سایت تخصصی تاریخ اسلام

کتابخانه آنلاین تاریخ اسلام

عکسهای تصادفی

You are here
نمایش مطالب براساس برچسب: اعلام و شخصیت ها

روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاك به دیگران هم پاكى و ایمان مى‏ آموزد. صداقت و فداكارى ایثارگران در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. حماسه‏هاى جهاد و شهادت مردان بزرگ اسلام مجاهد ساز و شهید پرور است. عظمت انسانى چهره‏ هاى پرفروغ تاریخ خونبار ما اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدفهایى والاتر از خوردن و خوابیدن اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى‏ جویند. انسانهاى نمونه از نظر ایمان اخلاق شهامت جوانمردى و استقامت همیشه زینت تاریخ بوده و هستند.

آشنايى با شخصيت و زندگى اسوه‏هاى مكتبى، چراغ راه نسل امروز و الگوى ايمان و عمل است. آنان همچون قله‏هايى در پهنه تاريخ، سرفراز ايستاده‏اند و انسانها را به پيمودن اين راه فرا مى‏خوانند.«آشنايى با اسوه‌ها» مجموعه‌اى است در معرّفى چهره‌هاى برجستة تاريخ صدر اسلام، تا جوانان عزيز با اين الگوهاى كمال وخودسازى آشنا شوند. «مسلم بن عقیل»‌از چهره‌های برجستة اهل‌بیت(علیهم السلام) است. وی در نهضت عاشورا نقش ویژه‌ای داشت. امام حسین(علیه السلام ) او را به عنوان نماینده خاصّ خود به کوفه فرستاد. شیعیان با او به نفع امام بیعت کردند، ولی پس از دگرگونی اوضاع کوفه، پیش از رسیدن امام به کربلا دستگیر و مظلومانه شهید شد.

مسلم بن عقيل
پدرش عقيل (برادر على علیه السلام و مادرش عليه مى باشد.پسر عموى امام حسين (علیه السلام ) و نماينده او به كوفه براى بررسى اوضاع و بيعت گرفتن از مردم بود.
در ابتداى ورود به شهر كوفه ، حدود 18000 تن با او بيعت كردند.
با ورود عبيدالله بن زياد به كوفه و تهديد نمودن بزرگان و اشراف ، مردم از گرداگرد مسلم متفرق شدند.
مسلم چنان يكه و تنها گشت كه يك نفر را هم در كنار خويش نيافت.
شب ميهمان طوعه بود. ولى فردايش كه منزل را در محاصره ماموران يافت ، خارج گرديد و پس از ساعتى جنگ دلاورانه ، دستگير و او را به دارالاماره آوردند.
مسلم بن عقيل را در روز 9 ذى الحجه به شهادت رسانده و بدن مطهر او را از بالاى دارالاماره به زير افكندند.
محل دفن مسلم در كنار مسجد كوفه است.
سن او 34 سال.

فهرست کتاب :

  چرا «مسلم‏»؟                                                              مسلم‏بن عقيل كيست؟

  پس از شهادت حضرت على(علیه السلام )                          خانواده شهيدپرور

 سفير انقلاب كربلا                                                            مسلم، در كوفه

  دوران اختفا                                                                   نفوذ دشمن به تشكيلات نهضت

  نهضت در خطر                                                               انفجار پيش از موعد

  غربت مظلومانه مسلم                                                    كربلايى درون كوفه

  اسير آزاد                                                                       مرگ سرخ

  پس از شهادت                                                                فرزندان مسلم بن عقيل

  منابع

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg   b_180_120_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

سه شنبه ، 25 بهمن 1390 ، 13:20

کتابشناسی کتاب مقاتل الطالبین

مقاتل الطالبيين‏

این كتاب در شرح احوال و مرگ فرزندان ابوطالب از آغاز ظهور اسلام تا قرن چهارم هجری قمری، در جنگ ها، قیام ها و فعالیت های سیاسی بر ضد دستگاه حاكم، می باشد. او شرح احوال 500 نفر از جان باختگان را با مقتل و احوال جعفر بن ابی طالب شروع و در عصر اموی با احوال عبید الله بن علی، تمام می كند. او در شرح حال و ذكر شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و فرزندان آن حضرت، بحث مبسوطی می كند. این كتاب او بر حسب عصر هر خلیفه، طبقه بندی شده است. كتاب مقاتل الطالبین در موضوع مقتل از شهرت و جایگاه والائی در میان پژوهش گران و محققان برخوردار بوده و از جمله منابع اصلی می باشد.این اثر دارای محاسن فراوانی نیز می باشد که برخی از آن ها شامل آوردن سلسله روات برای هر روایت در حالی که بسیاری از منابع از این خصوصیت بی بهره اند. به طور کلی مطالب مطرح شده در مقاتل الطالبین ازآن جهت که شناسنامه دارند فوق العاده ارزشمند هستند.کتاب مقاتل الطالبین با عنوان فرزندان ابو طالب ، توسط آقای جواد فاضل به فارسی ترجمه شده است.مقاتل‌الطالبیین که در معرفی بزرگان و سرشناسان شیعیان زیدی مذهب بوده شرح حال گروهی از فرزندان ابوطالب می‌باشد که از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا زمان مولف (313 ه) در حفظ پاسداری از اعتقادادشان نسبت به بقیه پایدارتر بوده تا جائیکه گاها علیه خلیفه وقت دست به قیام برده‌اند، که در نتیجه، مرگشان یا با دسیسه حکومت وقت بوده مثلا زهر می‌خوراندند و یا در زندانها آنقدر می‌ماندند تا در همان حبس جان به جان آفرین تسلیم می‌کردند و یا به خاطر هجرت از دست حکومت وقت در آوارگی و در بدری زندگی را می‌گذراندند. از جمله ویژگیهای کتاب، اختصار شرح حالها می‌باشد و تنها آن دسته از اخبار و روایاتها که با هدف مولف سازگاری داشته استفاده گردیده و از بیهوده‌گویی نهایت خودداری به عمل آمده و دیگر اینکه در متن کتاب، اشعار زیادی در مدح یا رثاء بعضیها نقل گردیده که در بعضی موارد متجاوز از صد بیت می‌باشد.

اين اثر تأليف ديگر ابو الفرج اصفهانى است كه وى ظاهرا آن را در دوران جوانى نوشته است. نگارش كتابهاى تقريبا تك موضوعى تاريخى-مذهبى، در سده‏هاى نخستين-دست كم از سده دوم هجرى به بعد-رواج داشته است. وجود چنين تأليفاتى در ميان آثار مورخان بزرگى چون واقدى و مدائنى مى‏تواند دليلى بر اهميت موضوع تلقى شود. از آنجا كه غالب قيامها و مبارزه‏ها در عصر اموى و عباسى، از سوى علويان صورت مى‏گرفت، ناچار، هم مبانى اعتقادى ايشان سازمان مى‏يافت و هم نقل و جمع اخبار مربوط به «خروج» و سپس شهادت آنان از سوى پيروانشان وجه مقبول‏ترى پيدا مى‏كرد. از نيمه دوم سده سوم به بعد، تحركات ضد عباسى علويان به آن حد رسيده بود كه بتواند مواد لازم را براى تأليف كتابهاى «مقاتل الطالبيين» فراهم آورد.

شايد يكى از كهن‏ترين آثار در اين باب، مقتل الحسين ابو مخنف (ه. م) باشد. در همان روزگاران، مؤلفان بزرگ ديگرى نيز دست به چنين تأليفاتى زده بوده‏اند، مثلا مدائنى (د 235 ق) كتابى به نام اسماء من قتل من الطالبيين داشته (ابن نديم، 114) و نيز ابو عبد الله محمد بن على بن حمزه علوى (د 287 ق) كتابى به نام مقاتل الطالبيين تأليف كرده بوده است (نك: نجاشى، 348) و از همه مهم‏تر ابن عمار (ه. م) ، ابو العباس احمد بن عبيد الله ثقفى استاد ابو الفرج اصفهانى است كه كتابى در همين موضوع داشته و احتمالا مانند ابو الفرج، به آيين زيدى بوده و به همين جهت مى‏توان پنداشت كه تأثير او بر شاگردش بيش از ديگر مؤلفان بوده است.

ابو الفرج، چنانكه خود گويد: در جمادى الاول 313 نگارش كتاب مقاتل را به پايان رسانده است (ص 4، 721). وى در آغاز اشاره مى‏كند كه هدف وى از تأليف آن، فراهم آوردن شرحى كوتاه از چگونگى زندگى و مرگ‏[216 نفر از]فرزندان ابو طالب-از زمان پيامبر (ص) تا زمان نگارش كتاب-بوده است (ص 4). البته وى تنها اخبار طالبيانى را گرد آورده كه مرگشان دلايلى سياسى داشته، يا به روايت جنبشهايى پرداخته كه انگيزه آنها خصايل ارجمندى چون تقوى و عدل بوده است، نه هوى و هوس (ص 5). بنابر اين، نخست از شهادت جعفر بن ابى طالب در زمان پيامبر (ص) سخن گفته، سپس اخبار هر يك از علويان را زير نام خليفه‏اى كه در آن زمان حكم مى‏رانده، آورده است. نكته‏اى كه ابو الفرج در چند جاى كتاب بدان اشاره كرده، تأكيد بر رعايت اختصار است، چنانكه گاه همه اسانيد مربوط به اخبار را ذكر نمى‏كند (ص 253).

از ديدگاه تحقيقات تاريخى، منابع ابو الفرج در اين كتاب از اهميت ويژه‏اى برخوردار است. اين منابع، غالبا به صورت سلسله اسناد در سراسر كتاب پراكنده‏اند. بيشتر مؤلفانى كه ابو الفرج به آنان استناد كرده، كتابهاى ارزشمندى مرتبط با موضوع همين كتاب داشته‏اند، ولى اكنون نشانى از هيچ يك در دست نيست. در اينجا كوشش شده است كه مهم‏ترين اين منابع بررسى، و به ترتيبى كه ابو الفرج بر حسب موضوع، مورد استناد و استفاده قرار داده، معرفى شوند: نخست بايد از كتاب المغازى ابن اسحاق ياد كرد كه ابو الفرج از طريق استادش محمد بن جرير طبرى از آن بهره برده است (ابو الفرج، همان، 10). وى گاه از ابو مخنف نيز از طريق احمد بن عيسى از حسين بن نصر بن مزاحم نقل روايت مى‏كند (همان، 28، 31، 33، 38). گاه نيز واسطه روايت او از ابو مخنف، احمد بن حارث خرّاز بوده كه خود از مدائنى نقل قول كرده است (همان، 95).

مهم‏ترين منبعى كه به طور گسترده مورد استفاده وى قرار گرفته، كتابى است در اخبار خروج محمد بن عبد الله، معروف به نفس زكيه و برادرش ابراهيم، تأليف ابن شبّه كه به نام كتاب محمد و ابراهيم ابنى عبد الله بن حسن مشهور است. ابو الفرج بيشتر روايات مربوط به اين قيامها را از اين كتاب اخذ كرده (مثلا نك: همان، 185، 186، 190، جم) ، اما به نظر مى‏رسد كه وى بنا بر گرايشهاى مذهبى خود، برخى از اين اخبار را كه مورد پسندش بوده، برگزيده و برخى ديگر را فرو گذاشته است.

همچنين در اخبار مربوط به محمد نفس زكيه، از قول عبّاد بن يعقوب رواجنى (د 250 ق، نك: ابن قيسرانى، 1/333) كه خود همراه محمد بن قاسم بن على خروج كرده بوده (نك: ابو الفرج، همان، 579-588) ، رواياتى نقل شده است. روايات ديگرى نيز از عبّاد در مقاتل موجود است (ص 127، 129، 387، 388، جم؛نيز نك: 317-316/I,SAG). از ديگر مآخذ ابو الفرج در نقل اخبار مربوط به قيام علويان در زمان منصور عباسى مى‏توان به زبير بن بكار (نك: ص 234) ، ابن ابى خيثمه (ص 164، 167) و واقدى (نك: ص 291) و نيز محمد بن على بن حمزه علوى اشاره كرده كه ابو الفرج در جاى جاى مقاتل به وى استناد كرده (مثلا نك: ص 170، 506، 566، 593، جم) و در نقل اخبار كوتاه پايانى كتاب، چنانكه صريحا گفته، بر مقاتل الطالبيين او تكيه داشته است (ص 705). مأخذ ديگرى كه ابو الفرج روايات بسيارى از آن نقل كرده، كتاب ابن عمّار است در مقاتل آل ابى طالب (مثلا نك: ص 372، 392) و گاه از طريق او، به روايات على بن محمد بن سليمان نوفلى (ص 442، 500) ، يا احمد بن حارث خرّاز (ص 454، 456، 457) ، يا ابن شبّه (ص 459) نيز استناد مى‏جويد.

يكى از مهم‏ترين بخشهاى كتاب مقاتل، گزارش مربوط به جنبش ابو السرايا (ه. م) است كه ابو الفرج به احتمال بسيار، آن را از كتابى نقل كرده است كه در اين موضوع به نصر بن مزاحم منقرى-كه خود شاهد اين قيام بوده است-نسبت داده‏اند (نجاشى، 428). در صدر گزارش، ابو الفرج بر روايتى كه ابن عمّار از على بن محمد بن سليمان نوفلى نقل كرده، طعن زده و بر آن به دلايل اعتقادى خرده گرفته است (ص 518).

گر چه ديگر مورخانى كه اين جنبش را گزارش كرده‏اند، نامى از منابع خود به ميان نياورده‏اند، اما به سبب اختلافات مهمى كه ميان گزارش ابو الفرج به نقل از نصر بن مزاحم و ديگر مآخذ مانند بلاذرى و طبرى و ابن اثير در اين خصوص هست، مى‏توان گفت كه مقصود از روايت نوفلى، همين گزارش مشترك است (براى تفصيل، نك: ه د، ابو السرايا).

از مهم‏ترين نكات در مقاتل، اسانيد ارزشمندى است كه غالبا به كسانى منتهى مى‏شود كه از نزديك شاهد وقايع بوده‏اند (مثلا ص 582:از ابراهيم بن غسّان، ص 588: از عباد بن يعقوب، ص 597: از احمد بن جعد). همچنين صفحات كتاب را انبوهى اسانيد مربوط به زيديان و طالبيان پر كرده، مثلا روايات ابو الفرج از ابن عقده (ه. م) در سراسر كتاب پراكنده است (نك: ص 7، 9، 42، جم) و روايات از اين طريق به محمد بن منصور (نك: ص 408، 538) و سپس به احمد بن عيسى بن زيد (نك: ص 405) مى‏رسد.

در مورد افراد، روش كار ابو الفرج چنين است كه نخست نام كامل و نسب فرد را مى‏آورد و گاه نام مادران وى را تا جدّ اعلى (نك: ص 179، 232) نقل مى‏كند. در پايان روايات، معمولا اشعارى را كه در رثا يا مدح آن فرد سروده شده است، ذكر مى‏كند (مثلا ص 304-309، 458-459، 486، جم). از جالب توجه ترين بخشهاى كتاب مقاتل اطلاعاتى است درباره چگونگى فعاليت كسانى كه به زيد بن على (نك: ص 143 به بعد) يا محمد نفس زكيه (ص 277 به بعد) يا ديگر علويان پيوستند (ص 377 به بعد، نيز نك: 551 به بعد).

كتاب مقاتل بعدها، بيشتر به سبب جامعيت و نيز دقتى كه در نقل اخبار آن صورت گرفته، مورد استناد و استفاده مؤلفان بسيار واقع شد.

از مؤلفان غير شيعى مى‏توان به ابو القاسم برزهى (د 488 ق: بيهقى، تاريخ، 212) ، در كتاب المحامد (نك: همو، لباب، 2/482) و نيز ابن ابى الحديد (6/44، 113، 118، جم، 16/29-34، جم) اشاره كرد.

مؤلفان زيدى نيز كه به جمع و نقل اخبار مربوط به ائمه و بزرگان خود همت گماشتند، همواره از كتاب مقاتل به عنوان اصلى‏ترين مأخذ نام برده‏اند. ابو طالب هارونى، اگر چه در كتاب الافادة ظاهرا تصريحى به مقاتل نكرده، ولى غالب اخبار كتاب خود را از آن گرفته است. اما در كتاب ديگرش امالى (ص 106، 124، 129) به ابو الفرج (ص 129، 193، 383) استناد جسته است، همچنين حميد الدين محلّى در الحدائق الوردية در اخبارى به ابو الفرج استناد كرده است (نك: ص 173، 204-205، نيز نك: ابو الفرج، 465، 479-480). نقل قول شيخ مفيد نيز از ابو الفرج حائز اهميت است، زيرا از عبارت او چنين بر مى‏آيد كه به اصل كتاب مقاتل به خط ابو الفرج دسترسى داشته است (نك: ص 276، نيز نك: ابو الفرج، 25 به بعد). مقاتل همچنين يكى از مآخذ ابن صوفى (ص 187، جم) و ابن عنبه (ص 102، 182) بوده است.

چاپ‏

كتاب مقاتل، نخستين بار در 1307 ق در تهران چاپ سنگى شد. نيمه‏اى از آن نيز در 1311 ق در حاشيه المنتخب فى المراثى و الخطيب فخر الدين نجفى طبع شد. سپس در 1353 ق در نجف به چاپ رسيد. آنگاه سيد احمد صقر كتاب را همراه با مقدمه‏اى درباره ابو الفرج و كتابش در 1368 ق/1949 م در قاهره به چاپ رساند. كتاب يك بار ديگر نيز بر اساس همين چاپ صقر در نجف و سپس بارها در لبنان، ايران و مصر به چاپ رسيد.

مآخذ

ابن ابى الحديد، عبد الحميد، شرح نهج البلاغة، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1378-1384 ق؛ابن اثير، الكامل؛ابن جوزى، عبد الرحمن، المنتظم، حيدر آباد، دكن، 1358 ق؛ابن حجر عسقلانى، احمد، لسان الميزان، حيدر آباد دكن، 1329-1331 ق؛ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت، 1403 ق/1983 م؛ ابن خلدون، العبر؛ابن خلكان، وفيات؛ابن شاكر كتبى، محمد، عيون التواريخ، نسخه خطى كتابخانه احمد ثالث استانبول، شم 2922؛ابن صوفى، على، المجدى، به كوشش احمد مهدوى دامغانى، قم، 1409 ق/1989 م، ابن طاووس، احمد، بناء المقالة الفاطمية، به كوشش على عدنانى، قم، 1411 ق؛ابن طقطقى، محمد، الفخرى، بيروت، 1400 ق/1980 م؛ابن ظافر، على، بدائع البدائه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1970 م، ابن عنبه، احمد، عمدة الطالب، به كوشش محمد حسن آل طالقانى، نجف، 1380 ق/1961 م، ابن قيسرانى، محمد، الجمع بين رجال الصحيحين، حيدر آباد دكن، 1323 ق؛ابن نديم، الفهرست؛ابن واصل، محمد، تجريد الاغانى، به كوشش طه حسين و ابراهيم ابيارى، قاهره، 1374 ق/1955 م؛ابو حيان توحيدى، على، اخلاق الوزيرين (مثالب الوزيرين) ، به كوشش محمد بن تاويت طنجى، دمشق، 1385 ق/1965 م؛ابو طالب هارونى، يحيى، امالى (تيسير المطالب) ، به كوشش يحيى عبد الكريم فضيل، بيروت، 1395 ق/1975 م؛ابو الفداء، المختصر فى اخبار البشر، بيروت، دار المعرفة؛ابو الفرج اصفهانى، ادب الغرباء، به كوشش صلاح الدين منجد، بيروت، 1972 م؛همو، الاغانى، بيروت، 1383 ق/1963 م؛همو، مقاتل الطالبيين، به كوشش احمد صقر، قاهره، 1368 ق/1949 م؛ابو نعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان، به كوشش س. ددرينگ، ليدن، 1934 م؛اصطخرى، ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1368 ش؛اصمعى، محمد، عبد الجواد، ابو الفرج الاصفهانى و كتابه الاغانى، قاهره، 1370 ق/1951 م؛امين، احمد، ظهر الاسلام، قاهره، 1364 ق/1945 م؛بلاشر، رژيس، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، 1363 ق؛بيهقى، على، تاريخ بيهق، به كوشش احمد بهمنيار، تهران، 1317 ش؛همو، لباب الانساب، به كوشش مهدى رجائى، قم، 1410 ق؛تنوخى، محسن، الفرج بعد الشدة، به كوشش عبود شالجى، بيروت، 1398 ق/1978 م، همو، نشوار المحاضرة، به كوشش عبود شالجى، بيروت، 1392 ق/1972 م؛ثعالبى، عبد الملك، يتيمة الدهر، به كوشش محمد محيى الدين عبد الحميد، بيروت، دار الفكر؛ جبرى، شفيق، دراسة الاغانى، دمشق، 1370 ق/1951 م؛حاجى خليفه، كشف؛ خطيب بغدادى، احمد، تاريخ بغداد، قاهره، 1349 ق؛خلف الله، محمد احمد، صاحب الاغانى، قاهره، 1968 م؛خوانسارى، محمد باقر، روضات الجنات، قم، 1392 ق؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و اكرم بوشى، بيروت، 1404 ق/1984 م؛همو، ميزان الاعتدال، به كوشش على محمد بجاوى، بيروت، 1382 ق/1963 م؛زبيدى، محمد، طبقات النحويين و اللغويين، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1373 ق/1954 م؛زركلى، اعلام؛زيدان، جرجى، تاريخ آداب اللغة العربية، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، 1957 م؛سامرائى، يونس احمد، مقدمه بر الاماء الشواعر ابو الفرج اصفهانى، بيروت، 1406 ق/1986 م؛شالجى، عبود، مقدمه بر الفرج بعد الشدة (نك: هم، تنوخى) ؛شكعه، مصطفى، مناهج التأليف عند العلماء العرب، بيروت، 1982 م؛صقر، احمد، مقدمه بر مقاتل الطالبيين (نك: هم، ابو الفرج) ؛ طاش كوپرى زاده، احمد، مفتاح السعادة، بيروت، 1405 ق/1985 م؛طوسى، محمد، الفهرست، به كوشش محمد صادق آل بحر العلوم، نجف، 1380 ق/1960 م، عبد الجليل، ج. م. ، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، 1363 ش؛ عواد، كوركيس، مقدمه بر الديارات شابشتى، بيروت، 1406 ق/1986 م؛قفطى، على، انباه الرواة، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1371 ق/1952 م؛مبارك، زكى، حب ابن ابى ربيعة و شعره، بيروت، 1971 م؛همو، النثر الفنى فى القرن الرابع، بيروت، 1352 ق/1934 م؛محلّى، حميد الدين، «من كتاب الحدائق الوردية» ، اخبار ائمة الزيدية، به كوشش ويلفرد مادلونگ، بيروت، 1987 م؛مرعشى، خطى؛مفيد، محمد، الارشاد، نجف، 1962 م؛مقرى، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1388 ق/1968 م؛منجد، صلاح الدين، مقدمه بر ادب الغرباء (نك: هم، ابو الفرج) ؛نامه دانشوران ناصرى، قم، دار الفكر، 1379 ق؛نجاشى، احمد، رجال، به كوشش موسى شبيرى زنجانى، قم، 1407 ق؛ياقوت، ادبا؛همو، بلدان، نيز:

 ,sbarA eht fo yrotsiH yraretiL A,. R,noslohciN;SAG;2IE;tdrawlhA. 1932 ,nodnoL

كتابشناسى مقاتل الطالبيين از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 6

بررسى منابع‏

ابو الفرج با بسيارى از بزرگ‏ترين نويسندگان فرهنگ عربى معاصر، و با بسيارى نيز دوست و همنشين بود: تنوخى و ابن نديم به او نزديك بودند و ابو نعيم اصفهانى در بغداد به ديدار او شتافت (نك: تنوخى، نشوار، 1/18، الفرج، 4/383؛ابن نديم، 158؛ ابو نعيم، 2/22). با اينكه ثعالبى و ابو حيان توحيدى و خطيب بغدادى اندكى بعد از زمان ابو الفرج كتابهاى بزرگى در زمينه ادب تأليف كردند، ملاحظه مى‏شود كه هيچ يك به زندگى ابو الفرج نپرداخته‏اند. تنوخى در نشوار تنها يك بار به صله‏هاى كلانى كه وزير مهلبى به ابو الفرج مى‏داده است، اشاره مى‏كند (1/74). ابن نديم فهرست نسبتا خوبى از آثار او به دست داده است (ص 128). ثعالبى عمدتا شعر او را مورد توجه قرار داده و 12 قطعه كوتاه و بلند از آثار او نقل كرده است (3/109-113).

اطلاعاتى كه خطيب بغدادى مى‏دهد، اندكى بيشتر است، اما او هم چيز عمده‏اى بر اين آگاهيها نمى‏افزايد. حدود دو سده پس از خطيب، ياقوت مى‏كوشد كه اطلاعات جامع‏ترى از احوال ابو الفرج فراهم آورد. وى پس از ذكر نام و نسب و دامنه اطلاعات ابو الفرج و نيز بحث جالبى درباره تاريخ وفات او، از شيوخ و شاگردان او نام مى‏برد و آنگاه به روايات و داستانهايى كه درباره او نقل كرده‏اند، مى‏پردازد و در همه موارد منابع خود را نيز ذكر مى‏كند. از همين امر اهميت كار او آشكار مى‏شود، زيرا چند روايت جالب-هر چند قابل انتقاد-از وزير مغربى و نيز از ادب الغرباى ابو الفرج نقل كرده است كه برخى از آنها منحصر به فرد هستند، مثلا روايات مهمى را كه وى از نشوار تنوخى آورده است، در چاپهاى اين كتاب نمى‏توان يافت.

بدين سان ياقوت مهم‏ترين و وسيع‏ترين منبع شرح احوال ابو الفرج گرديده و همه گفتارهاى گوناگون دانشمندان پس از او و نويسندگان معاصر در اين باره بر روايات او استوار شده است. منابع پس از او، چون قفطى، ابن خلكان، ابن خلدون، ابن شاكر كتبى، ذهبى و ديگران هيچ چيز تازه‏اى، جز برخى اظهار نظرها و نقدهاى جالب، به دست نمى‏دهند. در تحقيقات معاصران نيز ابو الفرج چندان مورد توجه قرار نگرفته است. خاورشناسان هيچ كار جدى درباره او انجام نداده‏اند.

نيكلسون، بروكلمان، عبد الجليل و بلاشر به ذكر كليات و تكرار روايات كهن اكتفا كرده‏اند. مايه اصلى همه مقالات عربى نيز همان روايات كهن است: احمد امين در ظهر الاسلام، صقر در مقدمه مقاتل و جرجى زيدان در تاريخ آداب اللغة العربية، نويسندگان مقدمه اغانى چاپ دار الكتب و بسيارى ديگر سخن تازه‏اى نياورده‏اند.

در اين ميان، تنها زكى مبارك در النثر با ديدى انتقادى به ابو الفرج و كتاب اغانى او نگريسته است و در حب ابن ابى ربيعة، هنگام نقل روايات او جانب احتياط را نگه داشته و از اينكه نويسندگان معاصر، چون جرجى زيدان و طه حسين بدون توجه به شخصيت ابو الفرج و چگونگى تكوين اغانى، روايات او را اساس قرار داده و نظرات عامّى درباره اجتماع زمان او اظهار داشته‏اند، تأسف مى‏خورد (النثر، 1/289-302، حبّ، 34-38).

اعتبار و شهرت فراگير اغانى از يك سو و شخصيت شگفت ابو الفرج و داستانها و روايات بى‏شمارى كه از عياشى، باده‏نوشى و هرزه درايى مردمان در سده‏هاى نخستين نقل كرده است، از سوى ديگر، گويى مانع آن مى‏شد كه نويسندگان به تجزيه و تحليل زندگى و آثار او بپردازند. به همين جهت است كه همگان به ذكر اخبار او اكتفا مى‏كردند و تن به تجزيه و تحليل شخصيت او، يا آثارش نمى‏دادند. حتى زمانى كه فرهنگستان قاهره از نويسندگان و پژوهشگران خواست كه به اين كار اقدام كنند، هيچ كس به اين كار دست نزد (خلف الله، 234).

اما طى سالهاى 1951 تا 1953 م سه نويسنده عرب به شرح احوال ابو الفرج روى آوردند. محمد عبد الجواد اصمعى كه در دار الكتب قاهره كتابدار بود، كتابى با عنوان ابو الفرج الاصفهانى، و كتابه الاغانى، در 1951 م تأليف كرد كه در واقع آن هم چيزى جز مجموعه‏اى ناقص از روايات مربوط به ابو الفرج نيست. در همان سال، شفيق جبرى در سوريه به شرح احوال ابو الفرج پرداخت. وى در درجه اول، كتاب اغانى را مورد توجه قرار داده و به موضوعاتى، چون انتقاد ابو الفرج از راويان، انتقاد راويان از او، مكتب خانه‏ها، مجالس، ميخانه‏ها، و سرانجام وضعيت زنان پرداخته و مجموعه‏اى از روايات كتاب را كه بر آن معانى دلالت دارند، نقل كرده است. جبرى اصرار دارد كه در بحث خود، هرگز از منبعى جز اغانى استفاده نكند. به اين جهت، شرح حال مؤلف در اثر او موجود نيست و تنها صفحات 21 تا 43 به بيان شخصيت او از خلال اغانى اختصاص يافته است. اين كتاب با عنوان دراسة الاغانى در دمشق منتشر شده است. در 1953 م، محمد احمد خلف الله، كتاب صاحب الاغانى ابو الفرج الاصفهانى الرواية را در قاهره انتشار داد. كار خلف الله با آنچه پيش از او تأليف شده بود-و حتى با آنچه پس از او نگاشته‏اند-تفاوت فاحش دارد. وى با هوشمندى و دقت، روايات را مورد بررسى و انتقاد قرار داده و از آنجا كه منابع بسيارى را بررسى كرده، توانسته است نظرات تازه و جسورانه‏اى درباره ابو الفرج عرضه كند. هر چند، گاه استنتاجهاى او اغراق آميز و غير قابل پذيرش است.

كتابى ديگر نيز از شفيق جبرى در 1955 م (بيروت) منتشر شده كه سراسر آن به مؤلف اغانى اختصاص يافته است. پس از آن 3 كتاب ديگر، منحصرا درباره اغانى تأليف شده: نخست، معانى الاصوات فى كتاب الاغانى از جرجيس فتح الله (بغداد، 1958 م) ؛سپس، شروح الاصفهانى فى كتاب الاغانى از طلال سالم حديثى و كريم علكم كعبى (بغداد، 1967 م) ؛آنگاه، حل رموز كتاب الاغانى للمصطلحات الموسيقية از محمد هاشم رجب (بغداد، 1968 م).

 از كتابهاى ديگر در اين باره، يكى اثر داوود سلّوم، به نام كتاب الاغانى و منهج مؤلفه است كه در 1969 م در بغداد منتشر گرديده و ديگر ابو الفرج الاصفهانى فى الاغانى، تأليف ممدوح حقى است كه در بيروت در 1971 م چاپ شده است.

مؤلفان شيعه نيز گويى نخواسته‏اند احوال او را با ديدى انتقادى و همه جانبه مورد تدقيق قرار دهند: نجاشى تنها 3 يا 4 بار (ص 145، 263، 269) نام او را ذكر كرده و شيخ طوسى، دو كتاب شگفت و كاملا شيعى به او نسبت داده است (ص 224). در زمانهاى اخير نويسندگان عموما روايات مربوط به او را، گاه به اختصار و گاه به تفصيل، نقل كرده و از هر گونه اظهار نظر پرهيز كرده‏اند، مگر خوانسارى كه سخت به او تاخته و از جرگه شيعيان بيرونش نهاده است.

زندگى او

ابو الفرج اصفهانى در 284 ق تولد يافت (خطيب، 11/400) ، اما در منابع كهن به محل تولد او اشاره‏اى نشده است.

تنوخى او را معروف به اصفهانى خوانده (نك: نشوار، ، 1/18، الفرج، 1/356؛نيز نك: خطيب، 11/398) و ثعالبى او را «اصفهانى الاصل» معرفى كرده است (3/109) و ديگران چيزى بر آن نيفزوده‏اند. با اينهمه در سده اخير همه بر آن اتفاق دارند كه وى در اصفهان زاده شده است.

ظاهرا طاش كوپرى زاده نخستين كسى است كه چنين نظرى ابراز كرده (1/211) ، آنگاه خاور شناسان، چون نيكلسون (ص 347) ، عبد الجليل (ص 207) و نالينو (نك: 2عخ) ، همچنين نويسندگان عرب، چون زركلى (4/278) ، امين (1/240) و صقر (ص «الف» ) همه آن را تكرار كرده‏اند. شايد ظاهر سخن ابن حزم اين نظر را تأييد كند، زيرا او هنگام بر شمردن اعقاب مروان بن حكم مى‏گويد: او در اصفهان و مصر بازماندگانى دارد كه از آن جمله است: صاحب اغانى، ابو الفرج اصفهانى (1/107) ؛اما بررسى احوال خاندان ابو الفرج اين احتمال را بسيار ضعيف مى‏كند.

ابو الفرج از خاندانى اهل ادب و موسيقى بود. از پدر او هيچ اطلاعى در دست نيست و جبرى (ص 22-23) كه بر اساس روايت اغانى (8/220-221) پدر و عمه او را موسيقى‏دان پنداشته، دچار اشتباه شده است، زيرا آن روايت مربوط به اسحاق موصلى است، نه ابو الفرج، شايد علت گمنامى پدر وى، مرگ زودرس او بوده باشد. به هر روى، عمويش حسن و نيز عبد العزيز، عمومى پدرش هر دو از مشاهير بودند. ابن حزم درباره اين دو مى‏نويسد كه از نويسندگان بزرگ سامره بوده و تا روزگار متوكل مى‏زيسته‏اند (همانجا). خطيب اضافه مى‏كند كه حسن از عمر بن شبه و ابو الفرج از حسن روايت مى‏كرده است (7/417). به راستى نيز ابو الفرج پيوسته از حسن نقل قول كرده، چندانكه نام او را تقريبا در همه شرح حالهاى شاعران سامره آورده است (نك: خلف الله، 41). وى در مجالس شعر بزرگان نيز شركت مى‏جسته و بعدها ماجراهايى را كه در آن محافل نقل مى‏شده، براى برادرزاده خود حكايت مى‏كرده است (مثلا نك: الاغانى، 10/65).

محمد جد ابو الفرج نيز از اديبان زمان بود و خود روايت كرده كه در مجلس عبيد الله بن سليمان حاضر مى‏شده است، او بعدها با عبيد الله كه در 279 ق وزير معتضد شد، دوستى استوارى يافت (خلف الله، 36، 37).

از سوى ديگر، وى با بزرگان علوى و هاشمى بسيار نزديك بوده، چنانكه خود گفته است: اين بزرگان در منزل او گرد مى‏آمدند (مقاتل، 698). با اينهمه، در هيچ جا به نظر نرسيده كه از اين خانواده، كسى جز ابو الفرج به تشيع گراييده باشد و بعيد نيست كه سبب دوستى آنان با علويان آن روزگار، كينه مشتركى بوده باشد كه از عباسيان در دل داشته‏اند. ابو الفرج بارها از طريق عمويش حسن، از نيايش محمد رواياتى نقل كرده است. علاوه بر اين دو تن، از پسر عمويش احمد، دوبار (الاغانى، 16/396، 18/119) و از عموى پدرش عبد العزيز نيز 10 بار روايت كرده است (نك: خلف الله، 40). اين روايات، گاه از طريق عبد العزيز، به مشاهيرى چون رياشى، ثعلب، احمد بن حارث خرّاز و زبير بن بكار مى‏رسد (همو، 39). از آنجا كه بنابر قول ابن حزم (همانجا) مى‏دانيم كه حسن و عبد العزيز و اصولا همه اين خاندان در سامره مى‏زيسته‏اند، ناچار حضور ابو الفرج در سامره محتمل‏تر به نظر مى‏رسد، تا در اصفهان.

ابو الفرج از طريق مادر، به خاندان بزرگ ابن ثوابه (ه. م) وابسته بود. او از نياى مادريش يحيى بن محمد بن ثوابه بارها نام برده (نك:خلف الله، 43) و از كتابش رواياتى نقل كرده است (مثلا الاغانى، 9/103). ابو الفرج در شرح حال بحترى نيز از قول عباس بن احمد بن محمد بن ثوابه ماجرايى را كه در آن بحترى پدرش احمد بن ثوابه راهجا گفته بود، آورده است (همان، 21/44-45) ؛اما شايد خويشاوندى با او موجب شده است كه از ذكر هجاهاى بحترى چشم بپوشد و باز شايد به همين جهت باشد كه در باب شعر بحترى گويد: در همه انواع شعر، جز هجا زبردست است (همان، 21/37؛نيز نك: خلف الله، 46).

چنانكه اشاره شد، اين دو خاندان در سامره و گاه در بغداد مى‏زيسته‏اند، بنا بر اين تولد ابو الفرج در اصفهان بسيار غريب مى‏نمايد، مگر اينكه بپنداريم پدر و مادرش، زمانى چند اصفهان رفته‏اند و ابو الفرج در آنجا به دنيا آمده است. ظاهرا موضوعى كه همگان را به اصفهانى بودن او معتقد مى‏كند، نسبت «اصفهانى» اوست. اما گويى اين لفظ به صورت نوعى لقب بر اكثر افراد خاندان او اطلاق مى‏شده است: پدرش حسين، عمويش حسن (ابو الفرج، همان، 9/27) ، پسر عمويش احمد (همان، 16/396، 18/119) و جدش محمد (مقاتل، همانجا) همه اصفهانى خوانده شده‏اند (نيز نك: خلف الله، 22-23، 94-96).

در هر حال ابو الفرج هرگز از اصفهان، به عنوان شهرى كه مى‏شناخته، يا رابطه‏اى با آن داشته، سخن نگفته است، اما به سفر يا اقامت در چند شهر ديگر تصريح كرده كه نخستين آنها كوفه است. وى در اغانى گويد: «احمد عجلى عطار در كوفه مرا چنين روايت كرد... » (14/228، 18/288) ، يا «حسين شجاعى بلخى در كوفه مرا چنين گفت... » (14/319). در مقاتل نيز تصريح مى‏كند كه در كوفه روايتى شنيده است (ص 131). علاوه بر آن بسيارى از كسانى كه از شيوخ او به شمار آمده‏اند و وى بارها از آنان نقل قول كرده، همه از راويان بزرگ كوفه بوده‏اند، از آن جمله محمد بن عبد الله حضرمى، محمد قتّات، على ابن عباس مقانعى و حسين بن ابى احوص كه بيشتر به روايت حديث شهرت دارند (نك: خطيب، 11/398).

شايد وى در كوفه در خدمت محمد بن حسين كندى شاگردى مى‏كرده است. اين محمد، بنابر تصريح ابو الفرج (الاغانى، 15/350) خطيب مسجد قادسيه بوده است و ظاهرا به سبب نزديكى قادسيه به كوفه، به اين شهر مى‏آمده و مقدمات علوم را به ابو الفرج جوان مى‏آموخته است، زيرا ابو الفرج خود گويد كه مؤدب من محمد بن حسين كندى مرا خبر داد (همان، 14/165). حال اگر باور داشته باشيم كه او در كوفه زيسته، به قطع مى‏توان گفت كه اين اقامت از 17 سالگى او فراتر نرفته است. اما تأثير محدثان اين شهر، به خصوص علويان را كه بيشتر در كوفه گرد آمده بودند، مى‏توان آشكارا در آثار او باز يافت. نخستين كتاب عمده او، مقاتل الطالبيين كه آن را در 313 ق تأليف كرده (يعنى پيش از 30 سالگى، نك: مقاتل، 4) ، غالبا از قول محدثان و راويان شيعى كوفه روايت شده است. سخن اين كتاب، جدى است و از تغزل و غنا در آن خبرى نيست.

مى‏دانيم كه ابو الفرج اندكى پس از سال 300 ق/913 م در بغداد بوده است، زيرا در اغانى ضمن شرح حال ابو شراعه، مى‏نويسد كه پسر او ابو الفياض بعد از سال 300 ق، نزد ايشان به بغداد رفت و ياران، قطعاتى از اخبار و لغت از او نقل كردند. اما چون ابو الفرج خود نتوانست به خدمتش برسد، ابو الفياض نامه‏اى به او و پدرش نگاشته، اجازه روايت اخبار به آنان داده است (23/22). اين سخن چند نكته را آشكار مى‏سازد: نخست اينكه وى تقريبا از 17 سالگى در بغداد مى‏زيسته است، ديگر آنكه پدرش تا آن زمان زنده بوده، اما احتمال مى‏رود كه در همان احوال در گذشته باشد، زيرا ابو الفرج ديگر در هيچ جا-بر خلاف ديگر اعضاى خانواده و به خصوص عمويش حسن-از او نامى نمى‏برد؛ سديگر آنكه گويى ابو الفرج روايات و اخبار كتاب اغانى را از نوجوانى گرد مى‏آورده و اينكه از قول خود او گفته‏اند آن كتاب را طى 50 سال تدارك مى‏ديده است (ياقوت، ادبا، 13/98) ، چندان بى‏معنى نيست.

اكنون پيش از آنكه به بغداد، يعنى شهرى كه وى همه عمر فعال خود را در آن گذرانيده است، بپردازيم، به ديگر سفرهاى او اشاره مى‏كنيم:

وى در زمانى كه بر ما معلوم نيست، به انطاكيه رفته است و دو بار در اغانى تصريح مى‏كند كه در آنجا از عبد الملك بن مسلمه قرشى و از ابو المعتصم عاصم رواياتى شنيده است (13/31، 14/63). سفر ديگر او كه احتمالا در اواخر عمر صورت گرفته، به شهر بصره بوده است، اما در اغانى به آن اشاره‏اى نرفته و از راويان بزرگ آن سرزمين روايتى نقل نشده است. بعيد نيست كه در آن زمان كار كاتب اغانى پايان يافته بوده است. روايت اين سفر در كتاب ديگر او ادب الغرباء آمده است (ص 37؛ نيز نك: ياقوت، همان، 13/115). وى در اين روايت گويد كه چندين سال پيش از به بصره رفت و در كاروانسرايى، در كوى قريش، خانه‏اى يافت و غريب وار در آن مسكن گزيد. پس از چند روز كه آنجا را به قصد «حصن مهدى» ( شهركى در شمال بصره، نزديك نهر ابله) ترك مى‏گفت، قطعه‏اى شامل 8 بيت بر ديوار خانه نوشت (ادب، 37-39).

اين روايت چند نكته را در زندگى ابو الفرج آشكار مى‏كند: نخست آنكه در بصره كسى وى را نمى‏شناخته است، حال آنكه در شهرت او و خاصه كتابش اغانى، داستانها گفته‏اند؛ديگر آنكه جز با كسانى كه نامشان را شنيده بوده است، ملاقات نمى‏كرده و چندان غريب بوده كه ناچار در كاروانسرايى منزل گزيده است. شعرى كه ابو الفرج بر ديوار آن خانه نوشته، شعرى دردناك است: در اين قطعه وى مردى تنگدست و گمنام است كه به ياد نعمتهاى گذشته و سراى زيبايش در بغداد اندوه مى‏خورد و مردم بصره را به سبب بى‏مهرى هجا مى‏گويد (نك: خلف الله، 27-28). وى به هنگام اقامت در بصره، گاه به اطراف رود ابله مى‏رفته و يك بار بر ديوار يكى از باغهاى كنار آن رود شعرى يافته است (ادب، 51-52).

به ديگر سفرهاى او نيز، در هيچ جاى ديگر جز در ادب الغرباء اشاره نشده است. ابو الفرج در اين كتاب پربها، جاهايى را نام مى‏برد كه از محدوده بغداد تا بصره چندان فراتر نمى‏رود، به همين جهت مى‏توان پنداشت كه وى اين مكانها را در اثناى سفر بصره-كه ذكرش گذشت- ديده است. وى چندى در اهواز بوده، زيرا يك بار گويد كه كتابفروشى در آن شهر براى او حكايتى نقل كرده است (ص 82) و در جاى ديگر شرح مى‏دهد كه در اهواز با جماعتى معاشر شده بوده و يكى از آنان وى را به ديدن «شاذروان» كه احتمالا همان سد معروف عصر ساسانى است، دعوت مى‏كند و او تحت تأثير زيبايى مناظر آن قرار مى‏گيرد (ص 97-98). وى از اهواز به شهرك متّوث مى‏رود كه ميان اهواز و قرقوب (در چند كيلومترى غرب شوش) قرار داشته است و روى ديوارهاى مسجد جامع آن شعرى و يادگارى مى‏يابد (ص 32-33).

دو شهر ديگرى كه ابو الفرج بر آنها گذشته، نيز از بغداد چندان دور نبوده است: يكى شهر دسكرة الملك كه در شرق بغداد، بر سر راه خراسان قرار داشته است. وى در آنجا، بر ديوار مسجد جامع دو بيت شعر ديده كه مردى در 353 ق نگاشته بوده است (همان، 33-34). نيز در حوالى شهر كوثى كه آن هم از بغداد دور نيست، اخيطل شاعر را ديده است (همان، 41-42، درباره اين دو شهر، نك: اصطخرى، 87-88).

در بغداد

چنانكه در روايت ابو شراعه ملاحظه شد، ابو الفرج از 17 سالگى به بعد با پدرش، در بغداد مى‏زيست. از زندگى او در بغداد روايات روشن و صريحى در دست نيست، تا بتوانيم بر اساس آنها پيچ و تابهايى را كه وى طى 40 سال در نورديده، يكى يكى و با حفظ ترتيب زمانى برشماريم. روايتهاى مربوط به او در منابع سده‏هاى 4 و 5 ق چندان اندك است كه به راستى موجب حيرت پژوهشگر مى‏گردد و ممكن است او را وادارد كه در تعليل اين امر، ابو الفرج را مردى تقريبا گمنام و اغانى او را در آن روزگار، اثرى كم بها (مثلا نك: خلف الله، 17) انگارد. از سوى ديگر وى در مناسبتهاى گوناگون و ضمن نقل داستانها، گاه به دوستان و همنشينان خود و پيوندهايى كه با ايشان داشته است، اشاره مى‏كند و صحنه‏هاى متعددى از مجالس عيش و عشرت يا شعرخوانى و غنا را ترسيم مى‏نمايد كه با فرض گمنامى او سازگار نيست. در شرح اين احوال، صداقت و بى رنگى و بى‏پروايى ابو الفرج و به خصوص شفافى سخنش سخت جلب نظر مى‏كند و از خلال اين گزارشها شخصيت وى به روشنى تمام بر خوانندگان آشكار مى‏گردد.

صميميت او در گفتار موجب مى‏شود كه هر چه او در باره خود نقل كرده است، با اطمينان خاطر بپذيريم و باور كنيم كه او تا آنجا كه به شخصيت و ويژگيهاى اخلاقى و اعتقادى و هنرى مربوط است هيچ دريچه‏اى را به روى ما نبسته است.

ابو الفرج در بغداد در خانه‏اى ظاهرا بزرگ و برازنده، بر كرانه دجله، ميان درب سليمان و درب دجله كه به خانه ابو الفتح بريدى متصل بود، مى‏زيست (ياقوت، ادبا، 13/104). گويى از همان آغاز اقامت در بغداد، جز جمع آورى روايات-خواه براى كتابهايى چون مقاتل، خواه براى كتابهايى در شعر و موسيقى-كار ديگرى نداشت. هيچ كس شغل خاصى به او نسبت نداده است، اما نام كسان بسيارى را كه به او درس آموخته، يا رواياتى براى او نقل كرده‏اند، مى‏توان ذكر كرد.

خطيب بغدادى معروف‏ترين شيوخ او را اين كسان دانسته است: محمد بن عبد الله حضرمى مطين، محمد بن جعفر قتات، حسين بن عمر ابن ابى احوص ثقفى، على بن عباس مقانعى، على بن اسحاق بن زاطيا، ابو خبيب برتى و محمد بن عباس يزيدى (11/398). ابو نعيم، جعفر بن مروان را بر اين گروه افزوده است (2/22). ياقوت نيز نام كسانى را كه از ايشان روايت كرده، اينگونه آورده است: ابن دريد، ابو بكر ابن انبارى، فضل بن حجاب جمحى، على بن سليمان اخفش و نفطويه (همان، 13/95). اما اين فهرستها هيچ يك كامل نيست. به شهادت اغانى و مقاتل وى بسيارى از مشاهير و دانشمندان زمان را ملاقات كرده و از آنان روايت شنيده است. شايد بتوان اين نامها را بر اسامى ذكر شده افزود: طبرى، محمد بن خلف بن مرزبان، جعفر بن قدامه، يحيى بن منجم، و از همه مهم‏تر عمويش حسن و سرانجام شاعر هرزه‏گوى جحظه.

نكته قابل ذكر، سال وفات اين اشخاص است كه نشان مى‏دهد تا چه زمانى ابو الفرج مى‏توانسته با آنان تماس داشته باشد، مثلا ابن ابى احوص و يحيى بن منجم (د 300 ق) هنگامى كه او 17 ساله بوده، در گذشته‏اند؛فضل بن حباب در 23 سالگى او؛محمد يزيدى كه از مراجع عمده اوست، در 27 سالگى او و ابن قدامه كه مرجع اصلى او در كتاب الاماء الشواعر است، در 319 ق، يعنى در 36 سالگى او وفات يافته‏اند.

جحظه كه مرجع نقل روايات و دوست همنشين او بود، بيشتر زيسته و تا 43 سالگى شاعر (324 ق) زنده بوده است. از آنجا كه تأليف اغانى ظاهرا تا كهن سالى او ادامه داشته، باز مى‏توان سخن خود او را كه گفته است كتاب طى 50 سال تأليف شده، تأييد كرد.

رابطه ابو الفرج با اين استادان يكسان نبود. مثلا ابن دريد كه اساسا در بصره مى‏زيست، تنها در 308 ق به بغداد رفت. در آن هنگام وى مردى بسيار مشهور و كهن سال بود. همه دانشمندان، از جمله بسيارى از دوستان ابو الفرج به خدمت او مى‏شتافتند و چون در 90 سالگى درگذشت، جحظه رثايش گفت (نك: ه. د، ابن دريد). ابو الفرج نيز بى گمان نزد او مى‏رفته است. با اينهمه رد پاى او را در مجالس ابن دريد كمتر مى‏يابيم، به همين جهت است كه گاه به واسطه از او نقل قول كرده و گفته است: شخصا اين روايت را از او نشنيده‏ام (الاغانى، 17/106، اما 21/26: روايتى مستقيم از او). رابطه او با برخى ديگر از استادانش گاه روشن‏تر است، مثلا درباره ابو عبد الله محمد بن عباس يزيدى كه «مردى دانشمند و ثقه بود» (همان، 20/217) ، گويد كه همه اخبار و ديوان ابو جلده را در خدمتش آموخته است (همان، 11/310) و درباره اخفش مى‏نويسد كه كتاب المغتالين را نزد او خوانده است (همان، 2/140). اما درست نمى‏دانيم كه آيا آثار معينى را نزد نفطويه، ابن انبارى، محمد صيدلانى و ديگران خوانده و شنيده است، يا نه.

روايات مربوط به غنا را كه غالبا به اسحاق موصلى ختم مى‏شود، از چند تن گرفته است: موضوع «اصوات صدگانه» را از ابو احمد يحيى ابن منجم نقل كرده (همان، 1/7) ، اما استاد خاص او در موسيقى همان دوست نزديكش جحظه بوده است.

جحظه كه از تبار برمكيان بود، احمد بن جعفر نام داشت و مردى اديب و شاعر، و در روايات و اخبار نحو و لغت و نجوم متبحر، و در عين حال حاضرجواب و نكته پرداز بود. وى با كسانى چون ابن معتز نشست و برخاست داشت و در 324 ق درگذشت (نك: ياقوت، ادبا، 2/241-242). ابو الفرج نزد او كتاب اخبار ابى حشيشة را كه او خود در موسيقى تأليف كرده بود (الاغانى، 17/75) و نيز كتاب الطنبوريين و الطنبوريات او را خوانده است و كتاب اخير را بارها مورد استفاده قرار داده (مثلا نك: همان، 22/205) و از قول همو، «اصوات صدگانه» را نقل كرده است (همان، 1/7). رابطه ابو الفرج با جحظه چندان استوارى بود كه وى عاقبت كتابى به نام اخبار جحظة تأليف كرد.

راست است كه ابو الفرج با مردانى بسيار جدى و دانشمند چون طبرى و صولى و ابن انبارى آشنايى داشته و در مقاتل از محدثان و راويان بزرگ كوفى روايت كرده است، اما آنچه در روح او بيش از هر چيز اثر گذاشته، همانا شخصيت استادانى چون جحظه و نفطويه و فرزندان منجم بوده است.

علاوه بر روايات بسيار متعددى كه ابو الفرج از جحظه نقل كرده، حكايتى نيز ميان آن دو رفته كه خطيب آورده است: ابو الفرج در مجلسى حضور داشت كه در آن مدرك بن محمد شاعر، جحظه را هجا گفت و چون خبر به جحظه رسيد، در 2 بيت از ابو الفرج گله كرد كه چرا بنابر آيين دوستى، از او دفاع نكرده است. ابو الفرج در 4 بيت، به او اطمينان داد كه از ارادتمندان وى است (11/299؛نيز نك: ياقوت، همان، /122-123؛قفطى، 2/252-253). بديهى است كه اين دوستى در شخصيت ابو الفرج تأثير عميق گذاشته است.

از استادان ابو الفرج كه بگذريم، وى را دوستان و همنشينانى بود كه غالبا از بزرگان روزگار بودند، اما تنها جاهايى كه ابو الفرج را در كنارشان مى‏بينيم، همانا مجالس عشرت است. از ميان اين همنشينان، حسن بن محمد مهلبى، وزير معز الدوله (وزارت: 339-352 ق) از همه مشهورتر است. مهلبى وزيرى زيرك و سخت كوش و مقتدر و پر هيبت بود، اما همه اوقات فراغ خود را در محافل باده‏نوشى و نكته‏پردازى و شعر خوانى مى‏گذارد و در اين كار زياده روى مى‏كرد (ياقوت، همان، 9/133).

ابو الفرج اصفهانى تنها در مجالس خلوت مهلبى حضور داشت و سخت به او نزديك بود؛او را مدح بسيار مى‏گفت و از نديمانش به شمار مى‏آمد (ثعالبى، 3/109؛ياقوت، ادبا، 13/100-101، به نقل از صابى). تنوخى بارها ديده است كه وزير به او و جهنى، جايزه‏هاى 5000 درهمى مى‏بخشيده است (نشوار، 1/74). از روابط ميان اين دو، چند «مجلس» نقل كرده‏اند: يك مجلس ماجراى خوراك خوردن ابو الفرج بر سر سفره وزير است (نك: ياقوت، همان، 13/102-103) ؛در مجلسى ديگر ابو الفرج، جهنى را كه چندى محتسب بصره بود و گاه سخن به گزاف مى‏گفت، به استهزاء مى‏گيرد و شرمسار مى‏سازد (همان، 13/123-124) ؛آخرين مجلس آن است كه ياقوت از قول هلال صابى نقل كرده است. در اين مجلس، مهلبى كه مست باده بوده است، به ابو الفرج مى‏گويد: مى‏دانم كه تو مرا هجو مى‏كنى. سپس وادارش مى‏سازد كه شعرى در هجو او بسرايد. ابو الفرج ناچار مصرعى مى‏سرايد و مهلبى در معنايى بس زشت‏تر، آن را تكميل مى‏كند (همان، 13/108-109؛نيز نك: ابن ظافر، 70).

مهلبى، گويى براى آنكه دوست دانشمندش پيوسته به كار روايت و شعر و موسيقى مشغول باشد، هرگز شغلى جدى به او محول نكرد. ياقوت نيز تصريح مى‏كند كه مهلبى كارهاى ساده به او مى‏سپرد (همان، 13/105). اين روايات حكايت از دوستى استوار ميان آن دو دارد و به قول ياقوت تنها مرگ بود كه مى‏توانست ميانشان جدايى اندازد (همانجا). به همين سبب ملاحظه مى‏شود كه تقريبا همه مدايح ابو الفرج (ثعالبى، 3/109-112: 7 قطعه، شامل 55 بيت) به اين وزير تقديم شده است. با اينهمه، بايد يادآور شد كه در هيچ يك از صحنه‏هاى غم انگيز و مفصلى كه درباره مغضوب شدن وزير و مرگ او نقل كرده‏اند، خبرى از اين يار ديرينه نيست و وى هيچ شعرى در رثاى او نسروده است. مهلبى اندكى پيش از مرگ در 352 ق به مأموريتى ناخواسته در عمان گسيل شد و سپس دشمنان او چندان نزد معز الدوله سعايت كردند كه معز الدوله بر وى سخت خشم گرفت (نك: ابن اثير، 8/546-547). در اينكه اين احوال سبب دورى گزيدن ابو الفرج از وى شده باشد، بايد تأمل كرد.

يكى ديگر از كسانى كه نامش در روايات مربوط به ابو الفرج آمده، قاضيى است كه در مجالس وزير مهلبى پديدار مى‏شود. اين قاضى، ابو على حسن بن سهل ايذجى است كه چندى قضاى ايذه و رامهرمز را داشت و سپس به حلقه نديمان مهلبى پيوست و «چندانكه او هرزگى و پرده‏درى كرد، قاضيان را نشايد» (ياقوت، همان، 16/210، به نقل از تنوخى). ابو الفرج او را با الفاظى ناشايست هجا گفته (ثعالبى، 3/113؛ ياقوت، همان، 13/134) و مى‏دانيم كه اين هجا نه دليل بر دشمنى، كه نشان دوستى نزديك آن دو بوده است.

در مجالس مهلبى قاضى ديگرى نيز شركت مى‏جست كه ابو القاسم على تنوخى نام داشت و به قول ثعالبى از اعيان اهل علم بود (2/335). ابو الفرج، در يك قطعه 10 بيتى اين قاضى را ستوده است (همو، 3/113).

آخرين كسى كه در زندگى و شعر ابو الفرج حضور يافته، همسايه او ابو عبد الله بريدى است كه خليفه راضى، در 327 ق او را بر ولايت بصره گمارده بود. از آنجا كه بريديان بصره پيوسته سركش و استقلال جوى بودند، اقدام خليفه نوعى دلجويى از ايشان تلقى شد. اما گويى ابو الفرج از اين همسايه دل خوشى نداشت، زيرا قصيده‏اى ظاهرا بسيار تند و انتقاد آميز، شامل 100 بيت در هجاى او سرود كه تنها 10 بيت از آن باقى مانده است (ياقوت، ادبا، 13/127-128: 6 بيت؛ابن طقطقى، 285-286: 5 بيت كه يك بيت آن با آنچه ياقوت آورده، يكى است).

از همنشينان و دوستان ابو الفرج مى‏توان فهرست مفصلى تدارك ديد، مثلا مى‏توان گفت كه وى با مرزبانى (محمد بن عمران) مؤلف و دانشمند دربار عضد الدوله (د 384 ق) ، ابو سعيد سيرافى نحوى مشهور و قاضى بغداد (د 368 ق) ، ابن شاذان بزاز (د 383 ق) و بسيارى ديگر آشنا بوده است، اما از اين كسان، روايتى يا حكايتى كه به ابو الفرج مربوطشان سازد، در دست نيست. او خود در روايتى منحصر به فرد گويد كه در مجلس ابو طيب متنبى شيخى برايش حكايتى نقل كرده است (ادب، 57). اين امر به احتمال قوى در 351 ق رخ داده است، چه در آن هنگام بود كه وزير مهلبى شاعران خود را بر ضد متنبى و به هجاى او برانگيخت. با اينهمه از اين ماجراهاى بسيار معروف در تاريخ، هيچ اثرى در نوشته‏هاى ابو الفرج پديدار نيست.

اينك لازم است به آن دسته از رواياتى كه در همه كتب ادب نقل مى‏شود بپردازيم: موضوع اصلى اين داستانها، دوستى ابو الفرج با صاحب بن عباد و ابن عميد و هديه كتاب اغانى به سيف الدوله است.

افسانه‏هاى ديگرى نيز گرد اين روايات تنيده شده كه يكى حكايت نسخه منحصر به فرد اغانى است؛ديگر كتابخانه عظيم صاحب است كه بخشى از آن بر 30 شتربار مى‏شده و سپس اغانى جاى آنهمه كتاب را گرفته است، سديگر هديه 1000 دينارى سيف الدوله در ازاى اغانى و نظر صاحب در اين باب است. بدين سان اغانى، كتابى افسانه‏اى شده و مؤلف آن چنان ارجمند گرديده است كه نويسندگان سده‏هاى بعد، حتى معاصران، او را كاتب ركن الدوله و نديم معز الدوله پنداشته‏اند (مثلا نك:ياقوت، همان، 13/110؛اصمعى، 115).

اما همه اين روايات از سده 7 ق با سخن ياقوت آغاز مى‏شود. وى مى‏نويسد: «قال الوزير... المغربى فى مقدمة ما انتخبه من كتاب الاغانى الى سيف الدولة ابن حمدان فاعطاه الف دينار». «چون خبر به ابن عباد رسيد، گفت: سيف الدوله كوتاهى كرده است و اين كتاب چندين برابر اين مال مى‏ارزد. آنگاه در وصف كتاب، سخن به درازا گفت و افزود كه كتابخانه من مشتمل بر 206000 جلد است، اما از آن ميان تنها اغانى همنشين دائمى من است» (همان، 13/97).

نوشته وزير مغربى دقيقا روشن نيست، زيرا آنچه اينك پيش روى داريم، جمله‏اى مشوش و ناقص است؛گويى وى گزيده‏اى از اغانى را براى سيف الدوله فرستاده است، اما اين وزير نويسنده در 370 ق، يعنى 15 سال پس از مرگ سيف الدوله چشم به جهان گشوده است. به همين جهت، ياقوت و نويسندگان پس از او به طور كلى چنين برداشت كرده‏اند كه وزير مغربى در مقدمه گفته كه ابو الفرج كتابش را براى امير حمدان فرستاده است، اما هيچ كس در شرح احوال و آثار وزير، به چنين مقدمه‏اى اشاره نكرده است. اين روايت در جاى ديگرى نيز آمده (ابن واصل، 1 (1) /5-6) كه با آنچه ذكر شد، اندكى تفاوت دارد: اولا، ستايش صاحب از كتاب در دو سه سطر نقل شده، ثانيا، صاحب شمار كتابهاى خود را 117000 جلد ذكر كرده است. همين نكته هم به غرابت اين روايت مى‏افزايد، زيرا وجود 206000 يا 117000 جلد كتاب آن هم در يك جا، در آن روزگار سخت شگفت مى‏نمايد. اين روايت از دو جهت ديگر نيز نامطمئن است: يكى آنكه تنها روايتى است كه نام ابن عباد و ابو الفرج را در يك جا گرد آورده و اگر آن را مجعول بپنداريم، ميان آن دو هيچ رابطه‏اى باقى نمى‏ماند. ديگر آنكه شايد از نظر زمان هم پذيرفتنى نباشد، زيرا در 347 ق كه صاحب به عنوان دبير مؤيد الدوله به بغداد رفت، هنوز آن مرد نام‏آور و صاحب مجالس بزرگ ادب رى و اصفهان نشده بود و خود گاه ناچار بود كه ساعتها بر در وزير مهلبى بنشيند تا اجازه دخول يابد. در حقيقت صاحب چند سال پس از مرگ ابو الفرج مقام وزارت يافته است.

اين روايت از جهتى، با روايت ديگرى كه ياقوت نقل كرده، پيوند مى‏يابد: وزير مهلبى از ابو الفرج مى‏پرسد كه اغانى را در چه مدت گرد آورده است. وى جواب مى‏دهد: در 50 سال. ياقوت سپس در همان روايت مى‏افزايد كه ابو الفرج در همه عمر تنها يك نسخه از آن كتاب نوشته و اين نسخه همان است كه به سيف الدوله هديه كرده (ادبا، 13/98). بخش آخر اين روايت شايد برداشت خود ياقوت يا قول وزير مغربى است كه از آنجا به وفيات ابن خلكان (3/307) و سپس به همه كتابهاى بعد از او راه يافته است. ابن خلكان، گويى در تأييد رابطه ميان ابو الفرج و صاحب، اين افسانه را نيز مى‏افزايد كه صاحب، با ظهور اغانى، از 30 شترى كه در سفرها كتابهايش را حمل مى‏كردند، بى‏نياز شد (همانجا).

در مقدمه اغانى اشارتى است كه حل ناشده، باقى مانده است. ابو الفرج در آغاز كتاب گويد اين كتاب را به فرمان «رئيسى از رئيسان» تدوين كرده است (1/5) و معلوم نيست كه اين رئيس كيست، اما از آنجا كه در زمان حيات او، صاحب بن عباد مقامى چندان بلند نداشته و اغانى قبل از مرگ وزير مهلبى (352 ق) تمام شده است، مى‏توان صاحب را از اين ماجرا بيرون نهاد. گذشته از آن، عدم تصريح به نام آن رئيس، ناچار دليلى داشته كه احتمالا مغضوب بودن آن رئيس بوده است. حال آنكه صاحب در همه دوران امارت هرگز مغضوب نشده است. با اينهمه ابن زاكور در تزيين قلائد العقيان خود، تصريح مى‏كند كه كتاب براى صاحب تدوين شده بوده است (نك: خلف الله، 85) ، ولى خلف الله بر اساس آنچه ذكر شد و دلائل جانبى ديگر اين نظر را مردود مى‏شمارد (ص 84-87).

هر گاه اين روايت و ملاقات ابو الفرج و صاحب و اظهار نظر وزير را درباره بهاى اغانى نادرست بپنداريم، لا جرم موضوع اهداى كتاب به سيف الدوله نيز منتفى مى‏شود، به خصوص كه ميان دربار حمدانيان شام و دربار ديلمى بغداد، رقابتهاى ادبى و سياسى تندى وجود داشته است و هيچ دليلى نمى‏يابيم كه ابو الفرج كتاب خود را كه شايسته محافل عراق و در خور وزير اديب و عياشى چون مهلبى بوده، براى اميرى بفرستد كه حماسه بر فضاى محافل ادبيش غالب بوده است. خلف الله در نسخه خطى تاريخ الدول و الملوك ابن فرات عبارتى يافته كه درباره ابن خازن (د 502 ق) نقل شده و در آن آمده است كه حسين بن على بن حسين [يعنى ابن خازن‏]خطى به غايت خوش داشت... سه نسخه از كتاب اغانى نگاشته بود كه يكى را به سيف الدوله اهدا كرد. بعدها خزائن سيف الدوله به غارت رفت و عاقبت 16 جلد از اغانى او در بغداد فراهم آمد. خلف الله مى‏پندارد كه نام ابن خازن با نام وزير مغربى (كه آن هم حسين بن على بن حسين بوده) و نيز نام سيف الدوله ابو الحسن صدقه (د 501 ق) با نام سيف الدوله حمدانى در ذهن ياقوت خلط شده و موجب اشتباه نويسندگان نسلهاى بعد گرديده است (ص 82-83). شايد هم مسبب اصلى خود ابن خازن بوده كه آن روايات را جعل كرده است.

روايت ديگرى كه آن هم به گزاف در كتب ادب و تاريخ معاصر انتشار يافته، موضوع كاتب بودن ابو الفرج در دستگاه ركن الدوله ديلمى است كه آن را هم، ياقوت آورده و روايتى بسيار متأخر است. در آن، از قول هلال زنجانى نقل شده كه ابو الفرج كاتب امير ديلمى و نزد او محترم و محتشم بود. وى از ابن عميد انتظار داشت كه در ورود و خروج به بارگاه آزادش گذارد. چون وزير نپذيرفت، ابو الفرج در 7 بيت هجوش گفت (ادبا، 13/110-111).

نادرست بودن اين روايت، در همان 7 بيت آشكار است، زيرا سراينده آن خود را در رديف ابن عميد مى‏انگارد (بيتهاى 1، 2) و سپس از ولايت يافتن و معزول شدن خود سخن مى‏گويد (بيت 6) و هيچ يك از اين احوال در مورد ابو الفرج صادق نيست. از آن گذشته ياقوت خود اضافه مى‏كند كه ابو حيان، اين اشعار را به نحو ديگرى روايت كرده است (همان، 13/111). سپس در احوال ابن عميد از قول او، شعر را به ابو الفرج على بن حسين بن هندو نسبت مى‏دهد. اين روايت به راستى در اخلاق الوزيرين ابو حيان (ص 421) آمده است، اما در آنجا، كاتب ركن الدوله كه ابن عميد را هجو گفته، ابو الفرج حمد بن محمد (ابن خلكان، 5/108: احمد بن محمد) است. اينك مى‏توان پنداشت كه اشتراك كنيه ابو الفرج موجب اختلاط در روايت هلال زنجانى شده و البته ابو الفرج اصفهانى را با اين عميد رابطه‏اى نبوده است.

آخرين كسى كه گويند ابو الفرج با وى از راه دور رابطه‏اى داشته، مستنصر، خليفه اندلسى است. خطيب بغدادى (11/398) و ياقوت (همان، 13/100) مى‏نويسند كه او بسيارى از كتابهايش را پنهانى نزد امويان اندلس مى‏فرستاد و جايزه‏هاى كلان دريافت مى‏داشت. اما از آن كتابها اندكى به شرق بازگشته است (نيز نك: ابن خلكان، 3/308). ابن خلدون تقريبا دو سده پس از ياقوت، تصريح مى‏كند كه مستنصر (كه با ابو الفرج هم نسب بود) براى تهيه كتاب اغانى، 1000 دينار براى ابو الفرج ارسال داشت و او نيز نسخه‏اى از كتاب را، پيش از آنكه در عراق منتشر سازد، برايش فرستاد (4 (1) /317؛نيز نك: مقرى، 3/72). شكعه نيز با استناد بر كلام مقرى تأكيد مى‏كند كه نسخه اصلى اغانى همان است كه براى مستنصر ارسال شده است (ص 327). اين سخن البته جاى تأمل بسيار دارد.

شخصيت او

آن ابو الفرجى كه در اغانى و كتابهاى ديگر آن روزگار باز شناخته مى‏شود، به هيچ روى به آن جوان جدى مؤمن مبارزى كه مقاتل را مى‏انگاشت، شباهت ندارد. او مردى ناهنجار و ژنده‏پوش است؛موزه‏اش را هرگز نو نمى‏كند؛جامه‏اش را نمى‏شويد و به خوراك آزمند است (ياقوت، همان، 13/101-102، 107).

ابو الفرج بى پرده و به سادگى تمام مجالسى را كه خود در آنها شركت داشته است، وصف مى‏كند: در مجلس وزير مهلبى كه به هجو وزير انجاميد او خود اعتراف مى‏كند كه چون هر دو مست باده بوده‏اند، چنين حالتى پيش آمده است. وى در ادب الغرباء حكايت مى‏كند كه در 355 ق، همراه شخص ديگرى، براى ديدن ترسايان و باده‏نوشى بر لب رود يزدگرد كه از كنار دير ثعالبى مى‏گذشت، به آن دير رفت. دخترى زيبا، دوست و همراه او را به كنار ديوارى خواند كه بر آن ابياتى در وصف زيبارويى نگاشته بودند. ابو الفرج كه حدس مى‏زد آن اشعار را بايستى همان دختر ترسا پرداخته و نوشته باشد، خود 5 بيت به همان مناسبت ساخت و براى دختر خواند (ص 34-36؛نيز نك: ياقوت، همان، 13/113-115).

ابو الفرج با همان نثر شفاف و بى‏پيرايه، به دور از هر گونه پرده‏پوشى داستانى نقل مى‏كند كه از گوشه‏هاى مختلف زندگى و كژ آيينيهاى آن روزگار پرده برمى‏دارد. او و دوست و استادش جحظه به درجه‏اى از بى بند و بارى رسيده بودند كه ديگر چيزى را از كسى پنهان نمى‏كردند (همان، 83-86؛ياقوت، همان، 13/117-121).

مذهب او

ابو الفرج زيدى مذهب بود (طوسى، 223) و همين امر شگفتى بسيارى از نويسندگان را برانگيخته است (ابن اثير، 8/581-582؛ذهبى، ميزان، 3/123) ، زيرا چگونه ممكن است مردى مروانى به آيين تشيّع بگرايد؟ اين تشيع ظاهرى و آن عادات شگفت البته خشم نويسنده سنى مذهبى چون ابن جوزى را برمى‏انگيزد، چنانكه در حق ابو الفرج گويد: او شيعى بود و چون اويى را اعتماد نشايد. در كتابهايش به چيزهايى تصريح مى‏كند كه موجب فسق است. شرب خمر را آسان مى‏گيرد و گاهى نيز رواياتى از اين باب درباره خود نقل مى‏كند...هر كس در اغانى او بنگرد، همه گونه زشتى مى‏يابد (7/40-41).

چند سده پس از آن، عالم شيعى مذهب، خوانسارى نيز از جهتى با ابن جوزى هم عقيده شده، مى‏گويد: او زيدى است، نه شيعى، سخنانى كه در مدح اهل بيت گفته است، هيچ يك صريح نيست؛اگر هم چنين باشد، بايد حمل بر آن كرد كه وى مى‏خواسته است به بارگاه شاهان آن زمان كه غالبا به ولايت اهل بيت اعتقاد داشتند، تقرب جويد و مانند شاعران ديگر آن زمان، از صلات كلان ايشان بهره برد... ، من اغانى را اجمالا تصفح كرده‏ام و در بيش از 80000 بيتى كه نقل كرده است، چيزى جز هزل و گمراهى... و دورى از اهل بيت رسالت نيافتم. علاوه بر اين، او از شجره ملعونه‏[يعنى بنى اميه‏]بوده است (5/221).

ابو الفرج آيين زيدى را احتمالا از خاندان مادريش آل ثوابه-كه به ظن قوى زيدى بوده‏اند-به ارث برده بود. همانگونه كه پيش از اين گفته شد، بعيد نيست كه كينه از بنى عباس، دو خاندان اموى (پدران ابو الفرج) و شيعى ثوابه را به هم نزديك كرده باشد. ابو الفرج در مقاتل مى‏نويسد كه بزرگان علوى و هاشمى در منزل نياى او محمد گرد مى‏آمدند (ص 698). علت دوستى و اقبال اين مروانى سنى مذهب بلند پايه با فرزندان ثوابه هر چه باشد، نتيجه‏اش آن شد كه فرزندش از آن خاندان شيعى مذهب همسر اختيار كرد و نواده‏اش ابو الفرج به آيين مادر گرويد. دوران كودكى و نوجوانى او نيز احتمالا از برخى تعصبات و علايق مذهبى تهيه نبوده است، زيرا محيط سامره و كوفه از اينگونه عواطف آكنده بود.

دانش او

خطيب بغدادى كه او را شاعر و راوى مطلع از انساب و سيره مى‏داند، از قول تنوخى، حوزه اطلاعات او را چنين وصف كرده است: هيچ كس را نديده‏ام كه به اندازه اين راوى شيعى، شعر و سروده و اخبار و آثار و احاديث مسند و نسب حفظ باشد (11/398-399). او علاوه بر اين، علوم ديگرى چون مغازى، لغت، نحو و خرافه را نيز مى‏دانست و از بسيارى از آيينهاى نديمى چون شناخت احوال پرندگان شكارى، بيطارى، اندكى پزشكى و نجوم و ديگر چيزها آگاهى داشت (همو، 11/399؛نيز نك: قفطى، 2/251؛ابن خلكان، 3/307). ذهبى نيز او را آياتى در معرفت اخبار و ايام و شعر و غنا و محاضرات مى‏داند و مى‏گويد كه او با حدثنا و اخبرنا عجايبى مى‏آورد (همانجا؛نيز نك:ابن حجر، 4/221). اما از اين ميان، در روايت اخبار و ادب بيشتر دست داشته (خطيب، 11/398) و اطلاعات ديگر او از حد دانش اهل ادب يا نديمان فراتر نمى‏رفته است و مثلا داستان معالجه قولنج گربه‏اش را (نك: ياقوت، ادبا، 13/104-105) ، نبايد بر دانش عميق و واقعى او در علم بيطارى حمل كرد. مجموعه بيست و چند كتابى كه به او نسبت داده‏اند، از دايره ادب و شعر و غنا و اخبار مربوط به آنها خارج نيست.

تنها شايد بتوان گفت كه او علم انساب را جدى‏تر مى‏گرفته و در آن، همچون متخصص اين امر به تأليف دست مى‏زده است. سلسله‏هاى مفصّل تبارنامه كه او در اغانى و مقاتل به كار گرفته است، خود به تخصص او دلالت دارد. علاوه بر اين، يك جمهرة النسب و 4 كتاب ديگر در نسب قبايل بزرگ عرب به وى منسوب است (نك: بخش آثار در همين مقاله).

ابو الفرج علاوه بر استناد وسيع و همه جانبه به روايات شفاهى و سلسله سندهاى طولانى، از كتابهايى كه در دسترس داشت، نيز روگردان نبود و ابن نديم بر اين امر تصريح مى‏كند (ص 128). اما نوبختى (د 402 ق) روايات او را ناديده گرفته، مى‏گويد: او دروغگوترين مردمان بود؛به بازار كتابفروشان كه بسيار پر رونق بود، مى‏رفت؛ كتابهايى مى‏خريد و به خانه مى‏برد؛همه رواياتش از آنهاست (خطيب، 11/399).

تخصص ديگر ابو الفرج، موسيقى بود. اما دانش او در اين زمينه، به دانش نظرى مختصر مى‏گرديد و ظاهرا نه آوازى خوش داشت و نه سازى مى‏نواخت. اطلاعات نظرى او از كتابهاى متعددى كه در اختيار داشت، به دست آمده بود؛آثار اسحاق موصلى؛آثار استادش جحظه از جمله اخبار ابى حشيشة كه آن را نزد همو خوانده بود؛كتابى كه ابو الفضل عباس بن احمد بن ثوابه به او داده بود (اغانى، 10/141) و انبوهى كتابهاى ديگر. اما او خود در آغاز اغانى به صراحت مى‏گويد: در بيان كيفيت سروده‏ها و ترانه‏ها منحصرا از شيوه اسحاق موصلى پيروى كرده‏ام، زيرا امروزه شيوه او معمول گرديده است، نه شيوه كسانى چون ابراهيم بن مهدى و مخارق و علّويه... (همان، 1/4-5). او نسبت به اين موسيقى‏دان بزرگ كه حدود يك سده و نيم پيش از او مى‏زيسته است، اعتقادى خاص داشت؛شرح حالى كه به او اختصاص داده (همان، 5/268 به بعد) ، خود كتابى كه نسبتا مفصل است كه به 167 صفحه مى‏رسد. ابو الفرج در آغاز اين كتاب، برخلاف شيوه خود، به شرح فضائل و دانش و پارسايى و هنرمندى او پرداخته و او را يگانه همه دورانها معرفى كرده است (همان، 5/268-270) ؛اما در مقابل، از اينكه بر استاد ديگرش جحظه خرده بگيرد، ابايى نداشت و با آنكه كتابى در احوال و اخبار او تأليف كرده است، باز يك بار پس از دو روايت مى‏گويد: او را در كتاب الطنبوريين عادت بر اين است كه از اهل صناعت موسيقى به زشت‏ترين كلمات بدگويى كند، حال آنكه عكس اين عمل شايسته است (همان، 6/63).

وى با استادان ديگرى چون حرمى بن ابى العلاء، ابراهيم ابن زرزور، ابو عيسى بن متوكل نيز مى‏توانست در بسيارى جاها با موسيقى و موسيقى دانان همساز گردد: در ميخانه‏ها، در مجالس اعيان، در خانه استادش نفطويه كه گويند كنيزكان آواز خوانش شهرت تمام داشته‏اند (زبيدى، 172؛نيز نك: خلف اللّه، 120-121) ، در سراى آل منجم و به خصوص يحيى بن على بن منجم كه خود اهل موسيقى و شعر بود.حاصل اين اطلاعات، چندين كتاب به غير از اغانى بود-مثلا: ادب السماع-كه اينك از دست رفته است.

شاگردان او

ابو الفرج بى گمان شاگردان بسيار داشته، اما گويى كار تدريس پيشه او نبوده است. با اينهمه گاه كسانى را مى‏بينيم كه در محضر او كتاب معينى را خوانده‏اند، مثلا شيخى اندلسى به نام ابو زكريا يحيى كه براى كسب علم به شرق آمده و به ابو الفرج پيوسته بود و تنوخى او را در مجلس ابو الفرج ديده است (ياقوت، ادبا، 13/129) ، يا ابو الحسين اين دينار كه خود گفته همه كتاب اغانى را نزد ابو الفرج خوانده است (همان، 14/248) و نيز على بن ابراهيم دهكى (همان، 12/216-217). ديگر شاگردان او را خطيب بغدادى نام برده است: دارقطني، ابو اسحاق طبرى، ابراهيم بن مخلد و محمد بن أبى الفوارس (11/398-399؛نيز نك: ذهبى، سير، 16/202).

يكى ديگر از شاگردان يا راويان او كه نامش در منابع به اين عنوان نيامده، تنوخى، صاحب نشوار و الفرج بعد الشدة است. وى در كتاب اخير، 6 بار از اغانى و 43 بار از شخص ابو الفرج نقل قول كرده (نك: شالجى، 1/10) و در يك جا مى‏نويسد: در كتاب اغانى كه ابو الفرج اجازه روايتش را به من داده است... (الفرج، 4/383). شاگردان أبو الفرج، از شيوه‏هاى استاد خود كمتر تقليد كرده‏اند، مثلا مى‏دانيم كه دارقطنى، در علوم قرآن و حديث تبحر يافت، نه در شعر مجون و غنا.

شعر او

بر اساس همين مقدار اندكى كه از شعر ابو الفرج باقى مانده است، مى‏توان گفت كه وى به روانى و دلنشينى، شعر مى‏سروده و گذشتگان نيز همه بر اين امر اقرار دارند (نك: مثلا خطيب، 11/398). ثعالبى مى‏گويد: در آثار او، هم استوارى شعر علما را مى‏بينيم و هم لطافت شعر ظرفا را (3/109).

از مجموع اشعار او، 172 بيت در 25 قطعه كوتاه و بلند باقى مانده است. از اين ميان 21 قطعه را ثعالبي و ياقوت و يك قطعه مفصل 39 بيتى را ابن شاكر (ذيل حوادث 356 ق) و 5 بيت را ابن طقطقى (ص 285-286) نقل كرده‏اند و دو قطعه 3 بيتى را كه در جاى ديگر نيامده، خود او در ادب الغرباء (ص 74، 98) آورده است.

شعر او شعر نوخاستگان عصر عباسى است. وى هنگامى كه ابن معتز و شيوه شعر سرايى او را مى‏ستايد، پندارى از روش دلخواه خود سخن مى‏گويد. او مى‏داند كه در محيط بغداد، در سراهاى با شكوه و ميان نديمان و كنيزكان و گلهاى بنفشه و نرگس، ديگر جاى آن نيست كه شاعرى بر اطلال و دمن زار بگريد و به وصف بيابان و ماده شتر و آهو و شتر مرغ بپردازد، يا در شعر الفاظ نا مأنوس بيابانى به كار برد.

اعجابى كه ابو الفرج نسبت به ابن معتز ابراز داشته است (الاغانى، 10/274) ، خود نشان مى‏دهد كه تا چه حد از او تأثير پذيرفته است. شايد بتوان پا را از اين فراتر نهاد و گفت: شعر او-هنگامى كه وى به زندگانى مادى و ملموس مى‏پردازد-از شعر ابن معتز نيز گيراتر است؛سخنش صميمى و بى‏پيرايه است؛هم معانى و هم الفاظ را از متن زندگانى بر مى‏گيرد و به وسيله آنها شعر خود را جان مى‏بخشد؛حتى گاه از استعمال برخى الفاظ عاميانه نيز ابا ندارد (نك: ياقوت، ادبا، 13/109) ؛ هيچ يك از اشعار او، مقدمه ندارد؛هميشه ترجيح مى‏دهد كه بى‏درنگ به اصل موضوع بپردازد؛حتى در شعرى كه گويند 100 بيت بوده و در هجاى بريدى سروده شده، از همان بيت اول، حمله‏اى تند و آشكار بر او آغاز كرده است (نك: ابن طقطقى، 285-286؛ياقوت، همان، 13/127- 128).

ابو الفرج مردى سخت حساس و تند مزاج بود (ذهبى، ميزان، 3/123) ؛عيب ديگر مردمان را به آسانى مى‏ديد و به آسانى آنان را به استهزا مى‏گرفت، چندانكه به گفته ياقوت، هجايش از شعرهاى ديگرش بهتر بود و مردم از زخم زبانش بيمناك بودند (همان، 13/101). مثلا گزاف گويى جهنى، محتسب بصره را برنتافت و نزد همگان شرمسارش گردانيد (همان، 13/123-124). حتى چنانكه اشاره شد، ولى نعمت خود، وزير مهلبى را نيز هجا مى‏گفت (همان، 13/109).

با اينهمه دو قطعه‏اى كه وى درباره موش و گربه (همان، 13/105-107) و در رثاى خروس سروده، به گمان ما زيباترين اشعار اوست. مرثيه خروس وى چندان ابن شاكر (همانجا) را شيفته ساخت كه به سبب زيبايى وصف و استوارى كلام و دل آويزى الفاظ و بديع بودن معانى هر 39 بيت آن را نقل كرده است.

نثر او

بلاشر معتقد است كه درباره اسلوب ابو الفرج در نثر، سخنى جدى نمى‏توان گفت، زيرا همه آثار او و به خصوص بزرگ‏ترين آنها، اغانى سراپا نقل قول است و آنچه او خود به اين مجموعه افزوده، از سرفصلها، يا روابط ميان قطعات تجاوز نمى‏كند (ص 212-213). با اينهمه در لا به لاى روايات، گاه به قطعه‏هايى بسيار دلنشين و هوشمندانه دست مى‏يابيم كه مى‏توانند تصور نسبتا روشنى از اسلوب او در ذهن پديد آورند. از جمله اين نوشته‏ها مى‏توان به مقدمات كتابها، گفتارهاى انتقادى در اغانى و مقاتل، ستايشهايى كه مثلا از اسحاق موصلى و ابن معتز كرده، و داستانهايى كه در ادب الغرباء آورده است، اشاره كرد. در اين آثار ملاحظه مى‏شوده كه وى به هيچ وجه از معاصران قدرتمندش، صاحب و مهلبى و ابن عميد تأثير نپذيرفته، بلكه احساسات خود را به زبانى پاكيزه و شفاف، با صداقت و صميميتى كم نظير عرضه كرده است.

ابو الفرج كه به شدت تحت تأثير سنت روشنفكرانه مؤلفان ادب است، پيوسته مى‏كوشد از ارائه آثار ثقيل به خواننده خوددارى كند و به عكس او را با حكايات نو به نو مشغول دارد، زيرا مى‏داند كه «در طبيعت آدميزاد، عشق انتقال از چيزى به چيز ديگر، و راحت جويى گذر از امر معهود و شناخته به نامعهود و نو، نهفته است» ، زيرا «هر چيز كه اميد دست يافتن به آن مى‏رود، از آنچه حاصل است، بر جان شيرين‏تر مى‏نشيند» (الاغانى، 1/4؛نيز نك: بلاشر، 211-212). با اينهمه او كار خود را سخت جدى مى‏گيرد و آثار خويش را كاملا عالمانه تلقى مى‏كند، به همين جهت، پيوسته روايات خود را به اسنادى استوار و راويانى مشهور، متقن مى‏گرداند (درباره اسناد، او، نك: ه. د، الاغانى) ، يا به كتابهايى چون آثار ثعلب، ابن اعرابى، ابو عمرو شيباني، ابن حبيب، سكرى و ديگران ارجاع مى‏دهد (نك: خلف اللّه، 196).

اما در بسيارى جاها گويى در نظر گويى در نظر او، نبايد تنها به واقعيت زندگى مردمان و حوادث تاريخى نگريست، بلكه ساختار افسانه‏گون يك روايت نيز در صورتى كه فريبنده و دل آويز باشد و ذوق هنرى ظريفان را اقناع كند، مى‏تواند مورد توجه قرار گيرد و بنابراين بايد از پشتوانه سندهايى استوار برخوردار باشد. مثالهايى كه در تأييد اين سخن مى‏توان آورد، بسيار است. مثلا، در مرگ ليلى اخيليه، روايت اصمعى را كه مى‏گويد: او هنگام بازگشت از نيشابور درگذشت، درست نمى‏داند، بلكه ترجيح مى‏دهد كه ليلى، همراه شوى خود بر ماهورى كه قبر عاشق دلسوخته‏اش توبه در آن بود، بگذرد و به رغم نكوهش شوى، عاشق را درود فرستند و از او بخواهد، همانگونه كه در شعرى وعده كرده است، از وراى گور نيز سلام او را پاسخ گويد. همان هنگام، پرواز جغدى وحشت‏زده، اشتر ليلى را مى‏رماند، چنانكه او از فراز هودج به زمين مى‏افتد و كنار عاشق ديرينه جان مى‏سپارد. ابو الفرج در دنبال اين افسانه باور نكردنى مى‏افزايد: اين است روايت صحيح در مرگ ليلى (همان، 11/244). مثال ديگر افسانه‏هاى شور انگيز ليلى و مجنون است كه در حدود سده 2 ق پديد آمد و سپس پيوسته بر حجم آنها افزوده شد، تا به دست ابو الفرج رسيد (همان، 2/1-96). بى گمان وى به هيچ يك از آنها به عنوان حادثه‏اى واقعى نمى‏نگرد، اما همه را با رغبتى تمام كه انگيزه‏اى جز عشق به داستان پردازى ندارد، با دقت بسيار نقل مى‏كند (نك: بلاشر، 191). او مى‏داند كه افسانه پادشاهان يمن را يزيد بن مفرغ جعل كرده است (نك: ابو الفرج، همان، 18/255) ، اما از ذكر آنها نيز خوددارى نمى‏كند.

درگذشت او

سه كس كه با ابو الفرج روابطى داشته‏اند، سه تاريخ مختلف در مرگ او ياد كرده‏اند: شاگردش ابن ابى الفوارس گويد كه روز 14 ذيحجه 356 درگذشت و پيش از مرگ دچار اختلال حواس شد (خطيب، 11/400؛نيز نك: قفطى، 2/253). همين تاريخ را تقريبا همه نويسندگان بعدى پذيرفته‏اند (مثلا ابن خلكان، 3/309؛ابو الفداء، 1/108؛ذهبى، ميزان، 3/123) و معاصران نيز بيشتر بر اين نظرند. تاريخ دوم، 357 ق است كه ابو نعيم آورده است. او خود مى‏نويسد كه ابو الفرج را در سنين كهنسالى وى در بغداد، ديده است (2/22). برخى ديگر نيز با ترديد اين سال را ذكر كرده‏اند (مثلا: ابن خلكان، همانجا). تاريخ سوم، سال «سيصد و شصت و اندى» است كه دوستش ابن نديم ذكر كرده (ص 128) و كمتر مورد توجه قرار گرفته است، اما از ديگر تاريخها صحيح‏تر به نظر مى‏رسد. نخستين بار ياقوت به اين نكته پى برده، اما خود اظهار نظر قاطعى نكرده است. وى از قول حاشيه‏نويسى كه ادب الغرباء ابو الفرج را در دست داشته، داستانى نقل كرده، از اين قرار كه ابو الفرج در آن كتاب گويد: در زمان قدرت معز الدوله، روى قصر او در شماسيه چيزى خوانده، سپس در سال 362 ق به آن مكان بازگشته و اين بار ويرانى قصر را ديده است (ادبا، 13/95-96؛نيز نك: ادب، 88) و بدين سان، تاريخى كه ابن نديم ذكر كرده است، محتمل‏تر مى‏گردد (درباره تاريخ وفات او، نك: خلف الله، 16-21؛منجد، -14).

آثار

مجموعه آثارى كه به ابو الفرج نسبت داده‏اند، به 28 كتاب بالغ مى‏شود كه از آنها تنها 4 كتاب در دست است. عمده‏ترين كسانى كه فهرست آثار او را آورده‏اند، اينانند: ابن نديم (همانجا) ، ثعالبي (3/109) ، خطيب بغدادى (11/398) ، شيخ طوسى (ص 223-224) ، ياقوت (همان، 13/99-100) ، ابن خلكان (3/308) و قفطى (2/252).

كتابهاى او را مى‏توان بر حسب موضوع چنين تقسيم‏بندى كرد:

الف-درباره سرودها و ترانه‏ها و ترانه‏سرايان و اشعار و اخبار مربوط به آنان‏

1. الاغانى. چون اين كتاب بزرگ‏ترين اثر در زمينه ادب و موسيقى به شمار مى‏آيد و مزايايى گاه استثنائى دارد، در مدخلى جداگانه بررسى مى‏شود (نك: ه. د، الاغانى).

2. مجرد الاغانى.ابو الفرج خود به اين كتاب اشاره كرده است (نك: الاغانى، 1/1).

3.الاماء الشواعر. اين كتاب در 1983 م در بغداد به كوشش يونس احمد سامرائى و نورى حمودى قيسى به چاپ رسيده است. احتمالا اشعار الاماء و المماليك (نك: ابن نديم، همانجا) و المماليك الشعراء (ياقوت، همان، 13/99) ، عناوين تحريف شده همين كتاب است.

4. كتاب الخمارين و الخمارات.

5. الاخبار و النوادر.

6. ادب السماع.

7.اخبار الطفيليين.

8. مجموع الآثار و الاخبار.

9. كتاب القيان. حاجى خليفه كتابى از ابو الفرج به نام نزهة الملوك و الاعيان فى اخبار القيان و المغنيات الدواخل الحسان ياد كرده (2/1947) كه احتمالا همين كتاب است.

10. دعوة النجار، يا دعوة التجار (نك: همو، 1/756).

11. كتاب الغلمان المغنيين.

12. كتابى درباره نغمه‏ها كه خود به آن اشاره كرده (نك: همان، 10/97).

13. رساله‏اى درباره غنا كه خود از آن ياد كرده است (نك: همان، 5/270).

14. الديارات. از سده‏هاى نخست قمرى ديرها را بيشتر مراكزى براى تفريح تلقى مى‏كرده‏اند. به همين جهت، مؤلفان كتابهاى الديارات، پس از تعيين محل دير، به ذكر اخبار و اشعارى كه در پيرامون آن ساخته شده بود، مى‏پرداختند. ظاهرا نخستين كتابى كه پيش از ابو الفرج در اين باب تأليف شده، كتاب الحيرة و تسمية البيع و الديارات، اثر هشام كلبى است. پس از آن ديارات ابو الفرج تأليف شد. اما نويسندگان سده 4 ق به اين موضوع اقبال بسيار نشان داده‏اند، چنانكه 5 كتاب ديگر نيز در همين دوره تأليف شده است: كتاب الديرة از سرىّ رفّاء؛الديارات از ابو بكر محمد و ابو عثمان سعيد خالدى؛الديارات الكبير از شمشاطى؛كتاب الديرة از محمد بن حسن نحوى و از همه مهم‏تر الديارات شابشتى (د 388 ق). شگفت آنكه شابشتى هيچ اشاره‏اى به ابو الفرج نكرده و گويى از كتاب او به كلى بى اطلاع بوده است (درباره اين كتابها، نك: عواد، 36-42). كتاب ابو الفرج اينك در دست نيست و نسخه‏اى كه به همين نام در كتابخانه برلين نگهدارى مى‏شود (آلوارت، شم 8321) ، معلوم نيست كه از آن ابو الفرج باشد. اما بى گمان ياقوت آن را در دست داشته، زيرا بارها در معجم البلدان به آن ارجاع داده است (نك: بلدان، 2/654، 667-668، جم). جليل عطيه آنچه از اين اثر در منابع آمده است، گرد آورده و به نام الديارات در بيروت (1991 م) به چاپ رسانده است.

ب-كتابى در ادب‏

اثرى كاملا استثنائى و دلنشين از ابو الفرج در دست داريم كه ادب الغرباء من اهل الفضل و الادب (ابن نديم، 128) ، يا آداب الغرباء (خطيب، 11/398) ، يا ادباء الغرباء (ياقوت، ادبا، همانجا) نام دارد. تا 1000 سال پس از مرگ ابو الفرج كسى خبرى از محتواى اين كتاب، جز آن چند روايتى كه ياقوت آورده است (نك: همان، 13/95-96) ، نداده بود؛اما نسخه‏اى از آن در اختيار بديع الزمان فروزانفر بود كه براى نشر به صلاح الدين منجد سپرد. منجد نيز كتاب را در 1972 م در بيروت منتشر كرد. اين نسخه متعلق به سده 13 ق است، اما اينك نسخه‏اى ديگر، از سده 7 ق در كتابخانه آيت اللّه مرعشى يافت شده است (مرعشى، شم (5) 4047).

ابو الفرج در اين كتاب، با ذكر تاريخ بارها از خود سخن گفته، چندانكه اين كتاب يكى از مراجع عمده براى شرح احوال او شده است. چنانكه در بخش درگذشت او ياد شد، يكى از روايات اين كتاب نشان مى‏دهد كه وى، بر خلاف، همه روايات، تا اندكى پس از 362 ق زنده بوده و اين كتاب را نيز پس از اين تاريخ، يا در اواخر آن سال نوشته است. در اين زمان دوست و حامى قدرتمند او وزير مهلبى در گذشته بود و او در غم تنهايى و تنگدستى مى‏زيست. مقدمه كوتاه و غم انگيزى كه وى در آغاز كتاب نگاشته است (ص 20-22) ، بر اين معنى دلالت دارد.

موضوع و لحن گفتار كتاب سراسر نشان از صميميت و يكرنگى روح مؤلف دارد. وى خاصه به دنبال غربت‏زدگانى كه از سر اندوه يادگارى از خود به جاى گذاشته‏اند، به هر سوى سر مى‏كشد و در خانه‏ها، دكانهاى ويران، مساجد، باغها، حتى در كوهها نوشته‏هاى آنان را مى‏يابد و در كتاب خود ضبط مى‏كند. بديهى است كه او از اخبارى كه ديگران نيز در همين باب برايش نقل مى‏كنند، چشم نمى‏پوشد (ص 21).اهميت اين كتاب براى روان‏شناسى اجتماعى آن روزگار بر كسى پوشيده نيست.

ج-كتابهايى كه درباره اشخاص معين تأليف كرده‏

1. الفرق (يا الوزن) و المعيار فى الاوغاد و الاحرار، كه در معارضه با اللفظ المحيط هارون بن منجم نوشته است (نك: حاجى خليفه، 2/1256) ؛

2. اخبار جحظة البرمكى؛

3. مناجيب الخصيان، درباره دو خواجه جوان متعلق به وزير مهلبى (ياقوت، همان، 13/99-100).

د-تبارنامه‏ها

1. جمهرة النسب. اين عنوان را خطيب بغدادى آورده است (همانجا) ، اما ذيل كتاب التعديل خواهيم ديد كه ابو الفرج، جمهره انساب عرب را نه عنوان، كه موضوع التعديل ياد كرده است (الاغانى، 22/3). حال نمى‏دانيم كه خطيب كتاب ديگرى را در نظر داشته، يا آن عنوان و آن موضوع را دو كتاب پنداشته است.

2. نسب بنى عبد شمس.

3. نسب بنى شيبان.

4. نسب المهالبة.

5. نسب بنى تغلب.

6. نسب بنى كلاب.

ه-اخبار و روايات مربوط به اعراب‏

1. ايام العرب، كه به قول خطيب بغدادى شامل 1700 «يوم» بوده است (همانجا) ،

2. التعديل و الانتصاف فى مآثر العرب و مثالبها. ابو الفرج خود گويد (همانجا) كه اين، عنوان كتابى است در باب «جمهرة انساب العرب».

و-كتابهاى مذهبى

1. مقاتل الطالبيين، كه درباره آن جداگانه بحث خواهد شد.

2. تفضيل ذى الحجة. از اين كتاب اطلاعى در دست نيست و تنها با توجه به عنوان كتاب مى‏توان حدس زد كه شامل موضوعات دينى بوده است (نك: نامه دانشوران، 4/58).

3 و 4. ما نزل من القرآن فى امير المؤمنين على و اهل بيته (ع) و كلام فاطمة (ع) فى فدك، كه شيخ طوسى به وى نسبت داده است (ص 224). پيش از شيخ طوسى كسى به اين دو كتاب اشاره نكرده و نويسندگان پس از او هم از نقل آنها در فهرست آثار ابو الفرج خوددارى كرده‏اند. به نظر مى‏آيد كه اين دو اثر را كسان ديگرى تأليف كرده باشند و بعدها در اثر خلطى كه چگونگى آن بر ما پوشيده مانده است، به ابو الفرج منسوب گرديده باشد. اما در هر حال اين كتابها در دست نويسندگان شيعه وجود داشته، زيرا در سده 7 ق مى‏بينيم كه ابن طاووس، در كتاب بناء المقالة الفاطميه خود 3 بار از ما نزل من القرآن ابو الفرج نقل قول كرده است (ص 143-144، 262، 287).

5. كتابى به نام تحف الوسائد فى اخبار الولائد، كه حاجى خليفه به او نسبت داده است (1/360).

بسيارى از آثار ابو الفرج، تنها يك سده پس از مرگش از ميان رفته بود، زيرا خطيب مى‏نويسد: او بخشى از تأليفات خود را به اندلس فرستاد كه ديگر به دست ما (در عراق) بازنگشت، و آنگاه نام 11 اثر را كه بيشتر نسب نامه هستند، ذكر مى‏كند (11/398؛قس: قفطى، 2/252؛ ابن خلكان، 3/308). كتاب الاماء الشواعر جزو اين آثار نيست، اما جالب توجه آنكه تنها نسخه باقى مانده از اين كتاب به خط مغربى است (نك: سامرائى، 13).

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

دوشنبه ، 5 دی 1390 ، 17:15

کتابشناسی کتاب تاریخ نیشابور

 

معرفى كتاب      

 نام رايج و مشهور اين كتاب در طول قرون« تاريخ نيشابور» بوده ولى گويا نام اصلى آن« تاريخ النيسابوريين» است زيرا هدف مؤلف دراين كتاب معرفى رجال و عالمان نيشابور بوده است. اين كتاب مفصل بوده‏است. در تعداد مجلدات آن اختلاف نظر وجود دارد. خليفه نيشابورى، كه موثق‏ترين منبع در اين زمينه است، آن را چهارده مجلد ذكر كرده است.

 تأليف تاريخ نيشابور در 388 ه به پايان رسيده است. اصل اين كتاب از بين رفته، ولى از عبارات حاجى خليفه متوفاى 1067 ه برمى‏آيد كه تا زمان او در دسترس بوده است. شمس الدين‏ذهبى( متوفاى 748 ه) تاريخ نيشابور را خلاصه كرده و آن را مختصر تاريخ الحاكم ناميده‏است. كتاب حاضر تلخيص و ترجمه‏اى است كه توسط محمد بن حسين خليفه نيشابورى( زنده در 717 ه) صورت گرفته است.

 كتاب با مقدمه‏اى درباره فضيلت خراسان و نيشابور شامل احاديثى از پيامبر اكرم( ص) و سخنانى از صحابه و تابعين و بعضى بزرگان ديگر در اين باره، آغاز شده، آنگاه‏مؤلف بزرگانى را معرفى كرده است كه در عصر اسلامى از نيشابور برخاسته‏اند يا به‏آنجا وارد شده و مقيم گشته يا از آنجا گذشته‏اند و سپس به تاريخ و جغرافياى‏نيشابور پرداخته است. وى در بخش زندگى‏نامه‏ها شرح حال 2680 تن ازبزرگان نيشابور را آورده و آنها را در هشت طبقه دسته‏بندى كرده است كه با صحابه‏پيامبر اكرم آغاز و با معاصران مؤلف ختم مى‏شود.

 مختصر تاريخ نيشابور نيز مشتمل است بر ذكر 28 تن از صحابه، 71 تن از بزرگان تابعين، 83 تن از اتباع تابعين، 614 تن از اتباع اتباع، 512 تن از علماى نيشابور و ديگر عالمانى‏كه به آن شهر آمده و به نشر علم پرداخته‏اند، 323 تن از دانشمندان ساكن نيشابورو 950 تن از مشايخ حديث كه حاكم نيشابورى از آنها حديث شنيده است. در تكمله نيز، 99 تن از مشايخ حديث حاكم نيشابورى كه پس از تأليف كتاب درگذشته‏اند، ذكر شده‏اند. حاكم نيشابورى پس از زندگى‏نامه‏ها، در بخشى مهم، آگاهى‏هاى سودمندى درباره‏تاريخ و جغرافياى خراسان بزرگ، پيشينه نيشابور قبل از اسلام، پيدايش اسلام در آنجا، معمارى شهر و... و همچنين اطلاعاتى از برخى از شهرهاى ديگر ايران آورده است.

نسخه‏شناسى

 نسخه خطى اين كتاب متعلق است به كتابخانه مركزى بورسا  asruBدر تركيه كه داراى 74 ورق و هر صفحه داراى 21 سطر به خط نسخ مى‏باشد. تاريخ ندارد و حدس زده‏اند كه در قرن پانزدهم ميلادى / نهم هجرى‏يا كمى بعد از آن كتابت شده باشد. اين نسخه را استاد فراى، استاد دانشگاه‏هاروارد در 1965 م به صورت عكسى چاپ كرده است و فيلمى هم از آن به شماره 145 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است.

 نسخه چاپى اين كتاب در سال 1339 ش به همت مرحوم دكتر بهمن كريمى توسطانتشارات ابن سينا انتشار يافته است اما اين چاپ داراى نقايصى است كه در مقدمه بدانها اشاره‏شده است.

 نسخه حاضر با مقدمه، تصحيح و تعليقات آقاى دكتر محمد رضا شفيعى كدكنى در قطع وزيرى‏با جلد گالينگور در 410 صفحه براى بار نخست در سال 1375 ش از سوى« نشر آگه» منتشر شده است.

منابع

 1- مقدمه مصحح و محقق

 2- دانشنامه جهان اسلام، ج 6، ص 256، نويسنده: محسن معينى

ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد حاكم نيشابورى

درباره مؤلف     

« ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد حاكم نيشابورى» عالم و محدّث قرن چهارم و پنجم هجرى. وى در سال 321 ه در نيشابور متولد شد ودر سال 405 ه در همين شهر، در اثر سكته درگذشت. ابو عبد اللّه حاكم 84 سال عمر كرد و تقريبا 75 سال از اين 84 سال را به تحصيل و تدريس و تأليف گذرانيد. حاكم در طلب دانش‏هاى زمان خويش به اقطار مختلف عالم اسلامى، از نيشابور تا عراق‏و حجاز و ماوراء النهر و ديگر بلاد خراسان سفر كرد.« حاكم» عنوانى است كه به جهت تصدّى‏منصب قضاوت به ابو عبد اللّه داده‏اند. در سياست برخى به نقش وى‏در ميانجيگرى ميان سامانيان و آل بويه اشاره كرده‏اند. شايد تمايلى كه حاكم به تشيع داشته و نويسندگان اهل سنت غالبا او را از اين بابت، به شدّت، موردانتقاد قرار داده‏اند و در دوره‏هاى بعد دليل اين تشيع او را نقل حديث« من كنت مولاه‏فهذا على مولاه» و حديث« طير» دانسته‏اند، در اصل همين تمايلات سياسى او بوده است‏زيرا او در حقيقت براى آشتى ميان دو دولت شيعى و متمايل به شيعى ايرانى مى‏كوشيده‏است و دشمنان او كه طرفدار خلافت عباسى بوده‏اند اين كوشش او را نپسنديده‏اندو او را به تشيع متهم كرده‏اند و بعدى‏ها دليل تشيع او را در نقل اين احاديث جستجو كرده‏اند.

آثار او

 1- تاريخ النّيسابوريين

 2- المستدرك على الصحيحين

 3- معرفة علوم الحديث

 4- مزكّى الأخبار

 5- الاكليل

 6- المدخل الى الاكليل

 7- فضائل فاطمة الزهرا

 8- فضائل الشافعى

 9- المدخل الى الصحيح

 10- كتاب الضعفاء

 11- علل الحديث

 12- مفاخر الرضا و ساير آثار.

مترجم كتاب

« محمد بن حسين بن احمد المعروف بالخليفة النيسابوري» مترجم« تاريخ النيسابوريين» حاكم احتمالا در اواخر قرن هفتم و حدود 690 هجرى متولد شده است. در كتب رجال اطلاع چندانى درباره اين شخص يافت نمى‏شود.

 نسخه‏اى كه امروز از تاريخ نيشابور خليفه در اختيار ماست، صورت تغيير شكل يافته ترجمه و تلخيص اوست, يعنى در فاصله حدود 690 تا 750 هجرى كه دوره احتمالى حيات خليفه است و روزگار كتابت اين تلخيص كه مسلما بايد بعد از هشتصد و هشت هجرى باشد، اين كتاب دستخوش تغييراتى شده است و در آن‏بعضى وقايع قرن نهم هجرى را نيز وارد كرده‏اند. ظاهرا حذف و تلخيص‏هايى ازجانب كاتب در آن اعمال و اطلاعاتى نيز بر آن افزوده شده است.

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

مربوط به متفرقه

كتاب حاضر كه تحت عنوان «سلمان فارسي در آينه­ ي تاريخ» به خوانندگان محترم ارائه شده است ،برگرفته از مجموعه­ ي «نامه دانشوران ناصري» ست كه به امر ناصر الدين شاه قاجار توسط گروهي از دانشمندان و مورخين دوره­ي قاجار و ناصري تاليف و تصنيف شده است، به دليل اينكه اين كتاب سال­ها به زيور طبع آراسته نشده  و نسخه­ي چاپي سال 1324 هجري قمري دردست مصحح و محقق اين كتاب قرار داشت، لذا بنياد علمي فرهنگي باران در راستاي احياي آثار قدما، سعي در تجديد چاپ همراه با تحقيق و اضافات مطالبي نمود كه در اين كتاب آورده نشده است و با عنوان حاضر در اختيار علاقمندان قرار داده است، اميد است كه ذات باري تعالي اين تلاش را ذخيره­ي براي روز معاد ما قرار دهد انشاء الله.

فهرست کتاب :

پیشگفتار

سلمان فارسی

اسم حضرت سلمان

محل تولد و مولد آن حضرت

سلمان فارسی و پذیرش آن حضرت

سلمان فارسی در لسان اهل بیت علیهم السلام

ازدواج سلمان و فرزندان وی

مدت عمر و وفات جناب سلمان

کیفیت اسلام آوردن حضرت سلمات (ع)

نامه سلیمان به عمربن خطاب

اضافات و پاورقی

منابع و مأخذ تحقیق

b_240_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

ابوالعباس احمدبن علی، عالم بزرگ شیعه در علم رجال در نیمه اول قرن پنجم هجری (معروف به نجاشی)، او در بغداد در 372 هـ ق متولد شد. پدرش علی بن احمد، از مردم بغداد و محدث و فقیه بود و شیخ صدوق وقتی به بغداد آمد از او استفاده کرد و از او اجازه کتابت گرفت. نسب او تا «عدنان» که جمعا 27 پشت است می رسد که خودش در کتاب (رجالش) ذکر می کند، در این میان "ابن عبدالله اسدی نجاشی" جد هفتم اوست که در زمان منصور خلیفه عباسی، حکمران اهواز و فارس بود و مردی پرهیزکار از اصحاب حضرت صادق علیه السلام که مسائلی از حضرت پرسیده و حضرت هم جواب دادند که به «رساله عبدالله نجاشی» معروف و مشتمل بر موضوعات مهم از مباحث اسلامی است.

احمد ملقب به ابوالعباس جد دوم او نیز از راویان حدیث بوده و به گفته شیخ طوسی، از اصحاب امام رضا علیه السلام بود که دانشمندی موثق و مورد اعتماد است. چون خانواده او "اسدی" و از مردم کوفه بودند، نجاشی هم در بغداد به ابن الکوفی مشهور بود. او در بغداد بزرگ شد و از همان سنین کودکی در جستجوی علم و علما بود و حتی در منازل علمای بزرگ می رفت و در مساجد موقع قرائت علوم که شاگردانی از آن محافل و مجالس، استفاده می کردند او می نشست و تماشا می کرد. تحصیلاتش را در بغداد به اتمام رساند و در سال 400 هـ ق در سن 28 سالگی که برای زیارت نجف اشرف رفت، از حسین بن جعفر مخزومی خزاز معروف به "ابن الخمری" اجازه روایت کتاب «عمل السطان» ابوعبدالله یوشجی را گرفت و از محمدبن علی قزوینی اجازه روایت کتاب دیگری را گرفت.

نجاشی با اینکه در بغداد بود ولی چون اصلیت او کوفی بود به کوفه زیاد رفت و آمد کرد و از مشایخ آنجا استفاده و ملاقات هایی کرد تا آنجا که به گفته بعضی اهل نظر، نجاشی بیشتر از شیخ طوسی از بزرگان کوفه اطلاع داشت و توانست آثار و کتب آنها را ضبط و ثبت نماید. این مرد بزرگ از شاگردان برازنده "شیخ مفید" مرجع اعلم آن زمان و همدرس و معاصر با سید مرتضی (و شیخ الطائفه محمدبن حسن طوسی) و بزرگان دیگری از علما در بغداد بود. او شیفته علم و کتاب و شناخت رجال و استاد در جرح و تعدیل آنها بود. در بغداد و نجف و سامره و کوفه و شاید در بصره و کربلا از محضر علمای بزرگ در فقه و حدیث و رجال و تاریخ و ادب و دیگر علوم و فنون اسلامی بهره ها برد. احادیث زیادی از آنها استماعی و ضبط نمود و اجازات زیادی از مشایخ بزرگ دریافت کرد. خود او در کتاب رجالش نام آنها را آورده و علامه نوری هم در «مستدرک» نام سی نفر از اساتید او را ذکر کرده ولی ما در اینجا برخی را نام می بریم.

برخی اساتید نجاشی

1- شیخ مفید، مرجع عالیقدر شیعه متوفی 413 هـ ق

2- احمدبن عبدالواحد معروف به «ابن عبدون» و «ابن حاشر»

3- احمدبن محمد معروف به ابن الجندی که استاد شیخ طوسی هم بود

4- احمدبن محمدبن .... صلت اهوازی ..........

5- احمدبن علی ......سیرافی که به احمدبن علی بن نوح معروف بود

6- حسین بن عبیدالله عضنائری ابوالفرج

7- یعقوب بن اسحاق کاتب قنائی

8- علی بن احمدعباس نجاشی (پدرش)

9- محمدبن جعفر مودب ادیب نحوی

10- احمدبن محمدبن عبیدالله جوهری و دیگران

شاگردان

از شاگردان او، افراد خاصی جز سید ابوالصمصام ذوالفقاربن محمدبن معبد حسینی علوی مروزی که طریق ابن داود به وسیله او به نجاشی منتهی میشود، کس دیگری نقل نشده است. این سید بزرگوار، فقیه عالیقدری است که شاگرد شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و دیگران هم بوده است. معلوم نیست که نجاشی با همه مقام علمی و نوشته هایی که دارد چگونه اسامی شاگردانش را ضبط و ثبت نکرده است. این موضوعی است که باید تحقیق شود.

وفات

این دانشمند عالیقدر رجالی، سال 450 هـ ق، حدود 90 سالگی از دنیا رحلت کرد.

آثار

1- مهمترین اثر او کتاب معروف «رجال» اوست که در دسترس علما و شیعه همه دانشمندان ما بر آن اعتماد دارند. او نام کتابش را «فهرست» گذاشت و می گوید که فهرست اسامی مصنفین شیعه و تصنفات آنها که به دست آورده ایم و ذکر گوشه ای از کنیه ها و القاب و محل ها و انساب آنها و آنچه از مدح و ذم راجع به هر کدام گفته شده است. او در کتاب «رجال یا فهرست» خود، جمعا تراجم 1269 نفر از راویان و محدثان و فقها و مفسران و مورخان و ادبای شیعه که دارای تالیف و تصنیف بوده اند، آورده است. شاید بتوان او را در فن رجال، سرآمد علمای این علم دانست.

2- کتاب جمعه و اعمالی که در آن روز وارد است.

3- کوفه و آثار و فضائل آن،

4- انساب بنی نصربن قعین و ایامهم و اشعارهم،

5- مختصرالانوار و مواضع النجوم التی سمتها العرب.[1]

بی شک مطالعه زندگی سراسر نور عالمان دین و ابرار ، درس ها ونکته های بسیاری به انسان می آموزد ؛ چرا که آنان در مسیر حیات بشرنشانه های هدایت و پرچمداران علم و تقوا و مشعل های روشنی بخش اند .دفتری که در پیش روی شما است ، نخستین نوشته ای است که به بررسی زندگی سراسر افتخار یکی دیگر از فرزندان قبیله ابرار ، به نام « نجاشی » می پردازد .

مرزبان سخت کوشی که در عصر خویش به مبارزه با مخالفان برخاست وپوچی گفتار دشمنانی را که سابقه درخشان شیعه را زیر سؤال برده و تشیع را به نداشتن آثار و نوشته های ماندگار و پیشینه های فرهنگی سرزنش می کردند بر همگان آشکار کرد . دانشمند و احیاگر بلند همتی که ستارگان آسمان فقاهت و همیشه جاوید تشیع را ردیابی می کرد و ابرهای تیره را از مقابل آنان به کنارمی زد تا جامعه از زلال نورانی شان بهره مند شود .این پژوهشگر و راوی شناس بزرگ با قلم توانای خود که از علم و اخلاص وی قدرت می گرفت ، به معرفی فرزندان علمی امام باقر و امام صادق علیهما السلام پرداخت و در بازشناسی محدثان و دانشمندان شیعی و آثار گرانبهای آنان شب و روز تلاش بی وقفه کرد و سرانجام ، ثمره این کوشش مدام و خستگی ناپذیر ، درخت استوار و پرباری به نام « رجال نجاشی » شد . او گرچه با عزت نفس ، از خود چیزی نگفت و ننوشت ولی نام مبارک او درکنار میراث ماندگارش و در ردیف نام دیگر راویان نور که خود ، احیاگر نامشان بود ، هنوز هم می درخشد و در طول قرن ها این اثر گرانسنگ به عنوان یکی ازمنابع اصلی فقها و دانشوران و راهنمای محققان در رشته شناخت راویان حدیث بوده است .

ابوالحسین احمدبن علی نجاشی ، که سعادت آن را داریم درباره زندگی اش مطالبی عرضه کنیم ، از اساتید و از بنیان گذاران « علم رجال » است . او درقرن های چهارم و پنجم می زیسته ، ولی متاسفانه از جزئیات زندگی اش همچون : زادگاه ، سفرها و ... اطلاع دقیقی که مکتوب شخص وی و یا معاصرانش باشد ، در دست نیست . از این رو با استفاده از شواهد و قراین و باتوجه به آثاری که از او به یادگار مانده است ، سعی گردیده از میان اقوال ونظریات مختلف ، نظریه و قولی که به حقیقت نزدیک تر است برگزیده و به پیشگاه دوستداران علم و عالمان راستین جهان اسلام ، تقدیم شود .

در این جا نکته ای قابل ذکر است و آن این که بنابر عللی در نقل برخی حوادث و مطالب تاریخی ، گاه تلخیص و گاه دخل و تصرفات جزئی و ظاهری - که خللی به اصل وقایع و روح حوادث نمی زند - اعمال شده است .

امید آن دارم که مقبول خاطر قطب عالم امکان ، امام زمان (عج) قرار گیرد ، ان شاء الله .[2]

فهرست مطالب کتاب :

* پیشگفتار

* مطلع

* بخش نخست : ولادت و خاندان

ستاره ای در افق بغداد                                                                          نام آسمانی

نجاشی                                                                                             از تبار اسماعیل

خاندان ابوالسمال                                                                                عبدالله نجاشی

عبدالله در محضر امام صادق علیه السلام                                              آشنایی با زبان وحی

* بخش دوم : استادان و راویان

مکتب بغداد                                                                                       مدرسه اهل بیت علیهم السلام

با بزرگان                                                                                             در محضر مفید

در محضر سیدمرتضی                                                                           ستارگان کم سو

* بخش سوم : عصر نجاشی و حاکمان

تشیع در عصر نجاشی                                                                           فاطمی ها

آل بویه                                                                                                 حاکمان

عقیده آل بویه                                                                                       آوای سبز

فرمان لعن                                                                                            سوگواری

شادمانی                                                                                            ناله های مظلوم

حی علی خیرالعمل                                                                              محمد و علی خیرالبشر

* بخش چهارم : ستاره های یک آسمان

معاصران                                                                                               شیخ طوسی

ابن غضائری                                                                                         دیگر سبزقامتان

* بخش پنجم : آثار ماندگار

جایگاه نجاشی                                                                                      رجال نجاشی

زمان تالیف                                                                                             هدف از نگارش

شیوه و موضوع                                                                                        آثار دیگر

روایتگران

* بخش ششم : جلوه هایی از زندگی

عشق به اهل بیت علیهم السلام                                                          اهتمام به وقت

کوفه در یک نگاه                                                                                  با نجاشی در کوفه

روح تعبد                                                                                              زیارت ابرار

سبک نجاشی

* بخش هفتم : از شعاع نوریان

از زبان معاصران                                                                                   سخنان سبز

حدیث فراق

کتاب نامه

فهرست مصادر و مآخذ



[1]
- مؤسسه فرهنگی جام طهور

[2] - پایگاه حوزه

motaleye-anlaynplan-2

در مورد مؤلف :

محدثی به سال 1331 در شهرستان سراب از استان آذربایجان شرقی متولد شد. پدرش روحانی بود و بدین سبب از کودکی در قم بسر برد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر گذراند. از سال 1344 تحصیلات حوزوی را آغاز کرد و از جمله در مدرسه حقانی به تحصیل پرداخت. از اساتید وی در این دوران می توان از ،آیت‌الله دکتر محمد مفتح،قدوسی شاه آبادی و آیات علی مشکینی، وحید خراسانی، شبیری زنجانی، احمد جنتی،مصباح یزدی، گرامی، حسن زاده آملی، آذری قمی، یوسف صانعی، حائری شیرازی، مقتدایی نام برد. پیش از انقلاب به سبب مبارزات سیاسی و سخنرانی دو بار دستگیر و زندانی شد. پس از پیروزی انقلاب به تلاش‌های فرهنگی و تبلیغی در شهرستان‌ها پرداخت. از ویژگی‌های خاص او بعد ادبی و قلمی است.

javade-mohaddesi

آثار

آشنایی با اسوه‌ها                                     * آفات علم                                 * اخلاق معاشرت

* از همدلی تا همراهی                            * الفبای انقلاب       * الفبای زندگی: آشنایی با اصول و عوامل تحکیم خانواده

* الهی نامه                                             * راه زندگی : الفبای سعادت خانواده         * روش‌ها

* سلوک دانشجویی                                   * سینای نیاز             * فرهنگ جامع سخنان امام حسن عسکری (ع)

* فرهنگ عاشورا                                       * فرهنگ غدیر            * فرهنگنامه عاشورا

* قلمرو دل             * هنر دینی: واکاوی هنر در قلمرو مکتب                 * گامی در مسیر: خود سازی و عرفان برای جوانان

حبیب ابن مظاهر یا مظهر بن .... قفس اسدی کندی، از بزرگان تابعین و از اصحاب خاص امیرالمومنین علی علیه السلام و از شهدای بزرگ کربلا. وی حدود 14 سال قبل از هجرت در خاندان بزرگ "بنی اسد" در یمن متولد شد. سال نهم هجری با خانواده اش به مدینه رفت و همانجا ماند. در نوجوانی فقط چند صباحی در حیات پیغمبر در کنار پیغمبر بود و بعد دوران جوانی را در کنار امیرالمومنین علی علیه السلام و از شاگردان آن حضرت در علوم قرآن گذراند، حضرت علی علیه السلام او را که از حاملان علوم بود به علم «منایا و بلایا» آماده کرده بود. او حافظ قرآن بود و شب تا به صبح قرآن را ختم می کرد. در هر 3 جنگ صفین، نهروان و جمل در رکاب آن حضرت و همواره یکی از سرداران و دلاوران سپاه و نامش در کنار یاران آن حضرت چون "میثم تمار" و "رشید هجری" بود. بعد از جنگ جمل شهر کوفه را برای زندگی انتخاب کرد تا در کنار مولایش علی باشد. بعد از شهادت علی علیه السلام که میانسال شده بود شاهد غم ها و اندوه های آل پیغمبر از دشمنانشان بود.

حبیب ابن مظاهر و حسین ابن علی علیه السلام

سال 60 هجری قمری که او در سن پیری و از سران شیعه در شهر کوفه بود. خبر بیعت نکردن حضرت امام حسین علیه السلام با حاکم وقت (یزید) را شنید و از سفر حضرت آگاه شد. دعوتی رسمی از حضرت کرد تا شاید راهش را از مکه به کوفه برگرداند. این دعوت، بعد از گفتگوهای بسیار با دوستان و گروهی از شیعیان کوفه در نامه ای به حسین ابن علی علیه السلام در مکه رسید. حضرت این نامه را با نامه های دیگری توسط مسلم به کوفه فرستاد. کوفه نیز آن زمان دچار هرج و مرج شده بود. حبیب ابن مظاهر از کسانی بود که در راه بیعت گرفتن برای مسلم کوشش می کرد.

حبیب در کربلا

زمانی که امام حسین علیه السلام به کربلا رسید، او به همراه "مسلم بن عوسجه" به یاری آن حضرت آمد و وقتی یاران آن حضرت را اندک دید تلاش کرد تا خویشان خود را که در آن حوالی منزل داشتند، به کمک بیاورد. آنها هم قبول کردند و 500 نفر سوار به یاری امام شتافتند ولی سپاه اموی مانع پیوستن آنان به یاران امام حسین شدند. حبیب ابن مظاهر خود در نزد امام مقام و موقعیت والایی داشت. در کربلا امام او را به عنوان فرمانده جناح چپ سپاهش تعیین کرد. مواقف او در شب و روز عاشورا و فداکاریها و دفاع از حریم ولایت و مواعظ او به سپاهیان دشمن (پسر سعد) در کتب مقاتل مسطور است.

فرازی از سخنان حبیب ابن مظاهر در روز عاشورا

من حبیب و پدرم مظهر است، دلیر مرد میدان جنگ هستم، شما پلیدان اگر چه از نظر تعداد بیشتر و از نظر امکانات مجهزترید ولی ما یاران حق و شیفتگان حقیقت و وفادار به حق و در برابر سختی ها، صبور و در حجت و برهان، برتر و از شما با تقوا تر و معذور هستیم. آری حق با ماست و فضیلت به همراه ماست.

شهادت حبیب ابن مظاهر

هنگام نماز ظهر روز عاشورا (دهم محرم) سال 61 هجری قمری به همراه دیگر اصحاب امام حسین علیه السلام نبرد سختی کرد، یکی از افراد سپاه دشمن بنام "حصین بن تمیم" با او مقابله کرد ولی حبیب او را به زمین زد. به نقل تاریخ بعد 62 نفر دیگر از دشمنان را کشت. آنگاه "بدیل بن صریم" شمشیری بر فرق او زد و دیگری شمشیری بر پیکر او، و حبیب بر زمین افتاد و به شهادت رسید. حبیب بن مظاهر از اینکه با شهادتش به بهشت خواهد رفت خوشحال بود ولی شهادت او بر امام حسین علیه السلام بسیار سخت و ناگوار بود. تیر او به همراه سرهای شهدا در کوفه گردانده شد!! وی هنگام شهادت 75 سال داشت. آرامگاهش در کربلا در رواق جنوب غربی حرم حضرت سیدالشهدا است. [1]

فهرست کتاب :

عارفان مسلح

حبيب بن مظاهر اسدى

در دوران اميرالمؤمنين(ع)

در سالهاى خفقان اموى

در نهضت مسلم بن عقيل

پيوستن به كاروان كربلا

تبليغ در جبهه

شب عاشورا

شوق شهادت

عاشورا، روز حماسه

منابع تحقيق

 


[1] - برگرفته از سایت تبیان

motaleye-anlaynplan-2

نوشته حاظر نگاهی گذرا از ابتدای حکومت طاهریان وزوال آن تاحکومت صفویه میباشد گرچه متن حاضر مختصر نگاشته شده است اما شامل مطالب مهمی است که نیاز کاربران گرامی را تا حد قابل ملاحظه ای مرتفع میگرداند آنچه در درجه نخست در این کتاب مورد توجه بوده پرداختن به تاریخ سیاسی ایران است طی این دوران دولتهای بزرگ وکوچک فراوانی در بخشهای مختلف ایران سر کار آمدند لذا ما کوشیده ایم تا با بحث از چگونگی پیدایش وزوال این دولتها خوانندگان عزیز خود را با سیر تحولات سیاسی وتاریخی ایران آشنا کنیم ویادآور میشویم که هدف ما تنها مرور بر رویدادها وجریانهای سیاسی وتاریخی است وبه هیچ روی قصد تفصیل وتحقیق نداشته ایم ودر ضمن در حال نگارش ادامه رخ دادهای بعد دوران صفویه تا زمان قاجار هستیم واز اهداف سایت تخصصی تاریخ اسلام وگروه موسسه قمر بنی هاشم (قبه)ترویج آگاهی تاریخ اسلام ودر دسترس قرار دادن این چنین محصولاتی در سایت به صورت رایگان میباشد در پایان از برادر گرامی جناب آقای مجتبی قنبری که در نگارش این کتاب زحمات فراوان کشیده اند کمال تشکر را داریم.[1]

موسسه اسلامی قمر بنی هاشم



[1] - یوسف شمسی پور

 

 

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

 

شنبه ، 16 بهمن 1389 ، 04:15

امام حسین الگوی زندگی

بعد از طی مراحل ابتدایی دبستان تا پنجم ، در سال 51 وارد حوزه علمیه قم شدم . بعد از طی مقدمات در حوزه به مدت چهار سال ، دروس سطح عالی (رسائل و مکاسب و کفایه) را تا سال 59 و 60 به اتمام رساندم . از سال 61 به مدت 7 سال در درس خارج اصول و 14 سال در درس خارج فقه شرکت نمودم .
همزمان با فقه و اصول حدود دوازده سال در دروس تفسیر و به مدت ده سال نیز در فلسفه از منظومه و اشارات و اسفار شرکت نمودم.
همزمان با شرکت در دروس سطح عالی و خارج ، در مدارس حوزه و نیز مرکز جهانی علوم اسلامی حدود هفت سال تدریس نمودم . موضوعات تدریس شده فقه ، اصول ، تاریخ ، علوم قرآنی و تفسیر بوده است .
از سال 77 شروع به تدریس سطح عالی حوزه یعنی رسایل و مکاسب نمودم و اکنون هم مکاسب و کفایه تدریس می نمایم .درهمین سال شروع به نوشتن نمودم که برخی آثار به صورت مقاله در روزنامه ها و مجله های عمومی و تخصصی منتشر شده اند و برخی دیگر نیز به صورت کتاب منتشر شده اند و برخی هم به صورت دست نوشته باقی مانده اند.[1]



[1] - برگرفته از پایگاه حوزه

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

 

شنبه ، 16 بهمن 1389 ، 04:05

کتاب شناسی کتاب اسرارعاشورا

درمورد نویسنده :

اینجانب در خانواده ای مؤمن و متوسط متولد شده و پدرم از روحانیون و علماء نجف اشرف بوده و خانوادۀ ما (عموها، دو برادر و ...) از اهل علم می باشند. در همان سال های اولیه دوران دبیرستان برای مطالب دینی، عقاید و فقه بسیار حساس بودم و همواره به دنبال ادلۀ تحقیقی مطالب بوده و کتاب های متعددی را مطالعه می کردم. همین نکته (به همراه عنایت و شوق الهی) مرا به حوزه علمیه و دروس دینی کشاند و در تهران مدرسه «آیت الله مجتهدی» (حفظه الله) مشغول شدم. حدود سه سال به فراگیری ادبیات و منطق پرداختم و سپس راهی حوزه علمیه قم شدم. دروس سطح را نزد اساتید بزرگوار آنجا خواندم از جمله: «آیت الله استادی»، «اشتهاردی»، «محقق»، «خرازی»، «موسوی» و ..

b_160_110_16777215_0___images____.jpg

سپس در سال 60 یا 61 به درس خارج «آیت الله وحید» و «آیت الله تبریزی» رفتم؛ پس از مدتی به عللی منحصرا درس «آیت الله تبریزی» را برگزیدم و فقه و اصول را نزد ایشان بیش از 12 سال گذراندم. از همان سالهای شروع بحث و درس در حوزه، به تدریس پرداختم و تا کنون نیز روزی چهار ساعت بحث دارم، حتی ایام تعطیل نیز برای عده ای از دوستان بحث های مختلفی دارم. عمده مباحث اینجانب در فقه و اصول است که عمده به بحث خارج فقه، مکاسب محرمه اختصاص دارد. البته چون اینجانب به عنوان هیئت علمی در مدرسه امام خمینی (قدس سره) به تدریس مشغول هستم و مقداری از وقت اینجانب آنجا صرف می شود.

این کتاب گنجینه ای کمیاب است که ناگفته های عاشورا را به رشته تحریر در آورده است. پس از مطالعه این کتاب مطالبی برای شما روشن میگردد که تا بحال پوشیده بوده است . و همچنین در این کتاب از علت انتخاب سیدالشهداء برای این فداکاری و رمز موفقیت حضرت در آن موقع، و سر بقاء عاشورا از آن زمان تاکنون و تدابیری که ائمه اطهار برای این منظور اندیشیدند، و اینکه وظیفه ما امروز در حفظ نهضت عاشورا چیست؟ و نمونه هایی از آثار و فوائد پر ارزش توسل و توجه به اهل البیت علیهم السلام و افرادی که در این رابطه حاجات مهم گرفته اند، آشنا می شوید. انشاء الله.

به امید آنکه مسلمانان جهان مخصوصا شیعیان و عزاداران سیدالشهداء، شرائط حساس زمان خود و اسلام را درک کنند و به نقشه شوم دشمنان اسلام بیش از پیش آگاه شوند، و از خون بناحق ریخته اهل البیت و شهداء کربلا هر چه بیشتر پاسداری کنند، مبادا که فکر آب و نان، ما را از حمایت و دفاع از اسلام دور کند، امروز مخالفت دشمنان قسم خورده ما در شرق و غرب عالم، مخالفت با یک شخص ‍ نیست، مخالفت با اسلام است، مخالفت با موج اسلام خواهی است که در اثر نهضت حسینی ملت بزرگوار ایران جریان پیدا کرده است، و در فلسطین و افغانستان و الجزائر و آفریقا و بوسنی هرزه گوین و سایر جاها نفوذ کرده است.

این نکته حساس را عمیقا دریابیم و از اسلام ناب محمدی با تمام وجود با جان و مال و خاندان، حسین وار پاسداری کنیم. انشاء الله.[1]

قم حوزه علمیه14 /1 /72

سید محمد نجفی یزدی

فهرست کتاب :

بخش اول : فصل اول : شخصيت شناخته شده سيدالشهداء

بخش اول شامل : زندگانى و بررسى شخصيت و نهضت اباعبدالله الحسين عليه السلام و مظلوميت اسلام و اهل بيت در زمان حضرت

عوامل مؤ ثر در پيروزى نهضت سيدالشهداء

براى موفقيت يك نهضت در اهداف خود مى بايد پنج مساءله بطور كامل رعايت شود، و طبعا براى شناخت عظمت نهضت سيدالشهداء عليه السلام و موفقيت قيام آن حضرت ، اين پنج امر بايد به دقت بررسى شود.

1 - رهبر قيام و شخصيت او، يعنى شناخت سيدالشهداء روحى فداه

2 - هدف قيام و انتخاب زمان شايسته و موقعيت مناسب

3 - دشمن رو در رو يعنى يزيد ابن معاويه

4 - كيفيت نهضت و مظلوميت سيدالشهداء

5 - عوامل مؤ ثر در پى گيرى بهره مندى از نتايج آن ، يعنى زنده نگه داشتن عاشورا



[1] - برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی سادات طباطبایی فراشاهی

 

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

 

شنبه ، 16 بهمن 1389 ، 01:42

کتاب شناسی کتاب حماسه حسینی

درمورد نویسنده :

مطهری از برجستگان عالم اندیشه اسلامی است.وی در قریه فریمان در نزدیکی مشهد متولد شد و در نوجوانی به حوزه علمیه این شهر و پس از چند سال به حوزه علمیه قم رفت.این دوران زمانی بود که رضا شاه بر حوزه های علمیه فشار وارد می کرد و تنها اندکی از فوت حاج شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم می گذشت.مطهری مدت 15 سال در قم و در محضر بزرگانی چون بروجردی، امام خمینی و همچنین سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف عالیقدر جهان اسلام گذرانید.

مطهری به سال 1331 به تهران آمد و در مدرسه مروی به تحقیق مشغول شد و سه سال بعد به عنوان استاد دانشگاه در دانشکده الهیات و معارف اسلامی آغاز بکارکرد.فعالیتهای سیاسی مطهری بطور جدی با قیام 15 خرداد 1342 آغاز شد.در زندگینامه مختصری که در مقدمه آثار وی چاپ شده (1372، شرح حال آمده در این قسمت عمدتا متکی بر همین زندگینامه است) .چند بار زندان و بازداشت در کارنامه فعالیتهای وی ثبت شده است که اولین آن 15 خرداد 42 بود.مطهری در رهبری مذهبی هیاتهای مؤتلفه اسلامی هم شرکت داشت.وی در سال 1346 به اتفاق جمعی دیگر در تاسیس حسینیه ارشاد نقش مهمی بر عهده گرفت و پس از بروز مشکلاتی با دیگر اعضاء در مسجد الجواد، مسجد جاوید و ارک تهران به فعالیتهای خود ادامه داد.مطهری در شرایط به ثمر رسیدن نهضت اسلامی از معتمدین و مشاورین اصلی امام خمینی بود و از سوی ایشان در تشکیل شورای انقلاب عهده دار مسئولیتهایی گشت.وی سرانجام در سال 1358 از سوی گروه تروریستی فرقان که گرایشات افراطی ضد روحانی داشتند، ترور شد. مطهری تنها فرد از جمع افراد مطرح در این فصل است که با چنین انجامی روبرو گردیدb_150_100_16777215_0___images_stories_ketab_shahid_motahari.jpg.

حماسه حسینی مجموعه ای است مشتمل بر کلیه سخنرانی ها و یادداشت های استاد شهید آیت اللّه مرتضی مطهری درباره حادثه کربلا. این کتاب در چاپ های اولیه در سه جلد انتشار یافت، ولی در چاپ های اخیر در دو مجلد ارائه گردیده است. جلد اول این مجموعه شامل هفت فصل است. فصل اول با عنوان «حماسه حسینی»، مجموعه سه سخنرانی استاد شهید می باشد که تحت همین عنوان ایراد شده است. فصل دوم را سخنرانی های استاد تحت عنوان «تحریفات در واقعه تاریخی کربلا» تشکیل می دهد.

«ماهیت قیام حسینی» عنوان فصل سوم این کتاب است و فصل چهارم را سخنرانی آن شهید بزرگوار پیرامون «تحلیل واقعه عاشورا» تشکیل می دهد. «شعارهای عاشورا» عنوان فصل پنجم این کتاب می باشد. فصل ششم شامل هفت سخنرانی استاد شهید تحت عنوان «عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی» است. در این فصل، علاوه بر مورد بحث واقع شدن موضوع اصلی، «امر به معروف و نهی از منکر» مسائل اجتماعی و سیاسی روز نیز مطرح گردیده و «کارنامه مسلمین در قبال مسأله فلسطین» بررسی شده است.

«عنصر تبلیغ در نهضت حسینی» فصل هفتم این کتاب است که هفت سخنرانی استاد تحت همین عنوان را شامل می گردد.


جلد دوم مجموعه «حماسه حسینی» شامل نوشته ها و یادداشت های استاد شهید آیت اللّه مرتضی مطهری در این باب است. این کتاب حاوی مطالبی است که استاد شهید به مرور ایام نگاشته اند و هدف از این نگارش، یادداشت مطالب قابل توجه جهت مراجعات بعدی یا آمادگی برای سخنرانی بوده است. این مطالب از نظر اجمال و تفصیل متفاوت می باشند، به طوری که برخی از آن ها به صورت یک مقاله است و برخی دیگر چند سطری بیش نیست و در موارد اندکی، مطلب با اشاره بیان شده است.

این جلد از کتاب شامل هشت فصل است که موضوع برخی از آن ها همان موضوعات جلد اول است. برخی موضوعات و مطالب نیز اختصاصی است، به طوری که می توان گفت فصول جلد اول و دوم به نوعی مکمل یکدیگرند

 


 

  • فهرست مطالب)جلداول)
  • عنوان صفحه
  • بخش اول : تحريفات در واقعه تاريخی كربلا
  • معنی تحريف و انواع آن 9
  • عوامل تحريف 37
  • تحريفات معنوی حادثه كربلا 65
  • وظيفه ما در برابر تحريفها 98
  • بخش دوم : حماسه حسينی
  • دو چهره حادثه كربلا 111
  • نهضت حسينی ، حماسه‏ای مقدس 131
  • نهضت حسينی ، عامل شخصيت يافتن جامعه اسلامی 159
  • بخش سوم : عنصر تبليغ در نهضت حسينی ( تبليغ در اسلام )
  • مفهوم تبليغ 183
  • وسائل و ابزار پيام رسانی 207
  • روش تبليغ 235
  • روشهای تبليغی نهضت حسينی 261
  • حادثه كربلا ، تجسم عملی اسلام 287
  • نقش زن در ساختن تاريخ و نقش زينب ( س ) در تبليغ
  • نهضت حسينی 313
  • شرايط مبلغ و تاثير تبليغی اهل بيت امام حسين عليه السلام در مدت‏ اسارتشان 339
  • حماسه حسينی (جلد دوم)
  • اثر متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری
  • مقدمه
  • بخش چهارم : عنصر امر به معروف و نهی از منكر در نهضت حسينی
  • جلسه اول : عوامل موثر در نهضت حسينی
  • جلسه دوم : ارزش هر يك از عوامل
  • جلسه سوم : شرائط امر به معروف و نهی از منكر
  • جلسه چهارم : مراحل و اقسام امر به معروف و نهی از منكر
  • جلسه پنجم : ارزش امر به معروف و نهی از منكر از نظر علمای اسلام
  • جلسه ششم : كارنامه ما در امر به معروف و نهی از منكر
  • جلسه هفتم : تاثير امر به معروف و نهی از منكر اهل بيت امام حسين (ع‏) پس از حادثه كربلا
  • بخش پنجم : شعارهای عاشورا
  • بخش ششم : تحليل واقعه عاشورا
  • بخش هفتم : ماهيت قيام حسينی
  • فهرست مطالب (جلد3)
  • عنوان صفحه
  • مقدمه 11
  • بخش اول : ريشه‏های تاريخی حادثه كربلا 13
  • چگونه امت پيغمبر فرزند پيغمبر را كشتند ؟ 15
  • حوادث معماوش صدر اسلام 18
  • نيروی اجتماعی علی ( ع ) و برنامه مبارزه معاويه با آن 25
  • امام حسين ( ع ) و ساير مصلحين بزرگ كه قيام كردند 34
  • ارزش شهادت و شهيد در اجتماع 37
  • منطق منفعت و منطق حقيقت 38
  • هدف مقدس و حس تعالی و تقدس 39
  • قيامهای مقدس 41
  • وجود يك درك قوی در نهضت حسينی 43
  • خلاصه‏ای از عوامل دخيل در شهادت امام 49
  • علل تقدس يك نهضت 50
  • لقب سيد الشهداء 56
  • اصحاب حسين ( ع ) و اهل بدر و اهل صفين 57
  • مبارزه با جهل و ظلم 58
  • چرا كوفيان به جنگ حسين ( ع ) رفتند ؟ 59
  • دو چيزی كه مايه روشنی چشم اباعبدالله بود 61
  • دعاهای حسين ( ع ) در ايام كربلا درباره اشخاص 62
  • بيان قرآن در فلسفه قيام مصلحين الهی 62
  • كلام شهرستانی در اينكه هسته همه حوادث در قرن اول ريخته شد 66
  • مرد بزرگ يعنی چه ؟ 66
  • تمام فاجعه كربلا برای اين بود كه امام رأی خود را نفروخت 71
  • كربلا ، نمايشگاه معنا و روحانيت ، نه نمايشگاه جنايت بشر 72
  • چرا " حر " تغيير روحيه داد ؟ 74
  • اصحاب حسين ( ع ) هيچكدام پناه به دشمن نبرد ولی از دشمن به خود ملحق‏ كردند 74
  • فجيع‏ترين جنبه‏های شهادت سيد الشهداء 75
  • سه مرحله شهادت حسين ( ع ) 75
  • مشخصات سياست اموی 76
  • رضا و تسليم 79
  • شجاعت روحی و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قيافه و زبان 80
  • منطق معمولی ذاكرين اباعبدالله در شهادت و مظلوميت آن حضرت 81
  • آيا امام حسين ( ع ) دستور خصوصی داشت ؟ 84
  • فرق معاويه و يزيد 88
  • علت شهادت امام حسين و علت ترغيب ائمه ( ع ) به اقامه عزای حسينی‏ 90
  • مسئله گريه بر سيد الشهداء 94
  • تحريف كلمه ، تحريف حادثه امام حسين 95
  • امام حسين ميان قيام عليه خلفا و عليه‏السلام تجزيه كرد 97
  • دو چهره حادثه كربلا 98
  • جمع كردن اصحاب در شب عاشورا و سخن با آنها 114
  • موضوعات درباره قيام حسينی 116
  • معاويه به بهانه خون عثمان در جستجوی خلافت بود 116
  • اصحاب بنی اميه در كربلا با عقيده خودشان می‏جنگيدند 118
  • كرامت آل علی ( ع ) در استخدام وسيله پيروزی 119
  • تحليل روحيه قاتلين سيد الشهداء 120
  • منشأ اختلاف آل علی ( ع ) و آل معاويه 122
  • دشمنی ابوسفيان با اسلام 124
  • مقدمات ولايت عهد يزيد 126
  • استفاده امويها از الغاء عصبيت در اسلام 129
  • جنگ تبليغاتی معاويه با علويين 129
  • قصه زينب بنت اسحاق 130
  • تربيت هاشمی و اموی در جاهليت 131
  • خلق هاشمی و خلق اموی 132
  • اخلاق معاويه فضيلت نبود 132
  • نسب شريف امام حسين ( ع ) و اثرش در قضيه عاشورا 135
  • جمله‏های امام حسين ( ع ) به ابوذر 135
  • تربيت يزيد و صفات روحی و اخلاقی او 138
  • قلوبهم معك و سيوفهم عليك 145
  • فرق انصار و مشاورين معاويه با انصار و مشاورين يزيد 147
  • اخلاق و صفات شمر و عبيدالله و مسلم بن عقبه 147
  • اباء حسين ( ع ) از بيراهه رفتن 151
  • كراهت ابا عبدالله از شروع به قتال 153
  • مأموريت يافتن عمر سعد 153
  • كراهت باطنی مردم از رفتن به جنگ حسين ( ع ) 154
  • فلسفه قيام حسينی 155
  • كلمه " كربلا " 157
  • روحيه اصحاب امام حسين 158
  • منطق ابن عباس و منطق امام حسين ( ع ) 160
  • صفاتی كه از اباعبدالله در كربلا ظهور كرد 162
  • فلسفه جنگ نور و ظلمت در ميان بشر 162
  • روحيه اصحاب ابن زياد 164
  • خبث باطنی اصحاب عمر سعد 164
  • نظم در اصحاب سيد الشهداء 165
  • شجاعت اصحاب ابا عبدالله و اعمال حاكی از عقب نشينی لشكر عمر سعد 166
  • اعمال دنائت مابانه لشكر عمر سعد 167
  • سه عمل يزيد كه موجب زوال ملك اموی شد 168
  • پاداش سيد الشهدا در دنيا و فلسفه تعظيم عاشورا 169
  • بخش دوم : يادداشت " ماهيت قيام حسينی " 171
  • عامل بيعت 178
  • عامل امر به معروف و نهی از منكر 179
  • عامل دعوت مردم كوفه 181
  • سؤالات درباره نهضت حسينی 192
  • يادداشت درباره نهضت حسينی ( نقد و بررسی ) 197
  • بخش سوم : امام حسين ( ع ) و عيسی مسيح ( ع ) 221
  • بخش چهارم : يادداشت " عنصر امر به معروف در نهضت حسينی " 239
  • بخش پنجم : يادداشت " تحريفات در واقعه تاريخی عاشورا " 249
  • تحريفات لفظی 254
  • تحريفات معنوی 256
  • عوامل تحريف 281
  • وظيفه ما 289
  • تقصير عوام و وظيفه آنها 294
  • رشد اجتماع 297
  • خلاصه بحث در وظيفه توده 301
  • بخش ششم : نقدی بر كتاب " حسين وارث آدم " 305
  • بخش هفتم : يادداشت " حماسه حسينی " 311
  • عوامل تقويت شخصيت 328
  • عوامل تضعيف شخصيت 328
  • خلاصه 330
  • حماسه سيد الشهداء 332
  • بخش هشتم : يادداشت " عنصر تبليغ در نهضت حسينی " 335
  • بعد توحيدی و عرفانی 345
  • بعد پرخاشگری 345
  • بعد حماسه آفرينی ، مردانگی و شرافت 345
  • بعد اخلاقی 346
  • بعد موعظه‏ای 346
  • اصول اجتماعی و برابری اسلامی 346
  • بخش نهم : يادداشتهای متفرق 357
  • آيا امام حسين دستور خصوصی داشت ؟ 359
  • واقعه كربلا ، پيامی كه با خون نوشته شد 360
  • سيد الشهدا ( ع ) ، عظمت روح و سلب آسايش از بدن 364
  • بزرگی و بزرگواری روح 367
  • كلمات حسين بن علی ( ع ) يا شعارهای زندگی امام 370
  • تأثير افكار مسيحی در حادثه كربلا 373
  • مرثيه‏های حسينی - رثاء جنيان 375
  • امام حسين - اصحاب - افضل الشهداء ابوالفضل ( ع ) 377
  • شعارهای تاريخی در كربلا 379
  • پيام حسينی 380
  • نقش زن در حادثه كربلا 380
  • امام حسين ( ع ) - ناز پروردگی 381
  • سيد الشهداء و كرامت نفس 381
  • امام حسين ( ع ) - انقلاب خونين 381
  • امام حسين ( ع ) - سخن مستشرقين 382
  • بخش دهم : حواشی استاد بر كتاب " شهيد جاويد " 383

 

 

b_180_120_16777215_0___images_stories_food_plan-2.jpg

b_0_1_16777215_0___images_stories_food_motaleye-anlayn.jpg

 

صفحه 1 از 4

خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم
از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube