براى اينكه نسخهاى كامل بدست آيد بايد نسخههاى متعدد قديم را گرد آورده و همه را با هم مقابله نمود، چنانكه تا اندازهاى اين كار را مصنف اين كتاب با آنكه وقت كافى نداشت و نسخههاى كافى در دسترس نبود انجام داده است. تاريخ بلعمى از مقدمه شاهنامه زيادتر لغت تازى دارد و ما از لغات معروف تازى آن را در كتاب پيشين ياد كردهايم» (سبك شناسى ج 2 ص 8 تا 10) و رجوع به فهرست اعلام هر سه جلد سبك شناسى ذيل بلعمى شود. و مرحوم قزوينى در ذيل عنوان قديمترين كتاب زبان فارسى حاليه، در سال 1341 قمرى نوشتهاند: آنچه معروف است اين است كه قديمترين كتابى بزبان فارسى كه بعد از اسلام تاكنون باقى مانده است عبارت است از سه كتاب كه هر سه در ازمنه متقاربه تاليف شدهاند. اول ترجمه تاريخ كبير ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (متوفى در سنه 310) است بفارسى بتوسط ابو على محمد بن محمد بن عبد اللّه البلعمى متوفى در سنه 386 وزير منصور بن نوح بن احمد بن اسماعيل، ششمين پادشاه سامانى كه از سنه 350-366 سلطنت نمود، بلعمى بفرمان پادشاه مذكور تاريخ طبرى را در سنه 352 (يعنى پنجاه سال پس از تأليف اصل كتاب) بحذف اسانيد و احاديث مكرره بفارسى ترجمه نمود، چون تاريخ طبرى بوقايع سال 302 بپايان مىرسد وقايع سالهاى بعد را تا 355 بر آن افزوده است و از آنجا مىتوان پى برد كه شايد اين ترجمه را در سال 352 آغاز كرده و در 355 تمام كرده باشد. (مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص 19) و چنانكه معلوم است ازين ترجمه نسخ متعدده اكنون موجود است و در لكنهو (هندوستان) بطبع نيز رسيده است و اين ترجمه فارسى (نه متن عربى آن) بالسنه مختلفه از قبيل: تركى شرقى و تركى عثمانى و فرانسه ترجمه شده و اولى و سومى چاپ نيز شده است. (بيست مقاله قزوينى ص 63).
تاريخ درگذشت بلعمى
درباره سال مرگ بلعمى اختلاف نظر است، مرحوم قزوينى چنانكه ديديم آن را سال 386 نوشتهاند و ريو صاحب فهرست كتب خطى موزه بريتانيا70. L,1,lov ,muesum hsitirB eht ni stpircsunaM naisrep eht fo eugolataC ,ueiR. Cو اته نيز همين سال را تاريخ مرگ وى دانستهاند و در اعلام المنجد نيز 996 ميلادى است كه با 363 تطبيق مىشود اما گرديزى نوشته است بلعمى بسال 363 درگذشته است: «وزيرى ميان ابو على بلعمى و ابو جعفر عتبى اوفتاده بود چند گاه، پس بو على بمرد اندر جمادى الاخره سنه ثلث و ستين و ثلثمائه» زين الاخبار ص 25 بنقل آقاى دكتر مشكور از مقاله استاد سعيد نفيسى در مقدمه ترجمه طبرى ص بيست و دو و آقاى دكتر صفا بنقل از همين ماخذتاريخ ادبيات ايران ج 1 ص 324 و مؤلف الذريعهج 2 ص 222 و ج 4 ص 86 نيز شايد باستناد گرديزى سال مذكور را تاريخ مرگ بلعمى نوشتهاند و صاحب ريحانة الادب نيز آن را از الذريعه نقل كرده است.ريحانة الادب ج 1 اما آقاى سعيد نفيسى سال 386 را اشتباه دانسته و نوشتهاند «شايد ريو تاريخ مرگ ابو على سيمجورى را بخطا تاريخ مرگ ابو على بلعمى پنداشته است» مقدمه ترجمه طبرى ص بيست و سه سپس مىنويسند: در سال 366 يا 382 ابو على دامغانى را عزل كردهاند و چون اوضاع دربار پريشان بوده و بغراخان بخارا را گرفته بود. بكاردانى ابو على بلعمى متوسّل گشتهاند، و چون از وى كارى بر نيامده است او را عزل كرده بار ديگر عبد اللّه عزيز را از خوارزم خوانده و بجاى بلعمى نشاندهاند و اين آخرين بارى است كه بلعمى وزير شده است و بنابر اين گفته گرديزى كه در جمادى الآخره 363 مرده است درست نمىآيد» همان صفحه مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور و شايد با اين وصف سال مرگ او ميان سالهايى از 365 (جلوس نوح بن منصور)تا 387 (جلوس منصور بن نوح) محصور باشد.
آيا بلعمى بشام سفر كرده است؟
در ترجمه طبرى آنجا كه از ايوب و شفا يافتن او پس از آن بيمارى دردناك سخن مىرود كه از آب چشمهاى خورد و بهبود يافت، بلعمى مىنويسد: «و من آن ديه و آن چشمه (قريه ايوب و عين ايوب در شام) ديدم و هيچكس آنجا نشود از خداوند بيماريها كه از آن آب خورد و خويشتن بشورد (ن. ل: بشويد) بدان آب كه نه همه بيمارى از وى بشود و من آنجا بسال هجرت سيصد و سى بودم و از آن آب من عجايبها ديدهام از بيماران كه از آن آب درست شدهاند. (ص 33 همين كتاب).
نام و نسب
هر چند در فحاوى مطالب مذكور از نام و نسب بلعمى بتكرار سخن رفت، سزا است به ايجاز و بصورتى روشنتر درين خصوص گفتگو شود:
نام او محمد فرزند محمد بن عبيد اللّه يا عبد اللّه و كنيت او ابو على است، برخى نسب او را به قبيله تميمالذريعه و ريحانة الادب بنقل از ياقوت و سمعانى نسبت دادهاند و كلمه بلعمى منسوب به بلعم شهرى از ديار روممعجم البلدان ج 2 ص 271 يا بلعمان جايى به قريه لاسجرد مروانساب سمعانى و لغت نامه دهخدا و تاريخ ادبيات دكتر صفا ج 1 ص 234 است. اين بلعمى را بلعمى صغير يا كوچك در برابر پدرش كه بلعمى كبير يا بزرگ بود نيز مىخوانند. و نيز به اميرك بلعمى هم مشهور بوده است.احسن التقاسيم طبع ليدن ص 338 بنقل مقدمه ترجمه طبرى آقاى دكتر مشكور ص نوزده.
وزارت بلعمى
درباره وزارت بلعمى منهاج سراج نوشته است كه: وى در زمان عبد الملك بن نوح (343-350) طبقات ناصرى طبع كابل ج 1 ص 251 بنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص بيست وزير بوده و عقيلىآثار الوزرا بتصحيح محدث ص 147 و آقاى نفيسى مىنويسند در ميان پادشاهان سامانى شاهى بنام منصور بن عبد الملك نبوده است. رجوع به مقدمه آقاى دكتر مشكور ص بيست شود. مىنويسد در تاريخ سنه خمس و ستين و ثلثمائه (365) بلعمى وزير منصور بن عبد الملك بن نوح سامانى شد. و حمد اللّه مستوفىتاريخ گزيده طبع عكسى اوقاف گيپ ص 385 نيز همين مطلب را آورده است.
و خواندمير در كتاب دستور الوزرابنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص بيست و يك آرد: ابو على بلعمى بعد از عزل دامغانى (ابو على دامغانى) روزى چند بر مسند وزارت بنشست و بنا بر آنكه اختلال احوال آن مملكت زياده از آن بود كه او تدارك تواند نمود امير نوح عبد اللّه عزيز را از خوارزم باز طلبيد و ثانيا بتكفل آن شغل مأمور گردانيد».
و آقاى سعيد نفيسىبنقل آقاى دكتر مشكور ص بيست و يك مينويسند: «درستترين نكتهاى كه درباره ابو على بلعمى هست آنست كه گرديزى در زين الاخبارطبع تهران 1315 ص 32در حوادث سال 349 در زمان عبد الملك بن نوح گويد: الپتكين حاجب، بحضرت ابو منصور (مقصود امير منصور محمد بن عبد الرزاق طوسى سپهسالار خراسان است) همى دانستى، و الپتكين گفت: اندر كار يوسف بن اسحق بد محضرى گفت تا وزارت از او باز ستدند و بابو على محمد بن البلعمى دادند، تا الپتكين از عبد الملك كار ديگرگون بد، اندر عشرت بخدمت كمتر آمدىدر متن بخدمت پكر آمدى (كذا)، پس عبد الملك او را فرمود تا به بلخ شود، الپتكين گفت: عامل نباشم بهيچ حال پس از آنكه حاجب الحجّاب بودم. پس سپهسالارى خراسان او را دادند، و ابو منصور را صرف كردند، او سوى طوس رفت و الپتكين به نيشابور آمد، بيستم ذى الحجه سنه تسع و اربعين و ثلثمائه و وزير او ابو عبد اللّه محمد بن احمد الشبلى بود، و ميان الپتكين و ابو على بلعمى عهد بود كه هر دو نايب يكديگر باشند و بلعمى هيچ كار بيعلم و مشورت الپتكين نكردى در آن روزگار همواره در ميان چهار تن از بزرگان دربار و پيشوايان سپاه بر سر مقام، زد و خورد بوده است: يكى ابو منصور محمد بن عبد الرزاق طوسى سپهسالار خراسان كه مردى بسيار بزرگوار بوده و در ايران دوستى مانند نداشته و در پرورش دانش و ادب كارهاى بسيار كرده است، از آن جمله شاهنامه را نخستين بار بفرمان وى بزبان فارسى آوردند. ديگر الپتكين غلام ترك سامانيان كه او نيز سپهسالار خراسان شد، سوم ابو الحسن سيمجور قهستانى كه وى نيز بنوبت خويش سپهسالار خراسان گشت. چهارم ابو العباس حسام الدوله تاش كه او نيز از غلامان ترك بود و سپهسالار خراسان شد. ازين سخنان گرديزى چنين بر مىآيد كه در ميان اين رقيبان، ابو على بلعمى براى حفظ خويشتن خود را به الپتكين بسته و به پشتيبانى او كار مىكرده است. ابو منصور يوسف ابن اسحق كه الپتكين باوى بد بود و سرانجام او را از كار انداخت و ابو على بلعمى را بوزيرى نشانده است در سال 348 وزير شده گويا در همان سال هم ابو على بلعمى بويزى رسيده است و ظاهرا مدت وزيرى ابو على بلعمى در اين بار گاه بيش از يكى دو سال طول نكشيده است. گرديزىزين الاخبار 35 جاى ديگر گويد: «وزيرى ميان ابو على بلعمى و ابو جعفر عتبى اوفتاده بود چند گاه، پس بو على بمرد اندر جمادى الاخره سنه ثلث و ثلثمائه» از اينجا پيداست كه ابو على بلعمى در 348 نخستين بار وزير شده و در جمادى الاخر «سال 363 يعنى پانزده سال پس از آن در گذشته است از طرف ديگر پيداست كه ابو على تا زمان مرگ عبد الملك بن نوح وزير بوده است زيرا كه گرديزىزين الاخبار ص 32 درباره مرگ عبد الملك چنين گويد: «چون رشيد (يعنى عبدالملك ابن نوح) را آن حال بيفتاد (يعنى از اسب افتاد و مرد) بنا بكامل التواريخ ابن الاثير مرگ عبد الملك بن نوح در شوال سال 350 بوده است. ابو على بلعمى در حال نامه نوشت سوى الپتكين بدانچه رشيد را افتاد و گفت، را صواب باشد نشاندن؟ الپتكين جواب نوشت كه هم از فرزندان او يكى صوابتر بود نشاندن. چون اين جواب رفته بود باز نامه رسيد كه سامانيان و حشم بر آنند كه منصور را بايد نشاند الپتكين چون جواب نامه بخواند، جمازه سواران از رود گذشته بودند. از تاريخ گرديزى و يمينى بر مىآيد كه: ابو على بلعمى نخست، وزير عبد الملك بن نوح بوده و در سال 349 بوزيرى او رسيده است سپس در سال 350 كه منصور بن عبد الملك بن نوح امير شده، وى نيز وزير بوده و تا سال 352 كه ظاهرا بترجمه تاريخ طبرى آغاز كرده نيز وزير بوده و شايد تا 355 كه آن كتاب را بپايان رسانده است وزير بوده و سپس در زمان نوح بن منصور بن نوح كه در 365 باميرى نشسته است و نيز در سال 382 وزارت يافته است. ازين قرار در زمان عبد الملك بن نوح نخست بلعمى وزير بوده و سپس ابو جعفر عتبى و از آن پس در زمان نوح بن منصور كه نخست عبد اللّه عزيز و پس ازو ابو على دامغانى وزير بوده در سال 366 يا 382 ابو على دامغانى را عزل كردهاند و چون اوضاع دربار پريشان بوده و بغراخان بخارا را گرفته بود بكاردانى ابو على بلعمى متوسل گشتهاند و چون از وى كارى بر نيامده است او را عزل كرده بار ديگر عبد اللّه عزيز را از خوارزم خوانده و بجاى بلعمى نشاندهاند و اين آخرين بارى است كه بلعمى وزير شده است» و رجوع به تاريخ ادبيات آقاى دكتر صفا ج 1 ص 324 شود.
روابط ادبى بلعمى
ترديدى نيست كه وزير دانشمندى چون بلعمى با بزرگان ادب عصر خويش پيوند دوستى داشته و همچون پدر مشوق شاعران و اديبان بوده است از آنجمله بلعمى را با ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى طبرخزى (متوفى 383 يا 390) روابط دوستانهيى بوده و با هم مكاتبه داشتهاند (مقدمه آقاى دكتر مشكور ص بيست و سهرجوع به رسائل ابو بكر خوارزمى طبع بمبئى 1301 صفحات: 27، 87، 88، 89 شود. سمعانى گويد: ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى شاعر معروف به نسبت طبرخزى اختصاص يافت زيرا پدرش طبرى (از مردم طبرستان) و مادرش خوارزمى بود و اختصار را كلمه طبرخزى در نسبت وى بكار بردند. (از انساب) وى بسال 383 ه. در گذشت. (از لغت نامه دهخدا) ).
آثار بلعمى
بجز ترجمه معروف تاريخ طبرى كه از شاهكارهاى نثر درى و مهمترين منبع تاريخى است اثر ديگرى از وى بجاى نمانده است عروضى سمرقندى در مقاله مربوط به دبيرى تاليفى بنام «توقيعات بلعمى» رجوع به چهار مقاله چاپ اوقاف گيپ ص 13 شود. ياد كرده است كه معلوم نيست از آن بو على است يا پدرش ابو الفضل. اين دو بيت را نيز صاحب فرهنگ جهانگيرىبنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور در ضمن شاهد دو كلمه «خسپى» و «شيشله» به بلعمى نامى نسبت داده كه يا از آن ابو الفضل و يا از بو على و يا از آن شاعرى از آن خاندان است.
(سدرنده چون شيران دمنده چو ثعبانجدرفشان چو خسپى، درافشان چو آذرس)
(سچون بر افروزى رخ از باده كله سازى يلهجدستهايم شيك گردد پايهايم شيشلهس)
بيت دوم را جهانگيرى هم بنام استاد بلعمى آورده و آقاى دكتر معين آن را در حاشيه برهان نقل كردهاند.
و اگر اين ابيات از آن بلعمى كوچك باشد كه نويسنده نثرى بدان روانى است ممكن است حدس زد كه وى اشعار ديگرى هم داشته كه همچون بسى از گنجينههاى ادبى نياكان ما از ميان رفته است. درباره ترجمه تاريخ آقاى دكتر صفا نوشتهاند: اين كتاب مشهور است بترجمه تاريخ طبرى ليكن چون بسى مطالب از كتب ديگرى غير از تاريخ الامم و الملوك طبرى در آن نقل شده و كتاب از صورت ترجمه بهيأت تأليف درآمده است آن را باسم تاريخ بلعمى مىناميم البته اين كتاب را بلعمى وزير امير منصور بن نوح سامانى بفرمان آن پادشاه از سال 352 بعنوان ترجمه از كتاب تاريخ طبرى آغاز كرد ليكن بعد از منابع مختلف ديگرى راجع بتاريخ ايران استفاده برده و مطالبى را هم از كتاب تاريخ طبرى حذف نموده است» سپس در باره چگونگى فرمان ابو صالح منصور بن نوح بنقل از آغاز كتاب مجمل التواريخ و القصص و نسخ متعدد و چاپ هندوستان گفتگو كردهاند(رجوع به تاريخ ادبيات آقاى دكتر صفا ج 1 ص 324 شود. درباره خود بلعمى مىنويسند وى كسى است كه در فصاحت بدو مثل زنند.همان تأليف ص 232
نقل از كتاب «تاريخ بلعمى گنابادى» تهران 1353
کتابشناسی کتاب التنبیه و الإشراف
كتاب التنبيه و الإشراف
كتابى است در هيات و نجوم و تاريخ به زبان عربى، آخرين نوشته ابو الحسن على بن حسين مسعودى (346 ه. ) وى نگارش اين كتاب را در 345 ه. در يازدهمين سال خلافت المطيع لله عباسى (334-363) به پايان برده است.
کتابی در جغرافیا و تاریخ و نجوم . این کتاب، حاوی خلاصه ای از اطلاعات همه کتابهای او و تحلیل آنها و مطالبی که یادآور «تنبیه» و منظری برای تألیفات و آثار قبلی نویسنده کتاب و متضمن مباحث تازه و تکمیلی می باشد. از نظر تاریخ علوم و ادیان نیز، اهمیت دارد و شامل مباحثی در فلسفه، نجوم، ادیان قدیم، عقاید، پزشکی و بعضی از آداب و رسوم رایج نزد اقوام و مذاهب است.
1. شخصيت مسعودى
مسعودى از نسل عبد اللّه بن مسعود صحابى بزرگ پيامبر (ص) بود كه در بغداد رشد كرد و بعدا همچنان كه در كتابهاى خود ياد آورد شده مسافرتهايى به بسيارى از شهرها و مناطق شرق و غرب كرده است. و به همين لحاظ اطلاعات جغرافيايى قابل توجهى در نوشتههاى او به چشم مىخورد.
با مطالعه و دقت در دو كتاب ارزشمند او «مروج الذهب» و «التنبيه و الاشراف» مىتوان فضل و علم مسعودى را چنين بيان كرد كه او احاطه علمى گستردهاى در رشتههاى مختلف مانند: هيأت و نجوم، جغرافيا، حديث و اخبار، فقه، تاريخ، جدول، فلسفه، ادب، و غيره داشته است، و از لغتهاى بسيارى هم چون فارسى، هندى، يونانى، سريانى و رومى و هم چنين از فرهنگهاى مختلف نقاط گوناگون بهرهمند بوده است.
2. هدف تأليف
مسعودى ابتدا كتابهاى ديگر مانند «اخبار الزمان» و «مروج الذهب» را نوشته و در آخر، با هدف نوشتن كتابى جامع و مختصر به تأليف كتاب حاضر روى آورده و آن را در شهر فسطاط در سال 345 ه. ق به پايان رسانده است؛از اين رو گاه مطالبى در كتاب او يافت مىشود كه در كتابهاى تاريخى ديگر وجود ندارد، او از آوردن روايات مختلف و نظريات متضارب پرهيز كرده است زيرا قصد پرداختن به مباحث تاريخى داشته است نه بحثهاى جدلى و مناظرهاى.
3. امتيازات كتاب
از امتيازات اين كتاب، ياد از كتب تاريخى ديگر است، مسعودى در مواردى نام كتابهاى تاريخى و غير تاريخى را مىآورد و از آنها تجليل مىكند، به عنوان نمونه در صفحه 132 مىگويد: بهترين كتاب در زمينه تاريخ ملوك و انبياء، كتاب «محبوب بن قسطنطين المنبجى» است، و در موارد ديگر از منابع هم عصر خود نام برده و مطالبى درباره آنها ذكر مىكند، هم چنين به مناسبت، كتابهاى خود را در لابلاى مطالب يادآور گشته است و به آنها ارجاع داده است. از ديگر امتيازات كتاب را مىتوان نقل آراء بسيارى از علماى عرب و يونان و غيره بر شمرد.
التنبیه و الاشراف یکی از کتابهای مهم تاریخی است که در نیمه اول قرن چهارم هجری تالیف شده است مسعودی جهانگردی تیز بین و مورخ چیره دست حاصل مطالعات و نتیجه گیری جهانگردی خودرا همراه با تعمقی که در شیوه تفکر و زندگی اقوام کرده در این کتاب به رشته تحریر در آورده است کتاب التنبیه والاشراف از این جهت که شامل روایات داستان های ملل قدیم است از منابع معتبر تاریخ و اساطیر سلف به شمار می رود و اعتبار و حرمتی به سزادارد و از مهم ترین منابع تاریخ ایران باستان خاصه ایران دوره ساسانی و همچنین تاریخ صدر اسلام و قرون اولیه اسلامی محسوب می شود.
او در اين كتاب نام 34 كتاب خود را ذكر كرده كه متأسفانه غير از «مروج الذهب» و «التنبيه و الاشراف» و بخشهايى از «اخبار الزمان» و «الكتاب الاوسط» ، كتابهاى ديگر وى به دست نيامده است.
تلاش مسعودى در تاريخنگارى رعايت حد اعتدال است چنان كه در مورد حلاج و شلمغانى مدح و ذم بيش از اندازه روا نمىدارد. و در مسائل مذهبى نيز همان گونه كه خود يادآور شده تلاش نموده تا رعايت بى طرفى را نموده و مسايل تاريخى را با مباحث كلامى در هم نياميزد.
روش تاريخ نگارى مسعودى برگرفته از مجموع دو روش سالشمارى و موضوعى است.
4. منابع كتاب
مسعودى اطلاعات خود را از سه دسته منابع برگرفته است كه در ذيل از آنها ياد مىشود:
الف) كتابها او كتابهاى بسيارى در اختيار داشته از جمله درباره مذاهب اسلامى مانند شيعه، معتزله، مرجئه و خوارج و همين طور اديان مختلف مانند مسيحيت و يهود و درباره مذاهب اقوامى چون هند و فارس و غيره، از منابع غنى بهره برده است. در انتخاب كتاب دقت زيادى نشان داده؛از اين رو از كتابهاى كم ارزش مطالب خود را نقل نكرده است. اگر بخواهد مطلبى را در مورد يكى از اقوام يا اديان و مذاهب نقل كند از كتابهايى كه خود آنها آن را معتبر مىدانند، نقل كرده است.
ب) مسافرتها به دليل مسافرت زياد با اقوام و ملتهاى متفاوتى آشنا شده است، مثلا با قوم يهود برخورد داشته؛از اين رو به عقايد و آداب و رسوم آنها آگاهى يافته و در نوشتن كتاب خويش از آن بهره برده است. هم چنين مكانهاى سياحتى و زيارتى اقوام گوناگونى را ديده و اخبار دست اولى در اين موارد در كتاب خود آورده است. مثلا بت مولتان را ديده و اخبارى در مورد زيارت و هدايا و قربانى براى آن، ارايه داده است. او همچنين از آثار باقى مانده ملتهاى گذشته همچون قوم لوط و آثار بر جاى مانده آنها گزارشهاى مناسبى عرضه كرده است.
ج) ملاقات حضورى با علما در مسافرت به شهرها و مناطق مختلف با علماى هر ديارى به گفتگو مىنشست و از علم و فضل آنان استفاده مىكرد، مثلا با علماى مسيحيت و يهود و مذاهب اسلامى نشستهايى داشته و نقلهايى از آن دارد. گر چه بعضى از نقلهاى مسعودى به واسطه ملاقات حضورى نبوده و از اجازات عام استفاده نموده است.
5. فهرست مطالب كتاب
مطالب كتاب به قرار ذيل است:
در آغاز، ضمن برشمارى كتب تاريخى خود از التنبيه و الاشراف به عنوان هفتمين آنها ياد مىكند. در ادامه مطالبى كيهانى و جغرافيايى بدين شرح مىآورد:
-افلاك و هيأت آن و ستارگان و تاثيرهاى آن و عناصر و تركيبات آن -زمانها و فصلها -بادهاى چهارگانه و وزشگاها و تاثيرهاى آن.
-كره زمين و شكل آن و مطالبى كه درباره مساحت و مقدار آبادى و مردم نشين آن گفته شده است.
-اقليمهاى هفت گانه و طول و عرض آن -اقليم چهارم و صفت و فضل آن -درياهاى جهان.
سپس بخش تاريخى كتاب آغاز مىشود كه مطالبى بدين گونه را فرا مىگيرد:
-امتهاى هفت گانه در روزگار باستان.
-پادشاهان ايران از گذشته دور تا ساسانيان.
-تاريخ پيامبران و پادشاهان و سرگذشت ملتها.
-تاريخ اسلام شامل زندگى پيامبر (ص) ، خلفاى راشدين، امويان و عباسيان تا زمان تأليف كتاب.
6. چاپهاى كتاب
اين كتاب را دخويه در سال 1894 م در ليدن منتشر نمود. و آقاى كارادى فو آن را در سال 1897 م به زبان فرانسه ترجمه كرد. هم چنين در سال 1938 م در مصر توسط استاد عبد الله اسماعيل صاوى به همراه مستدركى چاپ شد. و در سال 1965 م نيز در بيروت به زيور طبع آراسته شد.
التنبيه و الاشراف را ابو القاسم پاينده به فارسى ترجمه كرده است.
على بن حسين مسعودى
ابو الحسن على بن حسين بن على بن عبد اللّه هذلى در سال 287 ه. /900 م. در بغداد به دنيا آمد و در همانجا نيز رشد و نمو كرد. او از نوادگان عبد اللّه بن مسعود، صحابى بزرگ رسول خدا (ص) ، بود و به همين دليل به مسعودى مشهور شد. عبد اللّه در زمان خلافت عثمان و همزمان با سفر بسيارى از صحابه به شهرهاى مفتوحه، به عراق آمد. در عراق منزلت بالايى يافت و به همين دليل مردم از مواضع او در مقابل عثمان دفاع مىكردند. برخورد خشونت آميز عثمان با وى از عوامل انقلاب مردم عراق عليه عثمان شمرده مىشود.
خاندان ابن مسعود ساليان درازى در عراق زيستند و با پرهيز از ورود به مسايل سياسى در عصر خلفاى اموى و عباسى به مسايل علمى و فرهنگى پرداختند. آنان بغداد را براى سكونت در روزگار منصور انتخاب كردند. بغداد در زمان مسعودى از مهمترين مراكز علمى جهان اسلام به شمار مىرفت و اين فرصت مناسبى براى فراگيرى علم و دانش وى بود. علاوه بر آن، خاندان او نيز اهتمام ويژهاى به دانش اندوزى وى داشتند.
سفرهاى علمى
مسعودى علاوه بر بهرهگيرى از علوم مختلف مانند لغت، ادبيات، فقه، تاريخ، جغرافيا و فلسفه به زبانهاى فارسى، هندى، يونانى، رومى و سريانى آشنا شد. كسب دانش بيشتر و آشنايى بهتر با فرهنگهاى مختلف، او را براى سفر به نقاط مختلف جهان علاقهمند كرد. با اينكه در آن زمان دولتهاى مستقل حكومت داشتند ولى وحدت اسلامى همچنان بر مرزهاى سياسى چيره بود و در مجموع مملكتى به نام «مملكت اسلام» را تشكيل مىدادند كه هر مسلمانى مىتوانست آزادانه در محدوده جغرافيايى اين مملكت از نقطهاى به نقطه ديگر سفر كند.
دليل ديگرى كه مسعودى را به ترك بغداد وادار كرد، اوضاع نابسامان سياسى بغداد و تسلط تركان بر خلفاى عباسى بود. او در طىّ اين سفرها مىتوانست آزادانه و به دور از چالشهاى سياسى، تاريخ خلفاى عباسى را تدوين كند. مسعودى به اين منظور به فارس، كرمان، اصطخر، هند، ملتان و منصوره سفر كرد و از آنجا به كنبايه، صيمور، بومباى و سيلان رفت و سپس سفر دريايى خود را به شهرهاى چين آغاز كرد و پس از بازديد از مداگاسكار و زنگبار به عمان بازگشت. او همچنين سفرى به آذربايجان و گرگان و از آنجا به مناطق شام و فلسطين كرد. با ديدارى از مرزهاى شام به بصره آمد و دوباره به شام بازگشت و براى مدتى در دمشق اقامت نمود.
با اينكه مسعودى به زادگاه خود عشق مىورزيد، شهرهاى عراق را مىستود و ويژگىهاى آنها را يادآور مىشد ولى مصر را به دو دليل براى اقامت برگزيد: يكى چالشهاى سياسى بغداد كه دستاورد سلطه نيروهاى غير عرب بود و ديگرى امنيت، آسايش و نهضت علمى-فرهنگى مصر كه محصول حكومت اخشيدىها به شمار مىآمد.
مسعودى كتاب «مروج الذهب» را در مصر منتشر كرد و تا پايان عمر در آنجا زيست. او بيان داشته كه تأليف كتاب «مروج الذهب» را در سال 332 ه شروع كرده و در سال 336 ه. در فسطاط به پايان رسانده است. همچنين يادآور شده كه در سال 342 ه. نسخه اول كتاب «التنبيه و الاشراف» را تدوين نموده و در سال 345 ه. بر آن كتاب اصلاحات و اضافاتى داشته است.
ويژگىهاى فردى
شرح حال نويسان جز از شخصيت علمى مسعودى سخنى نگفتهاند، از اين رو از ويژگىهاى جسمى، فعاليتهاى روزانه و زندگى خصوصى وى آگاهى چندانى وجود ندارد. برخى ويژگىهاى او با مطالعه كتابهاى «مروج الذهب» و «التنبيه و الاشراف» به دست مىآيد. وطن دوستى يكى از خصوصيات بارز مسعودى است. با اينكه او بيش از 25 سال در سفر بوده و از اين رهگذر شخصيت جهانى پيدا نموده است، ولى هيچگاه زادگاه خود را فراموش نكرد و پيوسته در آرزوى ديدار آن لحظه شمارى كرد. او به نقل از حكما، علاقه به وطن را نشانه وفا و تكامل عقل دانسته است.
اعتماد به نفس در مسايل علمى و فرهنگى ويژگى ديگر اوست. او با تكيه بر سفرهاى علمىاش بر مؤلفان معاصرش افتخار كرده و چنين گفته است: گزارشهاى شخصى كه در زنجير وطن بوده با كسى كه بخشى از عمر خود را در سفرهاى علمى سپرى كرده است قابل مقايسه نيست. مورخان و محدثان نيز اعتراف دارند كه كتابهاى مسعودى حكايتگر تجربه و مهارت اوست. او خود نيز به ارزش تأليفاتش آگاهى داشت و از اين رو براى جلوگيرى از هر گونه تحريف و اضافه و نقصانى، غضب و بلاى الهى را به افرادى كه قصد تصرف در آنها را دارند، يادآور شده است. مسعودى ويژگى فوق را با تواضع علمى مزين كرده و از كاستىهاى كتابش عذرخواهى نموده است. او اين كاستىها را به غفلتهاى مؤلف و گاهى نسخهنويسان نسبت داده است.
مسعودى در ديدگاه دانشمندان
از ديرباز مسعودى و انديشههاى او مورد توجه مورخان و نويسندگان عرب و غير عرب بوده است. كتبى از او به عنوان اخبارى علامه و صاحب غرائب و نوادر ياد مىكند؛ (فوات الوفيات 2/57).
ابن خلدون با اينكه بسيارى از روايات او را نقد كرده است به برترى علمى او اعتراف دارد. احمد امين، شيوه تاريخنگارى او را مغاير با شيوه طبرى و هر كدام را داراى فضيلتى دانسته است. او افزوده است كه مسعودى علاوه بر اينكه مورخ بوده جغرافىدان نيز بوده است، (ظهر الاسلام 2/206-207).
متفكران مغرب زمين نيز توجه خاصى به مسعودى و دستاوردهاى علمى او دارند. از اين رو از قرن 19 ميلادى كتابهاى او در اروپا به زبانهاى مختلف ترجمه شده و او را «هرودت شرق»لقب دادند، (گوستاولوبن: حضارة العرب، ص 453).
مذهب مسعودى
شرح حال نگاران شيعه «مسعودى» را از اصحاب اماميه دانسته و به تشيع وى تصريح كردهاند. بحث و بررسى او در موضوع امامت نشان از اهتمام و علاقه ويژه وى بدان موضوع و بيانگر تمايلات مذهبى اوست. عناوين كتابهاى وى در موضوع امامت عبارتند از:-الاستبصار فى الامامة -الانتصار فى الامامة -حدائق الاذهان فى اخبار آل محمد (ص)-مزاهر الاخبار و ظرائف الاثار للصفوة النورية -الصفوة فى الامامة.
پرداختن وى به نظريه «وصايت شيعى» در آغاز كتاب «مروج الذهب» و پىگيرى آن در طول تاريخ و اعتقاد بر اينكه «خداوند هيچگاه زمين را از حجت خالى نمىگذارد» و ذكر حديثى از پيامبر (ص) خطاب به على (ع) كه «انت و اثنا عشر من ولدك ائمه الحق» مىتواند نشان از تشيع بارز وى باشد.
