کتابشناسی کتاب امامت و سیاست
عنوان كتابى در تاريخ سدههاى 1 تا 3 ق منسوب به ابن قتيبه (ه. م). اين كتاب كه گاه با عنوان تاريخ الخلفاء نيز از آن ياد شده، به ويژه از حيث انتساب آن به دانشمند مشهورى چون ابن قتيبه دينورى، بارها از آن بحث شده است. اين اثر را مىتوان با در نظر گرفتن دو جنبه كلى بررسى كرد: نخست مسأله انتساب آن به ابن قتيبه و سپس محتواى اخبار و روايات تاريخى و منابع آن كه البته معلوم نبودن نام مؤلف، از ارزش و اعتبار مطالب كتاب در مجموعه آثار تاريخى مربوط به قرون نخستين اسلامى، نمىكاهد (نك: دنباله مقاله).
كتاب پس از خطبه، با ذكر فضايل دو خليفه نخست آغاز مىشود، سپس به مسأله سقيفه و خلافت ابوبكر مىپردازد، اما به طور كلى، اخبار و روايات مربوط به دوره خلافت ابوبكر و عمر بسيار مختصر و تنها با اشارههاى گذرا آمده است. از اينجا نويسنده به تفصيل بيشتر گراييده، و به ويژه از دوره خلافت امير المؤمنين على (ع) روايات متعدد و مفصلى آورده است، چندانكه حدود ربعى از كتاب را به تاريخ اين دوره اختصاص داده است. در اين كتاب كه به رغم اختصار، رويدادهاى ادوار گوناگون سدههاى نخستين هجرى را در بر مىگيرد، موضوع فتح افريقيه و اندلس به دست موسى بن نصير ويژگى جداگانهاى دارد (2/60 به بعد). ذكر حوادث مربوط به ادوار خلفاى بنى اميه تا واپسين ايشان، به اختصار ادامه مىيابد. موضوع ظهور عباسيان را مؤلف با عنوان «بدء الفتن و الدولة العباسيه» آغاز كرده است (2/130). در اين بخش نيز همچون بخش نخست، مؤلف به اختصار، به ذكر حوادث دوران حكومت چند خليفه نخست عباسى پرداخته است و در پايان ذكر وقايع خلافت هارون الرشيد مىگويد كه در نقل اخبار مربوط به خلافت عباسى، پس از هارون الرشيد، سودى نمىبيند، زيرا از اين پس «زنادقه عراق» بر خلافت استيلا يافتند (2/207). با اينهمه، در كوتاهترين عبارات از ماجراى جانشينى مأمون و جنگ او با امين بر سر خلافت ياد كرده است (2/208.)
درباره مؤلف كتاب بايد گفت كه هيچ يك از كسانى كه شرح زندگى و آثار ابن قتيبه را به دست دادهاند، به چنين كتابى، حتى با عنوان تاريخ الخلفاء اشاره نكردهاند (مثلا نك: ابن نديم، 85-86). بررسى متن كتاب نيز نفى انتساب الامامة و السياسه به ابن قتيبه را تأييد مىكند. البته كتاب پس از بسمله با اين عبارات آغاز مىشود: «قال ابو محمد عبد الله ابن مسلم بن قتيبة رحمه الله تعالى... » و در يك جاى ديگر نيز اين نام (عبد الله بن مسلم) در صدر يك خبر آمده است (1/27) ، با اينهمه، آوردن سلسله اسناد در صدر اخبار، با روش محدثان تفاوت كلى دارد و با آنكه نخستين اخبار و روايات با سلسله اسناد آغاز مىشود، اما در چند صفحه بعد، مؤلف كتاب-و شايد نخستين كاتب پس از مؤلف-در صدر هر روايت، فقط از لفظ «قال... » استفاده كرده است كه غالبا معلوم نيست گوينده كيست. ابن ابى مريم (د 253 ق) كه مؤلف، نخستين روايت را از قول او نقل كرده (1/2، 27) ، مصرى است (نك: ذهبى، 12/311) و تا آنجا كه مىدانيم ابن قتيبه هرگز به مصر نرفت. ديگر رجال و شيوخ كتاب را نيز نمىتوان جزو شيوخ ابن قتيبه محسوب كرد (براى اسامى شيوخ روايى او، نك: همو، 13/297). در پارهاى موارد به نظر مىرسد كه مؤلف يا كاتب، سلسله اسناد را انداخته، و تنها به نام صاحب اثر اكتفا كرده است، مانند «قال الحسن البصرى» (1/27).
در همين موارد است كه گاه تناقضهايى ديده مىشود. اما اينكه خطيب به استناد عبارت «حدثنا ابن ابى ليلى التجيبى» در الامامه (2/78) ، اين ابن ابى ليلى را قاضى كوفه (د 148 ق) دانسته، و نتيجه گرفته كه او 65 سال پيش از تولد ابن قتيبه در گذشته است (ص 23) ، درست نمىنمايد.
همچنين بايد توجه كرد كه روش تأليف كتاب، با آنچه از روش نويسندگى و عقايد ابن قتيبه مىشناسيم، هماهنگ نيست (براى ديگر ادله رد انتساب به ابن قتيبه، نك: همو، 23-24؛قزوينى، 1/109-111).
بايد گفت مسأله انتساب اين كتاب به ابن قتيبه دست كم از قرن 6 ق مطرح بوده است؛چنانكه قاضى ابو بكر ابن عربى (د 543 ق) در العواصم من القواصم، با آنكه در انتساب همه مطالب الامامة و السياسه به ابن قتيبه ترديد كرده، به سبب روايت اخبارى كه موجب طعن بر صحابه مىشود، به ويژه در بخش مربوط به حوادث سقيفه و مسأله بيعت امام على (ع) با خليفه اول، بر او تاخته است (ص 228). ابن شبّاط، مورخ تونسى (در 681 ق) نيز در كتاب خود با عنوان صلة السمط... ، از الامامة و السياسة با تصريح به نام ابن قتيبه، نقل مىكند (ص 211؛نيز نك: الامة، 2/70). قلقشندى (د 821 ق) نيز در صبح الاعشى، عهد نامه عمر بن عبد العزيز به سليمان بن عبد الملك را به نقل از كتاب ابن قتيبه با عنوان تاريخ الخلفاء، آورده است (9/360-362) كه اصل آن را در الامامة و السياسة مىتوان يافت (2/114-115).
در ميان محققان متأخر، گويا نخستين كسى كه در انتساب اين اثر به ابن قتيبه ترديد كرد، پاسكوال دگايانگوس، sognayaG eD. P خاورشناس اسپانيايى (1809-1897 م) بود. محققان ديگرى نيز در اين باره به تحقيق پرداختهاند (مثلا نك: خطيب، همانجا؛عدوى، 3/36-37؛حسينى،77-78؛ مصطفى،1/241-242OU127/I,LAG؛لوكنت، 176-175) ؛گر چه هيچ يك از اين پژوهشگران به نام و نشان مؤلف واقعى اثر راه نيافتهاند. اين نكته نيز شايسته يادآورى است كه ياقوت حموى در شرح احوال ابن حزم (ه. م) ، به كتابى از او با عنوان الامامة و السياسة اشاره مى كند (5/94-95؛قس: مقرى، 2/79: الامامة و الخلافة) ، اما اين جز اشتراك لفظى در عنوان كتاب نيست و هيچ دليل ديگرى مؤيد اينكه كتاب موجود همان اثر ابن حزم باشد، وجود ندارد. همچنين، هيچ يك از منابع مؤلف از سده 4 ق در نمىگذرد و اين مؤيد نظر دخويه است كه معتقد است اين كتاب را احتمالا يك مؤلف مصرى يا مغربى در عهد ابن قتيبه نگاشته است (نك: 187/I,S,LAG)
جدا از مسأله مؤلف كتاب، همچنانكه گفته شد، بررسى متن اثر، به ويژه از حيث منابع، سخت قابل توجه به نظر مىرسد. در واقع الامامة و السياسة مجموعهاى نامنظم از آثار مورخان قرون نخست هجرى است و اين موضوع به طور خاص در بخش مربوط به فتح افريقيه و اندلس نمايانتر است. مقايسه ميان روايات اين بخش با يك اثر از عبد الملك ابن حبيب اندلسى (ه. م) نشان مىدهد كه نويسنده الامامة و السياسه، غالب روايات اين بخش را، گاه حتى با حفظ سلسله سند ابن حبيب، از كتاب او نوشته، و اختلاف ميان دو متن بسيار اندك است (نك:ابن حبيب، 143، شم 412، قس: الامامة، 2/78، سطر 7 بب؛نيز نك: ابن حبيب، 145، شم 419؛قس: الامامة، 2/78، سطر 12 بب، نيز نك: ابن حبيب، 145، شم 419، قس: الامامة، 2/87، سطر 3). همچنين در همين بخش، مؤلف كتاب به اثر يك مصرى اندلسى الاصل، از نوادگان موسى بن نصير، فاتح اندلس، به نام معارك بن مروان تكيه داشته است (نك:مونس، 27). البته در هيچ يك از موارد فوق، مؤلف به منبع اصلى خود اشاره نكرده است.
در جاهايى از كتاب كه مؤلف به مأخذ خود تصريح مىكند، مىتوان آثار مورخان بزرگ سدههاى نخست هجرى را كه اينك نشانى از آنها در دست نيست، بازيافت و اين يكى از مهمترين ويژگيهاى الامامة و السياسة محسوب مىشود. آثار تاريخى ابو معشر سندى (ه. م) (نك:الامامة، 1/215، 2/8، 9، 10، 25) ، ابو الحسن مداينى (همان، 1/159) ، و اثر بسيار مهم هيثم بن عدى (د 207 ق) با عنوان الدولة در اخبار دعوت عباسى (نك: ابن نديم، 112) در بخش مربوط به آغاز خلافت عباسيان (نك: الامامة، 2/130، 141، 149، 164) مورد استفاده مؤلف قرار گرفته است.
از كتاب الامامة و السياسه چندين نسخه خطى موجود است (نك:LAG، همانجا) و متن آن بارها با انتساب به ابن قتيبه، در مصر، عراق و لبنان به شيوهاى غير انتقادى به چاپ رسيده است.
مآخذ
ابن حبيب، عبد الملك، التاريخ، به كوشش خورخه آگوادى، مادريد، 1991 م؛ ابن شباط، محمد، «صلة السمط... » ، المكتبة العربية الصقلية، به كوشش ميكله آمارى، لايپزيگ، 1857 م؛ابن عربى، ابو بكر، العواصم من القواصم، به كوشش محب الدين خطيب، دمشق، دار البشائر، ابن نديم، الفهرست؛الامامة و السياسة، قاهره، 1388 ق/ 1969 م؛حسينى، اسحاق موسى، ابن قتيبة، ترجمه هاشم ياغى، بيروت، 1400 ق/ 1980 م؛خطيب، محب الدين، مقدمه بر الميسر و القداح ابن قتيبه، قاهره، 1385 ق؛ ذهبى، احمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و صالح سمر، بيروت، 1404 ق/1984 م؛عدوى، احمد زكى، مقدمه بر عيون الاخبار ابن قتيبه، قاهره، 1930 م؛قزوينى، محمد، يادداشتها، به كوشش ايرج افشار، تهران. 1363 ش؛ قلقشندى، احمد، صبح الاعشى، قاهره، 1383 ق؛مصطفى، شاكر، التاريخ العربى و المورخون، بيروت، 1983 م؛مقرى، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1388 ق/1968 م، مونس، حسين، تاريخ الجغرافية و الجغرافيين فى الاندلس، مادريد. 1986 ؛ياقوت، ادبا؛نيز:
1965,sucsamaD ,abyatuQ nbI ,G ,etmoceL;S. LAG ;LAG
نقل از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 10
اِبْنِ قُتَيْبه
ابو محمد عبد الله بن مسلم دينورى (213-276 ق/828-889 م) ، نويسنده و دانشمند بزرگ عصر عباسى. از زندگى وى، به رغم شهرت عظيمى كه از زمان حيات كسب كرده بود، اطلاعات بسيار اندكى در دست است و منابع در اين باب به گفتارى مختصر و گاه ضد و نقيض بسنده كردهاند. در آغاز، سخنى از تاريخ تولد او نيست، اما ابن خلكان (3/43) و نويسندگان پس از وى، 213 ق را نقل كردهاند (نك: حسنى، 9-10). ابن نديم هم كه به تولد او اشاره كرده، تنها آغاز رجب، نوشته است (ص 85) و نمىدانيم كه آيا او خود بدين گونه نوشته يا سال آن از نسخهها ساقط شده است. سال مرگ او هم در منابع دقيق نيست: برخى، 270 ق نوشتهاند (ابن نديم، همانجا؛خطيب، 10/170؛سمعانى، 10/341؛ابن انبارى، 144) و ابن خلكان 270 يا 271 ق آورده است (همانجا) و ديگران 276 ق ذكر كردهاند (سمعنانى، ابن انبارى، همانجاها، ابن جوزى، 5/102، ابن اثير، 3/15) ، ولى عموم منابع جديدتر كه از روايات گوناگون آگاه بودهاند، رجب 276 را ترجيح دادهاند. سال 296 ق كه يكى از اقدم منابع، يعنى زبيدى (ص 183) ، داده است، احتمالا تحريف 7 به 9 است (لوكنت، ابن قتيبهabyatuQ nbI. ، 37). اگر تاريخ درگذشت نويسندهاى آنچنان زبر دست و استادى آنچنان بزرگ تا اين حد گنگ مانده باشد، خود پيداست كه از ماجراهاى زندگى او ديگر چيز قابل توجه و اعتمادى براى ما باقى نمىماند.
