سایت تخصصی تاریخ اسلام

کتابخانه آنلاین تاریخ اسلام

عکسهای تصادفی

You are here
نمایش مطالب براساس برچسب: امویان
شنبه ، 9 آبان 1388 ، 10:18

یزید بن عبدالملک(یزید دوم)

یزید بن عبدالملک(یزید دوم):

یزید بن عبدالملک بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس،ابوخالد قریشی است.

وی در سال 72 هجری در دمشق متولد شد. مادرش عاتکه دختر یزیدبن معاویه است.طبق فرمان سلیمان بن عبدالملک، بعداز مرگ عمر بن عبدالعزیز مردم با او بیعت کردند و یزید 4 سال حکومت کرد. یزید بن عبدالملک بیشتر به خوشگذرانی و عیش و نوش علاقه نشان می داد، تا خلافت در زمان او اختلاف قبایل قیسی و یمنی ودوباره شعله ور شد.

اوضاع داخلی در زمان یزید بن عبدالملک:

در زمان یزید بن عبدالملک دوباره تعصبات قبیله ای بین قبایل قیسی و یمنی برافروخته شد.و یزید بن عبدالملک قبایل یمنی را کنار گذاشت و از قبایل قیسی حمایت کرد. بزرگترین بازتاب این تعصبات،شورش یزید بن مهلّب بود.

شورش یزید بن مهلّب:

یزید بن مهلب از قبیلۀ ازد از قبایل یمنی بود.یزید بن مهلب در زمان سلیمان حاکم عراق و ایران شد و همانطور که گفتیم گرگان را فتح کرد اما عمر بن عبدالعزیز او را به زندان انداخت.وقتی یزید بن عبدالملک خلیفه شد دست قبایل قیسی را باز گذاشت و از همین رو خاندان حجّاج تصمیم گرفتند تا از یزید بن مهلب انتقام بگیرند(زمانی که یزید بن مهلب حاکم عراق بود.اطرافیان حجاج را تحت تعقیب قرار داد و بسیاری از آنها را کشت.)

یزید بن مهلب از زندان فرار کرد و توانست برخی از قبایل را دور خود جمع کند او با سه هزار نفر با حاکم اموی بصره عدی بن ارطاة جنگید و بصره را تصرف کرد و بالتبع بر کوفه، اهواز و فارس هم چیره شد.

او بسیاری از مردم عراق را با انگیزۀ مبارزه با خاندان اموی و شامیان دور خود جمع کرد. شعار یزید بن مهلّب برای مبارزه این بود«جهاد با مردم شام پاداش و ثواب بیشتری نسبت به جهاد با ترک و دیلم دارد.»[1]

یزید بن عبدالملک برادرش مسلمة بن عبدالملک را که سرداری کارآزموده بود، برای سرکوب کردن یزیدبن مهلب فرستاد و سرانجام مسلمة توانست یزید بن مهلب را شکست دهد و سر او را به دمشق فرستاد.

از دیگر شورش ها در زمان یزید بن عبدالملک قیام خوارج به رهبری شوذب خارجی بود که سرانجام از لشگر امویان به فرماندهی سعید بن عمرالحرشی شکست خوردند.

به غیر از این دو جنبش(که هردوی آنها سرکوب شد.) ظاهراً اوضاع داخلی ممالک اسلامی آرام بود. اما بنی هاشم و به خصوص عباسیان سخت مشغول فعالیتهای زیرزمینی برای براندازی حکومت بودند که انشاءالله در آینده از جنبش عباسیان بیشتر سخن خواهیم گفت.

نشانه های سقوط:

تاریخ بشریت نشان داده که همۀ سلسله های پادشاهی و حکومتهای ظاهری بعد از فراز و اوج گرفتن، فرود و افول را به دنبال خواهند داشت تمام حکومتها زمانی که در سراشیبی سقوط می افتند. نشانه هایی را از خود منعکس می کنند که با توجه به آن نشانه ها می توان فهمید که این حکومت به مرحلۀ پیری رسیده است و مرگ و سقوط آن نزدیک است . یکی از مهمترین نشانه ها این است که عیش ونوش و خوشگذرانی برای پادشاه یا شخص اول حکومت فوق العاده مهم می شود و بسیاری از وقت خود را صرف لهو و لعب و خوشگذارانی می کند.فاسد شدن شخص اول یک حکومت شبیه این است که مغز یک انسان نتواند دستورات مقتضی را به اعضای بدن بدهد و در نتیجه باعث فساد کل بدن می شود.و غالبا این نشانه با یک عارضۀ دیگر همراه می شود و آن اینکه بزرگان آن حکومت به جان هم می افتند.

زمانی که یزید بن عبدالملک به خلافت نشست این نشانه ها بروز کرد. اوآنقدر مشغول عیش ونوش و میگساری و زن بارگی شد که خلافت را ابزاری برای خوشگذرانی خود قرار داد.

یزید دو کنیز داشت به نامهای «سلامة» و «حُبابة» یا «خُبابة» . او بیشتر وقتش را با این دو کنیز می گذراند تا جایی که این دو کنیز در مسائل سیاسی هم تاثیر گذار شدند و عشق بازی یزید بن عبدالملک با این دو کنیز در تاریخ ماندگار شد.

در واقع دوران یزید بن عبدالملک به شکلی پیش رفت که مورخین به جای فتوحات، بیشتر ماجراهای یزید بن عبدالملک در خوشگذرانی و عشق بازی را منعکس کردند. می گویند روزی حبابه برای یزید شعری خواند:

بَینَ النَّزاقی واللَّهارةِ حَرارة                ما تَطمَئِنُّ و لاتَسوغ فَتَبرِدُ

میان ملازه و گلویم چنان گرمای[شوقی] است. که نه آرام می گیرد و نه راه نوشیدن می گشاید تا خنک شود.

یزید چنان به شوق آمد که میگفت می خواهم بپرم و به آسمان بروم.حبابه از او پرسید:

یا امیرالمومنین ! اگر بپری خلافت و مُلک را به که واگذار می کنی؟

-به تو ود ست حبابه را بوسید.[2]

سرانجام روزی دانۀ انگور در گلوی حبابه پرید و او بر اثر همان مُرد.و یزید بن عبدالملک تا چند روز او را دفن نکرد و در کنار او بود و او را می بویید و می بوسید تا اینکه جسد گندید و متعفن شد و مسلمة بن عبدالملک ، یزید را راضی کرد که جسد را دفن کند و یزید چند روز پس از این قضیه در بلقاء دقّّ کرد و مُرد یا اینکه بر اثر بیماری درگذشت.

مرگ یزید دوم :

یزید دوم قصد داشت پسرش ولید را ولیعهد کند اما ولید فقط پانزده سال سن داشت و برای خلافت کم سن و سال. لذا یزید دوم برادرش هشام بن عبدالملک را ولیعهد خود قرار داد و پس از او پسرش ولید را به عنوان ولیعهد دوم معرفی کرد.یزید بن عبدالملک در سن 38 سالگی و پس از 4 سال خلافت در بیست و پنجم شعبان سال 105 هجری درگذشت.

 



[1] محمد سهیل طقوش-حجت الله جودکی،دولت امویان ص184

[2] طبری،تاریخ الرسل و الملوک،ج7،ص24

مربوط به حكومت امویان
جمعه ، 8 آبان 1388 ، 18:21

ولیدبن عبدالملک

ولیدبن عبدالملک

ولیدبن عبدالملک بن مروان بن حکم بن عاص بن امیة بن عبدشمس

ولید در سال 50 هجری(670میلادی) متولد شد. او پسر بزرگ عبدالملک بود ولید در ساختن بناهای زیبا بسیار همّت گماشت و مسجد جامع اموی را در دوران خلافتش بنا کرد و در خلافت او سرزمین های هند، سند، ماوراءالنهر، و اندلس توسط مسلمین فتح شد. معروف است که ولید در تلفظ کلمات عربی بسیار ضعیف بود. حکایتی از ولید نقل شده که مشهور است. می گویند: روزی یک نفر اعرابی نزد او آمد و از داماد خود شکایت کرد. ولید می خواست بپرسد: من ختنُک (به ضم نون) یعنی داماد تو کیست؟ اما به اشتباه گفت«من ختنَک؟» یعنی چه کسی تو را ختنه کرد؟ مرد اعرابی با تعجب جواب داد فلان طبیب مرا ختنه کرده.

به همین خاطر عبدالملک بسیار تلاش می کرد تا قواعد عربی را به ولید بیاموزد. عبدالملک گروهی از اساتید نحو را جمع کرد تا به پسرش ولید نحو را آموزش دهند اما پس از 6 ماه گویا ولید جاهل تر از قبل بود[1].

به هر حال زمانی که عبدالملک در قید حیات بود ولید و بعد از او سلیمان را به عنوان ولیعهد معرفی کرد و بعد از مرگ عبدالملک، ولید به مسجد رفت و برای مردم خطبه خواند و مردم با او بیعت کردند.

 

گسترش فتوحات اسلامی در زمان ولید بن عبدالملک

زمانی که ولید، خلافت را از پدرش تحویل گرفت، نظم و امنیت در مملکت اسلامی حاکم بود و ثروتی بیشمار در خزانه اندوخته شده بود. لذا ولید این فرصت را پیدا کرد که برعمران و آبادانی شهرها تمرکز کند وفتوحات را به صورت جدّی پیگیری کند. بدون شک دوران خلافت او، دوران اوج فتوحات اسلامی بود.

فتح ماوراء النهر

در سال 86 هجری قتیبة بن مسلم باهلی از سوی حجّاج حاکم خراسان شد. قتیبة در فتوحات بسیار موفق عمل کرد. او یکی از فاتحان نامدار تاریخ اسلام لقب گرفت. قتیبة به حجاج و دستگاه اموی، بسیار وفادار بود و خود را شاگرد حجاج می دانست.

قتیبة از زمانی که والی خراسان شد 2 سیاست عمده را در فتوحات پیش گرفت 1) بازپس گیری مناطقی که از دست مسلمین خارج شده بود 2) پیشروی فتوحات در سمت شرق.

قتیبة ابتدا ایالت های اخرون و شومان را فتح کرد در سال 87 قتیبة شهر بیکند را فتح کرد اما هدف اصلی او فتح بخارا بود.[2] او پس از سه سال بالاخره توانست بخارا را فتح کند. وی توانست سغد، خوارزم، چاج، فرّغانه و کاشغر را فتح کند. و به این ترتیب تا مرز چین را به سرزمین های اسلامی ضمیمه کرد.

قتیبة قصد داشت سرزمین چین را هم فتح کند اما با مذاکراتی که با کشور چین صورت گرفت از این کار منصرف شد و این آخرین حد فتوحات اسلامی در شرق بود.

قتیبة از سال 86 تا 95 هجری حاکم خراسان و ماوراءالنهر بود و در زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک توسط لشکریانش به قتل رسید.

 

فتح سند:

سرزمین سند در شمال غربی هند و جنوب شرقی فلات ایران واقع شده است. حجاج، پسر عمو و داماد خودش یعنی محمد بن قاسم را مامور فتح سرزمین سندکرد. این محمد بن قاسم همان است که بعضی بنای شهر شیراز را به او نسبت داده اند[3]. محمد بن قاسم در آن زمان کمتر از بیست سال سن داشت. او در سال 89 هجری (708 میلادی) حملۀ خود را به سند آغاز کرد و ابتدا شهر دَیبُل ، در کنار دریای هند را تصرف کرد. و این شهر همان بند کراچی است.

محمد بن قاسم به پیشروی خود ادامه داد تا به رود مهران رسید و با داهر پادشاه سند جنگید که در نتیجه داهر کشته شد و سپاهش پا به فرار گذاشتند.

از آنجا به سمت شهر«مُلتان»[4]پیشروی، و آنجا را محاصره و فتح کرد وغنائم بسیاری به مسلمین رسید و در نتیجه تمام سرزمین سند را فتح کرد. در سال 96 ولید بن عبدالملک درگذشت و سلیمان بن عبدالملک بر تخت نشست و محمد بن قاسم را عزل کرد.

 

فتوحات در روم

قسطنطنیّه شهری بود که تمام خلفای اموی آرزوی فتح آن را داشتند و هروقت فرصتی ایجاد می شد از لشگرکشی به سرزمین های روم دریغ نمی کردند.

ولید بن عبدالملک، برادرش مَسلَمه را برای فتح بلاد روم فرستاد وعباس بن ولید هم با مسلمه در فتوحات شرکت داشت.آنها قلعه ها و شهرهای مختلفی را فتح کردند و حتی سپاهیان اسلام تا شهر سکودری در عمق بلاد روم پیش رفتند اما نتیجه ای که آنها می خواستند، یعنی فتح قسطنطنیّه، محقق نشد.

 

فتوحات در شمال آفریقا

همانطور که گفتیم فتوحات در شمال آفریقا با جدیّت تمام پیگیری می شد و با توجه به شرایط مساعد حکومتی، ولید بن عبدالملک، پیشرفت فتوحات در شمال آفریقا را با جدیت ادامه داد. در زمان ولید، موسی بن نصیر فرماندۀ شمال آفریقا بود یک مسئله در این حوزه از فتوحات مبهم است و آن اینکه چه زمانی حسّان بن نعمان از منصب فرماندهی شمال آفریقاعزل شد و موسی بن نصیر جای اورا گرفت؟[5]

اما به هرحال در این شکی نیست که  موسی بن نصیر در کار فتوحات، بسیار موفق عمل کرد. و شاید بتوان گفت هیچ سرزمینی در شمال آفریقا باقی نماند مگر این که در زمان موسی بن نصیر فتح شد. موسی بن نصیر از کرانۀ شرقی مدیترانه تا سواحل اقیانوس اطلس در غرب، و از سمت جنوب تا انتهای صحرای آفریقا را فتح کرد و درهمۀ این سرزمین ها پرچم اسلام را برافراشت و فقط یک شهر تحت تسلط مسلمانان نبود. و آن شهر سبته بود که یک نفر مسیحی به نام «یولیان»(olian) بر آن حکومت می کرد و متحّد نظامی مسلمانان بود. موسی بن نصیر به خوبی توانست از یک مهرۀ بسیار قدرتمند در جریان فتوحات استفاده کند و آن قبایل  بربر تازه مسلمان بودند. قبایل بربر ذاتاً انسانهایی جنگجو و مبارز بودند و بعد از پذیرفتن اسلام، شور وهیجان بسیار زیادی برای جهاد و گسترش فتوحات از خود نشان دادند. با اینکه موسی بن نصیر با قبایل شورشی بسیار خشن و بی رحمانه برخورد کرد اما از گرایش بربرها به اسلام کم نشد. و تمایل بربرها به پذیرفتن اسلام پیشرفتی روز افزون داشت. پس از فتوحات گسترده در شمال آفریقا و تصرف همۀ سرزمین های موسوم به «مغرب»،  حوادثی پیش آمد که مسلمین را برای فتح ایبریا یا همان اندلس تشویق کرد.

فتح اندلس

اسپانیا از زمانی که تاریخ بشریت به یاد دارد با سرزمین های شمال افریقا ارتباط تنگاتنگی داشت. واین دو سرزمین از یکدیگر تاثیر می پذیرفتند علی الجمله زمانی که مسلمانان شمال آفریقا را فتح کردند اسپانیا در وضعیت نابسامانی به سر می برد که برای درک بهتر موضوع شرایط اسپانیا را در هنگام فتح مسلمین بررسی می کنیم:

اسپانیا(اندلس)

اسپانیا به مدت هفت قرن تحت سیطرۀ امپراتوری روم بود در قرن پنجم میلادی قبایل واندال ژرمن به دشت های جنوبی اسپانیا آمدند و در آنجا حکمفرما شدند. این منطقه اندلوسیا نام داشت در قرن ششم میلادی قبایل گوت به اسپانیا رفتند و ژرمن ها را به شمال آفریقا راندند.

گوت ها مسیحیِ کاتولیک بودند و در ساختار حکومت از روم پیروی می کردند در اواخر قرن هفتم و اوائل قرن هشتم میلادی حکومت گوت ها در اسپانیا متزلزل شد و هرج و مرج و آشوب همه جا را فراگرفت.

عوامل ضعف در نظام حاکم بر اسپانیا

  1. نزاع داخلی برای کسب پادشاهی: وتیزا(witiza) یکی از پادشاهان اسپانیا بود و قصد داشت اتحاد و انسجام را به اسپانیا برگرداند اما قبل از عملی کردن اهداف خود، مُرد وبرای کسب کرسی پادشاهی بین اشراف گوت اختلاف در گرفت و سرانجام یکی از سرداران به نام لذریق توانست به کمک کلیسا به پادشاهی برسد. لذریق با پسران پادشاه قبلی با خشونت رفتار کرد و آن ها را از اسپانیا به مغرب تبعید نمود پسران وتیزا پادشاهی را حق خود می دانستند و به همین خاطر در جریان فتح اندلس به مسلمانان کمک کردند.
  2. اختلاف طبقاتی: در زمان پادشاهی لذریق شکاف طبقاتی بسیار شدیدی بر جامعۀ اسپانیا حکمفرما بود و سهم مردم فقط رنج و بدبختی و سهم اشراف و راهبان کلیسا، آسایش و وفور نعمت بود. در این میان یهودیان به عنوان اقلیت مذهبی، بیشتر تحت فشار بودند و حکومت چنان بر آنها سخت گرفت که یهودیان با آغوش باز ازمسلمانان استقبال کردند و در جریان فتح اسپانیا از هیچ کمکی برای پیروزی دریغ نکردند.
  3. یولیان: یولیان حاکم شهر سبته در مغرب اقصی ونمایندۀ روم در آن شهر بود. این یولیان با پادشاه قبلی اسپانیا(وتیزا) دوستی دیرینه داشت. زمانی که لذریق فرزندان وتیزا را از اسپانیا اخراج کرد، یولیان آنها را پذیرفت و به آنها قول داد که از لذریق انتقام بگیرد. برخی می گویند یولیان برای انقام گرفتن از لذریق انگیزۀ شخصی داشت بر اساس روایات یولیان دختری زیبا به نام «فلوریندا» داشت. و او را برای اینکه مثل نجیب زادگان پرورش یابد به طلیطله(پایتخت گوت ها) فرستاد. لذریق مجذوب زیبایی این دختر شد و با او درآمیخت و سپس او را نزد پدر فرستاد. به همین دلیل یولیان در صدد انتقام از لذریق بود[6] به هر حال چه این روایت و روایاتی از این دست درست باشد یا غلط، اما مسئله ای که کاملاً قطعی به نظر می رسد این است که  یولیان در فتح اندلس بسیار تاثیرگذار بود در حالی که او مانند مردم اسپانیا، مسیحی بود و با آنها روابط دیرینه داشت. اما برای پیروزی مسلمانان بسیار تلاش کرد.

فتح اندلس

اینکه چگونه مسلمانان برای فتح اندلس تشویق شدند تقریباً در میان مورخین اتفاق نظر وجود دارد که یولیان حاکم سبته آنها را به این کار تشویق کرد اما جزئیات ارتباط یولیان و مسلمانان اختلافی است.[7] برخی گفته اند یولیان با حاکم مسلمان طنجه یعنی طارق بن زیاد مذاکره کرد و او را برای لشگر کشی به اندلس تشویق نمود. روایت دیگری می گوید: یولیان به قیروان رفت و با موسی بن نصیر که فرماندۀ کل شمال آفریقا بود، صحبت کرد.

به هر حال موسی بن نصیر احتیاط کرد وتمام جوانب را درنظر گرفت و دراین راستا نامه ای به خلیفه نوشت و از او اجازه خواست. ولید در جواب نامۀ موسی بن نصیر نوشت: «از حمله های کوچک آغاز کن و مسلمانان را گرفتار دریای سهمناک نکن»[8] موسی بن نصیر ابتدا از یولیان درخواست کرد تا خودش برای حملات کوچک از تنگه عبور کند یولیان چندین بار این کار را انجام داد و هر دفعه ا غنائم فراوان برگشت. موسی بن نصیر فرمان خلیفه را سرلوحۀ کار خود قرار داد و ابتدا یک گروه 400 نفری را به فرماندهی ابوزرعه طریف بن مالک به سمت اندلس فرستاد.

طریف در سال 91 هجری(710میلادی)از تنگۀ جبل الطارق تا لنگرگاه جزیرۀ خضراء پیش رفت و با غنائم بسیار بازگشت[9] در واقع این حمله به عنوان کسب اطلاعات از سرزمین اندلس بود وقتی «طریف» با غنائم بسیار به سمت مسلمین بازگشت، برای موسی بن نصیر امید زیادی برای فتح این سرزمین ایجاد شد. ویکی از موالی و سرداران خود به نام طارق بن زیاد را برای فتح این سرزمین مامور کرد. طارق بن زیاد از بربرهای شمال آفریقا بود او مردی تیزهوش، و جنگجویی کار آزموده بود همین خصوصیات باعث شد تا موسی بن نصیر، او را بر بسیاری از اعراب مقدم کند و قبل از فتح اندلس طارق بن زیاد حاکم بندر طنجه بود.