مسعودى اهتمام بسيارى براى ثبت زندگانى حضرت على (ع) و ذكر مناقب و فضائل آن حضرت كرده است. «ابن حجر» سخن مسعودى درباره امتناع بعضى صحابه از بيعت با على (ع) و بيعتشان با يزيد بن معاويه و «تقدم حضرت على (ع) بر ديگر صحابه» در ديدگاه مسعودى را بهترين نشانه بر تشيع او دانسته است.
مقدم كردن آراء و نظريات شيعه به هنگام ذكر آراى مختلف فرق درباره مسئلهاى، مىتواند حاكى از تمايلات مذهبى وى باشد.
كتابهاى مسعودى
از كتابهاى متعددى كه مسعودى تاليف كرده، 2 كتاب باقى مانده است.
1-مروج الذهب و معادن الجوهر
2-كتاب التنبيه و الإشراف (آخرين كتابى است كه تأليف كرده است)
كتب مفقود مسعودى عبارتند از:
3-اخبار الزمان و من اباده الحدثان من الامم الماضيه و الأجيال الخالية و الممالك الداثرة
4-الكتاب الاوسط
5-فنون المعارف و ما جرى فى الدهور السوالف
6-ذخائر العلوم و ما كان فى سالف الدهور
7-الاستذكار لما جرى فى سالف الأعصار
8-نظم الجواهر فى تدبير الممالك و العساكر
9-الاخبار المسعوديات
10-وصل المجالس بجوامع الاخبار و مختلط الآثار
11-تقلب الدول و تغير الآراء و الملل
12-راحة الأرواح
13-كتاب المبتدأ
14-المقالات فى اصول الديانات.
15-خزائن الدين و سر العالمين.
16-الاسترجاع فى الكلام.
17-الابانة عن اصول الديانة
18-الانتصار
19-نظم الادلة فى اصول الملة
20-نظم الأعلام فى اصول الاحكام
21-المسائل و العلل فى المذاهب و الملل
22-الواجب فى الفروض اللوازم
23-الاستبصار فى الامامة
24-الصفوة فى الامامة.
25-حدائق الاذهان فى اخبار اهل بيت النبى صلى الله عليه و آله و سلم و تفرقهم فى البلدان: در اين كتاب از فضائل و مناقب حضرت على (ع) سخن گفته.
26-مزاهر الاخبار و طرائف الاثار: اين كتاب در اخبار آل البيت عليهم السلام است.
27-رسالة البيان فى أسماء الائمة القطعية من الشيعة: اين كتاب درباره زندگانى ائمه اثنا عشرية نوشته شده است.
28-الزاهى: در اين كتاب از اسلام حضرت على (ع) سخن گفته است.
29-سر الحياة
30-القضايا و التجارب.
31-الزلف
32-المبادئ و التراكيب.
33-طب النفوس
34-النهى و الكمال
35-الرؤوس السبعة من السياسة الملوكية و مللها الطبيعية.
36-الدعاوى السنيعة.
37-مقاتل فرسان العجم.
نام تمامى اين كتابها در مروج الذهب و التنبيه و الاشراف آمده است. افزون بر اين كتب «ابن نديم» به دو كتاب ديگر در الفهرست اشاره كرده است:
38-التاريخ فى اخبار الامم من العرب و العجم.
39-كتاب الرسائل.
تفاوت دو كتاب «اثبات الوصية للإمام على بن ابى طالب» (چاپ شده در ايران و نجف) و «اخبار الزمان و من اباده الحدثان» (كه در يك جلد چاپ شده) با آثار بر جاى مانده از مسعودى در سبك و نوع نگارش و تنظيم مطالب، موجب ترديد مورخان در انتساب اين دو كتاب به مسعودى شده است.
كتاب اخبار الزمان و من أباده الحدثان من الأمم الماضيه و الممالك الدائرة از نخستين تأليفات مسعودى در حوزه تاريخ و مشتمل بر شناخت زمين، شهرها و عجايب آنها، درياها و اوصاف آنها است. در اين كتاب از افلاك، اقاليم هفتگانه، ستارگان و از طرفى تفاوت مردم و اختلاف طبيعتهاى آنان نيز سخن گفته است. در ادامه، شرح حال امتهاى قبل و معاصر خود، حكيمان، فيلسوفان، پيامبران و پادشاهان تا عصر نبوى را بيان داشته و سپس حوادث تاريخ اسلام تا سال 332 ه. را بررسى كرده است. در واقع اين كتاب دائرة المعارفى در شناخت تاريخ، فلسفه، ملل و نمل، جامعه شناسى، مردم شناسى و گرايشهاى دينى است كه در سى فصل تأليف شده است.
فصلهايى از اين كتاب در بعضى از كتابخانهها نگهدارى مىشود. بروكلمان بدون اثبات صحت نسبت آنها به مؤلف، نام اين كتابخانهها را آورده است (تاريخ الادب العربى 3/57). كتابى با عنوان «اخبار الزمان و من أباده الحدثان و عجائب البلدان و الغامر بالماء و العمران» در 252 صفحه در قاهره به سال 1938 ميلادى منتشر شد. اين كتاب با عبارت «قال الشيخ ابو الحسن على بن الحسين بن على بن عبد اللّه الهذلى المسعودى، رحمه اللّه و رضى عنه» آغاز و با عبارت «تمّ و كمل كتاب اخبار الزمان» پايان يافته است. عبارت پايانى كتاب بيانگر اين است كه كتاب به طور كامل چاپ شده است. با اين حال بروكلمان ادعا دارد كه كتاب منتشره فصل اول كتاب مسعودى است.
توجه به مواردى از جمله تفاوت عنوان كتاب منتشره با كتاب مسعودى انتساب اين كتاب را به مسعودى مشكوك مىسازد. جواد على نيز در انتساب اين كتاب ترديد كرده و گفته است كه مسعودى با بيان فصول و محتويات كتابش، آن را مختصر نموده و به نام «الكتاب الوسط» منتشر كرده است؛اما كتاب چاپ شده در قاهره علاوه بر كمى حجمش، عناوين و موضوعات كتاب اخبار الزمان را ندارد. قلم و سبك نگارش آن نيز با كتابهاى مسعودى متفاوت است و هيچ اثرى از جاذبههاى نگارش و شيوههاى نوشتارى مسعودى در آن به چشم نمىخورد.
مؤلف كتاب مذكور به دليل ذهنيت اسطورهاى، جز داستاننويسى و خرافات از تاريخ چيزى نفهميده و كتابش را بر اساس روايات وهب بن منبه و عبيد بن شريه استوار كرده است. در حالى كه مسعودى با نقل اين گونه داستانها به جامعه پذيرى آنها توجه داده و برخى از آنها را نقد كرده است. گر چه نقل برخى خرافات در روايات مسعودى، اشعار به پذيرش آنها دارد ولى روشمند و علمى بودن كتاب را نمىكاهد.
همچنين «اثبات الوصية للامام على بن ابى طالب عليه السلام» ؛، در دو بخش تأليف شده است. در بخش اول با مطالبى از عقل و سپاهيانش، تاريخ انبيا را از هبوط آدم (ع) تا رسالت پيامبر خدا (ص) مورد مطالعه قرار داده است. در اين مطالعات بجاى ارائه سند از لفظ «روى» استفاده كرده ولى در بخش دوم به ويژه مباحث مربوط به امامان سند ارائه داده است. نمونهاى از اين اسناد در دو كتاب مروج الذهب و التنبيه و الاشراف نيامده و همين امر موجب شده تا عدهاى گمان كنند كتاب از مؤلف ديگرى است به ويژه كه شيوه تأليف و سبك نگارش آن نيز با ديگر نوشتههاى مسعودى سازگارى ندارد. با اين حال وجود كتابهاى زياد براى مسعودى در مسأله امامت پذيرش انتساب اين كتاب به مسعودى را آسانتر مىكند.
کتابشناسی کتاب زین الأخبار
مؤلف زين الاخبار
ابو سعيد عبد الحى بن ضحاك بن محمود گرديزى در شهر گرديز واقع در جنوب شرقى كابل و بر سر راه سابق غزنين به هندوستان قبل از سال 400 هجرى ولادت يافت ولى پس از چندى به شهر غزنين پايتخت حكومت غزنويان رفته و در آنجا سكونت اختيار نمود.
وى محضر درس استاد ابو ريحان بيرونى (متوفى 400 هجرى) را كه در همين ايام در غزنين مىزيسته درك كرده است. و به همين جهت كتاب تاريخ وى در بعضى از فصول شباهت بسيارى به سبك و شيوه آثار الباقيه دارد.
گرديزى تأليف كتاب تاريخ خويش را در سال 442 هجرى به نام عز الدوله و زين المله عبد الرشيد بن محمود بن سبكتكين، سلطان عصر خويش به پايان رساند و نام آنرا از زين المله برگرفت و آنرا زين الاخبار ناميد. اين كتاب به نام مؤلف آن به تاريخ گرديزى نيز شهرت يافته است.
چاپهاى كتاب
تاكنون فقط دو نسخه خطى از اين كتاب كشف گرديده كه در كتابخانههاى كمبريج و آكسفورد انگلستان نگهدارى مىشوند. تاريخ نگارش نسخه قديمى آن مربوط به سال 930 يا 903 مىباشد زيرا آنچه اكنون پس از سالها بر روى جلد آن مىتوان خواند عدد 93 است كه احتمالا نقطهاى از آن حذف گرديده زيرا تاريخ 93 هجرى براى نگارش اين كتاب بىمورد است. نسخه بعدى در سال 1196 هجرى نوشته شده كه در واقع نسخه بدل همان نسخه نخستين محسوب مىشود. هر دو نسخه مقدارى نواقص و افتادگىهايى دارد كه كار تصحيح كتاب را با مشكل مواجه مىساخته است. لذا فصلهاى متفاوتى از آن كه مربوط به موضوع تحقيق محققين مختلف بوده است بر حسب ضرورت به طور جداگانه چاپ گرديده است. نخستين بار بار تولد، محقق روسى قسمتى از فصل «اندر معارف و انساب تركان» را در كتابى به عنوان شرح سفرى در آسياى مركزى به انديشه علمى در سال 1894 با ترجمه روسى چاپ كرده است. قسمتهاى ديگر زين الاخبار كه مربوط به تاريخ خراسان مىشود مجددا توسط محقق مزبور در كتاب تركستان پيش از دوره مغول در سال 1898 چاپ گرديد. مدتها بعد در سال 1928 قسمتى ديگر از اين كتاب كه مربوط به تاريخ طاهريان مىشود از فصل «اخبار امراى خراسان» توسط محمد ناظم هندى در برلين و سالها بعد در ايران چاپ گرديد. بخشى ديگر از آن كتاب را كه مربوط به عيدها و جشنها و رسمهاى مغان بود مجله سخن در سال 1325 چاپ نمود. در سال 1333 مرحوم سعيد نفيسى از فصل مربوط به ملوك ساسانيان تا پايان باب هفتم يعنى تا فصل «اندر استخراج تاريخها از يكديگر» چاپ و منتشر نمود. سرانجام دانشمندى افغانى به نام عبد الحى حبيبى كار دشوار تصحيح تمام كتاب را به عهده گرفت و بسيار دقيق و محققانه همراه با حاشيههاى ارزنده در سال 1346 در كابل به چاپ رساند. وى با توجه به چاپهاى قسمتهاى مختلف آن، از روى دو نسخه مكشوفه شروع به تصحيح نمود و از منابع ديگر مربوط به آن عصر از جمله آثار ابو ريحان بيرونى درجه صحت كار خويش را بالا برد. گرديزى، عبد الحى: تاريخ گرديزى، به تصحيح و تحشيه عبد الحى حبيبى، انتشارات دنياى كتاب، تهران، 1363، صص 25-5
گرديزى قسمت اول از كتاب تاريخ خويش را به مسائل عمومى تاريخ ايران اختصاص داده و به سبك و شيوه تواريخ عمومى، تاريخ عالم را از اولين پادشاهان داستانى ايران آغاز كرده است. گرديزى همه عالم و جهان را ايران ميدانست: «اندر قديم رسم ديگرگون بود. از روزگار افريدون تا گاه اردشير بابكان، مر همه جهان را يك سپاه سالار بودى. و چون اردشير بيامد، جهان را چهار سپاه سالار كرد: يكى خراسان، دو ديگر مغرب، سوم نيمروز، چهارم آذربايجان. »همان، ص 211
و در جاى ديگر مىنويسد: «و چون وى (اسكندر) بمرد، جهان بى شاه بماند. »3- همان، ص 59 پس از آن ضمن اشاره به حمله اسكندر از ملوك اشكانى و ساسانى به اختصار ياد كرده است.
همين شيوه همچنان ادامه يافته و مؤلف ضمن ذكر مختصرى از وقايع ايام خلفاى راشدى جداولى از خلفاى اموى و عباسى ترسيم نموده و تاريخ ايشان را همراه با قوت و ضعف آن در مقاطع مختلف تا عصر خويش بيان نموده است. در اين فصول اشارات پراكندهاى پيرامون قيامهاى علويان و خوارج و همچنين قيامهاى ابو مسلم و مازيار و بابك خرم دين و... مىتوان يافت.
از قسمت دوم، كتاب تاريخ گرديزى جنبه محلى به خود مىگيرد. و تاريخ سرزمين خراسان، از آغاز به بحث گذاشته ميشود كه البته همان جنبه اختصارى كه سبك و شيوه گرديزى است در اين قسمت نيز مشاهده ميشود.
وى ضمن اشاره به زمان فتح خراسان توسط مسلمين جدولى از امرايى كه توسط خلفا به اين ديار گسيل مىشدند رسم نموده و به شرح آن پرداخته است. در اين قسمت پيرامون قيام ابو مسلم در خراسان و همچنين حكومت مأمون و پس از آن سلسله طاهريان در خراسان مطالبى يافت مىشود.
گرديزى از تاريخ صفاريان به جهت آنكه تاريخ ايشان به نوعى به وقايع خراسان مربوط ميشود سخن رانده است. وى مطالب خويش را پيرامون اين سلسله تاريخى با عنوان «فتنه يعقوب بن الليث» ياد كرده است و ضمن اشاره به حكام ديگر اين سرزمين پيرامون چگونگى پيدايش سلسله سامانيان و تاريخ ايشان در آن سرزمين نسبت به فصول قبلى مبسوطتر بحث كرده است. لذا اطلاعات بسيار اندكى هم از آل زيار آل بويه مىتوان به دست آورد. وى در ادامه مباحث تاريخى خويش پيرامون سرزمين خراسان، به پيدايش حكومت غزنويان و نحوه حكومت و جنگهاى سلطان محمود و سلطان مسعود پرداخته و مطالب تاريخى خود را درباره اين سلسله با ذكر چگونگى قدرت يافتن سلطان مودود بن مسعود در سال 432 ه. به پايان مىرساند. در مطاوى اين فصل مىتوان پيرامون ابتداى كار سلجوقيان نيز مطالبى يافت.
گرديزى بخش ديگر كتاب خويش را به اسباب پيدايش تواريخ رومى، عربى و فارسى و هندى و اختلاف آنها با يكديگر اختصاص داده و در ادامه آن جداولى از اعياد و روزهاى مهم و مذهبى مسلمانان و جهودان و ترسايان و مغان و هندوان رسم نموده و به شرح آنها پرداخته است كه اطلاعات نسبتا خوبى در اين زمينه به محقق تاريخ عرضه ميدارد.
بخش آخر كتاب زين الاخبار پيرامون معارف و انساب اقوام مختلف مىباشد. فصلى از اين بخش به اصل و نسبت تركان و طوائف مختلف و فرهنگ و رسوم هر يك از اين طوائف و همچنين مناطق مسكونى آنها در آسياى شرقى اختصاص يافته است. در فصلهاى جداگانه ديگرى از همين بخش معارف و انساب هندوان و روميان نيز مورد بحث قرار گرفته است.
گرديزى در تأليف تاريخ خويش از منابع كتبى و شفاهى استفاده كرده است چنانكه در صفحه 399 مىنويسند: «و چنين گويند ثقات» و در صفحه بعد آورده است: «و چنين شنيدم از بعضى ثقات» و يا اينكه در صفحات 546 و 545 مىنويسد: «چنين گويد: عبيد اللّه بن خرداد به اندر كتاب اخبار كه او كرده است» و «چنين گويد: ابو عمرو عبد اللّه ابن المقفع اندر كتاب ربيع الدنيا» و در صفحه 612 مىنويسد: «و چنين گويد: ابو عبد اللّه جيهانى اندر كتاب تواريخ كه او كرده است» و جايى ديگر مىنويسد: «كاش تاريخ ولات خراسان ابو على الحسن السلامى را اكنون در دست مىداشتيم»
سلامى مورخ و شاعرى بود كه در ميانه قرن چهارم هجرى در اوج شهرت بود و در جوار واليان خراسان، ابو بكر چغانى و پسرش ابو على، از بخت برخوردار بود. در حال حاضر تنها مستخرجاتى از آن كتاب از طريق آثارى چون گرديزى، ابن الاثير و تقريظ بر تاريخ يمينى عتبى به دست ما رسيده است.باسورث، كليفورد ادموند: تاريخ غزنويان، ترجمه حسن انوشه، تهران، امير كبير، 65-1364، ج 1، ص 11 در هر صورت گرديزى از كتاب سلامى نيز سود جسته است.همان، ص 8
نثر كتاب زين الاخبار نثرى فارسى و نسبتا ساده و روان است. از آيات و احاديث خيلى به ندرت استفاده شده و از شعر فارسى و عربى بهرهاى گرفته نشده است.
نثرهاى فارسى متعلق به قرن چهارم هجرى تحت تأثير فرهنگ اسلامى و به جهت اعتبارى هجرى تحت تأثير فرهنگ اسلامى و به جهت اعتبارى كه زبان عربى به عنوان زبان علم داشت معمولا از تعابير و مفاهيم علمى و سياسى و دينى زبان عربى استفاده نمودهاند. نثر كتاب زين الاخبار نيز اگر چه متعلق به قرن پنجم هجرى است از همين سبك پيروى نموده به طورى كه حتى نويسنده در انتخاب نام كتاب خويش تحت تأثير زبان عربى است ولى به هر حال گرديزى لغات و اصطلاحاتى به زبان فارسى درى در متن خويش آورده است و مصحح در پاورقىهاى خويش تعابير و اصطلاحات غير متداول را معنى كرده است. البته بعضى از اين لغات در طى زمان به كلى منسوخ گرديدهاند و اكنون مورد استعمال قرار نمىگيرند و مصحح در پايان كتاب فهرستى از آنها را بر حسب حروف الفبا درج كرده است.
پرداختن به رئوس مطالب و وقايع تاريخى و پرهيز از تطويل در كلام يكى از ويژگىهاى نثر گرديزى است.
اين شيوه نگارش گرديزى البته از عدم دقت كافى و فقدان تيزبينى او سرچشمه مىگيرد.
مؤلف زين الاخبار به روايات رسيده (چه كتبى و چه شفاهى) اعتماد كرده و آنها را بدون تحليل و ريشهيابى به اختصار ضبط نموده است و به علت همين عدم توجه به علل پنهانى وقايع است كه بايد او را يك مورخ سادهنگر دانست. وى بسيارى از داستانهاى تاريخى را كه با اندكى تأمل كذب آن آشكار مىگردد باور نموده است. به عنوان مثال در صفحه 319 نسبت سامانيان را به كيومرث اولين پادشاه داستانى ايران مىرساند و يا اينكه درباره چگونگى كشته شدن احمد بن اسماعيل سامانى روايتى مجعول را باور داشته است. گرديزى، تاريخ گرديزى، پيشين، ص 329 و يا اينكه درباره فضل بن سهل چنين مىنويسد: «فضل گفت: اى طاهر ترا لوايى بستم كه تا شصت و پنج سال هيچكس نگشايد و از بيرون آمد طاهر از مرو كه پيش على بن عيسى رفت، تا وقت شدن دولت طاهريان و گرفتن يعقوب بن الليث، محمد بن طاهر را شصت و پنج سال بود».همان، ص 298
نقل از كتاب ماه تاريخ و جغرافيا شماره 17 سال 1377صفحه 14 نوشته صالح پرگارى
گرديزى
ابو سعيد عبد الحى بن ضحاك بن محمود گرديزى،نويسنده كتاب زين الاخبار چندان شناخته شده نيست و جز كتاب زين الاخبار، آگاهى ديگرى درباره او بما نرسيده است. گرديز يا جرديز،چنانكه در كتابهاى تازى ضبط كردهاند،اينك از شهرهاى درجه سوم افغانستان جزو حكومت اعلاى جنوب در جنوب كابل،و در جنوب غربى جلال آباد،و در مشرق غزنين،نزديك مرز وزيرستانست،و تا كابل 122 كيلو متر فاصله دارد.
ابو سعيد عبد الحى بن ضحاك بن محمود گرديزى، كتاب خود را بپادشاهى عبد الرشيد ابن مسعود غزنوى(441-444)بپايان رسانيد وى تنها جائى كه از منابع خود ذكرى كرده،در فصل انساب و معارف تركانست كه در آغاز ميگويد:
«چنين گويد:ابو عمرو عبد اللّه بن المقفع اندر كتاب ربع الدنيا.»و در پايان اين فصل گويد: اين بود معارف تركان كه يافته شد،بعضى از مسالك و ممالك جيهانى،و بعضى از تواضع(؟)الدنيا،و بعضى از كتاب عبيد اللّه خرداد به.»
كتاب ربع الدنيا كه در مورد دوم نام آن بخطا تواضع الدنيا نوشته شده،در بيشتر از جاها كه احوال روز به پسر داذبه پسر داذ جسنش معروف به ابو عمرو يا ابو محمد عبد اللّه بن المقفع كشته شده در 139 يا 142 و يا 145 هجرى دانشمند بسيار بزرك ايرانى را نوشتهاند،در ميان مؤلفاتش نام بردهاند.اما اين كتاب اكنون در ميان نيست.
مسالك و ممالك جيهانى همان كتاب معروفيست،كه ابو عبد اللّه احمد بن محمد جيهانى(ابو عبد اللّه احمد بن ابو على محمد بن ابو عبد اللّه محمد بن احمد بن نصر)از خاندان معروف وزيران جيهانى،كه خود نيز از 365 تا 367 ه.وزير منصور بن نوح سامانى بوده است نوشته،و اصل اين كتاب در دست نيست.اما در بسيارى از كتابهاى جغرافيا از آن نقل كردهاند.
كتاب اخبار عبيد اللّه بن خرداذبه،يكى از مؤلفات ابو القاسم عبيد اللّه بن عبد اللّه بن خرداذبه است،كه در 205 يا 211 بجهان آمده،و پيش از سال 300 هجرى از جهان رفته است از مؤلفات وى آنچه بما رسيده،نخست كتاب مسالك و الممالك اوست،كه در حدود 232 ه.تأليف كرده،و سپس در 272 روايت دومى از آن انتشار داده.و ديگر قسمتى از كتاب ادب سماع و لهو و ملاهى اوست،كه بنام«مختار من كتاب اللهو و الملاهى»باقى مانده،و درين دو كتاب آنچه گرديزى بدان اشاره ميكند نيست،و چنان مينمايد،از كتابى كه بنام«جمهرة انساب الفرس»داشته است گرفته باشد.
گرديزى جاى ديگر كه از جشنها و عيدهاى هندوان سخن ميراند مىگويد:كه آن مطالب را از ابو الريحان محمد بن احمد بيرونى دانشمند بسيار نامى شنيده،كه در ذى الحجه 362 در بيرون خوارزم بجهان آمده،و در 3 رجب 440 در غزنين در گذشته است.و چون وى در پايان زندگى در غزنين مىزيسته،و گرديزى از مردم شهر گرديز، در جنوب شرقى كابل،و بر سر راه سابق غزنين بهندوستان بوده است،چنان مىنمايد، كه در غزنين با اين مرد بزرگ ديدار كرده و شايد از شاگردان او بوده باشد.
کتابشناسی کتاب الفخرى فى الآداب السّلطانية و الدّول اسلاميّة
الفخری
كتابى تاريخى به زبان عربى، نوشته صفىّ الدّين محمد بن طباطبا معروف به ابن طقطقى (660-709 ق/ 1262-1309 م)نويسنده، اديب و مورّخ شيعى امامى و از خاندان امام حسن مجتبى (ع).
عنوان ديگر كتاب كه بدان نيز شهرت دارد، «الفخرى فى الآداب السّلطانية و الدّول اسلاميّة» است. گاه آن را به اختصار، الفخرى گويند. واژه اخير اشاره به فخر الدّين عيسى بن ابراهيم فرمانرواى موصل در آن روزگار است كه اثر به نام او نگاشته شده است. اين كهن ترين اثر سياسى-تاريخى پس از فروپاشى خلافت عبّاسيان است.
كتاب از يك مقدّمه كوتاه و 2 فصل تشكيل مىشود:
فصل يكم، پند و اندرزهايى است كه براى فرمانروايان و دولتمردان سودمند است. اين فصل نزديك به يك پنجم كتاب را در بر مىگيرد و آداب فرمانروايى و چگونگى اداره جامعه را نشان مىدهد. مايه عمده كار نويسنده در اين فصل، اندرزنامهها و كتابهايى مانند كليله و دمنه، جاويدان خرد (و ترجمه عربى آن آداب العرب و الفرس) ، خردنامه و مانند اينهاست. نگارنده در اينجا اندرزهايى از گفته قباد، انوشيروان، اسكندر، فرزانگان ايران و هند، پادشاهان ايرانى و جز ايشان آورده و آيات و احاديثى نيز در تأييد آنها نقل كرده است.
فصل دوم، گزارش تاريخ اسلام از آغاز تا سقوط بغداد به دست هولاكوخان مغول در جمادى الثّاني 656 ق/ژوئن 1258 م است. در اين فصل به وزيران هر خليفه بيش از خود وى توجّه شده و درباره ايشان به تفصيل بيشترى سخن رفته است. مهمترين منابع كار نويسنده در فصل دوم، تاريخهايى چون، طبرى (د 310 ق/922 م) ، مسعودى (د 346 ق/957 م) ، ابن اثير (د 628 ق/1231 م) و نيز كتاب الاوراق نوشته ابو بكر محمّد صولى (د 335 ق/946 م) است. ابن طقطقى از مأخذ اخير بيشتر در نوشتن شرح حال و كارهاى وزيران خلفاى عبّاسى بهره گرفته است. از همين روست كه از هنگام درگذشت صولى تا مدت بيش از يك سده، از وزيران خلفا سخنى در ميان نيست.
اين كتاب به تصريح نويسنده در فاصله ميان جمادى الثّانى، تا 5 شوّال سال 701 ق/فوريه تا 3 ژوئن 1302 م، در شهر موصل نگارش يافته است. بخش مربوط به دوره عبّاسى در فصل دوم اين كتاب ارزش ويژهاى دارد. بلافاصله پس از انقراض نظام عبّاسى و در شرايط كاهش فشارهاى تحميل شده از سوى خلفا، دانشمندى از طايفه امامى براى نخستين بار امكان تاريخ نگارى يافته و گوشههايى از فساد آن نظام را آشكار ساخته است. البته اين واقعيّت كه بيشتر زورمندان آن روزگار در زوال حكومت عبّاسيان سوگوار بودند و اينكه اين اثر براى حاكمى از قماش همان زورمندان سوگوار نوشته مىشد، مانع شده است كه نويسنده ديدگاههاى خود را درباره آن نظام، با صراحت كافى مطرح كند. از اين رو نقد وى از نظام عبّاسى بسيار ملايم است، اما همين نقد ملايم نيز تا روزگار نگارش اين كتاب سابقه نداشته است.
نويسنده، چند صفحه نخست كتاب را به ستايش از فرمانرواى موصل اختصاص داده و سپس چند صفحهاى نيز در ستايش كتاب خود آورده و طىّ آن اثر خويش را سودمندتر از حماسه ابو تمّام و مقامات همدانى و حريرى شمرده است.
نويسنده در آغاز فصل يكم مىگويد: اين كتاب جاى سخن درباره حقيقت فرمانروايى و تقسيم شدن آن به رياستهاى دينى و دنيوى مانند خلافت و سلطنت و امارت و ولايت و آنچه از اينهمه بر پايه شرع استوار بوده يا نبوده و آراى صاحب نظران در باب امامت نيست. رئيس فاضل بايد از خرد، عدالت، دانش، پرهيزكارى و بخشش برخوردار و از خشم، بخل و تندى بركنار باشد. وى پاسخ علىّ بن طاوس (د 664 ق/ 1266. م) را به پرسش هولاكوخان در ترجيح فرمانرواى غير مسلمان دادگر بر مسلمان ستمكار نقل مىكند و وجود اعلم معصوم را در جامعه لازم نمىداند و هوشيارى و فهم حاكم را كافى مىشمرد. از بيشتر خلفاى اموى و عبّاسى انتقاد مىكند و صريحا اعلام مىدارد كه هارون الرّشيد از خداى تعالى بيم نداشته است. كشتن بى تأمّل را جايز نمىداند و شكنجه به ويژه با آتش را نكوهش مىكند. انتقام جويى را زشت مىشمرد و در دورى از اين صفت علىّ بن ابى طالب (ع) را مثال مىآورد. همچنين وى در بسيارى از جاهاى اين كتاب علاقه خود را به اهل بيت پيامبر نشان مىدهد.
البته اين اثر شامل برخى لغزشهاى تاريخى نيز هست. مؤلّف، از جمله در نقل رويدادهاى مربوط به حلاّج و قرمطيان و افتادن بغداد به دست تركان سلجوقى، مطالب نادرستى آورده است. در سده 13 ق/19 م بخشهايى از اين كتاب در پاريس (1806 و 1834 و 46-1847 م) ، وين (1816 م) ، بن (1823 م) ، طرابلس (1828 م) ، مسكو (1870 م) و رم (1884 م) منتشر شده است. چاپ يكجاى آن نخستين بار در 1860 م در شهر گوتاى آلمان انجام گرفته و در 1895 م نيز با مقدّمهاى به زبان فرانسه در پاريس منتشر گرديده است. همين چاپ بعدها در قاهره و بيروت چندين بار منتشر شده است. اين اثر به زبانهاى انگليسى و فرانسوى نيز ترجمه و منتشر گرديده است. كتاب را محمّد وحيد گلپايگانى به فارسى برگردانده و نام تاريخ فخرى در آداب ملك دارى و دولتهاى اسلامى بر آن گذاشته است. اين ترجمه در 1350 ش در تهران چاپ و منتشر شده و ديگر باره در 1360 ش تجديد چاپ گشته است.
مآخذ
آقا بزرگ، الذّريعة، 16/125، ابن الطقطقى، محمّد بن على بن طباطبا، الفخرى فى الآداب السّلطانية و الدّول الاسلاميّة، مصر، المطبعة الرحمانية 1938 م، جم، ابن الفوطى، عبد الرزاق بن محمد، الحوادث الجامعة، بغداد، 1351 ق، صص 262-265، براون، ادوارد، تاريخ ادبى ايران، ترجمه على پاشا صالح، تهران، ابن سينا، 1335 ش، 1/365-366، بروكلمان، 2/207-208، ذيل، 2/201-202؛دانشكده ادبيّات، فهرست خطى، 8/80، دانشنامه ايران و اسلام؛دائرة المعارف الاسلامية؛دايرة المعارف فارسى؛ زركلى، خير الدّين، الاعلام، بيروت، 1969، 7/174؛زرين كوب، عبد الحسين، تاريخ ايران بعد از اسلام، تهران، امير كبير، 1363، ش، ص 12، قزوينى، محمّد، يادداشتها، به كوشش ايرج افشار، تهران، علمى، 1363 ش، 8/91-94، كحّاله، عمر رضا، معجم المؤلّفين، بيروت، دار احياء التّراث العربى، 11/51؛لغت نامه دهخدا؛مهدى دامغانى، محمود، «ابن الطّقطقا و كتاب الفخرى» ، نشريه دانشكده الهيّات و معارف اسلامى مشهد، شم 14 (بهار 1354 ش) ، صص 156-173، نخجوانى، هندوشاه بن عبد اللّه، تجارب السّلف، به كوشش عبّاس اقبال، تهران، طهورى، 1357 ش، مقدّمه.
به نقل از دائرة المعارف بزرگ ج 1
ابن طقطقى
جلال الدين صفى الدين ابو جعفر محمد بن تاج الدين على بن محمد بن رمضان معروف به ابن طقطقى (660-709 ق/1262-1309 م) ، عالم، اديب، مورخ، نويسنده و نقيب سادات علوى عراق.
نسب او به قاسم رسّى مىرسد. پدرش تاج الدين على از عالمان بنام و از ثروتمندان بزرگ بود و نقابت علويان را به عهده داشت. وى داراى زمينهاى بسيار در سواحل فرات و دجله بود. يك سال كه قحطى بزرگ پديد آمد، تاج الدين با بهره گرفتن از قدرت اقتصاديش دارايى منقول و غير منقول مردم تهيدست را به بهايى اندك خريد و بر فقر عمومى افزود. اين سوء استفاده تا آنجا شهرت يافت كه آن قحطى معروف به قحطى ابن طقطقى شد. اين توانمندى اقتصادى، قدرت سياسى و اجتماعى مهمى براى تاج الدين پديد آورده بود. از اين رو او يك بار نامهاى به اباقا خان بن هولاكو نوشت و بر كنارى وزير ايرانى او عطا ملك جوينى (623-681 ق/1226-1282 م) را خواستار شد. اين نامه به دست برادر عطا ملك، شمس الدين جوينى (مق 683 ق/1284 م) افتاد و او آن را به برادرش داد. او نيز در خشم شد و به هراس افتاد، از اين رو كسانى را وادار به كشتن تاج الدين ساخت و سپس كشندگان را قصاص و همه دارايى او را مصادره كرد (ابن عنبه، عمدة الطالب، 180-181) .