همه رواياتى كه از آغاز قرن 4 ق به بعد درباره ابن قتيبه نقل شده، به چند نكته منحصر است؛بحث درباره تاريخ و ماجراى مرگ او كه ديديم چندان روشن نيست، شاگردان و استادان او؛منصب قضاى او در دينور؛بازگشت او به بغداد؛فهرست آثار او؛داوريهاى موافق و مخالفى كه درباره او شده است. اين اطلاعات همه در واقع از سه كس سرچشمه گرفته است: يكى پسرش احمد كه فهرست نسبتا كاملى از آثار پدر نقل كرده است، ديگرى شاگرد نزديك او ابراهيم بن صائغ كه هم ماجراى وفات استاد را نقل كرده و هم فهرست آثار او را (فهرست منقول از او با آنچه فرزند ابن قتيبه ذكر كرده يكى است) ؛سديگر شاگرد اندلسى او قاسم بن اصبغ كه آثار استاد را در اندلس انتشار داده و بجز ماجراى مرگ استاد، آنچه او روايت كرده، در زمينه لغت شناسى است.
دو منبع مستقل ديگر نيز هست كه از جهاتى، نقطه آغازند: 1. ابن نديم كه فهرست بسيار مفصلى از آثار او به دست داده است (صص 85 -86). آنچه در اين فهرست آمده است، در بسيارى از موارد با آنچه از آثار ابن قتيبه مىشناسيم، منطبق نيست؛2. ابو بكر ابن انبارى (د 304 ق/916 م) كه احتمالا سرچشمه همه انتقادهاى تند بر ضد ابن قتيبه بوده و كتابى به نام رسالة المشكل در رد ابن قتيبه و ابو حاتم سجستانى تأليف كرده بوده است (نك: ابن خلكان، 4/342؛قفطى، 3/204؛ لوكنت، همان، 10). از طريق اين كسان بود كه آن اندك اطلاعات در باره ابن قتيبه به دهها كتاب در سدههاى بعد راه يافت.
لوكنت براى دست يافتن به منابع اصلى و راويان نخستين و توضيح سلسله راويان دورههاى بعد، 4 جدول تدارك ديده كه در اين باب بسيار سودمند است: 1. منابع شرقى كه از ابن صائغ آغاز شده است؛2. منابع مصرى كه از پسر ابن قتيبه، احمد منشأ گرفته است؛3.منابعى كه منشأ آنها ابن خير (د 575 ق/1179 م) است، 4. منابعى كه به ابن فرحون باز مىگردد (همان، 26-15).
مطالعاتى كه در سده اخير در خاور و باختر به ابن قتيبه اختصاص يافت، بيشتر در زمينه شعر و ادب بود، زيرا نخستين بار، كتابهاى ادب و شعر او مورد توجه و بررسى خاورشناسان و بعد پژوهندگان عرب قرار گرفت. از اين رو جانب آثار حديثى و قرآنى او فروماند. در سالهاى اخير، با چاپ و تحقيق و حتى ترجمه آثار ابن قتيبه در زمينه علوم قرآنى، جنبه ديگرى از نبوغ ابن قتيبه آشكار شد.
ظاهرا پژوهشهاى عصر حاضر با «مكتبهاى نحوى عربrebarA red neluhcS nehcsirammarG» تأليف فلوگل در نيمه دوم قرن 19 م آغاز شد. وى البته به تقليد از ابن نديم تنها به جنبه نحوى آثار ابن قتيبه پرداخته است. مقاله بروكلمان در چاپ اول «دائرة المعارف اسلام 1IE » و نيز گزارشهاى او در «تاريخ ادبيات عربLAG» در همان زمانها، چنانكه لوكنت تصريح مىكند، كم مايه و گاه دور از صواب است (همان، مقدمه، 8). در جوار اين دو اثر، البته نوشتههاى بسيارى هم در كتابهاى عمومى ادبيات يافت مىشود كه جنبه تخصصى آنها قابل توجه نيست. زمانى كه پژوهندگان عرب به انتشار آثار ابن قتيبه پرداختند، چند تحقيق پسنديده پديدار شد كه نخستين آنها احتمالا مقدمه محب الدين خطيب بر كتاب الميسر و القداح (1925 م) است و دوم مقدمه احمد زكى عدوى كه در آغاز جلد چهارم عيون (1930 م) چاپ شده است. در اين دو اثر، باز توجه اصلى به موضوع «ادب» بوده، اما به جنبههاى حديث و تفسير نيز اشارههايى شده است. پس از اين، اثر معتبر گود فروا دومونبين به زبان فرانسه ظاهر شد. گودفروا نخست مقدمه الشعر و الشعراء را ترجمه كرد و سپس ديباچه مفصلى درباره اوضاع ادبى در سده سوم، شرح حال ابن قتيبه و به خصوص نظرات او درباره شعر و نقد ادبى نوشت و تعليقات نسبتا مفصلى نيز در پايان كتاب افزود (1947 م). اين اثر در 1363 ش توسط مؤلف اين مقاله به فارسى ترجمه شده است. سپس كتاب «زندگى و آثار ابن قتيبهabyatuQ nbI fo skroW dna efiL ehT» توسط اسحاق موسى حسينى به زبان انگليسى انتشار يافت كه نخستين كتاب مستقل و تا آن زمان (1950 م) ، جامع ترين كتاب درباره ابن قتيبه به شمار مىآيد. مؤلف در اين اثر، هم به زندگى و آثار ابن قتيبه، هم به بررسى عقايد و آراء مختلف او، خواه در زمينه دين، خواه در زمينه شعر و ادب پرداخته است. ترجمه عربى اين كتاب كه در 1400 ق/1980 م توسط هاشم ياغى انجام يافته، مورد استفاده ما بوده است. آثار گوناگون ابن قتيبه، يكى پس از ديگرى منتشر مىشد تا سرانجام، به همت سيد احمد صقر، سرو سامان تازهاى يافت. وى در سلسلهاى كه «مكتبة ابن قتيبة» ناميده بود، به نشر آثار علمى و دينى او كه اينجا و آنجا كشف مىكرد، پرداخت و به همت او تأويل مشكل القرآن (1954 م) و تفسير غريب القرآن (1958 م) به دست همگان رسيد. شناخت چهره دينى ابن قتيبه كه تا آن زمان در پس پرده شعر و ادب پنهان مانده بود، موجب شد كه صقر بتواند مقدمهاى هوشمندانه و جامع كه بسيار مورد استفاده است، تدارك بيند. اين مقدمه همان است كه در آغاز مشكل القرآن به چاپ رسيده است.
كتاب ابن قتيبه، تأليف محمد زغلول سلام كه در سلسله «نوابغ الفكر العربى» چاپ شده (1957 م) ، اگر چه از پژوهش عميق به دور است، به يمن آثار پيشين شامل اظهار نظرهاى همه جانبه و صحيح است. پژوهش ديگرى كه توسط نويسندگان عرب صورت گرفته، مقدمه ثروت عكاشه بر كتاب معارف (1960 م) است كه چيزى به آثار حسينى و صقر نمىافزايد و گويى بر نوشتههاى كهنتر استوار بوده است (نك: لوكنت، همان، مقدمه، 10-8). اخيرا نيز كتابى توسط عبد الجليل مغتاظ عوده تميمى در سلسله انتشارات دانشگاه سبها (ليبى) به نام ابن قتيبة اللغوى انتشار يافته كه به رغم فهارس بسيار مفصل، چيزى بر اطلاعات ما نمىافزايد.
در 1962 م لوكنت كتاب تأويل مختلف الحديث را به فرانسه ترجمه كرد و در مقدمه مفصلى كه در آغاز كتاب نهاد، از اشاره به شرح حال ابن قتيبه چشم پوشيد، اما وعده داد كه كتاب مفصلى در اين باب انتشار دهد (مقدمه بر «تأويلetiart eL ، 7). اين كتاب عاقبت پس از ده سال كوشش و پژوهش. در 1965 م انتشار يافت. مؤلف در اين اثر كه شامل 528 صفحه است، چيزى را فروگذار نكرده و با وسواس و دقت و گاه با اغراق و اطناب، همه جنبههاى علمى و ادبى ابن قتيبه را مورد بررسى قرار داده و نخست كوشيده است كه براى ابن قتيبه، اعتبار دينى عظيمى كه از اعتبار ادبى او كمتر نيست، فراهم آورد. نتيجه اين كوشش آن است كه در اين كتاب فقط 22 صفحه به نحو، 22 صفحه به شعر و 56 صفحه به ادب اختصاص يافته است.
در آغاز اين گفتار به تاريخ تولد و مرگ ابن قتيبه اشاره شد و ملاحظه گرديد كه تا چه اندازه اطلاعات در اين باره پريشان است.
متأسفانه موارد ديگر زندگى او نيز به همين قرار است. ابهام از نسب او آغاز مىگردد: سمعانى، قتبى را نسبت جدوى (10/340) و همو جد او را منسوب به باهله مىداند (2/70-71) ، اما از سوى ديگر ابن قتيبه خود صريحا به اصل ايرانى خود اشاره كرده، مىگويد: «نسب من در عجم مانع از آن نيست كه در مقابل ادعاهاى جاهلان اين قوم، از عرب دفاع كنم» ( «كتاب العرب» ، 278؛نيز نك: لوكنت، ابن قتيبه، 30؛ حسينى، 5). بنابر اين چگونگى نسبت نيايش، قتيبه، به باهله روشن نيست و در جايى هم به «ولاى» او اشاره نشده است. در برخى از منابع وى را مروزى خواندهاند (مثلا زبيدى، 183) ، اما بيشتر، اين نسبت را از آن پدرش دانستهاند (مثلا سمعانى، 10/341) و اين نظر معقولتر است. بنابراين شايد بتوان پنداشت كه نيايش قتيبه، از مرو شاهجان برخاسته و همانجا با يكى از زنان عرب باهله ازدواج كرده و بدين سبب به باهله انتساب يافته است (نك: لوكنت، همان، 30-28). نمىدانيم پدر او، مسلم، چه زمانى به غرب كوچيد و در كدام شهر مسكن گزيد. از اين رو براى تعيين زادگاه فرزندش، عبد الله هم ناچار بايد ديد كه او را به چه ديارى منسوب كردهاند: نسبت مروزى چنانكه ديديم به پدرش تعلق دارد. نسبت دينورى نيز به سبب اقامت و مسند قضاى وى در آن شهر به او داده شده است. آنچه مىماند، دو نسبت است: بغدادى و كوفى. ابن نديم (ص 85) و ابن انبارى (ص 143) تصريح مىكنند كه وى كوفى است و در آن شهر به دنيا آمده است، ولى خطيب بغدادى (10/170) و سمعانى (همانجا) زادگاه او را بغداد دانستهاند. بدين سان، نمىتوان درباره محل تولد او نظر قاطعى اعلام كرد (نك: لوكنت، همان، 32-31).
اينك بايد ديد ابن قتيبه دوران كودكى و جوانى را در كجا گذرانده و در چه مكتبى نخستين درسها را آموخته و اينكه مىگويد: در عنفوان شباب دوست داشته از هر علمى خوشهاى برچيند و به همين جهت در مجالس متكلمان هم حاضر مىشده (تأويل مختلف، 60) ، در كجا بوده و اين استادان چه كسان بودهاند.
متأسفانه در اين مورد نيز بايد بيشتر به حدس و گمان پرداخت.
روايات كهن فقط به منصب قضاى او در دينور و اقامتش در بغداد اشاره مىكنند كه قاعدتا بايد در اواخر زندگى او باشد و دوران پيش از آن را سكوتى كامل فرا گرفته است. در آن روزگار پيوسته دريچههايى تازه به سوى علوم جديدى كه از طريق فرهنگهاى ديگر فرا مىرسيد، گشوده مىشد و چنان بود كه دانشمندان، ديگر نمىتوانستند به روايت شعر و لغت بسنده كنند. فلسفه، منطق، رياضيات، نجوم، تاريخ و جغرافيا به جهان اسلام روى آورده و مكتب جديدى پديد آورده بود كه در بسيارى از موارد با مكتب قدماى سنتگرا در ستيز بود. ابن قتيبه جوان كه مسلمانى با ايمان و سختپاى بند مذهب بود، از آن علوم بيگانه نماند. از آنجا كه شهر بصره در ابتداى سده 3 ق/9 م از پر رونقترين مراكز علمى بود و مشهورترين دانشمندان در آن گرد آمده بودند، حسينى (ص 17 به بعد) و ديگر معاصران، اطمينان يافتهاند كه وى پس از آنكه در كوفه نشو و نما يافت، به بصره روى آورد. ترديد نيست كه در بصره، وى مىبايست به مشهورترين متكلم زمان كه همانا جاحظ بود، پيوسته باشد. نيز ترديد نيست كه وى بارها از آثار جاحظ استفاده كرده يا عباراتى را عينا از او نقل كرده است (عيون الاخبار، 2/204؛قس: تأويل مختلف، 45 با جاحظ، البخلاء 2/64) ، اما هيچ اشارهاى به درس خواندن او نزد جاحظ ديده نمىشود. با اينهمه، حسينى قاطعانه او را شاگرد جاحظ مىشمارد (ص 20).
چنانچه بپذيريم كه ابن قتيبه مدتى را در بصره گذرانده است، ديگر آسان مىتوان وى را از شاگردان مكتب اصمعى، به خصوص در زمينه علم حديث (نك: همو، 21) يا بسيارى از مكاتب لغوى و شعرى آن شهر قرار داد. اما دشوارى كار در اين است كه ابن قتيبه، به نام هيچ يك از شيوخ خود در بصره اشاره نكرده است. حسينى مىكوشد اين امر را نتيجه آن بداند كه ابن قتيبه در بصره بيشتر علم كلام و فلسفه آموخته است (17-22) ، اما اين آموزش خصوصا به آن غرض بوده كه مىخواسته است اولا از فاضلان زمان خود باز پس نماند و ثانيا لازم مىدانسته به دشمنان عقيدتى خود، با همان حربهاى كه به دست آنان بوده، پاسخ گويد و با ادله كلامى، اين فيلسوفان را كه رفتار شخصيشان با تعاليم اسلام منافات داشته (ابن قتيبه، تأويل مختلف، 23-24، 49، 57-58، جم) و بيشترشان هم با باده نوشى را مباح مىدانستند (نك:همان، 48) ، فرو كوبد.
ابن قتيبه در پى شيخى از اهل حديث مىگشت تا نزدش علم بياموزد و او را مقتداى خود سازد. در آن روزگار، ابن راهويه (د 238 ق /852 م) كه از مرو برخاسته بود و در نيشابور مىزيست، شهرتى فراگير داشت. از آثار ابن قتيبه چنين بر مىآيد كه از ميان همه دانشمندان سده 3 ق/9 م تنها كسى را كه مىتوان به راستى شيخ و استاد او به شمار آورد، همين ابن راهويه است. به همين جهت، به رغم سكوت منابع درباره پيوند استاد و شاگرد، معاصران، معتقدند كه وى پيش از وفات ابن راهويه، يعنى زمانى كه خود بيست يا بيست و چند سال بيش نداشته است، به نيشابور رفته (حسينى، 23 به بعد) و پس از وفات ابن راهويه به بصره بازگشته است (همو، 33). اما لوكنت در اين باره به كلى ساكت مانده، زيرا ملاحظه كرده است كه روايات در اين باب، ناچيز و متأخرند و همه استنتاجهاى معاصران نيز كه بر اساس زادگاه يا اقامتگاه استادان او استوار گشته است، از حد فرضيه فراتر نمىرود (همان، 32). بنا بر اين آنچه در شرح احوال او مسلم مىماند، همانا قاضى بودنش در شهر دينور است كه اكثر منابع بر آن تصريح كردهاند (ابن خلكان، 3/43؛ذهبى، 13/298) ، اما زمان آن مشخص نيست. تنها مىدانيم كه ابن قتيبه مورد توجه خاص ابو الحسن عبيد الله بن يحيى خاقانى كه در 236 ق/851 م وزير متوكل شد، بوده و كتاب ادب الكاتب خويش را كه يكى از نخستين آثار اوست، به اين وزير تقديم داشته است (ادب، 6-7). بنابراين بعيد نيست كه وزير وى را، به رغم جوانى، به منصب قضاى دينور گماشته باشد. اين امر مورد تأييد دو تن از شارحان كتاب ادب الكاتب زجاجى و بطليوسى نيز قرار دارد (نك:حسينى، 58؛لوكنت، همان، 33).
در هر حال، اقامت او در دينور طولانى شد و او در همين دوره بيشتر آثارش را تأليف كرد، زيرا به تأييد اكثر منابع (خطيب، ابن خلكان، همانجاها) ، وى در بغداد بيشتر به تدريس آثار خود اشتغال داشته تا به تأليف، اما تعيين تاريخ انتقال از دينور به بغداد، آسان نيست. در حاشيه يكى از نسخ خطى معارف (نسخه موزه بريتانيا) اشاره شده است كه موفق او را به بغداد فرا خواند و در 266 ق/880 م در همان شهر مستقر ساخت و خود كتاب معارف را نزدش خواند (حسينى، 8). همين حاشيه موجب شده است كه حسينى همان سال را تاريخ ورود ابن قتيبه به بغداد بداند و بقيه زندگى او را بر حسب آن زمان بندى كند (نك: ص 59) ، اما عيب اين حاشيه آن است كه در 710 ق/1310 م نوشته شده (نك: همو، 8) و بسيار متأخر است. از اين رو، لوكنت (همان، 34) بر آن اعتمادى ندارد و پس از بحثى درباره تاريخ آمدن ابن قتيبه به بغداد، حدود 257 ق/871 م را صحيحتر مىداند (همان، 35). شبيه چنين حاشيهاى در يكى ديگر از كتابهاى ابن قتيبه، يعنى ادب الكاتب نيز آمده است: «ذو الرياستين او را در بصره بر ديوان مظالم گمارد. چون بصره ويران شد، ابن قتيبه به خانه خود در بغداد بازگشت و آنجا به كار تأليف پرداخت. قاسم بن اصبغ گويد: از او شنيدم كه مىگفت پانزده سال است كه از اين كوى بيرون نرفتهام» (همان، 34، به نقل از بنه باكرrekkabenoB).
حال اگر به ياد آوريم كه ابن اصبغ دو سال پيش از وفات استاد، يعنى در 274 ق، به شرق آمده و موضوع 15 سال را در آن زمان از استاد خود شنيده، ناچار ورود ابن قتيبه به بغداد، در 259 ق واقع مىشود و چون ويرانى بصره به دست زنگيان نيز در 257 ق بوده، ظاهرا اشكالى در كار پيش نمىآيد. اما چند پرسش اعتبار اين سند را كه خود از نظر زمان عيبى ندارد، مخدوش مىسازد: نخست آنكه ابن قتيبه چگونه مىتوانسته دو سال در آن شهر غارت زده ويران دوام بياورد؛ديگر آنكه لقب ذو الرياستين در آن روزگار هنوز معمول نبوده است و سرانجام چرا كسى به رياست او به ديوان مظالم اشاره نكرده است؟ با اينهمه شايد بتوان جزئيات اين روايات را با واقعيات تاريخى منطبق ساخته، اعتبار آنها را باز آورد: پس از عبيد الله بن خاقان، سعيد بن مخلد كه از نزديكان وزير بود، در 269 ق از جانب موفق، لقب ذو الوزارتين يافت كه شايد همان ذو الرياستين روايت بالا باشد. نيز بعيد نيست كه چون در 257 ق بصره غارت شد، ابن قتيبه را به عنوان رئيس ديوان مظالم به بصره فرستاده باشند، اما ابن قتيبه كه زندگى در بصره را غير قابل تحمل يافته، اندكى بعد به بغداد بازگشته است.
بدين سان بايد پنداشت كه ابن قتيبه تنها تحت حمايت عبيد الله خاقانى نبوده، زيرا وى پس از مرگ وزير در 263 ق/877 م، زندگى آرامى داشته و همانطور كه توانسته بود با طاهريان، اميران خراسان و حكام بغداد كه گرايشهاى سياسيشان عموما در خط سياست خليفه نبوده، دوستى برقرار كند، احتمالا از عنايات موفق و دستيار نيرومندش سعيد بن مخلد هم بهرهمند بوده است.
بر حسب زمان بندى بالا از زندگى ابن قتيبه، اين نتيجه حاصل مىشود كه او در 213 ق تولد يافته، حدود 27 سال داشته كه قاضى دينور شده و آنجا مدت 17 سال به قضا و در عين حال به تأليف آثار متعددش مشغول بوده، در حدود 44 سالگى به بغداد رفته و تا پايان عمر، يعنى حدود 19 سال نيز به تدريس و گاه تأليف و يا تكميل آثار گذشته اشتغال ورزيده است، اما ثروت عكاشه پايان اشتغال او را به قضا در دينور با پايان وزارت عبيد الله خاقانى در نوبت اول (247 ق) مطابق مىداند (صص 35-36). از آنجا كه همه منابع اشاره مىكنند كه وى در بغداد جز تدريس كار ديگرى نمىكرده، ناچار بايد پذيرفت كه ابن قتيبه فقط طى تقريبا 11 سال اكثر آثار خود را نوشته و در 34 سالگى دست از تأليف كشيده و بقيه عمر را تا 63 سالگى به تدريس گذرانده است. راست است كه كسى كتابى در بغداد به او نسبت نداده، اما ترديد نيست كه دست كم دو كتاب در آن شهر تأليف كرده است: يكى تأويل مختلف الحديث (لوكنت، مقدمه بر «تأويل» ، 8) و ديگرى تحرير مجدد معارف. در مقدمه اين كتاب اشاره شده كه شرحى تاريخى تا زمان مستعين (خلافت: 248-251 ق) در كتاب خواهد آمد (معارف، 4) ، اما شروح تاريخى كتاب تا زمان معتمد (خلافت: 256-279 ق)پيش مىرود (نك: همان، 394). بنابراين احتمالا كتاب يك بار در دينورى تحرير شده و بار ديگر در بغداد تحرير و تكميل گرديده است، اما مؤلف فراموش كرده كه مقدمه را اصلاح كند (لوكنت، ابن قتيبه، 37-36).
ابن قتيبه، چنانكه در آغاز اين مقاله اشاره شد، به احتمال قوى در 276 ق در گذشته، اما محل وفات او نيز مبهم است. از آنجا كه وى پيوسته در بغداد مىزيسته است، دليلى وجود ندارد كه محل وفاتش را جاى ديگرى غير از بغداد بدانيم (نك: خطيب، 10/171) ، جز اينكه همه منابع با اين نظر موافق نيستند. ابن جوزى (5/102) كه تاريخ مرگش را 270 ق دانسته، محل درگذشت او را كوفه مىداند.
در چگونگى مرگ او نيز دو روايت مختصر در دست است: از قول شاگردش ابن صائغ آوردهاند كه «وى هريسه خورد و حرارت بر وى غالب آمد. آنگاه بانگى سخت كشيد و تا نماز ظهر بى هوش افتاد.سپس ساعتى به خود پيچيد و باز آرام يافت و همچنان تشهد مىخواند تا سحرگاهان در گذشت» (خطيب، 10/170؛ابن انبارى، 144).
خطيب بغدادى در روايتى ديگر، كه اندكى با روايت بالا اختلاف دارد، مرگ او را ناگهانى ذكر كرده است (همانجا؛نيز نك: حسينى 14-16؛ صقر، 39).
از ظاهر ابن قتيبه جز آنچه از قول شاگردش، قاسم بن اصبغ، در حاشيه يكى از نسخ خطى ادب الكاتب آمده، چيزى نمىدانيم. بنابراين روايت، وى خوش لباس بود، محاسن سفيد بلندى داشت، خوش رنگ و روى بود (لوكنت، همان، 39-38). بى گمان زندگى او را سراپا آرامشى عالمانه فرا گرفته بود و اگر چه در اظهار عقايد خود و رد نظر مخالفان ترديد به خود راه نمىداد، اين كار جز در دايره علم و كتاب صورت نمىپذيرفت. گويى از كشمكشهاى سياسى سخت دورى مىگزيد و ترجيح مىداد عمر را به تأليف كتابهاى علمى سنگين كه به آسانى دستاويز اين و آن نمىشد، بگذراند، چنانكه به شغل قضا در شهر كوچكى چون دينور قناعت كرد و از هر كار ديگرى كه موجب جنجال و هياهو باشد، پرهيز كرد. شايد همين امر سبب شده باشد كه نويسندگان معاصرش درباره او يا ساكت بمانند يا به اشاراتى مختصر بسنده كنند و زمانى هم كه وى به يمن كتابهايش، بيشتر مورد توجه قرار گرفت، ديگر از زندگى او سالها گذشته و جزئيات زندگيش از خاطرهها رفته بود.
از ابن قتيبه، يك پسر به نام احمد به جاى ماند كه اهل علم بود و در 322 ق/935 م وفات يافت. اين احمد را نيز پسرى به نام عبد الواحد بود كه كار پدر را دنبال كرد.
استادان
شناسايى استادان ابن قتيبه ممكن است تا حدودى نحوه تفكر و گرايشهاى مذهبى و ادبى او را آشكار سازد. اما در همه احوال نمىتوان از استاد و تأثير مستقيم او به ابن قتيبه سخن گفت، چه وسعت آثار و شيوه التقاطى او گاه اين كار را دشوار مىسازد، به خصوص كه او از منابع مكتوب بسيار استفاده مىبرده و آثار ترجمه شده از فارسى و هندى و يونانى را فراوان مىخوانده است. كسانى كه نامشان در منابع كهن به عنوان شيخ يا استاد ابن قتيبه آمده، بسيار متعددند. عكاشه (صص 36-38) ، 26 تن را ذكر كرده و صقر (صص 3-6) ، 25 تن را آورده است. حسينى (صص 43-45) نام 38 تن را در شمار منابع حديثى او نهاده است. لوكنت (همان، 45 به بعد) همه كسانى را كه ابن قتيبه سخنى يا روايتى از ايشان نقل كرده نيز بر آن مجموعه افزوده، اما سرانجام آنهمه را به دو گروه تقسيم كرده است: يكى استادان مستقيم و معتبر (همان، 74-50) و ديگرى استادان درجه دوم (همان، 83-75). گروه اول 28 نفرند، اما پيداست كه تأثير ايشان بر ابن قتيبه، يا مقدار اطلاعاتى كه وى از آنان اخذ كرده، هرگز يكسان نمىتواند بود. از اين رو، لوكنت آنان را بر حسب اهميتى كه در تكوين شخصيت علمى او داشتهاند، ذكر كرده است. بدين سان، مهم ترين استادان وى اينانند:
1. ابو حاتم سجستانى (د 248 ق/862 م) ، لغت شناس بزرگ كه نزد بزرگانى چون اصمعى و ابو عبيده درس خوانده و شاگردانى چون مبرد و ابن دريد داشته است. ابن قتيبه بيش از همه از او نقل قول كرده است. در خور توجه است كه نام آثارى كه به او حاتم نسبت دادهاند، غالبا با نام آثار ابن قتيبه شبيه است.
2. رياشى (د 257 ق/871 م) ، از استادان بزرگ لغت، شاگرد اصمعى و ابو عبيده و استاد مبرد و ثعلب و ابن دريد. انبوه رواياتى كه ابن قتيبه از او نقل كرده، احتمالا دليل بر پيوند استوار ميان آن دو است.
3. ابن راهويه (238 ق/852 م) كه در علم حديث همطراز شافعى و ابن حنبل به شمار مىآيد. از آنجا كه وى با اهل رأى سخت مخالف بود و در فقه نيز روش خاص خود را داشت، بسيار مورد توجه ابن قتيبه قرار گرفت. اما نمىدانيم ابن قتيبه چگونه از محضر او استفاده كرده است. آيا چنانكه حسينى گفته، نزد او به نيشابور رفته يا او را در بغداد، كوفه يا جاى ديگرى ديده است (لوكنت، همان، 53-52؛قس: حسينى، 23-27).
شايد بتوان پس از اين 3 تن جاحظ را نهاد، هر چند كه لوكنت او را در رديف دوازدهم قرار داده و دو علت براى اين كار ذكر كرده است: يكى آنكه جاحظ از بزرگان معتزله بوده و ابن قتيبه از مخالفان ايشان. بنابراين، عقايد فلسفى-مذهبى جاحظ را بر ابن قتيبه تأثيرى نبوده است؛ديگر آنكه هيچ يك از ترجمه نويسان او را در شمار استادان ابن قتيبه قرار ندادهاند. با اينهمه مىدانيم كه او اجازه روايت البخلاء را از جاحظ گرفته بوده (نك: عيون، 3/199، قس: لوكنت، همان، 58؛سلام، 28) و از الحيوان او بهره فراوان برده و با كتابهاى البيان و حتى التربيع او آشنايى نزديك داشته است (لوكنت، همان، 200-194). بنابراين جاحظ در هر حال از منابع عمده الهام و اقتباس وى بوده، هر چند كه تأثير او به مسائل ادبى منحصر باشد.
ديگر استادان او عبارتند از: ابو عبد الله حمدانى (د 249 ق/ 863 م) ، محدث؛عبد الرحمن بن قريب، معروف به ابن اخى الاصمعى (د اواسط سده 3 ق) ، راوى شعر و خبر، يزيد بن عمرو غنوى؛محمد بن زياد بن عبيد الله زيادى، محدث؛ابو الخطاب زياد بن يحيى (د 254 ق/ 868 م) ، احمد بن خليل بن شوار، محدث، دعبل شاعر؛ابو طالب زيد بن اخزم (د 257 ق/871 م) ؛محمد بن خالد مهلبى، عبدة بن عبد الله؛ ابو يعقوب اسحاق بن ابراهيم؛ابراهيم بن زياد؛محمد بن يحيى قطعى.
بقيه استادان البته به اهميت اين 17 تن نيستند، به خصوص كه برخى را اصلا نمىتوان استاد او خواند، از آن جمله احمد بن حنبل كه فقط يك بار مورد استناد او قرار گرفته، يا پدرش «مسلم» كه ظاهرا نقشى در تكوين شخصيت علمى او نداشته است، بنابراين نمىتوان آنان را در صف شيوخ او نشاند (همان، 71). البته دعبل خزاعى شيعى مذهب نيز كه جز چند روايت شعرى چيزى به وى عرضه نكرده، از همين قبيل است. از فهرست اين استادان، چنين برمىآيد كه بيشتر آنان عالم لغت و نحوند و تنها چند تن از آنان را مىتوان در زمره علماى حديث به شمار آورد.
پس از نام استادان، اگر بدانيم ابن قتيبه از چه منابعى بهره مىگرفته، پهنه اطلاعات و شايد هم محدوده نظرات و عقايد گوناگون او تا حدى روشنتر مىشود. او خود در مقدمه عيون (ص «س» ) به صراحت اشاره مىكند كه از نوجوانى تا پيرى از همه كس دانش اخذ كرده و كتابها و تواريخ «اعاجم» را هم خوانده است. بررسى آثار او نيز اين گفته را تأييد مىكند. شايد بتوان منابع او را چنين تقسيم بندى كرد: منابع ايرانى (به خصوص آثار ابن مقفع) ؛منابع يونانى (به خصوص ترجمه آثار ارسطو) ؛آثار مسيحى-يهودى (به خصوص تورات و انجيل) ، آثار جاحظ، كتب نحويان؛منابع پراكنده ديگر (قس:لوكنت، همان، 211-179).
دورنماى مذهب و عقيده در زمان ابن قتيبه بسيار پرهياهو و درهم پيچيده است كه اگر دقيقا بررسى شود، البته موضع و نقش ابن قتيبه در صحنه تاريخى-مذهبى قرن 3 ق روشن خواهد گرديد. چون اين امر را در مقالات مختلف همين دائرة المعارف مىتوان يافت، ما به ذكر چند سر فصل بسنده مىكنيم:
در زمان عباسيان، پس از كشمكشهاى فرقهاى، معتزليان سربرداشتند و اندك اندك شيوه تفكر خود را بر دربار خليفه نيز تحميل كردند، چنانكه مأمون از آنان حمايت مىكرد، اما بيشتر نظرات ايشان، خاصه خلق قرآن و اختيار و نيز مجادلات كلامى ايشان، سخت اصحاب حديث را آشفته ساخت، چنانكه عاقبت همه چيز به دست متوكل دگرگون شد و ابن قتيبه نيز به تأييد سياست او پرداخت و با غالب گرايشهاى خاص عقيدتى به ستيز پرداخت، چنانكه كتاب او در ردّ جهميه و مشبهه اكنون در دست است. وى بيش از همه شيفته نظرات احمد بن حنبل و ابن راهويه بود و مانند ايشان قائل به عدم خلق قرآن و متمايل به نوعى جبر شد (لوكنت، همان، مقدمه، 27-26).
ابن قتيبه با همه اهميت و اعتبارى كه در ادب دارد، بيشتر در زمينه علوم قرآنى و عقايد مورد انتقادهاى سخت و گاه شگفت آور قرار گرفته است، اما در زمينههاى ديگر نيز از انتقاد مصون نمانده است:
ابو طيب او را به آميختن روايات، به «حكايات» [نا مقبول]كوفيان، اعتماد به «غير ثقه» و شتابزدگى در پرداختن به علومى كه تبحرى در آنها ندارد متهم مىكند (صص 84-85). انتقادات او، عام است، هر چند كه كتب او در نحو و ادب خصوصا ذكر شده است؛ازهرى در زمينه ادب او را سخت مورد انتقاد قرار مىدهد (1/31) ؛ابوريحان بيرونى از تندروى او در «تفضيل العرب» انتقاد مىكند (ص 238) ؛ حاكم نيشابورى، آشكارا او را كذاب خوانده (نك: ذهبى، 13/299؛ابن حجر، 3/357) ؛شاگردش ابن اصبغ از قول طبرى و ابن سريج نقل مىكند كه كتاب او را در فقه بى ارزش مىدانستهاند (ذهبى، 13/301) ، دارقطنى او را متمايل به تشبيه مىدانسته (همو، 13/298؛ابن تغرى بردى، 3/75) و بيهقى وى را كرّامى مذهب خوانده است (ذهبى، همانجا؛ابن حجر، 3/359). البته اين انتقادها در انبوهى از كتب متأخر نيز تكرار شده است. لوكنت با در نظر گرفتن گرايش انتقاد كنندگان به اين نتيجه رسيده است كه شافعيان و اشعريان وى را نكوهش كردهاند و حنبليان او را ستودهاند (همان، 216-215). علت اين امر البته روشن است. پيش از اين ديدم كه وى شاگرد ابن راهويه و سخت تحت تأثير عقايد او بود. حتى در برخى امور كه ابن راهويه با احمد بن حنبل مخالف بود، وى باز جانب استاد خويش را مىگرفت (نك: حسينى، 25-26، 32).
مبارزه ابن قتيبه با معتزله و جهميه و ديگر فرقههايى كه كلام و فلسفه را مايه كار خود قرار مىدادند، موجب گرديد كه وزير متوكل وى را به قضاى دينور برگمارد. در بسيارى از آثار او، خاصه تأويل مختلف الحديث، مبارزه تند و آشكارى بر ضد معتقدان به رأى و به خصوص ابو حنيفه پديدار است. وى استحسان و قياس را نيز به شدت رد مىكند و معتقد است كه آنها سرانجام انسان را به بدعت مىكشانند (نك:لوكنت، همان، 256-255).
حديث
راست است كه ابن قتيبه امروز در كار حديث شهرت خاصى ندارد، اما او در واقع پيش از هر چيز، محدث بوده است و احتمالا نخستين اثرى كه تأليف كرده، همانا غريب الحديث بوده و تأويل مختلف نيز كه ظاهرا آخرين اثر اوست، در همين باب است (همان، 260) ، اما بعيد نيست كه برخى از انتقادهايى كه بر او وارد كردهاند، بيشتر ناظر به نحوه روايت او باشد، چه وى معمولا ميان حديثى كه از شخص پيامبر (ص) و آنچه از يكى از صحابه يا حتى يك راوى نقل شده، تفاوت قائل نمىشود و اگر مخالفان او به تناقضى آشكار ميان دو حديث اشاره مىكردند، وى بى آنكه به قوت و ضعف اسناد توجه كند، مىكوشد آن دو حديث را به نحوى سازگار سازد (حسينى، 47) ؛گاه نيز وى به ذكر نيمى از يك حديث يا معناى آن بسنده مىكند؛اين امر چنان است كه حسينى را واداشته كه بگويد:بيشتر احاديثى كه او از شيوخ خود نقل كرده، مجعول است و برخى از آنها را نيز عقل سليم نمىپذيرد (صص 49-50، نيز نك: 51-57).
شعوبيه
ظاهرا ديانت و تقواى شديد ابن قتيبه موجب شده است كه وى در كشاكش شعوبيه و ضد شعوبيه داخل شود. اگر چنين نباشد، ناچار بايد پرسيد: چرا ابن قتيبه كه خود ايرانى است، عرب را بر عجم برتر نهاده است؟ مراد او از عجم در كتاب العرب، در درجه نخست فارسيان است و پايه قياس ميان دو قوم، يكى اخلاق است و ديگرى تبار. وى اين كتاب را با ذم حسد كه نازيباترين خوى شعوبيان مىشمرد آغاز مىكند و در عيون (2/8-12) نيز حسد را نخستين گناه مىشمارد. با اينهمه نحوه نگرش او به قضيه شعوبيه گويى به امر طبقات اجتماعى منحصر مىگردد و او را با كشمكشهاى سياسى و عقيدتى كه مىبايست انگيزه اصلى شعوبيان باشد، كارى نيست، زيرا دشمنترين شعوبيان نسبت به عرب، همانا توده فرومايگان و تفالههاى اجتماع و اوباش و دهقان زادگان روستاهاست، نه اشراف عجم و پارسايان كه حقوق و مسئوليتهاى خود را مىشناسند ( «كتاب العرب» ، 270). بدين سان وى در پادشاهان عجم به ديده تحقير نمىنگرد، بلكه كسانى را كه در مقابل اعراب، دم از پرويز و كسرى مىزنند به باد استهزا مىگيرد (همان، 274) ، اما هستند كسانى كه لياقت فخر ورزيدن به خسروان را دارند و آنان عبارتند از: پادشاه زادگان، فرزندان كارگزاران، دبيران، حاجبان و اسواران (همانجا). برترى انسان به نسبت و حسب است. بنابراين شايد بتوان اشراف عرب و فارس را از جهاتى، در يك صف نهاد و با هم مقايسه كرد: ايرانيان از نژاد سام و عموزادگان اعرابند، اما بر خلاف ادعاى خود حقى به اسحاق و ساره ندارند (همان، 275). راست است كه اعراب بيابانى برخى عادات ناپسند داشتند و مثلا حيوانات شگفتى را خوراك خود مىساختند (همان، 275) و بىگمان ايرانيان ظريف شهر نشين در اين باب از آنان برتر بودند، اما عربها در عوض خصلتهاى فراوان ديگرى داشتند (همان، 282). وى ميان آيين سپاهيگرى ايرانيان و عربهاى جاهلى نيز قياس كرده و قوم عرب را برتر نهاده است، زيرا فارسيان ثروتمند، هم ابزار جنگى فراوان داشتند و هم آداب جنگ را نيك مىدانستند، اما عربها در عين تنگدستى و بىاطلاعى از شيوههاى معمول نبرد، باز دلاوريها مىكردند و پيروز مىشدند (همان، 289). به دوران اسلام كه مىرسيم، البته كار بر ابن قتيبه آسان مىگردد، زيرا همه عناصر لازم براى تفضيل عرب بر عجم فراهم مىآيد: اسلام در ميان اعراب پاگرفت و آخرين پيامبر از ميان ايشان برخاست.
كتاب العرب از انتقاد نويسندگان مصون نبوده است: آنچه از اين كتاب نظر ابن عبد ربه (3/408-411) را جلب كرده، مردود دانستن برابرى همه افراد به رغم برخى آيات و احاديث است. وى اندكى هم از انتقادهاى شعوبيه را بر نظرات ابن قتيبه نقل كرده است (همانجا).
آنچه در گزارش ابن عبد ربه بسيار جالب توجه است، اظهار شگفتى او از كار ابن قتيبه است كه در برتر نهادن عرب به هر درى زده است، اما كتاب را با بيان مذهب شعوبيه[و تأييد آن]به پايان برده است (3/411-412) ، زيرا در آنجا گويد: «راست ترين سخن آن است كه همه مردم از پدر و مادر واحدى زاده شدهاند... ». ملاحظه مىشود كه ابن عبد ربه نيز مانند منتقدان معاصر، در برابر آراء ضد شعوبى ابن قتيبه، دچار ترديد گرديده است.
اما هيچ كس به اندازه ابو ريحان بيرونى از گفتارهاى ابن قتيبه در اين باب برنياشفته است. وى نخست به بى اطلاعى عرب از علم «بروج و صور» اشاره كرده، سپس از سخنان مفصل «ابن قتيبه جبلى» در همه آثارش و به خصوص در اين كتاب كه در خلال آنها عرب را در اخترشناسى داناترين اقوام مىداند، دچار تعجب مىشود و مىگويد كه آيا ابن قتيبه «نمىدانسته يا تظاهر به جهل كرده» كه همه كشاورزان جهان البته اطلاعاتى عاميانه از ستارگان دارند و اطلاعات اعراب هم از آن حد درنمىگذشته است، «اما اين مرد در هر كارى كه بدان مىپردازد، به راه افراط مىرود و خوى مردم جبال در خود رأيى» از وجودش بيرون نرفته و گفتارش در اين كتاب بر كينه توزى نسبت به فارسيان دلالت دارد، به خصوص كه او، به برتر نهادن عرب اكتفا نكرده و فارسيان را پستترين امتها به شمار آورده است (صص 238-239).
نحو
در ميان پژوهشگران معاصر مانند فلوگل و بروكلمان چنين معمول است كه وى را نحودانى بزرگ و مؤسس مكتب بغداد به شمار آورند (لوكنت، همان، 378،1IE) و اين نظر از آنجا برخاسته كه ابن نديم گويد: «وى سخت به مكتب بصريان متمايل بود، اما آن مكتب و مكتب كوفيان را به هم مىآميخت» (ص 85).
نخستين كسى كه به آثار او در نحو اشاره كرده، ابن نديم (د 385 ق) است كه كتابهاى جامع النحو و جامع النحو الصغير را به وى نسبت داده. با آنكه نام اين دو كتاب در همه منابع بعدى تكرار شده، اما از آن كتابها نه اثرى به جاى مانده و نه كسى چيزى از آنها نقل كرده است.
بدين سان هيچ راهى باقى نمانده كه بتوانيم مستقيما درباره شيوه و دانش نحوى ابن قتيبه اظهار نظر كنيم. از سوى ديگر ملاحظه مىشود كه در منابع كهن كسى او را به صراحت، «نحوى» نخوانده است و بيشتر به عباراتى عام، چون «مردى فاضل در لغت و نحو و شرع» بسنده كردهاند (ابن انبارى، 144). تنها از ابن خلكان (3/42) به بعد است كه لقب نحوى بر القاب او افزوده مىشود. ترديد نيست كه وى در اين باب نيز دستى تمام داشته است. هم استادان بصرى او مؤيد اين امرند، هم اقدام او به تأليف در اين باب و هم آنچه اينك در ادب الكاتب ملاحظه مىشود. اما گمان نمىرود كه وى را در علم نحو، حجت به شمار آورده باشند، حتى به عكس، برخى به ضعف او در مسائل پيچيده نحو اشاره كردهاند: زجاجى و ابو طيب لغوى از آن جملهاند (حسينى، 82-83) ، اما از همه تندتر ازهرى است كه مىگويد: ابن قتيبه در برخى مسائل پيچيده لغت و نحو، دچار اشتباهاتى شده كه از چشم نو آموزان نيز پنهان نمىماند (1/31).
در ادب الكاتب ملاحظه مىشود كه ابن قتيبه بارها به مكتب بصريان (مثلا صص 299، 639، 640، جم) و گاه به مكتب بغداديان (مثلا ص 299) اشاره كرده و هيچ گاه سخنى از مكتب كوفه نرانده است، هر چند كه از فرّاء، بزرگ اين مكتب بارها روايت كرده است (صص 52، 57، جم، حسينى، 84).
نحوه برخورد ابن قتيبه با مكتبهاى نحوى، تا حدى نظر دستور شناسان معاصر اروپايى را تأييد مىكند: فليش، از نظر اصول تفاوت فراوانى ميان دو مكتب كوفه و بصره نمىبيند و مكتب معروف به مكتب بغداد را هم به كلى تخيلى مىپندارد. وى معتقد است كه در زمان سيبويه و فرّاء دو شيوه كار وجود داشت، اما هنوز چيزى به نام مكتب نحوى پديدار نشده بود. صد سال بعد مبرد (د 285 ق) نخستين كسى است كه به «بصرى و بصريون» به عنوان يك مكتب نحوى اشاره مىكند، اما از «كوفيون» سخنى به ميان نمىآورد. آنچه به نام مكتب كوفه شهرت يافته «بغدادى» نيز، توسط دانشمندان بغداد پديدار شده و از اين جهت مىتوان آنها را «بغداد» نيز ناميد. همچنين «مسائل الخلاف» ميان دو مكتب ساخته و پرداخته دانشمندان سده چهارم است (فليش، 15-11/I؛نيز نك: لوكنت، همانجا). برخى از نويسندگان معاصر عرب نيز در وجود مكتب بغداد ترديد كردهاند (قس: تميمى، 61).
عموما چنين به نظر مىآيد كه ابن قتيبه، بى آنكه تعصبى داشته باشد، آنچه از نوشتههاى استادانش، خواه بصرى و خواه كوفى، نيكو مىيافته، نقل مىكرده است. تميمى كوشيده است آراء نحوى او را استخراج كرده و آنچه را با مكاتب بصره و كوفه منطبق است و نيز آنچه را خاص خود اوست، جداگانه نقل كند (63-71).
شعر
چنانكه پيش از اين اشاره شد، شهرت ابن قتيبه در درجه نخست به شعر و ادب است. او هر چند كه خود حتى يك بيت نسرود، اما احساس و درك او در شعر، چه از جنبه هنرى، چه از جنبه فنى در تاريخ ادبيات عرب كم نظير است. عمدهترين اثر او در شعر، همانا الشعر و الشعراء و مقدمه زيباى آن است.
از آغاز قرن سوم بسيارى از دانشمندان تحت تأثير آثار ارسطو و شايد هم به دنبال اختلاف قبايل به طبقه بندى در همه دانشها و از جمله در شعر و شاعرى اقبال تمام داشتند، چنانكه الشعر و الشعراء ابن قتيبه ديگر اثرى نوظهور به شمار نمىآمد. مفضليات، اصمعيات، حماسه ابو تمام و طبقات الشعراء ابن سلام همه پيش از او تدوين شده بود.
خود كتاب را البته مىتوان مجموعهاى نسبتا كامل و مفيد خواند، اما نكات عمدهاى افزون بر آثار گذشتگان در برندارد، به خصوص كه همگان از منابع مشترك و بسيار گسترده و پراكنده برگرفته از راويان شعر بهره مىگرفتند.
آنچه در اثر ابن قتيبه استثنايى و تا حدى نوظهور است، همانا مقدمه كتاب است كه آكنده از ملاحظات دقيق و اظهار نظرهاى عالمانه است.
نحوه برداشت هوشمندانه مؤلف در اين مقدمه با روش تقليدى او در اصل آن كتاب چنان اختلاف دارد كه گود فروا آن را با مقدمه ابن خلدون و اصل تاريخ او مقايسه كرده است (ص 51).
مراد از ستايش اين مقدمه آن نيست كه بگوييم ابن قتيبه نظريات هنرى ارزندهاى شبيه به آنچه در سدههاى 19 و 20 م به وجود آمده، عرضه كرده است. ابن قتيبه هنرمند يا هنرشناس به معناى امروزى آن نيست، بلكه به قياس آنچه تا قرن سوم مىشناسيم، برخى نظرات او بسيار جالب است در اين كار آنچه سخت سودمند افتاده، همانا بى طرفى اوست. وى با همه حدت و شدت و تعصبى كه در كار دين نشان داده، در باب شعر تقريبا از هر گونه تعصب يا گرايش به مذهب و مكتبى خاص به دور بوده است. در كتاب الشعر و الشعراء شاعران همه طبقات و مذاهب را بدون انتقادى خاص آورده است. شاعران خارجى و شيعى و سنى در كنار شاعران ماجن (هرزهدارى) متهم به زندقه مذكورند. حتى از اينكه مردانى چون بشار و ابونواس را بستايد و بزرگترين شعرا بخواند، بيمى به خود راه نمىدهد. نتيجه اين شيوه ابن قتيبه دست كم آن است كه مىتوان نحوه برخورد و احساس هنرى او را نسبت به شعر و شعرا دريافت، گر چه نتوان به تشريح يك نظريه هنرى در عقايد او رسيد.
ديد كلى او نسبت به شعر، البته چندان وسيع نيست و با آنچه از آراء اديبان پيش از او مىشناسيم، تفاوت فاحشى ندارد. قطعهاى كه شامل نظر كلى اوست، نه در الشعر، كه در عيون آمده است: «من در صفت شعر گويم: شعر، كان دانش تازيان است و نامه خرد ايشان، و ديوان تاريخها و گنجينه ايام معروف آن، ديوارى است بر گرد سنتهاى گران قدر ايشان،... حجتى است قاطع در مخاصمه. هر كس كه از بهر نسب شريف خويش و آن منقبتهاى كريم و كردارهاى ستوده كه به نياكان خود نسبت دهد، بيتى[به شهادت]نيارد، مساعى او تباه گردد، اگر چه مشهور بوده باشد، و به گذشت ايام فنا پذيرد اگر چه عظيم باشد. هر كس كه آنها را به قوافى شعر بر بندد و در اوزان آن استوار سازد و به بيتى نادر و مثلى سائر و معنايى دلنشين مشهور كند، آنها را تا به ابد جاودان كرده باشد... » (2/185).
شعر عربى، اصولا بر تك بيت استوار است و در غالب موارد ملاحظه مىشود كه بيشتر ابيات يك قصيده بلند هر يك به تنهايى، واحد معنايى يا صورت خيالى واحد تشكيل مىدهد. از مجموعه چند بيت، يكى از اجزاء چند گانه قصيده پديدار مىشود. اين اجزا گاه با يكديگر در تضادند. بسيارى از مدايح و مراثى با نسيب و تغزل آغاز شدهاند، اما اين تناقض معنايى آنچنان در شعر عرب رايج و طبيعى است كه ابن قتيبه هم مانند ديگران نه تنها عيبى در آن نمىبيند، كه همگان را به مراعات آن توصيه مىكند. بنابراين در نظر او قصيده كامل آن است كه با گريستن بر اطلال و دمن، يا منزلگه يار سفركرده و غزل آغاز مىشود و به وصف و مدح يا هجا يا رثا مىانجامد (نك: ابن قتيبه، مقدمه الشعر، 101-102؛نيز نك: گودفروا، 30).
قصيده، اين قالب كمال يافته شعر، بهتر است پيوسته با همين تقسيمات و همين تركيب مورد استفاده قرار گيرد، زيبندهتر آن است كه نوخاستگان به همين شيوه شعر بسرايند و علاوه بر آن تعادل را در همه اجزاى قصيده حفظ كنند، يعنى ابيات خاص نسيب و مدح و وصف يا ديگر اغراض از حد متعادل كمتر يا بيشتر نباشند. ابن قتيبه از قصايد نا متعادل كه دچار شكست شدهاند، نمونهاى آورده است (همانجا).
بدين سان ملاحظه مىشود كه او در اصل نويسندهاى سنت گراست، اما نه چندان كه مانند غالب دانشمندان معاصر خود شعر نيك را تنها شعر جاهلى بداند و با نو و نوآوران به ستيزه برخيزد.
ابن قتيبه در زمينه شعر و ادب هرگز جانب اعتدال را فرو نمىنهد و به رغم انتظارى كه از متعصبى چون او مىرود، چندان در نوآورى و معانى تازه نوخاستگان به چشم انتقاد نمىنگرد، بلكه آشكارا مىگويد كه هيچ شعرى را نبايد به سبب كهن بودن، ارج نهاد و به سبب معاصر بودن شاعرش ناديده گرفت (مقدمه الشعر، 85-86).
اساس نقد شعر را بايد «طبع روان» شاعر يا «متكلف بودن» او تشكيل دهد، نه گرايشهاى دينى و سياسى، به همين جهت است كه در كتاب الشعر، بشّار زنديق و ابو العتاهية و ابو نواس مىتوانند در كنار شاعران داراى طبع روان دوران جاهلى بنشينند (قس: لوكنت، همان، 117-116).
در جهان كهن عرب، شاعر پيوسته مردى الهام يافته به شمار آمده است، اما ابن قتيبه گويى با اين اصل مخالف است، زيرا مىداند كه هر عربى، اگر اندكى كوشش كند مىتواند شعرى بسرايد، اما شاعر واقعى كسى است كه معانى و الفاظ و قوافى، خود به سوى او آيند، چنانكه شعر، به سهولت تمام و بالبديهه سروده شود و از هر گونه تكلف به دور باشد. به اين قياس وى حتى بزرگانى چون زهير و حطيئه را كه يك سال صرف پيراستن قصيده مىكردند، در صف «متكلفان» مىگذارد و مانند جاحظ (البيان، 1/176-177) به قول اصمعى استناد كرده آن دو را «بندگان شعر» مىشمارد (مقدّمه الشعر، 104). شاعرى كه داراى «طبع روان» است، در حالاتى خاص مىتواند شعر راستين بسرايد، يعنى بدون انگيزههايى چون خشم، عشق، غرور... و حتى باده، شعر روان سرودن آسان نيست (همان، 110، 122؛گود فروا، 59؛قس: لوكنت، همان، 407). نيز شعر سرايى را وقتهايى معين است كه در آنها شعر ديرپاى، زود به خاطر آيد و بيت سركش رام گردد، از جمله اين اوقات مناسب يكى آغاز شب است، يكى آغاز روز، ديگر تنهايى، سفر، زندان و... (مقدمه الشعر، 112).
شعرى كه با حفظ تعادل ميان اجزاء، در زمان مناسب، با انگيزهاى شايسته و به روانى و از سر ذوق و سليقه شاعرانه سروده شده، هنوز لازم است سراپا گيرا باشد: تك بيتها را شاعر بايد چنان بپردازد كه در صدر آن، عجز بيت نيز دانسته گردد (همان، 124). مجموعه قصيده نيز بايد بتواند شنونده را از آغاز تا انجام به خود جلب كند. مروان بن ابى حفصه چند قصيده از چند شاعر شنيده و هر بار بانگ برآورد: «اين مرد شاعرترين عربهاست» (همان، 113). شيوايى و انسجام و توازن در اين قصايد چنان بود كه مروان نمىتوانست نظر قاطعى در تمييز ميان آنها ابراز دارد.
در كنار قصائد بزرگ، اشعار ديگرى نيز هست كه به چند دليل مىتوانند مورد توجه عموم قرار گيرند: سبكى و روانى قافيه (همان، 116) ، اندكى و گرانمايگى آثار مردى مشهور (همان، 117) ، شمول شعر بر معنايى نادر و استثنائى (همان، 118) و نيز بزرگى گوينده آن، چون اشعار مهدى و هارون و مأمون (همان، 118-120). درون شعر نيز بايد از هر جهت پاكيزه باشد: لغزشهاى نحوى، اجازات شعرى و كلمات شاذ، حتى در شعر بزرگانى چون فرزدق هم مقبول نيست (همان، -123) و نيز در واژگان لازم است حرمت زبان شاعران كهن و حتى گاه مضامين آنان محفوظ بماند. شاعر نوخاسته نبايد در شعر، بر خانه آبادان بگريد و بر حمار نشيند و بر باغهاى سيب و آلو گذر كند به اين بهانه كه گذشتگان بر ويرانه گريستهاند و بر ناقه نشستهاند و بر دشتهاى افسنتين و آذريون گذشتهاند (همان، 102-103). با اينهمه جايز نيست كه شاعر الفاظ غريب يا شكلهاى گويشى را به كار برد (همان، 139).
از سوى ديگر نبايد شنونده فريب هر شعرى را بخورد، زيرا شعر چهار نوع است: شعرى كه در لفظ و معنى زيباست، شعرى كه لفظى سخت دلنشين دارد، اما از معناى بديع تهى است شعرى كه معنايى ارجمند و لفظى كم مايه دارد؛شعرى كه نه در لفظ زيباست و نه در معنى (همان، 88-93). جالب توجه آنكه مثالهاى او از نوع چهارم، قطعههايى از شعر اعشى و خليل بن احمد است و سپس شعر همه دانشمندان، به استثناى خلف احمر را در همين جرگه مىنهد (همان، 94). وى در كتاب الشعر و الشعراء و نيز در ديگر آثارش به موضوع عروض نمىپردازد. در اين كتاب اندكى درباره عيوب قافيه سخن گفته (همان، 130-133) اما به علم قافيه نپرداخته است.
چنانكه در آغاز اين بحث اشاره شد، جست و جوى نظرات هنر شناسانه در آثار ابن قتيبه راه به جايى نمىبرد. او نيز به راه پيش كسوتان خود چون ابو عبيده و اصمعى رفته است. داورى او درباره شعر عملا داورى لغت شناسان و قاموس نويسان است نه هنر شناسان. مثلا وى مانند اصمعى شعرى را از آن جهت نازيبا مىشمارد كه وصف سفيدى دو پاى اسب در آن شعر از حد مقبول درگذشته است (المعانى، 1/2) و يا-باز با استناد به اصمعى-از سروده شاعرى خرده مىگيرد كه چرا زود اسبش را به عرق نشانده است (همان، 1/12-13؛قس: لوكنت، ابن قتيبه، 410).
ادب
آنچه اينك به نام ادب مىناميم، نزد ابن قتيبه طيفى بس گسترده دارد. او كه خود يكى از بارزترين نمايندگان ادب عربى است به اين امر اشاره كرده، ميان متخصص و اديب تفاوت قائل شده است:
«اگر سر آن دارى كه عالم گردى، در يك رشته از علم مطالعه كن و اگر مىخواهى اديب گردى، از هر چيز بهترين آن را فراگير» (عيون، 2/129).
بنابر اين لازم است، اديب از همه علوم رايج در زمان خود چون فلسفه، منطق، رياضيات، نجوم، نحو، لغت، شعر و خطابه و نيز از قرآن، تفسير و فقه اطلاعاتى نسبتا عميق كسب كند و بر همه اينها خوش ذوقى و نغزگويى را نيز بيفزايد. وى در آغاز عيون برنامه گونهاى از كارهاى خود در زمينه ادب به دست مىدهد. خوب است بخشى از اين متن زيبا را كه دهها بار مورد بررسى محققان قرار گرفته، ترجمه كنيم:
«اين كتاب، هر چند كه در باب قرآن كريم و سنت و شرايع دين و علم حلال و حرام نيست، باز در امور مهم راهگشاست. [خواننده را]به اخلاق نيك راه مىنمايد، از فرومايگى باز مىدارد، از زشتى بر حذر مىسازد. بر تدبير بايسته و سنجش شايسته و نرمى و ملايمت در سياست و آبادسازى زمين برمىانگيزد. راه انسان به سوى خداوند، به يك راه منحصر نيست و خير تنها در شب زندهدارى و روزه پيوسته و علم حلال و حرام گرد نيامده است، بلكه راهها به سوى خداوند متعدد و درهاى خير، گشوده است. نيز صلاح دين به صلاح روزگار وابسته است و صلاح روزگار به صلاح حكومت و صلاح حكومت نيز نخست به توفيق الهى و سپس به ارشاد و نيك نگرى بسته است. من اين عيون الاخبار را از آن رو پرداختم كه ادب ناآموخته را روشنگر شود، اهل علم را تذكار باشد، رئيسان، كارگزاران و مرئوسان را ادب آموزد، پادشاهان را پس از رنج و خستگى، آرامش آرد» (1/ى). «من صواب نديدم كه اين كتاب را وقف دنياجوى كنم و آخرت طلب را بىبهره گذارم يا وقف خواص كنم و عامه را فرو نهم يا آن را به پادشاهان اختصاص دهم و مردم كوى و بازار را فراموش كنم. از اين رو هر گروه را سهمى مقرر كردم... » (1/ك).
وى چون در اثناى همين مقدمه به منابع كلى خود اشاره مىكند، بسيارى از پيچ و تابهاى ظريف و ناملموس را كه در اين راه نهفته است، باز مىشكافد: «من پيوسته اين روايات را از نوجوانى تا كهولت از هر كس كه در سن و يا معرفت بيش از من بود و نيز از همنشينان و برادران و كتابهاى عجمان و تاريخ ايشان، از نمونههاى بلاغت كاتبان در فصولى از آثار آنان و همچنين از كسانى كه در درجه پائينترين از من قرار دارند، اخذ كردهام. هرگز از نقل سخن جوانان به سبب جوانى، يا كم قدران به سبب بىبهايى، يا كنيزكان زشت روى به سبب نادانى روى بر نتافتهام، تا خود چه رسد به ديگران. علم، گم شده مؤمن است، از هر جا كه به دستش آرد، سودش آورد. حق، هر چند كه از مشركان بشنوى، خوار نگردد. اندرز نيك، هر چند كه از دشمن برآيد، بى بها نشود. نه جامه ژنده زيبا روى را زيان رساند و نه صدف مرواريد را. زر ناب را چون از زير خاك و خاكستر بركشند، كاستى نيابد.
انسان اگر چيز نيكو را از هر جا كه يافته، برنگيرد، فرصت را از دست داده است و فرصتها چون بر آسمان در گذرند» (1/س).
اين متون و تأكيدى كه ابن قتيبه بر دانشهاى غير دينى دارد از يك سو و انتشار دير رس آثار مذهبى او از سوى ديگر موجب گرديد كه خاورشناسان در او به چشم مردى آزاد انديش و به دور از قالبهاى معين دينى كه هر فرد مسلمان بر خود فرض مىكند، بنگرد (لوكنت، همان، 421 به بعد) ، اما لوكنت كه خود تأويل مختلف الحديث او را به فرانسه ترجمه كرده و با ديگر آثار دينى او آشنا شده است، در بخش ادب نيز مانند بخشهاى ديگر كتاب خود مىكوشد ايمان راسخ و التزام شديد به آيين مسلمانى را به آثار ادبى ابن قتيبه باز گرداند. كوشش و اصرار او اگر چه بحق است و بحثهاى او اگر چه بسيار مفيد است، اما در نظر محقق شرقى، شايد اندكى اطناب و تحصيل حاصل باشد، زيرا در ذهن محققان خاور زمين كه آثار ادبى سدههاى 1-5 ق/7-11 م را مىخوانند، آشتى ميان دين از يك سو و انبوهى پديدههاى اجتماعى و سنتهاى دنياى هنر شعر و ادب، چون مدح، هجا، مجون، موسيقى، ذكر باده، وصف زنان و غلامان، عشق ورزى و حكايات گوناگون عربى و غير عربى از سوى ديگر، امرى طبيعى و از خصايص اجتماع سدههاى نخستين است.
ابن قتيبه، همه متون را، خواه آنها كه به مسائل خالص دينى اختصاص دارد، خواه آنها كه دانشهاى ديگر را در بر گرفته، به قصد آموزش و بالا كشاندن سطح دانش خوانندگان خويش تدارك ديده است. بىگمان مخاطبان او-چنانكه احوال اجتماعى زمان ايجاب مىكرده است-درس خواندهها، يعنى بيشتر بزرگان و اشراف و اعيان و كارگزاران ديوانها بودهاند، تا عامه مردم.
راست است كه وى مىخواهد «خفتگان را بيدار كند تا با يارى خداوند به درجه اصحاب ذوق و سليقه برسند» (عيون، 1/ك). يا مرد عادى را به صف تيزهوشان بر كشاند و اين كودن (استر) بى بها را به ميدان اسبان نژاده آورد» (ادب، 9) ، اما ترديد نيست كه اين كسان كه وى در پى تعليمشان برآمده است، با فصول و عناوين بخشهاى گوناگون آثارش بى تناسب نمىتوانند بود: «كتاب السلطان» كه به تنهايى مىتواند كتاب مستقل كاملى باشد، البته جز به كار سلاطين و اميران و درباريان نمىآيد. او در اين فصل به بزرگان روزگار خود رفتار نيك، منش نيك و اطلاعاتى را كه در اجتماع خود به آن نيازمندند، مىآموزد.
فصل دوم عيون نيز «كتاب الحرب» است كه باز فرماندهان لشكر را مفيد مىافتد. فصل سوم يا «كتاب السؤدد» شامل عناوين و نشانههاى بزرگى و بزرگ منشى است. فصل پنجم «كتاب العلم و البيان» است كه شامل گفتارها و خطبههاى بزرگان صدر اسلام است. بررسى اين بخشهاى كتاب عيون، نشان مىدهد كه ابن قتيبه عينا سنتهاى فرهنگى و اخلاقى هند و ايرانى را گرفته و بر حسب حال، گسترش داده است.
جالب توجه آنكه بخش اعظم نقل قولهاى او از ابن مقفع در جلد اول همين كتاب آمده است (لوكنت، همان، 437). نظر به اهميت سازمان ادارى و وظيفه كاتبان، ابن قتيبه لازم مىبيند به تعليم اين طبقه خاص بپردازد و علاوه بر گفتارهاى بسيار پراكنده، كتابى نيز به ايشان اختصاص دهد (نك: همان، 442-437).
مجموعه دانشهايى كه ابن قتيبه در چارچوب ادب به معنى عام آن عرضه مىكند، نيز خود جاى بررسى و پژوهش دارد. پيش از اين اشاره شد كه وى، با التزام شديد به روش كار اهل حديث، سخت با هر چه بوى فلسفه داشت، مخالفت مىورزيد، امّا ملاحظه مىكنيم كه او، راههاى وصول به خداوند را به علم حرام و حلال منحصر نمىداند (عيون، 1/ى).
وى در مقدمه ادب الكاتب اين مقدمات را براى خواننده آن لازم مىشمرد: 1. اطلاعات كلى از صرف و نحو، 2. علومى چون حساب و هندسه و نجوم و كاربرد عملى آنها در راهسازى، پل سازى، آبيارى و... ، 3. اطلاعات عمومى در باب فقه، 4. اخبار و حكايات و شايد اندكى تاريخ، 5. اخلاق نيك، عقل و قريحه كه زبان شيوا بدون آنها بى حاصل است (صص 10-12).
شيوه ابن قتيبه در كار آموزش، پيوسته گرايش به سادگى، روشنى بيان و گريز از پيچ و تابهاى معنايى است. حمله شديد او به روش حمزه از همين جا برخاسته است. در حق او مىنويسد: حمزه طالب علم را بر مركبى دشخوار مىنشاند، و آنچه را خداوند بر امت خويش سهل گردانيده، پيچيده مىسازد و آنچه را فراخ نهاده، تنگ مىكند (تأويل مشكل القرآن، 58-60).
شايد همين شيوه سهل گرايى بود كه برخى از اديبان زمان را بر ضد او مىشورانيد. امروز سخنان ابو طيب لغوى در حق او به راستى شگفت مىنمايد: «وى بى محابا به چيزهايى كه بر آنها دستى نداشت مىپرداخت، مثلا به تأليف كتابى در نحو، كتابى در تعبير رؤيا، كتابى در معجزات پيامبر (ص) و نيز عيون الاخبار و معارف و شعرا و نظاير آنها دست زد كه هر چند آنها را ميان عامه مردم و بى بصيرتان رواج داد، اما دانشمندان در آن آثار به ديده تحقير مىنگريستند» (ص 85). مجموعه اين گفتار و به خصوص اشاره به اقبال عامه بر آن كتابها، بيش از هر چيز بر اختلاف روش ابن قتيبه با ديگر دانشمندان دلالت دارد (نك:لوكنت، همان، 436).
ابن قتيبه را در مقام نويسندگى، بايد سومين چهره بارز ادبيات عرب به شمار آورد. از اواسط قرن 2 ق/8 م ابن مقفع بر نثر عربى چيره شد. در اوايل قرن 3 ق جاحظ و اندكى پس از او ابن قتيبه يكه تازان اين ميدان شدند. اما درباره ابن قتيبه-از مقدمههاى او كه بگذريم-چگونه مىتوان از اسلوب ادبى، آفرينش هنرى و ابداع سخن گفت؟ مگر نه اين است كه تقريبا همه آثار او-مانند ديگر مجموعههاى بزرگ ادب-از نقل قولهاى مختلف تشكيل يافته است؟
اين نقل قولها، همه از گنجينه مشتركى كه راويان سدههاى نخست فراهم آورده بودند و در دسترس همه دانشمندان بود، استخراج مىشد.
بخش اعظم آثار جاحظ نيز از همين قبيل است، اما اختلاف ميان اين دو نويسنده در آنجا آشكار مىشود كه جاحظ همه روايات يا گفتههاى خويش را بدون هيچ گونه نظم، بى حساب و پراكنده، در كتابها گرد آورده و ابن قتيبه بر اهميت نظام علمى واقف بوده و به فصل بندى نسبتا دقيقى دست زده است (همان، 480، حسينى، 60).
آثار
زمان بندى آثار ابن قتيبه چندان آسان نيست، زيرا در منابع يا در كتابهاى خود او، تصريح به تاريخ تدوين اثرى يا قراينى كه ما را به آن راه نمايد، اندك است. لوكنت به چند قرينه اشاره مىكند:
1.مقدمه ادب الكاتب، كه به وزير ابو الحسن، يعنى عبيد الله ابن خاقان وزير متوكل تقديم شده است (ص 6). اين عبيد الله، نخست از 236 تا 247 ق/850-861 م به وزارت رسيد و در آن هنگام ابن قتيبه 23 ساله بود. اين مقدمه نيز خود بر جوانى او دلالت دارد. بنابراين اگر باور داشته باشيم كه با نوشتن اين كتاب و تقديم آن به وزير به منصب قضاى دينور دست يافت، ناچار بايد پنداشت كه تأليف آن نيز در همين سالها بوده است (لوكنت، همان، 86-85).
2. مقدمه معارف، كه در آن به بحث تاريخى خود تا زمان مستعين (248-252 ق/862-866 م) تصريح مىكند (ص 4) ، اما بحث به دوران معتمد (256-279 ق) نيز كشيده شده است (نك: ص 394). بنابراين مىتوان پنداشت كه نخست كتاب را در دينور، پيش از 253 ق/867 م نوشته و اندكى پيش از مرگ در بغداد، تحرير تازهاى از آن را تدارك ديده است (لوكنت، همان، 86؛قس: عكاشه، 65-69).
3. علاوه بر اين دو، ابن قتيبه گاه در كتابهاى خود به كتابهاى ديگرى كه پيش از آنها نوشته است، اشاره مىكند. استخراج اين اشارات كه به بيش از 30 مورد بالغ مىشود، به زمان بندى آثار او كمك بسيار مىكند (لوكنت، همان، 88-87). گاه نيز عبارتى كه در لابهلاى گفتارهاى علمى بر قلمش جارى گشته، ما را در اين كار يارى مىكند: در تأويل مختلف (ص 60) مىنويسد: «در آغاز جوانى كه من به دنبال علم بودم... ». بنابراين پيداست كه كتاب تأويل مختلف در دوران كهنسالى وى تأليف شده است (لوكنت، همان، 88). اين اشارات و نيز برخى قراين ديگر چون ظهور يا عدم ظهور نام معاصران در آثار او، نوع منابعى كه به كار گرفته شده-مثلا استفاده مستقيم از كتاب مقدس در اواخر عمر و استفاده غير مستقيم در آغاز- به لوكنت امكان داده است، ترتيبى تاريخى براى آثار او فراهم آورد (همان، 92-90). سودى كه از اين ترتيب حاصل مىشود، آن است كه اشتغال فكرى-عملى ابن قتيبه را در مراحل گوناگون به وضوح تمام آشكار مىسازد: وى با علوم قرآنى و حديث به كار آغاز كرده و سپس، به لغت و نحو، شعر و ادب، تاريخ و سرانجام به علم كلام پرداخته است (همانجا).
لوكنت (همان، 93 به بعد) با بررسى دقيق منابع، كتابهايى را كه به نام ابن قتيبه ثبت كردهاند به 5 دسته تقسيم مىكند:
الف-كتابهايى كه در انتسابشان به ابن قتيبه ترديد نيست و به چاپ رسيدهاند:
1. الاختلاف فى اللفظ و الرّد على الجهميّة و المشبّهة، به كوشش محمد زاهد كوثرى، قاهره، 1349 ق. همين كتاب بدون ذكر نام مصحح، به عنوان چاپ اول در بيروت (1405 ق/1985 م) انتشار يافت.
موضوعهايى كه در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته، به طور كلى اينهاست: قدر، تشبيه، خلق قرآن، رؤيت خداوند، عرش الهى و بررسى احاديث مختلف در اين باب. انبوهى از اطلاعات موجود در تأويل مختلف الحديث و حتى بسيارى از عبارات آن عينا در اين كتاب تكرار شده است (همان، 117-116).
2. ادب الكاتب، يا ادب الكتّاب، آداب الكتبة، كه بار اول در قاهره (1300 ق) به چاپ رسيد و پس از آن بارها تجديد چاپ شده است.
مختصر اين كتاب، توسط طاهر الجزائرى با عنوان تلخيص ادب الكاتب در قاهره (1339 ق/1920 م) منتشر شده است. ادب الكاتب، علاوه بر مقدمه، داراى چهار بخش است: «كتاب المعرفة» كه به شرح و توضيح كلمات و اصطلاحات دشوار پرداخته است؛ «كتاب تقويم اليد» كه به نحوه نگارش و املا عنايت دارد؛ «كتاب تقويم اللسان» كه به قرائت و تلفظ صحيح كلمات و تركيبات اختصاص دارد؛ «كتاب الابنية» كه به اشتقاق فعل و اسم پرداخته است.
بر اين كتاب شروحى نوشته شده كه از آن جمله است: شرح ادب الكاتب، از جواليقى، قاهره، 1350 ق، كتاب الاقتضاب فى شرح ادب الكتّاب، از بطليوسى، بيروت، 1901 م. صقر (صص 21-23) به هفت شرح ديگر نيز اشاره كرده كه همه را از حاجى خليفه (1/48) بر گرفته است. منتخباتى از اين كتاب را اسپرول با عنوان «مختصرى از ادب الكاتب ابن قتيبه همراه با ترجمه و تعليقات1877 ,gizpieL ,bitaK-la badA S. Q. I morf tcartxE nA,. O. W ,lluorPS» به انگليسى برگردانده است. مقدمه آن را نيز لوكنت ترجمه كرده و در «يادنامه لوئى ماسينيون» 64-45/III ,1957 ,samaD ,nongissaM siuoL segnaleM. به چاپ رسانده است.
3. الاشربة، كه نخستين بار در مجله المقتبس (دمشق، 1907 ق، ج 2) و بار ديگر به كوشش كرد على (دمشق، 1366 ق/1947 م) به چاپ رسيده است. موضوع اصلى كتاب را حرمت خمر و نيز حرمت يا حليت نبيذ تشكيل مىدهد. اين كتاب، بيشتر يك اثر فقهى به شمار مىآيد. به خصوص كه استشهاد به آيات قرآنى و احاديث نبوى و اقوال گوناگون فقهاى بزرگ در آن فراوان است.
4. كتاب الانواء، كه به كوشش پلا و حميد الله در حيدر آباد دكن (1375 ق/1956 م) به چاپ رسيده است. مسعودى (3/442) چنين مىپندارد كه ابن قتيبه، كتاب انواء ابو حنيفه دينورى را گرفته و به نام خود خوانده است. پلا در مقدمه كتاب اشاره مىكند كه انواء ابو حنيفه اينك در دست نيست، اما قطعات پراكندهاى از آن به جاى مانده است و به هر حال نمىتوان اين كتاب را برگرفته از آن دانست، چه شايد هر دو مؤلف از منبع مشتركى بهره گرفته باشند (نك: صص «كه-كح» ).
موضوع كتاب انواء، منازل بيست و هشتگانه قمر، نام يك يك ستارگان، بحثهاى لغوى درباره آن نامها، اشعار مربوط به هر يك، گاه شمارى نزد اعراب، باد، جهت يابى و... است.
5. تأويل مختلف الحديث، يا مختلف الحديث، اختلاف الحديث، اختلاف تأويل الحديث. نخستين چاپ كتاب در قاهره (1326 ق)
صورت گرفته و پس از آن بارها در دمشق، قاهره و بيروت تجديد چاپ شده است. اين كتاب را محمد بن طاهر سنجارى تلخيص كرده و المغيث من مختلف الحديث خوانده كه نسخهاى از آن در اينديا افيس موجود است. كتاب مختلف الحديث را لوكنت به فرانسه ترجمه كرده و همراه با مقدمهاى وسيع و فهارس جامع در دمشق (1962 م) به چاپ رسانده است.
6. تأويل مشكل القرآن، كه به كوشش احمد صقر، همراه با مقدمهاى سودمند در قاهره (1373 ق/1954 م) منتشر شده است.
7. تفسير غريب القرآن، كه به كوشش احمد صقر در قاهره (1378 ق. /1958 م) و بيروت (1398 ق/1978 م) به چاپ رسيده است. اين كتاب احتمالا همان كتاب معانى القرآن است كه در برخى منابع آمده (ابن فرحون، 1/161، داوودى، 1/251؛سيوطى، 2/63؛لوكنت، همان، 136) ، هر چند كه معاصران هم آن را كتاب مستقلى فرض كردهاند (مثلا صقر، 31؛عكاشه، 43). اين كتاب كه درباره اشتياق اسماء و صفات خداوند، شرح معروفترين واژگان قرآنى و سپس بررسى الفاظ غريب قرآن است، در واقع تكملهاى است بر كتاب تأويل مشكل القرآن (نك: ابن قتيبه، تفسير غريب، 3). بدين سان ملاحظه مىشود كه وى موضوع «غريب» و «مشكل» را از هم تفكيك كرده و در دو كتاب نسبتا مفصل آورده است.
8. الشعر و الشعراء، يا طبقات الشعراء. از سال 1875 م كه جزء كوچكى از آن چاپ و به زبان هلندى ترجمه شد، تا سال 1945 م كه شاكر به كتاب پرداخت، اين كتاب 5 بار چاپ شد (لوكنت، همان، 131).
سپس احمد محمد شاكر بين سالهاى 1945-1950 م آن را همراه با مقدمه و شرح در قاهره انتشار داد. اين كتاب، شامل 206 شرح حال از شاعران جاهلى و اسلامى است كه به شيوه قدما تدوين گرديده، يعنى هر شرح حال، تنها چند روايت و خبر و چند قطعه شعر در بر دارد. شعرا در آن به ترتيب خاصى طبقه بندى نشدهاند، هر چند كه تا حدى ترتيب زمانى مراعات شده است. به همين دليل، نام طبقات كه طبقات ابن سلام را به ياد مىآورد، شايد شايسته اين كتاب نباشد.
آنچه بر اعتبار اين كتاب ابن قتيبه افزوده، در واقع مقدمهاى در فن شعر است كه در ادب كهن عرب بى مانند است. چنانكه گفته شد، اين مقدمه توسط گودفروا دومونبين به فرانسه ترجمه شده است.
9. كتاب العرب، كه به نامهايى بسيار گوناگون شهرت يافته است:
كتاب العرب و العجم (ابن فرحون، همانجا) ، التسوية بين العرب و العجم (ابن نديم، 86، (قفطى، 2/146) يا در كتب متأخر: فضل العرب على العجم يا العرب و علومها (نك: زركلى، 4/137) ، تفضيل العرب، كتاب العرب او الرد على الشعوبية، ذم الحسد (نك: حسينى، 71). اين كتاب كوچك را كرد على در رسائل البلغاء (1331 ق/ 1913 م) ، چاپ كرده است.
10. كتاب عيون الاخبار. از ده بخش كتاب، چهار بخش نخست توسط بروكلمان در ويمار، برلين و استراسبورگ بين سالهاى 1898 تا 1908 م انتشار يافت. همه كتاب در 4 جلد، توسط احمد زكى عدوى در قاهره (1343-1349 ق/1925-1930 م) به چاپ رسيده است.
در جلد چهارم شرح حال ابن قتيبه و بررسى كتاب آمده است.
بخش اول كتاب، يعنى «كتاب السطان» توسط هرويتز. VI. lov,1931-1930 ,erutluC cimalsI ,. J ,ztivoroHبه انگليسى ترجمه شده است. بخشها يا «كتابهاى» دهگانه عيون عبارتند از: كتاب السلطان، كتاب الحرب، كتاب السؤدد، كتاب الطبائع و الاخلاق المذمومة، كتاب العلم و البيان، كتاب الزهد، كتاب الاخوان، كتاب الحوائج، كتاب الطعام و كتاب النساء.
اين كتاب چنانكه از مقدمه آن برمىآيد، كتابى است در دفاع از پاكيزگى و اصالت زبان عربى در مقابل موج فسادى كه در اثر انتشار لهجهها و نفوذ بيگانگان در فرهنگ عربى رخنه كرده است. بنابراين مجموعه اطلاعات پراكنده و وسيعى كه در اين كتاب فراهم آمده است، بايد دست افزار هر مرد عرب زبان فرهنگ يافته باشد.
11. المسائل و الاجوبة (قاهره، 1349 ق) ، كه ظاهرا از روى نسخه كاملى تهيه نشده است، زيرا قطعاتى از آن در منابع ديگر آمده كه در نسخه چاپ شده موجود نيست (لوكنت، همان، 126). نيز كتاب الجوابات الحاضرة كه حاجى خليفه (1/609) آورده است، شايد همين المسائل باشد، هر چند كه در فهارس متأخران (مثلا صقر، 29) كتاب مستقلى تلقى شده است (لوكنت، همان، 128-127). كتاب به طور كلى شامل پاسخهاى ابن قتيبه به سؤالهايى است كه در زمينه لغت و حديث از او شده است.
12. المعارف، نخستين چاپ توسط و وستنفلد در گوتينگن (1850 م) صورت گرفته و پس از آن، سه بار در قاهره به چاپ رسيده كه بار آخر به كوشش ثروت عكاشه در 1960 م انتشار يافته است. اين كتاب را ابن قتيبه خود مجموعه معارفى مىداند كه هيچ انسان فرهنگ يافتهاى را از آن گريزى نيست (المعارف، 1). فهرستى كلى از كتاب، دائره اين اطلاعات را به خوبى نشان مىدهد: خلاصه تاريخ كهن، پيامبر (ص) و صحابه، خلفاى اموى و عباسى، مشاهير دولت، تابعين، اصحاب رأى، اصحاب حديث، قرّاء، نسب شناسان و راويان شعر. پس از آن چندين فصل كوتاه آمده است كه به نكاتى گاه بسيار شگفت و جالب توجه اشاره دارد.
13. معانى الشعر، يا كتاب معانى الشعر الكبير (ابن نديم، 85) ، كه به كوشش عبد الرحمن بن يحيى يمانى با عنوان كتاب المعانى الكبير در حيدر آباد دكن (1368 ق/1949 م) به چاپ رسيده است. اين كتاب شامل اين فصلهاست: الخيل، السباع، الطعام و الضيافة، الذباب و غيره، الوعيد و البيان، الحرب، الميسر، الشعر و الشعراء، التطير و الفأل، الآثار، المراثى، الشيب و الكبر، الآداب و مكارم الاخلاق. مؤلف در هر باب نخست شعرى مىآورد و آنگاه به توضيح الفاظ غريب آن مىپردازد. ابن قتيبه نخستين كسى نبود كه دست به تدوين معانى الشعر زد. در سدههاى 3 و 4 ق، حدود هفت كتاب ديگر در همين باب تأليف يافته بود كه اينك بيشتر از دست رفتهاند و از باقى ماندهها هم تنها اثر اشناندانى و ابن قتيبه به چاپ رسيدهاند (يمانى، «ج» ). بنابراين كتاب ابن قتيبه، هم تا حدودى جاى آثار مفقود را پر مىكند، هم از نظر شناسايى الفاظ غريب-كه گاه در فرهنگهاى بزرگ موجود نيستند- مهم است و هم در كار نقد ادبى تاريخى سخت سودمند است.
14. الميسر و القداح، كه نخست به كوشش محب الدين خطيب در قاهره (1343 ق) و بار ديگر در 1385 ق به چاپ رسيده است. اين كتاب تك نگاشتهاى است شامل اخبار و روايات درباره ميسر و قداح و انواع اين قمار كه در عصر جاهلى مشهور بوده است. آنچه در معانى الكبير به «ميسر» اختصاص يافته، در واقع چيزى جز فشرده همين كتاب نيست. از اين رو، الميسر، بيشتر، كتاب لغت و به خصوص اصطلاحات خاص ميسر است، هر چند كه جنبه دينى يا حليت و حرمت و سود و زيان آن نيز فرو گذاشته نشده است.
15. غريب الحديث، كه لوكنت آن را جزو گروه ب به حساب آورده، در 1970 م (پس از انتشار اثر لوكنت) به كوشش رضا حبيب در تونس به چاپ رسيد.
ب-از كتابهايى كه در انتسابشان به ابن قتيبه ترديد نيست و تاكنون چاپ نشدهاند، اصلاح الغلط فى غريب الحديث لابى عبيد القاسم بن سلام است كه نسخههايى از آن در اياصوفيه و ظاهريه وجود دارد (سيد، 1/341؛ظاهريه، 92). حاجى خليفه به شرح ابو المظفر، محمد بن آدم هروى بر اين كتاب اشاره مىكند (1/108).
ج-كتابهايى كه يا از دست رفتهاند، يا نسبتشان به ابن قتيبه مشكوك است:
1. اعراب القرآن، يا اعراب القراءات، آداب القراءة؛
2. تعبير الرؤيا؛
3. دلائل النبوة؛
4. كتاب الفقه، يا جامع الفقه، عكاشه (ص 47) آن را همان كتاب التفقيه مىداند،
5. كتاب القراءات؛
6.كتاب القلم؛
7. كتاب النحو، يا جامع النحو الكبير.
د-كتابهايى كه ممكن است هنوز موجود باشند و روزى كشف شوند: اين باب را لوكنت (همان، 158 به بعد) از آن جهت گشوده است كه برخى از نويسندگان بعد از ابن قتيبه خاصه متأخران چون سيوطى (2/63-64) ، اين كتابها را ديدهاند:
1. آلات الكتّاب؛
2. التفسير؛
3.التفقيه؛
4. صناعة الكتابة؛
5. عيون الشعر.
ه-كتابهايى كه به غير از نام، هيچ چيز درباره آنها نمىدانيم:
1. آداب العشرة؛
2. استماع الغناء بالالحان؛
3. الحكاية و المحكى؛
4. حكم الامثال؛
5. الخط؛
6. صيام،
7. فرائد الدرر (لوكنت، همان، 163-161).
و-عناوينى كه بر عناوين معروف ديگر منطبقند يا بر جزئى از كتابى اطلاق شدهاند:
1. آداب القراءة، كه احتمالا همان اعراب القرآن است؛
2. الابل، كه فصلى از بخش گمشده المعانى است؛
3.الابنية، كه بخش 4 ادب الكاتب است؛
4. اعراب القراءات، كه همان كتاب القراءات، يا به قول لوكنت اعراب القرآن است (همان، 166) ؛
5. التأريخ، كه همان المعارف است (همان، 170) ؛
6. تقويم اللسان، كه احتمالا بخشى از ادب الكاتب است (همانجا) ؛
7.الجوابات الحاضرة، كه احتمالا همان المسائل و الاجوبة است؛
8.خلق الانسان، كه در منابع كهن مكرر ذكر شده است. صقر (ص 28) و عكاشه (ص 51) هم آن را كتابى مستقل دانستهاند، ولى لوكنت آن را همان «باب فروق فى خلق الانسان» در ادب الكاتب مىپندارد (همان، 167) ؛
9. الخليل. با آنكه نام اين كتاب در منابع كهن و نو مكرر آمده است، لوكنت مىپندارد كه آن، چيزى جز فصل اول كتاب المعانى الكبير نيست (همانجا) ،
10. ديوان الكتّاب، كه احتمالا جزئى از كتاب المعانى الكبير، يا عيون الشعر (عكاشه، 50) يا ادب الكاتب (لوكنت، همان، 164) است،
11. الرّد. على القائل بخلق القرآن، كه ظاهرا بر قسمتهاى مختلفى از كتاب اختلاف اللفظ منطبق است (همان، 169) ؛
12. كتاب العلم، كه احتمالا فصل پنجم عيون است، اما داوودى (1/251) و سيوطى (2/64) در فهرست خود آن را القلم خواندهاند.اگر اين نام درست باشد، صحت انتساب كتاب الخط و القلم كه قبلا به آن اشاره شد، تأييد خواهد شد؛
13. كتاب علم مناظر النجوم. تنها بيرونى به اين كتاب اشاره كرده و از اينكه ابن قتيبه عربها را در اين باب برترين اقوام پنداشته، وى را مورد انتقاد قرار داده است (ص 239) ؛
14. مشكل الحديث، كه همان مختلف الحديث است (لوكنت، همانجا) ،
15. معانى القرآن، كه همان تفسير غريب القرآن است. (همان، 168) ،
16. معجزات النبى، كه احتمالا همان دلائل النبوة است (همانجا) ؛
17. منتخب اللغة و تواريخ العرب، كه بر بخشى از كتاب ادب الكاتب منطبق است (همانجا) ؛
18. النسب، كه احتمالا اجزائى از المعارف است (همان، 169) ؛
19. الوحش. ابن قتيبه خود يك بار اين عنوان را ذكر كرده (الانواء، 43) ، اما در جاى ديگرى از آن نشانى نيست.
ز-كتابهايى كه انتسابشان به ابن قتيبه قطعا يا به احتمال قوى مردود است:
1. الالفاظ المغربة بالالقاب المعربة، كه نسخهاى از آن در جامعة القرويين فاس موجود است (لوكنت، همان، 172) ؛
2. الامامة و السياسة، كه بارها به چاپ رسيده است، از جمله در 1957 م در قاهره و نيز در 1985 م به كوشش طه محمد زينى (درباره ترجمههاى كتاب و بحثهايى كه درباره انتساب آن شده، نك: همان، 176-175) ؛
3. تلقين المتعلمين فى النحو. نسخهاى از آن در كتابخانه ملى پاريس هست كه نام ابن قتيبه تنها در پشت آن آمده و هيچ جا، آنچنانكه مرسوم ابن قتيبه است، عبارت «قال ابو محمد» ديده نمىشود، شيوه نگارش آن با شيوه او تفاوت دارد و در آغاز آن، بر خلاف معهود، مقدمهاى موجود نيست. به اين دلايل لوكنت آن را از آثار ابن قتيبه به شمار نياورده است (همان، 177-176) ؛
4. الجراثيم، كه ذيل فقه اللغه ثعالبى در بيروت (1885 م)به چاپ رسيده است؛
5. الوزراء. ابن منظور در لسان (ذيل خلل)كتابى به اين نام به ابن قتيبه نسبت داده كه دور از صواب است (همان، 178) ؛
6. وصية. لوكنت كه مقدمه و بخشهايى از اين كتاب را ترجمه كرده و در «مجله مطالعات اسلامى» انتشار داده، معتقد است كه انتساب كتاب به ابن قتيبه نادرست است (همانجا).
مآخذ
ابن اثير، على بن محمد، اللباب، بيروت، دار صادر، ابن انبارى، عبد الرحمن بن محمد، نزهة الالباء، به كوشش ابراهيم سامرائى، بغداد، 1959 م، ابن تغرى بردى، النجوم، ابن جوزى، عبد الرحمن بن على، المنتظم، حيدر آباد دكن، 1357 ق؛ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، لسان الميزان، حيدر آباد دكن، 1329-1331 ق؛ابن خلكان، وفيات؛ابن عبد ربه، احمد بن محمد، عقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت، 1402 ق؛ابن فرحون، ابراهيم بن على، الديباج المذهب، به كوشش محمد احمدى 92-73 ,. pp,1960 ,IERابو النور، قاهره، 1394 ق/1974 م؛ابن قتيبه، عبد الله بن مسلم، ادب الكاتب، به كوشش ماكس گرونر، ليدن، 1900 م؛همو، الانواء، به كوشش پلا و حميد الله، حيدر آباد دكن، 1375 ق/1965 م؛همو، تأويل مختلف الحديث، بيروت، 1405 م؛ 1985 م، همو، تأويل مشكل القران، به كوشش احمد صقر، قاهره، 1393 ق/1973 م، همو، تفسير غريب القرآن، به كوشش احمد صقر، بيروت، دار الكتب العلمية؛همو، عيون الاخبار، به كوشش احمد زكى عدوى، قاهره، 1343 ق/1925 م؛همو، «كتاب العرب او الرد على الشعوبية» ، رسائل البلغاء، به كوشش محمد كرد على، قاهره، 1331 ق/1913 م، همو، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، 1960 م؛همو، المعانى الكبير، حيدر آباد دكن، 1368 ق/1949 م؛همو، مقدمه الشعر و الشعراء، به كوشش گود فروا درمونبين، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، 1363 ش؛ابن منظور، لسان؛ابن نديم، الفهرست؛ ابو ريحان بيرونى، الآثار الباقية، به كوشش ادوارد زاخاو، ليپزيك، 1923 م؛ابو طيب لغوى، عبد الواحد بن على مراتب، النحويين، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1355 ق/1975 م؛ازهرى، محمد بن احمد، تهذيب اللغة، به كوشش عبد الله بن محمد، هارون و محمد على نجار، قاهره، 1384 ق/1964 م، بطليوسى، عبد الله بن محمد، الاقتضاب، بيروت، 1973 م؛بغدادى، عبد القادر، خزانة الادب، به كوشش عبد السلام محمد هارون، قاهره، 1387 ق/1967 م؛پلا، مقدمه بر الانواء (نك: ابن قتيبه در همين مآخذ) ، تاج العروس، تميمى، عبد الجليل مغتاظ عوده، ابن قتيبة اللغوى، ليبى، جامعة سبها، جاحظ، عمرو بن بحر، البخلاء، به كوشش احمد عوامرى بك و على جارم بك، بيروت، 1403 ق/1983 م، همو، البيان و التبيين، به كوشش حسن سندوبى، قاهره، 1351 ق/1932 م، حاجى خليفه، كشف، حسينى، اسحاق موسى، ابن قتيبة، ترجمه هاشم ياغى، بيروت، 1400 ق/1980 م، خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد، قاهره، 1349 ق؛داوودى، محمد بن على، طبقات المفسرين، بيروت، 1403 ق/1983 م؛ذهبى، محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء به كوشش شعيب ارنؤوط و على ابو زيد، بيروت، 1404 ق/1986 م، زبيدى، محمد بن حسن، طبقات النحويين و اللغويين، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1973 م، زركلى، اعلام، سلام، ممد زغلول، ابن قتيبة، قاهره، 1957 م؛سمعانى، عبد الكريم بن محمد، الانساب، حيدر آباد دكن، 1399 ق/ 1979 م؛سيد، فؤاد، فهرس المخطوطات المصورة، قاهره، 1954 م؛سيوطى، بغية الوعاة، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1384 ق/1964 م؛صقر، سيد احمد، مقدمه بر تأويل مشكل القرآن (نك: ابن قتيبه در همين مآخذ) ؛ضيف، شوقى، العصر العباسى الثانى، قاهره، 1973 م؛ظاهرية، خطى (حديث) ؛عكاشه، ثروت، مقدمه بر المعارف (نك: ابن قتيبه در همين مآخذ) ؛قفطى، على بن يوسف، انباه الرواة، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1371 ق/1952 م؛كودفروا دومونبين، موريس، مقدمه و تعليقات بر مقدمه الشعر و الشعراء (نك: ابن قتيبه در همين مآخذ) ؛مخزومى، مهدى، مدرسة الكوفة، قاهره، 1371 ق/1952 م؛مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، به كوشش باربيه دو منار و ديگران، پاريس، 1917 م، نووى، محيى الدين بن شرف، تهذيب الاسماء و اللغات، قاهره، ادارة الطباعة المنبرية؛يمانى، عبد الرحمن بن يحيى، مقدمه بر المعانى الكبير، حيدر آباد دكن، 1368 ق/1949 م؛نيز:
,ebara eigololihp ed etiarT ,irneH ,hcsielF ;1IE
,abyatuQ nbI ,drareG,etmoceL ;1961 ,htuoryeB
sed detiart eL . dortni. dortni,di ;1965 ,samaD
liW'aT batiK) abyatuQ nbI'd tidaH.udsecnegrevid
1962 ,samaD,etmoceL. rt , (tidaH-la filathuM
نقل از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 4