موسی بن نصیر لشگری متشکل از هفت هزار نفر از قبایل بربر را با طارق بن زیاد همراه کرد و علاوه بر این حدود 300 نفر از بزرگان و اشراف عرب را تحت فرمان طارق بن زیاد قرار داد و او را روانۀ فتح اندلس کرد. شاید بتوان فتح اندلس را سرآغاز فصل جدیدی از فتوحات اسلامی دانست چرا که در جریان این فتح برای اولین بار مسلمانان غیر عرب اقدام به این کار کردند و باب جدیدی را در فتوحات اسلامی گشودند.

سرانجام در سال 92 هجری(711میلادی)سپاهیان اسلام بوسیلۀ کشتی هایی که یولیان در اختیار آنها گذاشته بود، از تنگه عبور کردند و در کنارکوهی در جنوب اسپانیا مستقر شدند و از آن پس آن کوه به «جبل الطارق» معروف شد.[10]

طارق بن زیاد در همان منطقه پایگاه نظامی درست کرد و برای ارتباط با سواحل شمال آفریقا در آنجا لنگرگاه احداث کرد و سپس به خاک اسپانیا نفوذ کرد و شهرها و دژهایی همچون قرطاجه و جزیرۀ خضراء را فتح نمود و مسیرحرکت خود را به سمت شمال اسپانیا ادامه داد و در حوالی درّه ای موسوم به لکة الشهیر مستقر شد.

در این هنگام پادشاه اسپانیا «لذریق»،  مشغول سرکوب آشوب های داخلی بود اما از تحرکات مسلمین غافل نبود و با فرستادن لشگرهای مختلف سعی در مقابله با آنها داشت. اما لشگریان گوت یکی پس از دیگری توسط مسلمین شکست خوردند و این امر باعث شد تا لذریق شخصاً به جنگ با مسلمین بیاید او موقتاً شورشیان داخلی را رها کرد و به سرعت خود را به طلیطله رساند و لشگر بزرگی برای مقابله با مسلمانان فراهم کرد.

معرکۀ وادی لکّه

سرانجام در روزهای پایانی رمضان سال 92 هجری جنگی بین گوت ها و مسلمانان در گرفت که برای هر دو گروه جنگی سرنوشت ساز بود.در این میان تعداد سپاهیان لذریق بسیار بیشتر از سپاه مسلمین بود و برخی مورخین می گویند لذریق صد هزار سواره در اختیار داشت.[11]در حالی که سپاهیان طارق بن زیاد بیش از هفت هزار نفر نبودند طبیعی بود که طارق از موسی بن نصیر درخواست نیروی کمکی کند.موسی بن نصیر هم درخواست طارق را اجابت کرد و پنج هزار مرد جنگی را به کمک طارق فرستاد و در نتیجه طارق بن زیاد در زمان جنگ دوازده هزار نفر در اختیار داشت.اما طارق در برخی جهات بر لذریق برتر بمود طارق از راهنمایی های بومیان منطقه به خوبی استفاده کرد همچنین بسیاری از سپاهیان لذریق در نهان از طارق حمایت می کردند چون لذریق،پسران پادشاه قبلی-وتیزا- را وادار کرد با او در جنگ شرکت کنند غافل از اینکه فرزندان وتیزا در صدد انتقام جویی از او و بدنبال پس گرفتن تاج و تخت هستند.

جنگ در کنار رودکوچکی به نام وادی لکّه آغاز شد و هشت روز ادامه داشت. در ابتدا گوت ها به سختی جنگیدند اما فرزندان وتیزا که فرماندهی جناح چپ و راست لشگر را به عهده داشتند عقب نشستند و در نتیجه لذریق شکست سختی از مسلمین خورد و پا به فرار گذاشت یا بنابر برخی روایات در جنگ کشته شد.

پیروزی در این جنگ کار فتح اسپانیا را برای مسلمین هموار کرد در ادامه مسلمین توانستند بسیاری از شهرهای مهم اسپانیا را فتح کنند از جمله شهر قرطبه و طلیطله پایتخت گوت ها در اسپانیا و بدین ترتیب مسلمین جای پای محکمی در فتوحات اندلس ایجاد کردند وغنائم بسیار زیادی نصیب مسلمانان شد.

موسی بن نصیر دراندلس

طارق بن زیاد در نامه ای ، موسی بن نصیر را از پیشروی خود در خاک اسپانیا آگاه کرد موسی بن نصیر در جواب نامه به طارق  نوشت از طلیطله حرکت نکند و تا رسیدن او صبر کند. موسی بن نصیر در راس یک سپاه هجده هزار نفری به سمت اندلس حرکت کرد و مورخین این سپاه را «طالعۀ موسی بن نصیر» نامیده اند.

اما انگیزۀ موسی بن نصیر از حرکت به سمت اندلس چه بوده است؟ شاید بتوان گفت اکثر مورخین وقتی به این مقطع از تاریخ رسیده اند در مورد انگیزۀ موسی بن نصیر بحث کرده اند. برخی روایات می گویند: حسادت موسی بن نصیر نسبت به مولای خودش طارق بن زیاد باعث شد که او شخصاً به سمت اسپانیا حرکت کند تا فتح اسپانیا فقط به نام طارق تمام نشود. و برخی بر این عقیده اند که در منابع و روایات، مبالغه صورت گرفته و انگیزۀ اصلی موسی بن نصیر ادامۀ روند پیروزیها وجلوگیری از شکست سنگین بود

به هرحال موسی بن نصیر در رمضان سال 93 هجری(712میلادی) از دریا عبور کرد. وقتی موسی بن نصیر به جبل الطارق رسید فهمید که طارق بن زیاد ازسمت شمال تا عمق خاک اسپانیا نفوذ کرده و بسیاری از دشمنان را پشت سر گذاشته است. لذا موسی بن نصیر سعی کرد از راهی برود که طارق نرفته بود و به همین خاطر به سمت غرب رفت موسی بن نصیر می خواست امنیت را در پشت سر سپاه مسلمین تضمین کند. موسی شهر شذونه را فتح کرد ازآنجا به قرمونه رفت و با کمک یولیان توانست دژ محکم قرمونه را فتح کند . شهر مهم بعدی شهر زیبا و شگفت انگیز اشبیلیه بود که موسی آن را فتح کرد و بعد از آن مردم شهر مارده مجبور شدند تا با موسی صلح کنند و مسلمانان در عید فطر سال94هجری(713.م) وارد شهر مارده شدند موسی بن نصیر یک ماه در آن شهر ماند و آن جا را به قصد طلیطله مقرّ طارق بن زیاد ترک کرد.

بنابر روایات تاریخی وقتی موسی بن نصیر به طارق بن زیاد رسید او را تازیانه زد و اموالش را از او گرفت و حتی او را به زندان انداخت. همین امر علاقۀ مورخین را برای بحث در این مورد برانگیخت با این اوصاف آیا انگیزۀ موسی حسادت او نسبت به طارق بود یا اینکه موسی قصد توبیخ طارق را به خاطر سرپیچی از اوامر داشت؟ والله اعلم.

در هر صورت ریشۀ این اختلاف هر چه بود جای خود را به اتحاد داد و موسی بن نصیر طارق را در مقام فرماندهی سپاه ابقاء کرد. موسی زمستان سال 94-95 هجری را در طلیطله اقامت کرد و مغیث رومی مولای ولید بن عبدالملک و فاتح قرطبه را نزد خلیفه فرستاد تا مژدۀ فتح را بشارت دهد.

موسی بن نصیر و طارق بن زیاد شهر سرقسطه را فتح کردند و از آنجا از یکدیگر جدا شدند وموسی به سمت شمال و کوههای پیرنه پیشروی کرد و تا شهر لیون در سرزمین فرنگ را فتح کرد.طارق از رود ایبرو گذشت و به جلیقیه حمله کرد.[12] به این ترتیب موسی بن نصیرتوانست تا دورترین نقاط اسپانیا را فتح کند وبه سواحل اقیانوس اطلس برسد و فقط قسمت اندکی از ارتفاعات جلیقیه فتح نشد و فتوحات موسی بن نصیر در همین جا محدود شد.خاتمه یافتن موقتی فتوحات دوعامل اصلی داشت:

  1. خستگی شدید سپاهیان اسلام از ادامۀ فتوحات تا جایی که برخی بر او اعتراض کردند.[13]
  2. دستور خلیفه مبنی بر بازگشت موسی بن نصیر به شام. موسی بن نصیر چندین بار از خلیفه مهلت خواست اما اگر در این کار بیش از حد تاخیر میکرد متهم به خیانت می شد لذا با کشتی به سمت شام رفت و بسیاری از بزرگان اسپانیا را با خود به اسارت برد ودر اواخر عمر ولید بن عبدالملک به شام رسید و دیگر نتوانست به اسپانیا بازگردد اما پسرش عبدالعزیز راه او را در اسپانیا ادامه داد.

 

گسترش اصلاحات داخلی

دوران ولید بن عبدالملک، دوران اوج اقتدار و شوکت امویان بود.ولید به عمران و آبادانی علاقه داشت و به والیان دستور داد که راه ها را تعمیر کنند ودر بین راه ها کاروانسرا احداث کنند.

اما دوکار در زمان ولید انجام گرفت که در تاریخ ماندگار شد: توسعۀ حرم نبوی واحداث بنای مسجد جامع اموی

گسترش مسجد نبوی

ولید بن عبدالملک به فرماندار مدینه عمربن عبدالعزیز نامه نوشت و از او خواست که مسجد نبوی را گسترش دهد.عمر بن عبدالعزیز هم خانه های اطراف مسجد را خرید و مسجد نبوی را توسعه داد.

مسجد جامع اموی

مسجد جامع اموی یکی از شاهکارهای معماری، در تمدن اسلامی محسوب می شود. این بنا قدمتی چهار هزار ساله دارد و قبل از اسلام به عنوان آتشکده و سپس به عنوان کلیسا از آن استفاده می شد. همانطور که قبلاً گفتیم در زمان فتح دمشق نیمی از شهردمشق با جنگ فتح شد ونیمی از آن با صلح. به همین خاطر این بنا در زمان امویان،کاربردی دوگانه داشت و نیمی از آن مسجد بود و قسمت دیگر آن کلیسا.

در زمان خلافت معاویه تصمیم بر این شد که این بنا تبدیل به مسجد شود اما مسیحیان نپذیرفتند. عبدالملک هم نتوانست مسیحیان را راضی کند. اما ولید این کار را کرد و مال فراوانی را به مسیحیان بخشید وحتی گفت اگر قبول نکنید کلیسای «باب توما» را (که با جنگ فتح شده بود) خراب می کنم.[14] لذا مسیحیان راضی شدند و ولید بن عبدالملک این بنا را تماماً،ً تبدیل به مسجد کرد و تغییراتی در آن داد. ولید معمارانی را از ایران، قسطنطنیه و روم، به دمشق فراخواند و دوازده هزار نفر را برای انجام این کار به خدمت گرفت. ساخت این بنا از سال 86 هجری آغاز شد و در زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک پایان یافت.

مرگ ولید بن عبدالملک

ولید بن عبدالملک قصد داشت قبل از مرگش، سیاست پدر را در تعیین جانشین، دنبال کند و برادرش سلیمان را از ولایت عهدی برکنار،  و پسر خودش عبدالعزیز را به عنوان ولیعهد معرفی کند او برای انجام این کار به حاکمان مناطق مختلف نامه نوشت اما در این بین فقط حجاج بن یوسف و برخی از مریدانش همچون قتیبة بن مسلم باهلی از این تصمیم حمایت کردند. اما با مرگ ولید در سال 96 هجری این نقشه عملی نشد ولید 46 سال عمر کرد و حدود 10 سال در رأس حکومت قرار داشت. ودر جمادی الآخر سال 96 هجری در دِیرمُرّان درگذشت.[15]



[1] تاریخ مختصرالدول ص 113. ابن اثیر،الکامل فی التاریخ ج5 ص10

[2] زهرا نوروزی،مقاله «زندگی و کارنامه سیاسی قتیبة بن مسلم باهلی» ر.ک: سایت تاریخ اسلام-مقالات تاریخ اسلام-امویان

[3] لغت نامه دهخدا-لغت شیراز-. ر.ک:سایت لغتنامه

[4] شهری در جنوب پنجاب.

[5] ر.ک: نعننی-مترجم سپهری،دولت امویان در اندلس ص46

[6] البیان الغرب،ج2،ص9

[7] نعنعی-سپهری،دولت امویان در اندلس،ص52

[8] همان ص 53

[9] امروزه مکانی در جبل الطارق به نام طریف معروف است.

[10] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ ،ج4،ص 124

[11] عبدالمجید نعنعی-محمدسپهری،دولت امویان در اندلس،ص 56

[12] ابن قتیبه، الامامة و السیاسة،ج2،ص 78-79

[13] همان،ص 66

[14] ر.ک:http://en.wikipedia.org/wiki/Umayyad-mosque

[15] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج 5،ص10

منبع:کتاب تاریخ مسلمین

 

مربوط به حكومت امویان
جمعه ، 8 آبان 1388 ، 18:16

عبدالملک بن مروان(قسمت دوم)

عبدالملک و فتح عراق و حجاز

با کشته شدن مختار، یک رقیب قَدَر از صحنۀ سیاسی خارج شد و اکنون فقط عبدالملک و عبدالله بن زبیر بر سفرۀ قدرت نشسته بودند. لاجرم نزاع و جنگ بین این دو قدرت گریز ناپذیر بود.

اما عبدالملک قبل از این که به سمت عراق و حجاز لشگر بکشد،تصمیم گرفت به منازعات داخلی در شام پایان دهد.همانطور که گفتیم بنای عبدالملک در سیاست بر حیله و تطمیع و خشونت بود او باهمین سیاست توانست عمرو بن سعید بن عاص معروف به عمرو بن سعید بن الاشدق را به قتل برساند.

قضیه از این قرار بود که وقتی عبدالملک لشگر را به سمت «قرقیسیا» حرکت داد.عمروبن سعید الاشدق به دمشق بازگشت و آنجا را تصرف کرد وبرای خود خطبه خواند.عبدالملک به دمشق بازگشت و به عمروبن سعید قول ولایت عهدی داد و او را از این کار منصرف کرد و بعد، سرفرصت او را کشت.

عبدالملک توانست«قیام جراجمه» را هم به همین منوال سرکوب کند.[1] دو حاکم در شام همچنان طرفدار ابن زبیر بودند یکی زُفر بن حارث در قرقیسیا ودیگری ناتل بن قیس جذامی در فلسطین که عبدالملک هر دوی آنها را سرکوب کرد. همچنین عبدالملک ناچار شد به امپراتور روم مالیات بپردازد تا خیالش از بابت مرزها آسوده باشد.[2]

بعد از آرام شدنِ اوضاع درشام، عبدالملک لشگرش را به سمت عراق برد و خود فرمانده لشگر بود مصعب بن زبیر از کوفه به سمت شمال عراق حرکت کرد. عبدالملک دوباره از سیاست ذاتی امویان استفاده برد ؛ با سران سپاه مصعب مکاتبه کرد و آنها را به خود متمایل ساخت.

در نتیجه زمانی که در سال 72 هجری(691میلادی) در کنار رودخانۀ دُجیل، جنگ در گرفت، کار عبدالملک بسیار آسانتر شده بود و او توانست پیروزی چشمگیری را کسب کند و وقتی وارد دارالامارۀ کوفه شد، سر مصعب بن زبیر را در جلوی او گذاشتند.

 

اکنون عبدالملک تنها یک پله با موفقیت نهائی فاصله داشت وآن فتح حجاز و پیروزی بر عبدالله بن زبیر بود.عبدالملک یکی از بی رحم ترین سرداران خود را برای این کار مامور کرد و حجّاج بن یوسف ثقفی را برای فتح مکه فرستاد.

حجّاج با دوازده هزار نفر به طائف رفت و ابتدا کار، به صورت مذاکره با ابن زبیر پیش می رفت. اما ابن زبیر به هیچ وجه زیر بار نرفت حجّاج از عبدالملک اجازه خواست تا مکه را محاصره کند وشهر را با منجنیق بکوبد. عبدالملک هم اجازه داد. می گویند زمانی که یزید مکه را محاصره کرد عبدالملک به شدت مخالفت کرد و حالا خود او اقدام به این کار می کرد.[3]

محاصرۀ مکه هفت ماه به طول انجامید.اما مردم کم کم از دور عبدالله بن زبیر پراکنده شدند و10 هزار نفر از حجّاج امان گرفتند از جمله دوتن از پسران عبدالله بن زبیر، به نامهای حبیب و حمزه هم فرار کردند. اما یکی از پسرانش به نام زبیر در کنار او کشته شد.عبدالله بن زبیر با عدّه ای از یارانش مقاومت نمودند و در آخرین لحظات، جنگ بسیار سختی با شامیان کردند و در این جنگ، عبدالله بن زبیر شجاعتی مثال زدنی از خود نشان داد و درآخر کشته شد.

عبدالله بن زبیر در هنگام مرگ 72 سال سن داشت ، 7 سال خلیفۀ مسلمین بود و در 17 جمادی الاول سال 73 کشته شد.

ابن سیرین از قول ابن زبیر نقل میکند: «هرچیزی که کعب (کعب الاحبار یهودی تازه مسلمان که پیشگویی می کرد) دربارۀ من پیشگویی کرد درست بود مگر یک چیز، آنجایی که می گفت: جوانی از ثقیف مرا می کشد در حالی که سر آن جوانِ ثقفی در مقابل من است. (منظورِ ابن زبیر، مختار ثقفی بود) بعد ابن سیرین می گوید: و ابن زبیر نفهمید که آن مرد، همان حجّاج بن یوسف ثقفی است که او را کشت وبر دار آویخت.[4]

علی الجمله پیروزی حجّاج، در فتح مکه باعث شد که عبدالملک حکومت عراق را به او بسپارد و به این ترتیب، حجاج حکومت عراق را بدست گرفت و چنان وحشیانه حکومت کرد. که در تاریخ ضرب المثل شد و داستان ها در مورد آن نوشته اند. می گویند وقتی حجاج وارد کوفه شد، برای خواندن خطبه بر بالای منبر رفت؛ مدتی سکوت کرد، سپس برخواست و گفت: «ای مردم عراق! والله سرهایی را می بینم که چون میوه رسیده اند و زمان چیدن آنها فرا رسیده، و من آنها را می چینم و گویا جوشش خون را ازمیان عمامه ها و ریش ها می بینم»[5]

حجّاج چنان بر مردم عراق و ایران سخت گرفت که سرتاسر این سرزمین آرام شد وهر شورشی به شدت سرکوب می شد. تا اینکه در سال 78 هجری حادثه ای رخ دادکه نزدیک بود، بنیان حکومت اموی را از هم بپاشد.

قیام ابن اشعث

در سال 78 هجری، حجّاج، عبدالرحمان بن اشعث را والی سیستان کرد این عبدالرحمان بن اشعث رئیس قبیلۀ کنده از قبایل قدرتمندکوفه بود. حجاج به ابن اشعث دستور داد رتبیل پادشاه کابل را تحت فرمان خودش بیاورد. ابن اشعث توانست رتبیل را به عقب نشینی وادارد اما موفق به فتح کامل آن سرزمین نشد. ابن اشعث ادامۀ پیشروی را در مناطق کوهستانی افغانستان صلاح ندید و به همین خاطر به حجّاج نامه ای نوشت و پیشنهاد خود را مطرح کرد. حجاج جواب بسیار تندی به ابن اشعث داد و او را تهدید به برکناری کرد.

ابن اشعث و یارانش تندی حجّاج را برنتافتند و تصمیم گرفتند که عراق را از چنگ حجّاج خارج کنند. سپاهیان ابن اشعث با او بیعت کردند واز همانجا برای جنگ با حجّاج به سمت عراق برگشتند. ابن اشعث قبل از اینکه به سمت عراق حرکت کند با «رتبیل» مصالحه کرد مبنی بر اینکه اگر او پیروز شد از رتبیل حمایت کند و در عوض اگر شکست خورد رتبیل او را پناه بدهد.

حجّاج از کار ابن اشعث برآشفت و لشگرش را تا شوشتر آورد و در سال 81 هجری(701 میلادی) از ابن اشعث شکست خورد و عقب نشینی کرد ابن اشعث پیروزیهای خود را ادامه داد و تا کوفه پیشروی کرد. حجاج مجبور شد در محلی به نام «دیرقرّه» به انتظار نیروی کمکی بنشیند.

عبدالملک از اغتشاشات عراق ترسیده بود و ابتدا به ابن اشعث پیشنهاداتی را ارائه داد تا او را از ادامۀ جنگ منصرف کند. اما هدف اصلی ابن اشعث و یارانش، فتح دمشق و برکناری عبدالملک از خلافت بود. در نتیجه ابن اشعث، راهی جز جنگ باقی نگذاشت گویا این تصمیم ابن اشعث دور از عقل نبود چرا که لشگر او از شرایط بسیار بهتری برخوردار بود به خصوص حالا که، اکثریت مردم عراق ار او حمایت می کردند.