اينكه چرا او را به ابن طقطقى ناميدهاند دقيقا معلوم نيست (زبيدى، ذيل طق) . صفى الدين محمد، كه او نيز به ابن طقطقى شهرت يافت، ابتدا در حله مىزيست و پس از قتل پدر در 680 ق/1281 م (يا 672 ق/ 1273 م) مقام نقابت علويان كوفه، بغداد، كربلا و نجف را به دست آورد. او نسبت به پدر از نفوذ اجتماعى و سياسى و اقتصادى كمترى برخوردار بود و غالبا به سفر مىپرداخت. از اربل، بصره، كوفه و اصفهان ديدار كرد و در 696 ق/1297 م به ايران آمد و به مراغه رفت و در 700 ق/1301 م وارد تبريز شد. در 701 ق/1302 م به موصل رفت و در اين شهر كتاب مشهورش الفخرى يا الآداب السلطانية (ه. م) را نوشت و آن را به فخر الدين بن عيسى حاكم مغولى موصل تقديم كرد. او همسرى خراسانى برگزيد. ابن طقطقى با ايران و فرهنگ و ادب پارسى آشنايى و بدانها دلبستگى داشت. وى را كتاب ديگرى به نام الغايات است. از او فرزندى به نام على ماند. براى اينكه نام او با جدّش اشتباه نشود او را «على صغير» مىگفتند.
استادان ابن طقطقى
استادان و كسانى كه ابن طقطقى از آنها نقل كرده است به قرار ذيل مى باشند:
1-جمال الدين ابو الحسن على بن محمد دستجردانى، وزير سلطان غازان در ديوان ممالك در سال 695 ه. او حكم هاى زيادى در عراق صادر كرد و بسيارى از واليان و غير آن را كشت و در نتيجه سلطان غازان نيز در سال 696 ه. دستور قتل او را صادر كرد.
2-ابن فؤطى شيبانى متوفى 723 ه. صاحب كتاب مجمع الآداب و الحوادث الجامعة: نويسنده در مورد اجداد موسى الجون از ابن فؤطى نقل مىكند به اين كه «تاريخ نگار فاضل و علاّمه، شيبانى براى من نقل كرد... » .
3-ظهير الدين على بن محمد كازرونى: در اين كتاب از او بسيار روايت مىكند و تعبير «عدل» و «ثقه» را براى او بكار مىبرد.
4-علاّمه فقيه يحيى بن سعيد حلّى متوفى 690 ه. كه در اين كتاب او را در اعقاب ابراهيم بن كاظم (ع) ذكر مىكند.
5-فخر الدين على بن يوسف بوقى كه او را در اعقاب ابراهيم بن كاظم (ع) ياد مىكند.
6-سيد اسماعيل كيا متوفى 700 ه.
7-علاّمه على بن عيسى اربلى صاحب كشف الغمه كه نام او را در اعقاب حسين اصغر و افطس ياد مىكند.
8-سيد عبد الكريم بن طاووس حلّى متوفى 693 ه.
9-سيد شرف الدين ابو جعفر عبيدلى.
10-سيد على بن احمد عبيدلى.
11-شمس الدين بن عبد الحميد.
12-نجم الدين محمد بن محمد كتبى (كبير) .
13-تاج الدين على بن عبد الحميد حسينى.
14-صفى الدين عبد المؤمن ارموى.
15-امير فخر الدين بغدى بن قشتمر.
16-فلك الدين محمد بن أيدمر.
17-نصر مليسى حبشى.
18-شرف الدين ابو القاسم على علقمى.
19-كمال الدين احمد بن ضحاك.
20-نجم الدين حمزة بن ثوية علوى عبيدلى.
21-عز الدين زيد بن ابى نمّى.
22-ابراهيم زركشى.
23-محمد بن حسن رازى.
شاگردان او
شاگردان و كسانى كه از او روايت كردهاند به قرار ذيل مىباشد:
1-علامه عبد الرزاق بن احمد شيبانى (ابن فؤطى) .
2-عزيز الدين حسن بن احمد جسراوى اديب.
3-عز الدين حسين بن محمد حلّى مقرىء.
4-عز الدين عبد العزيز بن جمعة موصلى.
5-عز الدين يونس بن يحيى خالدى نيلى.
6-شرف الدين محمد بن عبيد اللّه عبيدلى.
آثار با ارزش ابن طقطقى
نويسنده عمر شريف خود را در زمينه تاريخ، زندگينامه نويسى، نسب شناسى و ادب صرف كرده و آثار با ارزش و پر بهرهاى از خود بجاى گذاشته است كه به ترتيب ذيل مىباشند.
1) الاصيلى فى انساب الطاليين.
2) الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية. آن را براى والى موصل فخر الدولة ابو محمد عيسى بن هبة اللّه نصرانى نوشت.
در مجمع الآداب جلد 3 صفحه 103 مىگويد: فخر الدولة در زمان سلطان غازان بر موصل حاكم شد و فردى كريم و بخشنده بود كه ستايش و مدح شاعران، اديبان و علماء را به نيكويى پاسخ مىداد و از جمله كسانى كه او را مدح كردند صفى الدين محمد بن على طقطقى بود. و به خاطر او كتابى در زمينه تاريخ نوشت و آن را در شوال سال 701 ه. در موصل به اتمام رساند.
تجارب السلف، ترجمهاى است از «الفخرى» يا «منية الفضلاء» از هندوشاه نخجوانى.
3) منية الفضلاء في تاريخ الخلفاء و الوزراء.
4) كتاب التاريخ. آن را براى عز الدين عبد العزيز بن ابراهيم سعدى طيبى كوفى نوشت.
در مجمع الآداب جلد 1 صفحه 225 در مورد او آمده است: او مردى خوش اخلاق است كه در آغاز سال 701 ه. وارد مدينة السلام شد و صاحب منصبان صدر و نايبها در شهر واسط با تشريفات و هيبت خاصى براى استقبال و پيشباز او خارج شدند. هم اكنون عز الدين حاكم شيراز و شهرهاى فارس مىباشد و ابن طقطقى به خاطر او در نزدش ماندگار شد و براى خزانه كتابهاى او، كتابى در زمينه تاريخ نوشت.
5) كتاب الغايات
و كتابهاى ديگرى كه بر آنها دسترسى پيدا نشد.
شاهكارهاى شعرى او
نويسنده از شاعران و اديبان برجسته و ماهر است و در مورد اشعار برخى از اديبان نقدهايى دارد و اشعار طولانى در رثاء عز الدين عبد العزيز موصلى، و چندين شعر در مورد ابو المعالى غطاوى حلى سروده است.
سفرهاى او
نويسنده مسافرتهاى بسيارى به شهرها داشته كه به برخى از آن ها اشاره مىكنم:
1-شيراز: براى اقامت در نزد عز الدين طيبى كوفى حاكم شيراز به اين شهر رفت و براى او كتابى نوشت.
2-موصل: محل تولد و رشد او در اين شهر بود و سپس به بغداد و حلّه مسافرت كرد.
3-مراغه
4-فراهان: نويسنده در زندگينامه قاضى آوه، كمال الدين رضا بن محمد مىگويد: او را در فراهان از توابع قم و كاشان ديدم.
5-برز آباد: او در زندگينامه عز الدين بن محمد مىگويد: عز الدين در روستاى برزآباد قم بود و من به آن جا رفته و او را ملاقات كردم.
در سفرش به ايران به ناچار به رى و قم و برخى از شهرهاى ميان راه در مسير شيراز و قم نيز مسافرت كرده است.
برگرفته از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 2، مدخل آل طباطبا و مقدمه كتاب «الاصيلى» به قلم سيد مهدى رجائى.
کتابشناسی کتاب مجمل التواریخ و القصص
مجمل التواريخ و القصص
كتاب مجمل التواريخ و القصص يكى از آثار تاريخى قرن ششم است كه به فارسى نوشته شده و موضوع آن تاريخ عالم و بخصوص تاريخ ايران است. مرحوم قزوينى در مقدمه كتاب مى نويسد درباره مؤلف آن نمى توان اظهار نظر قطعى كرد. وى اجمالا از اهل عراق عجم و به گمان قوى از همدان يا اسد آباد بوده است چون در صفحات متعدد كتاب، درباره اين دو شهر سخن گفته است جدّ وى مهلب بن محمد بن شادى است كه خود به اين مطلب تصريح كرده است. به همين جهت و به كمك دلايلى ديگر، يكى از محققان معاصر پرويز اذكائى، تاريخنگاران ايران نام ابن شادى را براى مؤلف اين كتاب برگزيده و مىگويد بسيارى از كسانى كه با اضافه بنوت شهرت دارند به اجداد خود منسوبند و از آنجا كه قطعا جد سوم مؤلف، شادى نام دارد بايد او را ابن شادى معرفى كنيم. وى اظهار اميدوارى كرده از اين پس كتاب مجمل التواريخ با عنوان مجهول المؤلف شناخته نشود.
اين كتاب از ابتداى خلقت تا سال 520 هجرى را در بر دارد و علاوه بر تاريخ، گاه به جغرافياى شهرها پرداخته و علاوه بر اين دو موضوع در بخشهاى مختلف كتاب اهميت ويژهاى به حكايات و افسانه هاى تاريخى و محلى در آن عصر داده و معلوم مى شود مؤلف به جمع آورى داستانهاى عاميانه و افسانه هايى كه مربوط به اشخاص و مكانها و آثار تاريخى بوده، علاقه داشته است و گويا به همين جهت نام كتاب را مجمل التواريخ و القصص نهاده است. اين كتاب بنا به تصريح مكرر مؤلف، در سال 520 هجرى و در عهد المسترشد عباسى و مصادف با سلطنت سلطان سنجر، سلطان محمود ملكشاه و بهراه غزنوى نوشته شده است اما شخص ديگرى در برخى از قسمتهاى كتاب وقايع تاريخى تا سال 600 را ادامه داده و به كتاب ملحق كرده است مثلا در جدول نام خلفاى عباسى، خلفاى پس از مسترشد را نيز ذكر كرده است.
منابع كتاب
مؤلف در ديباچه به برخى از مآخذ خود اشاره كرده و در اثناء كتاب نيز برخى از منابع خود را نام برده است. از مطالعه كتاب روشن مىشود كه وى از منابع معتبرى استفاده كرده كه گر چه برخى از آنها مانند تاريخ يعقوبى و طبرى و تاريخ حمزه اصفهانى اكنون باقى است ولى بسيارى از مصادر او امروزه موجود نيست مانند: تاريخ اصفهان حمزه اصفهانى، اخبار نريمان و سام و كيقباد و افراسياب از ابو المؤيد بلخى، همدان نامه عبد الرحمن بن عيسى كاتب همدانى، اخبار سهراسف از ابو المؤيد بلخى، پيروز نامه، سير و فتوح سلطان سنجر. وجود اين كتب از دست رفته نزد مؤلف اهميت كتاب مجمل التواريخ را بيشتر مىكند اما منابع ديگر وى عبارتند از: شاهنامه فردوسى، المعارف، گرساسف نامه، سير المعجم يا سير الملوك ابن مقفع، عجائب الدنيا، عجائب العلوم، فرامرز نامه، مجموعه ابو سعيد آبى، دلائل القبله، سكندر نامه و...
اهميت كتاب
قطع نظر از اهميت مآخذى كه اين كتاب از آنها استفاده كرده و اكنون اغلب آنها از ميان رفتهاند و قطع نظر از موضوع تاريخى آن، وجود و بقاء نثرى فارسى از حدود 520 هجرى تا كنون، آن هم با اين حجم حدود هفتصد صفحهاى با توجه به اينكه كتب فارسى يادگار قرون چهارم تا ششم در نهايت ندرت است يكى ديگر از موجبات اهميت اين كتاب است بخصوص كه نسخه اصلى آن منحصر به فرد است. مزيت ديگر آن، آوردن لغات و عبارات قديم پهلوى است كه جز در برخى كتب ادبى و تواريخ عربى در جاى ديگر بخصوص كتب فارسى بدانها اشاره نرفته است.
عناوين كتاب
مجمل التواريخ و القصص مشتمل بر 25 باب است. هشت باب اول آن بسيار مختصر و مقدمه مانند است و موضوع آن جدولهاى تاريخى ملوك و خلفاست. باب نهم و دهم در تاريخ ايران قبل از اسلام، باب يازده تا هجده تاريخ تركان و هندوان و روم و بنى اسرائيل و عرب و تاريخ انبياء، باب 19 كه طولانىترين ابواب كتاب است مربوط به رويدادهاى بعد از اسلام تا 520 كه تاريخ تدوين كتاب است؛باب بيستم درباره سلاطين اسلامى معاصر خلفا، باب 21 درباره القاب پادشاهان، باب 22 درباره مقابر انبياء و ائمه و خلفا و درباره اهل البيت. باب 23 و 24 در جغرافيا. باب بيست و پنجم كتاب كه به گفته مؤلف، از موضوعات متفرقه سخن مىگويد در نسخه اصلى نبوده و چاپ نشده است. چنانكه گذشت مؤلف فصلى از باب بيست و دوم كتاب را به اهل بيت اختصاص داده ابتدا از حضرت زهرا سلام الله عليها و سپس شرح زندگى دوازده امام سخن گفته است. البته اين به معناى تشيع وى نيست چون خود مىگويد: اين جماعت آنند كه اهل شيعت و علويان، ايشان را سيد عشيرت و امام اهل بيت پيغامبر عليه السلام شمرند.
از آنجا كه مؤلف، كتاب را از منابع مختلف و متفرقى پديد آورده، نتوانسته آن را يكنواخت و يكدست سازد. مثلا درباره پادشاهان عجم در باب سوم مطالبى گفته و در باب هشتم شرحى از آنان آورده و در باب نهم شرحى ديگر داده و در بابهاى 10 و 11 و 22 به مناسبتى ديگر برخى از آن مطالب را تكرار كرده است. مؤلف اين روش را از حمزه اصفهانى تقليد كرده چون تاريخ وى نيز به همين سبك است.
انشاى كتاب
مجمل التواريخ و القصص در زمانى تدوين شده كه هنوز سبك انشاى ساده درى دست نخورده و با تكلفات فنى زبان عرب آميخته نشده بود. از سادگى و ايجاز برخوردار و از مترادفات و موازنه و سجع و تركيبات عربى بركنار است. جملههاى معترضه و حشوهايى كه متن را نازيبا مىكند در كتاب فراوان است. اعراب كنيهها و ماههاى عربى رعايت نشده و الف و لامهاى زايد حذف نشده است. جملاتى كه به سبب بدى ترجمه از قاعده و سياق فارسى بيرون رفته و به عربى هم شباهتى ندارد بسيار است. بعضى جملهها بر خلاف دستور زبان فارسى به فعل تمام نمىشود و گاه عبارات به گونهاى مختصر بيان شده كه به معنا ضرر مىرساند. مؤلف در ترجمه مطالب اشتباهاتى نيز دارد. در رسم الخط كتاب، حروفى كه سه نقطه دارند با يك نقطه آمده (و البته در متن چاپى تصحيح شده است) و مواردى مانند «كه» به رسم قديم «كى» نوشته شده است. مرحوم ملك الشعراى بهار در صفحاتى از مقدمه كتاب موارد زيادى از آنچه مربوط به سبك انشاء كتاب است و همچنين چگونگى استعمال لغات و رسم الخط آن به تفصيل سخن گفته كه نمونههايى از آن در زير مىآيد: باء تاكيد بر سر افعالى مانند بنرود و بنماند، اگر به معنى يا، اوميد به جاى اميد، يا به معنى به، بودن به معنى گرديدن، پادشاهى به معنى مملكت، بيران ويران، زن پدر و زن خواهر به معنى پدر زن و خواهر زن، سفرد سپرد، على الحال على اى حال و موارد ديگرى كه به مقدمه بايد رجوع شود.
نسخه اصلى
نسخه اصلى اين كتاب كه ظاهرا منحصر به فرد است در كتابخانه ملى پاريس بوده و چاپ فعلى از روى عكس آن نسخه انجام گرفته است. كاتب آن را در سال 813 نوشته و با آنكه خط خوبى داشته گاه اغلاطى را هم بر جاى گذاشته كه نشانگر كم اطلاعى وى مىباشد. متأسفانه بعدها اين نسخه به دست شخصى بى توجه و كم سواد كه گويا ايرانى هم نمىدانسته افتاده است و ضمن مطالعه كتاب تصحيحاتى از لحاظ نقطه و اعراب گذارى انجام داده كه غالبا غلط و مشكل ساز و گاه مضحك است و پيداست كه معنى عبارات براى او روشن نبوده است. اين ملحقات در نسخه اصلى متمايز است ولى در نسخه عكس روشن نيست. مرحوم قزوينى اين نسخه را چاپ كرده و مقدمهاى بر آن زده است. سپس مرحوم بهار آن را با حروف چينى در سال 1318 به اهتمام كلاله خاور چاپ كرده است.
درباره مؤلف :
ابن شادى
ابن شادى مؤلف «گمنام» كتاب بسيار ارزشمند و گرانمايه «مجمل التواريخ و القصص» (-ويراسته ملك الشعراء بهار، تهران، 1318 ش) ، است.
دلايل زير مىتواند اثبات نمايد مؤلف كتاب ابن شادى است:
1-خود مؤلف «مجمل التواريخ و القصص» (ح 520 ه. ق) ، چنين به بومگاه زندگى خود اشاره نموده است: «و بدين حدود ما اندر (-دون ولاش نزديك «ولاشگرد»اسد آباد و كنگاور) صورت او (-بلاش بن فيروز ساسانى) بر سنگى نگاشته است، و پيرامون آن مانند حرف، نقش، كه آن را ندانند خوانند، و بر تلّى كوچك نهادست، و از آن جنس سنگ كبود بدان نزديك نيست، و اكنون آن تلّ و پيرامونش دهى است كه بدان صورت باز خوانند: «دون ولاش» و هم بدين حدود ولاشجرد شكارگاه وى بودست... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 72).
2- «و مرا (-مؤلف را) اين انديشه (-تأليف كتاب) از آن روى برخاست كه سخن پادشاهان عجم و نسق و سير ايشان همى رفت. مهترى از جمله مشاهير و بزرگان حاضر بود به «اسد آباد» ، از من هر چيزى مىپرسيد، به حكم آن كه شناخته بود، و هوس من در كتاب خواندن و مشافهه ديد، آنچه بر خاطر بود گفته شد... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 8).
3-شادروان علاّمه قزوينى، درباره زادگاه و بومگاه مؤلف كتاب، چنين تتبّع فرموده است: «چيزى كه محقّق است اين است كه مؤلّف از اهل عراق عجم و به ظنّ قوى از اهالى همدان يا اسد آباد و آن حدود بوده است». (مجمل التواريخ و القصص، ص «له»مقدمه).
4-هم چنين، همو گويد: «از اين قرائن جزئيه منضّما با اين كه همه جا در تضاعيف كتاب و مخصوصا در صفحات 81، 83، 397، 403، 520، 522، شرح مفصّل مبسوطى با تمام جزئيات و خصوصيّات از وقايع تاريخى راجع به همدان، اسد آباد، كنگاور، دينور، و از افسانهها و قصص و جغرافيا و وصف آثار و ابنيه نقاط مذكوره بدست مىدهد، براى خواننده تقريبا قطع حاصل مىشود كه مؤلف اين كتاب بدون شك از اهالى «همدان» يا نواحى و مضافات آن بوده است، و قطعا به همين مناسبت است كه در خصوص وقايع تاريخى همان نواحى در زمان ديالمه و دشمنزياريان و امراء اكراد از سلسله «بدر بن حسنويه» و پسرش هليل ( هلال) و غيرهم از اواخر قرن چهارم ببعد اطلاعاتى بكر و تازه در اين كتاب مندرج است كه در كمتر كتابى ديگر-گويا-مىتوان بدست آورد». (مجمل التواريخ و القصص، ص «لو» مقدمه).
5-اين اميران «كرد» كه بدان اشاره رفت، از تيره كردان برزيكانى (يا «برزينى» ) بودهاند، كه مانند تيره مروانى (-نياكان ايوبيان-خاندان صلاح الدين ايوبى معروف) ، در سده چهارم ه. ق. نيرويى يافته، حسنويه بن حسين برزكانى (348-369 ه. ) رئيس آن تيره، بخش مهمى از كردستان ايران-شامل دينور، نهاوند، شاپور خواست، يزدگرد و اسد آباد همدان را رفته رفته تصرف كرد (ح-348 ه. ق. ) و قلعه «سرماج» را نزديك بيستون بر فراز كوهى بنهاد و تختگاه خود ساخت. تنّفذ و اقتدار اين خاندان كرد (حسنويه برزكانى) تا حدود آذربايجان رسيد، و پنجاه سال حكمرانى آنان پاييد. اميران ديلمى به ويژه ركن الدوله بويى (328-366 ه. ق) با ايشان مدارا كردند، و حتى مساعدت هم نمودند. ( «الكامل» ابن اثير/ «طبقات سلاطين» لين پول-اقبال/ «معجم الانساب»زامباور).
6-تيره ديگر از كردان ناحيت كرمانشاه، «گوران» نام داشتهاند (-و اكنون هم دارند) كه شيعىگرا و حتى شاخههايى از آنان غالى (يا «على اللهى» ) بودهاند. برخى واژه گوران را وجه ديگرى از «گبران» ( مجوسان/زردشتيان/ايزديان «يزيديان» ؟ ) دانستهاند. در منابع كهن، و در رويدادهاى پايان سده 4 ه. ق-چنان كه بيايد-نام ايشان رفته است. اما بدبختانه هيچ ذكرى از اميران گورانى و يا قلمرو نهايى نفوذ و گسترده فرمانروايى احتمالى آنان به ميان نيامده است.
7-يكى از نامهاى رايج ميان كردان همانا «شادى» بوده است. اين اسم متداول كردى اصلا واژه و نامى است «مادى» ( قوم باستانى بسيار معروف «ماد» در غرب ايرانزمين)كه نخستين بار به سال 660/659 ق. م (سده هفتم قبل از ميلاد مسيح) طىّ گزارش لشكركشى آشوريان به «جبال» زاگروس و تازش به سرزمين «ماننا» ها ياد گرديده، بدين كه ضمن تسخير قلاع آنجا از كشته شدن «رادياى شادى كوهستانى» (-يعنى: «راديا» از تيره «شادى» سرزمين جبال) رئيس استحكامات منطقه «خومورتى» سخن به ميان آمده است. تاريخ ماد (دياكونوف) ، ص 349/701
پس از آن، اميل بنونيست در كتاب «عناوين و اسامى خاص در ايران باستان» ، نام فارسى باستان «شادى» را (itays/itaS) در الواح عيلامى تخت جمشيد، از جمله در صورت تركيبى «شاتى كيتين» فرا نموده است93. p. neicna neinarI ne serporp smon te sertiT. آنگاه، در باب اصطلاحات خاصّ نامگذارى فارسى، بخشى ويژه نام (وندى) «شياتى» پرداخته، و نمونههاى چندى از مركّبات معمول آن در عهد داريوش هخامنشى (مانند «اپى-شياتى، ارته-شياتى، و يسپه-شياتى» ، و جز اينها) نشان داده است. همو ياد كند كه اين نام در تورات (-عهد عتيق) به صورت تركيبى «هتر-شته» ( ترشاتا) در كتاب عزرا (باب 2، آيه 63) و كتاب نحميا (باب 7، آيه 65) آمده است، كه تلفّظ عيلامى آن «هاتر-شاته» همانا از صورت فارسى كهن «آتر-شاته» (-آذر شاد) باشد. وجه اوستايى آن «شيا» است، ليكن وجوه «شياتى/شاتى/شياته/شائودا ( خورسند) در عهد هخامنشى همانا در مغرب ايرانزمين و در ميان مردمان آن سرزمين متداول بوده، وجه اوستايى مزبور به گونه قيد، اتفاقى است. در هر حال، اين اسم و تداول وجوه آن اختصاص به دين هخامنشى دارد. 121-119. pp,dibi
بارى، نظريه غالب در اين كه كردان جبال ايران بقاياى قبايل ماد و پارس عهد باستان باشند، ظاهرا مؤسّس بر امر واقع تاريخى و مبتنى بر حقيقتى است. به هر حال، وجه نسبت يا اسم منسوب به «شادى» (با ادات نسبت پهلوى «گان» ) همانا شاديگان يا حسب تلفّظ كردى شادنگان و صورت معرّب آن «شاذنجان» بوده است. مسعودى (م 346 ق) در بيان اجناس و انواع كردان، از جمله «شاذنجان» و «لران» را در جزو طوايف بلاد جبال ايران ياد كردهمروج الذهب، طبع شارل پلا، ج 2، ص 251/التنبيه و الاشراف، طبع ليدن، ص 88-89 ، كه شاذنجان حسب تلفّظ كردى، چنان كه ياد شد، همان شاديگان باشد، يعنى طايفه منسوب به اسم «شادى» كه از اعلام كهن ايرانى، مادى و كردى است. نياى خاندانهاى كرد فرمانرواى مروانى، يعنى-از جمله-نياى پادشاهان ايوبى-پدر بزرگ سلطان صلاح الدين ايوبى معروف (-يوسف بن ايوب، زاده 532، حكمرانى 564-589 ه. ق) همانا «شادى بن مروان» نام داشته، كه از كردان روّادى بوده، و از شهرك «دوين» آذربايجان برخاسته است. وفيات الاعيان، ج 1، ص 232-237/ج 6، ص 139 ببعد، و جز اينها/. 270. P,hcubnemaN sehcsinarI: itsuJ. Fابن نباته شاعر (سده 8 ق) در مرثيه امير ابو الفداء عماد الدين اسماعيل بن على ايوبى (م 732 ق) -صاحب كتابهاى تاريخ و جغرافيا (-تقويم البلدان-و-المختصر فى اخبار البشر) كه از همان خاندان كردى ايوبى بوده، منجمله با وصف «ابن شادى» از وى ياد كرده است:
(سما للنّدى لا يبلى صوت داعيهجاظنّ انّ ابن شادى قام ناعيهس) الخ
«شادى» به معناى فرح و فرحان، از نامهاى پارسى و ايرانى، همچون «شادان برزين» (راوى شاهنامه فردوسى) و «فضل بن شادان» (دانشمند شيعى سده 3، م 260ق) و جز اينها، هم برابر «فرح» عربى در اصطلاح اخترگويان، اما به ويژه نام گويشى كردى از شاخه «كرمانج» بوده و هست. علاوه از اينها، شواهد ديگرى در تسميه اشخاص به «شادى» وجود دارد، از جمله در اسم ابو المعالى الحسن بن محمد شادى (ن 2 س 5 ق) كه تفسير مقاتل بن سليمان را روايت كرده، ابو نصر عبد الرحمان بن شادى (ظ: سده 4) راوى حديث، شادى بن عبد اللّه قزوينى (ح 520 ق) و شادى ارمنى كه از ابو منصور مقوّمى (سده 5) در قزوين حديث شنيده است. التدوين (رافعى) ، ج 1، ص 307/ج 2، ص 309/ج 3، ص 68 و 85.
8-ابو عيسى شادى بن محمد (نيمه 2 سده 4 ق) از سوى ناصر الدين ابو النجم بدر بن حسنويه كردى برزكانى (369-405 ه. ق) -فرمانرواى كردستان، بر شهرك «اسد آباد» همدان حكمرانى داشت، و از بدر حسنويه فرمانبردارى مىكرد. امير عضد الدوله ديلمى (356-372 ه. ق) در سال 369 كردان برزكانى حسنويه را گوشمالى و سركوبى نمود، و از دست اندازى و پيشروى ايشان ممانعت كرد. در سال 381 كه صاحب بن عبّاد طالقانى وزير نامدار بوييان به «كرج» ابو دلف (-اراك كنونى) آمد، ابو النجم بدر بن حسنويه، همين ابو عيسى شادى حكمران اسد آباد را، ظاهرا از براى عرض طاعت به نزد وى فرستاد، و خود نيز در پى او بدانجا رفت و «عهد تازه كردند». در همين سال فخر الدوله ديلمى (373-387 ق) -صاحب «رى» در همدان، به توسّط همان ابو عيسى شادى اسد آبادى دختر بدر بن حسنويه برزكانى را براى پسرش مجد الدوله ابو طالب رستم ديلمى (387-420 ق) خواستگارى كرد. آنگاه، در رويدادهاى ستيزش ميان شمس الدوله ديلمى (378-412 ق) فرمانرواى همدان با برادرش مجد الدوله ديلمى (387-420 ق) فرمانرواى «رى» سال 397، چون ناصر الدين ابو النجم بدر بن حسنويه به يارى شمس الدوله ديلمى همدانى فرا خوانده شد، وى همان ابو عيسى شادى را با سپاهى گران به سوى رى گسيل نمود.
گويا هم در اين سال (397) يا سال 400 بود، هنگامى كه خود بدر حسنويه از كردستان به يارى شمس الدوله ديلمى به سوى رى مىرفت، خبر يافت كه پسرش هلال/ هليل بن بدر برزكانى سر به شورش برداشته، ناچار بدر از راه بازگشت و در جنگى كه با پسر خود-هلال-در دينور كرد گرفتار شد، اما به نيرنگ از دست فرزند رهايى يافت، و از دستگاه خلافت و اميران بويهاى (-شمس الدوله و بهاء الدوله) و از همان ابو عيسى شادى بن محمد اسد آبادى نيز يارى خواست. لشكريانى به يارى او گرد آمدند، و از جمله ابو عيسى شادى همراه با سپاهيان گورانى، در نزديك نهاوند كرازارى با لشكريان هلال بن بدر در گرفت، و شكست بر سپاهيان بدر افتاد، ابو عيسى شادى گريخت، اما به خيانت يكى از همراهان گرفتار كردان برزكانى گرديد، و به دستور هلال بن بدر كشته شد (ربيع 1 سال 401 ه. ق). پس پيكر او را به اسد آباد آوردند و در گورگاه پدرانش به خاك سپردند. سرانجام، آن پدر و پسر حسنويى- «بدر» و «هلال» ، خود نيز در سال 405 كشته آمدند-پدر بدست كردان گورانى و پسر در جنگ با شمس الدوله همدانىمجمل التواريخ و القصص، ص 396-400/الكامل، ج 9، ص 70-74
9-ابو عيسى شادى بن محمد اسد آبادى فرمانرواى «اسد آباد» همدان كه پدرانش نيز بر آنجا سالارى و سرورى داشتهاند، همان اميرى است كه نخستين علاء الدوله علوى همدانى-رئيس همدان، يعنى-امير سيّد مرتضى ابو هاشم زيد بن امير ابو الفضل حسين حسنى، مشهورترين و مقتدرترين و ثروتمندترين رئيس همدان در سده پنجم، دخترزاده او بود. بدين سان كه الشريف الرضا امير ابو الفضل حسين بن على علوى حسنى همدانى رئيس همدان (ن 1 س 5 ق) كه مادرش سپهر آزرميه دختر صاحب بن عباد طالقانى وزير بوييان مىبود، دختر ابو عيسى شادى را به زنى گرفت، و از او علاء الدوله ابو هاشم علوى رئيس (ح 420-502 ق) بزاد.رش: فرمانروايان گمنام، ج 11، ص 146-148 و 182-183. /مجمل التواريخ ص 459
از فقرات پيشگفته، چنين برمىآيد كه خود ابوعيسى شادى بن محمد اسد آبادى، از همان تيره يا طايفه معروف كردان گورانى بوده است. از آنجا كه رئيس علوى همدان با او پيوند خانوادگى يافته و دخترش را براى پسرش به زنى گرفته، علاوه بر درجه اعتبار و احترام او در ميان اميران زمان، گويا گرايش شيعى هم مىداشته، چنان كه امروزه نيز تيرههاى كردان گورانى منطقه غرب ايران غالبا شيعىگرا و حتى بعضا «غالى» و على اللهى (-اهل حق) باشند.
10-شادروان ملك الشعراء بهار ويراستار كتاب «مجمل التواريخ و القصص» نيز، بدين نتيجه رسيده است كه مؤلف اين كتاب از اسد آباد همدان بوده، و گويا در دستگاه سلجوقيان عراق عجم، در اصفهان پيشه دبيرى و ديوانى داشته است (همان، ص «د» مقدمه). آنچه درباره اين تاريخنگار از تضاعيف كتاب وى برمىآيد، آن كه نام نياى او «مهلب بن محمد بن شادى» بوده است، گويد: «و چنان خواندهام در كتابى به خط جدّم مهلب بن محمّد بن شادى كه... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 344). شادروان بهار در هامش آن گويد: «براى شناسايى مؤلف كتاب اين هم يك سندى است» (همانجا). از اين سند با استدراك در مورد «ابو عيسى شادى بن محمد» اسد آبادى كه ياد شد، اين فرايافتها نتيجه مىشود:
1-مؤلف «مجمل التواريخ» كه خود از مردم اسد آباد همدان بوده، و نياى سوم او «شادى» نام داشته، ظاهرا، تبار وى به همان كردان اسد آبادى مىرسيده است.
2-با اطلاعات منحصر به فردى كه خود درباره ابو عيسى شادى بن محمد بدست داده كه نوعى همدردى، هوادارى و بزرگداشت نسبت بدو از آنها استنباط مىشود، ظاهرا، خود از همان خاندان «ابو عيسى شادى» بوده است.
3-بر اين پايه، آيا مىتوان گمان برد كه خود ابو عيسى شادى نياى سوم مؤلف «مجمل التواريخ» بوده است؟ با فرض درستى اين گمانه و واقعى بودن آن، از مجموع قرائن ناگفته و مراتب پيشگفته، زنجيره تبارى او را چنين مىتوان فرا نمود: «فلان بن فلان بن مهلّب بن محمد بن ابى عيسى شادى بن محمد» كردى اسد آبادى كاتب همدانى (نيمه يكم سده ششم ه. ق). اين زنجيره تبارى از لحاظ فواصل زمانى و سالزيست نسلهاى حلقات آن، اشكالى در بر ندارد و مقرون به صواب است.
11-گوييم اگر فرض اخير، احتمال صحّت نيابد، يعنى نياى سوم او اصلا «ابو عيسى شادى» نبوده، و چنين امرى ابدا واقعى هم نباشد، باز در اين صورت هرگز در اساس پيشگزارده ما تغييرى پديد نمىآيد، و تفاوتى به حال و نام او-چنان كه نمودهايم- نمىكند. حقيقت آن كه مؤلّف «مجمل التواريخ و القصص» نزديك به هفتاد سال است كه بى خود و بىسبب و به ناروا «گمنام» قلمداد شده و بر قلم آمده است (حتّى بيش از همه بر قلم راقم اين سطور تاكنون). زيرا، در واقع امر، و در قياس با ديگر ناموران تاريخ و ادب، همانا اسم اشهر او «ابن شادى» تواند بود، و اگر روزى نام خود و پدرش هم بدست آيد، باز «ابن شادى» خواهد بود. يقين دارم كه نكته سنجان تاريخدان و محققان ژرفنگر، بر اين بازيافت راقم اين سطور ايراد و اشكال نتوانند گرفت، و چنانچه انصاف نيز داشته باشند و بدهند آن را خواهند پذيرفت، و بسا كه اين نام را پس از اين بر قلم خواهند آورد، چنان كه من نيز خواهم آورد.
مع هذا، براى آن كه يك چنين پيشگزارده يا نگرهاى، بى پشتوانه استدلالى بيان نشده باشد، مقدّمات قياسى موضوع را بدين شرح باز مىگوييم: يكى از وجوه «اسم اشهر» در اعلام اسلامى، اضافه بنوّت «ابن» است به نام پدر يا جدّ-اعمّ از نياى يكم يا دوم يا سوم و يا بيشتر، مانند: «ابن سينا» ، كه در واقع، «سينا» نام نياى سوم ابو على حسين بن عبد اللّه بن حسن بن على بن سينا» خورميثنى بخارايى (طبقات الاطباء، ج 2، ص 2)بوده است، كه اسم اشهر وى در تداول زمانه خود و طى هزار سال «ابو على سينا» يا «ابن سينا» بوده، و اينك نيز هست. نام مؤلّف «تاريخ طبرستان» هم بهاء الدين محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب است، كه با اضافه «ابن» به نام نياى او (-اسفنديار) در تداول تاريخدانان به نام «ابن اسفنديار» معروف مىباشد. همچنيناند «ابن خلكان» و «ابن خلدون» ، و جز اينان. از اين نمونهها، صدها هست، تباردانان و كتابشناسان و پژوهندگان را همين بس است و خود دانا و آگاهند. اينك كه ما نام نياى بزرگ مؤلّف كتاب «مجمل التواريخ و القصص» را با آن اوصاف و آگاهى در خصوص تبار خاندانى وى مىدانيم، چرا به قياس اقترانى حملى و معمول، او را به نام جدّش، «ابن شادى» نناميم و گمنام بدانيم؟ به ويژه آن كه، با عالم خارج و امور واقع هم، هيچ منافاتى پيدا نمىكند.
12-ابن شادى اسدآبادى همدانى، علاوه از كتاب «مجمل التواريخ و القصص» ، كتابى ديگر نوشته بوده است به نام «اخبار برامكه» يا «تاريخ برامكه» ، چنان كه خود گويد: «و اخبار برامكه بسيار است از عهد برمك تا آخر دولت، و من آن را كتابى مفرد ساختهام، و ترتيبى نهاده... » (مجمل التواريخ و القصص، ص 343).
تا زمان چاپ كتاب «مجمل التواريخ» (سال 1318 ش) ، تنها يك دستنوشته آن (-كتابخانه ملى پاريس، ش 62 فارسى) -مورّخ 28 ج 2/ 813 ه. ق شناخته مىبود، كه شادروان قزوينى عكسى از آن تهيه كرد و به ايران فرستاد، و شادروان بهار همان را ويراست و چاپ كرد. پس از آن، دو دستنوشته ديگر از اين كتاب، يكى: نسخه «چستر بيتى» (ش 322) -مورخ 16 ج 2/823-فيلم شماره «3431» كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، دوم نسخه كتابخانه «فؤاد كوپرولو» (تركيه) - نستعليق «محمد بن طايكوى» -مورخ 4 شوال 751-فيلم شماره «951» (عكسى 3010) كتابخانه مركزى دانشگاه تهران شناخته آمده است.فهرست ميكرو فيلمها، ج 1، ص 185/ج 2، ص 141.
بسا كه بررسى و غوررسى در اين دو نسخه اخير، اطلاعاتى بيشتر در باب مؤلف كتاب (-ابن شادى) و ديگر مواد و مطالب تاريخى و جز اينها بدست دهد ابن شادى، نه تنها به عنوان نويسنده يك تاريخنامه همگانه، كه به مثابه مورخ همدان نيز بايسته ذكر است. در باب اهميّت عامّ كتاب «مجمل التواريخ و القصص» و ارزشمندى و ارزيابى آن، شادروانان قزوينى و بهار در مقدمات كتاب، و جز اينان در برخى از نوشتارها و گفتارهاى تاريخى-ادبى، سخن گفتهاند. اما در باب اهميت خاص كتاب، يعنى از ديدگاه تاريخ همدان، چنانچه بخواهيم به اشاره و اجمال هم سخن بگوييم، داستان بسى فراتر از حيطه مختار اين گفتار مىرود. تنها ياد آوريم كه يكى از مراجع مهم «ابن شادى» در اين خصوص، همانا «كتاب همدان» گمشده ابو على كاتب همدانى بوده است.
پيوست
1-از جمله شواهد در خصوص اضافه بنوّت «ابن» به نام جدّ، مىتوان همان بيت منقول از ابن نباته شاعر در مرثيه امير ابو الفداء ايّوبى را خاطر نشان كرد، كه بنا بر اسم جدّ چندم وى (-شادى) او را نيز به وصف اشهر «ابن شادى» موسوم نموده است.
2-يك «ابن شادى» همدانى ديگر در مطاوى كتاب خطيب بغدادى يافتم كه محدث بوده است، گويد كه ابو الحسن محمّد بن احمد بن ابراهيم بن شاذى همدانى به سال 409 ه. ق. حجّ گزارده، و در بغداد منجمله از ابو العباس فضل بن عباس كندى-در همدان، و از ابو نصر/ابو على منصور بن عبد اللّه خالدى ذهلى هروى صوفى-در همدان، براى خطيب بغدادى (م 463 ق) حديث كرده استتاريخ بغداد، ج 1، ص 274/ج 2، ص 60/ج 13، ص 84..
3-نبايد گذشت كه نسخه كتاب «مجمل التواريخ و القصص» را نخست بار كاترمر در نشريه ادوارى معروف «ژورنال آزياتيك» (پاريس، دوره سوم، 1839 م، ص 246-285) شناسانده است.
شرح حال ابن شادى مؤلف مجمل التواريخ و القصص از تاريخنگاران ايران بنياد موقوفات افشار تهران 1373 «از پرويز اذكائى صفحه 229»
کتابشناسی کتاب تاریخ یمینی
كتاب يمينى شامل وقايع تاريخى از اواخر سامانيان تا زمان سلطان محمود است و در اين ميان عتبى مصنّف كتاب،غزوات محمود غزنوى را در هند از قبيل غزوه بهاطيه،مولتان،بهيمنگرا،نارين،غور،ناردين،تانيشر و جز آن بشرح آورده و توان گفت كه در اين زمينه داد سخن را داده،و گويى قدم بقدم به دنبال سلطان رفته است. همچنين مصنّف ذكر تاريخ سلسله هاى ديگر اين عهد را نيز فروگذار نكرده، و جز سلسله سامانيان، در باره امراى سيستان، خلف بن احمد و جانشينانش، آل زيار، سيمجوريان، خانيان، آل فريغون، غوريان، پادشاهان غرجستان، ديلميان، خوارزمشاهيان و افغانيان نيز شرحى آورده، و از اين رو كتاب حاضر يكى از مآخذ مهم و شايان توجه بشمار است.
جنبه ادبى كتاب نيز،بس مهمّ است. داستانهاى دلكش و نغز،پندهاى مؤثّر و عبارات بديع و ابيات شيوا و دلپذير سراسر كتاب را فرا گرفته است. داستان گرفتارى«شار» پادشاه غرجستان به دست سلطان محمود كه خود خالى از لطف نيست نمونهاى از نثر فصيح و شيوا و پخته است (رك:ص 330 كتاب). چنان كه سخن مرحوم ملك الشّعراى بهار روشنتر مىشود،آنجا كه مىگويد:«من بعد از نثر ابو المعالى و كليله نثرى از نثر جرفادقانى استوارتر و دلپذيرتر نيافتهام، نه از وطواط و بهاء الدّين چنين سخن شنيده، و نه از قاضى حميد الدّين و نور الدّين منشى چنين عبارات بديع و بلند ديدهام، و آنجا كه دست و قلم را آزاد ساخته و قصدش پرداختن معنى صرف است در كمال فصاحت و سلاست از عهده اداى مقصود بر آمده، و در آنجا كه قلم را نگاه داشته است نيز به خوبى حقّ صنعت را ادا كرده است.»(سبكشناسى ج 2 ص 387-388)، مؤيد همين مطلب است.
در باره مسائل گوناگون مذهبى و اجتماعى نيز اشاراتى در كتاب هست كه از طرز تفكّر مردم در قرن چهارم و پنجم هجرى و آداب و رسوم اجتماع آن روزگار حكايت مىكند.
در بسيارى از كتب تاريخى كه بعد از«عتبى»(از قرن پنجم به بعد)تأليف يافته،از اين كتاب مطالبى نقل شده و ترجمه كتاب (كتاب حاضر) نيز كه در آغاز قرن ششم انجام گرفته، در كتابهاى تاريخى بعد، تأثير كلّى داشته است، تا آنجا كه در بعضى از تواريخ فارسى عين عبارات آن به چشم مىخورد. امّا در خلال مطالب تاريخى اشارات فراوان ادبى نيز دارد(رك:ص 214).
و همچنين از اشارات علمى نيز بى بهره نيست چنانكه در ص 155 مىگويد:«و اين مسئله(عدم تحرّك خورشيد)ميان علماء اوايل در تنازع است، بعضى گفتهاند:اوج شمس را حركت نيست و آن را به براهين هندسى به اثبات رسانيده و بعضى در اثبات حركت او به قياس بر ديگر اوجات تمسّك جسته».
نكته ديگرى كه ذكر آن در اينجا لازم است اين است كه مؤلّف مانند بسيارى از گويندگان و نويسندگان معاصر سلطان محمود در مدح اين پادشاه راه اغراق و غلوّ مىپيمايد و گويى او را مؤيّد من عند اللّه و مرد خدايى مى داند، و از اين رو كرامتهايى به او نسبت مىدهد از قبيل«و سه روز پياپى در پى ايشان(هندوان)مىرفتند(لشكر سلطان محمود)و مىكشتند و ساز و سلاح مىستدند و بعضى از فيلان ايشان به قهر به دست آوردند و بعضى به طوع با مرابط سلطان آمدند و ايشان را«خداى آورد» نام نهادند،و سلطان بر لطايف صنع بارى تعالى و عوايد كرم او شكر مىگفت كه فيلى كه جز به استعمال حيل و تعاون اعوان و تجلّد مردان به دست نيايد،به لطف و الهام او از معابد اصنام مفارقت كند و روى به خدمت معاهد اسلام نهد»(ص 385).
از مجموع آنچه گفتيم چنين بر مىآيد كه كتاب حاضر كه شرح وقايع سلطنت محمود غزنوى است از كتابهايى است كه مى توان آن را به اصطلاح«دربارى»ناميد و اگرچه با تاريخ بيهقى كه در شرح وقايع دوره سلطنت مسعود غزنوى است در بعض جهات اشتراك مطلب دارد و بيهقى نيز ستايشهايى از سلطان محمود و سلطان مسعود كرده است،اما وى در تضاعيف كلام از بيان حقايق تاريخى خوددارى نكرده و رشته سخن را تماما به دست ستايش و مداهنه نداده است.
در مورد اشعار فارسى كتاب، گذشته از چند بيت كه از شاهنامه فردوسى يا گرشاسب نامه اسدى است مأخذ باقى اشعار بر نگارنده مجهول بود تا آنكه اخيرا متوجّه شدم كه جرفادقانى در خود كتاب اشاره كرده است كه شعرهاى فارسى از معين اسلام على بن محمّد ابى الغيث مستوفى ابو القاسم علىّ بن حسين وزير جمال الدّين آى ابه الغ باربك است(رك:ص 440).
اين كتاب از نظر احتواى لغات اصيل و استعمالات خاص نيز مستندى قوى است،از قبيل:دستكار به معنى مصنوع و ساخته، فرمانروان و فرمانروانى به معنى فرمانروا و فرمانروايى (نظير جويان، جويا، گنجان، گنجا، گواران، گوارا) كه به نظر مىرسد استعمال جرفادقانى درستتر يا لااقل اصيلتر باشد. همچنين«بتازگى» به معنى مجددا، بهامون آوردن به معنى ويران كردن، پا افشردن به معنى پافشارى و مداومت، دل نمودگى به معنى اظهار مردانگى و جوانمردى كه در اين كتاب و نيز در كليله به كار رفته، رگ باز گرفتن به معنى سستى و كاهلى،سربازى كردن به معنى سرباختن، نگوسار به معنى نگونسار، سبزا رنگ به معنى سبز رنگ و نظاير آنها كه همه اين گونه لغات فهرست وار در پايان كتاب آمده است.
ملحقات كتاب
1-نخستين ملحقه كتاب،«خاتمه يمينى»يا حوادث ايّام است كه به قلم خود جرفادقانى است.
اين خاتمه،حوادث و وقايع مربوط به زمان نويسنده(اواخر قرن ششم)را بيان مىكند كه از نظر تاريخى بسيار با ارزش است. در آغاز وقايع، حادثه قران كواكب كه انورى نيز آن را پيشگويى كرده و چوبش را خورده بود و پيدايش طوفان سخت و زلزله و نابودى همه موجودات را ذكر مىكند، آنگاه توضيح مىدهد كه يكى از معارف خراسان روايت معروف پيغمبر را كه پرسيدند: متى القيامة؟ فرمود، القيامة، و چند بار تكرار كرد، به حساب جمل انداخت و از آن عدد 582 به دست آورد و بدين ترتيب مردم از ديار خود آواره شدند، ولى به قول جرفادقانى«تقدير بارى تعالى چنان افتاد كه مدت يك ماه برگ بر درخت نجنبيد و خرمنها بر صحرا بماند».
جرفادقانى در اين«خاتمه»به ساده نويسى و نثر مرسل گراييده و عباراتى فصيح و دلپذير آورده است،چنانكه غالبا از صنعت موازنه و ارداف و تسجيع و ترصيع عارى است، و از اين حيث با ترجمه تاريخ يمينى فرق بسيارى دارد.
2-ملحقه ديگر «آخر يمينى» است كه عتبى آن را در پايان كتاب خود آورده و در آن از شخصى به نام ابو الحسن بغوى كه از امرا بوده بدگويى كرده است. مترجم اين قسمت ابو اسماعيل سعيد بن ابى المفاخر اصفهانى معروف به سكّرى است، و ترجمه در نيمه اول قرن هفتم انجام گرفته است. كاتب نسخه«شع»ابو اسماعيل را كه به انديشه برابرى با جرفادقانى افتاده و به ترجمه «آخر يمينى» مبادرت جسته است سخت سرزنش كرده و او را شايسته اين كار ندانسته است و حق با اوست.
3-ترجمه مرثيه امير نصر بن ناصر الدين سبكتگين است كه در سنين جوانى درگذشته است. جرفادقانى عين متن عربى آن را آورده كه در كتاب حاضر مندرج است، امّا در چاپ سنگى 1272 هجرى ترجمه اين قسمت به شيوه مصنوع توسط حبيب الدّين جرفادقانى بر كتاب الحاق گرديده.
ترجمهها و شرحهاى تاريخ عتبى
عتبى از رجال ادب بشمار است، و انشاى عربى كتاب او فنّى و پيچيده و نيازمند تفسير و شرح بوده، و از اين رو شروح متعدّدى بر آن نوشتهاند. چلبى اين كسان را در شمار شارحان آن آورده است:
1- مجد الدّين كرمانى
2- صدر الافاضل قاسم پسر حسين خوارزمى(م 555 ق)
3-تاج الدّين عيسى پسر محفوظ
4-حميد الدّين ابو عبد اللّه محمود بن عمر نجاتى نيشابورى، كه شرح خود را بساتين العلماء ناميده(معروف به شرح نجاتى)و در آغاز آن گفته است: پس از بررسى پنج شرح اين گزارش را نوشتهام و به تبريز(در 709 ه.ق.)به پايانش رسانيده، سپس آن را بر قطب شيرازى خواندم و به دستور او بر آن افزودم و به سال 721 ه. ق. به پايان رسانيدم(نسخه خطى از اين شرح در كتابخانه مجلس شوراى ملى ايران هست).
5-جرفادقانى،كه كتاب را به فارسى ترجمه كرده(و همين كتاب حاضر است).
6-شيخ احمد معين بن علىّ بن عمر عددى دمشقى(1089-1173)ه.ق. آن را به سال 1148 ه.ق.تفسير كرده و به نام الفتح الوهبى(معروف به شرح منينى) در مصر به سال 1286 ه.ق.در دو جلد چاپ شده است.
7-صاحب ذريعه در ج 4 ص 116 گويد:«حاج ميرزا على ثقة الاسلام تبريزى (مقتول در 1330 ه.ق.)نيز آن را به امر امير نظام به فارسى ترجمه كرده است»، ولى آنچه محقق است مرحوم ثقة الاسلام همه كتاب را ترجمه نكرده، بلكه رساله بثّ- الشّكوى را كه قسمت ديگرى از تاريخ عتبى است به فارسى در آورده، و اين ترجمه در سال 1316 ه.ق. به امر حسينعلى خان امير نظام والى آذربايجان انجام گرفته است (رك:ترجمه يمينى چاپ آقاى قويم ص 9 و 272).
از ميان شرحهاى مذكور الفتح الوهبى(يا شرح منينى) و شرح نجاتى مشهورند و از مآخذ معتبر به شمار مىآيند.
8-رينولد مستشرق انگليسى تاريخ يمينى را از روى ترجمه جرفادقانى(كتاب حاضر)به زبان انگليسى ترجمه كرده و به سال 1808 م.در لندن چاپ كرده است . تاريخ يمينى (متن عربى) در دهلى به سال 1848 م. به كوشش اسپرنگر و در بولاق مصر به سال 1290 ه.ق. و در لاهور به سال 1300 ه.ق. 1883 م.به چاپ رسيده است.
نسخههاى كتاب حاضر
از ترجمه تاريخ يمينى، نسخههاى اصيل و قابل اعتماد و منقّح به جا مانده است.تنها از قرن هفتم چهار نسخه معتبر و استوار به دست داريم كه با توجّه به تاريخ ترجمه كتاب يعنى 603 ه.ق. اين مطلب بسيار حائز اهمّيّت است، و نسخههاى خطّى ديگرى نيز از قرنهاى نهم و يازدهم و سيزدهم وجود دارد. مشخّصات همه نسخ موجود بدين قرار است:
1-نسخه خطّى كتابخانه اسعد افندى (تركيّه) به شماره 2225 شامل 197 ورق،كتابت شده به سال 632 ه.ق.توسّط محمّد بن محمّد بن عبد الرّحمن الرّازى
2-نسخه خطّى كتابخانه شهيد على پاشا(تركيّه)به شماره 1854 شامل 214 ورق،كتابت شده به سال 638 ه.ق. اين نسخه بسيار منقّح و عبارات عربى آن مشكول و معرب،و كامل ترين همه نسخ يعنى شامل مرثيه نصر بن ناصر الدّين به متن عربى و«خاتمه يمينى»(حوادث ايام)نگارش جرفادقانى در باب احوال روزگار خود و بيان شورشها و فتنههاست،و نيز شامل ترجمه آخر يمينى است كه عتبى آن را در ذكر شخصى از مردم خراسان نوشته است و اين قسمت را شخصى به نام ابو اسماعيل سكّرى ترجمه كرده.تمام اين نسخه با ضمايم آن به دست محمّد بن المهذّب نوشته شده است.
3-نسخه خطّى متعلّق به موزه بريتانيا به شماره 950,24.ddAموجود 236 برگ و اصل 276 برگ(برگهايى از نسخه عكسى كتاب افتاده)،اندازه «9/57در7 اينچ» 15 سطرى،به خطّ نسخ خوش با اعراب،نوشته شده به تاريخ رجب 664 ه.ق. به خطّ سعيد بن عثمان البخارى،محل تحرير نا معلوم(رك:فهرست ريو،ج 1 ص 157).
4-نسخه خطّى كتابخانه اياصوفيا(تركيّه)به شماره 3147 داراى 279 برگ، كتابت شده به سال 696 ه.ق.توسط قتلوجة بن عبد اللّه كاتب در شهر ارزنجان.اين نسخه از نظر صحّت كتابت و اصالت چندان حائز اهميّت نيست و شامل مرثيه نصر به عربى و نيز خاتمه يمينى نگارش جرفادقانى است.
5-نسخه خطّى كتابخانه سازمان لغت نامه دهخدا به شماره 541 كتابت شده به سال 1265 ه.ق.نسخه نسبتا كاملى است و اشعار و قصايد عربى در آن به طور كامل نقل شده است.به خطّ نستعليق نوشته شده و كاتب آن مير عبد المجيد حسينى اصفهانى است.
6-نسخه خطّى كتابخانه مركزى دانشگاه(كتب اهدايى آقاى مشكوة) به شماره 131،اين نسخه به خط نسخ نزديك به ثلث،معمول قرن هشتم است،نويسنده ابن القاضى،در سال 745 آن را نوشته است،تصحيح شده و افتادگيها را در هامش نوشتهاند،شماره صفحات 146 و اندازه آن «42در61/5» و «81/5در41»، 21 و 22 سطر.
7-نسخه خطّى كتابخانه دولتى تربيت تبريز به شماره 183 كتابت شده به سال 1272 ه.ق. توسط كاتب بديع بن مصطفى بن عبد الحمّد موسوى اصفهانى، كه شامل مرثيه نصر بن ناصر الدّين و خاتمه يمينى هر دو مىباشد.
8-نسخه چاپى كه به اهتمام بهاء الدّوله بهمن ميرزا فرزند فتحعلى شاه قاجار و تصحيح حبيب الدّين محمّد گلپايگانى در طهران به سال 1272 به چاپ سنگى طبع شده و متن عربى مرثيه نصر بن ناصر الدّين را ندارد،ولى ترجمه آن توسّط خود مصحّح انجام شده و بدان الحاق گرديده است و خاتمه يمينى را نيز ندارد.در اين نسخه شرح برخى لغات و توضيح مطالب در هامش آمده است.
9-نسخه چاپى كه به كوشش آقاى على قويم به سال 1334 ه.ش.به چاپ سربى با حواشى لازم در تهران طبع شده و متن عربى مرثيه را ندارد و ترجمه آن را از چاپ حبيب الدّين گلپايگانى نقل كرده است،خاتمه يمينى را نيز نياورده و در مقابل رساله ديگرى به عنوان«ذكر عاقبت امر محرر اين رساله(ابو نصر عتبى)پس از فراغت از شرح حالات سلطان يمين الدّوله محمود و بيان آنچه شمس الكفاة خواجه احمد بن الحسن ميمندى در حقّ من از ايفاء مكرمت و اعطاء حقّ خدمت قصد كرده بود»همراه با رساله«بثّ الشّكوى»بر كتاب افزوده.اين رساله از تاريخ عتبى توسط حاج ميرزا على ثقة الاسلام تبريزى ترجمه شده است.
مؤلّف تاريخ عتبى كه به عربى فصيح تأليف شده و از اين نظر جزو متون ادب عرب به شمار مىآيد،ابو نصر يا ابو نضر محمّد بن عبد الجبّار عتبى متوفّى به سال 427 هجرى قمرى است.وى از مردم رى و از كبار مترسّلان ايران در قرن چهارم و آغاز قرن پنجم هجرى بود،شعر نيز مىسرود،و از جمله آثار او جز تاريخ عتبى، لطائف الكتّاب است.در آغاز جوانى رى را ترك گفت و به خراسان نزد خال خود ابو نصر عتبى آمد و پس از مرگ وى دير گاهى در خراسان در دستگاه ابو على سيمجور و ناصر الدّين سبكتگين به سر مىبرد و چندى هم سمت نيابت شمس المعالى قابوس را در خراسان داشته،و مدّتى در نيشابور نزد امير نصر بن ناصر الدّين سبكتگين سپهسالار خراسان از جانب سلطان محمود به سر مىبرده است. وى در تاريخ خود شرح سلطنت سبكتگين و سلطان محمود را تا سال 412 آورده است،و اين كتاب به مناسبت لقب سلطان محمود كه يمين الدّوله بوده به تاريخ يمينى موسوم گرديده است.
ناصح بن ظفر جرفادقانى
ترجمه فارسى تاريخ يمينى-چنانكه گفتيم-به وسيله ابو الشّرف ناصح بن ظفر بن سعد منشى جرفادقانى(گلپايگانى)از دبيران بنام دوره سلجوقى انجام گرفته است. وى در نظم و نثر دو زبان فارسى و عربى ماهر و استاد بود و در دستگاه بعضى از مماليك اتابكان آذربايجان كه پس از بر افتادن دولت اتابك محمّد جهان پهلوان و برادرش عثمان قزل ارسلان بر قسمتى از ايران غربى و مركزى استيلا يافته بودندمىزيسته. در ماه ربيع الآخر از سال 603 به تشويق ابو القاسم علىّ بن الحسين بن محمّد بن ابى حنيفه وزير جمال الدّين آى ابه الغ باربك يكى از همين مماليك اتابكان آذربايجان كتاب تاريخ يمينى تأليف عبد الجبّار عتبى را از عربى به فارسى ترجمه كرده است.
از شرح حال مترجم فاضل كتاب يعنى ابو الشّرف ناصح بن ظفر جز آنچه گفتيم اطّلاعى در هيچ منبعى تا آنجا كه وسايل در دست ما بود به دست نيامد جز مختصر اشاراتى كه از همين ترجمه يمينى و خاتمه آن بر مىآيد،و آن جمله اين است كه مؤلّف به زبان عربى اشعار بسيار داشته و مدايحى كه در مقدّمه و خاتمه همين ترجمه از خواجه ابو القاسم وزير و مرثيهاى كه از طغرل سوم گفته و در خاتمه مذكور است نمونهاى از اين گفتههاست.
مؤلّف در مقدّمه ترجمه يمينى(ص 11)از دو مجموعه از اشعار خود يكى به نام روضة الحزن ديگرى به اسم شعلة القابس،و در«خاتمه»از كتاب ديگرى از تأليفات خويش به اسم تحفة الآفاق فى محاسن اهل العراق نام مىبرد.در مورد اول از قريب به دو هزار بيت از منظومات خود گفتگو مىكند كه در مدح وزير جمال الدّين الغ باربك گفته،و در مورد دوم مىگويد كه در كتاب«تحفة الآفاق فى محاسن اهل العراق»(كه ظاهرا تذكره شعرا و كتاب تراجم احوال جمعى از بزرگان عراق بوده است) مفاخر تاج الدّين علىّ بن محمّد ابى الغيث مستوفى و اسلاف او و فضل و فضايل پدرش را كه«ابن العميد وقت و عبد الحميد روزگار»بوده،آورده است.(صاحب الذرّيعه،ترجمه«تاريخ آل عبّاس»را نيز كه از مدارك تاريخ نگارستان است به جرفادقانى نسبت داده است.رك:فهرست كتابخانه مشكوة ج 2 ص 537).
در تاريخ وصّاف(ج 1 ص 79)كه به سال 712 ه.ق.تأليف يافته قطعه شعرى فارسى به نام جرفادقانى هست،امّا معلوم نيست كه غرض مؤلّف از اين جرفادقانى همين مترجم تاريخ يمينى است يا همشهرى و معاصر او نجيب الدّين جرفادقانى.
چنانكه گفتيم جرفادقانى در ادب عرب ممارست داشته و به خواندن كتبى كه در اين باب نوشته شده بود همّت مىگماشته،و به علم تفسير قرآن كه در آن زمان متداول بود نيز علاقه فراوان نشان مىداده است،چنانكه گويد:«امير خلف از اكابر ملوك جهان بود...علماى عصر و فضلاى دهر را جمع كرد تا در تفسير قرآن مجيد و كلام نا مخلوق تصنيفى مستوفى كردند مشتمل بر اقاويل مفسّران و تأويل متقدّمان و متأخّران و بيان وجوه قراآت و علل نحو و اشتقاق لغت و مشحون به شواهد امثال و ابيات و موشّح به ايراد اخبار و احاديث...و اين ضعيف مصنّف ترجمه ابو الشّرف ناصح الجربادقانى به وقتى كه از وطن خويش به سبب حوادث روزگار منزعج بود و به اصفهان مقيم،به رياض اين فوايد مستأنس بود و از انوار نكت و دقايق آن مقتبس...(ص 213 و 214 كتاب).
مذهب مترجم
درباره مذهب جرفادقانى حاجت به شرح نيست كه وى مانند اكثر دانشمندان و مردم زمان خود مذهب تسنّن داشت و در آن سخت متعصّب بود،و اين تعصّب او را مىتوان از سياق عباراتش در ترجمه قسمت مربوط به غزوات سلطان محمود فهميد،چنانكه در ذيل عنوان«ذكر تاهرتى رسول مصر»(ص 369)مىگويد:
«سلطان از بدو ادراك و ايناس رشد...به انوار سنّت و مذاهب أصحاب بدعت مستكشف و متفحّص،و در اصول دين مستبصر،و در قمع اهل الحاد مجدّ و متشمّر،... به مسامع او رسانيدند كه در ميان رعيّت جمعى حادث شدهاند و با صاحب مصر انتما مىكنند،و اگر چه ظاهر دعوت ايشان رفض است باطن كلمه كفر محض است... سلطان جاسوسان را برگماشت...مردى به دست آوردند كه سفير بود ميان ايشان و مقتداى ايشان...از اماكن و مساكن متفرّق و شهرهاى مختلف همه را بدرگاه آوردند و بر درخت كشيدند و سنگسار كردند...»
بيان مطلب بدين تفصيل و روشنى معرّف آن است كه خود جرفادقانى با روافض و علويان مخالفت داشته وگرنه در صورتى كه به رعايت امانت نيز مقيّد مىشد به اختصار و اجمال مىگراييد.
جرفادقانى جز ترجمه تاريخ عتبى و بعض اشعار كه نقل شد«خاتمه»اى بر ترجمه تاريخ يمينى نيز دارد كه با عنوان«طرفى از احوال روزگار و انواع فتنه و تشويش كه در ايام فتور و عجايب اتّفاقات و سرهاى بزرگان كه در سركار شد و خرابى خطّه عراق و حال جربادقان...»آغاز مىشود و پيش از اين درباره آن سخن گفتيم.
بر گرفته از مقدمه جعفر شعار بر كتاب ترجمه تاریخ یمینی
کتابشناسی کتاب تاریخ گزیده
تاریخ گزیده کتابی تاریخی به فارسی نوشته حمدالله مستوفی، دربردارنده تاریخ عمومی جهان از آغاز آفرینش تا زمان نوشتن آن است که در ۷۳۰به نام غیاث الدین محمد، پسر خواجه رشیدالدین فضلالله تألیف شده است. نثر تاریخ گزیده، برخلاف نثر متکلف و مصنوع تاریخ وصاف و تاریخ جهانگشای، بسیار روان است. اهمیت تاریخ گزیده در اطلاعات آن از تاریخ دوران نویسنده (دوره مغول) است. در این کتاب نام افراد و شعرای همدوران نویسنده که بیشتر نامشان در تذکرهها نیست یاد شده است.
كتاب تاريخ گزيده در سال 730 ه. /1330 م، تأليف گشته و بنام وزير خواجه غياث الدين محمد فرزند خواجه رشيد الدين سابق الذكر موشّح است، و اين وزير چنانكه ذكر شد در ماه مه 1328 م. مرتبه صدارت يافت و در ماه مه 1336 م. بقتل رسيد. مؤلف منابع اطلاعاتى را كه براى جمع آورى تاريخ خود بكار برده تعداد مينمايد، و آن 23 كتاب است بشرح ذيل:
1) سير النبى در شرح حال حضرت رسول تأليف ابن هشامترجمه آلمانى اين كتاب بقلم lieWدر شهر tragttuSدر سال 1864 و متن آن در 1860 در گوتين گن negnittoGبطبع رسيده است. و آن كتاب موسوم است به: «عرائس المجالس» تأليف ابى اسحق احمد الثعلبى متوفى بسال 427 ه. و مشتمل است بر قصص قرآنيه.
2) قصص الانبياء (احتمالا تفسير معروف الثعلبى) طبع قاهره در 1312 ه.
3) رسالة القشيريهطبع بولاق در 1284 ه. تأليف امام ابو القاسم عبد الكريم بن هوازن القشيرى متوفى 465 ه.
4) تذكرة الاولياء (تأليف فريد الدين عطار) طبع دكتر نيكلسن در دو جلد
5) التدوين (تأليف امام الدين الرافعى) مراجعه شود بحاجى خليفه طبع فلوگل جلد دوم ص 254 عبارت حاجى خليفه اين است «التدوين فى اخبار القزوين لامام ابى القاسم عبد الكريم بن محمد الرافعى القزوينى المتوفى سنة ثلاث و عشرين و ستمايه» ولى در اصل انگليسى اشتباها يافعى ذكر شده
6) تجارب الامم (تأليف ابن مسكويه) جلد اول و پنجم و ششم آن در سلسله اوقاف گيب بطبع رسيده، همچنين در مصر بطبع درآمده است. و آن تأليف ابو على احمد بن مسكويه متوفى بسال 421 ه. است.
7) مشارب التجارب.
8) ديوان النسبمحتمل است كه همان كتاب الانساب باشد. ولى بنام «ديوان النسب» در كشف الظنون مذكور است.
9) تاريخ محمد بن جرير الطبرىطبع ليدن در 15 جلد از 1789 تا 1901 م. در تحت نظر انجمنى از محققين زبان عرب بنظارت پروفسور دوغويه ejeoG eD.
10) تاريخ حمزه اصفهانىبا ترجمه لاتينى آن چاپ لايبزيك (1844- 1848 م. )
11) تاريخ كامل ابن اثيرطبع ليدن در 14 جلد از 1851 تا 1870 م. و طبع قاهره در 12 جلد از 1290 تا 1303 ه.
12) زبدة التواريخ جمال الدين ابو القاسم كاشى (در كشف الظنون حاجى خليفه مذكور است).
13) نظام التواريخ قاضى ناصر الدين ابو سعيد بيضاوىراجع باين كتاب در همين فصل مفصلا بحث شده است.
14) عيون التواريخ ابو طالب على الخازن البغدادى.
15) كتاب المعارف ابن قتيبة الدينورىطبع گوتين گن (1850 م)
16) تاريخ جهانگشاى عطاملك جوينىدر سه جلد طبع ميرزا محمد خان قزوينى در سلسله اوقاف گيب
17) كتاب اليمينى ترجمة العتبى ابو الشرف الجرفادقانىاصل عربى اين كتاب در دهلى در سال 1847 بچاپ سنگى طبع شده و در سال 1286 ه. /1870 م. در قاهره به طبع رسيده، و ترجمه جرفادقانى بفارسى از همان كتاب در تهران بسال 1272 ه. /1855 م. بچاپ سنگى رسيده است.
18) سير الملوك خواجه نظام الملك (سياست نامه) در پاريس شفر مستشرق فرانسوى بسال 1891 بطبع رسانيده است.
19) شاهنامه فردوسىشاهنامه در ايران مكرر بطبع رسيده است، طبع بمبئى چاپ اوليا سميع، كلكته طبع ترنرماكان بسال 1829 م. ، ترجمه فرانسه آن بقلم ژول موهل lhoM seluJبسال 1838 م تا 1878، و سه جلد طبع وولرس srelliiVو لاندر reuadnaLدر استراسبورك از سال 1877 تا 1884 م.
20) سلجوقنامه ظهيرى نيشابورى.
21) مجمع ارباب المسلك قاضى ركن الدين جوينى.
22) استظهار الاخبار قاضى احمد دامغانى.
23) جامع التواريخ تأليف مخدوم سعيد شهيد مؤلف، يعنى رشيد الدين فضل اللّه وزير.
ادوار مختلفهاى كه در حساب تاريخ معمول است
مؤلف بعد از آنكه منابع تاريخ خود را بشرح فوق ذكر ميكند و براى ما غالب آنها در دسترس است، آنگاه از ادوار گوناگون كه امم و اقوام مختلف براى شروع تاريخ حساب نمودهاند، بحث كرده ميگويد:
بعضى از ايشان اول تاريخ را هبوط آدم و بعضى ديگر طوفان نوح و جمعى ديگر، ظهور ابراهيم و موسى، و گروهى هلاك فرعون، و اولاد اسماعيل از بنياد كعبه و اهل يمن از استيلاى حبشه بر يمن، و يونانيان و روميان از عهد اسكندر و قبطيان از غلبه بخت النصر (نبوكد نزر) و قريش قبل از اسلام از عام الفيل شروع ميكردهاند. سپس مؤلف از اختلافاتى كه در سال شمارى بواسطه اختلاف «نقطه مبدأ» پيدا شده بحث ميكند. تباين عقايد فلاسفه كه عالم را قديم دانسته و ابتدائى براى آن قائل نبودند، با عقايد متكلمين كه جهانرا حادث دانسته و ابتدا و انتهائى براى آن قائل گشتهاند ولى ابتداى آفرينش را تعيين نكردهاند هم بر اين اختلاف افزوده است. و نيز ميگويد كه: علماى چين و ختن و ماچين و فرنگان ابتداى خلقت آدم عليه السّلام را از هزار هزار سال در گذرانيدهاند، و گويند چندين آدم بوده و هر يك را نسل منقطع ميشده و ديگرى ظاهر ميگشته و هر يك بلقبى مخصوص بودهاند، و نسل آنها همه بجز يكنفر (آدم عبرانيان) منقرض شده است. و از طرف ديگر علماء ايران از هبوط آدم تا ظهور پيغمبر اسلام را شش هزار سال تخمين كرده و بعضى بيشتر و كمتر گفتهاند، و اهل نجوم از زمان طوفان تاريخى دارند كه در زمان تأليف كتاب (كه 698 يزدجردى 1330 م است) بآن حساب 4432 سال از آن سپرى شده است.
محتويات تاريخ گزيده
كتاب تاريخ گزيده مشتمل است بر يك مقدمه (فاتحه) و شش باب كه هر يك از آن ابواب منقسم است بفصولى چند و يك خاتمه، بشرح ذيل:
فاتحه- در آفرينش كائنات.
باب اول- مشتمل بر دو مقاله:
1) در ذكر پيغمبران مرسل و اولوالعزم.
2) در ذكر انبياء و حكما و كسانى كه پيغمبر نبودهاند اما در كار حق و رواج دين سعى كردهاند.
باب دوم- در ذكر پادشاهانى كه پيش از اسلام بودهاند، مشتمل بر چهار فصل:
1) پادشاهان پيشداديان يازده تن، مدت ملكشان 2450 سال.
2) پادشاهان كيانيان ده تن، مدت ملكشان 734 سال.
3) ملوك الطوائف اشكانيان (snaihtraP) 22 تن، مدت ملكشان 318 سالدر نسخه گراورى تاريخ گزيده منطبعه 1910 لندن، مدت ملك اشكانيان را 350 سال ذكر ميكند.
براون در حاشيه مينويسد: دوره ميان اسكندر كبير و سقوط اشكانيان را (كه در واقع 550 سال است) مورخان اسلامى كمتر بحساب آوردهاند، باستثناى يكتن و آن مسعودى است (تا آنجا كه من ميدانم) كه در تاريخ «التنبيه و الاشراف» جنبشهاى مذهبى و سياسى را كه باعث بروز اردشير بابكان شده است مشروحا توضيح ميدهد. ديگران مدت اين دوره را تقريبا نصف بحساب آوردهاند.
4) ساسانيان معروف باكاسره 31 تن. مدت ملكشان 527 سالبراون در حاشيه ميگويد كه: مدت سلطنت ساسانيان بيش از يك قرن زياد بحساب آمده است، زيرا اين سلسله از 226 م. تا 652 سلطنت ميكردهاند كه مجموعا 426 سال ميشود.
باب سوم- در ذكر رسالت خاتم النبيين صلّ الله وآله و سلّمو خلفا و اولاد و اصحاب و احفاد او مشتمل بر مقدمه و شش فصل:
1) مقدمه- در شرح شجره نسب مطهر و ذكر قبائل عرب كه بدو پيوستهاند و در ذكر كيفيت احوال و شرح غزوات و عدد ازدواج و كاتبان و اعمام و عمات و موالى و مخلفات او.
2) در ذكر خلفاء راشدين و ائمه مهذبين پنج تن (كه شامل حضرت امام حسن مجتبى نيز هست) ، مدت خلافتشان سى سال از دهم ربيع الاولنسخه گراورى منطبعه لندن 1910- ثالث عشر ربيع الاول- ذكر ميكند.سنه 11 هجرى تا 13 ربيع الاول سنه 41/6 ژوئن 632 م. تا 17 ژويه 661 م. كه حضرت امام حسن با معاويه صلح فرمود.
3) در ذكر بقيه ائمه اثنى عشر، ده تن، مدت امامتشان دويست و پانزده سال و هفت ماه از چهارم صفر سنه 49 هجرى تا رمضان 264 ه. /14مارس 669 تا مه 878 م. و شرح حال امير المؤمنين على (ع) و فرزندش حسن مجتبى (ع) كه بزهر مسموم شد در اين فصل نيامده است.
4) در ذكر بعضى از صحابه عظام و جمعى از تابعين كرام
5) در ذكر پادشاهان بنى اميه 14 تن، (كه مؤلف آنها را خلفا نخوانده است) ، مدت ملكشان در ايران 91 سال از 13 ربيع الاول سنه 41 ه. تا 13 ربيع الاول سنه 132 ه. /7 ژويه 661 تا 30 اكتوبر 749 م.
6) در ذكر خلفاى بنى عباس 37 خليفه، مدت دولتشان پانصد و بيست و سه سال و دو ماه و بيست و سه روز از 13 ربيع الاول 132 تا 6 صفر 656 ه. /30 اكتوبر 749 تا 12 فوريه 1258 م.
باب چهارم- در ذكر پادشاهانى كه در عهد اسلام در ايران بودند، مشتمل بر دوازده فصل:
1) در ذكر پادشاهان بنى صفار در بعضى نواحى ايران سه تن، مدت ملكشان سى و پنج سال از 253 ه. تا 287 ه. /867 تا 900 م. كه از آن ببعد اعقاب ايشان تا چندى در سيستان حكومت كردهاند.
2) در ذكر پادشاهان سامانيان نه تن، مدت ملكشان در ايران 102 سال و ششماه، از يازدهم ربيع الثانى 287 ه. تا پنجم ذى القعده 389 ه. / آوريل 900 تا نوامبر 999 م.
3) در ذكر پادشاهان غزنوى چهارده تن، مدت ملكشان 155 سال (از آنجمله سى سال در اكثر نقاط ايران و باقى در غزنه) از 390 تا 545 ه. / 995 تا 1150 م.
4) در ذكر پادشاهان غزنويان پنج تن، مدت ملكشان 64 سال از سنه 545 تا 609 ه. /1150 تا 1321 م.
5) در ذكر ديلميان يا آل بويه هفده تن، مدت ملكشان 127- سال از سنه 321 تا 448 ه. /933 تا 1056 م.
6) در ذكر سلاجقه و آن سه شعبه است:
الف) سلاجقه ايران و عراق 14 تن، مدت ملكشان 161 سال از 429 تا 590 ه. /1037 تا 1194 م.
ب) سلاجقه كرمان يازده تن، مدت ملكشان 150 سال از سنه 433 تا 583 ه. /1041 تا 1187 م.
ج) سلاجقه روم و آسياى صغير يازده تن، مدت ملكشان 220 سال از 480 تا 700 ه. /1087 تا 1301 م.
7) در ذكر پادشاهان خوارزمشاه نه تن، مدت ملكشان 137 سال از سنه 491 تا 628 ه. /1098 تا 1230 م.
8) در ذكر اتابكان و آن دو شعبه است:
الف) در ديار بكر و شام نه تن، مدت ملكشان 120 سال از 481 تا 601 ه. /1088 تا 1204 م.
ب) در فارس معروف به سلفريان يازده تن، مدت ملكشان 120 سال از 543 تا 663 ه. /1148 تا 1264 م.
9) در ذكر اسماعيليان ايران و آن دو مقاله است:
الف) در ذكر اسماعيليان مصر و مغرب و شمال افريقا، خلفاء فاطميه چهارده تن، مدت ملكشان 260 سال از سنه 296 ال 556 ه. // 908 تا 1160 م.
ب) در ذكر اسماعيليان ايران معروف به ملاحده يا فدائيان الموت هشت تن، مدت ملكشان 171 سال از سنه 483 تا 654 ه. /1090 تا 1256 م.
10) در ذكر سلاطين قراختائى كرمان ده تندر نسخه لندن طبع 1910 نه تن قيد شده است. ، مدت ملكشان 85 سال از سنه 621 تا 706 ه. /1224 تا 1306 م.
11) در ذكر اتابكان لرستان در دو شعبه:
الف) اتابكان لر بزرگ هفت تن، مدت ملكشان 180 سال از سنه 550 تا 730 ه. /1155 تا 1329 م.
ب) اتابكان لر كوچك يازده تن، مدت ملكشان 150 سال از سنه 580 تا 730 ه. /1184 تا 1329 م.
12) در ذكر پادشاهان مغول ايران- 13 تن، مدت ملكشان تا آن زمان كه در تاريخ بتأليف در آمده است 131 سال يعنى از سنه 599 تا 730 ه. / 1202 تا 1329 م. در اينجا مؤلف اضافه ميكند: «و نتيجه دولت ايشان هر كه را بعد از اين هوس باشد تحقيق فرمايد. »
باب ملحق- پادشاهان آل مظفر، هفت تن، مدت ملكشان 77 سال از 718 تا 795 ه. باب ملحق در ذكر ملوك آل مظفر را كه در كتاب تاريخ گزيده وارد است، مرحوم براون ذكر نكرده، و آن خلاصه و اصلاحى است از تاريخ مولانا معين الدين يزدى كه شخصى بنام محمود گيتى بتاريخ 823 ه. تدوين كرده و بر تاريخ گزيده الحاق نموده است.
باب پنجم- در ذكر ائمه سنت و قراء و مشايخ و علماء دين اسلام رضوان اللّه عليهم- و آن شش فصل است:
1) در ائمه مجتهدان (12 تن ذكر شده).
2) قراء رحمة اللّه عليهم (9 تن ذكر شده).
3) محدثان (7 تن ذكر شده).
4) مشايخ صوفيه (قريب 300 تن ذكر شده).
5) علماء علم دين و قضا و طب (قريب 70 تن ذكر شده).
6) شعرا كه پنج تن از شعراء عرب و 87 تن از شعرا عجم ذكر شدهاند و شرح احوال شعراء عجم را نويسنده ترجمه كرده و در روزنامه انجمن همايونى آسيائى مورخه اكتوبر 1900 و ژانويه 1901 جداگانه بطبع رسانيده.
باب ششم- در ذكر قزوين كه مقام و مولد و منشأ مؤلف است و در آن هفت فصل است.
1) آثار و اخبار كه در شأن آن بقعه وارد است (نزديك بچهل حديث نقل نموده كه از آنجمله سى و شش حديث از كتاب التدوين رافعى نسخه بخط مؤلف نقل شده و تقريبا جمله اين احاديث شهر قزوين را يكى از ابواب جنت ميشمارد.)نسخه گراورى لندن منطبعه 1910 كه سال تحرير آن 857 است، فاقد اين فصل ميباشد. رجوع شود به جغرافياى ل. استرانج و نزهة القلوب حمد اللّه مستوفى.
2) در شأن و چگونگى شهر قزوين.
3) كيفيت بنا و عمارات قزوين- محلات نه گانه و تاريخ معمارى آن از عهد شاپور اول كه مؤسس و بانى آن شهر بود و فتح آن بدست اعراب و اسلام آوردن اهل آن.در نسخه گراورى لندن باب سوم منحصر بذكر فتح قزوين و اسلام اهل آن است و از محلات نه گانه و معمارى و غيره سخنى ندارد؛در ساير فصول و مواد نيز اختلافاتى با متن انگليسى مشاهده ميشود.
4) در ذكر نواحى، رودخانهها، قنوات، مساجد، مقابر و اينكه بعضى از سكنه آن هنوز مخفيانه پيرو مذهب مزدك هستند.
5) ذكر صحابه و تابعين و ائمه و خلفا و مشايخ و علما و ملوك و وزرا و خواقين و امرا كه باينجا رسيدهاند.
6) ذكر عمال و حكام آن شهر.
7) قبائل و اكابر قزوين كه مشتمل بر سادات و علما طايفه افتخاريان (كه از آنجمله ملك سعيد افتخار الدين محمد بن ابو نصر معاصر مؤلف بوده و خط و زبان مغولى و تركى ميدانسته و كتاب كليله و دمنه را بزبان مغولى و سندبادنامه را بزبان تركى نقل و ترجمه نموده است. ) و بازداران يا مظفريان- بشاريان- برهانيان- حنفيان- حلوانيان- خالديان- خليليان دبيران- رافعان- زاكانيان- زبيريان- زادانيان- شيرزاديان- طاوسيان- عباسيان- غفاريان- فيلواكوشان- قضويان- قراولان- تميميان- كرجيان- يادلفيان (كه ستاره شناس و جغرافى دان معروف زكريا بن محمد بن محمود از اين طايفه است. ) انسيان- ماكانيان- قيسيان- مستوفيان (كه طايفه مؤلف است، و ميگويد كه از اولاد حر بن يزيد رياحى بودهاند) - مؤمنان- مختاران- معافيان يا معافيان- مرزبانان- نيشابوريان- بولاتيموريان يا تبابكان.
خاتمه- شجره انساب و سلسلههاى طوائف انبيا و اوليا و ائمه و پادشاهان و وزرا و غيرهم بطريقى كه خواجه رشيد الدين در كتاب خود اختراع كرده ولى در اينجا تكميل شده است. اما اين شجره در كتاب محذوف است و در هيچيك از نسخ خطى كه تا كنون بدست آمده ديده نشده است.
نظر به وسعت مندرجات تاريخ گزيده و نظر به حجم متوسط آن (كه 170 هزار كلمه بيش نيست) معلوم ميشود كه اين كتاب صورت يك خلاصه و يادداشتخلاصه يادداشت muidnepmoCتاريخى دارد و هيچگونه شرح و بسط وقايع را از آن نبايد انتظار داشت، معذلك كتاب مزبور نسخهاى بينهايت مفيد است و شامل بسيارى مطالب خاص ميباشد كه در جاى ديگر نتوان يافت. و در همان حال براى قسمت تاريخ عصر زمان خود در درجه اول اهميت ميباشد، بطوريكه مدتى بود لزوم طبع و انتشار تمام آن كتاب احساس ميشد و تا سال 1910 فقط قسمتهائى از آن كتاب بشرح ذيل بطبع رسيده بود، از اينقرار:
1) تمام باب چهارم در تاريخ سلاطين اسلامى ايران، كه اصل فارسى بضميمه ترجمه فرانسوى آنرا مسيو ژول گانتن nitnaG seluJدر سال 1903 در پاريس چاپ كرده است.
2) تمام باب ششم باستثناى فصل اول آن در احاديث و اخبار راجعه به قزوين، كه ترجمه فرانسوى آنرا مسيو باربيه دومينار dranyeM ed reibraBدر ژورنال آسياتيك (سرى 5- جلد دهم) در سال 1857، در پاريس منتشر ساخته است.
3) فصل ششم باب شعراى ايران، كه نويسنده اين كتاب آنرا با انگليسى ترجمه كرده و در اكتوبر 1900 و ژانويه 1901 م. در مجله انجمن همايونى آسيائى بطبع رسانيده، ليكن در سال 1910 عين نسخه خطى نسبة صحيح و قديمى كه در تاريخ 857 ه. /1453 م. نوشته شده بصورت استنساخ عين «فاك سى ميل» فاك سى ميل elimis- caF- استنساخ عين نوشته، المثنى در سلسله كتب گيب (I,VIX. LOV) چاپ شده است و بعد از آن در 1913 م. نويسنده باتفاق دكتر نيكلسون noslociNترجمه خلاصهاى از آنرا بانگليسى با حواشى و توضيحات كاملى بطبع رسانيد بطوريكه اكنون تمام آن كتاب و ترجمه آن در دسترس محققان است و ميتوانند قدر و قيمت آنرا شخصا ملاحظه كنند.
نقل از تاريخ ادبى ايران از سعدى تا جامى نوشته ادوارد براون ترجمه على اصغر حكمت
حمد الله مستوفى
شرح حال مؤلف و آخرين اثر او از احوال حمد اللّه مستوفى جز همان مختصرى كه خود او در آثارش بطور پراكنده بدست داده و نيز بجز بعضى از اشارات و مطالب جزئى ديگر كه در آثار نويسندگان متأخر آمده است، اطلاع بيشترى در دست نيست. بخشى از اين اطلاعات را ابتدا مستشرقين اروپايى جمع آورى و منتشر كردند كه مدتها مورد استناد محققان بود. سپس محمد دبير سياقى در مقدمه بخش جغرافيايى «نزهت القلوب» و عبد الحسين نوائى در مقدمه «تاريخ گزيده» و وارد (draW) در رساله خود مطالب ديگرى بدان افزودند. در اينجا براى احتراز از تكرار، از ذكر آن مطالب به صورت مشروح خوددارى كرده، و فقط به آوردن چند نكته بر اساس منابعى كه در دسترس بود، بسنده مىشود:در مورد شرح حال مستوفى و آثارش بنگريد به:
naisreP eht fo eugolataC : UEIR. HC
. llOV muesuM hsitirB eht ni stpircsunaM
lppuS ;39- 1927 nodnoL ,1879 nilreB ,3- 1
. 2833. rO. 263. oN ,174- 172. pp ,1895.
: ni ,rutaretiL ehcsisrepueN : EHTE. H
eigololihp nehcsinari red bitrdnurG
renburT,grubssartS ,2- 1. lloV.
. 236. p,2. loV. 1904- 1896
eriotsih`L a noitcudortnI: TEHCOLB. E
. nid- de- dihsaR hallA ldaF ed slognoM sed
lairomeM bbiG) 1910 nodnoL/nedyeL
.f 107. PP, (IIX. dB ehieR etlA ,seireS
,erutaretiL naisreP fo yrotsiH: ENWORB. G. E
noinimoD ratraT rednU : 1920egdirbmaC
100- 87. pp, (1502- 1265. D. A)
- ادوارد جى. براون، «تاريخ ادبى ايران» ، ترجمه على اصغر حكمت، جلد سوم: «از سعدى تا جامى» ، چاپ چهارم، تهران،2537 شاهنشاهى (1357) ، ص 125 تا 142.
- مقدمه ادوارد براون بر «تاريخ گزيده» (همانجا، ص ه. به بعد).
- عباس اقبال آشتيانى، «تاريخ مغول» ، تهران (1313) ، چاپ پنجم 1364 شمسى، ص 523 تا 526.
- مقدمه محمد دبير سياقى بر «نزهت القلوب» (همانجا، ص چهارده).
,ethcihcsegrutaretiL ehcsinarI:AKPYR.J
598 dnu.f168,160.pp,1959 gdzpieL
- مقدمه عبد الحسين نوائى بر «تاريخ گزيده» (همانجا، ص ه. يب).
- منوچهر مرتضوى، «تحقيق درباره دوره ايلخانان ايران» ، كتابفروشى تهران، تبريز، اسفند 1341 شمسى، ص 254 تا 257.
- سعيد نفيسى، «تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى» ، دو جلد، تهران 1363 شمسى، جلد اول، ص 144، 223، 257.
- ذبيح الله صفا، «حماسه سرائى در ايران» ، چاپ چهارم، تهران 1363 شمسى، ص 354 تا 357، «تاريخ ادبيات در ايران» ، جلد 1/3، چاپ سوم، تهران 1363 شمسى، ص 281 و جلد 2/3، چاپ سوم، تهران 1363 شمسى، ص 1276 تا 1280.
- وارد (draW) ، همانجا (ص 4 تا 87).
عزيز الله بيات، «شناسائى منابع و مآخذ تاريخ ايران» ، جلد 1، تهران 1363 شمسى، ص 153 به بعد.
- زين الدين مستوفى: avala ahkirat hsimlihceS: edizog e- hkiraT e- lieZبه كوشش كاظم اوف (vomyzaK. K M) و پيرييف (vejiriP. Z. V) مطبعه علم، باكو 1986 و نيز «ذيل تاريخ گزيده» به كوشش ايرج افشار (بنگريد به پانويس 12 و 19).
sifuatsuM hall`udmaH: RAGETSAR. N.
,MKZW: nI. emanrafaZ sopE sehcsirotsih
195- 185. pp,1989 neiW,. dB. 79
- ركن الدين همايونفرخ، «حافظ خراباتى» ، چاپ دوم، 9 جلد، اساطير، تهران 1370- 1369، جلد اول، ص 49 تا 56.
- ابو العلاء سودآور، «ظفرنامه و شاهنامه مستوفى» ، ايرانشناسى، سال 7، شماره 4، نيويورك، زمستان 1374 شمسى، ص 752 تا 761.
- چارلز ملويل (ellivleM. hC) ، همانجا (بنگريد بالا، پانويس 5). نيز بنگريد به مقالهاى كه در مورد شرح حال مستوفى و آثار او براى «دانشنامه ايران» نوشته است؛اين مقاله در دست چاپ است.
حمد الله بن تاج الدين ابى بكر بن[ا]حمد بن نصر مستوفى كه نام او را «حمد» هم ذكر كردهاند، اصلا از مردم قزوين و ساكن آنجا بود. از سال تولد او اطلاع دقيقى در دست نيست، مگر اشارههايى كه وى در همين كتاب «ظفرنامه» به سن خود كرده است. بنا بر اشاره مؤلف، او تأليف «ظفرنامه» را در چهل سالگى آغاز كرد و اين كار پانزده سال طول كشيد و در سال 735 هجرى به پايان رسيد، يعنى متولد حدود سال 680 هجرى بوده است. بنگريد به كتاب حاضر، ص 1472 به بعد. نتيجهاى كه محققان تا به حال از اين چند نكته گرفتهاند، اينست كه سال 680 هجرى و يا كمى پيشتر از آن را بايد سال تولد وى دانست. مستوفى، همان طور كه در پايين نشان داده خواهد شد، ظاهرا عمده مطالب «تاريخ گزيده» را به صورت پيشنويس منثورى براى به نظم كشيدن «ظفرنامه» تهيه كرده بوده است، بنابر اين به احتمال زياد كار تكميل و تأليف نسخه نهايى «تاريخ گزيده» نبايد بيش از يكى دو سال طول كشيده باشد. به هر حال چون از مدت تاليف «تاريخ گزيده» بى اطلاعيم و نيز مشخص نيست كه آيا اين مدت در طى اين پانزده سال قرار دارد يا نه، لذا چارهاى نداريم جز اينكه از سال 735 هجرى كه تأليف «ظفرنامه» خاتمه يافته، پانزده سال به عقب برگرديم، يعنى به سال 720، و سپس از اين تاريخ چهل سال- يا يكى دو سال بيشتر- به پايين، يعنى به سال 680 و يا حدود سال 678/679 هجرى برويم و آن را سال تولد او به حساب آوريم (مقايسه شود پايين، پانويس 13). وى داراى پسرى بنام زين الدين و سه برادر به نامهاى زين الدين محمد، امين الدين نصر الله و فخر الدين فتح الله بود. در مورد پدر و جد اعلايش، امين الدين نصر، و نيز دو پسر عمويش به نامهاى خواجه سعد الدين مظفر و خواجه فخر الدين محمد اشاراتى كرده و در «تاريخ گزيده» شرح مبسوطى درباره اصل و مبدأ خانواده خود به دست داده است. مستوفى همانند بعضى از بستگان و آبا و اجدادش به «عمل پيشگى» يعنى خدمات ديوانى اشتغال داشت. ظاهرا به وساطت برادرش زين الدين محمد در دستگاه خواجه رشيد الدين فضل الله، دانشمند و تاريخ نويس مشهور و مؤلف «جامع التواريخ» و وزير غازان خان و الجايتو، و سپس در دستگاه غياث الدين محمد پسر رشيد الدين و وزير ابو سعيد بهادرخان خدمت مىكرد و به محافل علمى و ادبى آنان نيز راه داشت و مورد حمايت اين دو وزير بود. در دوران خدمت چند بار «جامع الحساب ممالك» را نوشت و مدتى در بغداد سمت «تقدير اموال» را به عهده داشت. در سال 711 هجرى پيشكارى «تومان قزوين و ابهر و زنجان و طارمين» به وى واگذار گرديد. زين الدين برادر مستوفى در آن زمان نايب ديوان وزارت رشيد الدين بوده است. بنگريد به: وارد (draW) ، همانجا (ص 8 تا 17) ، مقدمه محمد دبير سياقى بر «نزهت القلوب» (ص چهارده و بيست و سه) ؛ادوارد براون، «تاريخ ادبى ايران» (ص 125 تا 126).مقدمه نوائى بر «تاريخ گزيده» (ص ه. يب).على الظاهر در تمام مدت عمر از گزند طوفان حوادث و كشت و كشتارهايى كه در دربار خوانين آن دوره رايج بود و قتل خواجه رشيد الدين فضل الله يكى از مظاهر تأسف بار آن است، در امان مانده بوده است. در مورد تاريخ وفات او سندى در دست نيست، مگر اشارهاى كه پسرش در آغاز «ذيل تاريخ گزيده» به مرگ او كرده است: «چون مرحوم سعيد پدرم- طاب ثراه- تاريخ گزيده را تا اول زمان ملك اشرف رسانيده بود... ». بنگريد به «ذيل تاريخ گزيده» ، تأليف زين الدين بن حمد الله مستوفى قزوينى، به كوشش ايرج افشار، تهران 1372 شمسى، ص 25. اين اشاره كوتاه كه تا به حال مورد استناد بسيارى از محققان قرار گرفته، از دو نظر حائز اهميت است، يكى آنكه روشن مىكند كه آخرين كار حمد الله مستوفى «نزهت القلوب» نبوده، بلكه «ذيلى» است كه وى بر «ظفرنامه» نوشته و در آن اخبار تاريخى را از سال 736 تا پايان سال 744 هجرى آورده و نيز اطلاعات قابل توجهى درباره زندگى خودش به دست داده است و ديگر آنكه وفات حمد الله به هر حال بعد از سال 744 هجرى اتفاق افتاده است.ذبيح الله صفا در «حماسه سرائى در ايران» (ص 354) و «تاريخ ادبيات در ايران» (جلد 1/3، ص 325) تاريخ وفات مستوفى را بى آنكه مرجع و سندى ارائه دهد سال 750 هجرى اعلام مىكند ولى در «تاريخ ادبيات در ايران» (جلد 2/3، ص 1277) مى نويسد: «وفاتش بعد از سال 740 هجرى اتفاق افتاده و گورش در محلى واقع در مشرق قزوين باقى است». ابو العلاء سودآور هم بدون ذكر شاهدى سال 680 هجرى را تاريخ تولد و 750 هجرى را سال وفات مستوفى نوشته است (همانجا، ص 752). وارد (draW) كه در آن تاريخ ظاهرا از وجود «ذيل ظفرنامه» بى اطلاع بوده، نيز بدون ذكر سندى، تاريخ تولد مستوفى را سال 680 هجرى اعلام مىكند ولى سال 750 هجرى را كه مرحوم اقبال آشتيانى بعنوان تاريخ وفات مستوفى ذكر كرده است، مستند نمىداند (همانجا، ص 16). نيز بنگريد به:اقبال آشتيانى، «تاريخ مغول» (ص 523 به بعد). چ. ملويل تاريخ وفات مستوفى را حدود سال 744 هجرى ذكر كرده است (دانشنامه ايران). در مورد سال تولد مستوفى بنگريد به پانويس 10.
متأسفانه اين اشاره زين الدين موجب شبهههايى نيز بوده است، منجمله ايرج افشار در «يادداشتى» كه بر «ذيل تاريخ گزيده» نوشته است، سال ختم «تاريخ گزيده» را به استناد همين اشاره سال 744 هجرى مىداند و مىنويسد: «تاريخ گزيده حاوى اخبار تا سال 744 است و... زين الدين در آوردن اخبار سالهاى 742 و 743 همان مطالب پدرش را به اختصار آورده و پس از آن به وقايعى پرداخته است كه خود به رشته تأليف كشيده است». بنگريد به «يادداشت» ايرج افشار بر «ذيل تاريخ گزيده» ، تأليف زين الدين مستوفى (ص 8)
ظاهرا چه در اشاره زين الدين به «تاريخ گزيده» و چه در «يادداشت» ايرج افشار بايد همين «ذيل» حمد الله مستوفى مد نظر بوده باشد و نه «تاريخ گزيده»، كما اينكه مرحوم سعيد نفيسى در مورد تاريخ خاتمه تأليف «نزهت القلوب» بدون ذكر منبع و سندى نوشته است: «مستوفى در سال 745 مشغول تأليف «نزهت القلوب» بوده است». سعيد نفيسى، «تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى» ، (ج 1، ص 144) احتمالا منظور او نيز همين «ذيل ظفرنامه» بوده است. هر چند عزيز الله بيات به صراحت به چنين «ذيلى» اشاره كرده و نوشته است: «در بعضى از نسخه هاى «تاريخ گزيده» ذيلهايى ديده مىشود؛از جمله ذيلى كه خود حمد الله مستوفى نوشته و شرح حوادث تاريخى را تا سال 1344 ميلادى (745 هجرى) رسانيده است» ، ولى وى روشن نكرده است در كدام نسخه و يا نسخى چنين «ذيلى» و يا كدام ذيلهاى ديگرى آمده است. عزيز الله بيات (همانجا، ص 153 به بعد) همچنين ركن الدين هماينفرخ كه چاپ حروفى بخى از متن اينذيل را از روى يكنسخه خطى «تاريخ گزيده» منتشر كرده، آن را به عنوان بخشى از «تاريخ گزيده» تصوير نموده و مؤلف آنرا حمد الله مستوفى مىداند. وى در خصوص اين نسخه خطى متأسفانه توضيح كافى و دقيقى نداده است. همايونفرخ (همانجا، جلد اول، ص 49 تا 56، به ويژه ص 49، پ 1 و ص 56 پ 1)
نقل از كتاب ظفرنامه مركز دانشگاهى (چاپ عكسى) نصرت الله رستگار
زندگینامه محقق : عبدالحسين نوايي
عبدالحسين نوايي در سال 1302ه.ش تهران متولد گرديد . وي بعد از گذراندن دورة دانشسرا ، در رشتة حقوق ادامه تحصيل داده و از دانشگاه سوربن فرانسه فارغ التحصيل گرديد . نوايي پس از آن به كار تدريس در مدارس و دانشگاههاي كشور پرداخت . او كار تحقيق و پژوهش را با دومطلب آغاز نمود ، اول مسائل مربوط به مشروطيت و ديگري در رابطه با بابيگري . نوايي آثار بسيار با ارزشمندي از خود بجاي نهاده است كه مورد استفاده بسياري از محققان وپژوهشگران مي باشد . وي هم اكنون به دليل كهولت سن از كار تدريس در دانشگاه دست كشيده اما منزل ايشان همواره پذيراي دانشجويان مي باشد.
![]()
گروه : علوم انساني
رشته : تاريخ
گرايش : ايران دوره اسلامي
تحصيلات رسمي و حرفه اي : عبدالحسين نوايي تحصيلات خود رادر مدارس ابتدايي (تمدن ) و (ابن سينا) آغاز نمود .وي در دورة متوسطه در به مدرسه شرف تحصيل كرد و پس از گذرندان اين دوره ، عليرغم ميل باطني خود به دانشسراي عالي رفت ،دكتر نوايي دراين مورد مي نويسد : برخلاف ميلم به دانشسرا رفتم چون علاقه به اين حرفه نداشتم و تمايل داشتم كه ديپلمات شوم. دكتر نوايي پس از دوره دانشسرا ي عالي ،تحصيلات خود را درد انشكده حقوق پي گر فت اما به دلايلي از ادامه تحصيل در رشته حقوق باز ماند .البته وي يك سا ل بعد دوربار ه در رشته حقوق شركت نمود وتوانست شاگرد دوم شود .نوايي به لحاظ اينكه ناگزير بود يكي از دورشته را نتخاب نمايد وبا توجه به اينكه يكسال از دوره دانشسرا را نيز گذرانده بود،لذا در همين رشته ادامه تحصيل داد،او سپس به فرانسه رفته و توانست دوره دكترا را از دانشگاه سوربن اخذ نمايد.
خاطرات و وقايع تحصيل : عبدالحسين نوايي بعد از دوره دانشسرا ي عالي به دانشكده حقوق رفت ، اما وي نتوانست از اين دانشكده فارغ التحصيل شود و به نحوي از ادامه تحصيل باز ماند،علت اين امر را نوايي چنين بيان مي كند: ماجرا از اين قرار بود كه در امتحانات ديپلم يك نفر از روي برگه امتحاني من رونويسي كرده بود ودر آن زمان تصحيح اوراق امتحانات نهايي به عهده استادان دانشگاه بود و مرحوم دكتر شفق ديده بود كه دو برگه كاملا شبيه يكديگر است ،لذا هر دو نفر به جرم تقلب از ادامه تحصيل محروم كردند،مدتي طول كشيد تا توانستم ثابت كنم كه ورقه اصلي متعلق به من است و همين تاخير باعث شد تامن از ادامه تحصيل محروم شوم.
فعاليتهاي ضمن تحصيل : عبدالحسين نوايي دركنار تحصيلا ت تكميلي خود در فرانسه به كار معلمي نيز پرداخت و ، چون اين مسؤليت را پذيرفته بود با جديت مطالعه مي نمود،اينكار دو دليل داشت اول آنكه تحصيلا ت خود را دانشگاه كا في نمي دانست و آنرا مقدمه اي مي دانست براي ادامه تحصيل دوم نمي خواست به مانند بعضي از معلمين از كم سوادي و بي توجهيش گله نمايد:او مي گويد :در هر صورت چشم را بر بسياري از لذات مادي زندگي بستم و تمام وقتم راصرف آموختن كردم مثلا موقعي كه در پاريس بودم ،با توجه به اينكه در آنجا هوادير روشن مي شود ساعت نه صبح غذاي مختصري مي خورد م كه هم صبحانه بود و هم ناهار و ازساعت ده در كتابخانه ملي پاريس مطالعه مي كردم تاساعت پنج بعداز ظهر كه آنجا تعطيل مي شد .هر چند در آن وقت خيلي ها به اين كار من مي خنديدند ، اما من به هيچ وجه احساس غبن نمي كردم چون آثاري كه الان شما ملاحظه مي فرماييد ، غالبا حاصل مطالعات و تلا شهاي همان دوران است.
استادان و مربيان : از استاداني كه عبدالحسين نوايي به عنوان يك الگو يا د مي كند،عباس اقبال بود باز مي گردد نوايي وي را از جمله كساني مي داند كه در او انگيزه تاريخنگاري را بوجود آورد و اين مسئله به زماني كه نوايي در مجله يادگار با وي همكار شد . از استادان نوايي شخصيتهاي برجسته اي همچون :بديع الزمان فروزانفر ،بهار ،بهمنيار و ميرزا عبدالعظيم خان قريب مي توان نام برد.
وقايع ميانسالي : در سال 1346 عبدالحسين نوايي مطالبي در مورد دانشگاهها وعدم پذيرش افراد جوان به عنوان استاد منتشر كرد ، اين مسئله باعث شددانشجويان دست به شكايات متعددي بزنند با اعتراض دانشجويان مديريت دانشگاههاي تهران و شهرستانها تغييراتي نمود و از آن جمله دانشگاه تبريز كه هوشنگ منتصري به سمت رياست آنجا رسيدوي روساي دانشكده ها را كه عملا از ورودهرگونه استادجديدي سرباز زده بودند ، اخراج كردو دانشكده ادبيات را به دكتر نوايي سپرد.در سال1351درهنگام خدمت در سازمان كتابهاي درسي يعني به دليل رعايت نكردن دستورات شاه در مورد مبارزه با گراني ، متهم واز كا ر بركنار شد . اما پس از مدتي به بابلسر رفته وسمت معاونت مدسه عالي بابلسر راقبول كرد نوايي پس از مدتي خدمت در اين مدرسه به دليل روش ميان دو رييس مدرسه يعني دكتر فاروقي پيش آمد ، از سمت خوداستعفا داد ، اما ديري نگذشت به سبب بوجود آمدن حوادثي به سمت رياست اين مدرسه منصوب شد . او علت اين امر را چنين بيان مي كند : دانشجويان ، رييس مدرسه با بلسر را به علت رفتار ناشا يست كتك زدند وحتي خواستند از پنجره طبقه سوم به پايين پرت كنند ، كه مدتي در بيمارستان بستري شد .پس از بركناري وي وزارت علوم را به رياست مدرسه گماشت . انتصاب دكتر نوايي به سمت رياست مدرسه عالي با بلسر مصارف بو د با تحركات مردم و دانشجويان برعليه رژيم شاه نوايي مي گويد : تا آنجا كه من متوجه شدم سخن از انقلاب و تحولي عظيم در ميان است و نه يك اعتراض و شكايت ،دانشكده ها به هم ريخته بود و كلاسهاي تعطيل شد ه بود و من كه هرگز نمي خواستم با دانشجويان مقابله بكنم بلكه آنان را محق مي دانستم از خدمت استعفا كردم و به تهران بازگشتم . در سال 1349 ش ، دكتر نوايي جايزه بهترين كتاب سال به جهت تصحيح و تعليق كتا ب احسن و التواريخ را دريافت داشت و در سال 1364 ش،موفق به دريافت جايزه بهترين كتاب سال جهت تصحيح و تعليق كتاب احسن التواريخ را دريافت داشت و در سال 1364 ش . موفق به دريافت جايزه بهترين كتاب سال به خاطر تاليف كتاب اسنادتاريخي ايران از 1038 تا 1105 ه.ق شد.
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : در سال 1346 ه.ش با تغيير مديريت دانشگاهها ،دكتر هوشنگ رياست دانشگاه تبريز را به عهده گرفت و مسئوليت دانشكده ادبيات را به دكتر نوايي سپرد . نوايي يكي دوسال پس از بازگشت از تبريز مدير كل تشكيلات و روشهاي آموزش و پرورش شد : از فعاليتها ي او دراين سمت ، بررسي سازمان كل وزارت آموزش و پرورش و تقسيم تهران به 17 ناحيه بود . در سال 1351 ه.ش به سازمان كتابهاي درسي منتقل گزديدو تا مرداد سال 1354 ه.ش دراين سمت باقي ماند،اما به دستور شا ه از كار بركنار شد و بعد از چند ماه بيكار ماندن به وزارت علوم رفته با دعوت دكتر فاروقي رئيس مدرسه عالي بابلسر ، در منصب معاونت اين مدرسه شروع به كار كرد ، اما طولي نكشيد به سبب اختلاف عقيد ه با دكتر فاروقي استعفا داد . نوايي پس از استعفا از مدرسه عالي بابلسر از وزارت آموزش و پرورش درخواست شغل و يا باز نشستگي او موافقت شد. هنوز مدتي از بازنشستگي دكتر نوايي نگذشته بود كه وي به سمت رياست مدرسه عالي منصوب گشت اما وي درطي تحولات كشور در سال 1357 ه.ش از شغل خود ا ستعفا كرده كه با بازنشستگي به تهران بازگشت.
فعاليتهاي آموزشي : عبدالحسين نوايي علاوه بر تاليف و خلق آثار متعدد ، در دانشگاهها و موسسات علمي مختلف به تدريس پرداخته است كه از آن جمله اند: دانشگاه تهران و مركز اسناد در سطح ليسانس ،دانشگا هها ي تربيت مدرس ، شهيد بهشتي ، الزهرا ،و پژوهشگاه فرهنگ و مركز اسنادرسمي ، دانشگاههاي آزاد واحدشهر ري و ابهر در سطح فوق ليسانس و دكتر ي در سال 64-1363 بخش دكتري تاريخ در دانشگاه آزاد اسلامي ايجاد گرديدو دكتر نوايي از همان سال تا سال 1376 عضو ثابت و هيات علمي آن بود ه و همانطور كه خود مي گويد ، اولين دانشجوي فارغ التحصيل رشته تاريخ شاگر د وي بود ه است .نوايي همچنين در محدوده همكاري حوزه و دانشگاه يك دوره درسي با هفت تن از طلاب در رشته كه در سطح فوق ليسانس بودند . از ديگر فعاليتهاي آموزشي دكتر نوايي نظارت بررساله هاي تحصيلي فوق ليسانس و دكترا بود ،او در دانشكده هاي ادبيات شهيد بهشتي ،تربيت مدرس و الزهرا به عنوان استادراهنما ،مشاور و ممتحن شركت مي نمود.نوايي تا پايان سال 1378 ه.ش به كارتدريس پرداخت ، اما پس از بيماري ممتد از رفتن به كلاس خودداري نمود به همين خاطر دانشجويان به منزل وي مي روند و از دانش فراوان او بهره مي برند.
ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : عبدالحسين نوايي در كنار كار تدريس و تاليف و پژوهشهاي علمي ،در مجامع علمي ،سمينارها و سخنراني هاي متعدد شركت نمود كه بعضي ازآنها در خارج از كشور بوده است ،از اين تعداد مي توان ، مهمترين آن را به شرح زير بيان داشت : 1- سال 1353 ش ، سفر به پاكستان براي ايراد چند سخنراني د ر سمت رياست كتابهاي درسي. 2- سال 1353 ش. سفربه تركيه ،سوئد ، انگلستان و فرانسه در سمت رياست كتابهاي درسي و بازديد از مراكز فرهنگي . 3- سال 1374 ش ،سفر به تركيه و سخنراني درباره جنگ اوزون حسن با سلطان محمد فا تح در سمينار مربوط به فتح قسطنطنيه 4- سال 1375 ش،شركت در سمينار تيمور در مشهد وارائه مجموعه مقالاتي تحت عناويني چون كثرت منابع تاريخ تيموري «ورد» كتابهايي چون منم تيمور «جهانگشا و توزوك» . 5- سال 1375 ش، سفر به ازبكستان وسخنراني در سمينار بزرگداشت تيمور.
آرا و گرايشهاي خاص : عبدالحسين نوايي در زمينه اتكا خود به تاريخنگاري ، بخش اعظم فعاليت خودرا در دوره قاجاريه متمركز نمود : او تحقيقا ت و پژوهشهاي خودر ا در دو زمينه آغاز نمود ، اول مطالب مربوط به مسايل مشروطيت و ديگري در رابطه با بيگري است . چنانكه خود مي گويد : « من قاجاريه را به آن بدي نمي بينم كه ديگران مي بينند . افراد را در زمان خودشان و با معيارهاي زمان خودشان بايد مورد قضاوت قرار داد . والا با مسائل يك قرن يا دو قرن بعدنمي شود افرادي را كه دو قرن ـ سه قرن پيش از ما بوده اند ، داوري كرد .من قاجاريه را بدون اينكه بخواهم ادعا كنم مردان بزرگ و يا نام آوري بوده اند ، افراد وخائن و نادرستي نمي دانم ، اما مي توانم ادعا كنم كه در اين دوره غير از دو يا سه نفر ، واقعا خائن يعني كسي كه آمده و به كشورش خيانت كرده ، بيشتر نداريم ، بقيه ، كساني هستند كه خواسته اند اين مملكت را حفظ كنند ، اما ممكن است به علت جهل و بي اطلاعي و عقب ماندگي از دانش اروپا ،مسائل سياسي اروپا و روابط بين دول ، اشتباهاتي كرده باشند. اما آنان هرگز قصد خيانت نداشتند . شايد در آن زمان به درستي به نقش استعمار و مطامع قدرتهاي اروپايي پي نبرده بودند،و شايد به اندازه لازم آگاهي نداشتند چون شناخت استعمار منوط است به دانستن مفاهيم و اصطلاحات علوم سياسي ، شناخت روابط بين الملل ،شناخت مسائل اقتصادي ، شناخت اينكه كارخانه اروپا ييان بايد با موادخام ارزان بگردد ، اين مسا ئل را نمي دانستند ،كجا در س خوانده بودند كه بدانند؟ اطلاعي نداشتند. »
چگونگي عرضه آثار : عبدالحسين نوايي تاليفات خود را با همكاري مراكز فرهنگي و موسسات انتشارات گوناگوني به چاپ رسانده است . او دعوت موسسات و واحد هاي فرهنگي كه مولود انقلاب اسلامي بودند را سواره با شوق و رغبت پذيرفت. از موسساتي كه او با آنها همكاري نمود عبارتند از :كتابخانه ملي :همكاري در كميته علمي احيا ميراث مكتوب دكترنوايي : از سال 1373 بنا به دعوت رييس وقت آقاي جواهري همكاري خود را با موسسه تاريخ معاصرآغاز كرد . دكترنوايي: در مهرماه سال 1373 بنا به دعوت رييس وقت انجمن آثار و مفاخر فرهنگي شروع به كار كرد .اودر اين دو طرح را اجرا نمود،1- مجموعه شرح حال بزرگان علم و ادب 2- تدوين مجموعه اعلام تاريخي .سازمان سمت : ست در واقع حروف اول سازمان مطالعه و تدوين كتب است ، و ظيفه آن تهيه كتاب هاي درسي براي سطح ليسانس مي باشد .دكتر نوايي سه چهار سال به عنوان رييس گروه تاريخ دراين سازمان خدمت كرد . اداره اسناد نهاد رياست جمهوري دكتر نوايي : دراين واحد بركار محققان جوان نظارت دارند و آنان را در خواندن اسنادي كه نوعا با خط شكسته يا قلم سياق است ياري مي نما يند.ـ سازمان اسناد ملي :همكاري دكتر نوايي با اين نهاد تنها در سطح تاليف كتاب بوده است.
کتابشناسی کتاب تاریخ مختصرالدول
تاريخ مختصر الدول
مختصر تاریخ الدول یا تاریخ مختصر الدول کتابی است درباره تاریخ جهان،ازآغازتازمان مؤلف،که درده فصل(به گفته مؤلف درده دولت)تنظیم شده است.
کتابی تاریخی از وقایع و تاریخ عمومی دنیا از اول آفرینش تا زمان حیات مولف در قرن هفتم هجری به زبان عربی. این کتاب شامل مطالب مهمی در تاریخ ایران باستان، اسماعیلیان، خوارزمشاهیان، تاریخ جهان اسلام و مغولان می باشد. نویسنده آن "گریگوریوس" به زبان عربی یا "مارغریغوریوس" به زبان سریانی، از دانشمندان مسیحی یعقوبی مذهب و مورخ و طبیب قرن هفتم هـ ق است. مولف این کتاب را از کتاب دیگر خود که «تاریخ ابن عبری» و زبان سریانی نوشته است تلخیص و به زبان عربی ترجمه کرده و مطالب ارزنده ای ازتاریخ جهان گشای جوینی به آن افزوده است. و در اواخر عمر، به درخواست دوستان مسلمانش در مراغه، یکی از شهرهای ایران، مطالبی در تاریخ اسلام و مغول، به آن اضافه کرده و نام آن را «تاریخ مختصر الدول» یا «مختصر تاریخ الدول» گذاشته است.
كوشش ابن عبرى در زمينه تاريخ مهمترين بخش فعاليت علمى او شمرده شده است. چه به علت اشتمال آن بر بيان حوادث بسيار و ياد مردان بزرگ علم در مشرق و چه به جهت نقل او از مآخذى كه خود آنها يا از ميان رفتهاند و يا دشوار مىتوان به آنها دست يافت. اثر تاريخى او بود كه توجه اروپاييان را جلب كرد و پيش از آثار ديگر او چاپ و منتشر شد (شيخو، همانجا). اهميت نوشته تاريخى او حتى در زمان زندگانى مؤلف براى معاصران شناخته شده بود و از اين رو اين اثر به دو صورت سريانى و عربى پديد آمد:
1. ابن عبرى تاريخ خود را نخست به سريانى نوشت و آن را محتونوت زونى (اخبار الزمان) (مشكور، 4) يا تاريخ الازمنة (شيخو، همانجا) ناميد.اين اثر يك تاريخ عمومى دنيايى و دينى از آفرينش تا روزگار مؤلف و در 3 بخش است: بخش اول سرگذشت دولتهاست از عهد باستان تا 683 ق/1284 م مشتمل بر 10 دولت بزرگ، بخشهاى دوم و سوم حاوى تاريخ كليساست. بخش دوم خود در دو جزء است: جزء اول در سرگذشت اخبار عهد عتيق از هارون برادر موسى (ع) تا حنّان با تكيه بر كتاب مقدس و تاريخ يوسيفوس؛در جزء دوم احوال بطريقهاى انطاكيه از پطرس رسول تا قديس فلاوين (د 518 م) آمده است. اعلام اعتقاد به طبيعت واحد در مسيح از سوى ساويروس و پديد آمدن جدايى در كليسا و آغاز سلسله بطريقهاى يعقوبى سريانى با شخص ياد شده و ادامه اين سلسله در انطاكيه (بطريقهاى يعقوبى مغرب) تا زمان فيلوكسينوس، معاصر ابن عبرى، در آخر اين جزء قرار دارد. بخش سوم احوال جاثليقها، بطريقها و مفريانهاى مشرق، اعم از نسطوريان و يعقوبيان است از زمان توماى رسول و نخستين مفريان يعقوبى (منصوب در 7 ق/628 م) تا عصر مؤلف (شيخو، 508، 509؛ الدبس، 6/353، 354). از نظر اهل كليسا بخشهاى دوم و سوم اين اثر اهميت بسيار دارد (همو، 6/354) ؛بخش دوم تاريخ ابن عبرى را يكى از نويسندگان يعقوبى با افزودن ذيلى بر آن تا 902 ق/1495 م ادامه داده است (شيخو، همانجا). بخش سوم آن را هم برصوما برادر ابن عبرى با افزودن سرگذشت برادر بزرگتر به پايان برده و بعدها نويسنده ديگر يعقوبى، اخبار مفريانهاى مشرق را از زمان تصدى ابن عبرى تا اواخر سده 9 ق/15 م به آن الحاق كرد (همو، 510). بخش اول متن سريانى تاريخ نخستين بار به وسيله برنسsnurB. I .Pو كيرشhcsriK. W. G. همراه با ترجمه لاتينى آن در 1789 م در دو جلد در لايپزيك با اغلاط بسيار منتشر شد. پل بجانnajdeB. P. ، دانشمند آسورى ايرانى در 1890 م متن سريانى بخش اول را به صورت درست و زيبايى مجددا منتشر كرد (شيخو، همانجا). متن بخش دوم تاريخ (تاريخ كليسا) جز آنكه بخشهايى از آن نخستين بار در جزو المكتبة الشرقية تأليف يوسف سمعانى سريانى در رم (1719-1730 م) نقل و منتشر شد (نك: سركيس، 1049- 1050) ، به وسيله ابلوس soolebbA. B. Jو لامى ymaL. J. hTبا ترجمه لاتينى در 1872-1873 م در دو جلد در لوون به چاپ رسيد (شيخو، همانجا؛سارتن، 569/ (2) II) ؛
2. تاريخ مختصر الدول (ه. م) كه ترجمه و نگارش عربى بخش اول همان تاريخ ابن عبرى است.
ساختار و تقسیم بندی کتاب:
مختصرالدول، تاریخ دولت های دهگانه است که شامل هشت دولت مربوط به قبل از اسلام که تقریبا یک سوم کل کتاب است، دولت نهم تاریخ پادشاهان عرب مسلمان و در واقع تاریخ اسلام از ابتدای اسلام تا سقوط بغداد، دولت دهم دوران مغول.
مشروح دولت ها (بخش ها)
1- دولت اولیا درباره ویژگی ها و فرهنگ ملل باستان، آفرینش آدم و حوا و فرزندان آنها تا درگذشت حضرت موسی پیامبر.
2- دولت بنی اسرائیل، شامل تاریخ بنی اسرائیل تا روزگار شموئیل (سموئیل پیغمبر).
3- دولت پادشاهان اسرائیل، سرگذشت آنها از زمان شموئیل تا لشکرگشی بخت النصر آشوری به اورشلیم، اسارت یهودیان.
4- دولت پادشاهان کلدانی، روزگار بخت النصر و فرزندان او.
5- دولت پادشاهان ایران، سرگذشت پادشاهان هخامنشی طبق رویدادهای تاریخ یهود.
6- دولت پادشاهان بت پرست یونانی ها دوره اسکندر و جانشینان او.
7- دولت پادشاهان فرنگ، مطالبی راجع به تاریخ سرزمین روم از روزگار «آوگوستوس» تا زمان «پوستی ینانوس» سوم.
8- دولت پادشاهان مسیحی یونانی، شامل مطالبی درباره تاریخ فرمانروایی روم شرقی (بیزانس). بخش عمده این کتاب، عنوان دولت9، شامل مطالبی درباره پادشاهان عرب مسلمان که تاریخ جهان اسلام را در بردارد. زندگی حضرت پیغمبر اکرم، خلفای راشدین و امویان تا پایان دوره عباسیان.
9- دولت مغولان: از هلاکوخان مغول، اباقا، تا ارغوان ایلخان حدود سال 684 ق چون مولف خود در این زمان شاهد وقایع بوده است اطلاعات کتاب بسیار با اهمیت است. آخرین رویداد تاریخی کتاب، قتل "شمس الدین جوینی" به دستور "ارغوان" در 5 شعبان همان سال است.
ویژگی کتاب:
بعضی از ویژگی های تاریخ مختصرالدول عبارتست از:
1- شرح زندگی فرهنگی هر دوره تاریخی، سرگذشت و آثار بزرگانی چون سلیمان، فیثاغورس، هرمر (اومیروس)، اقلیدس، طالس (تالس/ثالیس)، راشمیدس، زردشت، مانی.
2- چگونگی ساخته شدن شهرها.
3- توصیف کاملی از مذاهب و فرقه های دینی و علوم و فلسفه اسلامی.
4- شرح زندگی یهودیان و مسیحیان هر زمان.
اِبْنِ عِبْرى
(در سريانى: بر عبرايا ayarhbE raBو در لاتينى: بارهبرايوس suearbeH raB)
ابو الفرج يوحنّا مارغريغوريوس بن تاج الدين اهرون بن توما ملطى (623-685 ق/ 1226-1286 م) ، سر اسقف و دانشمند برجسته يعقوبى. وى در ملطيه ارمنستان كوچك به دنيا آمد (بهنام، 4). نام تعميديش يوحنا بود و چون به جامه روحانيت در آمد، نام غريغوريوس (گريگوريوس) گرفت. به سبب لقبش برخى او را يهودى يا يهودى زاده دانستهاند (زوتر، 154s 427/I,LAG). با آنكه هرگز همسرى نگرفت و فرزندى نداشت، تيمّنا كنيه ابو الفرج يافت (شيخو، 290-291). همين كنيه موجب شده كه بسيارى از محققان او را با ديگر پزشكان مسيحى مكنّى به ابو الفرج، مانند ابن القفّ و ابن الطيّب اشتباه كنند (همو، 292، اشتاين اشنايدر، 53).
اهرون پدر يوحنّا پزشكى دانشمند و متدين بود و فرزندان بسيارى داشت كه چهار پسر از آنان پيش از يوحنا درگذشتند (شيخو، بهنام، همانجاها). يوحنا نزد پدر و چند تن از دانشمندان ملطيه به تحصيل علوم و از جمله پزشكى پرداخت و زبان و ادبيات سريانى و عربى و يونانى را نيز فرا گرفت (شيخو، 292-293؛زيدان، 3/ 214).
اين دوره از زندگى او با تاخت و تاز مغولان در آسياى صغير و فتح ملطيه به دست آنان همزمان بود. به گفته خود ابن عبرى، پدرش اهرون در اين هنگام (641 ق/1243 م) ، به عنوان پزشك معالج يساور نوين سردار مغول، او را تا خرتبرت ( خرپوت) همراهى و مداوا كرد و چون به ملطيه باز آمد، زياد درنگ ننمود و با خانواده خود به انطاكيه كوچيد (صص 252، 255). ابن عبرى در آنجا هم به شاگردى نزد دانشمندان انطاكيه پرداخت و مدتى نيز در غارى نزديك شهر گوشه نشينى اختيار كرد و آوازهاى يافت. اما ترك عزلت كرد و به طرابلس رفت و در 644 ق در عين جوانى به اسقفى جوباس (گوباش) نزديك ملطيه و يك سال بعد به اسقفى لاقبين (لاقابين) گماشته شد و پنج سال در آن مقام ماند (شيخو، 294-295، 365). وى در همين مقام براى مناظره با مخالفان كليسا، به مطالعه مداوم نوشتههاى آباء كليسا روى آورد (بهنام، 16-17). درگذشت بطريق (بطريرك پاتريارك) اغناطيوس در 649 ق/1251 م يعقوبيان را به دو گروه مخالف بر سر جانشينى او توسط ديونيسيوس (اهرون عنجور) و يوحنا بن المعدنى منقسم كرد. ابن عبرى در اين حوادث جانب ديونيسيوس را گرفت (شيخو، 365).
در اواخر 650 ق ابن عبرى از سوى ديونيسيوس مأمور اسقف نشين حلب شد و با آنكه رقيب او ابن المعدنى، اسقفى ديگر بر حلب گماشته بود، وى توانست با توسل به الملك الناصر ايوبى، امير دمشق، حقانيت ديونيسيوس و نيز رياست روحانى خود را بر يعقوبيان حلب به رسميت بشناساند؛اما پس از كشته شدن ديونيسيوس در 659 ق، ابن عبرى به اطاعت از ابن المعدنى گردن نهاد. چون ابن المعدنى نيز درگذشت، وى از سوى بطريق اغناطيوس سوم، به مقام مفريانى (سر اسقفى) مشرق كه به امور مسيحيان يعقوبى بين النهرين و غرب ايران رسيدگى مىكرد، منصوب شد. مفريان جديد با استفاده از دانش پزشكى خود توانست به حضور هولاكوبار يابد و نظر مساعد او را نسبت به بطريق اغناطيوس جلب كند و فرمانهايى در شناسايى حقوق مفريان بگيرد. اين روابط حسنه در زمان اباقا نيز ادامه يافت (همو، 367، 369؛بهنام، 25-27؛صالحانى، «ه» ) و ابن عبرى اسقفانى دانشمند و نيك كردار به مراكز اسقفى قلمرو خود گماشت. گفتهاند كه كليساى مشرق از سه قرن و نيم پيش به اين سو مفريانى به پايه علمى ابن عبرى نديده بود. او تا پايان عمر، مدت بيش از 20 سال، در اين سمت ماند و روزگار خود را به سفرهاى متعدد در نواحى مختلف عراق و آذربايجان و سوريه و ملطيه و تعمير و توسعه و بناى كليساها و صومعهاى در تبريز و مراغه و برتل (برطله) نزديك موصل گذراند (بهنام، 28-39، 42-44؛شيخو، 414). ابن عبرى به مناسبت مقام روحانى و پايه بلند علمى خود با بزرگان حكومت ايلخانى و دانشمندان مسلمان شهرهاى مختلف رابطه داشت (همانجا). با همه دشواريهاى وظيفه كليسايى و مشكلاتى كه گاه در درون كليساى يعقوبى يا با نسطوريان پيش مىآمد، ابن عبرى در اوقاف فراغت خود از مطالعه و تأليف و تدريس باز نمىايستاد.
وى سرانجام در مراغه درگذشت. جنازه او را در حالى كه فرقههاى گوناگون مسيحيان مراغه در تشييع او شركت داشتند، به موصل بردند و در دير مارمتّى بر بالاى كوهى در كناره خاورى اين شهر دفن كردند. (شيخو، 289-290؛2دخ).
ابن عبرى با وجود اشتغال به وظايف كليسايى به تدريس و معالجه بيماران هم مىپرداخت و خود وى از همكارى با جمال الدين ابن الرحبى دمشقى در بيمارستان نورى دمشق ياد كرده است (ص 274). ديوسقوروس جبرائيل برطلى و تاج الدول ابن القسّ شمعون طبيب از جمله شاگردان او بودهاند (بهنام، 39، 41، 42) ، ولى شاگردان مسلمان هم داشته است (لكلرك، 148/II).
زندگى ابن عبرى در ميان مسلمانان در پندار و كردار او مؤثر بود (شمس الدين، 197) تا آنجا كه به قولى در اواخر زندگيش ظاهرى مسلمان به خود مىگرفت ( لكلرك، همانجا) و نقشى سازش دهنده ميان مسلمانان با هم مذهبان خود و در ميان گروههاى مختلف مسيحى ايفا كرد (بريتانيكا، 816/I).
آثار
ابن عبرى مؤلّفى پر كار بود و با همه وظايف كليسايى كه داشت، آثار بسيار و متنوّعى به عربى و سريانى پديد آورد. تنوّع موضوعى نوشتههاى وى دليلى بر جامعيّت علمى اوست (نك: سارتن، 2 (2) /2212). با آنكه نوشتههاى ابن عبرى آگاهى تازهاى در بر ندارد، اما بازتاب روشنى از فرهنگ زمان اوست (861 (2) ش, حد). آثار او شامل همه معارف سده 7 ق/13 م است. به نظر برخى-كه البته اغراق آميز مىنمايد-ابن عبرى در علوم زمانش بدون استثنا سرآمد همه شرقيان بوده و در غرب هم در آن عصر جز توماس آكوينىsaniuqA samohTو قديس بوناونتورهerutnevanoBكسى بر او برترى نداشته است (شيخو، 449).
قسمت عمده نوشتههاى ابن عبرى به زبان سريانى است. با توجه به اينكه جز در نوشتههاى دينى، آثار او از مقوله ترجمه نوشتههاى عربى به سريانى بود و به علت استفاده فراوان او از منابع عربى و شيوه بررسى و تأليف علماى عربى نويس، او را از نمايندگان «دانش عربى» (ميهلى، 77) و متأثر از فرهنگ عربى-اسلامى دانستهاند (كراچكوفسكى، 1/373). برصوما، برادر ابن عربى، شمار آثار او را 31، سمعانى سريانى در المكتبة الشرقية، 34 (نك: الدبس، 6/351) ، بهنام (ص 83) ، 63 و شيخو (جم) ، 46 عنوان ياد كردهاند.
الف-آثار دينى: اين آثار همه به سريانى است و برخى از آنها در روزگار خود مؤلف يا بعد از او به عربى ترجمه شده است، بدين شرح:
1. /يثيقون (اتيكا) ، در تهذيب اخلاق (همو، 451-452). بيان تحسين آميز ابن عبرى در مورد اخلاق خواجه نصير الدين طوسى (صص 286-287) احتمالا گوياى تأثير اين متن فارسى بر كتاب ابن عبرى است. در نوشته ابن عبرى مدار سخن بيشتر بر فضيلتها و آداب لازم براى مسيحيان و به ويژه راهبان است. از اين اثر دو ترجمه به عربى در سدههاى پيشين صورت گرفته است؛
2. منارة الاقداس، در 12 بخش و هر بخش در فصلها و اجزاى فرعى متعدد ديگر، در اصول اعتقادى كليساى يعقوبى از مبدأ تا معاد. اين اثر دوبار به عربى ترجمه شده است. نخستين به وسيله دانيال بن خطاب از معاصران ابن عبرى و بعد به وسيله سركيس بن يوحنا دمشقى. دو فصل از اين اثر در موضوع گياه و خواص آن و شكل زمين توسط گوتهايلliehttoGدر اروپا منتشر شده و نسخهاى از متن عربى اين كتاب موجود است؛
3. هدايا، در قوانين ديرها و صوامع و رسوم مدنى كليساى سريانى غربى. اين اثر را دانيال ابن خطاب در عصر مؤلف به عربى برگردانده است. ترجمه لاتينى آن منتشر شده است (شيخو، 450-453).
ب-آثار فلسفى: در اين زمينه از فعاليت ابن عبرى، به تأثير متفكران مسلمان به ويژه تأثير غزالى بر او اشاره شده است (2lE). به نظر ابن عبرى، فارابى و ابن سينا بهترين حاملان علم ارسطو بودهاند (ص 55). او نصير الدين طوسى را حكيمى بلند پايه در همه شاخههاى حكمت مىدانست (همو، 286). آثار ابن عبرى در فلسفه، همه جز يكى به سريانى است. از آن ميان مىتوان به آثار زير اشاره كرد:
1. ترجمه اشارات و تنبيهات ابن سينا؛
2. ترجمه زبدة الاسرار اثير الدين ابهرى؛
3. زبدة الحكمة يا حكمة الحكم، اثر بزرگ فلسفى ابن عبرى، بيان سريانى حكمت ارسطوست در دو بخش: بخش اول در منطق ارسطو و بخش دوم در دو قسمت: قسمت اول در طبيعيات و قسمت دوم در ما بعد الطبيعه. ترجمه آثار فلسفى ارسطو به وسيله ابن عبرى رساتر از ترجمههاى سريانى پيش از او بود. نسخههايى از اين اثر در اروپا و لبنان وجود دارد (شيخو، 505-506) ؛
4. النفس البشرية، مقالهاى مختصر به عربى، در 62 فصل (همو، 745). اين اثر در مجله المشرق (1898 م، س 1) چاپ شده است. در مورد بقيه آثار او در اين زمينه مىتوان به سارتن (2 (2) /2214) و شيخو (ص 506) مراجعه كرد.
ج-آثار رياضى و هيأت: اين آثار نيز همگى به سريانى نوشته شده است. از آن ميان بايد به كتاب الصعود العقلى در هيأت اشاره كرد. اين كتاب شامل دو بخش است: بخش اول در بيان انديشههاى پيشينيان در مورد شكل زمين، آسمان، خورشيد، ماه، سيارات و ثوابت؛بخش دوم در شناخت زمين و اجرام سماوى و تقسيم زمين به اقليمهاى هفتگانه و شكل آسمان از رصدهاى گوناگون، فاصله ستارگان از زمين و بزرگى جرمشان در سنجش با جهان ما. ابن عبرى اين كتاب را با اشكال هندسى آراسته است. گويا مؤلف در اين اثر به بعضى اكتشافات جديد اشاره دارد. نسخههاى متعددى از آن وجود دارد (شيخو، 507،508). اين اثر همان ارتقاء الروح است كه نوuaN. Fمتن سريانى آن را با ترجمه فرانسوى در 1899 م در 2 جلد در پاريس منتشر كرده است (سارتن، 569/ (2) II). ابن عبرى احتمالا اين اثر را بر پايه درسهايى كه در مراغه در فاصله سالهاى 670-678 ق/1272- 1279 م داشته است، تدوين كرده و تنها نوشته جديد در جغرافياى فلك به سريانى بوده است. مندرجات آن، مانند ديگر نوشتههاى ابن عبرى در اين موضوع، حكايت از آشنايى او با آراء بيرونى دارد (كراچكوفسكى، همانجا). درباره بقيه آثار او در اين زمينه مىتوان به شيخو (همانجا) و سارتن (2 (2) /2212) مراجعه كرد.
ه-پزشكى: بيشتر نوشتههاى طبى ابن عبرى از ميان رفته است.برخى از آنها از اين قرارند:
1. ترجمه قانون ابن سينا به سريانى كه ناتمام ماند؛
2. تلخيص جامع المفردات ابو جعفر احمد بن محمد غافقى اندلسى به عربى موسوم به منتخب جامع المفردات (نه ترجمه، آنگونه كه سارتن پنداشته است: 2 (2) / 2212-2213). از اين اثر نسخهاى در دار الكتب مصر وجود دارد (سركيس، 340). مايرهوف و صبحىبك منتخب را در قاهره همراه با ترجمه انگليسى آن در دو جلد منتشر كردهاند. مقايسه متن اصلى جامع المفردات عافقى و منتخب آن مؤيد كوشش هوشمندانه ابن عبرى است كه موضوعات مهم متن را حفظ و موارد كم اهميت را حذف كرده است (مايرهوف، 588/ (4) I). محتواى اين اثر ترتيب الفبايى دارد. در مورد بقيه آثار او در زمينه پزشكى مىتوان به شيخو (صص 555-557) ، سارتن ( همانجا) و لكلرك، (149/II) رجوع كرد.
و-زبانشناسى: اين آثار همه به سريانى است. ابن عبرى پيشواى نحويان سريانى بود (2LE) و در اين زمينه آثارش حاكى از پيروى او از دستور نويسان عرب به ويژه زمخشرى است (شيخو، 557) از آثار او در اين باب مىتوان به قصيدهاى در حدود 600 بيت، به ترتيب الفبايى در بيان واژههاى متشابه سريانى، با توضيحاتى در مورد معانى آنها اشاره كرد. اين اثر، در 1872 م در پاريس به وسيله مارتن nitram .Pمنتشر شده است (همو، 558؛عقيقى، 1/468، حاشيه 1؛سارتن، 569/ (2) II). در مورد بقيه آثار او در اين زمينه مىتوان به عقيقى (1/898) و سارتن (همانجا) مراجعه كرد.
ز-ادب و شعر: همه آثار ابن عبرى در اين زمينه جز يكى به سريانى نوشته شده است. از آن ميان مىتوان به آثار زير اشاره كرد:
1. دفع الهّم، به عربى، در 12 باب در مسائل مربوط به اخلاق دينى و مدنى. مؤلف كوشيده است كه موضوع هر باب را با طرح ضد آن تعريف و گفتههاى خود را با استشهاد به آيات كتابهاى آسمانى و گفتار حكما و امثال و تاريخ پيشينيان مؤكد كند. نسخههايى از اين كتاب موجود است (شيخو، 558-561) ؛
2. قصيدهاى در حكمت الهى، كه نمونهاى از قصايد عرفانى او به شيوه صوفيان با توسل به مفاهيم تمثيلى همچون شراب و شاهد، و نظير سرودههاى عمر ابن فارض است. اين قصيده نخستين بار در پاريس (1626 م) و سپس در رم (1880 م) چاپ شده است (همانجا). بهنام آن را به شعر عربى برگردانده است (صص 87، 131). درباره بقيه آثار او در اين زمينه مىتوان به شيخو (صص 559، 560، 561) و سارتن (2 ( 2) /2215) مراجعه كرد. ابن عبرى را شاعر فلاسفه سريانى و فيلسوف شعراى آن قوم ناميدهاند (بهنام، 50).
او همچنين آثار مختلف ديگرى نيز داشته كه از آن ميان مىتوان به خطبه در توبه به كرشونى (به زبان عربى و به خط سريانى) اشاره كرد، كه يعقوبيان به عنوان مرثيه بر جنازه مىخوانند (نك: شيخو، 605- 606).
آثار ابن عبرى درخشش مستعجلى به زبان سريانى بخشيد (لكلرك، همانجا). تسلط او بر زبان و ادب سريانى موجب شده است كه او را سركرده نويسندگان يعقوبى بنامند (صالحانى، «و» ). نقش او را در مورد زبان سريانى مانند نقش ونسان دوبووه يا آلبرت كبير در مورد زبان لاتينى دانستهاند، جز اينكه ابن عبرى آخرين نويسنده مهم سريانى بود و اين زبان بعد از او ديرى نپاييد (سارتن، 2 ( 2) /2212). كتيبه كرشونى مزار ابن عبرى بهترين نشانه بستگى دوگانه قومى و فرهنگى او، موقعيت او در پيوند دادن ميان دو فرهنگ عربى و سريانى و انتقال ميراث فرهنگى مسلمانان به همكيشان مسيحى او تواند بود (2lE).
مآخذ
ابن عبرى، غريغوريوس، تاريخ مختصر الدول، به كوشش آنطوان صالحانى، بيروت، 1958 م؛بهنام، غريغوريوس بولس، يوحنا ابن العبرى، حياته و شعره، حلب، 1984 م؛الدبس، يوسف الياس، تاريخ السورية الدنيوى و الدينى، بيروت، 1902 م؛ زيدان، جرجى، تاريخ آداب اللغة العربية، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، دار الهلال، سارتن، جروج، مقدمه بر تاريخ علم، ترجمه غلام حسين صدرى افشار، تهران، 1357 ش؛سركيس، چاپى؛شمس الدين، م، اسلامده تاريخ و مورخلر، استانبول، 1924 م؛ شيخو اليسوعى، لويس، «غريغوريوس ابو الفرج المعروف بابن العبرى» ، المشرق، بيروت، 1898 م؛س 1؛صالحانى، آنطوان، مقدمه بر تاريخ مختصر (نك: ابن عبرى در همين مآخذ) ؛عقيقى، نجيب، المستشرقون؛كراچكوفسكى، ا. ى؛تاريخ الادب الجغرافى العربى، ترجمه صلاح الدين عثمان هاشم، قاهره، 1963 م؛مشكور، محمد جواد، مقدمه بر تاريخ ايران باستان (به روايت ابن عبرى) ، تهران، 1326 ش؛ نيز:
,neicuL,crelceL;AI;LAG ;2LE ;acinnatirB
;1876 ,siraP ,ebara enicedem ai ed eriotsiH
noisreV degdirbA ehT. dortni,. M ,fohreyeM
,suearbehraB yb ,sgurD elpmiS fo kooB eht fo
,ebara ecneics aL ,odlA ,ileiM;1940 ,oriaC
eiD ,ztiroM ,redienhcsnietS ;1966 ,nedieL
,nehcsihceirGmed sua negnuztesrebU nehcsibara
ot noitcudortnI ,egroeG,notraS;1960 ,zarG
(نك: سارتن در همين مآخذ)ecneicS fo yrotsiH eht
nemonortsA dnutrekitamehtaM eiD ,hcirnieH ,retuS
1900 ,gidzppieL ,ekreW erhi dnu rebarA red
شرح حال و كتابشناسى ابن عبرى از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 4
زندگینامه عبدالمحمد آیتی
عبدالمحمد آیتی متولی سال ۱۳۰۵در بروجرد است و مدرک دانشگاهی کارشناسی علوم معقول و منقول دارد
وی ابتدا در این شهر به مکتبخانه سنتی آغاباجی رفت ولی والدینش او را به دبستان اعتضاد ـ که قدیمیترین مدرسه مدرن در بروجرد بود ـ فرستادند.
آیتی در سال ۱۳۲۰وارد دبیرستان شد و در سال های آخر، به تحصیل علوم حوزوی علاقمند شد و به مدرسه علمیه نوربخش رفت و چند سالی در آنجا علوم اسلامی را فرا گرفت.
وی در سال ۱۳۲۵وارد دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران شد و پس از به پایان بردن دوره لیسانس، به خدمت وزارت آموزش و پرورش درآمد و برای تدریس به بابل رفت.
او بیش از ۳۰سال در شهرستانها و تهران به عنوان دبیر به تدریس پرداخت و در کنار تدریس، سردبیری ماهنامه آموزش و پرورش را نیز بر عهده داشت و در دانشگاه فارابی و دانشگاه دماوند ادبیات فارسی و عربی تدریس کرد.
آیتی اولین بار در سال ۱۳۴۰در «کتاب هفته» مطلبی با نام «باتلاق» نوشت و بهدنبال آن، رمان «کشتی شکسته» تاگور را ترجمه و به بازار فرستاد.
وی از مترجمان بنام عربی به فارسی است و ترجمههای فارسی قرآن مجید» نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه را منتشر کرده است.
وی رئیس شورای علمی دانشنامۀتحقیقات ادبی فرهنگستان نیز بوده است.
آیتی عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی است و در این شورا ریاست شورای علمی دانشنامه تحقیقات ادبی را بر عهده دارد.
برخی از آثار عبدالمحمد آیتی:
(کشتی شکسته (ترجمه
تحریر تاریخ وصّاف، ۱۳۴۴
آمرزش ابوالعلا معری (ترجمه)، ۱۳۴۷
دربارهٔ فلسفهٔ اسلامی: روش و تطبیق آن، نوشتهٔ ابراهیم بیومی مدکور، ۱۳۶۰، انتشارات امیرکبیر، بازنشر در ۱۳۸۷توسط انتشارات نگاه
گزیده و شرح خمسه نظامی، ۱۳۵۵ـ۱۳۷۳
تاریخ ابنخلدون (العبر)، ۱۳۶۳ـ۱۳۷۱
شکوه قصیده، ۱۳۶۴
تاریخ دولت اسلامی در اندلس، محمّد عبداللّه عنان (ترجمه)، ۱۳۶۶ـ۱۳۷۱
قرآن مجید (ترجمه فارسی)، ۱۳۶۷
شکوه سعدی در غزل، ۱۳۶۹
شرح و ترجمه معلّقات سبع، ۱۳۷۱
الغارات در حوادث سالهای معدود خلافت علی(ع)، ۱۳۷۱
گنجور پنج گنج، ۱۳۷۴
شرح منظومه مانلی و پانزده قطعه دیگر، ۱۳۷۵
بسی رنج بردم، بازنویسیشده از فردوسی، ۱۳۷۶
قصه باربد و بیست قصه دیگر از شاهنامه، ۱۳۸۰
معجمالأدبا، یاقوت حموی (ترجمه)، ۱۳۸۱
داوری حیوانات نزد پادشاه پریان (ترجمه)، ۱۳۸۳
گزیده شرح مقامات حمیدی، ۱۳۸۳
در تمام طول شب، شرح چهار شعر بلند نیما
کتابشناسی کتاب البدء والتاریخ
اَلْبَدْءُ وَ التّاريخ
عنوان كتابى درباره آغاز آفرينش و تاريخ پيشامدهايى كه پس از آن به وقوع پيوسته است. اين كتاب را در 355 ابو نصر بن مطهر بن طاهر مقدسى در بست سيستان، براى يكى از اميران سامانى نوشت، اما چون نامش در آن نيامده است، برخى، از جمله ابن وردى (ص 283) و به پيروى از او حاجى خليفه (ج 1، ص 227) ، آن را به ابو زيد احمد بن سهل بلخى (متوفى 340) نسبت دادهاند. منشأ اين انتساب احتمالا نسخهاى خطى از اين اثر در كتابخانه صدر اعظم داماد ابراهيم پاشا است كه خليل بن الحسن الكردى الولاشجردى در 622 كتابت كرده (مقدسى، ترجمه فارسى، ج 1، ص مقدمه شفيعى كدكنى، ص 36) و در آن، چنان ادعايى كرده است؛در حالى كه در مقدمه البدء و التاريخ، نويسنده، تاريخ تأليف را 355 آورده (ج 1، ص 6) و به تصريح ياقوت (ج 1، ص 141) بلخى در 322 درگذشته است.
ابن نديم (ص 153) نيز در آثار بلخى از اين كتاب نام نبرده است. افزون بر اين، نويسندگان قديم، از جمله ثعالبى (ص 501) ، ابو المعالى رازى (ص 5-6) و بناكتى (ص 52، 150) كه از البدء و التاريخ نقل كردهاند، همه آن را به نام مقدسى نوشتهاند (مقدسى، ترجمه فارسى، ج 1، مقدمه شفيعى كدكنى، ص 38). منهاج سراج نيز در طبقات ناصرى حدود بيست مورد از البدء و التاريخ نقل كرده است (جاهاى متعدد) ، اما اشارهاى تاريخى به كشف معادن طلاى خشباجى (مقدسى، ج 4، ص 78) در سيستان در 390 كه به عنوان يكى از عجايب به كتاب افزوده شده است، كار تعيين نويسنده و تاريخ نگارش را پيچيده مىكند. زيرا نويسنده اين بخشها و اينكه آيا در اين سال قسمتهاى ديگرى نيز به كتاب افزوده شده است يا نه، معلوم نيست.
به رغم شهرت بسيار مقدسى، سال تولد و وفات او مشخص نيست، اما احتمالا چند سالى پس از نگارش اين كتاب زنده بوده است. همچنين نسبت مقدسى به وى بدان سبب است كه يا از اهالى بيت المقدس بوده كه به خراسان كوچ كردهاند يا اقامت طولانى در آنجا داشته است (مقدسى، ترجمه فارسى، ج 1، مقدمه شفيعى كدكنى، ص 39). از مطالب كتاب چنين برمىآيد كه مقدسى به چند زبان و خط آشنايى داشته، سفرهاى متعددى كرده و از دانشهاى وسيع و گوناگون برخوردار بوده است و براى نگارش كتاب از منابع بسيار بهره گرفته است، از جمله: خداى نامه، سير العجم، تاريخ خورزاد، كتاب رسالته فى وصف مذاهب الصابئين، كتاب القرانات، اوائل الادله، كتاب الخرميّه، كتاب المعمرين، تاريخ ملوك اليمن و كتابهاى ديگرى كه بيشتر آنها از ميان رفته است (همان، ص 102-111).
البدء و التاريخ 22 فصل دارد و هر فصل شامل چند باب است. اين فصول عبارتاند از: در تثبيت نظر و مهذب ساختن جدل؛در اثبات آفريدگار و يكتايى آفريننده... ؛در صفات بارى تعالى و اسماء او... ؛در تثبيت رسالت و ايجاب نبوت؛در ياد كرد آغاز آفرينش، در ياد كرد لوح و قلم و عرش و كرسى و فرشتگان و صور و صراط و ميزان... ، در آفرينش آسمان و زمين و آنچه در آن است، در ظهور آدم و پراكنده شدن فرزندان او، در ياد كرد فتنهها و كواين و قيام قيامت و سپرى گشتن جهان... و وجوب رستاخيز، در ياد كرد پيامبران و مدت عمر ايشان... ، در ياد كرد شاهان عرب و عجم... تا بعثت پيغمبر ما، در ياد كرد اديان مردم روى زمين و نحلهها و مذاهب هر كدام از اهل كتاب و جز ايشان؛در چگونگى زمين و حدود آباديها و شمار اقاليم و چگونگى درياها و رودخانهها و شگفتيهاى زمين و آفرينش؛در ياد كرد انساب عرب... ؛در يادكرد مولد پيغمبر به مدينه و منشأ وى و بعثت او تا هجرت، در وارد شدن پيغمبر به مدينه و سريّهها و غزوههاى او تا هنگام وفات؛در چگونگى شمايل پيامبر خدا و خوى و سيرت و خصايص و آيينهاى او... ؛در ياد كرد افاضل ياران پيامبر و اولى الامر از مهاجرين و انصار... ؛در مقالات اهل اسلام؛در مدت خلافت صحابه و حوادث و فتوحى كه در اين دوره روى داد تا روزگار بنى اميه؛در فرمانروايى بنى اميه تا آخر روزگار ايشان... ؛در وصف بنى هاشم و شماره خلفاى بنى عباس از سال 112 تا حدود عصر مؤلف.
مقدسى در اين كتاب دانستههاى مهمى درباره تاريخ و دين ايرانيان آورده كه بعضى از آنها دست اول است، از جمله شرح ديدارش از آتشكدهاى قديمى، اطلاعاتى درباره پيامبران و قوانين زردشتيان و آراى آنان درباره آفرينش (ج 1، ص 62-63، ج 3، ص 7، ج 4، ص 26-30) ، مزدكيان، قباد و مزدك، آراى خرمدينان درباره آفرينش، عروج ارواح، فرقههاى فرعى خرميه و چگونگى ديدارش با آنان در ماسبذان و مهرجان قدق و قيام بابك خرمدين (ج 2، ص 20، ج 3، ص 8، 167-168، ج 4، ص 30-31، ج 6، ص 114-119) و همچنين آراى برخى انديشمندان درباره كرويت زمين و گردش آن و ديگر سيارات به دور فلك (ج 2، ص 40). ديگر قسمتهاى كتاب عبارتاند از بخش ملوك المعجم شامل وصف شاهان داستانى و نيز اشكانى ايران كه در آن سه بيت شعر از شاهنامه مسعودى مروزى، شاعر دوره سامانى، نقل شده است (ج 3، ص 138، 173) ، مروزى بر جغرافياى ايران (ج 4، ص 76 به بعد) و شهرهاى بنا شده به فرمان فرمانروايان ايرانى (ج 4، ص 98 به بعد) ، فتح عراق و ايران به دست مسلمانان، (ج 5، ص 169 به بعد) ، مرگ يزدگرد ساسانى (ج 5، ص 196-199) ، فتح جرجان و طبرستان به دست سليمان بن عبد الملك (ج 6، ص 41-43) و نيز اطلاعاتى درباره شخصيت ابو مسلم و شورشهايى كه در سده دوم روى داده است (ج 6، ص 62 به بعد، 82-87).
دامنه اثر مقدسى از آغاز آفرينش تا زمان مؤلف را در بر مىگيرد (همان، فهرست)، ازينرو كتاب را در زمره تاريخهاى عمومى قرار مىدهد. مقدسى مانند ابن واضح يعقوبى (متوفى ح 284) و مسعودى (متوفى 346) تاريخ پيش از اسلام را به شيوه موضوعى و فرهنگى و تاريخ دوره اسلامى را به ترتيب زمانى سلسلهها مرتب كرده است. توجه مقدسى به اقوام باستان و هند نمونه متقدم علاقهاى است كه ابوريحان بيرونى در اين باب نشان داده است. او كه معتزلى بود، به رشد و تكامل عقل و وحى در تاريخ اهميت مىداد و اصرار داشت كه به جنبه رمزى و نمادين افسانههاى آفرينش توجه شود (همان، ج 2، ص 50؛ ايرانيكا، ذيل واژه).
گذشته از مزايا و امتيازات فراوان اين كتاب، پارهاى اشتباهات و مسامحات نيز در آن ديده مىشود، از جمله اشتباه تاريخى در شرح خروج عبد الرحمان بن محمد الاشعث و خلط آن با خروج قرمطيان (ج 5، ص 109).
در فاصله سالهاى 1317 تا 1338/1899 تا 1919، كلمان هوارtrauH tnemelCبراى نخستين بار البدء و التاريخ را از روى نسخه خطى كتابخانه داماد ابراهيم در شش مجلد به عربى منتشر كرد (ايرانيكا، همانجا) كه چاپ متوسطى است و در پارهاى از ضبطهاى آن اشتباهاتى ديده مىشود. ترجمه فرانسوى اين كتاب كه خبر آن در صفحه عنوان چاپ عربى كتاب داده شده، ظاهرا هرگز انتشار نيافته است. محمد رضا شفيعى كدكنى هر شش مجلد را با عنوان آفرينش و تاريخ به فارسى ترجمه كرده و در 1374 ش، همراه با مقدمهاى مفصل و جامع و فهرستهاى كامل به چاپ رسانيده است.
منابع
ابن نديم، كتاب الفهرست، چاپ رضا تجدد، تهران 1350 ش؛ ابن وردى، خريدة العجايب و فريدة الغرائب، چاپ محمود فاخورى، بيروت 1411/1991؛محمد بن عبيد الله ابو المعالى، بيان الاديان در شرح اديان و مذاهب جاهلى و اسلامى، چاپ عباس اقبال، تهران [تاريخ مقدمه 1312 ش]، داود بن محمد بناكتى، تاريخ بناكتى روضة اولى الالباب فى معرفة التواريخ و الانساب، چاپ جعفر شعار، تهران 1348 ش، عبد الملك بن محمد ثعالبى، تاريخ غرر السير: المعروف بكتاب غرر اخبار ملوك الفرس و سيرهم، چاپ زتنبرگ، پاريس 1900، چاپ افست تهران 1963؛مصطفى بن عبد الله حاجى خليفه، كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون، چاپ محمد شرف الدين يالتقايا و رفعت بيلكه كليسى، استانبول 1941-1943؛مطهر بن طاهر مقدسى، كتاب البدء و التاريخ، چاپ كلمان هوار، پاريس، 1899-1919؛همان، ترجمه فارسى: آفرينش و تاريخ، مقدمه، ترجمه و تعليقات از محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران 1374 ش؛عثمان بن محمد منهاج سراج، طبقات ناصرى، چاپ عبد الحى حبيبى، كابل 1342-1343 ش؛ياقوت حموى، معجم الادباء، چاپ ديويد سموئيل مارگليوث، قاهره1907-1925OU.M yb kiraT-laW daB-lA. v. s ,acinarI aideapolcycnE. ynoroM
نقل از دانشنامه جهان اسلام
شرح حال مقدسى (335-381 ه.)
نام و نسب مقدسى
نام او شمس الدين بن احمد، ابو عبد اللّه شاهى است كه به بشارى مشهور است. مقدسى دو گونه خوانده مىشود (مقدسى) كه به شهر بيت المقدس نسبت داده مىشود و (مقدّسى) كه به مكان مقدس و پاك يعنى بيت المقدس نسبت داده شده است. به لحاظ مكانهايى كه ديده و يا اعمال و مهارتهاى او، صفتها و لقبهاى متعددى برايش گفته شده كه در كتاب «احسن التقاسيم... » نيز آمده است مانند: فلسطينى، مصرى، خراسانى، فقيه، صوفى، ولىّ، زاهد، تاجر، جهانگرد، مؤذن، خطيب، حنفى، كردى، دانشمند، استاد و غيره.
هم چنين گاهى نام خود را تغيير مىداد تا بتواند در گروههاى مختلف نفوذ كرده و بر جايگاه حقيقى و منزلت آنان آگاهى پيدا كند.
كنيه او از نام جدش كه بنّاء مشهورى در فلسطين بود، گرفته شده است. جدش به درخواست احمد بن طولون دروازههاى شهر عكا را ساخت و مقدسى مىگويد كه نام جدش روى ديوار شهر عكا نوشته شده است. اطلاعات ما در مورد خانواده او بسيار ناچيز است و خودش نيز هيچ اشارهاى به نام پدرش نكرده است، نسب مادرش به شهر بيار در قومس برمىگردد يعنى همان محلى كه جدش ابو الطيب از آنجا به بيت المقدس مهاجرت كرد.
ولادت، رشد يافتن و علم آموختن مقدسى
به دليل اين كه مقدسى كتاب احسن التقاسيم را در سن 40 سالگى در سال 375 ه. نوشته است، مىتوان دريافت كه ولادت او تقريبا در سال 335 ه. بوده است. در مورد دوران رشد او اطلاعات چندانى نداريم فقط مىدانيم كه او در شام رشد يافته و در 20 سالگى در مكه بوده است ولى سبب رفتن او به مكه روشن نيست.
مقدسى در طفوليت به بغداد منتقل شد و در نزد علما و دانشمندان به فراگيرى علم و فقاهت پرداخت و اولين استاد او ابو الحسين قزوينى بود. او با كتابخانههاى بغداد انس گرفت و شيفته علم جغرافيا گرديد؛از اين رو به كتابهاى جغرافى نويسان پيشين مراجعه نمود و بعد از مطالعه عميق پى برد كه بيشتر اين كتابها بر اساس مشاهده حضورى نويسنده صورت نگرفته و در برگيرنده اطلاعات درست نيستند. او با اعتماد بر خويش براى جبران غفلت نويسندگان پيشين و نقص كار آنها، مسافرت خود را به شهرها و مناطق مختلف آغاز نمود.
اقامت او در برخى شهرها مثل يمن گاهى يكسال و در بعضى جاها چند روز طول مىكشيد و نوشتههاى خود را بر اساس مشاهده خود و نقل از افراد موثق آغاز نمود، و با همه طبقات مردم، گروهها و مذاهب ارتباط داشت، و به منظور استفاده از كتابخانهها و نقشههاى جغرافيايى و اطلاعات حاكمان و اميران و افزايش مهارت خود در بيشتر مناطق با آنها ارتباط برقرار مىكرد.
او در طول سفر، روزگار سخت و متناقضى را تجربه كرده، از يك سو گاهى به كار تجارت مىپرداخت و گاهى او را از مسجد بيرون مىراندند و در اين شرايط دشوار براى بدست آوردن هزينه زندگى به انجام دادن كارهايى مانند جلد گرفتن كتاب و حتى اجير شدن براى حمل كالا روى آورد.
و از سوى ديگر منصبهايى چون امامت مساجد و امين بودن نزد برخى حاكمان و اميران را عهدهدار گرديد و پيشنهاد اداره اوقاف نيز به او شد، امّا اين تناقضها در سختى و راحتى زندگى، او را از نوشتن باز نداشت.
وفات مقدسى
به دليل عدم ذكر زمان وفات او در منابع، تعيين تاريخ خاصى براى وفات او مشكل است امّا چون مقدسى نام خليفه عباسى الطائع را كه از 363 تا 381 ه. خلافت مىكرده، ذكر كرده و از طرف ديگر نام القادر را كه بعد از الطائع خلافت مىكرده، نياورده است؛مىتوان تاريخ وفات او را تقريبا سال 381 ه. دانست.
مسافرت مقدسى
مسافرت او فقط در محدوده قلمروهاى اسلامى صورت گرفت زيرا خود او نيز نامى از شهرهاى ديگر نبرده است. او مسافرتهاى خود را در قرن چهارم هجرى از شرق تا غرب مملكت اسلامى به جز قلمرو اندلس و سند آغاز نمود، امّا اطلاعات او در مورد اندلس همان طور كه خود در كتابش اعتراف كرده از زائران اندلسى كه در سال 377 ه. به مكه رفته بودند، نقل كرده است و به خاطر اين كه خودش آن منطقه را نديده و از شنيدهها نقل كرده است، نوشتههاى او درباره اندلس مبهم و به دور از واقعيت مىباشد. با اين حال نوشتههاى او در اين باره خالى از فايده نيست و اگر گفته مىشود اطلاعات كتاب مقدسى با ارزش است مبالغهاى در كار نيست.
امّا اطلاعات مقدسى در مورد سند به دليل نقل از شنيدهها همانند گزارشهاى او درباره ديگر شهرهاى اسلامى، كامل نيست. گرچه تاريخ نگاران در مورد سفر او به شهر صقليه شك دارند امّا چون اطلاعات او در اين باره روشن و بى ابهام است. مىتوان شواهدى بر مسافرت او به صقليه به دست داد.
مذهب مقدسى
گر چه مقدسى پيرو مذهب ابو حنيفه بود و آن را برتر از ديگر مذاهب مىدانست ولى به دليل سخنان ستايشآميز او درباره على (ع) و دفاع از ايشان، مىتوان گفت كه گرايش به درستى راه على (ع) و ضديت با معاويه داشته و در برخى جاها نيز به گفتههاى على (ع) استشهاد كرده و در بعضى حوادث از ايشان دفاع كرده است. يكى از اين موارد اين است كه روزى در مسجد جامع واسط خطيب معاويه را ستايش كرد، مقدسى به خطيب اعتراض كرد و خطيب مردم را بر ضد او تحريك نمود، امّا برخى از كاتبان حاضر در مجلس به دليل آشنايى او را از هلاكت نجات دادند.
آثار مقدسى
تلاشهاى علمى مقدسى در كتابش «احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم» روشن و گوياست كه در نتيجه مسافرتهاى فراوان و تجربه او در علم جغرافيا بدست آورده است. او كتاب خود را در سن 40 سالگى كه سن كمال فكر و انديشه است، نوشت. خود او مىگويد: «با همه اطمينان و فراهم بودن شرايط، نوشتن كتاب را تا 40 سالگى و مسافرت به همه قلمروها به تأخير انداختم». مقدسى بعد از اين كه دست نويس خود را بر علما و بزرگان و بويژه عالم خراسانى سيد ابو الحسن على بن الحسن عرضه داشت، آن را در شهر شيراز به نگارش درآورد.
كتاب مذكور در دو نسخه دست نويس يافت شد كه يك نسخه آن بر اساس الفاظ مقدسى در سال 375 ه. و نسخه دوم كه ياقوت از آن بهره برده در سال 378 ه. كامل شده است. در يكى از نسخهها به سامانيان و در ديگرى به فاطميان گرايش دارد به نظر مىرسد گرايش او به سامانيان دور از انتظار نباشد زيرا دربار سامانى از بزرگترين دربارهاى قلمرو اسلامى است و علما و اديبان را در آن جمع كرده است و مقدسى نيز از سيره و روش آنها تمجيد مىكند. امّا گرايش او به فاطميان در نسخه ديگر شايد به لحاظ علاقهاش به علويان باشد.
اولين بار توسط اشپرانگر كه نسخه خطى (ليدن) كتاب او را از هند آورد، شناسانده شد. اين كتاب در قسمت دوم از مجموعه المكتبة الجغرافية العربية در ليدن سال 1877 م به همراه ترجمه لاتين آن چاپ شد. چاپ دوم آن سال 1906 م به همراه ترجمه فرانسوى و شرح و تعليق، صورت گرفت. و هم چنين سال 1897-1901 م در ضمن جزء اول المكتبة الهندية با مقدارى اختصار به چاپ رسيد و به قلم «رانكينگ» و «آزو» ترجمه شد و نسخه خطى ديگرى نيز در قسطنطنيه با عنوان «كتاب الاقاليم» دارد.
عصر مقدسى
مقدسى در عصرى (قرن چهارم هجرى) زندگى مىكرد كه فرهنگ عربى اسلامى در علوم مختلف مانند علم جغرافيا بسيار رشد كرده بود. بحثهاى مقدسى از نتايج اين قرن بود كه جلوههاى تمدنى را درباره شهرهاى اسلامى بيان مىكرد. با اين كه قلمرو اسلامى در اين عصر به حكومتهاى متعدد تقسيم شده بود اما روابط تجارى و علمى به سبب علاقههاى اسلامى و راحتى نقل و انتقال به هر منطقه وجود داشت.
كتاب او در مورد شهرهاى اسلامى از اسپانيا تا تركستان و سند اطلاعات جغرافيايى فراوانى دارد همان طور كه روابط تجارى قرن چهارم هجرى را كه جلوهاى از اقتدار اسلام است، در بر دارد.
مقدسى با برخى از دولتهاى اسلامى شرق و غرب هم عصر بود زمانى كه به بغداد رفت دولت آل بويه بر بغداد حاكم بودند و خليفه عباسى سلطهاى جز نفوذ دينى نداشت و زمانى كه به شرق رفت دوره حاكميت سامانيان بود كه قدرت آنها را در كتاب خود ياد كرده است. هم چنين با خلفاى فاطمى در زمان العزيز باللّه كه حكومتش از شمال افريقا تا ساحل شهرهاى شام و حجاز گسترش داشت، هم عصر بود و دولت فاطمى در اين دوره مركز فرهنگ و تمدن اسلامى در مغرب بود.
تلاشهاى مقدسى براى تدوين كتابش از زبان خودش
ذكر اوضاعى كه ديدم. بدان كه گروهى از اهل علم و وزيران در اين باب تأليفات مختلف كردهاند كه بناى همگى بر سماع است، ولى اقليمى نبود كه ما نرفتيم و وضعى نبود كه نديديم، با وجود اين، كنجكاوى و پرسش و مطالعه درباره جاهاى نديده را رها نكرديم. و اين كتاب ما در سه بخش فراهم شد: يكى چيزها كه ديدهايم، دوم آنچه از مؤلّفان شنيدهايم، و سوم آنچه در كتابهاى اين رشته و جز آن ديدهايم. خزانه پادشاهى نبود كه ملازم آن نشدم و تأليفاتى نبود كه مطالعه نكردم و نظر گروهى نبود كه نداستم، زاهدانى نبودند كه با آنها معاشرت نكردم، و مدرّسان شهرى نبودند كه آنها را نديدم؛تا منظورى كه از اين كتاب داشتم صورت گرفت. به سى و شش عنوان خوانده شدم: مقدسى، فلسطينى، مصرى، مغربى، خراسانى، سلمى، قارى، فقيه، صوفى، ولى، عابد، زاهد، سيّاح، ورّاق، صحّاف، تاجر، مدرّس، امام، مؤذّن، خطيب، غريب، عراقى، بغدادى، شامى، حنيفى، ادب آموز، مكارى، متفقّه، متعلم، فرائضى، استاد، دانشمند، شيخ، نشسته، سوار، و فرستاده.
و اين به سبب اختلاف ولايتها بود كه بديدم و جاها كه رفتم. همه چيزها كه بر مسافران رخ مىدهد بر من گذشت مگر گدايى و ارتكاب كبيره، فقيه شدم، اديب شدم، زاهد شدم، عبادت كردم، فقه آموز شدم، بر منبرها خطبه خواندم، بر منارهها اذان گفتم، در مسجدها امامت كردم، در مساجد جامع موعظه كردم، به مدرسهها رفت و آمد كردم، در محفلها دعا كردم، در مجلسها سخن گفتم، با صوفيان هريسه خوردم، با خانقاهيان تريد خوردم، با جاشوان عصيده خوردم، شبها از مسجدها رانده شدم، از بيابانها گذشتم، در صحراها سرگردان شدم، زمانى پرهيزگار صادق بودم، و وقتى آشكارا حرام خوردم، با عابدان جبل لبنان صحبت داشتم، با سلطان آميزش كردم، غلام داشتم، زنبيل به سر بردم، به خطر غرق افتادم، راه كاروانمان را بريدند، خدمت قاضيان و بزرگان كردم، با سلاطين و وزيران سخن گفتم، با رهروان معابر تاريك همگام شدم، در بازارها چيز فروختم، به زندانها افتادم، به تهمت جاسوسى گرفتار شدم، جنگ روميان را در كشتيها ديدم، به شبها ناقوس زدن را ديدم، قرآن به مزدورى جلد كردم، آب گران خريدم، كليسا رفتم، بر اسب نشستم، در برف و باد راه پيمودم، در محضر شاهان با بزرگان نشستم، با جاهلان در محلّه جولايان مقيم شدم، چه بسيار عزّت و رفعت ديدم، بارها نقشه قتل مرا كشيدند، حج كردم، مجاور شدم، غزا كردم، مرابط شدم، در مكّه سويق نوشيدم و نان با ساقه خلر خوردم، از انجير عسقلانى چشيدم، خلعت شاهان به تن كردم، برهنه ماندم، محتاج شدم، بزرگان با من مكاتبه كردند، اشراف توبيخم كردند، به اوقاف حوالهام دادند، اطاعت ناكسان كردم، به بدعت متّهم شدم، به طمع منتسب شدم، امين قاضيان و اميران بودم، وصى شدم، وكيل شدم، با طرّاران دمخور شدم، شاهد وضع عيّاران بودم، اوباش به دنبالم افتادند، دشمنى حسودان ديدم، پيش سلاطين بد گوييم كردند، به حمّامهاى طبريّه و قلعههاى ايران رفتم، روز فوّاره و عيد برباره و چاه بضاعة و قصر و ضياع يعقوب را ديدم. و از اين گونه بسيار است و اين مقدار بگفتم تا هر كه كتاب ما را ببيند بداند كه آن را بيهوده تصنيف نكردهايم و بناحق فراهم نياوردهايم. و آن را از كتابهاى ديگر امتياز نهد كه آن كه اين اوضاع را تحمّل كرده با كسى كه كتاب خويش را در رفاه تأليف كرده و بنياد كار بر سماع نهاده تفاوت بسيار دارد. در اين سفرها بيش از ده هزار درهم خرج كردم، بجز تقصيرها كه در امور شريعت رفت همه رخصتهاى مذهب را به كار بردم، مسح پا كشيدم، نماز با يك آيه خواندم، پيش از زوال از منى رفتم، بر مركوب با لباس ناپاك نماز كردم، در ركوع و سجود تسبيح نكردم، سجده سهو را پيش از تسليم كردم، نمازها را يكجا خواندم، نماز را كوتاه كردم آن هم نه در سفر طاعات. ولى از فتواى فقيهان بيرون نرفتم و نماز را هيچ گاه از وقت عقب نينداختم، هر جا به راهى بودم و با شهر ديگر ده فرسخ و كمتر فاصله بود و از كاروان جدا شدم و به ديدن آن رفتم، و بسا شد كه به كسانى مزد دادم كه همراهم شوند و به شب رفتم تا پيش رفيقان باز توانم گشت با خرج مال و تحمّل محنت.
برگرفته از كتاب «المقدسى البشارى حياته، منهجه» نوشته عدى يوسف مخلص و «تاريخ نوشتههاى جغرافيايى در جهان اسلام» نوشته كراچكوفسكى ترجمه پاينده.
کتابشناسی کتاب طبقات ناصری
طبقات ناصرى
يكى از تواريخ معتبر قرن هفتم كتاب طبقات ناصرى است به تأليف قاضى ابو عمرو عثمان بن محمد المنهاج سراج جوزجانى و مؤلّف بسال 658 ه. ق. طبقات ناصرى از مهمترين و مشهورترين كتب تاريخى اين عصر است كه در زمان مؤلّف به شهرت و اعتبار رسيد و قاضى منهاج سراج نيز يكى از نويسندگان معروف و مورخّان مشهور است كه كتاب خود را به سلامت و روانى انشا نموده است. او علاوه بر اينكه از كتب تاريخى ديگر بهرههاى فراوان برده، از مشاهدات و تجربيات خود نيز در تأليف كتاب سود جسته است زيرا او يكى از رجال معروف عصر خود است كه به دربار سلاطين غور و آل شنسب محشور بوده و بسيارى از حوادث تاريخى را در اوايل فتنه مغول به چشم ديده و يا از اشخاص مطلّع و خبير آن عصر كسب اطلاع نموده است.
پس از اينكه بر اثر فتنه مغول اين مرد فاضل به هند رفت در آنجا به مناصب بزرگ دربارى و قضائى رسيد و در دربار پادشاهان دهلى به جاه و مقام دست يافت و در اين زمان بود كه مشاهدات خود را با نثرى شيوا و دلچسب به رشته تحرير كشيد و كتاب طبقات ناصرى را به نام ناصر الدين و الدين ابو المظفر محمود بن سلطان التتمش تأليف كرد.
قاضى منهاج سراج در نوشتن كتاب خود از كتب گذشتگان و معاصران خود سوده برده و تاريخ خود را از زمان حضرت آدم ابو البشر و سپس طبقه انبيا شروع كرده و همين روش بيست سال پس از او مورد استفاده قاضى بيضاوى در نوشتن كتاب نظام التواريخ قرار گرفته. كتاب نظام التواريخ كه كتابى بسيار مختصر است عينا نمونه بردارى از طبقات ناصرى منهاج سراج است. البته اين سخن نفى دانش و كمالات و ارزش ادبى و تاريخى قاضى بيضاوى نمىكند اما آنچه مسلم است بيضاوى در هنگام نوشتن كتاب خود، كتاب طبقات ناصرى را در پيش روى داشته است.
نثر طبقات ناصرى
با آنكه قاضى منهاج سراج يك داور و يك رجل دربارى زمان خود بوده اما مانند بسيارى از رجال دربارى عصر خود و پيش از خود كه از فضل و ادب و هنر و دانش بهرمند بودهاند او نيز داراى فضل و كمال و دانش بوده است و باز با آنكه نثر در قرن هفتم دوره تكلّف و تصنّع را مىپيموده، قاضى از نثر ساده و روان پيروى كرده و از تكلف و تصنّع پرهيز نموده است. حشو و زوايد و اطناب ممّل در كتاب ديده نمىشود. همچنين گر چه روش ايجاز را دنبال مىنمايد اما ايجازهاى مخّل در آن وجود ندارد.
كتاب را به بيست و سه طبقه تقسيم نموده. كلمات عربى جز در سرفصل طبقات كه ستايش خداوند است در كتاب كمتر ديده مىشود. آيات قرآن و احاديث تقريبا نادر و كمياب است. شعر عربى در جلد اول ديده نمىشود و در جلد دوم اشعار عربى گاهى از خود منهاج سراج و گاهى از ديگران ديده مىشود مخصوصا قصيده نسبتا مطّول يحيى بن اعقب آورده است. اين قصيده، خروج ترك و ظهور فتنه چنگيزخان و ظهور ترك چين را بيان داشته است و از اول حال ايشان تا وقت فناى آن جماعت جمله بيان كرده است. از اول قصيده تا بر افتادن آنان آورده تا بنظر بزرگان گذر يابد. ترجمه ابيات نيز در زير هر يك از بيتها بيان نموده.
اشعار فارسى بيشتر بصورت رباعى در همه جاى كتاب پراكنده است مخصوصا در جلد دوم كه غالبا از خود قاضى منهاج است.
(سشه را خضر از جام بقا ساقى بادجايوان درش چو چرخ نه طاقى بادجنام طبقات در جهان تا باقى استجمحمود شه آن ناصر دين باقى بادس)
نثر طبقات ناصرى نثرى است سهل و ممتنع، حاوى تمام صفات ادبى زبان فارسى، جملات از هم مجزا و خبرها مشخص و روشن است.
سادگى و سلامت و شكستگى عبارات و شكفتگى جملات و الفاظ به درجهاى است كه در برخى از اين محاسن از نثر تاريخ بيهقى پيشى گرفته است و بقول مصحح كتاب آقاى عبد الحى حبيبى «مولانا نثر نويسى است جادو نگار و طبقات وى از شهكارهاى نثر زبان پارسى است.»
علما و شعرا و نويسندگان اين عصر مىكوشيدند تا بيشتر از لغات و تركيبات فارسى استفاده كنند و حتى زبان دربارى اين دوره نيز زبان فارسى شد و كوشش مىشد تا حتى المقدور از واژههاى عربى در مكاتبات و مراسلات و كتب استفاده نشود و قاضى منهاج سراج نيز از اين اصل عدول نكرده است و كلمات زيباى فارسى را در تاريخ خود گنجانيده و از آوردن واژههاى عربى تا جايى كه توانسته خوددارى كرده هر چند كه زياد موفق نگرديده است و در پارهاى موارد تاريخها را به زبان عربى نقل نموده و جملههاى نعتى مثل رضى الله عنه، رضى الله عنهم، برّد الله مضاجعهم نورّ الله مرقده، نور الله مراقدهم و غيره را نيز آورده است. همچنين حمد خداوند و نعت رسول اكرم در پارهاى از سر فصلها مخصوصا در ديباچه بزبان عربى است.
قاضى كوشيده تا خود را از زبان عربى دور نگه دارد اما كاملا موفق نبوده و قصايد و اشعار عربى را در كتاب خود بويژه در جلد دوم آورده است و نيز از تعريف و تمجيد از ممدوح بحد افراط هم بزبان فارسى و هم بزبان عربى كوتاهى نكرده كه ما از آوردن نمونههاى آن كه بفراوانى در كتاب ديده مىشود پرهيز كرديم.
طبقه بندى كتاب
پس از ذكر خداوند، نعت پيامبر و سبب تاليف كتاب كتاب به بيست و سه قسم تقسيم شده است؛ طبقه اول يا طبقة الاولى طبقه انبيا است از ابو البشر آدم صلوات الله عليه تا سال دهم هجرى «السنة العاشرة من الهجرة» كه اين سنه را سنة الحج الوداع گويند. طبقه دوم خلفاى راشدين از ابو بكر تا على المرتضى و از على تا پايان عشره مبشرّه، طبقه سوم از بنى اميه «اولّهم معاويه تا پايان مروان حكم» طبقه چهارم بنى عباس تا پايان المستعصم بالله، طبقه پنجم طبقات ملوك العجم الى ظهور الاسلام «و هم خمس طبقات» باستانى، كيانى، اشكانى، ساسانى و طبقه اكاسره، اكاسره همان سلسله سامانى است. طبقه ششم ملوك يمن، هفتم طاهريون، هشتم صفاريون، نهم سامانيان، دهم ديالمه، يازدهم سبكتكينيّه، دوازدهم سلجوقيه، سيزدهم سنجريه، چهاردهم ملوك نيمروز و سيستان، پانزدهم ملوك كرد، شانزدهم خوارزميه، هفدهم سلاطين شنسبانيه و ملوك غور، هيجدهم سلاطين شنسبيه به طخارستان و باميان، نوزدهم فى ذكر سلاطين الغزنين من الشنسبانيه، بيستم سلاطين هند من المغربه، بيست و يكم سلاطين شمسيه هند، مقدمه جلد دوم، بيست و دوم ملوك شمسيه در ممالك هند و بالاخره طبقه بيست و سوم وقايع اسلام و خروج كفار، با اين گفتار بيست و يك طبقه در جلد اول و دو طبقه در جلد دوم قرار دارد.
ارزش تاريخى
طبقات ناصرى قاضى منهاج سراج از دو جهت داراى ارزش تاريخى است.
يكى اينكه قاضى خود شاهد وقايع و حوادثى بوده كه در زمان او اتفاق افتاده و ديدهها و شنيدهها را آنچنانكه بايد ضبط كرده و از سوى ديگر از تواريخ متعدد كسب اطلاع نموده و آنچه را كه مطالعه كرده و آنچه كه سينه به سينه بدو رسيده مورد استفاده قرار داده و در نتيجه تاريخى مفصل و جامع از زمان خلقت آدم تا عهد مولف به رشته تحرير در آورده، او ضمن اينكه از كتب گذشته سود برده و نيز مشاهدات خود را نگاشته است، در بيشتر فصول حرفهاى خود را از قول ثقات بازگو كرده است، مثلا-جماعتى از ثقات چنين روايت كردهاند/ثقات چنين روايت كردهاند/بدانكه ثقات در كتب حديث اشتراط ساعت قيامت روايت كردهاند، چنانكه صحيح سنن ابى داود سجستانى و كتاب بدء تاريخ مقدسى و تاريخ ابن هيصم نابى رحمهم الله و كتاب احداث الزمان، در اين كتاب خروج آن طايفه (مغول) مسطور و مرويست ص 643.
همين روش را نسوى در كتاب سيره جلال الدين منكبرنى دنبال كرده و در همه جاى كتابش مىگويد: نقله اخبار چنين گفتهاند كه... سيره جلال الدين، طبقات ناصرى در واقع منبع مهم و ماخذ مقتنى است كه براى مراجعه كننده اعتبار فراوانى دارد. مخصوصا طبقه بيست و سوم تا آخر كه معتبرترين اخبار درباره فتنه مغول و هجوم اين قوم وحشى و غارت و چپاول آنان است و چگونگى سلطنت محمد خوارزمشاه و جنگ جلال الدين با قوم خونخوار مغول.
و همانگونه كه گفته شد قاضى منهاج سراج علاوه بر اينكه خود اديبى جلد و مورخى فاضل بوده و از مشاهدات و وقايع و حوادثى را كه با چشم خود ديده حد اكثر استفاده نموده، تواريخ معتبرى را نيز در پيش روى داشته و چنانكه در جاى جاى طبقات از آن كتب نام برده همه اين كتب را خوانده و از درياى فضل صاحبان آنها بهره فراوان برده است.
مصحح فاضل كتاب استاد عبد الحى حبيبى بدين نكته مفصلا اشاره كردهاند كه ما فقط به ذكر نام اين كتب مىپردازيم.
تاريخ ولاة خراسان/تكملة اللطايف/تاريخ بيهقى/احداث الزمان مؤلف ابى عبد الله بن عبد الرحمن شيبانى/سنن ابو داود سجستانى مولف سليمان بن الاشعث سجستانى/البدء و التاريخ مقدسى/تاريخ يمينى محمد عتبى نسب نامه غوريان فخر الدين مبارك شاه/تاريخ ابن الهيصم نابى/كتاب اغانى ابو اسحاق موصلى و دهها كتاب ديگر.
علاوه بر مآخذ كتبى و كتب تاريخى كه مولانا در اثناى تحرير طبقات در دست داشته تقريبا نصف كتاب عبارت از رواياتى است كه مولانا از اشخاص ثقه و ثابت العقول شنيده و يا مشاهدات خود او است و برخى از سماعهاى وى نيز در كتاب موجود است و خود مولانا از اشخاص شنيده كه بر قول آنها اعتمادى توان كرد و در اين مورد در ديباچه كتاب گويد:
(سهر چه كردم سماع بنوشتمجاصل نقل و سماع، گوش بودس)
و در آخر كتاب نيز از نقل و سماع حكايتى دارد ص 766 و بعد در اين حكايت از ديدارهاى خود يا ملوك و امرا و دربار سلاطين و آنچه كه مشاهده نموده است بيان داشته است.
جنبههاى تاريخ نگارى
از لحاظ جنبههاى تاريخ نگارى مولانا قاضى بر عكس ابو الفضل بيهقى كه شجاع و نترس و بيباك است و از اظهار حقايق باكى ندارد او طرف احتياط و اعتدال و ميانه روى را رعايت كرده و صراحت لهجه و شهامت كلامى كه بيهقى داشته قاضى نداشته است. استاد حبيبى مىگويند: منهاج سراج در صراحت لهجه از اسلاف خويش چون بيهقى پيروى نكرده (وى شخصى بود نهايت محتاط و مداح و جز مراتب سپاس و ستايش بزرگان و ملوك چيزى را ننگاشته و جنبه تنقيد را از تاريخ نگارى خويش دور داشت و در اكثر فصول و پايان ابحاث، دعاى غير مستجاب، حيات دائمى پادشاه و ملوك و امرا را بر خود لازم داشت. بنابراين كتاب وى با تاليف گرانبها و ارجمند بيهقى همدوش و همباز قرار داد نمىتوانيم ص 770 ترجمه مولف.
مولانا از بدو كتاب تا اتمام آن تماما آداب دربار ملوك و سلاطين فعال ما يشاء را نگاه داشت و در ضبط حوادث از صراحت لهجه اعراض نمود و از صداقت محض كار نگرفت و از لف نوشتههاى او بر ميآيد كه در مقابل هر مدحى طمعى كرد و ثناى ملوك را بر اساس منافع شخصى خود نهاد كه از سراپاى عبارات كتابش هويدا است ص 770، نمونههاى زيادى را مىتوان، از كتاب بعنوان شاهد آورد كه در مدح امرا و حكام و حتى خونخواران مغول گفته است و در حقيقت درّ لفظ درى را در پاى خوكان ريخته است.
مولانا در بسى موارد در مقابل ثنا و ستايش متمنى انعام و نوازش بوده و اين روش از دأب تاريخ نگارى سلف دور است و روش مورخين دربارى و رسمى شاهان است چنانكه گويد: از خوانندگان و ناظران اميد دعا است و از ارباب دولت رجاى اعزاز و عطا، طبقه 22.
اما از لحاظ روش تاريخ نويسى هر چند كه بيهقى بر قاضى منهاج برترى دارد، در طرز تحرير و سبك انشاى روان و سليس، مولانا بر آن مورخ برترى و سبقت دارد، داراى نثرى بسيار شيرين و محكم است و مزاياى فراوان در سبك و اسلوب دارد كه مورد اقتباس و تقليد بيشتر مورخان بعد از او قرار گرفته است.
برگرفته از كتاب تاريخ نگاران تأليف دكتر جعفر حميدى «انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى»
درباره مولف :
جوزجانى
ابو عمرو عثمان بن محمد جوزجانى مؤلف كتاب طبقات ناصرى با نامهاى ديگرى چون منهاج الدين يا منهاج سراج و به اختصار به «جوزجانى» شهرت يافته است. وى در بخشهايى از اين كتاب درباره زندگانى خود و خاندانش مطالبى را آورده است كه گزيدهاى از اين مطالب را در پى مىآوريم.
از اشارات جوزجانى در طبقات چنين برمىآيد كه دودمان وى از اوايل ورود به غزنه در ميان درباريان و رجال بزرگ آن عصر به ديده احترام نگريسته مىشده و اجداد وى مناصب و مشاغل رسمى و حكومتى داشتهاند. جد سوم او عبد الخالق جوزجانى در عهد سلطان ابراهيم يكى از شاهان آن سبكتگين به غزنه آمد و در پى خوابى كه ديده بود با دختر پادشاه ازدواج كرد. از اينكه مؤلف نام اين نياى خود را با تعبير امام ياد كرده است مىتوان گفت وى شخص عالم و با تقوايى بوده است. پدر بزرگ مؤلف كه هم نام اوست در زمان مستضيئى (خليفه عباسى) به حج رفت و در بغداد مورد استقبال وى قرار گرفت.
پدرش سراج الدين محمد جوزجانى از رجال درباره فيروز كوه و غور بود. وى در سال 582 ه.قاضى لشكر هند بود و سلطان بهاء الدين سام همه مناصب شرعى اين شهر را به وى واگذار كرده بود.
سراج الدّين در علم و بلاغت و امور مملكت دارى شهرت داشت و در زمان وى شهر باميان مجمع حضور علما و دانشمندان به شمار مىآمد. مؤلف پدر خود را اعجوبة الزمان خوانده است.
درباره تاريخ تولد جوزجانى خبر قطعى نداريم ولى از اشارات مؤلف مىتوان سال ولادتش را تخمين زد چون گفته است: «من در سن هجده سالگى بودم در مشهور سنه سبع و ستمأة بر سراى سلطان در حضرت فيروز كوه. » بنا بر اين مطلب تولدش در سال 589 ه. ق. خواهد بود. ديگران هم اين تاريخ را سال ولادت وى دانستهاند. در عين حال اشارات ديگرى كه در كتاب آمده است حتمى بودن اين تاريخ را با ترديد روبرو مىكند ولى مىتوان حدود آن را همين سال 589 دانست.
محل تولد جوزجانى را سمرقند يا لاهور گفتهاند ولى اين مطلب درست به نظر نمىرسد چه اينكه پدر وى در سالهايى كه ولادت او را در آن تخمين مىزنيم در غزنه و فيروزكوه بوده است و از كلمات خود مؤلف هم برمىآيد كه كودكىاش را همراه مادرش در فيروزكوه و در حرم شاهى به سر برده است و تا ايام بلوغ هم در آنجا بوده است. از آنجا كه مادر او با ملكه همدرس بود مؤلف مراحم آن ملكه را نسبت به خويش شرح داده و از پرورش مادرانه وى تعريف كرده است.
مولانا منهاج الدين دروس ابتدايى را در فيروزكوه خواند و در سن هفت سالگى براى حفظ قرآن نزد معلم رفت و سماع روايت را نيز از همان اوان آغاز نمود. از اشارات وى استفاده مىشود كه تا سال 611 يعنى 22 سالگى در فيروزكوه بوده و پس از اتمام تحصيلات، اولين سفر خود را آغاز نموده است. او ابتدا به بُست رفته و از آنجا به سيستان سفر مىكند و با رشيد الدين عبد المجيد ملاقات مىنمايد.
از حدود 24 سالگى رشد سياسى جوزجانى با مأموريتهايى كه از سوى دربار يافته است آغاز مىشود و بدين گونه جاى پدر را مىگيرد. او پس از سفرش به سيستان، به خراسان مىرود و سپس در ميان اقوام مادرىاش در قلعه تولك حاضر مىشود. وى در سال 617 كه مغولان به اين قلعه حمله كردهاند در منطقه حضور داشته و گزارشهايى از اين حمله و همراهى خود را با مبارزان و عدم تسليم آنان در برابر سربازان مغول آورده است.
جوزجانى يكسال بعد به گزيو و تمران رفته و مورد استقبال و تفقد حكمران آن ولايت ملك ناصر الدين ابوبكر قرار مىگيرد. در اين زمان كه طبع شعرى وى نيز آشكار شده است درخواست ازدواج خود را به نظم نزد حاكم مىبرد و پس از موافقت وى با يكى از خويشاوندان خويش ازدواج مىكند. پس از آن به منطقه تولك بازگشته و مدت چهار سال همراه فاميل خود در مبارزه با مغولان شركت دارد.
از آنجا كه منهاج الدين ابو عمرو شخصى با تجربه و سياستمدار بود و موقعيتى نزد پادشاهان زمان خود داشت حاكمان غور و خراسان مكرر او را به مأموريتهاى سياسى اعزام مىنمودند. پس از هفت سال كه از اولين سفر سياسى وى مىگذشت در سال 620 به سيستان و قهستان رفت. اين سفر مؤلف به منظور مذاكرات تجارى پس از ويرانىهاى ناشى از حمله مغول بود كه مناطق خراسان را دچار خساراتى كرده بود و تهيه ما يحتاج عمومى با مشكلاتى روبرو بود. وى براى ايجاد ارتباطات اقتصادى و گشودن راه قافلهها، سفرهايى به اسفزار، قائن، قلعه سرتخت، جواشير كرمان، قهستان و شهرتون مىنمايد كه تفصيل ملاقات خود با محتشم شهاب حاكم كوهستان را در طبقات آورده است.
جوزجانى در سفر ديگرى كه به سال 622 انجام داد در كنار مأموريتهاى سياسى و اقتصادى و ملاقات و مذاكره با حاكمان مناطق مختلف به منظور برقرارى روابط تجارى و مبادله كاروانها و همچنين امنيت راهها و شهرها با رواياتى از عالمان و حتى حاكمان شنيده و آنها را ثبت نموده است.
پس از اين سفر، مؤلف عزم هند كرد و براى تهيه مايحتاج و خريد ابريشم به فراه رفت ليكن به جهت مشكلاتى كه در ميانه سفر پيش آمد از آن بازماند و براى برقرارى صلح از سوى پادشاه، مأموريتى يافت كه پس از آن بار ديگر قصد هند نمايد. اما باز هم حاكم از او خواست پيغام جنگ را به گروهى برساند و چون جوزجانى قبول نكرد به زندان افتاد. او يكماه و نيم در قلعه صفهبند سيستان در بند بود تا آنكه قصيدهاى گفت و در آن عذر خواست و از حبس رهايى يافت.
در حدود سال 623 مولانا منهاج السراج سكونت تولك را بدرود گفت و در خيسار همراه ملك ركن الدين مرغنى اقامت كرد. در اين هنگام سفر هند كه پيشتر قصد آن كرده بود را انجام داد. گويا وى از خيسار به غزنه رفته و از راه دريا به «اچه» رسيده است.
مؤلف هنگام نبرد ميان قباچه و التتمش در ملتان و اچه بود. در عهد ناصر الدين قباچه مدرسه فيروزى اچه و قضاوت لشكر علاء الدين بهرام فرزند قباچه را بر عهده داشت اما يكسال بيشتر طول نكشيد كه التتمش پيروز شد و قباچه از بين رفت. مؤلف هم به حاكم فاتح پيوست و مورد استقبال او قرار گرفت. آنگاه همراه پادشاه شمس الدين التتمش به دهلى رفته و در جشن پيروزى شركت كرد. در اين مراسم بود كه عهد خلافت از سوى مستنصر عباسى از بغداد رسيده به حاكم فاتح داده شد.
جوزجانى از سوى سلطان شمس الدين به سمت قضا و خطابه و امامت مخصوص دربار منصوب گشت و در ماه صفر 630 كه حصار كاليور فتح شد به سمت قضا و خطابه و امامت و احتساب كل امور شرعيه آنجا منصوب شد و در اين مأموريت و مسئوليت 6 سال ماند.
وقتى سلطنت به ملكه دختر التمش رسيد به قلعه كاليور لشكرى روانه كرد و جوزجانى به همراه جنيدى به دهلى آمد. در دهلى مدرسه ناصريه به او سپرده شد. بعد از خلع رضيه كه بهرام شاه به تخت نشست قضا را به وى سپرد و چون زمام امور از هم گسيخته بود و شورشيان دهلى را گرفتند و بهرام را كشتند و علاء الدين را به تخت نشاندند، مؤلف از سمت خود استعفا كرد و در رجب سال 640 از دهلى نقل مكان كرده دو سال در لكهنوتى اقامت گزيد.
يكسال پس از اقامت وى در لكهنوتى، طغان خان عزيمت جاجنگر كرد و جوزجانى همراه وى رفت و كتاب طبقات را با مشاهدات خود در اين سفر مزين كرد.
مولانا در دربار دهلى چنان موقعيتى يافت كه الغ خان بار ديگر وى را به تجديد عهد قضاى ممالك اختصاص داد و قاضى القضاة كل هندوستان كرد و تا سال 651 در اين سمت بود.
در سال 652 از سوى الغ خان لقب «صدر جهانى» گرفت و براى سومين مرتبه قضاوت و حكومت دربار به او واگذار شد.
متأسفانه اواخر زندگانى جوزجانى روشن نيست و همين اندازه مىتوان استنباط كرد كه تا تاريخ انجام كتاب كه ربيع الاول 658 بوده است در دهلى سكونت داشته است. تذكره نويسان درباره مرگ او زمانى را مشخص نكردهاند. تنها سيد على حسن در تذكره خود عمر جوزجانى را 84 سال دانسته كه معلوم نيست از كجا استفاده كرده است. اگر اين تخمين درست باشد بايد مؤلف سال بعد از نوشتن طبقات درگذشته باشد كه حدود سال 673 ه. ق خواهد بود. سعيد نفيسى وفات وى را سال 698 نگاشته است. مؤلف طبقات ناصرى كتاب ديگرى به نام «ناصرى نامه منظوم» داشته و از ديگر مؤلفات احتمالى وى اطلاعى در دست نيست.
تلخيص از مطالب مندرج در جلد دوم طبقات ناصرى، نگاشته عبد الحى حبيبى





