کتابشناسی کتاب مجمل التواریخ و القصص
مجمل التواريخ و القصص
كتاب مجمل التواريخ و القصص يكى از آثار تاريخى قرن ششم است كه به فارسى نوشته شده و موضوع آن تاريخ عالم و بخصوص تاريخ ايران است. مرحوم قزوينى در مقدمه كتاب مى نويسد درباره مؤلف آن نمى توان اظهار نظر قطعى كرد. وى اجمالا از اهل عراق عجم و به گمان قوى از همدان يا اسد آباد بوده است چون در صفحات متعدد كتاب، درباره اين دو شهر سخن گفته است جدّ وى مهلب بن محمد بن شادى است كه خود به اين مطلب تصريح كرده است. به همين جهت و به كمك دلايلى ديگر، يكى از محققان معاصر پرويز اذكائى، تاريخنگاران ايران نام ابن شادى را براى مؤلف اين كتاب برگزيده و مىگويد بسيارى از كسانى كه با اضافه بنوت شهرت دارند به اجداد خود منسوبند و از آنجا كه قطعا جد سوم مؤلف، شادى نام دارد بايد او را ابن شادى معرفى كنيم. وى اظهار اميدوارى كرده از اين پس كتاب مجمل التواريخ با عنوان مجهول المؤلف شناخته نشود.
اين كتاب از ابتداى خلقت تا سال 520 هجرى را در بر دارد و علاوه بر تاريخ، گاه به جغرافياى شهرها پرداخته و علاوه بر اين دو موضوع در بخشهاى مختلف كتاب اهميت ويژهاى به حكايات و افسانه هاى تاريخى و محلى در آن عصر داده و معلوم مى شود مؤلف به جمع آورى داستانهاى عاميانه و افسانه هايى كه مربوط به اشخاص و مكانها و آثار تاريخى بوده، علاقه داشته است و گويا به همين جهت نام كتاب را مجمل التواريخ و القصص نهاده است. اين كتاب بنا به تصريح مكرر مؤلف، در سال 520 هجرى و در عهد المسترشد عباسى و مصادف با سلطنت سلطان سنجر، سلطان محمود ملكشاه و بهراه غزنوى نوشته شده است اما شخص ديگرى در برخى از قسمتهاى كتاب وقايع تاريخى تا سال 600 را ادامه داده و به كتاب ملحق كرده است مثلا در جدول نام خلفاى عباسى، خلفاى پس از مسترشد را نيز ذكر كرده است.
منابع كتاب
مؤلف در ديباچه به برخى از مآخذ خود اشاره كرده و در اثناء كتاب نيز برخى از منابع خود را نام برده است. از مطالعه كتاب روشن مىشود كه وى از منابع معتبرى استفاده كرده كه گر چه برخى از آنها مانند تاريخ يعقوبى و طبرى و تاريخ حمزه اصفهانى اكنون باقى است ولى بسيارى از مصادر او امروزه موجود نيست مانند: تاريخ اصفهان حمزه اصفهانى، اخبار نريمان و سام و كيقباد و افراسياب از ابو المؤيد بلخى، همدان نامه عبد الرحمن بن عيسى كاتب همدانى، اخبار سهراسف از ابو المؤيد بلخى، پيروز نامه، سير و فتوح سلطان سنجر. وجود اين كتب از دست رفته نزد مؤلف اهميت كتاب مجمل التواريخ را بيشتر مىكند اما منابع ديگر وى عبارتند از: شاهنامه فردوسى، المعارف، گرساسف نامه، سير المعجم يا سير الملوك ابن مقفع، عجائب الدنيا، عجائب العلوم، فرامرز نامه، مجموعه ابو سعيد آبى، دلائل القبله، سكندر نامه و...
اهميت كتاب
قطع نظر از اهميت مآخذى كه اين كتاب از آنها استفاده كرده و اكنون اغلب آنها از ميان رفتهاند و قطع نظر از موضوع تاريخى آن، وجود و بقاء نثرى فارسى از حدود 520 هجرى تا كنون، آن هم با اين حجم حدود هفتصد صفحهاى با توجه به اينكه كتب فارسى يادگار قرون چهارم تا ششم در نهايت ندرت است يكى ديگر از موجبات اهميت اين كتاب است بخصوص كه نسخه اصلى آن منحصر به فرد است. مزيت ديگر آن، آوردن لغات و عبارات قديم پهلوى است كه جز در برخى كتب ادبى و تواريخ عربى در جاى ديگر بخصوص كتب فارسى بدانها اشاره نرفته است.
عناوين كتاب
مجمل التواريخ و القصص مشتمل بر 25 باب است. هشت باب اول آن بسيار مختصر و مقدمه مانند است و موضوع آن جدولهاى تاريخى ملوك و خلفاست. باب نهم و دهم در تاريخ ايران قبل از اسلام، باب يازده تا هجده تاريخ تركان و هندوان و روم و بنى اسرائيل و عرب و تاريخ انبياء، باب 19 كه طولانىترين ابواب كتاب است مربوط به رويدادهاى بعد از اسلام تا 520 كه تاريخ تدوين كتاب است؛باب بيستم درباره سلاطين اسلامى معاصر خلفا، باب 21 درباره القاب پادشاهان، باب 22 درباره مقابر انبياء و ائمه و خلفا و درباره اهل البيت. باب 23 و 24 در جغرافيا. باب بيست و پنجم كتاب كه به گفته مؤلف، از موضوعات متفرقه سخن مىگويد در نسخه اصلى نبوده و چاپ نشده است. چنانكه گذشت مؤلف فصلى از باب بيست و دوم كتاب را به اهل بيت اختصاص داده ابتدا از حضرت زهرا سلام الله عليها و سپس شرح زندگى دوازده امام سخن گفته است. البته اين به معناى تشيع وى نيست چون خود مىگويد: اين جماعت آنند كه اهل شيعت و علويان، ايشان را سيد عشيرت و امام اهل بيت پيغامبر عليه السلام شمرند.
از آنجا كه مؤلف، كتاب را از منابع مختلف و متفرقى پديد آورده، نتوانسته آن را يكنواخت و يكدست سازد. مثلا درباره پادشاهان عجم در باب سوم مطالبى گفته و در باب هشتم شرحى از آنان آورده و در باب نهم شرحى ديگر داده و در بابهاى 10 و 11 و 22 به مناسبتى ديگر برخى از آن مطالب را تكرار كرده است. مؤلف اين روش را از حمزه اصفهانى تقليد كرده چون تاريخ وى نيز به همين سبك است.
انشاى كتاب
مجمل التواريخ و القصص در زمانى تدوين شده كه هنوز سبك انشاى ساده درى دست نخورده و با تكلفات فنى زبان عرب آميخته نشده بود. از سادگى و ايجاز برخوردار و از مترادفات و موازنه و سجع و تركيبات عربى بركنار است. جملههاى معترضه و حشوهايى كه متن را نازيبا مىكند در كتاب فراوان است. اعراب كنيهها و ماههاى عربى رعايت نشده و الف و لامهاى زايد حذف نشده است. جملاتى كه به سبب بدى ترجمه از قاعده و سياق فارسى بيرون رفته و به عربى هم شباهتى ندارد بسيار است. بعضى جملهها بر خلاف دستور زبان فارسى به فعل تمام نمىشود و گاه عبارات به گونهاى مختصر بيان شده كه به معنا ضرر مىرساند. مؤلف در ترجمه مطالب اشتباهاتى نيز دارد. در رسم الخط كتاب، حروفى كه سه نقطه دارند با يك نقطه آمده (و البته در متن چاپى تصحيح شده است) و مواردى مانند «كه» به رسم قديم «كى» نوشته شده است. مرحوم ملك الشعراى بهار در صفحاتى از مقدمه كتاب موارد زيادى از آنچه مربوط به سبك انشاء كتاب است و همچنين چگونگى استعمال لغات و رسم الخط آن به تفصيل سخن گفته كه نمونههايى از آن در زير مىآيد: باء تاكيد بر سر افعالى مانند بنرود و بنماند، اگر به معنى يا، اوميد به جاى اميد، يا به معنى به، بودن به معنى گرديدن، پادشاهى به معنى مملكت، بيران ويران، زن پدر و زن خواهر به معنى پدر زن و خواهر زن، سفرد سپرد، على الحال على اى حال و موارد ديگرى كه به مقدمه بايد رجوع شود.
نسخه اصلى
نسخه اصلى اين كتاب كه ظاهرا منحصر به فرد است در كتابخانه ملى پاريس بوده و چاپ فعلى از روى عكس آن نسخه انجام گرفته است. كاتب آن را در سال 813 نوشته و با آنكه خط خوبى داشته گاه اغلاطى را هم بر جاى گذاشته كه نشانگر كم اطلاعى وى مىباشد. متأسفانه بعدها اين نسخه به دست شخصى بى توجه و كم سواد كه گويا ايرانى هم نمىدانسته افتاده است و ضمن مطالعه كتاب تصحيحاتى از لحاظ نقطه و اعراب گذارى انجام داده كه غالبا غلط و مشكل ساز و گاه مضحك است و پيداست كه معنى عبارات براى او روشن نبوده است. اين ملحقات در نسخه اصلى متمايز است ولى در نسخه عكس روشن نيست. مرحوم قزوينى اين نسخه را چاپ كرده و مقدمهاى بر آن زده است. سپس مرحوم بهار آن را با حروف چينى در سال 1318 به اهتمام كلاله خاور چاپ كرده است.
درباره مؤلف :
ابن شادى
ابن شادى مؤلف «گمنام» كتاب بسيار ارزشمند و گرانمايه «مجمل التواريخ و القصص» (-ويراسته ملك الشعراء بهار، تهران، 1318 ش) ، است.
دلايل زير مىتواند اثبات نمايد مؤلف كتاب ابن شادى است:
1-خود مؤلف «مجمل التواريخ و القصص» (ح 520 ه. ق) ، چنين به بومگاه زندگى خود اشاره نموده است: «و بدين حدود ما اندر (-دون ولاش نزديك «ولاشگرد»اسد آباد و كنگاور) صورت او (-بلاش بن فيروز ساسانى) بر سنگى نگاشته است، و پيرامون آن مانند حرف، نقش، كه آن را ندانند خوانند، و بر تلّى كوچك نهادست، و از آن جنس سنگ كبود بدان نزديك نيست، و اكنون آن تلّ و پيرامونش دهى است كه بدان صورت باز خوانند: «دون ولاش» و هم بدين حدود ولاشجرد شكارگاه وى بودست... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 72).
2- «و مرا (-مؤلف را) اين انديشه (-تأليف كتاب) از آن روى برخاست كه سخن پادشاهان عجم و نسق و سير ايشان همى رفت. مهترى از جمله مشاهير و بزرگان حاضر بود به «اسد آباد» ، از من هر چيزى مىپرسيد، به حكم آن كه شناخته بود، و هوس من در كتاب خواندن و مشافهه ديد، آنچه بر خاطر بود گفته شد... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 8).
3-شادروان علاّمه قزوينى، درباره زادگاه و بومگاه مؤلف كتاب، چنين تتبّع فرموده است: «چيزى كه محقّق است اين است كه مؤلّف از اهل عراق عجم و به ظنّ قوى از اهالى همدان يا اسد آباد و آن حدود بوده است». (مجمل التواريخ و القصص، ص «له»مقدمه).
4-هم چنين، همو گويد: «از اين قرائن جزئيه منضّما با اين كه همه جا در تضاعيف كتاب و مخصوصا در صفحات 81، 83، 397، 403، 520، 522، شرح مفصّل مبسوطى با تمام جزئيات و خصوصيّات از وقايع تاريخى راجع به همدان، اسد آباد، كنگاور، دينور، و از افسانهها و قصص و جغرافيا و وصف آثار و ابنيه نقاط مذكوره بدست مىدهد، براى خواننده تقريبا قطع حاصل مىشود كه مؤلف اين كتاب بدون شك از اهالى «همدان» يا نواحى و مضافات آن بوده است، و قطعا به همين مناسبت است كه در خصوص وقايع تاريخى همان نواحى در زمان ديالمه و دشمنزياريان و امراء اكراد از سلسله «بدر بن حسنويه» و پسرش هليل ( هلال) و غيرهم از اواخر قرن چهارم ببعد اطلاعاتى بكر و تازه در اين كتاب مندرج است كه در كمتر كتابى ديگر-گويا-مىتوان بدست آورد». (مجمل التواريخ و القصص، ص «لو» مقدمه).
5-اين اميران «كرد» كه بدان اشاره رفت، از تيره كردان برزيكانى (يا «برزينى» ) بودهاند، كه مانند تيره مروانى (-نياكان ايوبيان-خاندان صلاح الدين ايوبى معروف) ، در سده چهارم ه. ق. نيرويى يافته، حسنويه بن حسين برزكانى (348-369 ه. ) رئيس آن تيره، بخش مهمى از كردستان ايران-شامل دينور، نهاوند، شاپور خواست، يزدگرد و اسد آباد همدان را رفته رفته تصرف كرد (ح-348 ه. ق. ) و قلعه «سرماج» را نزديك بيستون بر فراز كوهى بنهاد و تختگاه خود ساخت. تنّفذ و اقتدار اين خاندان كرد (حسنويه برزكانى) تا حدود آذربايجان رسيد، و پنجاه سال حكمرانى آنان پاييد. اميران ديلمى به ويژه ركن الدوله بويى (328-366 ه. ق) با ايشان مدارا كردند، و حتى مساعدت هم نمودند. ( «الكامل» ابن اثير/ «طبقات سلاطين» لين پول-اقبال/ «معجم الانساب»زامباور).
6-تيره ديگر از كردان ناحيت كرمانشاه، «گوران» نام داشتهاند (-و اكنون هم دارند) كه شيعىگرا و حتى شاخههايى از آنان غالى (يا «على اللهى» ) بودهاند. برخى واژه گوران را وجه ديگرى از «گبران» ( مجوسان/زردشتيان/ايزديان «يزيديان» ؟ ) دانستهاند. در منابع كهن، و در رويدادهاى پايان سده 4 ه. ق-چنان كه بيايد-نام ايشان رفته است. اما بدبختانه هيچ ذكرى از اميران گورانى و يا قلمرو نهايى نفوذ و گسترده فرمانروايى احتمالى آنان به ميان نيامده است.
7-يكى از نامهاى رايج ميان كردان همانا «شادى» بوده است. اين اسم متداول كردى اصلا واژه و نامى است «مادى» ( قوم باستانى بسيار معروف «ماد» در غرب ايرانزمين)كه نخستين بار به سال 660/659 ق. م (سده هفتم قبل از ميلاد مسيح) طىّ گزارش لشكركشى آشوريان به «جبال» زاگروس و تازش به سرزمين «ماننا» ها ياد گرديده، بدين كه ضمن تسخير قلاع آنجا از كشته شدن «رادياى شادى كوهستانى» (-يعنى: «راديا» از تيره «شادى» سرزمين جبال) رئيس استحكامات منطقه «خومورتى» سخن به ميان آمده است. تاريخ ماد (دياكونوف) ، ص 349/701
پس از آن، اميل بنونيست در كتاب «عناوين و اسامى خاص در ايران باستان» ، نام فارسى باستان «شادى» را (itays/itaS) در الواح عيلامى تخت جمشيد، از جمله در صورت تركيبى «شاتى كيتين» فرا نموده است93. p. neicna neinarI ne serporp smon te sertiT. آنگاه، در باب اصطلاحات خاصّ نامگذارى فارسى، بخشى ويژه نام (وندى) «شياتى» پرداخته، و نمونههاى چندى از مركّبات معمول آن در عهد داريوش هخامنشى (مانند «اپى-شياتى، ارته-شياتى، و يسپه-شياتى» ، و جز اينها) نشان داده است. همو ياد كند كه اين نام در تورات (-عهد عتيق) به صورت تركيبى «هتر-شته» ( ترشاتا) در كتاب عزرا (باب 2، آيه 63) و كتاب نحميا (باب 7، آيه 65) آمده است، كه تلفّظ عيلامى آن «هاتر-شاته» همانا از صورت فارسى كهن «آتر-شاته» (-آذر شاد) باشد. وجه اوستايى آن «شيا» است، ليكن وجوه «شياتى/شاتى/شياته/شائودا ( خورسند) در عهد هخامنشى همانا در مغرب ايرانزمين و در ميان مردمان آن سرزمين متداول بوده، وجه اوستايى مزبور به گونه قيد، اتفاقى است. در هر حال، اين اسم و تداول وجوه آن اختصاص به دين هخامنشى دارد. 121-119. pp,dibi
بارى، نظريه غالب در اين كه كردان جبال ايران بقاياى قبايل ماد و پارس عهد باستان باشند، ظاهرا مؤسّس بر امر واقع تاريخى و مبتنى بر حقيقتى است. به هر حال، وجه نسبت يا اسم منسوب به «شادى» (با ادات نسبت پهلوى «گان» ) همانا شاديگان يا حسب تلفّظ كردى شادنگان و صورت معرّب آن «شاذنجان» بوده است. مسعودى (م 346 ق) در بيان اجناس و انواع كردان، از جمله «شاذنجان» و «لران» را در جزو طوايف بلاد جبال ايران ياد كردهمروج الذهب، طبع شارل پلا، ج 2، ص 251/التنبيه و الاشراف، طبع ليدن، ص 88-89 ، كه شاذنجان حسب تلفّظ كردى، چنان كه ياد شد، همان شاديگان باشد، يعنى طايفه منسوب به اسم «شادى» كه از اعلام كهن ايرانى، مادى و كردى است. نياى خاندانهاى كرد فرمانرواى مروانى، يعنى-از جمله-نياى پادشاهان ايوبى-پدر بزرگ سلطان صلاح الدين ايوبى معروف (-يوسف بن ايوب، زاده 532، حكمرانى 564-589 ه. ق) همانا «شادى بن مروان» نام داشته، كه از كردان روّادى بوده، و از شهرك «دوين» آذربايجان برخاسته است. وفيات الاعيان، ج 1، ص 232-237/ج 6، ص 139 ببعد، و جز اينها/. 270. P,hcubnemaN sehcsinarI: itsuJ. Fابن نباته شاعر (سده 8 ق) در مرثيه امير ابو الفداء عماد الدين اسماعيل بن على ايوبى (م 732 ق) -صاحب كتابهاى تاريخ و جغرافيا (-تقويم البلدان-و-المختصر فى اخبار البشر) كه از همان خاندان كردى ايوبى بوده، منجمله با وصف «ابن شادى» از وى ياد كرده است:
(سما للنّدى لا يبلى صوت داعيهجاظنّ انّ ابن شادى قام ناعيهس) الخ
«شادى» به معناى فرح و فرحان، از نامهاى پارسى و ايرانى، همچون «شادان برزين» (راوى شاهنامه فردوسى) و «فضل بن شادان» (دانشمند شيعى سده 3، م 260ق) و جز اينها، هم برابر «فرح» عربى در اصطلاح اخترگويان، اما به ويژه نام گويشى كردى از شاخه «كرمانج» بوده و هست. علاوه از اينها، شواهد ديگرى در تسميه اشخاص به «شادى» وجود دارد، از جمله در اسم ابو المعالى الحسن بن محمد شادى (ن 2 س 5 ق) كه تفسير مقاتل بن سليمان را روايت كرده، ابو نصر عبد الرحمان بن شادى (ظ: سده 4) راوى حديث، شادى بن عبد اللّه قزوينى (ح 520 ق) و شادى ارمنى كه از ابو منصور مقوّمى (سده 5) در قزوين حديث شنيده است. التدوين (رافعى) ، ج 1، ص 307/ج 2، ص 309/ج 3، ص 68 و 85.
8-ابو عيسى شادى بن محمد (نيمه 2 سده 4 ق) از سوى ناصر الدين ابو النجم بدر بن حسنويه كردى برزكانى (369-405 ه. ق) -فرمانرواى كردستان، بر شهرك «اسد آباد» همدان حكمرانى داشت، و از بدر حسنويه فرمانبردارى مىكرد. امير عضد الدوله ديلمى (356-372 ه. ق) در سال 369 كردان برزكانى حسنويه را گوشمالى و سركوبى نمود، و از دست اندازى و پيشروى ايشان ممانعت كرد. در سال 381 كه صاحب بن عبّاد طالقانى وزير نامدار بوييان به «كرج» ابو دلف (-اراك كنونى) آمد، ابو النجم بدر بن حسنويه، همين ابو عيسى شادى حكمران اسد آباد را، ظاهرا از براى عرض طاعت به نزد وى فرستاد، و خود نيز در پى او بدانجا رفت و «عهد تازه كردند». در همين سال فخر الدوله ديلمى (373-387 ق) -صاحب «رى» در همدان، به توسّط همان ابو عيسى شادى اسد آبادى دختر بدر بن حسنويه برزكانى را براى پسرش مجد الدوله ابو طالب رستم ديلمى (387-420 ق) خواستگارى كرد. آنگاه، در رويدادهاى ستيزش ميان شمس الدوله ديلمى (378-412 ق) فرمانرواى همدان با برادرش مجد الدوله ديلمى (387-420 ق) فرمانرواى «رى» سال 397، چون ناصر الدين ابو النجم بدر بن حسنويه به يارى شمس الدوله ديلمى همدانى فرا خوانده شد، وى همان ابو عيسى شادى را با سپاهى گران به سوى رى گسيل نمود.
گويا هم در اين سال (397) يا سال 400 بود، هنگامى كه خود بدر حسنويه از كردستان به يارى شمس الدوله ديلمى به سوى رى مىرفت، خبر يافت كه پسرش هلال/ هليل بن بدر برزكانى سر به شورش برداشته، ناچار بدر از راه بازگشت و در جنگى كه با پسر خود-هلال-در دينور كرد گرفتار شد، اما به نيرنگ از دست فرزند رهايى يافت، و از دستگاه خلافت و اميران بويهاى (-شمس الدوله و بهاء الدوله) و از همان ابو عيسى شادى بن محمد اسد آبادى نيز يارى خواست. لشكريانى به يارى او گرد آمدند، و از جمله ابو عيسى شادى همراه با سپاهيان گورانى، در نزديك نهاوند كرازارى با لشكريان هلال بن بدر در گرفت، و شكست بر سپاهيان بدر افتاد، ابو عيسى شادى گريخت، اما به خيانت يكى از همراهان گرفتار كردان برزكانى گرديد، و به دستور هلال بن بدر كشته شد (ربيع 1 سال 401 ه. ق). پس پيكر او را به اسد آباد آوردند و در گورگاه پدرانش به خاك سپردند. سرانجام، آن پدر و پسر حسنويى- «بدر» و «هلال» ، خود نيز در سال 405 كشته آمدند-پدر بدست كردان گورانى و پسر در جنگ با شمس الدوله همدانىمجمل التواريخ و القصص، ص 396-400/الكامل، ج 9، ص 70-74
9-ابو عيسى شادى بن محمد اسد آبادى فرمانرواى «اسد آباد» همدان كه پدرانش نيز بر آنجا سالارى و سرورى داشتهاند، همان اميرى است كه نخستين علاء الدوله علوى همدانى-رئيس همدان، يعنى-امير سيّد مرتضى ابو هاشم زيد بن امير ابو الفضل حسين حسنى، مشهورترين و مقتدرترين و ثروتمندترين رئيس همدان در سده پنجم، دخترزاده او بود. بدين سان كه الشريف الرضا امير ابو الفضل حسين بن على علوى حسنى همدانى رئيس همدان (ن 1 س 5 ق) كه مادرش سپهر آزرميه دختر صاحب بن عباد طالقانى وزير بوييان مىبود، دختر ابو عيسى شادى را به زنى گرفت، و از او علاء الدوله ابو هاشم علوى رئيس (ح 420-502 ق) بزاد.رش: فرمانروايان گمنام، ج 11، ص 146-148 و 182-183. /مجمل التواريخ ص 459
از فقرات پيشگفته، چنين برمىآيد كه خود ابوعيسى شادى بن محمد اسد آبادى، از همان تيره يا طايفه معروف كردان گورانى بوده است. از آنجا كه رئيس علوى همدان با او پيوند خانوادگى يافته و دخترش را براى پسرش به زنى گرفته، علاوه بر درجه اعتبار و احترام او در ميان اميران زمان، گويا گرايش شيعى هم مىداشته، چنان كه امروزه نيز تيرههاى كردان گورانى منطقه غرب ايران غالبا شيعىگرا و حتى بعضا «غالى» و على اللهى (-اهل حق) باشند.
10-شادروان ملك الشعراء بهار ويراستار كتاب «مجمل التواريخ و القصص» نيز، بدين نتيجه رسيده است كه مؤلف اين كتاب از اسد آباد همدان بوده، و گويا در دستگاه سلجوقيان عراق عجم، در اصفهان پيشه دبيرى و ديوانى داشته است (همان، ص «د» مقدمه). آنچه درباره اين تاريخنگار از تضاعيف كتاب وى برمىآيد، آن كه نام نياى او «مهلب بن محمد بن شادى» بوده است، گويد: «و چنان خواندهام در كتابى به خط جدّم مهلب بن محمّد بن شادى كه... (الخ) » (مجمل التواريخ و القصص، ص 344). شادروان بهار در هامش آن گويد: «براى شناسايى مؤلف كتاب اين هم يك سندى است» (همانجا). از اين سند با استدراك در مورد «ابو عيسى شادى بن محمد» اسد آبادى كه ياد شد، اين فرايافتها نتيجه مىشود:
1-مؤلف «مجمل التواريخ» كه خود از مردم اسد آباد همدان بوده، و نياى سوم او «شادى» نام داشته، ظاهرا، تبار وى به همان كردان اسد آبادى مىرسيده است.
2-با اطلاعات منحصر به فردى كه خود درباره ابو عيسى شادى بن محمد بدست داده كه نوعى همدردى، هوادارى و بزرگداشت نسبت بدو از آنها استنباط مىشود، ظاهرا، خود از همان خاندان «ابو عيسى شادى» بوده است.
3-بر اين پايه، آيا مىتوان گمان برد كه خود ابو عيسى شادى نياى سوم مؤلف «مجمل التواريخ» بوده است؟ با فرض درستى اين گمانه و واقعى بودن آن، از مجموع قرائن ناگفته و مراتب پيشگفته، زنجيره تبارى او را چنين مىتوان فرا نمود: «فلان بن فلان بن مهلّب بن محمد بن ابى عيسى شادى بن محمد» كردى اسد آبادى كاتب همدانى (نيمه يكم سده ششم ه. ق). اين زنجيره تبارى از لحاظ فواصل زمانى و سالزيست نسلهاى حلقات آن، اشكالى در بر ندارد و مقرون به صواب است.
11-گوييم اگر فرض اخير، احتمال صحّت نيابد، يعنى نياى سوم او اصلا «ابو عيسى شادى» نبوده، و چنين امرى ابدا واقعى هم نباشد، باز در اين صورت هرگز در اساس پيشگزارده ما تغييرى پديد نمىآيد، و تفاوتى به حال و نام او-چنان كه نمودهايم- نمىكند. حقيقت آن كه مؤلّف «مجمل التواريخ و القصص» نزديك به هفتاد سال است كه بى خود و بىسبب و به ناروا «گمنام» قلمداد شده و بر قلم آمده است (حتّى بيش از همه بر قلم راقم اين سطور تاكنون). زيرا، در واقع امر، و در قياس با ديگر ناموران تاريخ و ادب، همانا اسم اشهر او «ابن شادى» تواند بود، و اگر روزى نام خود و پدرش هم بدست آيد، باز «ابن شادى» خواهد بود. يقين دارم كه نكته سنجان تاريخدان و محققان ژرفنگر، بر اين بازيافت راقم اين سطور ايراد و اشكال نتوانند گرفت، و چنانچه انصاف نيز داشته باشند و بدهند آن را خواهند پذيرفت، و بسا كه اين نام را پس از اين بر قلم خواهند آورد، چنان كه من نيز خواهم آورد.
مع هذا، براى آن كه يك چنين پيشگزارده يا نگرهاى، بى پشتوانه استدلالى بيان نشده باشد، مقدّمات قياسى موضوع را بدين شرح باز مىگوييم: يكى از وجوه «اسم اشهر» در اعلام اسلامى، اضافه بنوّت «ابن» است به نام پدر يا جدّ-اعمّ از نياى يكم يا دوم يا سوم و يا بيشتر، مانند: «ابن سينا» ، كه در واقع، «سينا» نام نياى سوم ابو على حسين بن عبد اللّه بن حسن بن على بن سينا» خورميثنى بخارايى (طبقات الاطباء، ج 2، ص 2)بوده است، كه اسم اشهر وى در تداول زمانه خود و طى هزار سال «ابو على سينا» يا «ابن سينا» بوده، و اينك نيز هست. نام مؤلّف «تاريخ طبرستان» هم بهاء الدين محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب است، كه با اضافه «ابن» به نام نياى او (-اسفنديار) در تداول تاريخدانان به نام «ابن اسفنديار» معروف مىباشد. همچنيناند «ابن خلكان» و «ابن خلدون» ، و جز اينان. از اين نمونهها، صدها هست، تباردانان و كتابشناسان و پژوهندگان را همين بس است و خود دانا و آگاهند. اينك كه ما نام نياى بزرگ مؤلّف كتاب «مجمل التواريخ و القصص» را با آن اوصاف و آگاهى در خصوص تبار خاندانى وى مىدانيم، چرا به قياس اقترانى حملى و معمول، او را به نام جدّش، «ابن شادى» نناميم و گمنام بدانيم؟ به ويژه آن كه، با عالم خارج و امور واقع هم، هيچ منافاتى پيدا نمىكند.
12-ابن شادى اسدآبادى همدانى، علاوه از كتاب «مجمل التواريخ و القصص» ، كتابى ديگر نوشته بوده است به نام «اخبار برامكه» يا «تاريخ برامكه» ، چنان كه خود گويد: «و اخبار برامكه بسيار است از عهد برمك تا آخر دولت، و من آن را كتابى مفرد ساختهام، و ترتيبى نهاده... » (مجمل التواريخ و القصص، ص 343).
تا زمان چاپ كتاب «مجمل التواريخ» (سال 1318 ش) ، تنها يك دستنوشته آن (-كتابخانه ملى پاريس، ش 62 فارسى) -مورّخ 28 ج 2/ 813 ه. ق شناخته مىبود، كه شادروان قزوينى عكسى از آن تهيه كرد و به ايران فرستاد، و شادروان بهار همان را ويراست و چاپ كرد. پس از آن، دو دستنوشته ديگر از اين كتاب، يكى: نسخه «چستر بيتى» (ش 322) -مورخ 16 ج 2/823-فيلم شماره «3431» كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، دوم نسخه كتابخانه «فؤاد كوپرولو» (تركيه) - نستعليق «محمد بن طايكوى» -مورخ 4 شوال 751-فيلم شماره «951» (عكسى 3010) كتابخانه مركزى دانشگاه تهران شناخته آمده است.فهرست ميكرو فيلمها، ج 1، ص 185/ج 2، ص 141.
بسا كه بررسى و غوررسى در اين دو نسخه اخير، اطلاعاتى بيشتر در باب مؤلف كتاب (-ابن شادى) و ديگر مواد و مطالب تاريخى و جز اينها بدست دهد ابن شادى، نه تنها به عنوان نويسنده يك تاريخنامه همگانه، كه به مثابه مورخ همدان نيز بايسته ذكر است. در باب اهميّت عامّ كتاب «مجمل التواريخ و القصص» و ارزشمندى و ارزيابى آن، شادروانان قزوينى و بهار در مقدمات كتاب، و جز اينان در برخى از نوشتارها و گفتارهاى تاريخى-ادبى، سخن گفتهاند. اما در باب اهميت خاص كتاب، يعنى از ديدگاه تاريخ همدان، چنانچه بخواهيم به اشاره و اجمال هم سخن بگوييم، داستان بسى فراتر از حيطه مختار اين گفتار مىرود. تنها ياد آوريم كه يكى از مراجع مهم «ابن شادى» در اين خصوص، همانا «كتاب همدان» گمشده ابو على كاتب همدانى بوده است.
پيوست
1-از جمله شواهد در خصوص اضافه بنوّت «ابن» به نام جدّ، مىتوان همان بيت منقول از ابن نباته شاعر در مرثيه امير ابو الفداء ايّوبى را خاطر نشان كرد، كه بنا بر اسم جدّ چندم وى (-شادى) او را نيز به وصف اشهر «ابن شادى» موسوم نموده است.
2-يك «ابن شادى» همدانى ديگر در مطاوى كتاب خطيب بغدادى يافتم كه محدث بوده است، گويد كه ابو الحسن محمّد بن احمد بن ابراهيم بن شاذى همدانى به سال 409 ه. ق. حجّ گزارده، و در بغداد منجمله از ابو العباس فضل بن عباس كندى-در همدان، و از ابو نصر/ابو على منصور بن عبد اللّه خالدى ذهلى هروى صوفى-در همدان، براى خطيب بغدادى (م 463 ق) حديث كرده استتاريخ بغداد، ج 1، ص 274/ج 2، ص 60/ج 13، ص 84..
3-نبايد گذشت كه نسخه كتاب «مجمل التواريخ و القصص» را نخست بار كاترمر در نشريه ادوارى معروف «ژورنال آزياتيك» (پاريس، دوره سوم، 1839 م، ص 246-285) شناسانده است.
شرح حال ابن شادى مؤلف مجمل التواريخ و القصص از تاريخنگاران ايران بنياد موقوفات افشار تهران 1373 «از پرويز اذكائى صفحه 229»