سر انجام در 14 جمادی الآخر سال 82 هجری(701میلادی) دو طرف، در دیرالجماجم[6] مقابل هم قرار گرفتند. حجّاج به برخی از سران لشگر ابن اشعث وعده های بسیار داد وآنها را با خود همراه کرد. وشبی به سپاه ابن اشعث شبیخون زد و لشگر ابن اشعث، پا به فرار گذاشتند. همین تعقیب و گریز باعث شد تا بسیاری از سپاهیان ابن اشعث در نهر غرق شوند. وعراق دوباره بدست حجّاج برگشت.

ابن اشعث به سیستان گریخت و طبق عهدی که با «رتبیل» داشت، نزد او پناهنده شد اما حجّاج دست از او برنداشت و رتبیل را قانع کرد تا ابن اشعث را تحویل دهد. وقتی ابن اشعث از این قضیه مطلع شد خود را از بالای قصر به پایین انداخت و مُرد.

حجّاج به سرعت توانست آرامش توأم با ترس و وحشت را بر عراق و ایران بازگرداند. وی مهلّب بن ابی صُفره را حاکم خراسان کرد و مهلّب را مامور کرد تا فتوحات را در شرق وبه خصوص ماوراءالنهر پیگیری کند.  مهلّب شهرهای کش ، ختل و ریخش را فتح کرد. اما با این حال فتوحات در جبهۀ شرقی رونق چندانی نداشت تا اینکه قُتیبه بن مسلم باهلی -که از سرداران نامی در فتوحات اسلامی است- حاکم خراسان شد(سال 86 هجری)

 

فتوحات در شمال آفریقا

ادامه و گسترش فتوحات در آفریقا به عنوان یکی از سیاستهای راهبردی، در زمان عبدالملک دنبال شد. قبلاً به این مطلب اشاره کردیم که اتحاد قبایل بربر و روم به فرماندهی کسیله توانستند قیروان را فتح کنند و عُقبه بن نافع را کشتند. عبدالملک در سال 65هجری(686میلادی) لشگری را به فرماندهی زهیربن قیس بلوی به آفریقا فرستاد.

زهیر توانست اتحاد امپراتوری روم و بربر را در نزدیکی «ممس» شکست دهد و باکشتن «کسیله» انتقام مرگ عُقبه را گرفت. اما زهیر در جنگ با رومی ها در «درنه» کشته شد.

عبدالملک در سال 74 هجری حسان بن نعمان غسّانی را به فرماندهی آفریقا منصوب کرد. حسن بن نعمان، قرطاجنّه را از رومیان وبربرها پس گرفت و به سمت کوه های اطلس پیشروی کرد. رومیها تجدید نیرو کردند و در غیاب حسن بن نعمان، قرطاجنّه را تسخیر کردند اما حسن بن نعمان به قرطاجنّه برگشت و تیبریوس سوم را در جنگ قرطاجنّه شکست داد و رومیها ازتمام آفریقا عقب نشستند و فقط در«کوتا»[7] پایگاه داشتند.

در این بین قبایل زناتا و اوراسی به رهبری زنی به نام کاهنه، مشکلات بسیار جدّی برای حسن بن نعمان بوجود آوردند. لشگر مسلمین ابتدا شکست بسیار سختی از بربرها خوردند اما حسن بن نعمان پس از مدتی دوباره به جنگ کاهنه رفت و توانست او را به قتل برساند وتمامی قبایل بربر را مطیع خود ساخت.

حسن بن نُعمان برای اینکه به طمع رومیان در تسخیر قرطاجنّه پایان دهد، بندر آن شهر را خراب کرد و در فاصلۀ 10 مایلی قرطاجنّه شهر جدیدی به نام تونس بنا نهاد.

 

گسترش تمدن اسلامی در زمان عبدالملک

فرهنگ وتمدن، زیربنا و شالودۀ یک حکومت را تشکیل می دهند. نمی توان یک امپراتوری بزرگ را با سیاست های بدوی و صحرانشینی اداره کرد. ومسلماً نحوۀ ادارۀ یک امپراتوری بزرگ با یک قبیله بسیار متفاوت خواهد بود چرا که یک امپراتوری، تشکیلات، سازمان ها و نهادهای مخصوص به خود را می طلبد.

از زمان خلفای راشدین تا سقوط امویان، سه خلیفه بیشتر بر روی این مسئله اهتمام ورزیدند و آن سه نفر عمربن خطاب، معاویه بن ابی سفیان و عبدالملک بن مروان بودند. به همین خاطر این سه نفر در گسترش تمدن اسلامی شهرت بیشتری دارند هر چند به نظر می رسد در انهدام و تضعیف فرهنگ اسلامی هم پیشقدم بودند.[8]

عبدالملک در زمان خلافت 20 سالۀ خود کارهای اساسی ومهمی در جهت گسترش تمدن اسلامی انجام داد:

  1. تعریب الدواوین یا عربی کردن دیوان ها: دیوان ها یا همان تشکیلات اداری بدست موالی و عجم ها اداره می شد به همین خاطر زبان ادارات و سازمان ها عربی نبود و به مقتضای هر منطقه متفاوت بود. در برخی از مناطق ایرانی ها به زبان خودشان مکاتبه می کردند و در برخی دیگر رومیان و مصریان این کار را به عهده داشتند. مسلماً ادامۀ این روند به نفع حکومت اسلامی نبود و ناهماهنگی در ادارۀ کشور را در پی داشت. بنابراین عبدالملک دستور داد که تمام دیوان را عربی کنند . این کار چند سال طول کشید و سرانجام زبان عربی به عنوان زبان رسمی و اداری حکومت جایگزین زبان های مختلف دیگر شد.
  2. ضرب سکه های اسلامی: تا قبل از خلافت عبدالملک، مسلمانان در معاملات خود از سکه های ساسانی و رومی استفاده می کردند. البته سکه های رومی رواج بیشتری داشت. مشهور است، عبدالملک اولین کسی بود که تصمیم گرفت سکه های اسلامی ضرب کند. بنابر روایات تاریخی انگیزۀ عبدالملک برای رواج سکه اسلامی این بود که: او در نامه هایی که به امپراتوری روم می فرستاد، «قل هوالله احد» و نام پیامبراکرم- صلّی الله علیه و آله - را در ابتدای نامه ذکر می کرد. امپراتوری روم به او نامه نوشت که اگر این کار را ترک نکنی در سکه ها از پیغمبر شما به زشتی نام می برم. عبدالملک مصمم شد که سکه های اسلامی ضرب کند و با ایجاد ضرابخانه ها اقدام به ضرب سکه های اسلامی کرد.
  3. ساخت بناها و مساجد مختلف: عبدالملک از ساخت بناها و مساجد حمایت میکرد در زمان او مسجدالصخره(بیت المقدس) بنا شد.
  4. دارالصناعه و ناوگان دریایی:

 

مرگ عبدالملک

عبدالملک در مورد ولایت عهدی راه پدر را پیش گرفت و مصمم شد تا برادرش عبدالعزیز را از ولایت عهدی عزل کند و پسرش ولید را ولیعهد کند، عبدالعزیز که از زمان مروان ولیعهد بود، قبول نمی کرد اما مرگ عبدالعزیز کار را بر عبدالملک آسان کرد وتوانست خلافتِ بعد از خودش را به پسرش ولید بسپارد.

عبدالملک چهارگوشه و گندمگون بود ریش درازی داشت، مردی بخیل ولی پرکار و مرتب بود وبه همۀ کارها شخصاً رسیدگی می کرد. با آل علی- علیه السّلام - سخت مخالف بود و در زمان او هشام بن اسماعیل نسبت به اهل مدینه بسیار بد رفتاری کرد[9]

سرانجام عبدالملک در نیمۀ شوال سال 86(705میلادی) در سن شصت سالگی (یا شصت و یک سالگی) در گذشت و مدت خلافت او 21 سال بود.

 



[1] ابن اثیر،الکامل ج2 ص 304

[2] بلاذری، انساب الاشراف ص 218

[3] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ ،ج4،ص350

[4] همان،ص 360

[5] ابن عبری،تاریخ مختصر الدول ص 112

[6] محلی در هفت فرسخی کوفه

[7] Ceuta.

[8] انشاء الله در آخرهمین کتاب موضوع فرهنگ وتمدن اسلامی را بررسی خواهیم کرد.

[9] علی اکبر فیاض،تاریخ اسلام،ص 162

منبع:کتاب تاریخ مسلمین

 

مربوط به حكومت امویان

عبدالملک بن مروان

عبدالملک بن مروان بن حَکَم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس، معروف به ابوالولید. او در سال 26هجری(647میلادی)به دنیا آمد(هم سن یزیدبن معاویه بود) و در مدینه پرورش یافت. عبدالملک به حفظ قرآن و علوم دینی بسیار علاقه داشت و همیشه با محدثین و فقهای مدینه حشرو نشر داشت. در مدینه بیشتر به قرآن و حدیث مشغول بود و او را «کبوتر مسجد» لقب داده بودند.

عبدالملک بعد از مرگ پدرش در سال 65 هجری به خلافت نشست. بسیاری از مورخین او را موسس دوم امویان لقب داده اند وبعضی او را تثبیت کنندۀ حکومت بنی امیه می دانند. عبدالملک علی رغم بروز مشکلات سیاسی در زمان خلافتش، فرمانروایی مقتدر و سیاستمداری هوشمند بود.او توانست حکومت بنی امیه را از ورطۀ سقوط نجات دهد وبر اوج اقتدار بنشاند.

یکی دیگر از دلایلی که عبدالملک، در تاریخ اسلام، به عنوان شخصیتی تاثیر گذار و مقتدر شناخته شده، این بود که او به اصلاحات گسترده ای در شیوۀ حکومتداری دست زد. در زمان خلافت او زبان عربی، به عنوان زبان رسمی، و حکومتی اعلام، و جایگزین زبان های رومی و پهلوی شد. او برای اولین بار سکه های اسلامی ضرب کرد و دیوان ها وموسسات حکومتی جدیدی را راه اندازی کرد.

با این حال هیچ گاه نمی توان او را به عنوان یک شخصیت برجستۀ اسلامی شناخت بلکه تاریخ او را به عنوان یک پادشاه مقتدر و جبّار معرفی می کند.

 

مواجهۀ عبدالملک با طوفان های سیاسی

زمانی که عبدالملک در سال 65 هجری بر تخت خلافت تکیه زد، حکومت اسلامی با اوضاع آشفته و نابسامانی روبرو بود. هرگروه لاشۀ قدرت را به سمت خود می کشید وسهم بیشتری از خوان خلافت طلب می کرد. اکنون عبدالله بن زبیر اکثر سرزمین های اسلامی را تحت سلطۀ خود داشت و شیعیان در عراق و ری قیام کرده بودند. خوارج هم در اهواز و یمامه سربرتافته، ادعای استقلال و خلافت کرده بودند. اوضاع در شاخ آفریقا بهتر از این نبود وامپراتوری روم به همراه قبایل بربر، قیروان را به دست گرفتند.

علاوه بر این، نزاع داخلی در بنی امیه هم چون آتش زیر خاکستر، خاموش می نمود.

بنابر این عبدالملک می دانست که برای یکپارچه کردن ممالک اسلامی باید سیاستی بسیار دقیق و ظریف را در پیش بگیرد، تا بتواند بنی امیه را از لبۀ پرتگاه به سمت قلۀ قدرت هدایت کند. علی الجمله عبدالملک در طول دوران خلافت با طوفان های بزرگ سیاسی روبرو شد که به اجمال به آنها اشاره می کنیم:

  1. ادعای خلافت توسط عبدالله بن زبیر ونفوذ قدرت او در اکثر ممالک اسلامی
  2. قیام شیعیان در عراق و به مرکزیت کوفه وادعای خلافت توسط مختار
  3. قیام گروه های مختلف خوارج
  4. تسخیر قیروان توسط رومیها و بربرها
  5. چشم طمع امپراتوری روم شرقی به ممالک اسلامی و حمله به مرزها
  6. ادعای خلافت توسط برخی از افراد بنی امیه مثل عمروبن سعید بن عاص
  7. ناآرامی در شام(زُفر بن حارث در قرقیسیا و جنبش جراجمه)
  8. شورش های پراکنده در نواحی مختلف از جمله خراسان

عبدالملک به خوبی توانست مشکلات را یکی پس از دیگری برطرف کند وی، با به کارگیری ترفندهای سیاسی، خلافت را در بنی امیه تثبیت کرد. اما اگر بخواهیم روش های عبدالملک را بررسی کنیم، از اسلوب اولیۀ این نوشته خارج می شویم. هرچند به اجمال می توان گفت عبدالملک(وتمام پادشاهان بنی امیه) از چند روش کلی برای تثبیت قدرت خود استفاده می کردند: مکر و حیله، تطمیع و تفرقه و خشونت بی حد و حصر. واین سیاست کلی بنی امیه، در دوران حکومت بود.

 

عبدالملک و دو رقیب قدرتمند

با اینکه عبدالملک با مشکلات و رقبای مختلفی در داخل و خارج روبرو بود اما دو رقیب بسیار قدرتمند داشت و پیروزی بر این دو رقیب، شاه کلید پیروزی بر دیگر رقبای داخلی و خارجی بود. همانطور که گفتیم یکی از رقبای مهم، عبدالله بن زبیر بود که اکثر سرزمین های اسلامی را تحت سلطۀ خود داشت و دیگری مختاربن ابی عبید ثقفی که به خونخواهی از امام حسین- علیه السّلام - قیام کرد و بسیاری از شیعیان و موالی ایرانی را دور خود جمع کرد و توانست کوفه و قسمت زیادی از ایران و عراق را تحت فرمان خود بگیرد ودر دو جبهه با امویان و ابن زبیر به جنگ برخواست مهمترین سیاستی که عبدالملک پیش گرفت این بود که دو رقیب را به حال خود رها کرد تا یکی بردیگری غلبه کند، زیرا در پایان هر کدام از آنها که در صحنه باقی بماند، دیگر توانی برای مقابلۀ جدی با عبدالملک نخواهد داشت.[1]وهمینطور هم شد.

جنبش شیعیان در عراق

در بین شیعیان و مخصوصاً در کوفه دو قیام مستقل و جداگانه صورت گرفت. یکی قیامی که توّابین معروف شد و رهبر آنها سلیمان بن صُرَد خزاعی بود و دیگری قیام مختاربن ابی عبید ثقفی.

قیام توّابین:

بعد از حادثۀ کربلا و کشته شدن پارۀ تن محمد- صلّی الله علیه و آله - یعنی امام حسین- علیه السّلام - و یارانش، بسیاری از شیعیان در کوفه اظهار ندامت و پشیمانی کردند چون حسین- علیه السّلام - در حالی کشته شد که برای اجابت به دعوت آنها روانۀ کوفه شده بود و کوفیان هنگامی که امام حسین- علیه السّلام - به یاری آنها نیاز داشت، او را رها کردند. به همین خاطر شیعیان کوفه خود را مقصّر می دانستند.

گویی هنوز صدای زینب کبری- زمانی که او را به اسارت به کوفه آوردند- در گوش کوفیان تیر می کشید که می فرمود:«یا اَهلَ الکوفه! یا اهل المکر و الغَدر والخیلاء» و این احساس گناه و پشیمانی همچون داغی سوزان، وجدان آنها را به آتش می کشید. بسیاری از بزرگان شیعیان در خانۀ سلیمان بن صُرَد خزاعی جمع شدند و با هم هم قسم شدند تا انتقام خون حسین- علیه السّلام - را از قاتلین او بگیرند.

سلیمان بن صُرَد درآن جلسه خطبه ای خواند که می توان انگیزۀ قیام را به خوبی درک کرد و توجه به این خطبه، بسیاری از شبهات را در مورد قیام توابین بر طرف می کند. سلیمان در قسمتی از سخنان خود گفت: «ما پیش از این برای آمدن اهل بیت ودیدار آل محمد- صلّی الله علیه و آله - سر برافراشتیم و وعدۀ نصرت وقیام به آنها دادیم وآنها را تشویق به این امر کردیم اما وقتی روبه سوی ما نهادند آنها را رها کردیم و راه مکر و خدعه، پیش گرفتیم تا جایی که پارۀ تن رسول الله- صلّی الله علیه و آله - را در کنار ما کشتند. در حالی که او طلب یاری و انصاف می کرد. هان بپا خیزید که خداوند بر شما خشم گرفته و از شما راضی نمی شود مگر با قاتلین اهل بیت نبرد کنید وبکشید یا کشته شوید.»[2]

سلیمان به آیۀ 54 سوره بقره استناد کرد و در واقع این آیه را به عنوان شعار خود انتخاب کردند: وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (٥٤)

و زماني را كه موسي به قوم خود گفت: «اي قوم من! شما با انتخاب گوساله (براي پرستش) به خودتان ستم كرديد! پس توبه كنيد؛ و به سوي خالق خود باز گرديد! و خود را (يكديگر را) به قتل برسانيد! اين كار، براي شما در پيشگاه  پروردگارتان بهتر است. سپيده خداوند توبه شما را پذيرفت؛ زيرا كه او توبه‏كنندگان و رحيم است.

و به همین جهت به آنها توابّین می گفتند. برخی مورخین می گویند قیام توّابین از همان سال 61 هجری(سال شهادت امام حسین) آغاز شد. اما در ابتدا به صورت مخفیانه و برای جمع آوری سلاح و یار بود. توابین در سال 65 هجری(684میلادی) تصمیم گرفتند که به سپاه عبیدالله زیاد در شام حمله کنند. زیرا عبیدالله زیاد را عامل اصلی شهادت امام حسین- علیه السّلام - می دانستند. عبدالله بن یزید(والی ابن زبیر در کوفه)هم با آنها به خوبی رفتارنمود و آنها را در این کار تشویق کرد. هرچند آل زبیر میانۀ خوبی با بنی هاشم و شیعیان نداشتند اما قصد داشتند از قیام توابین برای مقابله با سپاه عبیدالله بن زیاد استفاده کنند. توابین ابتدا به کربلا رفتند و یک شبانه روز در کربلا به گریه و توبه مشغول شدند و بعد به قصد سپاه عبیدالله بن زیاد به سمت شام روانۀ شدند. توابین با سپاه امویان در عین الورده روبرو شدند(شمال غربی صفّین) در حالی که سپاه امویان به بیست هزار نفر می رسید و توابین کمتر از 4 هزار نفر بودند. جنگ بسیار سختی بین دو گروه در گرفت و سر انجامِ جنگ، چیزی جز کشته شدن رهبران توابین و نابودی سپاه آنها نبود. فقط گروه اندکی به همراه رفاعة بن شدّاد البجلی (یکی از رهبران توابین) به کوفه بازگشتند.

 

قیام مختار ثقفی

شخصیت مختار

مختار ابی عبیدۀ ثقفی در سال یکم هجری در طائف به دنیا آمد در زمان خلافت عمر، همراه پدرش به مدینه رفت و پدرش در واقعۀ یوم الحجر توسط ایرانیان کشته شد. آغاز زندگی سیاسی مختار را می توان از بعد از واقعۀ کربلا دانست. مورخین، اعم از شیعه و سنی در مورد شخصیت مختار اختلاف نظر دارند برخی او را مستحق لعن و نفرین می دانند و گروهی او را بسیار مدح و ستایش می کنند. علی ایّ حال شخصیت مختار در تاریخ اسلام و به خصوص در تاریخ تشیع، بسیار پیچیده و قابل تامل است.

به هر حال در تاریخ نقل است که وقتی مسلم بن عقیل وارد کوفه شد. ابتدا در خانۀ مختار اقامت گزید و زمانی که مسلم دارالامارۀ کوفه را محاصره کرد. عبیدالله بن زیاد مختار را دستگیر کرد و به جرم همراهی با مسلم، او را کتک زد[3] و از این جریان، زخمی بر چشم مختار به یادگار ماند و او قسم خورد که عبیدالله را تکه تکه کند. عبیدالله او را به زندان انداخت و او تا بعد از واقعۀ کربلا در زندان بود.

تا اینکه بعدها با شفاعت عبدالله بن عمر[4] از زندان آزاد شد و مجبور شد به زادگاه خودش طائف بازگردد.

او یک سال در طائف بود تا اینکه با عبدالله بن زبیر در مکه بیعت کرد به شرط آنکه ابن زبیر در هر کاری با او مشورت کند و بعد از پیروزی، بهترین حکومت را به او بسپارد.

در سال 63 هجری وقتی سپاهیان یزید به فرماندهی حصین بن نمیر، مکه را محاصره کردند. مختار با عبدالله بن زبیر بود و شجاعتی کم نظیر از خود نشان داد. بعد از مرگ یزید و خلافت عبدالله بن زبیر؛ 5 ماه در کنار او بود اما خبری از اِمارت و حکومت نشد در نتیجه راه خود را از ابن زبیر جدا کرد و برای خونخواهی از قاتلان حسین- علیه السّلام - و تشکیل حکومت مستقل راهی کوفه شد.

قیام مختار

مختار 6 ماه بعد از مرگ یزید بن معاویه در رمضان سال 64 هجری وارد کوفه شد. از زمانی که مختار به کوفه وارد شد فقط به 2 چیز فکر می کرد:

بدست گرفتن قدرت ،  انتقام از قاتلین امام حسین- علیه السّلام -

مختار خود را نمایندۀ پسر خواندۀ علی - علیه السّلام - محمد بن حنفیه، معرفی کرد مختار ابتدا می خواست از امام سجاد- علیه السّلام - تایید بگیرد اما امام سجاد- علیه السّلام - روی خوشی به او نشان نداد و لذا از محمد بن حنفیه کمک خواست و محمدبن حنفیه جواب مبهمی به او داد و مختار هم در کوفه خود را نمایندۀ محمد بن حنفیه اعلام کرد.

شیعیان کوفه گروهی را به حجاز فرستادند تا از خودِ محمد بن حنفیه دربارۀ مختار بشنوند. محمد بن حنفیه با ابهام و ایهام پاسخ گفت وگفت : من دوست دارم تا خدا به دست هرکسی که خود از بندگانش می خواهد، انتقام ما را بگیرد.

کوفیان همین را به عنوان تایید مختار تلقی کردند و لذا مختار در کوفه جایگاه ویژه ای یافت. گویا مختار با توّابین و رهبر آنها سلیمان بن صُرَد خزاعی رابطۀ خوبی نداشت و آنها را به عنوان یک رقیب سیاسی تلقی می کرد و سعی می کرد شیعیان را از یاری کردن به توابین منصرف کند. مختار می گفت سلیمان بصیرت سیاسی ندارد او می خواهد خود را بکشد و ما را هم به کشتن می دهد. تبلیغات مختار موثر افتاد و شیعیان از دور سلیمان پراکنده شدند. تا جایی که سلیمان ده هزار نفر یا بیشتر نیرو داشت ولی زمانی که به قصد جنگ با عبیدالله زیاد حرکت کرد،کمتر از چهار هزار نفر همراه او بودند.

هنگامی که توّابین به سمت عین الورده(برای جنگ با عبیدالله زیاد) حرکت کردند، مختار مشغول زمینه سازی برای قیام بود و در همین زمان توسط والی زبیریِ کوفه دستگیر شد و دوباره به زندان افتاد اما با  وساطت عبدالله بن عمر، نزد ابن زبیر آزاد شد. و دوباره کار خود را پی گرفت. او از چند گروه در کوفه برای قوام قیام خود استفاده کرد:

  1. قبایل قدرتمند شیعه و به خصوص قبایل یمنی: مختار توانست ابراهیم پسر مالک اشتر را با خود همراه کند ابراهیم رئیس قبایل قدرتمند نخعی بود و تاثیر بسزایی در پیروزیهای مختار داشت و البته همان طور که اشاره خواهیم کرد، در شکست مختار هم موثر بود.
  2. موالی[5]: اکثر موالی کوفه ایرانی بودند و در بدترین وضعیت ممکن زندگی می کردند مختار توانست از قدرت حساب نشدۀ موالی و ایرانیان به نفع قیام خودش استفاده کند و آتشفشان خشم و نفرت ایرانیان را در مقابل امویان و قاتلین اهل بیت- علیه السّلام - برانگیزاند. به قدری موالی در لشگر مختار، زیاد بودند که بسیاری از مورخین این قیام را یک قیام ایرانی-شیعی می دانند.می گویند یکی از سرداران شام برای مذاکره با ابراهیم بن اشتر به اردوگاه او رفت و از ابتدای لشگر تا خیمۀ ابراهیم، حتی یک کلمۀ عربی نشنید.[6]
  3. شیعیان کوفه: در آن زمان کوفه مرکز شیعیان در عراق بود و مختار از قدرت شیعیان در مقابل اشراف کوفه استفاده کرد.

سر انجام در شب 14 ربیع الاول سال 66 هجری سپاهیان مختار بر حاکم کوفه شورش کردند و شهر را بدست گرفتند و عبدالله بن مطیع -حاکم ابن زبیر-  مخفیانه از شهر فرار کرد. وقتی مختار کوفه را بدست گرفت با 3 دشمن بزرگ روبرو بود 1. سپاه امویان از شمال 2. ابن زبیر در جنوب و به خصوص معب بن زبیر حاکم بصره 3. اشراف و بزرگان کوفه که از مختار دل خوشی نداشتند.

مختار سپاهی را برای مقابله با عبیدالله بن زیاد روانۀ موصل کرد و با اینکه سپاه مختار توانست امویان را شکست دهد اما ناچار به عقب نشینی شد.

اشراف کوفه این موقعیت را مناسب دیدند و در داخل کوفه شورشی بر علیه حکومت او شکل گرفت اما مختار همۀ آنها را سرکوب کرد و در خِلال این جنگ در صدد انتقام قاتلین امام حسین- علیه السّلام - برآمد و بسیاری از آنها را کشت. از جملۀ این افراد می توان به شمربن ذی الجوشن، عمربن سعد، و حرمله اشاره کرد. می گویند مختار حدود 3 هزار نفر از کسانی را که در کربلا شرکت کرده بودند را به قتل رساند.[7]

قتل عام مختار در کوفه دو نتیجۀ مهم در پی داشت:

اول آنکه بسیاری از اشراف غیر شیعه کوفه به بصره فرار کردند و به مصعب بن زبیر پناهنده شدند و او را برای جنگ با مختار تحریک کردند ودیگر آنکه این کار محبوبیت او را در میان شیعیان بالا برد و موجب جلب رضایت محمد بن حنفیه شد.[8]

مختار در سال 67 هجری(686 میلادی) سپاه دیگری را به فرماندهی ابراهیم بن اشتر به سمت لشگر امویان فرستاد و در دهم محرم جنگ سختی بین دو طرف در ساحل رودخانۀ خازر در گرفت و عبیدالله بن زیاد و حُصَین بن نمیر سکونی که از سرداران به نام امویان بودند، در این جنگ کشته شدند.[9] بعد از این جنگ، نفوذ مختار در عراق بیشتر شد و حالا اگر بصره را فتح می کرد، قسمت اعظمی از عراق و ایران تحت سلطۀ او قرار می گرفت لذا سپاه خود را بری فتح بصره از دست مصعب بن زبیر آماده کرد.

در این هنگام ابراهیم بن اشتر از مختار کناره گرفت و به اشراف کوفه در بصره پیوست وبه نظر می رسد کناره گیری ابراهیم بن اشتر برای مختار بسیار گران تمام شد.و کفۀ ترازوی جنگ در سپاه مختار سبک شد.

از همین رو مختار شکست سختی از مصعب بن زبیر متحمل شد و مصعب بن زبیر کوفه را محاصره کرد و سرانجام مختار بعد از مقاومتی جانانه کشته شد. مختار در زمان مرگش 66 سال سن داشت. بعد از قتل او مصعب بن زبیر یکی از همسران او را هم کشت.



[1] محمد سهیل طقوش-حجت الله جودکی،دولت امویان ص91

[2] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4 ص160

[3] ابن اثیر،الکامل فی التاریخ ،ج4 ص169

[4] عبدالله بن عمر، شوهر خواهر مختار بود.

[5] موالی به مردم عجم می گفتند که در کشورهای اسلامی زندگی می کردند.

[6] عبدالحسین زرین کوب، دو قرن سکوت ص 98

[7] رسول جعفریان، تاریخ خلفا ص 517-532

[8] محمد سهیل طقوش-حجت الله جودکی، دولت امویان ص 100

[9] یعقوبی،تاریخ یعقوبی،ج2،ص175-176

منبع:کتاب تاریخ مسلمین

 

مربوط به حكومت امویان
جمعه ، 8 آبان 1388 ، 18:06

مروان بن حکم

مروان بن حکم

مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس بن عبدمناف.

مروان در سال 2 هجری و به روایتی در سال 4 هجری در مکه بدنیا آمد. و در سال 65 هجری در دمشق زندگی را بدرود گفت. مروان سرسلسلۀ حکومت مروانیان بود و بعد از او تمام پادشاهان بنی امیه از نسل او بودند. برخی او را از صغار صحابه می دانند اما گروهی از مورخین او را در زمرۀ کبار تابعین نام برده اند.

همانطور که گفتیم بعد از مرگ یزید بن معاویه، پایه های حکومت اموی به شدت دچار تزلزل شد. و عبدالله بن زبیر خلافت را بدست گرفت و در تمام شهرها و سرزمین های اسلامی نماینده گماشت و بر منابر برای او خطبه خواندند. عبدالله بن زبیر زمانی که مدینه را در دست گرفت، بنی امیه را از مدینه اخراج کرد و آنها را روانۀ شام کرد. مروان هم با بنی امیه به شام رهسپار شد. بنابر برخی روایات تاریخی، مروان قصد داشت تا با عبدالله بن زبیر بیعت کند اما عبیدالله بن زیاد مانع شد و او را برای کسب خلافت تشویق کرد.[1]

و سرانجام توانست خلافت را در خاندان خویش تثبیت کند. برای اینکه شرایط آن زمان را بهتر درک کنیم، لاجرم باید اوضاع شام و دمشق را بررسی کنیم.

اوضاع شام در سال 64 هجری:

رقابت میان قبایل قیسی(قبایل شمالی یا عدنانی) و قبایل یمنی(قحطانی) از زمان معاویه به شدت داغ بود. و هر گروه برای برتری جوئی از گروه دیگر تمام تلاش خود را می کرد. بعد از مرگ معاویة بن یزید، شام به نوعی، میدانی برای تسویه حساب این دو گروه شد(فقط اردن برای امویان بود و مابقی شام، دو گروه بودند)

قبایل کلبی یمنی به نوعی حکومت را از آن خود می دیدند چون یزید و پسرانش از آنها بودند(مادرشان از قبایل کلبی بود) و در میان آنها رشد یافته بودند. لذا بیشتر علاقه داشتند که پسر خردسال یزید، یعنی خالدبن یزید به تخت بنشیند و مالک هُبیره یکی از بزرگان این قبیله بود. در مقابل، قبایل قیسی شرائط را به نفع عبدالله بن زبیر می دیدند لذا در نهان از او حمایت می کردند و همچنین دمشق در اختیار بود و ضحاک بن قیس الفهری رهبری آنها را به عهده داشت. شاید تعصبات قبیله ای هم آنها را در انتخاب عبدالله بن زبیر به عنوان خلیفه، تشویق می کرد چون همۀ آنها از نسل عدنان بودند.

امویان و طوایف یمنی در محلی به نام جابیه دور هم جمع شدند تا از بنی امیه یک نفر را به عنوان خلیفه انتخاب کنند.[2]

اجلاس جابیه

بزرگان بنی امیه،  برخی از کارگزاران معاویه و یزید و سران قبایل کلبی یمنی، در جابیه دور هم جمع شدند تا خلیفه را از میان خود انتخاب کنند. در این میان سه نفر برای کسب کرسی خلافت از شانس بیشتری برخوردار بودند.

1)خالد بن یزید بن معاویه که حسّان بن مالک و مالک بن هُبیره از او حمایت می کردند.

2) عمرو بن سعید بن عاص

3) مروان بن حکم که که اشخاصی همچون حُصَین بن نُمَیر سکونی، عبیدالله بن زیاد و ... از او حمایت می کردند.

سرانجام با اینکه برخی از بزرگان قبایل کلبی مثل مالک بن هبیره با خلافت مروان مخالفت بودند. اما او به خاطر اینکه از بزرگان بنی امیه منصوب می شد و از تجربه بیشتری برخوردار بود، به خلافت نشست و همه با او بیعت کردند اما دیگر نامزدهای خلافت هم بی نصیب نماندند و خالد بن یزید، ولیعهد اول مروان شد و ولایت حمص را به او دادند. و عمرو بن سعید بن عاص هم ولیعهد دوم شد و حکومت مدینه را به او سپردند. به این ترتیب تمام گروه های حاضر در اجلاس تقریبا راضی شدند. و قبایل یمنی و بنی امیه دوباره اتحاد خود را تشکیل دادند و قوای خود را برای مبارزه با رقبا، متمرکز کردند.

اولین دشمن سرسخت آنها ضحاک بن قیس و قبایل قیسی بودند که اکثریت شام را در اختیار خود داشتند مطمئناً اولین جنگ برای مروان، حساس ترین جنگ بود. جنگی که سرنوشت مرگ یا حیات سیاسی او، و خاندانش را رقم می زد.

 

جنگ مرج راهط

ضحّاک بن قیس دمشق را در اختیار داشت و نمایندۀ عبدالله بن زبیر در شام شده بود. زمانی که ضحاک از اتحاد امویان و قبایل کلبی آگاه شد، آرایش جنگی به خود گرفت و دمشق را به قصد محلی به نام «مرج راهط» ترک کرد و در آنجا اردو زد. ضحاک از نُعمان بن بشیر در حمص، ناتل بن قیس در فلسطین و همچنین از استاندار قنّسرین تقاضای نیرو کرد و از هر جهت لشگریان خود را در مرج راهط جمع کرد.

از آن سو مروان بن حکم می دانست که نخستین گام برای تثبیت خلافتش کنار زدن قبایل قیسی و خارج کردن آنها از بازی قدرت است از این رو لشگر خود را به سمت مرج راهط هدایت کرد مروان به خوبی می دانست که پیروزی در این جنگ، یعنی پس گرفتن کل شامات از عبدالله بن زبیر؛ و همینطور هم شد.

در ذی القعده سال 64 هجری جنگ بسیار سختی بین دو گروه در گرفت. ضحاک بن قیس و بسیاری از بزرگان قبایل قیسی در این جنگ کشته شدند و نیروی قیسی ها در شام از بین رفت و در نتیجه کل شامات به دست مروان افتاد. فقط زُفربن حارث کلابی پس از جنگ به قرقیسیا فرار کرد و آنجا را به تصرف خویش در آورد.

مروان پس از آرام کردن شام و فلسطین به سمت مصر لشگر کشید و بر عبدالرحمان بن جحدم، استاندار ابن زبیر در مصر پیروز شد و دو ماه در مصر اقامت کرد تا کار مصر را سامان داد و پسرش عبدالعزیز را والی مصر کرد و به شام بازگشت.

مروان لشگری را به فرماندهی حبیش بن دلجه(از فرماندهان معاویه در جنگ صفین) به سمت حجاز روانه کرد و عبیدالله بن زیاد را به قرقیسیا فرستاد تا زُفر بن حارث را سرکوب کند. لشگر امویان در مدینه شکست خورد و ابن زبیر پیروز شد. اما عبیدالله بن زیاد به سمت جزیره رفت و در آنجا خبر مرگ مروان را دریافت کرد.

مرگ مروان

مروان بن حکم در رمضان سال 65 هجری(685 میلادی) در دمشق مُرد. او قبل از مرگ توانست قبایل کلبی و بنی امیه را راضی کند که خالدبن یزید نمی تواند در مقابل ابن زبیر ایستادگی کند. در نتیجه پسران خودش یعنی عبدالملک و عبدالعزیز را ولیعهد کرد و بعد از او عبدالملک به خلافت نشست.



[1] طبری،تاریخ الرسل و الملوک،ج5 ص 531و534

[2] همان،ص 539

منبع:کتاب تاریخ مسلمین

 

مربوط به حكومت امویان
پنجشنبه ، 7 آبان 1388 ، 12:34

معاویة بن ابی سفیان

امویان سلسلۀ سفیانی

معاویة بن ابی سفیان

معاویة بن ابی سفیان بن صخر بن حرب بن امیة بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصی.

او فرزند بزرگِ بنی امیه و قریش، در زمان جاهلیت بود. مادرش هند دختر عُتبة بن ربیعة بن عبد مناف معروف به هند جگرخواربود.

معاویه پنج سال قبل از بعثت در سال 602 میلادی بدنیا آمد. معاویه در روز فتح مکه 23 سال داشت و به همراه پدر وبرادرانش اسلام آورد. وجزء طلقاء (آزاد شدگان) محسوب می شود.

او از ابوبکر، عمر، عثمان و خواهرش «ام حبیبه» (همسر پیامبر) حدیث نقل کرده است.

معاویه در زمان ابوبکر در جنگ با مرتدین و در واقعۀ یمامه شرکت کرد. ابوبکر، معاویه وبرادرش یزید را برای فتح شام اعزام کرد در حالی که یزیدبن ابی سفیان فرماندۀ سپاه بود. معاویه در فتح شهرهای صیداء، عرقة، جبل و بیروت در کنار برادرش حضور داشت.

درعهد خلیفه دوم، معاویه حاکم اردن بود وبرادرش یزید فرماندۀ شام(21هجری). بعد از مرگ یزید بن ابی سفیان بوسیله طاعون، حکومت شام هم به او سپرده شد. معاویه در زمان خلافت عثمان حاکم کل شامات(سوریه، لبنان، فلسطین و اردن امروزی) شد و جایگاه خودش را در شام تثبیت کرد. در زمان خلافت علی - علیه السّلام - از بیعت سرباز زد و یاغی شد وقتل عثمان را بهانه کرد و پس از مدتی ادعای خلافت کرد.

امروزه معاویه در میان عرب در سیاست و علم و ذکاوت ضرب المثل است. شاید مشهورترین ضرب المثل دربارۀ معاویه ،اصطلاح «موی معاویه»(شعرة معاویه) است. که کنایه از سیاست و دیپلماسی در اصطلاحات جدیداست. معاویه در یکی از جملاتش به این مطلب اشاره می کند: « لو أن بینی و بین الناس شعرة ما انقطعت ، کانوا مدّوها أرخیتها وإذا أرخوها مددتُها» ترجمه ثلیث آن این است که : اگر رابطۀ من با مردم جز تارمویی باقی نماند. نمی گذارم آن تار مو قطع شود اگر آنها تار مو را بکشند من رهایش می کنم (تا پاره نشود) و اگر رها کنند من می کشم.

همچنین معاویه  سخنور بود و دستی گشاده برای رشوه داشت.

 

تشکیل خلافت اموی

معاویه از زمان خلافت علی - علیه السّلام - به خلافت چشم دوخته بود و بعد از شهادت امیر المومنین، موقعیت را مناسب دید مردم در عراق، با حسن بن علی - علیه السّلام - بیعت کردند. ولی شامیان معاویه را خلیفه دانستند.

معاویه به عراق لشگر کشید و امام حسن- علیه السّلام - با دوازده هزار نفر به مقابله برخاست و قیس بن عباده، فرماندۀ لشگر بود وعبیدالله بن عباس هم از فرماندهان سپاه. پس از مدتی امام حسن- علیه السّلام - دریافت که با چنین لشگری دیگر نیاز به دشمن نیست. و ادامه دادن این جنگ، مسلمین را به مسلخ بردن است. سپاهی که با شایعه متفرق شوند و فرماندهان به چند کیسۀ زر خود را بفروشند،  برای شکست خوردن نیاز به دشمن ندارد. نقل است که وقتی سپاه کوفه به مدائن رسید. شایعه شد که قیس بن عباده کشته شد. بلوایی در لشگر بپا شد ومردم به  خیمۀ حسن بن علی- علیه السّلام - ریختند و اموال او را غارت کردند و حتی گلیم زیر پای او را کشیدند. و پای او را مجروح کردند.

برای امام حسن علیه السلام مسجّل شد که جنگ با معاویه، جز شکست، و ریختن خون مسلمین نتیجه ای در بر نخواهد داشت.  بنابراین با معاویه صلح کرد و خلافت را به چندین شرط به معاویه سپرد.

مسلماً صلح حسن - علیه السّلام - یکی از افتخارات شیعه است همانطور که عاشورا اینگونه است. اگر حسن بن علی - علیه السّلام - در آن شرایط  صلح نمی کرد. دین محمد- صلّی الله علیه و آله - در نطفه خاموش می شد. و یکی از قربانیان اصلیِ، اشتهای سیری ناپذیر بنی امیه  برای قدرت، نام می گرفت. صلح حسن - علیه السّلام - زیر بنای قیام خونین عاشورا بود. وانشاءالله  اگر عمری باقی ماند در همین سایت تاریخ اسلام مفصلاً درباره صلح حسن- علیه السّلام - بحث خواهیم کرد(البته مقالات متعددی در بانک مقالات در این موضوع، موجود است .)

معاویه وارد کوفه شد. و مردم از جمله امام حسن- علیه السّلام - و حسین بن علی- علیه السّلام - با او بیعت کردند. معاویه سال 41 هجری را «عام الجماعة» نامید. زیرا امت به استثنای خوارج با یک خلیفه بیعت کردند.

این اولین سنگ بنای سلسلۀ پادشاهی امویان در تاریخ بود. سلسله ای که 91 سالِ هجری و 89 سالِ میلادی درتمام ممالک اسلامی ادامه یافت و از آن پس، بیش از 7 قرن در اندلس جریان داشت.

 

انتصاب حکّام از طرف معاویه

معاویه پس از بدست گرفتن خلافت از مشهورترین سیاستمداران و سرداران عرب برای تثبیت خلافت استفاده کرد او همچنین قبایل قدرتمند یمنی را پشتیبان خود قرار داد. البته او سعی می کرد مناصب مهم حکومتی را در انحصار قریش و به خصوص بنی امیه نگه دارد.

معاویه مردانی همچون عمرو بن عاص، زیادبن ابیه، مغیرة بن شعبه، بُسربن ابی ارطاة، مروان بن حکم را با تطمیع، دور خودش جمع کرد.

مورخین معاویه، عمروعاص، زیادبن ابیه، و مغیرة بن شعبه را از رجال باهوش عرب می دانستند. ویکی از تاریخ نویسان دربارۀ این چهارتن چنین می گوید:

«بردبارتر وصبورتر از معاویه و چابک تر و سخی تر از عمروعاص ویکدل و یک زبان تر از زیاد کسی را ندیده ام. درون و بیرون این مرد اخیر از هرجهت یکسان بود. اما مغیره اگر شهر هشت دروازه ای باشد و از هیچ دروازۀ آن بدون فریب و فسون کسی بیرون آمدن نتواند، مغیره ازتمام آن هشت دروازه بیرون می جهد»[1]

معاویه نواحی مختلف سرزمین اسلامی را بین کارگزارن خود تقسیم کرد و از دمشق بر همۀ آنها نظارت داشت. در این بخش سعی خواهیم کرد حکام نواحی مختلف، مملکت اسلامی را  که معاویه آنها را به حکومت گماشت بررسی کنیم.

 

حکومت کوفه

معاویه حکومت کوفه را به عبدالله بن عمرو بن عاص سپرد، پس از چندی مغیرةبن شعبه نزد او آمد و گفت عمروعاص در مصر است و پسرش در کوفه و تو گویی در میان دندان های شیر محاصره شده ای[2] معاویه عبدالله بن عمروعاص را عزل کرد و مغیرةبن شعبه را به جای او نشاند. مغیره، کثیر بن شهاب را بر ری حکومت داد و او همواره  با دیلم در جنگ بود. ومغیرة تا زمان مرگش حاکم کوفه بود. حتی معاویه بعداز مدتی قصد او عزل او را داشت اما با حیله ای (که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد) در کوفه باقی ماند. بعداز مرگ مغیرة،  زیاد بن ابیه علاوه بر بصره، حاکم کوفه هم شد.

 

بصره:

(سجستان.خراسان و مناطق شرقی زیر نظر استاندار بصره بود.)

معاویه حکومت بصره را ابتدا به بُسربن ابی ارطاة سپرد. بُسر کارش را در بصره با لعن و سبّ امیرالمومنین علی - علیه السّلام - شروع کرد. بعدها او از حکومت بصره عزل شد و فرماندهی سپاهیان اسلام در فتوحات روم بر عهده گرفت. معاویه بعد از او عبدالله بن عامر را در بصره گماشت و ابن عامر، قیس بن الهیثم السلمی را والی خراسان کرد. و عبدالرحمان بن سمره را به حکومت سجستان فرستاد. عبدالله بن عامر مردی آرام و نرم خوی بود وبه همین جهت اوضاع بصره به کام حکومت نبود. می گویند معاویه او را در این که از او، در امور مالی حساب کشی کند و بار دیگر به فرمانروایی بصره گمارد، یا عزلش کند، مخیر کرد[3] و او دومی را انتخاب نمود. بعد از او مدتی حارث بن عبدالله الازدی والی بصره شد. و در آخر زیادبن ابیه -که به تازگی برادر معاویه شده بود- حاکم بصره شد و بحرین، یمن، عمان وخراسان و سجستان هم ضمیمه ولایت زیاد شد. بعد از مرگ «زیاد» در سال 53 پسرش عبیدالله بن زیاد حاکم بصره شد.

مدینه و مکه

معاویه مروان بن حکم را والی مدینه قرار داد و او هشت سال حاکم مدینه بود تا اینکه معاویه او را عزل کرد و سعید بن العاص را به جای او گماشت اما در سال 54 هجری دوباره مروان را به جای سعید بن عاص گماشت.  در مکه حکومت، در دست خالد بن عاص بن هشام بود.

 

مصر

معاویه طبق قولی که داده بود[4] مصر وشمال آفریقا را به فاتح آن یعنی عمروبن عاص بازگرداند و عمروعاص پس از خلافت عثمان و علی - علیه السّلام - دوباره حاکم مصر شد. او قبل از مرگش پسرخالۀ خود یعنی عقبة بن نافع بن عبد قیس را حاکم شمال آفریقا کرد و عقبة بن نافع، یکی از سرداران نامی اسلام است که قسمتهای زیادی ازشمال آفریقا، بدست او فتح شد. که بعدا به آن اشاره می کنیم. بعد از مرگ عمرو عاص در سال 43 هجری پسرش عبدالله به مدت دو سال حاکم مصر شد سپس برادر معاویه، عتبة بن ابی سفیان حاکم مصر شد و در سال 47 هجری معاویة بن حُدَیج حاکمیت یافت.

 

ماجرای زیادبن ابیه و معاویه

شاید اگر بخواهیم برای زندگی پرفراز و نشیب معاویه(سایت تخصصی تاریخ اسلام)، چندکلمۀ کلیدی انتخاب کنیم. مطمئنا، یکی از این کلمات کلیدی، «زیادبن ابیه» یا همان زیادبن ابی سفیان است. چرا که از یک جهت زیاد و آل زیاد، خدمات شایانی را برای معاویه و بنی امیه انجام دادند و دیگر اینکه ماجرای برادر شدن زیاد با معاویه در طول تاریخ بحث برانگیز شد.

برخی او را زیادبن سمیه[5] و برخی زیادبن ابیه[6] گفته اند و گروهی او را زیاد بن ابی سفیان می خوانند.

علی الجمله، سمیه، مادر زیاد، کنیز حارث بن کنده( طبیب معروف عرب در زمان جاهلیت و پیامبر اسلام)بود. برخی از مورخین می گویند ابو سفیان در زمان جاهلیت با این سمیه در آمیخت و زیاد متولد شد. اما برخی دیگر و به خصوص مورخین شیعه بر این عقیده اند که زیاد پسر ابی سفیان نبود و معاویه این حیله را بکار برد تا زیاد را از خاندان خود معرفی کند و از او استفاده ببرد. زیاد در زمان علی- علیه السّلام - والی فارس بود و بعد از خلافت معاویه از اطاعت او سرباز زد. معاویه مغیرة بن شعبه را که با زیاد رفاقت دیرینه داشت برای مذاکره، نزد زیاد فرستاد. و بعد از اتفاقاتی، «زیاد» راضی شد نزد معاویه برود. معاویه او را برادر خود خواند وبرای حرفش شاهدانی جمع کرد و پس از مدتی حکومتِ قسمت وسیعی از سرزمین اسلامی را به زیاد سپرد. زیاد در سرکوب کردن مخالفین معاویه و به خصوص شیعیانِ علی هیچ محدودیتی برای خود نمی دید و حتی اگر به کسی مشکوک میشد که از مخالفین است، بی درنگ او را می کشت. او وقتی حاکم بصره شد ابتدا خطبۀ معروف «بتراء» را خواند (خطبه ای که با حمد وثنای خدا ورسول - صلّی الله علیه و آله - شروع نشود بتراء گویند) می گویند مردم چنان از زیاد و عمّال او می ترسیدند که اگر رهسپاری مال خود را در راه گم می کرد. هیچ کس جرات برداشتن آن مال را نداشت تا صاحب مال بازگردد. خلاصه اینکه زیاد بن ابیه در استحکام پایه های خلافت اموی تاثیر بسزایی داشت. و در این راه شمشیر خود را از خون قربانیان بسیاری سیراب کرد. می گویند او اولین کسی بود که برای خود گارد محافظین تشکیل داد. زیاد بن ابیه در رمضان سال 53 هجری بر اثر طاعون به هلاکت رسید.

 

روش سیاسی معاویه(این قسمت تا پایان روش سیاسی معاویه برگرفته از کتاب دولت امویان ،نوشته محمد سهیل طقوش،مترجم حجت الله جودکی است.)

با بیعت امام حسن - علیه السّلام - با معاویه، مرحلۀ مهمی از تاریخ اسلام رقم خورد: دوران خلفای نخستین پایان یافت و عصر اموی آغاز شد. دیگر این که خاندان هاشمی به موضع حزب مخالف حکومت بازگشتند. آن هم بعد از مراحل طولانی درگیری به گونه ای که دورِ دیگری به نفع امویان پایان یافت و با «عام الجماعه» دوران جدیدی از حکمرانی در حکومت اسلامی آغاز شد.

با به خلافت رسیدن معاویه در دِمَشق-که پایتخت حکومت جدید شد- وحدت سیاسی به امت اسلامی بازگشت......[7]

معاویه با توجه به اهدافی که داشت، کوشید ساختمان حکومتش را بر پایه هایی استوار کند که شاید مهمترین آنها عبارت باشنداز:

1. تغییر در شالودۀ نظام سیاسی و محور قرار دادن نقش ارتش

وی از زمانی که استاندار شام بود، برای ایجاد امنیت در داخل و توسعه در خارج، آن را ایجاد وسازماندهی کرد.

2.سیاست داخلی:که اداره و موازنه قبایلی وایجاد ولایت عهدی و سرکوب مخالفان را در بر می گیرد.

3.خوش رفتاری با شخصیتهای بزرگ اسلامی:اعم از صحابه و فرزندان شان، به ویژه بنی هاشم.

{باید افزود:بنی هاشم به دلیل قرارداد صلح، سکوت کردند و در این باره نامه امام حسین - علیه السّلام - به معاویه را مرور خواهیم کرد.خوشرفتاری ،به معنای بذل بخشش و بی حدوحصر بیت المال به صحابه و فرزندانشان بود تا شاهد جنایات معاویه و سکوت در برابر ظلم و اجحاف او در حق علی- علیه السّلام - وخاندان پیامبر- صلّی الله علیه و آله - باشند.آیا به شهادت رساندن سبط اکبر، امام مجتبی- علیه السّلام - وحجربن عدی،به معنای خوشرفتاری با اهل بیت و شیعیان آنهاست[8]}

4.استقرار امنیت در سراسر جهان اسلام: برای نیل به این هدف، مردان مناسبی را برای اداره و سیاست برگزید تا یاور او در ادارۀ حکومت واستقرار امنیت در آن باشند.

5.ادارۀ مستقیم کارهای حکومتی: به گونه ای که بیشتر وقت خود وتلاشش را برای انجام کارهای مسلمانان صرف کرد.

6.سیاست توسعه طلبانه: معاویه مردی سیاسی و انعطاف پذیر بود. از این رو به منظور تحقق این سیاست، به استعدادهای سیاسی خود تکیه کرد. افزون بر آن وی پاره ای روابط اجتماعی را برای هم پیمانان و تضعیف دشمنان پی ریزی کرد. اوضاع سیاسی ای که حکومت نوپای او را احاطه کرده بود، وی را واداشت که در دو زمینه اقدام نماید:

-در زمینۀ هم پیمانی با ساکنان اصلی سرزمین شام، به ویژه مسیحیان آنجا ودر زمینۀ هم پیمانی با قبایل نیرومند عرب، یعنی قبایل یمنی[9] که او را در رسیدن به حکومت پشتیبانی کرده و بنیان حکومت او را تشکیل داده بودند. ازدواج وی با میسون کلبی و ازدواج پسرش یزید با یکی از زنان ایشان، این هم پیمانی را تثبیت کرد. همچنین این پیمان، خط سیاسی ای را که در روابط عمومی اش به آن اعتماد می کرد،نشان میدهد.

اما معاویه، از عربهای قیسی و سیاستمداری با تجربه بود که به این تعصبات تا جایی که به منافعش خدمت می کرد، اهمیت می داد. هدف او این بود که عنصر عرب را تبدیل به پشتوانه ای اساسی به اشکال گوناگون، از خلال سیر سازمانی خود، خلافت را-به زعم بیشتر مسلمانان- به نظام پادشاهی تبدیل کرد. روشن است که معاویه اگر چه به دنبال نظام پادشاهی بود، ولی علاقه داشت بیشتر به عنوان بزرگ عرب باقی بماند، نه به عنوان پادشاه، دیگر این که حکومت او با صفت دینی شناخته شود، زیرا قانون اساسی آن، اسلام بود که همان دین رسمی حکومت به شمار می رفت .

 

امنیت داخلی در دورۀ معاویه

سیاست پیشگرانۀ معاویه، حلم او در مقابل معترضین و استفاده از سرکوبگرانی همچون زیادبن ابی سفیان، باعث شد تا معاویه مشکل خاصی در داخل سرزمین های اسلامی نداشته باشد. اما عراق و تا حدودی حجاز یک تهدید بالقوه برای حکومت اموی بود. و شورش های پراکنده ای بر علیه امویان در آنجا صورت گرفت.

 

قیام خوارج: (خارج شدگان از دین) آغاز پیدایش خوارج در زمان علی - علیه السّلام - بود و همین خوارج بودند که علی- علیه السّلام - را به شهادت رساندند. خوارج  از زمان پیدایش خود و در امتداد تاریخ پرفراز و نشیب اسلامی تاثیرات عمیقی در جریانات سیاسی و عقیدتی مسلمین بوجود آوردند. وقربانیان عقیدتی بسیاری را به مسلخ کشیدند. اما بحث در مورد این فرقۀ سیاسی – اعتقادی بحثی نیست که بتوان در خلال این نوشتۀ کوتاه(سایت تخصصی تاریخ اسلام) از آن سخن گفت. هر چند برای دور ماندن از آفات خوارج، مطالعۀ سرگذشت آنها برای جامعۀ امروزی ما ضروری به نظر می رسد.

علی الجمله خوارج، بعد از جنگ نهروان یک گروه یا حزب متحد نبودند بلکه از گروههای مختلف با افکار و عقاید متفاوت تشکیل می شدند.

بعد از صلح امام حسن- علیه السّلام - با معاویه، خوارج کوفه بر علیه معاویه قیام کردند و درگیری میان دو جناح بروز کرد. در سال 43 هجری، خوارج کوفه به رهبری مستورد بن علقمه قیام کردند و مغیرة بن شغبه، حاکم کوفه آنها را سرکوب کرد و رهبر آنها را کشت. خوارج کوفه تا سال 58 هجری آرام نشستند و در آن سال به رهبری حیّان بن ظبیان سُلّمی قیام کردند وهمۀ آنها در جنگی موسوم به «بانقیا» کشته شدند.

در بصره هم خوارج دست به کار شدند و در سال 41 به فرماندهی سهم بن غالب و خطیم باهلی شورش کردند و عبدالله بن عامر آنها را سرکوب کرد. همانطور که گفتیم ابن عامر بسیار نرمخوی بود و همین باعث تجرّی خوارج می شد. بنابراین معاویه او را عزل کرد وسردار خشن و بی رحمی چون زیادبن ابیه را حاکم بصره کرد. زیادبن ابیه اجازۀ نفس کشیدن را از همۀ مخالفین گرفت و به اندک گمانی شخص مظنون را می کشت یا زندانی میکرد. بعد از مرگ زیاد، عبیدالله هم شیوۀ پدر را پیش گرفت .

 

مبارزه با تشیع در روزگار معاویه

(این قسمت از کتاب دولت امویان مترجم حجت الله جودکی گرفته شده است)

وجود اعتقادات شیعی در میان بخشی از مردم، به ویژه مردم عراق، از مسائل مهم در عهد معاویه، بود. بدون شک، شیعیان از دشمنان مهم معاویه بودند. همچنان که خوارج نیز دشمنان دیگری برای او محسوب می شدند. اما اهمیت خوارج چندان نبود. زیرا بدبینی عمومی مسلمانان به آنها، و کافر دانستن همگان، سبب نداشتن پایگاه مردمی شده بود. برخلاف آنا شیعیان، به ویژه در عراق، پشتوانه ای همچون نفوذ امام علی- علیه السلام- و دیگر اهل بیت- علیه السلام- را داشتند.فرهنگی که امام علی- علیه السلام- در عراق ترویج کرده بود، فرهنگی کاملا اسلامی بود ومردم، گرچه در فشار معاویه، سکوت می کردند اما در عمق وجود خود می توانستند حق آن حضرت را از باطل معاویه تشخیص دهند.

معاویه و کارگزارانش به شکلهای مختلفی با این جریان برخورد کردند، از روش سازشکارانه و همراه با رأفت و رحمت گرفته تا سختگیری های بسیار گسترده، برخورد دوم بسیار وسیع و پر دامنه بود وبه ویژه در برخورد با مردم عراق پی گیری می شد. یکی از مهمترین روشها، ایجاد بیزاری از امیرمومنان علی- علیه السّلام - در میان مردم بود. معاویه و دیگر امویان در دوره های بعد به سختی در حذف چهرۀعلی - علیه السلام- از جامعه و معرفی او به عنوان عنصری جنگ طلب،خونریزو...فعالیت می کردند.

زندگی امام علی- علیه السّلام - در عهد رسول خدا- صلّی الله علیه و آله - و بعدها در دوران خلفا، به ویژه در دورۀخلافت خود، عظمتی خاص در جهات علمی و عملی از او به اثبات رسانده بود. مردم خطبه های او را سینه به سینه نقل می کردند. اخبار مربوط به برتری علمی او، احادیث فضائل او به نقل از پیامبر- صلّی الله علیه و آله - وقضاوتهای شگفت و تحسین برانگیزش را برای یکدیگر و نیز در محافل حدیثی نقل می کردند. اینها موجب حضور آن فرهنگ در میان مردم بود. فرهنگی که سبب می شد اصحاب امام - علیه السّلام -، تا رسیدن به شهادت محبت او را حفظ کنند. به ویژه تداوم این فرهنگ به طور طبیعی در میان فرزندان امام علی- علیه السّلام -،که خاندان پیامبر- صلّی الله علیه و آله -تلقی میشدند، برجا می ماند.

امویان این واقعیت را به خوبی درک می کردند، از این رو مصمم شدند تا چهرۀ امام را مخدوش کرده و در هر محفل ومجلسی از او اظهار تنفّر و بیزاری کرده، او را لعن کنند.ابن ابی الحدید، در باب «احادیثی که معاویه با تحریک عده ای از صحابه و تابعین در ذمّ علی جعل کرد» در کتابش آورده است. وقتی از مروان حکم سوال شد که چرا چنین می کنند در پاسخ گفت«لایستقیم الامر الا بذلک» حاکمیت بنی امیه جز با سبّ بنی امیه پابرجا نمی ماند»(سایت تخصصی تاریخ اسلام)

آنان همزمان با تحقیر آن حضرت، کوشش می کردند تا با جعل احادیث، خلفای دیگر را بر وی ترجیح دهند. این سیاستی بود که یکسره ادامه یافت و ضمن آن خلفا و صحابه به صورت قدیس درآمدند. به همین دلیل برخی بر این باورند که، بیشتر احادیثی که دربارۀ فضایل صحابه ساخته شده است، در روزگار امویان بوده است، زیرا جاعلان بدین وسیله به بنی امیه تقرب می جستند.

یکی از کارهای معاویه، نسبت دادن احادیث امیر المومنین- علیه السّلام - به خود یا دیگران بود وگاهی دیگران نیز احادیث علی- علیه السّلام - را به معاویه نسبت می دادند. جاحظ که متوجه این موضوع شده بود، با اشاره به اینکه معاویه سر وکاری با زهّاد ندارد، نسبت دادن این احادیث را به او تکذیب کرده است.

برای مثال این حدیث امام - علیه السّلام - را که فرموده است:«مارأیت سَرَفا إلا إلی جانبها حق مضیَّع» به معاویه نسبت داده اند. و در موردی دیگر، یکی از احادیث امام علی- علیه السّلام - را به محمد بن ابی بکر، به ابوبکر نسبت می دهیم.

سبّ و لعن علی- علیه السّلام - در دورۀ معاویه و سپس امویان به صورت یک سنت متداول ادامه داشت. تا آنکه در زمان عمر بن عبدالعزیز خاتمه یافت. معاویه می گفت این امر باید آنقدر گسترش یابد تا کودکان با این شعار بزرگ شده و جوانان با آن پیر شوند و هیچ کس از او فضیلتی نقل نکند. گفته اند، معاویه چهار صد هزار درهم به سَمُرةبن جُندب داد تا بگوید آیۀ«وَ من الناس مَن یُعجبُکَ قوله فی الحیاة الدُّنیا و یُشهد الله علی ما فی قلبهِ و هوَ ألدّ الخِصام»(بقره 204) دربارۀ علی- علیه السّلام - نازل شده است. ابن ابی الحدید نوشته است: معاویه، شماری از صحابه و تابعین را بر آن داشت تا برضد امام علی- علیه السّلام - احادیثی روایت کنند.که از آن جمله ابو هریره، عمرو بن العاص، مغیرة بن شعبه و عروة بن زبیر بودند. معاویه مقید بود در پایان خطبه های خود امام علی- علیه السّلام -  را لعن کند. او حتی برخی اصحاب امام علی- علیه السّلام - را وادار میکرد تا بر منبر رفته، بر او لعن کنند. اگر کسی از عمال معاویه از لعن بر امام - علیه السّلام - خودداری می کرد، او را عزل می کرد و شخص دیگری را به جای او می گماشت. او وحشتی ایجاد کرده بود تا مردم فرزندانشان را علی ننامند بلکه نام معاویه برآنان گذارند. بسیاری از مردم در شام وعراق بودند که به دلیل کشته شدن اقوام و نزدیکانشان، از امام علی - علیه السّلام - بیزار بودند. این زمان فرصتی برای آنان پیش آمده بود تا کینۀ خود را در سب ولعن آشکار کنند. حَریزبن عثمان، هر صبحگاه و شامگاه هفتاد بار امام را لعن می کرد. علت را پرسیدند، گفت: او سر آبا و اجداد من را با ظنّ وگمان جدا کرد چگونه چنین نکنم!

اقدام دیگر معاویه در برابر شیعیان ایجاد«فشار و سختگیری بر شیعیان»بود. معاویه احساس می کرد نمی تواند شیعیان عراق را همچون شامیان احمق بفریبد از این رو، راه قتل و شکنجه را برگزید. افزون بر این، مردم عراق، از شیعه و غیر شیعه، اشخاص حساسی بودند که با کمترین رنجش، شعارهای تندی علیه امویان میدادند، هر چند در زیر سایۀ شمشیر زیاد یا حجاج تسلیم بودند. اصطلاحی که برای شیعۀ علی در روزگار امویان شایع کرده بودند«ترابیّه» بود.

کشتار شیعیان از زمان امام علی- علیه السّلام - آغاز شد.بُسر بن ارطاة، سفیان بن عوف غامدی و ضحّاک بن قیس فهری، از جمله کسانی بودند که در زمان حکومت امام علی- علیه السّلام - به بلاد عراق و حجاز حمله کردند. معاویه به آنها گفته بود در شهرها بگردند و هرچه شیعه علی را که یافتند بکشند.

با بودن مغیره در کوفه، اوضاع قدری آرام تر بود، اما با مرگ وی در سال 49 یا 50، اوضاع کوفه دگرگون شد. در آن هنگام زیادبن ابیه، والی بصره بود و معاویه امارت کوفه را هم به او سپرد. وی نخستین اقدام خود، دست حدود هشتاد نفر از کسانی که حاضر نشدند با او بیعت کنند قطع کرد. از جمله شیعیانی که به دست زیاد کشته شدند، مسلم بن زَیمُر و عبدالله بن نُجی بودند. امام حسین- علیه السّلام - در نامه ای که در پی شهادت حُجر برای معاویه فرستاد، از شهادت آنان نیز یادکرد.

ماموریت مهم زیاد، سرکوبی شیعیان در کوفه و در سراسر عراق بود. ابن اعثم می گوید: او پیوسته در پی شیعیان بود و هرکجا آنان را می یافت میکشت و شماری زیادی را کشت.(سایت تخصصی تاریخ اسلام). او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور می کرد.البته خود معاویه نیز جماعتی از شیعیان را کشت. در جای دیگر نیز آمده است که معاویه خود دستور داد گروهی از شیعه را به دار آویزند. زیاد شیعیان رادر مسجد جمع می کرد تا از علی- علیه السّلام - بیزاری کنند. او در بصره نیز در جست و جوی شیعیان بود و با یافتن آنها، آنان را می کشت.امام حسن- علیه السّلام - ضمن نامه ای در این باره به معاویه اعتراض کرد. مورخان معاویه را فردی قابل انعطاف و با سعه صدر می دانند! او به زیاد دستور داده بود هرکس راکه بر دین علی است. از بین ببرد. معاویه همچنین به عمال خود نوشت: در میان شما هر که از شیعیان علی- علیه السّلام - و متهم به دوستی اوست، از بین ببرید، حتی اگر دلیل و بینه ای برای این کار، ولو با حدس و گمان، از زیر سنگ بیرون بکشید.

 

فتوحات اسلامی در زمان معاویه

از زمان خلفای راشدین قسمتهای وسیعی از جهان آن روز به ممالک اسلامی ضمیمه شد و معاویه کار فتوحات را ادامه داد . معاویه فتوحات خارجی را نظام مند کرد و سرزمین های فتح شده را برای حکومت اسلامی تثبیت کرد. فتوحات در زمان معاویه به گستردگی زمان خلفای راشدین نبود اما معاویه در تثبیت پیش نیازهای فتوحات بسیار کوشید.

 

فتوحات شرق:

معاویه قبایل بسیاری از اعراب را به داخل ایران و به خصوص به خراسان منتقل کرد و با این کار سعی داشت که اسلام را در ایران تثبیت کند. پس از روی کار آمدن معاویه

لاهور، بادغیس، هرات و بلخ در شرق فتح شد. در زمان زیاد بن ابیه مسلمانان کابل را فتح کردند. بعد از مرگ زیاد بن ابیه، عبیدالله بن زیاد ابتدا حاکم خراسان شد. و از رود سیحون گذشت و به بیکند رسید. معاویه عبیدالله را والی بصره کرد وسعید بن عثمان بن عفان بر معاویه شکایت کرد: که تو از نام پدر من به این مقام رسیده ای و اکنون حکومت خراسان را به من بده وسرانجام معاویه راضی شد.[10] و سعید بن عثمان در جنگی که میان مسلمین و گروه های متحد شده ی سُغد، ترک و کشّ و نَسَف، در گرفت پیروزی درخشانی کسب کرد پس از آن سعید بن عثمان بخارا و سمرقند را تجدید فتح کرد، شهر تِرمَذ را فتح نمود.

 

نبرد با رومیان

معاویه بیشتر تمرکز خود را برای جنگ با رومیان متمرکز کرده بود.چون روم هنوز امپراتوری قدرتمندی بود و با توجه به نزدیک بودن دمشق به روم شرقی، هر دو کشور احساس خطر می کردند. معاویه در شام ناوگان دریایی برای مسلمین ایجاد کرده بود (از زمان خلفای راشدین) و جنگ با روم از سال 42 هجری آغاز شد مسلمین دائماً در تابستان و زمستان به روم لشگر می کشیدند. و این جریان تا سال 50 هجری ادامه داشت.

معاویه در سال 50 هجری سپاهی گران را روانۀ روم کرد و فرمانده سپاه، سفیان بن عوف بود[11] وصحابی پیامبر همچون ابوایوب انصاری و ابن عباس هم در این جنگ حضور داشتند. معاویه یزید را هم به اجبار به این جنگ فرستاد.

مسلمین در آسیای صغیر تا پای دیوار قسطنطنیه (استامبول امروزی) پیشروی کردند و شهر را محاصره کردند. بین مسلمین و رومیان جنگ در گرفت و مسلمین پس از مدتی به ناچار دست از محاصره برداشتند و برگشتند. در این جنگ ابو ایوب انصاری به شهادت رسید[12]. و در پای دیوار شهر قسطنطنیه دفن شد.

اما جنگ با روم در این سال پایان نیافت و مسلمین در قالب جنگ های تابستانه و زمستانه به فتوحات ادامه دادند و درسال 52 هجری «رودس» و«خیوس» را فتح کردند.

در سال 54 مسلمین دوباره قسطنطنیه را به قصد تسخیر، محاصره کردند و این بار ناوگان دریایی مسلمین از سمت دریا هم شهر را محاصره کردند و راه دریایی را به رومیان بستند. و این جنگ ها 7 سال طول کشید(تا سال 60 هجری)و بعد از مرگ معاویه، یزید دستور عقب نشینی صادر کرد.

حقیقت این است که عوامل متعددی مسلمانان را وا داشت که دست از محاصره قسطنطنیه بردارند از بارزترین آنها می توان عوامل زیر را بر شمرد:

استواری حصار شهر

بدی آب و هوا

جریانات شدید آبی که کشتی ها را از حصار دور می کرد

استفاده رومی ها از منجبیق

مستحکم نبودن محاصرۀ خشکی

عوامل داخلی وابسته به هردو حکومت اسلامی و رومی [13]

سر انجام مسلمین و رومیان یک صلح نامۀ سی ساله را امضا کردند.

وقرار شد حکومت اسلامی سالانه سه هزار قطعه طلا به رومیان جزیه بپردازد.

 

فتوحات در شمال آفریقا

فتوحات در شمال آفریقا و مصر برای حکومت اسلامی بسیار مهم بود علاوه بر اینکه قصد داشتند از نفوذ روم در آن منطقه بکاهند.کلاً میتوان نواحی شمال آفریقا را به 4 دسته تقسیم کرد:

1.بَرقَه و طرابلس

2. اقلیم افریقیه:تونس امروزی که به مغرب ادنی معروف است.

3. مغرب اوسط: الجزایر امروزی

4. مغرب اقصی: کشور مغرب امروزی

 

در اوایل زمان معاویه فتوحات در شمال آفریقا تقریباً متوقف بود اما در سال 43 توسط معاویة بن حُدَیج سکونی از سرگرفته شد و او تا جنوب قرطاجنّه پیشروی کرد. و بعد توانست جزیرۀ جربه را فتح کند.

اما از زمانی که عُقبة بن نافع استاندار شمال آفریقا شد فتوحات اسلامی، بسیار جدی و پرشتاب پیش رفت. عُقبه ابتدا شهر قیروان را تاسیس نمود و این شهر پایگاه مرکزی مسلمین در فتوحات شمال آفریقا شد. و فتوحاتی را در مغرب ادنی بدست آورد. معاویه در سال 55 هجری عُقبه را عزل کرد و ابومهاجر دینار انصاری را جایگزین او کرد. منقول است که ابومهاجر، برخوردِ خوبی با عقبة بن نافع نداشت و عقبه از این برخورد رنجیده خاطر شد و به دمشق رفت و معاویه از او پوزش خواست[14].

فتوحات در شمال آفریقا قربانیان زیادی را از بربرها گرفت. ابو مهاجر به پایگاه مرکزی رومیان در شمال آفریقا حمله برد. و آنجا را تسخیر کرد و سپس شهر میله را در وسط مغرب ادنی تسخیر کرد.

از مهمترین جنگ های شمال آفریقا در آن زمان می توان به جنگ با قبیلۀ «اوربای بربر» اشاره کرد. فرمانده این قبیله کسیلة بن لمزم بود . مردم این قبیله در مغرب میانه و اقصی زندگی می کردند.

کسیله سپاه خود را در تلمسان جمع کرد و به انتظار ابومهاجر نشست. جنگ بسیار سختی بین دو طرف در گرفت و مسلمین پیروز شدند وکسیله دستگیر شد. او را نزد ابو مهاجر بردند وابو مهاجر با او به خوبی رفتار کرد و در مسلمان شدن او امید داشت و همینطور هم شد. با مسلمان شدن کسیله، تمام قبیله او مسلمان شدند ودر جنگ های بعدی به مسلمین کمک کردند وقتی یزید خلیفه شد. ابو مهاجر را برکنار کرد و دوباره عُقبة بن نافع  را حاکم شمال آفریقا کرد. می گویند او، ابومهاجر را دستگیر کرد تا اینکه هر دو توسط کسیله کشته شدند.

 

نهادهای حکومتی درزمان معاویه

از مهمترین کارهای معاویه برای ادارۀ بهتر مملکت اسلامی، تشکیل نهادهای جدید حکومتی بود. او کارهای عمربن خطاب را در این زمینه ادامه داد کما اینکه بعد از او عبدالملک بن مروان این اصلاحات را پی گرفت.

دیوان مالیه: همانطور که از نام آن بر می آید مسائل مالی حکومت را نظارت می کرد و شاید چیزی شبیه وزارت اقتصادی امروز بود.

 

دیوان خاتم: فسلفۀدیوان خاتم این بود که نامه های حکومتی بدون مهر نباشند؛ از جعل نامه ها جلوگیری شود[15] وکسی به غیر از خلیفه از اسرار حکومتی آگاه نگردد.

 

دیوان برید: دیوان برید تلفیقی از ادارۀ پست و اطلاعات امروزی بود[16] وظیفۀ دیوان برید انتقال نامه ها و احکام حکومتی در تمام نقاط مملکت اسلامی بود اما در خلال این کار برای خلیفه جاسوسی می کردند و از نقاط مختلف گزارش تهیه می کردند. معاویه دیوان برید را راه اندازی کرد و راههای برید را توسعه داد و درمیان راه ها چاپارخانه درست کرد.

 

ولایت عهدی یزید و موروثی شدن سلطنت

معاویه در عهد نامۀ خودش با امام حسن - علیه السّلام - عهد کرده بود که خلافت را بعد از مرگش به حسن- علیه السّلام - بازگرداند و یا به امام حسین - علیه السلام- بسپارد. اما وقتی پایه های حکومتش تثبیت شد. تصمیم گرفت که خلافت را در امویان موروثی کند. او می دانست در شام هیچ مشکلی نخواهد داشت و عراق هم با زور و خشونت رام می شود اما اهل حجاز و به خصوص فرزندان صحابه مخالفت خواهند کرد.

می گویند اولین کسی که پیشنهاد ولایت عهدی را به معاویه داد مغیرةبن شعبه بود. طبری نقل می کند[17]: معاویه قصد داشت مغیره را از کوفه عزل کند. یاران مغیره گفتند معاویه ترا خوار کرد. مغیره (که به مکر و حیله معروف بود) گفت:صبر کنید(وببینید)وبعد پیشنهاد ولایت عهدی یزید را مطرح کرد. و به معاویه گفت من کوفه را و زیاد بن ابیه بصره را کفایت می کند. معاویه هم او را به کوفه فرستاد تا مقدمات را آماده کند. هرچند برخی از مورخین، تحلیل دیگری دارند وانگیزۀ ولایت عهدیِ یزید را از همان ابتدا به خود معاویه نسبت می دهند.[18]

اما زیاد بن ابیه به معاویه توصیه کرد که با تامل بیشتری با این قضیه برخورد کند.

می گویند روزی معاویه از یکی از بزرگان درباره ولایت عهدی نظر خواست. او گفت اگر راست بگویم از تو می ترسم و اگر دروغ بگویم از خدا میترسم. خودت یزید را بهتر می شناسی و هر طور که صلاح می دانی عمل کن.

علی الجمله معاویه برای قانع کردن مخالفان به مدینه رفت. در مدینه فرزندان صحابه به خصوص حسین بن علی- علیه السّلام - ، عبدالرحمان بن ابوبکر، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر به شدت با ولایت عهدی یزید مخالف بودند. وقتی معاویه به مدینه رسید مخالفین به حالت اعتراض به مکه رفته بودند. معاویه از آنجا به مکه رفت و با این چهار نفر با ملایمت رفتار کرد وسعی در تطمیع آنان داشت اما وقتی نتیجه ای نگرفت آنها را تهدید کرد. اما باز هم نتیجه ای نگرفت.

معاویه در سال 56هجری جشنی در دمشق برگزار کرد و رسماً ولایت عهدی یزید را اعلام کرد و برای او بیعت گرفت. معاویه با تطمیع و خشونت و تهدید از مخالفان هم بیعت گرفت و فقط حسین بن علی- علیه السّلام - و عبدالله بن زبیر بیعت نکردند.

 

مرگ معاویه

معاویه در سال 60 هجری 680 میلادی مریض شد و به همان مرض مُرد. مشهور است که او قبل از مرگش به یزید وصیت کرد و در فرازی از وصیتش گفت: من از هیچ کس -که در این فرمانروایی بر تو قیام کند- نمی ترسم مگر از 4 نفر از قریش: حسین بن علی- علیه السّلام - عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر،  و عبدالرحمان بن ابی بکر  اما عبدالله بن عمر او را عبادت درهم کوفته است. چون جز او کسی باقی نماند با تو بیعت خواهد کرد اما حسین بن علی- علیه السّلام - را مردم عراق رها نخواهندکرد تا او را وادارند که بر تو خروج کند. اگر خروج کرد وتو بر او غلبه یافتی از او درگذر زیرا او را حقی عظیم است.(در یک روایت آمده: اگر من با او ربرو می شدم از او گذشت می کردم من امید بدان دارم که خدا به آنان که پدرش را کشتند و برادرش را واگذاشتند تو را برابر او کفایت کند.) اما عبدالرحمان بن ابی بکر، او به اصحابش می نگرد هر چه آنان کردند او نیز چنان کند و او را جز زنان وهوس بازی قصد و آهنگی نیست. اما آن که چون شیر در کمین نشیند و چون روباه حیله کند و چون فرصتی یابد، بر تو جهد، عبدالله بن زبیراست اگر چنین کرد و بر او ظفر یافتی تکه تکه اش کن.[19]

سرانجام معاویه در سن 75 سالگی یا 85 سالگی (به اختلاف اقوال) در رجب سال 60 مرد.

 


[1] ر.ک : ترجمه تاریخ تمدن اسلام.مترجم علی جواهر کلام، ج1، ص 64

[2] ر.ک : ابن خلدون ج3 ص 5

[3] ترجمه ابن خلدون ج2 ص 9

[4] شرط عمروعاص برای همکاری با معاویه در مقابل علی این بود که ولایت مصر را به او بدهد.

[5] عرب برای تحقیر یک شخص او را به مادرش نسبت میداد یعنی اینکه بی پدر است.

[6] زیاد پسر پدرش کنایه از این که پدرش معلوم نیست.

[7]بیضون،ابراهیم،ملامح التیارات السیاسیه فی القرن الاول الهجری،ص147

[8] مطلب داخل کروشه از مترجم است .

[9] از ویژگی های جامعۀ جاهلی تقسیم آن به دو دستۀ قیسی و یمنی بود،بدین شکل که قبایل نزار،تمیم،ربیعهو مضر که عرب شمالی بودند، قیسی و قبایل دیگری که از جنوب شبه جزیرۀعربستان مهاجرت کرده ودر بلاد شام و دیگر سرزمینهای مفتوحه سکونت گزیدند،یمنی نامیده شدند، از جملۀ یمنی ها قبیلۀ ازد بود.قبیلۀکلب،یمنی های را در شام رهبری می کرد.

این تعصبات در عصر نبوت و خلفای نخستین فروکش کرد.اما درپی انتشار قبایل عرب در شهرهای فتح شده این تعصب جاهلی میان عربهای شمالی که به جدشان عدنان منتسب بودند وعدنانی خوانده می شدند و عربهای جنوب که به جدشان قحطان منتسب بودند وقحطانی خوانده می شدند، رونق گرفت و با گذشت روزگار این دو گروه به دو حزب سیاسی رقیب تبدیل شدندکه تا حد زیادی در گرایشهای سیاسی خلافت اموی تاثیر گذاشتند.

[10] ابن خلدون ج3 ص 25

[11] در ابن خلدون ج3 ص 11و الکامل ابن اثیر ، سفیان بن عوف را فرمانده لشگر ذکر کرده اند.در طبری علاوه بر این قول به قیلی اشاره کرده که فرمانده فضالة بن عبدالله انصاری بود اما در کتاب دولت امویان –مترجم حجت الله جودکی ، فضالة بن عبدالله و آنهم در سال 49 ذکر شده ..محمد حسین قربانیان

[12] ابو ایوب انصاری همان کسی است که پیامبربعد از هجرت به مدینه در خانۀ او اتراق کرد و در جنگ ها و غزوات با پیامبر-صلّی الله علیه و آله- همراه بود ودر زمان علی در رکاب او بود.(سایت تخصصی تاریخ اسلام)

[13] دولت امویان مترجم :حجت الله جودکی.ص 48

[14] ترجمه ابن خلدون ج2 ص 12

[15] به عقیدۀ برخی مورخین بعضی نامه ها جعل می شد.ر.ک:تاریخ طبری ج6 ص 185

[16] مشهور است که چون ایرانیان برای چابکی دم اسب چاپاری را می بریدند، لذا آن را بریده دم می خواندند،عربها که به ایران آمدند کلمۀ برید را به جای بریده دم برای قاصد راهوار(پست) استعمال کردند ر.ک:ترجمه تاریخ تمدن اسلام –مترجم علی جواهر کلام ص185

[17] طبری ج 5 ص 301-307

[18] دولت امویان مترجم حجت الله جودکی ، ص 33

[19] طبری ج5 ص 322

منبع: کتاب تاریخ مسلمین

 

مربوط به حكومت امویان
يكشنبه ، 3 آبان 1388 ، 08:58

خلافت امویان در یک نگاه

خلافت امویان در یک نگاه

حکومت بنی امیه دومین دوره از حکومت های اسلامی، بعد از وفات پیامبر اکرم - صلّی الله علیه و آله - است که توسط بنی امیه اداره می شد. جد اعلای این خاندان «امیة بن عبد شمس» بود و به همین خاطر به آنها «بنو عبدشمس» هم می گویند. بنی امیه از خاندان های  بزرگ و اصیل قریش بود و در زمان جاهلیت مسئولیت پرچم داری و قیاده (سرداری) [1] را، امویان بر عهده داشتند. امویان به رهبری معاویة بن ابی سفیان توانستند حکومت اموی را در سال 41 پایه گذاری کنند، حکومتی که تا سال 132 هجری ادامه داشت وسرانجام اتحاد ایران و بنی هاشم، حکومت امویان را منقرض کرد. اما اندلس کماکان در دست بنی امیه باقی ماند و هیچ وقت عباسیان موفق به فتح آنجا نشدند. امویان در طول دوران امپراتوری خود توانستند گسترده ترین امپراتوری تاریخ اسلام را تشکیل دهند.

بنابر روایتِ مشهور،  نسب بنی امیه و بنی هاشم در عبد مناف بن قصیّ مشترک است. نسب بنی هاشم، هاشم بن عبدمناف بن قصیّ است و نسب بنی امیه، امیة بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصیّ .
ماجرای حسادت و دشمنی «امیه» با عمویش، هاشم در تاریخ معروف است. شاید بتوان گفت رقابت و درگیری بنی امیه و بنی هاشم از همان زمان شروع شد و بعد از اسلام هم ادامه پیدا کرد. گویا برخی از مورخین شیعه بر این نکته تاکید دارند که «امیّه» پسر خواندۀ عبد شمس بود و پسر واقعی او نبود فلذا نسب امویان به عبد مناف بن قصیّ نمی رسد.  بعد از ظهور اسلام توسط پیامبر گرامی اسلام. بنی امیه یکی از بزرگترین دشمنان پیامبر- صلّی الله علیه و آله - و اسلام محسوب می شد. وشاید بتوان گفت که بنی امیه انگیزۀ مضاعفی، برای دشمنی داشت و آن رقابت  با بنی هاشم بود. تقابل بنی امیه با مسلمین از زمان رهبری ابوسفیان بن حرب (نوۀ امیه) بر قریش، نمود بیشتری پیدا کرد. در سال هشتم هجری مسلمین مکه را فتح کردند. و پیامبر اکرم- صلّی الله علیه و آله - با اینکه می توانست از دشمنان دیرینه خود انتقام بگیرد اما همه را بخشید و ابوسفیان، همسرش هندجگرخوار، دیگر افراد بنی امیه و قریش مسلمان شدند. و از همان زمان برای سهیم شدن در قدرتِ رو به رشد مسلمین،  تلاش کردند. بعد از وفات پیامبر اکرم - صلّی الله علیه و آله - و در جریان سقیفه، بنی امیه موقعیت مناسبی برای تصاحب قدرت نداشتند چون بزرگان بنی امیه از سرسخت ترین دشمنان اسلام بودند و از وجاهت لازم برای کسب کرسی خلافت برخوردار نبودند و شاید بتوان گفت در جریان سقیفه، تمرکز بر این بود که خلافت در قریش باقی بماند. اما در خلال خلافت ابوبکر و عمر، بنی امیه در متن حکومت اسلامی نفوذ کردند و برای خود پایه های قدرت را بنا کردند.


در زمان خلفای راشدین
یزیدبن ابی سفیان (برادر معاویه) ، فرمانده فتوحات در شام بود و حکومت شام را به عهده گرفت. در زمان خلافت عمر، یزید بن ابی سفیان بر اثر طاعون مرد و خلیفۀ دوم، معاویه را به عنوان حاکم کل شامات منصوب کرد. و از همان زمان بنی امیه توانستند پایگاه مستحکمی را در شام برای خود پایه ریزی کنند.
اولین خلیفۀ اموی در اسلام، عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف است. عثمان از سابقین در اسلام و داماد پیامبراکرم- صلّی الله علیه و آله - بود. اگرمجموعة خلافت عثمان را از سال 24 تا 35هجری مورد بررسی قرار دهیم. و بگوییم: عثمان در طول خلافت برای پیشرفت بنی امیه تلاش کرد نه برای اسلام، نا حق نگفته ایم . عثمان به محض اینکه به خلافت رسید بنی امیه را به قدرت رساند وتمام بدنة حکومت اسلامی را عوض کرد. علی الخصوص پسر عموی خود، مروان بن حکم بن ابی العاص را به عنوان مشاور ارشد خود برگزید. مروان بن حکم کسی بود که پیامبر در دوران حیاتش او را به همراه پدرش حَکَم بن ابی العاص از مدینه اخراج کرد و بر آنها لعنت فرستاد و حتی ابوبکر و عمر هم او را به مدینه راه ندادند. عثمان، ولید بن عقبه را به عنوان حاکم کوفه برگزید این ولید، کسی بود که به علت مستی زیاد نماز صبح را 4 رکعت خواند. همچنین او جایگاه معاویه را در شام تقویت کرد و سرزمین های بیشتری را تحت سلطۀ او قرار داد.
بعد از قتل عثمان توسط شورشیان در سال 35 هجری، علی - علیه السّلام - به خلافت نشست. و علی - علیه السّلام - خیلی زود تقابل جناح های مختلف را در برابر خود دید. علی الخصوص معاویه که خلافت علی - علیه السّلام - را بر نتابید و جریان قتل عثمان را بهانه کرد در حالی که خودش یکی از عوامل قتل عثمان بود. شرایط به گونه ای پیش رفت که علی - علیه السّلام - در مدتی کمتر از 5 سال مجبور شد سه جنگ داخلی را فرماندهی کند. علی - علیه السّلام - در سال 40 هجری به شهادت رسید. و این بهترین موقعیت برای معاویه بود، معاویه به سمت کوفه لشگر کشی کرد در حالی که بسیاری از یاران امام حسن - علیه السّلام - را متقاعد کرد که با او به عنوان خلیفه بیعت کنند و حسن بن علی - علیه السّلام - را کنار بگذارند.
معاویه پس از اعلام خلافت مرکز حکومت اسلامی را به دمشق انتقال داد. سوریۀ امروزی باقیماندۀ امپراتوری امویان است که تا سال 132 هجری قمری ادامه داشت. امویان در این مدت توانستند سرزمین های زیادی را فتح کنند و بزرگترین امپراتوری اسلامی را از لحاظ گسترۀ جغرافیایی تشکیل دادند.آنها از مغرب تا شمال فرانسۀ امروزی پیش رفتند. و از سمت شرق تا نزدیک چین پیش روی کردند.
بعد از فروپاشی حکومت اموی و بر روی کار آمدن عباسیان حکومت اموی از بین نرفت بلکه در اندلس (اسپانیا و پرتغال امروزی) تولد تازه ای یافت. و در طول 800 سال قدرت خود را در اندلس به شکل های متفاوتی حفظ کردند. و تا قرن 17 میلادی در اندلس نفوذ داشتند.
در آخرین دوره های حکومت امویان در سال 1031 میلادی در نیمۀ جنوبی لیبریا حکومت می کردند و به مهاجمین شمالی که مسیحیان کاتولیک بودند خراج می دادند. مسیحیان به تدریج پیشروی خود را در اندلس ادامه میدادند و سرانجام در سال 1492 میلادی در جنگ بین محمددوم(آخرین حاکم مسلمان در اندلس) و فردینانددوم. حاکم اموی شکست خورد و این پایان کار امویان در اندلس بود.

 

نگاه اجمالی به تاریخ امویان:

سلسۀ سفیانی:

سلسۀ سفیانی از معاویۀ اول در سال 41هجری آغاز شد و در زمان معاویه بن یزید در سال 64 هجری پایان یافت(از سال 661 تا 684 میلادی)
از مهمترین کارهای معاویه می توان به تامین امنیت داخلی و گسترش فتوحات خارجی اشاره کرد. یکی از مهمترین شورش ها در زمان معاویه، قیام حُجر بن عدی بود که خلافت را حق فرزندان علی- علیه السّلام - می دانست اما قیام حجر بن عدی به آسانی توسط حکمران کوفه «زیاد بن ابی سفیان»شکست خورد.
قتل حجر بن عدی به فاجعه ای در جامعۀ آن روز اسلامی تبدیل شد تا جایی که معاویه در حال احتزار، جریان قتل حجر بن عدی را به یاد می آورد. معاویه برای اولین بار ناوگان دریایی مسلمین را ایجاد کرد و فتوحات اسلامی را از سمت جنوب، غرب، و شرق گسترش داد. معاویه در غرب توانست قبرس، کوس و رودس را فتح کند همچنین در آسیای صغیر پیشروی کرد و تا دروازه های قسطنطنیه پیش رفت.
در قسمت شمال آفریقا فتوحات را به مرکزیت قیروان ادامه و در جبهۀ شرق هم به کابل و بخارا و سمرقند حمله کرد.
معاویه قبل از مرگش برای پسرش یزید بیعت گرفت و در سال 60 هجری (680میلادی) فوت کرد.
سه تن از فرزندان صحابه با بیعت یزید مخالفت کردند: عبدالله بن زبیر بن العوام، عبدالله بن عمر و حسین بن علی - علیه السّلام - . مخالفتی که به جنگ با آنها انجامید.
در سال 60 هجری عبدالله بن زبیر و حسین بن علی - علیه السّلام - از مدینه به مکه رفتند. عبدالله بن زبیر تا پایان عمر در مکه اقامت کرد اما حسین - علیه السّلام - تصمیم گرفت به کوفه برود و با کمک شیعیانِ خود، بر علیه یزید قیام کند که سرانجام او و یارانش در حادثه کربلا به شهادت رسیدند.
در واقعۀ کربلا، اهل بیت محمد- صلّی الله علیه و آله - و علی الخصوص حسین - علیه السّلام - از قربانیان اصلی این حادثه جانگداز بودند و این واقعه تاثیر بسیار عمیقی در جامعۀ اسلامی آن روز و حتی تا امروز داشت. و بنیان حکومت اموی را متزلزل کرد.
بعد از واقعۀ کربلا، یزید با سه حرکت جدیِ دیگر مواجه بود یکی قیام مردم مدینه، دیگری قیام خوارج و سوم ادعای خلافت عبدالله بن زبیر. یزید لشگری را برای آرام کردن مدینه فرستاد و در جنگی به نام جنگ حرّه، اهالی مدینه را شکست داد و سه روز اهل مدینه را بر شامیان حلال اعلام کرد.
و پس از آن سپاهیان را به طرف مکه روانه کرد. لشگر اموی، مکه را محاصره کرد. در این محاصره کعبه به شدت آسیب دید و در آتش سوخت، آتش گرفتن کعبه سرزنش های زیادی را در دوره های بعد، برای امویان در پی داشت.
درست زمانی که محاصرۀ مکه رو به پیشرفت بود. خبر مرگ یزید در دمشق به مکه رسید. در این هنگام «حصین» یکی از فرماندهان ارتش اموی به عبدالله بن زبیر پیشنهاد کرد که همراه او به دمشق بیاید تا برای او بیعت بگیرد اما ابن زبیر این پیشنهاد را رد کرد. 
یزید برای پسرش معاویه، معروف به معاویه ثانی بیعت گرفت ولی او در خارج از مرزهای شام به عنوان یک خلیفه معرفی نشد. و پس از چهل روز خلافت را رها کرد و خانه نشین شد.
در داخل شامات دو قبیله بسیار قدرتمند شدند یکی قبایل قیسی به رهبری ضحّاک بن قیس فِهری که طرفدار عبدالله بن زبیر بودند و دمشق را در تصرف خود داشتند ودیگر قبایل یمنی یا همان کلبی که ازمروان حمایت می کردند.

 

سلسله مروانی:

بعد از انصراف معاویه بن یزید، امویان وضع بسیار بدی پیدا کردند و تقریبا در اکثر سرزمین های اسلامی با عبدالله بن زبیر بیعت کردند و در منابر برای او خطبه خواندند(به غیر از اردن). امویان در کنگره ای به نام کنگرۀ جابیه، دور هم جمع شدند و مروان را به عنوان خلیفه برگزیدند.
مروان در جنگ سختی در «مرج راهط» توانست قبایل قیسی را شکست بدهد و ضحاک بن قیس در این جنگ کشته شد. وی در مدت کوتاهی توانست خود را به عنوان خلیفه در شام معرفی کند.
مهمترین وظیفۀ مروان، مقابله با قدرتهایی همچون عبدالله بن زبیر بود عبدالله بن زبیری که حالا به عنوان خلیفه، در اکثر نقاط اسلامی معرفی شده است. مروان توانست مصر را از ابن زبیر پس بگیرد اما عمر او کفاف نداد و پس از 9 خلافت در سال 65هجری(685 میلادی) فوت کرد.
مروان برای پسرش عبدالملک بن مروان بیعت گرفت. بسیاری از مورخین عبدالملک را موسس اصلی  حکومت امویان می دانند و برخی او را موسس دوم، بعد از معاویه بن ابی سفیان می خوانند. عبدالملک بعد از خلافت با سه تهدید جدی مواجه بود 1. قیام شیعیان به رهبری مختار 2. قیام خوارج خصوصا در سرزمین یمامه 3. ادعای خلافت عبدالله بن زبیر.
عبدالملک مروان با سیاستی زیرکانه توانست هر سه رقیب سیاسی خود را کنار بزند او ابتدا صبر کرد تا هر سه جناح به جان هم بیافتند و بعد از ضعیف شدن همه آنها، حملات جدی خود را آغاز کرد.
علی الجمله مقرّ مختار در کوفه بود و او می خواست محمد بن حنفیه را خلیفۀ مسلمین کند. لشگر مختار به فرماندهی ابراهیم (پسر مالک اشتر) در نبردی در نزدیکی موصل سپاه امویان را در کنار رودخانۀ خزیر شکست داد(سال 67هجری) و عبیدالله بن زیاد(فرمانده سپاه امویان) در دهم محرم در این جنگ کشته شد. و در سال 68 بین مختار و عبدالله بن زبیر جنگ در گرفت.
در سال 691 میلادی سپاه مختار در کوفه بدست زبیریان شکست خورد و مختار کشته شد. عبدالملک موقعیت را مناسب دید و عراق را به تسلط خویش درآورد و بعد حجاج بن یوسف ثقفی را مامور فتح مکه کرد. حجاج عبدالله بن زبیر را در مکه شکست داد و ابن زبیر در این جنگ کشته شد. عبدالملک توانست خوارج را با نیروی نظامی سرکوب کند و در نتیجه دوباره سرزمین های اسلامی را در زیر پرچم امویان متحد کرد.
عبدالملک بن مروان به خلافت امویان اعتبار بخشید. او زبان عربی را زبان رسمی و اداری حکومت اسلامی کرد و سکه های رومی و ساسانی را کنار گذاشت و سکه های جدید اسلامی ضرب کرد. او دیوان های مختلفی برای کارهای ادارای و حکومتی وضع کرد(چیزی شبیه وزارتخانه یا سازمان های امروزی)
از دیگر کارهای عمدۀ عبدالملک ساختن مسجد الصّخره یا همان بیت المقدس در اورشلیم بود. نکته این است که تکمیل این بنا در سال 692 میلادی تمام شد. و قاعدتا این بنا در طول جنگ با ابن زبیر در حال ساختن بود. بعضی از مورخین اینگونه تفسیر می کنند که عبدالملک قصد داشت بیت المقدس را جایگزین کعبه کند تا مسلمین، آنجا به زیارت بروند. چون مکه در دست عبدالله بن زبیربود.
بعد از مرگ عبدالملک، پسرش ولید بن عبدالملک به خلافت نشست (86تا 96 هجری/705تا715میلادی) ولید در کار ساختمان سازی بسیار فعال بود و از ساختن بناهای مختلف حمایت می کرد. در زمان او مسجد النبی تجدید بنا شد. و مسجد جامع اموی در دمشق ساخته شد.همچنین در زمان ولید، فتوحات اسلامی به اوج خود رسید و سرزمین های ماوراءالنهر، سند، و اندلس ، بدست مسلمانان فتح شد.
یکی  دیگر از حوادث مهم در زمان عبدالملک و بعد از آن در زمان ولید، حکمرانی حاکم جباری چون حجاج بن یوسف ثقفی در عراق بود. حجاج به سختی شورش های عراق را برعلیه بنی امیه سرکوب می کرد و یکی از مهمترین قیام های عراق را به رهبری ابن اشعث شکست داد.
بعد از ولید سلیمان بن عبدالملک به سلطنت رسید 96تا 99هجری(715تا 717 میلادی) سلیمان قسطنطیه (پایتخت روم شرقی) را محاصره کرد. که به علت طولانی شدن محاصره، موفق به فتح این شهر نشد.
اما به هر حال دو دهۀ نخست قرن هشتم میلادی شاهد گسترش فتوحات اسلامی بود در غرب مسلمین به فرماندهی موسی بن نصیر و طارق بن زیاد به اندلس و قسمتهایی از فرانسه رسیدند و در سمت شرق در آسیای مرکزی و شمال هند پیشروی کردند.
سلیمان برای عمر بن عبدالعزیز بیعت گرفت و بعد از مرگ او عمر بن عبدالعزیز بن مروان، خلیفه شد. عمربن عبدالعزیز در طول دوران امپراتوریِ اموی یک شخصیت استثنایی بود و تنها خلیفۀ اموی بود که همۀ گروه ها و جناح های اسلامی او را به عنوان خلیفه قبول داشتند و نه صرفا به عنوان یک پادشاه جهان گشا.
عمر بن عبدالعزیز دشنام گفتن به امیرالمومنین علی - علیه السّلام - را در خطبه ها ممنوع کرد(کاری که در زمان امویان مرسوم بود) و فدک را به فرزندان فاطمه - سلام الله علیها- بازگرداند. او گرفتن خراج از تازه مسلمانان را ممنوع کرد و بسیاری از استانداران ظالم را عزل کرد.اما عمر خلافت او طولانی نبود و کمی بیشتر از 2 سال خلافت کرد.
بعد از عمربن عبدالعزیز دوباره خلافت به پسران عبدالملک رسید. و یزیددوم به خلافت نشست. یزید دوم دستور داد تا تماثیل و مجسمه هایی که از مسیحیان در قلمرو اسلامی موجود است منهدم کنند. همچنین او توانست قیام یزید بن مهلّب را شکست دهد.


هشام بن عبدالملک و توقف فتوحات اسلامی
آخرین پسر عبدالملک بن مروان که بر تخت نشست هشام بود. هشامی که دورۀ نسبتاً طولانی و پرحادثه ای را در تاریخ خلفای اموی پشت سر گذاشت. هشام بارگاه و دربار خودش را در شهر الرصّافه، در شمال شام بنا کرد. الرصّافه به مرزهای امپراتوری روم نزدیکتر بود. هشام فتوحات اسلامی را درسمت روم از سر گرفت و به خوبی در سرزمین آناتولی پیش رفت اما سرانجام سپاه اسلام شکست سختی، در نبرد با روم خورد و بدون دست آورد خاصی عقب نشست .
در سمت مغرب، در زمان هشام فتوحات در سمت مغرب در شمال فرانسه متوقف شد. و دیگر هیچ وقت از آن پیشتر نرفت. مسلمین در جنگ تورس  یا همان جنگ بلاط الشهدا شکست سختی از مسیحیان فرانسه خوردند(732میلادی). شکست های هشام همین جا پایان نیافت و در سمت شرق هم در مطیع کردن تخارستان به مرکزیت بلخ و ماوراء النهر(فرا رود) به مرکزیت سمرقند شکست خورد.
در همین حین شورش دیگری از سغدیان در شرق رخ داد. حاکم خراسان قول داد که هرکس مسلمان شود از او خراج نگیرد اما بعد با کمبود منابع مالی مواجه شد و حرف خودش را پس گرفت. سغدیان شورش کردند و حتی بلخ را تصرف کردند.
این شورش ها که از مسلمانان غیر عرب سر می زد؛ بعداً  به بزرگترین چالش برای امپراتوری اموی تبدیل شد.
بعد از هشام با ولید بن یزید بیعت شد. ولید بن یزید  بیشتر به تفریح و خوشگذرانی علاقه نشان می داد تا خلافت.
در سال 744 میلادی یزید سوم در دمشق اعلام خلافت کرد و ارتش او ولید ثانی را کشتند. یزید سوم به تقوا شهرت داشت و 6 ماه پس از آغاز خلافت مرد.
یزید سوم برادرش ابراهیم را به عنوان ولیعهد خود قرار داد. اما مروان دوم، نوۀ مروان بن حکم. لشگرش را به دمشق آورد و اعلام خلافت کرد. مروان مرکز خلافت را به حرّان در ترکیه امروزی منتقل کرد. شورش و هرج و مرج در سوریه پراکنده شد وبه  سرزمین های دیگر اسلامی سرایت کرد. شورشی که به سقوط سلسله امویان منتهی شد.
دعوت عبّاسی وابو مسلم
(این قسمت از مقاله برگرفته از کتاب تاریخ اسلام .علی اکبر فیاض است)
هرقدرکه قدرت اموی به واسطه ضعف خلفا و بهم ریختگی اعراب پشتیبان خلافت رو به ضعف می رفت نفوذ شیعه زیادتر می شد. این دعوت که در زمان محمد بن الحنیفه آغاز شده بود موضوعش آل علی - علیه السّلام - و خلافت آنها بود. اما درآخر، بنی العباس با مهارت عجیبی آن را به نفع خود برگرداندند.
خراسان در آن روزگار تابع بصره بود. طوایف عربی برای خود حوزه ای را با قریه ها و مزارع و چرا گاههای آن تصرف کرده بود. این طوایف از میراث زمان جاهلیت میان خود دودستگی ها و اختلافات فراوان داشتند. دولت اموی نیز که سیاست خود را برروی این دودستگی ها بنا گذاشته بود آتش اختلافات را دامن می زد. درخراسان مهمترین و نافذترین قبیله عرب بنی تمیم بودند. اینها از نژاد عدنانی محسوب می شدند. درمقابل آنها طایفه ازد از نژاد قحطانی بودند و طوایف ربیعه نیز به آنها ملحق شده بودند. میان این دو دسته برسر ریاست و نفوذ در خراسان زدو خودرها رخ داد .
در طی کشاکشها و زدوخوردها، دعوت شیعه که بنی عباس خود را در آنجا داده بودند نهفته انتشار می یافت .
امام عباسی نزدیک دمشق که از زمان عبدالملک بن مروان اقامتگاه خانواده عباسی شده بود منزل داشت. مرکز تبلیغاتی دیگری نیز در کوفه داشتند. گاهی هم امامِ مبلغینِ خود را درموسم حج درمکه دیدار می کرد. دستور امام به دعات آن بود که بیشتر به ایرانیها بپیچند واز اعراب به طوایف یمانی (قحطانی) اعتماد کنند و با مضریها (نزاریها) به ظاهر مهربان، ودر باطن دشمن باشند به طوری که اگر بتوانند یکی ازآنها باقی نگذارند.
محمد که اولین امام عباسیان است اول کسی بود که دعات به اطراف فرستاد و دستور داده بود که دعوت به «الرضا من آل محمد» کنند و اسم کسی را نبرند. پس از محمد، ابراهیم پسرش به وصیت او به امامت نشست و ابو مسلم دعوت او را اشکار کرد. بدین طریق فرقه راوندیه که طرفدار امامت بنی العباس بود در آغاز با کیسانیه یعنی طرفداران محمد بن الحنفیه اتصال داشته ودر امتداد آن بوجود آمده است. در زمان مهدی عباسی خواستند این اتصال را قطع کنند پس سلسله امامت را مستقیما به عباس بن عبدالمطلب رساندند به استناد آنکه عموی پیغمبر و وارث او بوده است. بدین طریق علویان را از حساب خود حذف کردند. برگردیم بر سر تاریخ .
در موقعی که ابو مسلم مرو را گرفت فتح دیگری نیز خود به خود به آغوش او آمد و آن چنان بود که عبدالله بن معاویه که به داعیه خلافت، مدتی جنوب ایران را به دست گرفته بود. اخیرا ً از جلو لشکری که مروان به سر وقت او فرستاده بود اصفهان را گذاشته به خراسان آمد و به ابومسلم پناهنده شد.ابو مسلم او را به زندان افکند و کشت.
پس از فتح مرو، ابو مسلم سرداران خود را به فتح اطراف خراسان فرستاد و فتوح به سرعت پیش  می رفت. دسته ای از نیروی مروانیها از اصفهان به گرگان وارد شد؛ ابو مسلم قحطبة بن شبیب  را به مقابله آنها مامور کرد. قحطبه آن لشکر را درگرگان شکست داد و ازآنجا به طرف ری پیش راند. ابو مسلم نیز از مرو به جانب نیشابور کشید .
قحطبه به مرکز ایران رسیده بود لشکریان خلیفۀ اموی که از جلو قحطبه فرار می کردند پس از تخلیه همدان در نهاوند به مقاومت ایستادند و پس از چند ماه تسلیم شدند (ذوالقعده 131 ) . لشکر خراسان شاهراه معمولی کرمانشاه، حلوان، خانقین را پیش گرفته از فلات ایران به جلگه عراق سرازیر شدند و ناگهانی برسردشمن فرود آمدند. در گیرو دار فتح، قحطبه شبی به طرز مجهولی نابود شد ولی پسرش حسن که خود سردار رشید و با شهامتی بود فتح را انجام داد و یکسره وارد کوفه شد (محرم 132). پیش از این واقعه ابراهیم امام را در حمیمه به فرمان مروان گرفته بودند و بعد در زندان کشتند. ولی برادر او ابو العباس عبدالله بن محمد بن علی، باعده ای از خویشاوندان فراراً خود را به کوفه نزد شیعیان آنجا رسانده بود. در این هنگام که حسن با لشکر وارد کوفه شد شیعیان این عبدالله را به حکم آنکه ابراهیم او را وصی و جانشین خود قرار داده بود به خلافت برداشتند (ربیع الاول132)
در این موقع مروان از حران بیرون آمده از راه موصل روانه کوفه شد. دسته ای از لشکر خراسان به استقبال او رفت و در کنار رود زاب بزرگ جنگ در گرفت و از دوم جمادی الاخری تا یازدهم آن ماه طول کشید و مروان شکست فاحشی خورد. این جنگ که به جنگ زاب معروف است، دولت امویان را خاتمه داد .
سرانجام در بوصیر ( در مصر علیا ) با لشکر خراسان که همه جا به تعاقب او آمده بودند مصاف داد و در میدان  مبارزه کشته شد. سرش را بریده برای ابوالعباس به کوفه فرستادند
افراد بنی امیه را در همه جا جستند و کشتند، باروی دمشق را ویران کردند و قبور خلفای بنی امیه را شکافته استخوانها را سوزانیدند. از این تعقیب و کشتار یکی از نوادگان هشام بن عبد الملک که نامش عبد الرحمن بود، جان دربود و خود را به اندلس انداخت و درآنجا خلیفه شد و سلسله امویان، در اندلس آغاز شد .
با وجود انقراض مروان، تسخیر کامل شام که مقر چندین سالۀ دولت اموی بود هنوز مبلغی کار داشت، عده ای از سرداران اموی از بیم جان یا به طمع مملکت هنوز می جنبیدند و شهرها را بر عباسیان می شورانیدند .
با زوال زمام حکومت از دست اعراب بیرون آمد و به دست طرفداران بنی عباس، یعنی ایرانیان افتاد و ایجاد بغداد نیز این تحول را نشاندار کرد. زبان کشور هنوز عربی بود اما ادبیات و رسوم زندگانی همه تحت تاثیر این تحول قرار گرفت و تمدن تازه ای آغاز شد. جنگ زاب نقطۀ مقابل جنگ قادسیه بود و ایرانیان قدرتی را که در آنجا باخته بودند در اینجا بدست آوردند.
دولت اموی در اندلس
نخستین مرد مسلمانی که به اندلس رفت، طارق بن زیاد و پس از وی موسی بن نصیر بود، این دو سردار در سال 92 هجری در زمان حکومت امویان قسمتی از اسپانیا را مسخر کرده و از طرف خلفای بنی امیه در آنجا فرمانروا گشتند. هم این که عباسیان بخلافت رسیدند، بنی امیه را قتل عام کردند جوانی از آنان جان به در برده، به آفریقا رفت و از آنجا سوار کشتی شد و به اندلس رفت. و بر فرمانروای آنروزِ اندلس عبدالرحمن بن یوسف فهری فایق آمده حکومت اندلس را بدست آورد و ابتدا بنام سفاح خلیفۀ عباسی خطبه خواند اما عباسیان این جوان را از حکومت معزول ساختند او هم به فرمان بنی عباس اعتنا نکرده در اندلس ماند و خود فرمانروا شد. این جوان اموی عبدالرحمن بن معاویه بن هشام بن عبدالملک است که قرطبه را پایتخت قرار داد و خود را امیر اندلس خواند 138 هجری. پس از عبدالرحمن عده ای از جانشین های او نیز خود را امیر می خواندند تا آنکه نوبت به عبد الرحمن سوم رسید این مرد بزرگترین فرمانروای اموی اندلس می باشد. عبدالرحمن بجای امیر، خود را خلیفه گفت و با فرنگیان جنگهای بسیار کرد، آنان را شکست داد. پس از او چند تن دیگر در اندلس فرمانروا شدند ولی هیچ یک بپای عبدالرحمن سوم نرسیدند در قرن پنجم هجری حکومت اندلس میان چند دسته از بزرگان عرب تقسیم گشت که مشهورترین آنان طایفۀ عبابده فرمانروایان اشبیلیه میباشند. این دسته پس از چندی ناتوان گشتند وبرای جلوگیری از هجوم فرنگیان بسلاطین شما آفریقا (مرابطین) پناه آوردند ولی اینان که بکمک آمده بودند اندلس را برای خود گرفته، دست فرنگیان و فرمانروایان (عبابده) عرب را از اندلس کوتاه ساختند و بالاخره در سال 1492 میلادی فرنگیان به اندلس هجوم آوردند و آن کشور را به یکباره از چنگ مسلمانان در آوردند.
اتفاقا کشور اندلس سهم بزرگی در تاریخ تمدن اسلام دارا شد. بناهای عالی اسلامی در اندلس برپا گشت آموزشگاه های مهم تاسیس یافت ودانشمندان و سخنوران نامی از آن سرزمین اسلامی برخاستند.

منبع: کتاب تاریخ مسلمین


[1]:  در زمان جاهلیت هر یک از قبایل قریش مسئولیت خاصی به عهده داشتند. در قدیم ، قریش پرچمی به نام عقاب داشت ودر موقع جنگ آن را بیرون آورده بدست یکی از سران سپاه و یا به خود پرچم دار تحویل می دادند. قیاده یا سرداری عبارت از سرپرستی و سرداری کاروان های بازرگانی و یا نفراتی جنگی بود.(تاریخ تمدن اسلام-جرجی زیدان-ج 1-ص16)

 

مربوط به حكومت امویان
در مورد مولف:

جناب حجة الاسلام و المسلمین علی ربانی خلخالی کتابهای مختلفی را راجع به خاندان عصمت و طهارت به رشته تحریر درآورده اند که در اینجا برخی از این کتابها را نام می بریم.

ام البنین علیهاالسلام: النجم الساطع فی مدینه النبی الامین

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی، علی مجال اشرف (مترجم)

ناشر: دار الکتاب اسلامی - 16 دی، 1386

چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس (ع) شامل: (240) کرامت از آن حضرت نسبت به: شیعیان، اهل سنت...

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 23 اسفند، 1384

ستاره درخشان شام، حضرت رقیه دختر امام حسین (ع)

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 1383

ستاره درخشان مدینه: حضرت ام البنین سلام الله علیها: همسر باوفای امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیهاالسلام

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 21 اسفند، 1385

چهره درخشان حسین بن علی (ع)

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 16 بهمن، 1385

دعا و زیارات

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 08 بهمن، 1385

السیده رقیه بنت الامام الحسین (ع)

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی، جاسم ادیب (مترجم)

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 08 بهمن، 1385

قیمت:  30000 ریال

چهره های درخشان سامرا: حضرت امام هادی و امام عسکری علیهما السلام

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 02 تیر، 1386

چهره درخشان عقیله بنی هاشم: زینب کبری (س)

پدیدآورنده: علی ربانی خلخالی

ناشر: مکتب الحسین (ع) - 23 مهر، 1387

قیمت:  80000 ریال

کتاب چهره درخشان حسین بن علی، همانطور که از نام آن پیداست در مورد قیام امام حسین و انگیزه های قیام است. و مطالب جالبی را در مورد قیام عاشورا در این کتاب می یابیم. این کتاب در سایت تخصصی تاریخ اسلام به صورت html منتشر شده است. و برای اطلاعات بیشتر راجع به این کتاب به مقدمه و فهرست عناوین خود کتاب بسنده کرده ام.

سبب تاليف كتاب
نويسنده در رمضان المبارك سال 1387 قمرى به مطابق آذر ماه 1346 شمسى از سوى آية الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى قدس ‍ سره براى تبليغ و ترويج قرآن كريم و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام در دهه اول ماه مبارك رمضان به قريه جيلارد (دماوند )عازم شد.
معمولا دهه اول اصول و فروع دين و دهه دوم و سوم شرح حال چهارده معصوم عليهم السلام و خاندان آن بزرگواران را براى مستمعين شرح مى دادم و ضمنا وقايع هر شب يا روز را به تناسب تذكر مى دادم .
شب 16 ماه رمضان بيمار شدم كه روزش شدت يافت .
شب 17 رمضان بنا بود قضاياى جنگ بدر (19) را براى مردم شرح دهم طورى آن شب مريض شدم كه نتوانستم در مسجد حضور پيدا كنم به طورى كه پزشك معالج از بهبودى من نااميد شد.
شب 17 رمضان عده اى از اهالى براى عيادت و همه ناراحت بودند كه چرا بايد طلبه اى جوان در غربت اين اتفاق برايش بيفتد ؟ همان شب وصيت نامه خودم را نوشتم كه اگر مردم كسى مسوول نيست و بازماندگانم با كسى كار نداشته باشند خودم به اجل خدايى از دنيا رفته ام و نذر كردم كه اگر شفا يافتم در حد توان كتابى در زندگانى اباعبدالله الحسين عليه السلام بنويسم آن شب حالم خوب نبود و گريه كردم و با حال گريه خوابيدم قبل از سحرى بود كه مى بايستى براى خوردن سحرى بلند مى شديم .
بنده در خوابد ديدم كه روضه حضرت على اكبر عليه السلام مى خواندم گويا اين روضه از خواب به بيدارى تبديل شده بود، صاحب منزل كه پيرمردى بود، با همسرش بيدار شده بودند و كنار بسترم نشسته روضه را گوش مى دادند و گريه مى كردند يكدفعه پير مرد بنده را آرام براى خوردن سحرى بيدار كرد من در آن حال بيدار شدم و مختصر سحرى ميل كردم و براى نماز به مسجد رفتم ظهر حالم بهبود يافت و پس از نماز ظهر منبر هم رفتم و قضاياى جنگ بدر را براى مردم توضيح دادم .
پس از پايان ماه رمضان به قم آمدم و در سال 1347 شمسى ازدواج كردم و خمير مايه كتاب شريفه (چهره درخشان حسين بن على عليهماالسلام )از سال به طول انجاميد، در سال 1355 شمسى مطابق 17 ربيع الاول 1397 قمرى به قطع رقعى در دو هزار نسخه چاپ شد.
بعد از آن 15 هزار نسخه در سه نوبت به قطع چاپ كرديم ، و اخيرا هم در تاريخ 1410 قمرى مطابق با 1369 شمسى (كانون نشر انديشه هاى اسلامى ) سه هزار نسخه از آن چاپ كرد. چون كتاب متقاضيان بسيار داشت ، با كسب اجازه از مسول موسسه كانون نشر انديشه هاى اسلامى اقدام به چاپ جديد و ويرايش با تجديد نظر و اضافات تقديم به دوستان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مى نماييم .
اينك با لطف خداوند و نظر اهل بيت عليهم السلام موفق شديم تا چاپ ششم اين كتاب با اصلاحات و اضافات جديد به چاپ برسانيم .
اميد است اين اثر ناچيز مورد قبول و عنايت فرزند نهم امام حسين عليه السلام يعنى مهدى موعود عجل الله تعالى فرجه الشريف قرار گيرد.
(ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب )(20)
قم - حرم اهل بيت عليهم السلام
بيستم جمادى الثانى 1421 ه - ق
سالروز تولد سيدة نساء العالمين
صديقه شهيده ، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها
مطابق 29 شهريور 1379 شمسى
على ربانى خلخالى

 

فهرست عناوین کتاب

مقدمه

بخش اول :ولادت و شخصيت امام حسين عليه السلام در قرآن و سنت

فصل سوم : فرزندان امام حسين عليه السلام

ابراهيم فداى امام حسين عليه السلام شد

بخش دوم :ارزيابى شهادت

بخش سوم :علم امام عليه السلام

خبر رسول اكرم صلى الله عليه وآله از شهادت عمار ياسر

بخش چهارم :حادثه كربلا و پيامبران

در فضايل زائران حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

عطر تربت امام حسين عليه السلام

بخش پنجم :نمونه اى از شجاعت و معجزات امام حسين عليه السلام

بخش ششم :شجره ملعونه در قرآن و روايات

بخش هفتم :امام حسين عليه السلام و عاشوار

خطبه حركت از مكه

محرم الحرام

عصر تاسوعا

فصل هفتم : شهادت ياران بى بديل امام حسين عليه السلام

على اكبر بن حسين بن على عليه السلام

بخش هشتم :شهادت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام

نامه امام حسين عليه السلام به امام سجاد عليه السلام

شهادت پيشواى شهيدان درسى براى پيروان آن حضرت

بخش نهم :دشمنان اهل بيت

بخش دهم :اهل بيت عليه السلام در كوفه

خطبه حضرت زينب عليه السلام در كوفه

بخش يازدهم :اهل بيت عليهم السلام در شام

بخش دوازدهم :بازگشت كاروان اسرا به مدينه منوره

فصل چهارم : سخنى چند با عزاداران امام مظلوم عليه السلام و گويندگان مذهبى

كتاب « جامعه شناسي تحريفات عاشورا » گزارشي است انتقادي ـ آسيب شناختي به مقتل‌ها، روضه‌ها و ادبيات منظوم در عاشورا. بخش‌هاي تشكيل دهنده‌ي كتاب عبارت‌اند از: "عاشورا و رويكرد جامعه شناختي (نقد و بررسي منابع و مقاتل عاشورايي، تحريف شناسي و فرهنگ عاشورا" و "ادبيات عاشورا در بوته‌ي نقد (عاشورا و ادبيات انقلاب اسلامي)"
كتاب در دو بخش اصلي ، سعي دارد تا نگاهي تازه به آسيب شناسي مقتل ها ، روضه ها و ادبيات منظوم داشته باشد. در بخش نخست اين كتاب نويسنده به مقوله عاشورا و رويكرد جامعه شناختي آن مي پردازد .
در فصل اول اين بخش مشكلات و موانع پژوهش درباره عاشورا، جامعه شناسي تاريخي و عاشورا، نگرش متافيزيكي به عاشورا، مقايسه دو نگاه ثبوتي و اثباتي به عاشورا، شهادت پرستي و تقديس شهادت به عنوان هدف، پارادوكس عاشورا و شفاعت و مسائلي از اين دست را مورد بررسي و تحليل قرار مي دهد.
فصل دوم از بخش نخست كتاب به نقد و بررسي منابع و مقاتل عاشورايي مي پردازد. از عمده ترين مباحث اين فصل مي توان به مواردي چون تاريخ طبري گزارشي مخدوش، مقتل الحسين خوارزمي، ابن خلدون و تحريف عاشورا ، ابن تيميه و استمرار تحريف، روضه الشهداء سرچشمه تحريفات عاشورايي و تحريف در حوزه نقل قول ها از مهم ترين عناوين اين فصل است.
در فصل سوم از بخش نخست كتاب هم تحريف شناسي و فرهنگ عاشورا با مباحثي چون ضرورت غبار روبي از تاريخ عاشورا ، تحريف در تاريخ اسلام و مواردي ديگر را مورد بررسي قرار مي دهد .
نويسنده در بخش دوم كتاب ادبيات عاشورا در بوته نقد را مورد بررسي و تحليل قرار مي دهد. عاشورا در ادبيات فارسي ، عاشورا و ادبيات انقلاب اسلامي دو فصل اصلي بخش دوم كتاب “جامعه شناسي تحريفات عاشورا” است .

سایت مرسلات

 

پنجشنبه ، 30 ارديبهشت 1389 ، 13:19

کتابشناسی کتاب الدولة الامویة

علی الصلابی یکی از مورخان معاصر است که کتابهای مختلفی را در رابطه با حکومتهای مختلف اسلامی نگاشته است. کتاب «الدولة الامویة عوامل الازدهار و تداعیات الانهیار» یکی از کتابهای این نویسنده است. اصل بحث صلابی در این کتاب اثبات جایگاهی برای بنی امیه در دعوت اسلامی در زمان صدر اسلام و سپس بررسی شخصیتی معاویه بن ابی سفیان است. شاید بتوان گفت صلابی در این کتاب بیشتر برای اثبات نکات زیر تلاش کرده است:

  • جایگاه بنی امیه در دعوت اسلامی در صدر اسلام
  • بررسی رابطه بنی هاشم با بنی امیه
  • نقش بنی امیه در زمان خلفای راشدین
  • کشته شدن عثمان
  • معاویه بن ابی سفیان
  • عمر بن عبد العزیز
  • و دیگر خلفای اموی

شما می توانید از این آدرس به سایت علی الصلابی بروید محمد حسین قربانیان

خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم
از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube