کتابشناسی کتاب آشنایی با اسوه ها - مسلم بن عقیل
روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاك به دیگران هم پاكى و ایمان مى آموزد. صداقت و فداكارى ایثارگران در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. حماسههاى جهاد و شهادت مردان بزرگ اسلام مجاهد ساز و شهید پرور است. عظمت انسانى چهره هاى پرفروغ تاریخ خونبار ما اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدفهایى والاتر از خوردن و خوابیدن اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى جویند. انسانهاى نمونه از نظر ایمان اخلاق شهامت جوانمردى و استقامت همیشه زینت تاریخ بوده و هستند.
آشنايى با شخصيت و زندگى اسوههاى مكتبى، چراغ راه نسل امروز و الگوى ايمان و عمل است. آنان همچون قلههايى در پهنه تاريخ، سرفراز ايستادهاند و انسانها را به پيمودن اين راه فرا مىخوانند.«آشنايى با اسوهها» مجموعهاى است در معرّفى چهرههاى برجستة تاريخ صدر اسلام، تا جوانان عزيز با اين الگوهاى كمال وخودسازى آشنا شوند. «مسلم بن عقیل»از چهرههای برجستة اهلبیت(علیهم السلام) است. وی در نهضت عاشورا نقش ویژهای داشت. امام حسین(علیه السلام ) او را به عنوان نماینده خاصّ خود به کوفه فرستاد. شیعیان با او به نفع امام بیعت کردند، ولی پس از دگرگونی اوضاع کوفه، پیش از رسیدن امام به کربلا دستگیر و مظلومانه شهید شد.
مسلم بن عقيل
پدرش عقيل (برادر على علیه السلام و مادرش عليه مى باشد.پسر عموى امام حسين (علیه السلام ) و نماينده او به كوفه براى بررسى اوضاع و بيعت گرفتن از مردم بود.
در ابتداى ورود به شهر كوفه ، حدود 18000 تن با او بيعت كردند.
با ورود عبيدالله بن زياد به كوفه و تهديد نمودن بزرگان و اشراف ، مردم از گرداگرد مسلم متفرق شدند.
مسلم چنان يكه و تنها گشت كه يك نفر را هم در كنار خويش نيافت.
شب ميهمان طوعه بود. ولى فردايش كه منزل را در محاصره ماموران يافت ، خارج گرديد و پس از ساعتى جنگ دلاورانه ، دستگير و او را به دارالاماره آوردند.
مسلم بن عقيل را در روز 9 ذى الحجه به شهادت رسانده و بدن مطهر او را از بالاى دارالاماره به زير افكندند.
محل دفن مسلم در كنار مسجد كوفه است.
سن او 34 سال.
فهرست کتاب :
چرا «مسلم»؟ مسلمبن عقيل كيست؟
پس از شهادت حضرت على(علیه السلام ) خانواده شهيدپرور
سفير انقلاب كربلا مسلم، در كوفه
دوران اختفا نفوذ دشمن به تشكيلات نهضت
نهضت در خطر انفجار پيش از موعد
غربت مظلومانه مسلم كربلايى درون كوفه
اسير آزاد مرگ سرخ
پس از شهادت فرزندان مسلم بن عقيل
منابع
کتابشناسی کتاب مقاتل الطالبین
مقاتل الطالبيين
این كتاب در شرح احوال و مرگ فرزندان ابوطالب از آغاز ظهور اسلام تا قرن چهارم هجری قمری، در جنگ ها، قیام ها و فعالیت های سیاسی بر ضد دستگاه حاكم، می باشد. او شرح احوال 500 نفر از جان باختگان را با مقتل و احوال جعفر بن ابی طالب شروع و در عصر اموی با احوال عبید الله بن علی، تمام می كند. او در شرح حال و ذكر شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و فرزندان آن حضرت، بحث مبسوطی می كند. این كتاب او بر حسب عصر هر خلیفه، طبقه بندی شده است. كتاب مقاتل الطالبین در موضوع مقتل از شهرت و جایگاه والائی در میان پژوهش گران و محققان برخوردار بوده و از جمله منابع اصلی می باشد.این اثر دارای محاسن فراوانی نیز می باشد که برخی از آن ها شامل آوردن سلسله روات برای هر روایت در حالی که بسیاری از منابع از این خصوصیت بی بهره اند. به طور کلی مطالب مطرح شده در مقاتل الطالبین ازآن جهت که شناسنامه دارند فوق العاده ارزشمند هستند.کتاب مقاتل الطالبین با عنوان فرزندان ابو طالب ، توسط آقای جواد فاضل به فارسی ترجمه شده است.مقاتلالطالبیین که در معرفی بزرگان و سرشناسان شیعیان زیدی مذهب بوده شرح حال گروهی از فرزندان ابوطالب میباشد که از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا زمان مولف (313 ه) در حفظ پاسداری از اعتقادادشان نسبت به بقیه پایدارتر بوده تا جائیکه گاها علیه خلیفه وقت دست به قیام بردهاند، که در نتیجه، مرگشان یا با دسیسه حکومت وقت بوده مثلا زهر میخوراندند و یا در زندانها آنقدر میماندند تا در همان حبس جان به جان آفرین تسلیم میکردند و یا به خاطر هجرت از دست حکومت وقت در آوارگی و در بدری زندگی را میگذراندند. از جمله ویژگیهای کتاب، اختصار شرح حالها میباشد و تنها آن دسته از اخبار و روایاتها که با هدف مولف سازگاری داشته استفاده گردیده و از بیهودهگویی نهایت خودداری به عمل آمده و دیگر اینکه در متن کتاب، اشعار زیادی در مدح یا رثاء بعضیها نقل گردیده که در بعضی موارد متجاوز از صد بیت میباشد.
اين اثر تأليف ديگر ابو الفرج اصفهانى است كه وى ظاهرا آن را در دوران جوانى نوشته است. نگارش كتابهاى تقريبا تك موضوعى تاريخى-مذهبى، در سدههاى نخستين-دست كم از سده دوم هجرى به بعد-رواج داشته است. وجود چنين تأليفاتى در ميان آثار مورخان بزرگى چون واقدى و مدائنى مىتواند دليلى بر اهميت موضوع تلقى شود. از آنجا كه غالب قيامها و مبارزهها در عصر اموى و عباسى، از سوى علويان صورت مىگرفت، ناچار، هم مبانى اعتقادى ايشان سازمان مىيافت و هم نقل و جمع اخبار مربوط به «خروج» و سپس شهادت آنان از سوى پيروانشان وجه مقبولترى پيدا مىكرد. از نيمه دوم سده سوم به بعد، تحركات ضد عباسى علويان به آن حد رسيده بود كه بتواند مواد لازم را براى تأليف كتابهاى «مقاتل الطالبيين» فراهم آورد.
شايد يكى از كهنترين آثار در اين باب، مقتل الحسين ابو مخنف (ه. م) باشد. در همان روزگاران، مؤلفان بزرگ ديگرى نيز دست به چنين تأليفاتى زده بودهاند، مثلا مدائنى (د 235 ق) كتابى به نام اسماء من قتل من الطالبيين داشته (ابن نديم، 114) و نيز ابو عبد الله محمد بن على بن حمزه علوى (د 287 ق) كتابى به نام مقاتل الطالبيين تأليف كرده بوده است (نك: نجاشى، 348) و از همه مهمتر ابن عمار (ه. م) ، ابو العباس احمد بن عبيد الله ثقفى استاد ابو الفرج اصفهانى است كه كتابى در همين موضوع داشته و احتمالا مانند ابو الفرج، به آيين زيدى بوده و به همين جهت مىتوان پنداشت كه تأثير او بر شاگردش بيش از ديگر مؤلفان بوده است.
ابو الفرج، چنانكه خود گويد: در جمادى الاول 313 نگارش كتاب مقاتل را به پايان رسانده است (ص 4، 721). وى در آغاز اشاره مىكند كه هدف وى از تأليف آن، فراهم آوردن شرحى كوتاه از چگونگى زندگى و مرگ[216 نفر از]فرزندان ابو طالب-از زمان پيامبر (ص) تا زمان نگارش كتاب-بوده است (ص 4). البته وى تنها اخبار طالبيانى را گرد آورده كه مرگشان دلايلى سياسى داشته، يا به روايت جنبشهايى پرداخته كه انگيزه آنها خصايل ارجمندى چون تقوى و عدل بوده است، نه هوى و هوس (ص 5). بنابر اين، نخست از شهادت جعفر بن ابى طالب در زمان پيامبر (ص) سخن گفته، سپس اخبار هر يك از علويان را زير نام خليفهاى كه در آن زمان حكم مىرانده، آورده است. نكتهاى كه ابو الفرج در چند جاى كتاب بدان اشاره كرده، تأكيد بر رعايت اختصار است، چنانكه گاه همه اسانيد مربوط به اخبار را ذكر نمىكند (ص 253).
از ديدگاه تحقيقات تاريخى، منابع ابو الفرج در اين كتاب از اهميت ويژهاى برخوردار است. اين منابع، غالبا به صورت سلسله اسناد در سراسر كتاب پراكندهاند. بيشتر مؤلفانى كه ابو الفرج به آنان استناد كرده، كتابهاى ارزشمندى مرتبط با موضوع همين كتاب داشتهاند، ولى اكنون نشانى از هيچ يك در دست نيست. در اينجا كوشش شده است كه مهمترين اين منابع بررسى، و به ترتيبى كه ابو الفرج بر حسب موضوع، مورد استناد و استفاده قرار داده، معرفى شوند: نخست بايد از كتاب المغازى ابن اسحاق ياد كرد كه ابو الفرج از طريق استادش محمد بن جرير طبرى از آن بهره برده است (ابو الفرج، همان، 10). وى گاه از ابو مخنف نيز از طريق احمد بن عيسى از حسين بن نصر بن مزاحم نقل روايت مىكند (همان، 28، 31، 33، 38). گاه نيز واسطه روايت او از ابو مخنف، احمد بن حارث خرّاز بوده كه خود از مدائنى نقل قول كرده است (همان، 95).
مهمترين منبعى كه به طور گسترده مورد استفاده وى قرار گرفته، كتابى است در اخبار خروج محمد بن عبد الله، معروف به نفس زكيه و برادرش ابراهيم، تأليف ابن شبّه كه به نام كتاب محمد و ابراهيم ابنى عبد الله بن حسن مشهور است. ابو الفرج بيشتر روايات مربوط به اين قيامها را از اين كتاب اخذ كرده (مثلا نك: همان، 185، 186، 190، جم) ، اما به نظر مىرسد كه وى بنا بر گرايشهاى مذهبى خود، برخى از اين اخبار را كه مورد پسندش بوده، برگزيده و برخى ديگر را فرو گذاشته است.
همچنين در اخبار مربوط به محمد نفس زكيه، از قول عبّاد بن يعقوب رواجنى (د 250 ق، نك: ابن قيسرانى، 1/333) كه خود همراه محمد بن قاسم بن على خروج كرده بوده (نك: ابو الفرج، همان، 579-588) ، رواياتى نقل شده است. روايات ديگرى نيز از عبّاد در مقاتل موجود است (ص 127، 129، 387، 388، جم؛نيز نك: 317-316/I,SAG). از ديگر مآخذ ابو الفرج در نقل اخبار مربوط به قيام علويان در زمان منصور عباسى مىتوان به زبير بن بكار (نك: ص 234) ، ابن ابى خيثمه (ص 164، 167) و واقدى (نك: ص 291) و نيز محمد بن على بن حمزه علوى اشاره كرده كه ابو الفرج در جاى جاى مقاتل به وى استناد كرده (مثلا نك: ص 170، 506، 566، 593، جم) و در نقل اخبار كوتاه پايانى كتاب، چنانكه صريحا گفته، بر مقاتل الطالبيين او تكيه داشته است (ص 705). مأخذ ديگرى كه ابو الفرج روايات بسيارى از آن نقل كرده، كتاب ابن عمّار است در مقاتل آل ابى طالب (مثلا نك: ص 372، 392) و گاه از طريق او، به روايات على بن محمد بن سليمان نوفلى (ص 442، 500) ، يا احمد بن حارث خرّاز (ص 454، 456، 457) ، يا ابن شبّه (ص 459) نيز استناد مىجويد.
يكى از مهمترين بخشهاى كتاب مقاتل، گزارش مربوط به جنبش ابو السرايا (ه. م) است كه ابو الفرج به احتمال بسيار، آن را از كتابى نقل كرده است كه در اين موضوع به نصر بن مزاحم منقرى-كه خود شاهد اين قيام بوده است-نسبت دادهاند (نجاشى، 428). در صدر گزارش، ابو الفرج بر روايتى كه ابن عمّار از على بن محمد بن سليمان نوفلى نقل كرده، طعن زده و بر آن به دلايل اعتقادى خرده گرفته است (ص 518).
گر چه ديگر مورخانى كه اين جنبش را گزارش كردهاند، نامى از منابع خود به ميان نياوردهاند، اما به سبب اختلافات مهمى كه ميان گزارش ابو الفرج به نقل از نصر بن مزاحم و ديگر مآخذ مانند بلاذرى و طبرى و ابن اثير در اين خصوص هست، مىتوان گفت كه مقصود از روايت نوفلى، همين گزارش مشترك است (براى تفصيل، نك: ه د، ابو السرايا).
از مهمترين نكات در مقاتل، اسانيد ارزشمندى است كه غالبا به كسانى منتهى مىشود كه از نزديك شاهد وقايع بودهاند (مثلا ص 582:از ابراهيم بن غسّان، ص 588: از عباد بن يعقوب، ص 597: از احمد بن جعد). همچنين صفحات كتاب را انبوهى اسانيد مربوط به زيديان و طالبيان پر كرده، مثلا روايات ابو الفرج از ابن عقده (ه. م) در سراسر كتاب پراكنده است (نك: ص 7، 9، 42، جم) و روايات از اين طريق به محمد بن منصور (نك: ص 408، 538) و سپس به احمد بن عيسى بن زيد (نك: ص 405) مىرسد.
در مورد افراد، روش كار ابو الفرج چنين است كه نخست نام كامل و نسب فرد را مىآورد و گاه نام مادران وى را تا جدّ اعلى (نك: ص 179، 232) نقل مىكند. در پايان روايات، معمولا اشعارى را كه در رثا يا مدح آن فرد سروده شده است، ذكر مىكند (مثلا ص 304-309، 458-459، 486، جم). از جالب توجه ترين بخشهاى كتاب مقاتل اطلاعاتى است درباره چگونگى فعاليت كسانى كه به زيد بن على (نك: ص 143 به بعد) يا محمد نفس زكيه (ص 277 به بعد) يا ديگر علويان پيوستند (ص 377 به بعد، نيز نك: 551 به بعد).
كتاب مقاتل بعدها، بيشتر به سبب جامعيت و نيز دقتى كه در نقل اخبار آن صورت گرفته، مورد استناد و استفاده مؤلفان بسيار واقع شد.
از مؤلفان غير شيعى مىتوان به ابو القاسم برزهى (د 488 ق: بيهقى، تاريخ، 212) ، در كتاب المحامد (نك: همو، لباب، 2/482) و نيز ابن ابى الحديد (6/44، 113، 118، جم، 16/29-34، جم) اشاره كرد.
مؤلفان زيدى نيز كه به جمع و نقل اخبار مربوط به ائمه و بزرگان خود همت گماشتند، همواره از كتاب مقاتل به عنوان اصلىترين مأخذ نام بردهاند. ابو طالب هارونى، اگر چه در كتاب الافادة ظاهرا تصريحى به مقاتل نكرده، ولى غالب اخبار كتاب خود را از آن گرفته است. اما در كتاب ديگرش امالى (ص 106، 124، 129) به ابو الفرج (ص 129، 193، 383) استناد جسته است، همچنين حميد الدين محلّى در الحدائق الوردية در اخبارى به ابو الفرج استناد كرده است (نك: ص 173، 204-205، نيز نك: ابو الفرج، 465، 479-480). نقل قول شيخ مفيد نيز از ابو الفرج حائز اهميت است، زيرا از عبارت او چنين بر مىآيد كه به اصل كتاب مقاتل به خط ابو الفرج دسترسى داشته است (نك: ص 276، نيز نك: ابو الفرج، 25 به بعد). مقاتل همچنين يكى از مآخذ ابن صوفى (ص 187، جم) و ابن عنبه (ص 102، 182) بوده است.
چاپ
كتاب مقاتل، نخستين بار در 1307 ق در تهران چاپ سنگى شد. نيمهاى از آن نيز در 1311 ق در حاشيه المنتخب فى المراثى و الخطيب فخر الدين نجفى طبع شد. سپس در 1353 ق در نجف به چاپ رسيد. آنگاه سيد احمد صقر كتاب را همراه با مقدمهاى درباره ابو الفرج و كتابش در 1368 ق/1949 م در قاهره به چاپ رساند. كتاب يك بار ديگر نيز بر اساس همين چاپ صقر در نجف و سپس بارها در لبنان، ايران و مصر به چاپ رسيد.
مآخذ
ابن ابى الحديد، عبد الحميد، شرح نهج البلاغة، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1378-1384 ق؛ابن اثير، الكامل؛ابن جوزى، عبد الرحمن، المنتظم، حيدر آباد، دكن، 1358 ق؛ابن حجر عسقلانى، احمد، لسان الميزان، حيدر آباد دكن، 1329-1331 ق؛ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت، 1403 ق/1983 م؛ ابن خلدون، العبر؛ابن خلكان، وفيات؛ابن شاكر كتبى، محمد، عيون التواريخ، نسخه خطى كتابخانه احمد ثالث استانبول، شم 2922؛ابن صوفى، على، المجدى، به كوشش احمد مهدوى دامغانى، قم، 1409 ق/1989 م، ابن طاووس، احمد، بناء المقالة الفاطمية، به كوشش على عدنانى، قم، 1411 ق؛ابن طقطقى، محمد، الفخرى، بيروت، 1400 ق/1980 م؛ابن ظافر، على، بدائع البدائه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1970 م، ابن عنبه، احمد، عمدة الطالب، به كوشش محمد حسن آل طالقانى، نجف، 1380 ق/1961 م، ابن قيسرانى، محمد، الجمع بين رجال الصحيحين، حيدر آباد دكن، 1323 ق؛ابن نديم، الفهرست؛ابن واصل، محمد، تجريد الاغانى، به كوشش طه حسين و ابراهيم ابيارى، قاهره، 1374 ق/1955 م؛ابو حيان توحيدى، على، اخلاق الوزيرين (مثالب الوزيرين) ، به كوشش محمد بن تاويت طنجى، دمشق، 1385 ق/1965 م؛ابو طالب هارونى، يحيى، امالى (تيسير المطالب) ، به كوشش يحيى عبد الكريم فضيل، بيروت، 1395 ق/1975 م؛ابو الفداء، المختصر فى اخبار البشر، بيروت، دار المعرفة؛ابو الفرج اصفهانى، ادب الغرباء، به كوشش صلاح الدين منجد، بيروت، 1972 م؛همو، الاغانى، بيروت، 1383 ق/1963 م؛همو، مقاتل الطالبيين، به كوشش احمد صقر، قاهره، 1368 ق/1949 م؛ابو نعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان، به كوشش س. ددرينگ، ليدن، 1934 م؛اصطخرى، ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، 1368 ش؛اصمعى، محمد، عبد الجواد، ابو الفرج الاصفهانى و كتابه الاغانى، قاهره، 1370 ق/1951 م؛امين، احمد، ظهر الاسلام، قاهره، 1364 ق/1945 م؛بلاشر، رژيس، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، 1363 ق؛بيهقى، على، تاريخ بيهق، به كوشش احمد بهمنيار، تهران، 1317 ش؛همو، لباب الانساب، به كوشش مهدى رجائى، قم، 1410 ق؛تنوخى، محسن، الفرج بعد الشدة، به كوشش عبود شالجى، بيروت، 1398 ق/1978 م، همو، نشوار المحاضرة، به كوشش عبود شالجى، بيروت، 1392 ق/1972 م؛ثعالبى، عبد الملك، يتيمة الدهر، به كوشش محمد محيى الدين عبد الحميد، بيروت، دار الفكر؛ جبرى، شفيق، دراسة الاغانى، دمشق، 1370 ق/1951 م؛حاجى خليفه، كشف؛ خطيب بغدادى، احمد، تاريخ بغداد، قاهره، 1349 ق؛خلف الله، محمد احمد، صاحب الاغانى، قاهره، 1968 م؛خوانسارى، محمد باقر، روضات الجنات، قم، 1392 ق؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و اكرم بوشى، بيروت، 1404 ق/1984 م؛همو، ميزان الاعتدال، به كوشش على محمد بجاوى، بيروت، 1382 ق/1963 م؛زبيدى، محمد، طبقات النحويين و اللغويين، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1373 ق/1954 م؛زركلى، اعلام؛زيدان، جرجى، تاريخ آداب اللغة العربية، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، 1957 م؛سامرائى، يونس احمد، مقدمه بر الاماء الشواعر ابو الفرج اصفهانى، بيروت، 1406 ق/1986 م؛شالجى، عبود، مقدمه بر الفرج بعد الشدة (نك: هم، تنوخى) ؛شكعه، مصطفى، مناهج التأليف عند العلماء العرب، بيروت، 1982 م؛صقر، احمد، مقدمه بر مقاتل الطالبيين (نك: هم، ابو الفرج) ؛ طاش كوپرى زاده، احمد، مفتاح السعادة، بيروت، 1405 ق/1985 م؛طوسى، محمد، الفهرست، به كوشش محمد صادق آل بحر العلوم، نجف، 1380 ق/1960 م، عبد الجليل، ج. م. ، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، 1363 ش؛ عواد، كوركيس، مقدمه بر الديارات شابشتى، بيروت، 1406 ق/1986 م؛قفطى، على، انباه الرواة، به كوشش محمد ابو الفضل ابراهيم، قاهره، 1371 ق/1952 م؛مبارك، زكى، حب ابن ابى ربيعة و شعره، بيروت، 1971 م؛همو، النثر الفنى فى القرن الرابع، بيروت، 1352 ق/1934 م؛محلّى، حميد الدين، «من كتاب الحدائق الوردية» ، اخبار ائمة الزيدية، به كوشش ويلفرد مادلونگ، بيروت، 1987 م؛مرعشى، خطى؛مفيد، محمد، الارشاد، نجف، 1962 م؛مقرى، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1388 ق/1968 م؛منجد، صلاح الدين، مقدمه بر ادب الغرباء (نك: هم، ابو الفرج) ؛نامه دانشوران ناصرى، قم، دار الفكر، 1379 ق؛نجاشى، احمد، رجال، به كوشش موسى شبيرى زنجانى، قم، 1407 ق؛ياقوت، ادبا؛همو، بلدان، نيز:
,sbarA eht fo yrotsiH yraretiL A,. R,noslohciN;SAG;2IE;tdrawlhA. 1932 ,nodnoL
كتابشناسى مقاتل الطالبيين از دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 6
بررسى منابع
ابو الفرج با بسيارى از بزرگترين نويسندگان فرهنگ عربى معاصر، و با بسيارى نيز دوست و همنشين بود: تنوخى و ابن نديم به او نزديك بودند و ابو نعيم اصفهانى در بغداد به ديدار او شتافت (نك: تنوخى، نشوار، 1/18، الفرج، 4/383؛ابن نديم، 158؛ ابو نعيم، 2/22). با اينكه ثعالبى و ابو حيان توحيدى و خطيب بغدادى اندكى بعد از زمان ابو الفرج كتابهاى بزرگى در زمينه ادب تأليف كردند، ملاحظه مىشود كه هيچ يك به زندگى ابو الفرج نپرداختهاند. تنوخى در نشوار تنها يك بار به صلههاى كلانى كه وزير مهلبى به ابو الفرج مىداده است، اشاره مىكند (1/74). ابن نديم فهرست نسبتا خوبى از آثار او به دست داده است (ص 128). ثعالبى عمدتا شعر او را مورد توجه قرار داده و 12 قطعه كوتاه و بلند از آثار او نقل كرده است (3/109-113).
اطلاعاتى كه خطيب بغدادى مىدهد، اندكى بيشتر است، اما او هم چيز عمدهاى بر اين آگاهيها نمىافزايد. حدود دو سده پس از خطيب، ياقوت مىكوشد كه اطلاعات جامعترى از احوال ابو الفرج فراهم آورد. وى پس از ذكر نام و نسب و دامنه اطلاعات ابو الفرج و نيز بحث جالبى درباره تاريخ وفات او، از شيوخ و شاگردان او نام مىبرد و آنگاه به روايات و داستانهايى كه درباره او نقل كردهاند، مىپردازد و در همه موارد منابع خود را نيز ذكر مىكند. از همين امر اهميت كار او آشكار مىشود، زيرا چند روايت جالب-هر چند قابل انتقاد-از وزير مغربى و نيز از ادب الغرباى ابو الفرج نقل كرده است كه برخى از آنها منحصر به فرد هستند، مثلا روايات مهمى را كه وى از نشوار تنوخى آورده است، در چاپهاى اين كتاب نمىتوان يافت.
بدين سان ياقوت مهمترين و وسيعترين منبع شرح احوال ابو الفرج گرديده و همه گفتارهاى گوناگون دانشمندان پس از او و نويسندگان معاصر در اين باره بر روايات او استوار شده است. منابع پس از او، چون قفطى، ابن خلكان، ابن خلدون، ابن شاكر كتبى، ذهبى و ديگران هيچ چيز تازهاى، جز برخى اظهار نظرها و نقدهاى جالب، به دست نمىدهند. در تحقيقات معاصران نيز ابو الفرج چندان مورد توجه قرار نگرفته است. خاورشناسان هيچ كار جدى درباره او انجام ندادهاند.
نيكلسون، بروكلمان، عبد الجليل و بلاشر به ذكر كليات و تكرار روايات كهن اكتفا كردهاند. مايه اصلى همه مقالات عربى نيز همان روايات كهن است: احمد امين در ظهر الاسلام، صقر در مقدمه مقاتل و جرجى زيدان در تاريخ آداب اللغة العربية، نويسندگان مقدمه اغانى چاپ دار الكتب و بسيارى ديگر سخن تازهاى نياوردهاند.
در اين ميان، تنها زكى مبارك در النثر با ديدى انتقادى به ابو الفرج و كتاب اغانى او نگريسته است و در حب ابن ابى ربيعة، هنگام نقل روايات او جانب احتياط را نگه داشته و از اينكه نويسندگان معاصر، چون جرجى زيدان و طه حسين بدون توجه به شخصيت ابو الفرج و چگونگى تكوين اغانى، روايات او را اساس قرار داده و نظرات عامّى درباره اجتماع زمان او اظهار داشتهاند، تأسف مىخورد (النثر، 1/289-302، حبّ، 34-38).
اعتبار و شهرت فراگير اغانى از يك سو و شخصيت شگفت ابو الفرج و داستانها و روايات بىشمارى كه از عياشى، بادهنوشى و هرزه درايى مردمان در سدههاى نخستين نقل كرده است، از سوى ديگر، گويى مانع آن مىشد كه نويسندگان به تجزيه و تحليل زندگى و آثار او بپردازند. به همين جهت است كه همگان به ذكر اخبار او اكتفا مىكردند و تن به تجزيه و تحليل شخصيت او، يا آثارش نمىدادند. حتى زمانى كه فرهنگستان قاهره از نويسندگان و پژوهشگران خواست كه به اين كار اقدام كنند، هيچ كس به اين كار دست نزد (خلف الله، 234).
اما طى سالهاى 1951 تا 1953 م سه نويسنده عرب به شرح احوال ابو الفرج روى آوردند. محمد عبد الجواد اصمعى كه در دار الكتب قاهره كتابدار بود، كتابى با عنوان ابو الفرج الاصفهانى، و كتابه الاغانى، در 1951 م تأليف كرد كه در واقع آن هم چيزى جز مجموعهاى ناقص از روايات مربوط به ابو الفرج نيست. در همان سال، شفيق جبرى در سوريه به شرح احوال ابو الفرج پرداخت. وى در درجه اول، كتاب اغانى را مورد توجه قرار داده و به موضوعاتى، چون انتقاد ابو الفرج از راويان، انتقاد راويان از او، مكتب خانهها، مجالس، ميخانهها، و سرانجام وضعيت زنان پرداخته و مجموعهاى از روايات كتاب را كه بر آن معانى دلالت دارند، نقل كرده است. جبرى اصرار دارد كه در بحث خود، هرگز از منبعى جز اغانى استفاده نكند. به اين جهت، شرح حال مؤلف در اثر او موجود نيست و تنها صفحات 21 تا 43 به بيان شخصيت او از خلال اغانى اختصاص يافته است. اين كتاب با عنوان دراسة الاغانى در دمشق منتشر شده است. در 1953 م، محمد احمد خلف الله، كتاب صاحب الاغانى ابو الفرج الاصفهانى الرواية را در قاهره انتشار داد. كار خلف الله با آنچه پيش از او تأليف شده بود-و حتى با آنچه پس از او نگاشتهاند-تفاوت فاحش دارد. وى با هوشمندى و دقت، روايات را مورد بررسى و انتقاد قرار داده و از آنجا كه منابع بسيارى را بررسى كرده، توانسته است نظرات تازه و جسورانهاى درباره ابو الفرج عرضه كند. هر چند، گاه استنتاجهاى او اغراق آميز و غير قابل پذيرش است.
كتابى ديگر نيز از شفيق جبرى در 1955 م (بيروت) منتشر شده كه سراسر آن به مؤلف اغانى اختصاص يافته است. پس از آن 3 كتاب ديگر، منحصرا درباره اغانى تأليف شده: نخست، معانى الاصوات فى كتاب الاغانى از جرجيس فتح الله (بغداد، 1958 م) ؛سپس، شروح الاصفهانى فى كتاب الاغانى از طلال سالم حديثى و كريم علكم كعبى (بغداد، 1967 م) ؛آنگاه، حل رموز كتاب الاغانى للمصطلحات الموسيقية از محمد هاشم رجب (بغداد، 1968 م).
از كتابهاى ديگر در اين باره، يكى اثر داوود سلّوم، به نام كتاب الاغانى و منهج مؤلفه است كه در 1969 م در بغداد منتشر گرديده و ديگر ابو الفرج الاصفهانى فى الاغانى، تأليف ممدوح حقى است كه در بيروت در 1971 م چاپ شده است.
مؤلفان شيعه نيز گويى نخواستهاند احوال او را با ديدى انتقادى و همه جانبه مورد تدقيق قرار دهند: نجاشى تنها 3 يا 4 بار (ص 145، 263، 269) نام او را ذكر كرده و شيخ طوسى، دو كتاب شگفت و كاملا شيعى به او نسبت داده است (ص 224). در زمانهاى اخير نويسندگان عموما روايات مربوط به او را، گاه به اختصار و گاه به تفصيل، نقل كرده و از هر گونه اظهار نظر پرهيز كردهاند، مگر خوانسارى كه سخت به او تاخته و از جرگه شيعيان بيرونش نهاده است.
زندگى او
ابو الفرج اصفهانى در 284 ق تولد يافت (خطيب، 11/400) ، اما در منابع كهن به محل تولد او اشارهاى نشده است.
تنوخى او را معروف به اصفهانى خوانده (نك: نشوار، ، 1/18، الفرج، 1/356؛نيز نك: خطيب، 11/398) و ثعالبى او را «اصفهانى الاصل» معرفى كرده است (3/109) و ديگران چيزى بر آن نيفزودهاند. با اينهمه در سده اخير همه بر آن اتفاق دارند كه وى در اصفهان زاده شده است.
ظاهرا طاش كوپرى زاده نخستين كسى است كه چنين نظرى ابراز كرده (1/211) ، آنگاه خاور شناسان، چون نيكلسون (ص 347) ، عبد الجليل (ص 207) و نالينو (نك: 2عخ) ، همچنين نويسندگان عرب، چون زركلى (4/278) ، امين (1/240) و صقر (ص «الف» ) همه آن را تكرار كردهاند. شايد ظاهر سخن ابن حزم اين نظر را تأييد كند، زيرا او هنگام بر شمردن اعقاب مروان بن حكم مىگويد: او در اصفهان و مصر بازماندگانى دارد كه از آن جمله است: صاحب اغانى، ابو الفرج اصفهانى (1/107) ؛اما بررسى احوال خاندان ابو الفرج اين احتمال را بسيار ضعيف مىكند.
ابو الفرج از خاندانى اهل ادب و موسيقى بود. از پدر او هيچ اطلاعى در دست نيست و جبرى (ص 22-23) كه بر اساس روايت اغانى (8/220-221) پدر و عمه او را موسيقىدان پنداشته، دچار اشتباه شده است، زيرا آن روايت مربوط به اسحاق موصلى است، نه ابو الفرج، شايد علت گمنامى پدر وى، مرگ زودرس او بوده باشد. به هر روى، عمويش حسن و نيز عبد العزيز، عمومى پدرش هر دو از مشاهير بودند. ابن حزم درباره اين دو مىنويسد كه از نويسندگان بزرگ سامره بوده و تا روزگار متوكل مىزيستهاند (همانجا). خطيب اضافه مىكند كه حسن از عمر بن شبه و ابو الفرج از حسن روايت مىكرده است (7/417). به راستى نيز ابو الفرج پيوسته از حسن نقل قول كرده، چندانكه نام او را تقريبا در همه شرح حالهاى شاعران سامره آورده است (نك: خلف الله، 41). وى در مجالس شعر بزرگان نيز شركت مىجسته و بعدها ماجراهايى را كه در آن محافل نقل مىشده، براى برادرزاده خود حكايت مىكرده است (مثلا نك: الاغانى، 10/65).
محمد جد ابو الفرج نيز از اديبان زمان بود و خود روايت كرده كه در مجلس عبيد الله بن سليمان حاضر مىشده است، او بعدها با عبيد الله كه در 279 ق وزير معتضد شد، دوستى استوارى يافت (خلف الله، 36، 37).
از سوى ديگر، وى با بزرگان علوى و هاشمى بسيار نزديك بوده، چنانكه خود گفته است: اين بزرگان در منزل او گرد مىآمدند (مقاتل، 698). با اينهمه، در هيچ جا به نظر نرسيده كه از اين خانواده، كسى جز ابو الفرج به تشيع گراييده باشد و بعيد نيست كه سبب دوستى آنان با علويان آن روزگار، كينه مشتركى بوده باشد كه از عباسيان در دل داشتهاند. ابو الفرج بارها از طريق عمويش حسن، از نيايش محمد رواياتى نقل كرده است. علاوه بر اين دو تن، از پسر عمويش احمد، دوبار (الاغانى، 16/396، 18/119) و از عموى پدرش عبد العزيز نيز 10 بار روايت كرده است (نك: خلف الله، 40). اين روايات، گاه از طريق عبد العزيز، به مشاهيرى چون رياشى، ثعلب، احمد بن حارث خرّاز و زبير بن بكار مىرسد (همو، 39). از آنجا كه بنابر قول ابن حزم (همانجا) مىدانيم كه حسن و عبد العزيز و اصولا همه اين خاندان در سامره مىزيستهاند، ناچار حضور ابو الفرج در سامره محتملتر به نظر مىرسد، تا در اصفهان.
ابو الفرج از طريق مادر، به خاندان بزرگ ابن ثوابه (ه. م) وابسته بود. او از نياى مادريش يحيى بن محمد بن ثوابه بارها نام برده (نك:خلف الله، 43) و از كتابش رواياتى نقل كرده است (مثلا الاغانى، 9/103). ابو الفرج در شرح حال بحترى نيز از قول عباس بن احمد بن محمد بن ثوابه ماجرايى را كه در آن بحترى پدرش احمد بن ثوابه راهجا گفته بود، آورده است (همان، 21/44-45) ؛اما شايد خويشاوندى با او موجب شده است كه از ذكر هجاهاى بحترى چشم بپوشد و باز شايد به همين جهت باشد كه در باب شعر بحترى گويد: در همه انواع شعر، جز هجا زبردست است (همان، 21/37؛نيز نك: خلف الله، 46).
چنانكه اشاره شد، اين دو خاندان در سامره و گاه در بغداد مىزيستهاند، بنا بر اين تولد ابو الفرج در اصفهان بسيار غريب مىنمايد، مگر اينكه بپنداريم پدر و مادرش، زمانى چند اصفهان رفتهاند و ابو الفرج در آنجا به دنيا آمده است. ظاهرا موضوعى كه همگان را به اصفهانى بودن او معتقد مىكند، نسبت «اصفهانى» اوست. اما گويى اين لفظ به صورت نوعى لقب بر اكثر افراد خاندان او اطلاق مىشده است: پدرش حسين، عمويش حسن (ابو الفرج، همان، 9/27) ، پسر عمويش احمد (همان، 16/396، 18/119) و جدش محمد (مقاتل، همانجا) همه اصفهانى خوانده شدهاند (نيز نك: خلف الله، 22-23، 94-96).
در هر حال ابو الفرج هرگز از اصفهان، به عنوان شهرى كه مىشناخته، يا رابطهاى با آن داشته، سخن نگفته است، اما به سفر يا اقامت در چند شهر ديگر تصريح كرده كه نخستين آنها كوفه است. وى در اغانى گويد: «احمد عجلى عطار در كوفه مرا چنين روايت كرد... » (14/228، 18/288) ، يا «حسين شجاعى بلخى در كوفه مرا چنين گفت... » (14/319). در مقاتل نيز تصريح مىكند كه در كوفه روايتى شنيده است (ص 131). علاوه بر آن بسيارى از كسانى كه از شيوخ او به شمار آمدهاند و وى بارها از آنان نقل قول كرده، همه از راويان بزرگ كوفه بودهاند، از آن جمله محمد بن عبد الله حضرمى، محمد قتّات، على ابن عباس مقانعى و حسين بن ابى احوص كه بيشتر به روايت حديث شهرت دارند (نك: خطيب، 11/398).
شايد وى در كوفه در خدمت محمد بن حسين كندى شاگردى مىكرده است. اين محمد، بنابر تصريح ابو الفرج (الاغانى، 15/350) خطيب مسجد قادسيه بوده است و ظاهرا به سبب نزديكى قادسيه به كوفه، به اين شهر مىآمده و مقدمات علوم را به ابو الفرج جوان مىآموخته است، زيرا ابو الفرج خود گويد كه مؤدب من محمد بن حسين كندى مرا خبر داد (همان، 14/165). حال اگر باور داشته باشيم كه او در كوفه زيسته، به قطع مىتوان گفت كه اين اقامت از 17 سالگى او فراتر نرفته است. اما تأثير محدثان اين شهر، به خصوص علويان را كه بيشتر در كوفه گرد آمده بودند، مىتوان آشكارا در آثار او باز يافت. نخستين كتاب عمده او، مقاتل الطالبيين كه آن را در 313 ق تأليف كرده (يعنى پيش از 30 سالگى، نك: مقاتل، 4) ، غالبا از قول محدثان و راويان شيعى كوفه روايت شده است. سخن اين كتاب، جدى است و از تغزل و غنا در آن خبرى نيست.
مىدانيم كه ابو الفرج اندكى پس از سال 300 ق/913 م در بغداد بوده است، زيرا در اغانى ضمن شرح حال ابو شراعه، مىنويسد كه پسر او ابو الفياض بعد از سال 300 ق، نزد ايشان به بغداد رفت و ياران، قطعاتى از اخبار و لغت از او نقل كردند. اما چون ابو الفرج خود نتوانست به خدمتش برسد، ابو الفياض نامهاى به او و پدرش نگاشته، اجازه روايت اخبار به آنان داده است (23/22). اين سخن چند نكته را آشكار مىسازد: نخست اينكه وى تقريبا از 17 سالگى در بغداد مىزيسته است، ديگر آنكه پدرش تا آن زمان زنده بوده، اما احتمال مىرود كه در همان احوال در گذشته باشد، زيرا ابو الفرج ديگر در هيچ جا-بر خلاف ديگر اعضاى خانواده و به خصوص عمويش حسن-از او نامى نمىبرد؛ سديگر آنكه گويى ابو الفرج روايات و اخبار كتاب اغانى را از نوجوانى گرد مىآورده و اينكه از قول خود او گفتهاند آن كتاب را طى 50 سال تدارك مىديده است (ياقوت، ادبا، 13/98) ، چندان بىمعنى نيست.
اكنون پيش از آنكه به بغداد، يعنى شهرى كه وى همه عمر فعال خود را در آن گذرانيده است، بپردازيم، به ديگر سفرهاى او اشاره مىكنيم:
وى در زمانى كه بر ما معلوم نيست، به انطاكيه رفته است و دو بار در اغانى تصريح مىكند كه در آنجا از عبد الملك بن مسلمه قرشى و از ابو المعتصم عاصم رواياتى شنيده است (13/31، 14/63). سفر ديگر او كه احتمالا در اواخر عمر صورت گرفته، به شهر بصره بوده است، اما در اغانى به آن اشارهاى نرفته و از راويان بزرگ آن سرزمين روايتى نقل نشده است. بعيد نيست كه در آن زمان كار كاتب اغانى پايان يافته بوده است. روايت اين سفر در كتاب ديگر او ادب الغرباء آمده است (ص 37؛ نيز نك: ياقوت، همان، 13/115). وى در اين روايت گويد كه چندين سال پيش از به بصره رفت و در كاروانسرايى، در كوى قريش، خانهاى يافت و غريب وار در آن مسكن گزيد. پس از چند روز كه آنجا را به قصد «حصن مهدى» ( شهركى در شمال بصره، نزديك نهر ابله) ترك مىگفت، قطعهاى شامل 8 بيت بر ديوار خانه نوشت (ادب، 37-39).
اين روايت چند نكته را در زندگى ابو الفرج آشكار مىكند: نخست آنكه در بصره كسى وى را نمىشناخته است، حال آنكه در شهرت او و خاصه كتابش اغانى، داستانها گفتهاند؛ديگر آنكه جز با كسانى كه نامشان را شنيده بوده است، ملاقات نمىكرده و چندان غريب بوده كه ناچار در كاروانسرايى منزل گزيده است. شعرى كه ابو الفرج بر ديوار آن خانه نوشته، شعرى دردناك است: در اين قطعه وى مردى تنگدست و گمنام است كه به ياد نعمتهاى گذشته و سراى زيبايش در بغداد اندوه مىخورد و مردم بصره را به سبب بىمهرى هجا مىگويد (نك: خلف الله، 27-28). وى به هنگام اقامت در بصره، گاه به اطراف رود ابله مىرفته و يك بار بر ديوار يكى از باغهاى كنار آن رود شعرى يافته است (ادب، 51-52).
به ديگر سفرهاى او نيز، در هيچ جاى ديگر جز در ادب الغرباء اشاره نشده است. ابو الفرج در اين كتاب پربها، جاهايى را نام مىبرد كه از محدوده بغداد تا بصره چندان فراتر نمىرود، به همين جهت مىتوان پنداشت كه وى اين مكانها را در اثناى سفر بصره-كه ذكرش گذشت- ديده است. وى چندى در اهواز بوده، زيرا يك بار گويد كه كتابفروشى در آن شهر براى او حكايتى نقل كرده است (ص 82) و در جاى ديگر شرح مىدهد كه در اهواز با جماعتى معاشر شده بوده و يكى از آنان وى را به ديدن «شاذروان» كه احتمالا همان سد معروف عصر ساسانى است، دعوت مىكند و او تحت تأثير زيبايى مناظر آن قرار مىگيرد (ص 97-98). وى از اهواز به شهرك متّوث مىرود كه ميان اهواز و قرقوب (در چند كيلومترى غرب شوش) قرار داشته است و روى ديوارهاى مسجد جامع آن شعرى و يادگارى مىيابد (ص 32-33).
دو شهر ديگرى كه ابو الفرج بر آنها گذشته، نيز از بغداد چندان دور نبوده است: يكى شهر دسكرة الملك كه در شرق بغداد، بر سر راه خراسان قرار داشته است. وى در آنجا، بر ديوار مسجد جامع دو بيت شعر ديده كه مردى در 353 ق نگاشته بوده است (همان، 33-34). نيز در حوالى شهر كوثى كه آن هم از بغداد دور نيست، اخيطل شاعر را ديده است (همان، 41-42، درباره اين دو شهر، نك: اصطخرى، 87-88).
در بغداد
چنانكه در روايت ابو شراعه ملاحظه شد، ابو الفرج از 17 سالگى به بعد با پدرش، در بغداد مىزيست. از زندگى او در بغداد روايات روشن و صريحى در دست نيست، تا بتوانيم بر اساس آنها پيچ و تابهايى را كه وى طى 40 سال در نورديده، يكى يكى و با حفظ ترتيب زمانى برشماريم. روايتهاى مربوط به او در منابع سدههاى 4 و 5 ق چندان اندك است كه به راستى موجب حيرت پژوهشگر مىگردد و ممكن است او را وادارد كه در تعليل اين امر، ابو الفرج را مردى تقريبا گمنام و اغانى او را در آن روزگار، اثرى كم بها (مثلا نك: خلف الله، 17) انگارد. از سوى ديگر وى در مناسبتهاى گوناگون و ضمن نقل داستانها، گاه به دوستان و همنشينان خود و پيوندهايى كه با ايشان داشته است، اشاره مىكند و صحنههاى متعددى از مجالس عيش و عشرت يا شعرخوانى و غنا را ترسيم مىنمايد كه با فرض گمنامى او سازگار نيست. در شرح اين احوال، صداقت و بى رنگى و بىپروايى ابو الفرج و به خصوص شفافى سخنش سخت جلب نظر مىكند و از خلال اين گزارشها شخصيت وى به روشنى تمام بر خوانندگان آشكار مىگردد.
صميميت او در گفتار موجب مىشود كه هر چه او در باره خود نقل كرده است، با اطمينان خاطر بپذيريم و باور كنيم كه او تا آنجا كه به شخصيت و ويژگيهاى اخلاقى و اعتقادى و هنرى مربوط است هيچ دريچهاى را به روى ما نبسته است.
ابو الفرج در بغداد در خانهاى ظاهرا بزرگ و برازنده، بر كرانه دجله، ميان درب سليمان و درب دجله كه به خانه ابو الفتح بريدى متصل بود، مىزيست (ياقوت، ادبا، 13/104). گويى از همان آغاز اقامت در بغداد، جز جمع آورى روايات-خواه براى كتابهايى چون مقاتل، خواه براى كتابهايى در شعر و موسيقى-كار ديگرى نداشت. هيچ كس شغل خاصى به او نسبت نداده است، اما نام كسان بسيارى را كه به او درس آموخته، يا رواياتى براى او نقل كردهاند، مىتوان ذكر كرد.
خطيب بغدادى معروفترين شيوخ او را اين كسان دانسته است: محمد بن عبد الله حضرمى مطين، محمد بن جعفر قتات، حسين بن عمر ابن ابى احوص ثقفى، على بن عباس مقانعى، على بن اسحاق بن زاطيا، ابو خبيب برتى و محمد بن عباس يزيدى (11/398). ابو نعيم، جعفر بن مروان را بر اين گروه افزوده است (2/22). ياقوت نيز نام كسانى را كه از ايشان روايت كرده، اينگونه آورده است: ابن دريد، ابو بكر ابن انبارى، فضل بن حجاب جمحى، على بن سليمان اخفش و نفطويه (همان، 13/95). اما اين فهرستها هيچ يك كامل نيست. به شهادت اغانى و مقاتل وى بسيارى از مشاهير و دانشمندان زمان را ملاقات كرده و از آنان روايت شنيده است. شايد بتوان اين نامها را بر اسامى ذكر شده افزود: طبرى، محمد بن خلف بن مرزبان، جعفر بن قدامه، يحيى بن منجم، و از همه مهمتر عمويش حسن و سرانجام شاعر هرزهگوى جحظه.
نكته قابل ذكر، سال وفات اين اشخاص است كه نشان مىدهد تا چه زمانى ابو الفرج مىتوانسته با آنان تماس داشته باشد، مثلا ابن ابى احوص و يحيى بن منجم (د 300 ق) هنگامى كه او 17 ساله بوده، در گذشتهاند؛فضل بن حباب در 23 سالگى او؛محمد يزيدى كه از مراجع عمده اوست، در 27 سالگى او و ابن قدامه كه مرجع اصلى او در كتاب الاماء الشواعر است، در 319 ق، يعنى در 36 سالگى او وفات يافتهاند.
جحظه كه مرجع نقل روايات و دوست همنشين او بود، بيشتر زيسته و تا 43 سالگى شاعر (324 ق) زنده بوده است. از آنجا كه تأليف اغانى ظاهرا تا كهن سالى او ادامه داشته، باز مىتوان سخن خود او را كه گفته است كتاب طى 50 سال تأليف شده، تأييد كرد.
رابطه ابو الفرج با اين استادان يكسان نبود. مثلا ابن دريد كه اساسا در بصره مىزيست، تنها در 308 ق به بغداد رفت. در آن هنگام وى مردى بسيار مشهور و كهن سال بود. همه دانشمندان، از جمله بسيارى از دوستان ابو الفرج به خدمت او مىشتافتند و چون در 90 سالگى درگذشت، جحظه رثايش گفت (نك: ه. د، ابن دريد). ابو الفرج نيز بى گمان نزد او مىرفته است. با اينهمه رد پاى او را در مجالس ابن دريد كمتر مىيابيم، به همين جهت است كه گاه به واسطه از او نقل قول كرده و گفته است: شخصا اين روايت را از او نشنيدهام (الاغانى، 17/106، اما 21/26: روايتى مستقيم از او). رابطه او با برخى ديگر از استادانش گاه روشنتر است، مثلا درباره ابو عبد الله محمد بن عباس يزيدى كه «مردى دانشمند و ثقه بود» (همان، 20/217) ، گويد كه همه اخبار و ديوان ابو جلده را در خدمتش آموخته است (همان، 11/310) و درباره اخفش مىنويسد كه كتاب المغتالين را نزد او خوانده است (همان، 2/140). اما درست نمىدانيم كه آيا آثار معينى را نزد نفطويه، ابن انبارى، محمد صيدلانى و ديگران خوانده و شنيده است، يا نه.
روايات مربوط به غنا را كه غالبا به اسحاق موصلى ختم مىشود، از چند تن گرفته است: موضوع «اصوات صدگانه» را از ابو احمد يحيى ابن منجم نقل كرده (همان، 1/7) ، اما استاد خاص او در موسيقى همان دوست نزديكش جحظه بوده است.
جحظه كه از تبار برمكيان بود، احمد بن جعفر نام داشت و مردى اديب و شاعر، و در روايات و اخبار نحو و لغت و نجوم متبحر، و در عين حال حاضرجواب و نكته پرداز بود. وى با كسانى چون ابن معتز نشست و برخاست داشت و در 324 ق درگذشت (نك: ياقوت، ادبا، 2/241-242). ابو الفرج نزد او كتاب اخبار ابى حشيشة را كه او خود در موسيقى تأليف كرده بود (الاغانى، 17/75) و نيز كتاب الطنبوريين و الطنبوريات او را خوانده است و كتاب اخير را بارها مورد استفاده قرار داده (مثلا نك: همان، 22/205) و از قول همو، «اصوات صدگانه» را نقل كرده است (همان، 1/7). رابطه ابو الفرج با جحظه چندان استوارى بود كه وى عاقبت كتابى به نام اخبار جحظة تأليف كرد.
راست است كه ابو الفرج با مردانى بسيار جدى و دانشمند چون طبرى و صولى و ابن انبارى آشنايى داشته و در مقاتل از محدثان و راويان بزرگ كوفى روايت كرده است، اما آنچه در روح او بيش از هر چيز اثر گذاشته، همانا شخصيت استادانى چون جحظه و نفطويه و فرزندان منجم بوده است.
علاوه بر روايات بسيار متعددى كه ابو الفرج از جحظه نقل كرده، حكايتى نيز ميان آن دو رفته كه خطيب آورده است: ابو الفرج در مجلسى حضور داشت كه در آن مدرك بن محمد شاعر، جحظه را هجا گفت و چون خبر به جحظه رسيد، در 2 بيت از ابو الفرج گله كرد كه چرا بنابر آيين دوستى، از او دفاع نكرده است. ابو الفرج در 4 بيت، به او اطمينان داد كه از ارادتمندان وى است (11/299؛نيز نك: ياقوت، همان، /122-123؛قفطى، 2/252-253). بديهى است كه اين دوستى در شخصيت ابو الفرج تأثير عميق گذاشته است.
از استادان ابو الفرج كه بگذريم، وى را دوستان و همنشينانى بود كه غالبا از بزرگان روزگار بودند، اما تنها جاهايى كه ابو الفرج را در كنارشان مىبينيم، همانا مجالس عشرت است. از ميان اين همنشينان، حسن بن محمد مهلبى، وزير معز الدوله (وزارت: 339-352 ق) از همه مشهورتر است. مهلبى وزيرى زيرك و سخت كوش و مقتدر و پر هيبت بود، اما همه اوقات فراغ خود را در محافل بادهنوشى و نكتهپردازى و شعر خوانى مىگذارد و در اين كار زياده روى مىكرد (ياقوت، همان، 9/133).
ابو الفرج اصفهانى تنها در مجالس خلوت مهلبى حضور داشت و سخت به او نزديك بود؛او را مدح بسيار مىگفت و از نديمانش به شمار مىآمد (ثعالبى، 3/109؛ياقوت، ادبا، 13/100-101، به نقل از صابى). تنوخى بارها ديده است كه وزير به او و جهنى، جايزههاى 5000 درهمى مىبخشيده است (نشوار، 1/74). از روابط ميان اين دو، چند «مجلس» نقل كردهاند: يك مجلس ماجراى خوراك خوردن ابو الفرج بر سر سفره وزير است (نك: ياقوت، همان، 13/102-103) ؛در مجلسى ديگر ابو الفرج، جهنى را كه چندى محتسب بصره بود و گاه سخن به گزاف مىگفت، به استهزاء مىگيرد و شرمسار مىسازد (همان، 13/123-124) ؛آخرين مجلس آن است كه ياقوت از قول هلال صابى نقل كرده است. در اين مجلس، مهلبى كه مست باده بوده است، به ابو الفرج مىگويد: مىدانم كه تو مرا هجو مىكنى. سپس وادارش مىسازد كه شعرى در هجو او بسرايد. ابو الفرج ناچار مصرعى مىسرايد و مهلبى در معنايى بس زشتتر، آن را تكميل مىكند (همان، 13/108-109؛نيز نك: ابن ظافر، 70).
مهلبى، گويى براى آنكه دوست دانشمندش پيوسته به كار روايت و شعر و موسيقى مشغول باشد، هرگز شغلى جدى به او محول نكرد. ياقوت نيز تصريح مىكند كه مهلبى كارهاى ساده به او مىسپرد (همان، 13/105). اين روايات حكايت از دوستى استوار ميان آن دو دارد و به قول ياقوت تنها مرگ بود كه مىتوانست ميانشان جدايى اندازد (همانجا). به همين سبب ملاحظه مىشود كه تقريبا همه مدايح ابو الفرج (ثعالبى، 3/109-112: 7 قطعه، شامل 55 بيت) به اين وزير تقديم شده است. با اينهمه، بايد يادآور شد كه در هيچ يك از صحنههاى غم انگيز و مفصلى كه درباره مغضوب شدن وزير و مرگ او نقل كردهاند، خبرى از اين يار ديرينه نيست و وى هيچ شعرى در رثاى او نسروده است. مهلبى اندكى پيش از مرگ در 352 ق به مأموريتى ناخواسته در عمان گسيل شد و سپس دشمنان او چندان نزد معز الدوله سعايت كردند كه معز الدوله بر وى سخت خشم گرفت (نك: ابن اثير، 8/546-547). در اينكه اين احوال سبب دورى گزيدن ابو الفرج از وى شده باشد، بايد تأمل كرد.
يكى ديگر از كسانى كه نامش در روايات مربوط به ابو الفرج آمده، قاضيى است كه در مجالس وزير مهلبى پديدار مىشود. اين قاضى، ابو على حسن بن سهل ايذجى است كه چندى قضاى ايذه و رامهرمز را داشت و سپس به حلقه نديمان مهلبى پيوست و «چندانكه او هرزگى و پردهدرى كرد، قاضيان را نشايد» (ياقوت، همان، 16/210، به نقل از تنوخى). ابو الفرج او را با الفاظى ناشايست هجا گفته (ثعالبى، 3/113؛ ياقوت، همان، 13/134) و مىدانيم كه اين هجا نه دليل بر دشمنى، كه نشان دوستى نزديك آن دو بوده است.
در مجالس مهلبى قاضى ديگرى نيز شركت مىجست كه ابو القاسم على تنوخى نام داشت و به قول ثعالبى از اعيان اهل علم بود (2/335). ابو الفرج، در يك قطعه 10 بيتى اين قاضى را ستوده است (همو، 3/113).
آخرين كسى كه در زندگى و شعر ابو الفرج حضور يافته، همسايه او ابو عبد الله بريدى است كه خليفه راضى، در 327 ق او را بر ولايت بصره گمارده بود. از آنجا كه بريديان بصره پيوسته سركش و استقلال جوى بودند، اقدام خليفه نوعى دلجويى از ايشان تلقى شد. اما گويى ابو الفرج از اين همسايه دل خوشى نداشت، زيرا قصيدهاى ظاهرا بسيار تند و انتقاد آميز، شامل 100 بيت در هجاى او سرود كه تنها 10 بيت از آن باقى مانده است (ياقوت، ادبا، 13/127-128: 6 بيت؛ابن طقطقى، 285-286: 5 بيت كه يك بيت آن با آنچه ياقوت آورده، يكى است).
از همنشينان و دوستان ابو الفرج مىتوان فهرست مفصلى تدارك ديد، مثلا مىتوان گفت كه وى با مرزبانى (محمد بن عمران) مؤلف و دانشمند دربار عضد الدوله (د 384 ق) ، ابو سعيد سيرافى نحوى مشهور و قاضى بغداد (د 368 ق) ، ابن شاذان بزاز (د 383 ق) و بسيارى ديگر آشنا بوده است، اما از اين كسان، روايتى يا حكايتى كه به ابو الفرج مربوطشان سازد، در دست نيست. او خود در روايتى منحصر به فرد گويد كه در مجلس ابو طيب متنبى شيخى برايش حكايتى نقل كرده است (ادب، 57). اين امر به احتمال قوى در 351 ق رخ داده است، چه در آن هنگام بود كه وزير مهلبى شاعران خود را بر ضد متنبى و به هجاى او برانگيخت. با اينهمه از اين ماجراهاى بسيار معروف در تاريخ، هيچ اثرى در نوشتههاى ابو الفرج پديدار نيست.
اينك لازم است به آن دسته از رواياتى كه در همه كتب ادب نقل مىشود بپردازيم: موضوع اصلى اين داستانها، دوستى ابو الفرج با صاحب بن عباد و ابن عميد و هديه كتاب اغانى به سيف الدوله است.
افسانههاى ديگرى نيز گرد اين روايات تنيده شده كه يكى حكايت نسخه منحصر به فرد اغانى است؛ديگر كتابخانه عظيم صاحب است كه بخشى از آن بر 30 شتربار مىشده و سپس اغانى جاى آنهمه كتاب را گرفته است، سديگر هديه 1000 دينارى سيف الدوله در ازاى اغانى و نظر صاحب در اين باب است. بدين سان اغانى، كتابى افسانهاى شده و مؤلف آن چنان ارجمند گرديده است كه نويسندگان سدههاى بعد، حتى معاصران، او را كاتب ركن الدوله و نديم معز الدوله پنداشتهاند (مثلا نك:ياقوت، همان، 13/110؛اصمعى، 115).
اما همه اين روايات از سده 7 ق با سخن ياقوت آغاز مىشود. وى مىنويسد: «قال الوزير... المغربى فى مقدمة ما انتخبه من كتاب الاغانى الى سيف الدولة ابن حمدان فاعطاه الف دينار». «چون خبر به ابن عباد رسيد، گفت: سيف الدوله كوتاهى كرده است و اين كتاب چندين برابر اين مال مىارزد. آنگاه در وصف كتاب، سخن به درازا گفت و افزود كه كتابخانه من مشتمل بر 206000 جلد است، اما از آن ميان تنها اغانى همنشين دائمى من است» (همان، 13/97).
نوشته وزير مغربى دقيقا روشن نيست، زيرا آنچه اينك پيش روى داريم، جملهاى مشوش و ناقص است؛گويى وى گزيدهاى از اغانى را براى سيف الدوله فرستاده است، اما اين وزير نويسنده در 370 ق، يعنى 15 سال پس از مرگ سيف الدوله چشم به جهان گشوده است. به همين جهت، ياقوت و نويسندگان پس از او به طور كلى چنين برداشت كردهاند كه وزير مغربى در مقدمه گفته كه ابو الفرج كتابش را براى امير حمدان فرستاده است، اما هيچ كس در شرح احوال و آثار وزير، به چنين مقدمهاى اشاره نكرده است. اين روايت در جاى ديگرى نيز آمده (ابن واصل، 1 (1) /5-6) كه با آنچه ذكر شد، اندكى تفاوت دارد: اولا، ستايش صاحب از كتاب در دو سه سطر نقل شده، ثانيا، صاحب شمار كتابهاى خود را 117000 جلد ذكر كرده است. همين نكته هم به غرابت اين روايت مىافزايد، زيرا وجود 206000 يا 117000 جلد كتاب آن هم در يك جا، در آن روزگار سخت شگفت مىنمايد. اين روايت از دو جهت ديگر نيز نامطمئن است: يكى آنكه تنها روايتى است كه نام ابن عباد و ابو الفرج را در يك جا گرد آورده و اگر آن را مجعول بپنداريم، ميان آن دو هيچ رابطهاى باقى نمىماند. ديگر آنكه شايد از نظر زمان هم پذيرفتنى نباشد، زيرا در 347 ق كه صاحب به عنوان دبير مؤيد الدوله به بغداد رفت، هنوز آن مرد نامآور و صاحب مجالس بزرگ ادب رى و اصفهان نشده بود و خود گاه ناچار بود كه ساعتها بر در وزير مهلبى بنشيند تا اجازه دخول يابد. در حقيقت صاحب چند سال پس از مرگ ابو الفرج مقام وزارت يافته است.
اين روايت از جهتى، با روايت ديگرى كه ياقوت نقل كرده، پيوند مىيابد: وزير مهلبى از ابو الفرج مىپرسد كه اغانى را در چه مدت گرد آورده است. وى جواب مىدهد: در 50 سال. ياقوت سپس در همان روايت مىافزايد كه ابو الفرج در همه عمر تنها يك نسخه از آن كتاب نوشته و اين نسخه همان است كه به سيف الدوله هديه كرده (ادبا، 13/98). بخش آخر اين روايت شايد برداشت خود ياقوت يا قول وزير مغربى است كه از آنجا به وفيات ابن خلكان (3/307) و سپس به همه كتابهاى بعد از او راه يافته است. ابن خلكان، گويى در تأييد رابطه ميان ابو الفرج و صاحب، اين افسانه را نيز مىافزايد كه صاحب، با ظهور اغانى، از 30 شترى كه در سفرها كتابهايش را حمل مىكردند، بىنياز شد (همانجا).
در مقدمه اغانى اشارتى است كه حل ناشده، باقى مانده است. ابو الفرج در آغاز كتاب گويد اين كتاب را به فرمان «رئيسى از رئيسان» تدوين كرده است (1/5) و معلوم نيست كه اين رئيس كيست، اما از آنجا كه در زمان حيات او، صاحب بن عباد مقامى چندان بلند نداشته و اغانى قبل از مرگ وزير مهلبى (352 ق) تمام شده است، مىتوان صاحب را از اين ماجرا بيرون نهاد. گذشته از آن، عدم تصريح به نام آن رئيس، ناچار دليلى داشته كه احتمالا مغضوب بودن آن رئيس بوده است. حال آنكه صاحب در همه دوران امارت هرگز مغضوب نشده است. با اينهمه ابن زاكور در تزيين قلائد العقيان خود، تصريح مىكند كه كتاب براى صاحب تدوين شده بوده است (نك: خلف الله، 85) ، ولى خلف الله بر اساس آنچه ذكر شد و دلائل جانبى ديگر اين نظر را مردود مىشمارد (ص 84-87).
هر گاه اين روايت و ملاقات ابو الفرج و صاحب و اظهار نظر وزير را درباره بهاى اغانى نادرست بپنداريم، لا جرم موضوع اهداى كتاب به سيف الدوله نيز منتفى مىشود، به خصوص كه ميان دربار حمدانيان شام و دربار ديلمى بغداد، رقابتهاى ادبى و سياسى تندى وجود داشته است و هيچ دليلى نمىيابيم كه ابو الفرج كتاب خود را كه شايسته محافل عراق و در خور وزير اديب و عياشى چون مهلبى بوده، براى اميرى بفرستد كه حماسه بر فضاى محافل ادبيش غالب بوده است. خلف الله در نسخه خطى تاريخ الدول و الملوك ابن فرات عبارتى يافته كه درباره ابن خازن (د 502 ق) نقل شده و در آن آمده است كه حسين بن على بن حسين [يعنى ابن خازن]خطى به غايت خوش داشت... سه نسخه از كتاب اغانى نگاشته بود كه يكى را به سيف الدوله اهدا كرد. بعدها خزائن سيف الدوله به غارت رفت و عاقبت 16 جلد از اغانى او در بغداد فراهم آمد. خلف الله مىپندارد كه نام ابن خازن با نام وزير مغربى (كه آن هم حسين بن على بن حسين بوده) و نيز نام سيف الدوله ابو الحسن صدقه (د 501 ق) با نام سيف الدوله حمدانى در ذهن ياقوت خلط شده و موجب اشتباه نويسندگان نسلهاى بعد گرديده است (ص 82-83). شايد هم مسبب اصلى خود ابن خازن بوده كه آن روايات را جعل كرده است.
روايت ديگرى كه آن هم به گزاف در كتب ادب و تاريخ معاصر انتشار يافته، موضوع كاتب بودن ابو الفرج در دستگاه ركن الدوله ديلمى است كه آن را هم، ياقوت آورده و روايتى بسيار متأخر است. در آن، از قول هلال زنجانى نقل شده كه ابو الفرج كاتب امير ديلمى و نزد او محترم و محتشم بود. وى از ابن عميد انتظار داشت كه در ورود و خروج به بارگاه آزادش گذارد. چون وزير نپذيرفت، ابو الفرج در 7 بيت هجوش گفت (ادبا، 13/110-111).
نادرست بودن اين روايت، در همان 7 بيت آشكار است، زيرا سراينده آن خود را در رديف ابن عميد مىانگارد (بيتهاى 1، 2) و سپس از ولايت يافتن و معزول شدن خود سخن مىگويد (بيت 6) و هيچ يك از اين احوال در مورد ابو الفرج صادق نيست. از آن گذشته ياقوت خود اضافه مىكند كه ابو حيان، اين اشعار را به نحو ديگرى روايت كرده است (همان، 13/111). سپس در احوال ابن عميد از قول او، شعر را به ابو الفرج على بن حسين بن هندو نسبت مىدهد. اين روايت به راستى در اخلاق الوزيرين ابو حيان (ص 421) آمده است، اما در آنجا، كاتب ركن الدوله كه ابن عميد را هجو گفته، ابو الفرج حمد بن محمد (ابن خلكان، 5/108: احمد بن محمد) است. اينك مىتوان پنداشت كه اشتراك كنيه ابو الفرج موجب اختلاط در روايت هلال زنجانى شده و البته ابو الفرج اصفهانى را با اين عميد رابطهاى نبوده است.
آخرين كسى كه گويند ابو الفرج با وى از راه دور رابطهاى داشته، مستنصر، خليفه اندلسى است. خطيب بغدادى (11/398) و ياقوت (همان، 13/100) مىنويسند كه او بسيارى از كتابهايش را پنهانى نزد امويان اندلس مىفرستاد و جايزههاى كلان دريافت مىداشت. اما از آن كتابها اندكى به شرق بازگشته است (نيز نك: ابن خلكان، 3/308). ابن خلدون تقريبا دو سده پس از ياقوت، تصريح مىكند كه مستنصر (كه با ابو الفرج هم نسب بود) براى تهيه كتاب اغانى، 1000 دينار براى ابو الفرج ارسال داشت و او نيز نسخهاى از كتاب را، پيش از آنكه در عراق منتشر سازد، برايش فرستاد (4 (1) /317؛نيز نك: مقرى، 3/72). شكعه نيز با استناد بر كلام مقرى تأكيد مىكند كه نسخه اصلى اغانى همان است كه براى مستنصر ارسال شده است (ص 327). اين سخن البته جاى تأمل بسيار دارد.
شخصيت او
آن ابو الفرجى كه در اغانى و كتابهاى ديگر آن روزگار باز شناخته مىشود، به هيچ روى به آن جوان جدى مؤمن مبارزى كه مقاتل را مىانگاشت، شباهت ندارد. او مردى ناهنجار و ژندهپوش است؛موزهاش را هرگز نو نمىكند؛جامهاش را نمىشويد و به خوراك آزمند است (ياقوت، همان، 13/101-102، 107).
ابو الفرج بى پرده و به سادگى تمام مجالسى را كه خود در آنها شركت داشته است، وصف مىكند: در مجلس وزير مهلبى كه به هجو وزير انجاميد او خود اعتراف مىكند كه چون هر دو مست باده بودهاند، چنين حالتى پيش آمده است. وى در ادب الغرباء حكايت مىكند كه در 355 ق، همراه شخص ديگرى، براى ديدن ترسايان و بادهنوشى بر لب رود يزدگرد كه از كنار دير ثعالبى مىگذشت، به آن دير رفت. دخترى زيبا، دوست و همراه او را به كنار ديوارى خواند كه بر آن ابياتى در وصف زيبارويى نگاشته بودند. ابو الفرج كه حدس مىزد آن اشعار را بايستى همان دختر ترسا پرداخته و نوشته باشد، خود 5 بيت به همان مناسبت ساخت و براى دختر خواند (ص 34-36؛نيز نك: ياقوت، همان، 13/113-115).
ابو الفرج با همان نثر شفاف و بىپيرايه، به دور از هر گونه پردهپوشى داستانى نقل مىكند كه از گوشههاى مختلف زندگى و كژ آيينيهاى آن روزگار پرده برمىدارد. او و دوست و استادش جحظه به درجهاى از بى بند و بارى رسيده بودند كه ديگر چيزى را از كسى پنهان نمىكردند (همان، 83-86؛ياقوت، همان، 13/117-121).
مذهب او
ابو الفرج زيدى مذهب بود (طوسى، 223) و همين امر شگفتى بسيارى از نويسندگان را برانگيخته است (ابن اثير، 8/581-582؛ذهبى، ميزان، 3/123) ، زيرا چگونه ممكن است مردى مروانى به آيين تشيّع بگرايد؟ اين تشيع ظاهرى و آن عادات شگفت البته خشم نويسنده سنى مذهبى چون ابن جوزى را برمىانگيزد، چنانكه در حق ابو الفرج گويد: او شيعى بود و چون اويى را اعتماد نشايد. در كتابهايش به چيزهايى تصريح مىكند كه موجب فسق است. شرب خمر را آسان مىگيرد و گاهى نيز رواياتى از اين باب درباره خود نقل مىكند...هر كس در اغانى او بنگرد، همه گونه زشتى مىيابد (7/40-41).
چند سده پس از آن، عالم شيعى مذهب، خوانسارى نيز از جهتى با ابن جوزى هم عقيده شده، مىگويد: او زيدى است، نه شيعى، سخنانى كه در مدح اهل بيت گفته است، هيچ يك صريح نيست؛اگر هم چنين باشد، بايد حمل بر آن كرد كه وى مىخواسته است به بارگاه شاهان آن زمان كه غالبا به ولايت اهل بيت اعتقاد داشتند، تقرب جويد و مانند شاعران ديگر آن زمان، از صلات كلان ايشان بهره برد... ، من اغانى را اجمالا تصفح كردهام و در بيش از 80000 بيتى كه نقل كرده است، چيزى جز هزل و گمراهى... و دورى از اهل بيت رسالت نيافتم. علاوه بر اين، او از شجره ملعونه[يعنى بنى اميه]بوده است (5/221).
ابو الفرج آيين زيدى را احتمالا از خاندان مادريش آل ثوابه-كه به ظن قوى زيدى بودهاند-به ارث برده بود. همانگونه كه پيش از اين گفته شد، بعيد نيست كه كينه از بنى عباس، دو خاندان اموى (پدران ابو الفرج) و شيعى ثوابه را به هم نزديك كرده باشد. ابو الفرج در مقاتل مىنويسد كه بزرگان علوى و هاشمى در منزل نياى او محمد گرد مىآمدند (ص 698). علت دوستى و اقبال اين مروانى سنى مذهب بلند پايه با فرزندان ثوابه هر چه باشد، نتيجهاش آن شد كه فرزندش از آن خاندان شيعى مذهب همسر اختيار كرد و نوادهاش ابو الفرج به آيين مادر گرويد. دوران كودكى و نوجوانى او نيز احتمالا از برخى تعصبات و علايق مذهبى تهيه نبوده است، زيرا محيط سامره و كوفه از اينگونه عواطف آكنده بود.
دانش او
خطيب بغدادى كه او را شاعر و راوى مطلع از انساب و سيره مىداند، از قول تنوخى، حوزه اطلاعات او را چنين وصف كرده است: هيچ كس را نديدهام كه به اندازه اين راوى شيعى، شعر و سروده و اخبار و آثار و احاديث مسند و نسب حفظ باشد (11/398-399). او علاوه بر اين، علوم ديگرى چون مغازى، لغت، نحو و خرافه را نيز مىدانست و از بسيارى از آيينهاى نديمى چون شناخت احوال پرندگان شكارى، بيطارى، اندكى پزشكى و نجوم و ديگر چيزها آگاهى داشت (همو، 11/399؛نيز نك: قفطى، 2/251؛ابن خلكان، 3/307). ذهبى نيز او را آياتى در معرفت اخبار و ايام و شعر و غنا و محاضرات مىداند و مىگويد كه او با حدثنا و اخبرنا عجايبى مىآورد (همانجا؛نيز نك:ابن حجر، 4/221). اما از اين ميان، در روايت اخبار و ادب بيشتر دست داشته (خطيب، 11/398) و اطلاعات ديگر او از حد دانش اهل ادب يا نديمان فراتر نمىرفته است و مثلا داستان معالجه قولنج گربهاش را (نك: ياقوت، ادبا، 13/104-105) ، نبايد بر دانش عميق و واقعى او در علم بيطارى حمل كرد. مجموعه بيست و چند كتابى كه به او نسبت دادهاند، از دايره ادب و شعر و غنا و اخبار مربوط به آنها خارج نيست.
تنها شايد بتوان گفت كه او علم انساب را جدىتر مىگرفته و در آن، همچون متخصص اين امر به تأليف دست مىزده است. سلسلههاى مفصّل تبارنامه كه او در اغانى و مقاتل به كار گرفته است، خود به تخصص او دلالت دارد. علاوه بر اين، يك جمهرة النسب و 4 كتاب ديگر در نسب قبايل بزرگ عرب به وى منسوب است (نك: بخش آثار در همين مقاله).
ابو الفرج علاوه بر استناد وسيع و همه جانبه به روايات شفاهى و سلسله سندهاى طولانى، از كتابهايى كه در دسترس داشت، نيز روگردان نبود و ابن نديم بر اين امر تصريح مىكند (ص 128). اما نوبختى (د 402 ق) روايات او را ناديده گرفته، مىگويد: او دروغگوترين مردمان بود؛به بازار كتابفروشان كه بسيار پر رونق بود، مىرفت؛ كتابهايى مىخريد و به خانه مىبرد؛همه رواياتش از آنهاست (خطيب، 11/399).
تخصص ديگر ابو الفرج، موسيقى بود. اما دانش او در اين زمينه، به دانش نظرى مختصر مىگرديد و ظاهرا نه آوازى خوش داشت و نه سازى مىنواخت. اطلاعات نظرى او از كتابهاى متعددى كه در اختيار داشت، به دست آمده بود؛آثار اسحاق موصلى؛آثار استادش جحظه از جمله اخبار ابى حشيشة كه آن را نزد همو خوانده بود؛كتابى كه ابو الفضل عباس بن احمد بن ثوابه به او داده بود (اغانى، 10/141) و انبوهى كتابهاى ديگر. اما او خود در آغاز اغانى به صراحت مىگويد: در بيان كيفيت سرودهها و ترانهها منحصرا از شيوه اسحاق موصلى پيروى كردهام، زيرا امروزه شيوه او معمول گرديده است، نه شيوه كسانى چون ابراهيم بن مهدى و مخارق و علّويه... (همان، 1/4-5). او نسبت به اين موسيقىدان بزرگ كه حدود يك سده و نيم پيش از او مىزيسته است، اعتقادى خاص داشت؛شرح حالى كه به او اختصاص داده (همان، 5/268 به بعد) ، خود كتابى كه نسبتا مفصل است كه به 167 صفحه مىرسد. ابو الفرج در آغاز اين كتاب، برخلاف شيوه خود، به شرح فضائل و دانش و پارسايى و هنرمندى او پرداخته و او را يگانه همه دورانها معرفى كرده است (همان، 5/268-270) ؛اما در مقابل، از اينكه بر استاد ديگرش جحظه خرده بگيرد، ابايى نداشت و با آنكه كتابى در احوال و اخبار او تأليف كرده است، باز يك بار پس از دو روايت مىگويد: او را در كتاب الطنبوريين عادت بر اين است كه از اهل صناعت موسيقى به زشتترين كلمات بدگويى كند، حال آنكه عكس اين عمل شايسته است (همان، 6/63).
وى با استادان ديگرى چون حرمى بن ابى العلاء، ابراهيم ابن زرزور، ابو عيسى بن متوكل نيز مىتوانست در بسيارى جاها با موسيقى و موسيقى دانان همساز گردد: در ميخانهها، در مجالس اعيان، در خانه استادش نفطويه كه گويند كنيزكان آواز خوانش شهرت تمام داشتهاند (زبيدى، 172؛نيز نك: خلف اللّه، 120-121) ، در سراى آل منجم و به خصوص يحيى بن على بن منجم كه خود اهل موسيقى و شعر بود.حاصل اين اطلاعات، چندين كتاب به غير از اغانى بود-مثلا: ادب السماع-كه اينك از دست رفته است.
شاگردان او
ابو الفرج بى گمان شاگردان بسيار داشته، اما گويى كار تدريس پيشه او نبوده است. با اينهمه گاه كسانى را مىبينيم كه در محضر او كتاب معينى را خواندهاند، مثلا شيخى اندلسى به نام ابو زكريا يحيى كه براى كسب علم به شرق آمده و به ابو الفرج پيوسته بود و تنوخى او را در مجلس ابو الفرج ديده است (ياقوت، ادبا، 13/129) ، يا ابو الحسين اين دينار كه خود گفته همه كتاب اغانى را نزد ابو الفرج خوانده است (همان، 14/248) و نيز على بن ابراهيم دهكى (همان، 12/216-217). ديگر شاگردان او را خطيب بغدادى نام برده است: دارقطني، ابو اسحاق طبرى، ابراهيم بن مخلد و محمد بن أبى الفوارس (11/398-399؛نيز نك: ذهبى، سير، 16/202).
يكى ديگر از شاگردان يا راويان او كه نامش در منابع به اين عنوان نيامده، تنوخى، صاحب نشوار و الفرج بعد الشدة است. وى در كتاب اخير، 6 بار از اغانى و 43 بار از شخص ابو الفرج نقل قول كرده (نك: شالجى، 1/10) و در يك جا مىنويسد: در كتاب اغانى كه ابو الفرج اجازه روايتش را به من داده است... (الفرج، 4/383). شاگردان أبو الفرج، از شيوههاى استاد خود كمتر تقليد كردهاند، مثلا مىدانيم كه دارقطنى، در علوم قرآن و حديث تبحر يافت، نه در شعر مجون و غنا.
شعر او
بر اساس همين مقدار اندكى كه از شعر ابو الفرج باقى مانده است، مىتوان گفت كه وى به روانى و دلنشينى، شعر مىسروده و گذشتگان نيز همه بر اين امر اقرار دارند (نك: مثلا خطيب، 11/398). ثعالبى مىگويد: در آثار او، هم استوارى شعر علما را مىبينيم و هم لطافت شعر ظرفا را (3/109).
از مجموع اشعار او، 172 بيت در 25 قطعه كوتاه و بلند باقى مانده است. از اين ميان 21 قطعه را ثعالبي و ياقوت و يك قطعه مفصل 39 بيتى را ابن شاكر (ذيل حوادث 356 ق) و 5 بيت را ابن طقطقى (ص 285-286) نقل كردهاند و دو قطعه 3 بيتى را كه در جاى ديگر نيامده، خود او در ادب الغرباء (ص 74، 98) آورده است.
شعر او شعر نوخاستگان عصر عباسى است. وى هنگامى كه ابن معتز و شيوه شعر سرايى او را مىستايد، پندارى از روش دلخواه خود سخن مىگويد. او مىداند كه در محيط بغداد، در سراهاى با شكوه و ميان نديمان و كنيزكان و گلهاى بنفشه و نرگس، ديگر جاى آن نيست كه شاعرى بر اطلال و دمن زار بگريد و به وصف بيابان و ماده شتر و آهو و شتر مرغ بپردازد، يا در شعر الفاظ نا مأنوس بيابانى به كار برد.
اعجابى كه ابو الفرج نسبت به ابن معتز ابراز داشته است (الاغانى، 10/274) ، خود نشان مىدهد كه تا چه حد از او تأثير پذيرفته است. شايد بتوان پا را از اين فراتر نهاد و گفت: شعر او-هنگامى كه وى به زندگانى مادى و ملموس مىپردازد-از شعر ابن معتز نيز گيراتر است؛سخنش صميمى و بىپيرايه است؛هم معانى و هم الفاظ را از متن زندگانى بر مىگيرد و به وسيله آنها شعر خود را جان مىبخشد؛حتى گاه از استعمال برخى الفاظ عاميانه نيز ابا ندارد (نك: ياقوت، ادبا، 13/109) ؛ هيچ يك از اشعار او، مقدمه ندارد؛هميشه ترجيح مىدهد كه بىدرنگ به اصل موضوع بپردازد؛حتى در شعرى كه گويند 100 بيت بوده و در هجاى بريدى سروده شده، از همان بيت اول، حملهاى تند و آشكار بر او آغاز كرده است (نك: ابن طقطقى، 285-286؛ياقوت، همان، 13/127- 128).
ابو الفرج مردى سخت حساس و تند مزاج بود (ذهبى، ميزان، 3/123) ؛عيب ديگر مردمان را به آسانى مىديد و به آسانى آنان را به استهزا مىگرفت، چندانكه به گفته ياقوت، هجايش از شعرهاى ديگرش بهتر بود و مردم از زخم زبانش بيمناك بودند (همان، 13/101). مثلا گزاف گويى جهنى، محتسب بصره را برنتافت و نزد همگان شرمسارش گردانيد (همان، 13/123-124). حتى چنانكه اشاره شد، ولى نعمت خود، وزير مهلبى را نيز هجا مىگفت (همان، 13/109).
با اينهمه دو قطعهاى كه وى درباره موش و گربه (همان، 13/105-107) و در رثاى خروس سروده، به گمان ما زيباترين اشعار اوست. مرثيه خروس وى چندان ابن شاكر (همانجا) را شيفته ساخت كه به سبب زيبايى وصف و استوارى كلام و دل آويزى الفاظ و بديع بودن معانى هر 39 بيت آن را نقل كرده است.
نثر او
بلاشر معتقد است كه درباره اسلوب ابو الفرج در نثر، سخنى جدى نمىتوان گفت، زيرا همه آثار او و به خصوص بزرگترين آنها، اغانى سراپا نقل قول است و آنچه او خود به اين مجموعه افزوده، از سرفصلها، يا روابط ميان قطعات تجاوز نمىكند (ص 212-213). با اينهمه در لا به لاى روايات، گاه به قطعههايى بسيار دلنشين و هوشمندانه دست مىيابيم كه مىتوانند تصور نسبتا روشنى از اسلوب او در ذهن پديد آورند. از جمله اين نوشتهها مىتوان به مقدمات كتابها، گفتارهاى انتقادى در اغانى و مقاتل، ستايشهايى كه مثلا از اسحاق موصلى و ابن معتز كرده، و داستانهايى كه در ادب الغرباء آورده است، اشاره كرد. در اين آثار ملاحظه مىشوده كه وى به هيچ وجه از معاصران قدرتمندش، صاحب و مهلبى و ابن عميد تأثير نپذيرفته، بلكه احساسات خود را به زبانى پاكيزه و شفاف، با صداقت و صميميتى كم نظير عرضه كرده است.
ابو الفرج كه به شدت تحت تأثير سنت روشنفكرانه مؤلفان ادب است، پيوسته مىكوشد از ارائه آثار ثقيل به خواننده خوددارى كند و به عكس او را با حكايات نو به نو مشغول دارد، زيرا مىداند كه «در طبيعت آدميزاد، عشق انتقال از چيزى به چيز ديگر، و راحت جويى گذر از امر معهود و شناخته به نامعهود و نو، نهفته است» ، زيرا «هر چيز كه اميد دست يافتن به آن مىرود، از آنچه حاصل است، بر جان شيرينتر مىنشيند» (الاغانى، 1/4؛نيز نك: بلاشر، 211-212). با اينهمه او كار خود را سخت جدى مىگيرد و آثار خويش را كاملا عالمانه تلقى مىكند، به همين جهت، پيوسته روايات خود را به اسنادى استوار و راويانى مشهور، متقن مىگرداند (درباره اسناد، او، نك: ه. د، الاغانى) ، يا به كتابهايى چون آثار ثعلب، ابن اعرابى، ابو عمرو شيباني، ابن حبيب، سكرى و ديگران ارجاع مىدهد (نك: خلف اللّه، 196).
اما در بسيارى جاها گويى در نظر گويى در نظر او، نبايد تنها به واقعيت زندگى مردمان و حوادث تاريخى نگريست، بلكه ساختار افسانهگون يك روايت نيز در صورتى كه فريبنده و دل آويز باشد و ذوق هنرى ظريفان را اقناع كند، مىتواند مورد توجه قرار گيرد و بنابراين بايد از پشتوانه سندهايى استوار برخوردار باشد. مثالهايى كه در تأييد اين سخن مىتوان آورد، بسيار است. مثلا، در مرگ ليلى اخيليه، روايت اصمعى را كه مىگويد: او هنگام بازگشت از نيشابور درگذشت، درست نمىداند، بلكه ترجيح مىدهد كه ليلى، همراه شوى خود بر ماهورى كه قبر عاشق دلسوختهاش توبه در آن بود، بگذرد و به رغم نكوهش شوى، عاشق را درود فرستند و از او بخواهد، همانگونه كه در شعرى وعده كرده است، از وراى گور نيز سلام او را پاسخ گويد. همان هنگام، پرواز جغدى وحشتزده، اشتر ليلى را مىرماند، چنانكه او از فراز هودج به زمين مىافتد و كنار عاشق ديرينه جان مىسپارد. ابو الفرج در دنبال اين افسانه باور نكردنى مىافزايد: اين است روايت صحيح در مرگ ليلى (همان، 11/244). مثال ديگر افسانههاى شور انگيز ليلى و مجنون است كه در حدود سده 2 ق پديد آمد و سپس پيوسته بر حجم آنها افزوده شد، تا به دست ابو الفرج رسيد (همان، 2/1-96). بى گمان وى به هيچ يك از آنها به عنوان حادثهاى واقعى نمىنگرد، اما همه را با رغبتى تمام كه انگيزهاى جز عشق به داستان پردازى ندارد، با دقت بسيار نقل مىكند (نك: بلاشر، 191). او مىداند كه افسانه پادشاهان يمن را يزيد بن مفرغ جعل كرده است (نك: ابو الفرج، همان، 18/255) ، اما از ذكر آنها نيز خوددارى نمىكند.
درگذشت او
سه كس كه با ابو الفرج روابطى داشتهاند، سه تاريخ مختلف در مرگ او ياد كردهاند: شاگردش ابن ابى الفوارس گويد كه روز 14 ذيحجه 356 درگذشت و پيش از مرگ دچار اختلال حواس شد (خطيب، 11/400؛نيز نك: قفطى، 2/253). همين تاريخ را تقريبا همه نويسندگان بعدى پذيرفتهاند (مثلا ابن خلكان، 3/309؛ابو الفداء، 1/108؛ذهبى، ميزان، 3/123) و معاصران نيز بيشتر بر اين نظرند. تاريخ دوم، 357 ق است كه ابو نعيم آورده است. او خود مىنويسد كه ابو الفرج را در سنين كهنسالى وى در بغداد، ديده است (2/22). برخى ديگر نيز با ترديد اين سال را ذكر كردهاند (مثلا: ابن خلكان، همانجا). تاريخ سوم، سال «سيصد و شصت و اندى» است كه دوستش ابن نديم ذكر كرده (ص 128) و كمتر مورد توجه قرار گرفته است، اما از ديگر تاريخها صحيحتر به نظر مىرسد. نخستين بار ياقوت به اين نكته پى برده، اما خود اظهار نظر قاطعى نكرده است. وى از قول حاشيهنويسى كه ادب الغرباء ابو الفرج را در دست داشته، داستانى نقل كرده، از اين قرار كه ابو الفرج در آن كتاب گويد: در زمان قدرت معز الدوله، روى قصر او در شماسيه چيزى خوانده، سپس در سال 362 ق به آن مكان بازگشته و اين بار ويرانى قصر را ديده است (ادبا، 13/95-96؛نيز نك: ادب، 88) و بدين سان، تاريخى كه ابن نديم ذكر كرده است، محتملتر مىگردد (درباره تاريخ وفات او، نك: خلف الله، 16-21؛منجد، -14).
آثار
مجموعه آثارى كه به ابو الفرج نسبت دادهاند، به 28 كتاب بالغ مىشود كه از آنها تنها 4 كتاب در دست است. عمدهترين كسانى كه فهرست آثار او را آوردهاند، اينانند: ابن نديم (همانجا) ، ثعالبي (3/109) ، خطيب بغدادى (11/398) ، شيخ طوسى (ص 223-224) ، ياقوت (همان، 13/99-100) ، ابن خلكان (3/308) و قفطى (2/252).
كتابهاى او را مىتوان بر حسب موضوع چنين تقسيمبندى كرد:
الف-درباره سرودها و ترانهها و ترانهسرايان و اشعار و اخبار مربوط به آنان
1. الاغانى. چون اين كتاب بزرگترين اثر در زمينه ادب و موسيقى به شمار مىآيد و مزايايى گاه استثنائى دارد، در مدخلى جداگانه بررسى مىشود (نك: ه. د، الاغانى).
2. مجرد الاغانى.ابو الفرج خود به اين كتاب اشاره كرده است (نك: الاغانى، 1/1).
3.الاماء الشواعر. اين كتاب در 1983 م در بغداد به كوشش يونس احمد سامرائى و نورى حمودى قيسى به چاپ رسيده است. احتمالا اشعار الاماء و المماليك (نك: ابن نديم، همانجا) و المماليك الشعراء (ياقوت، همان، 13/99) ، عناوين تحريف شده همين كتاب است.
4. كتاب الخمارين و الخمارات.
5. الاخبار و النوادر.
6. ادب السماع.
7.اخبار الطفيليين.
8. مجموع الآثار و الاخبار.
9. كتاب القيان. حاجى خليفه كتابى از ابو الفرج به نام نزهة الملوك و الاعيان فى اخبار القيان و المغنيات الدواخل الحسان ياد كرده (2/1947) كه احتمالا همين كتاب است.
10. دعوة النجار، يا دعوة التجار (نك: همو، 1/756).
11. كتاب الغلمان المغنيين.
12. كتابى درباره نغمهها كه خود به آن اشاره كرده (نك: همان، 10/97).
13. رسالهاى درباره غنا كه خود از آن ياد كرده است (نك: همان، 5/270).
14. الديارات. از سدههاى نخست قمرى ديرها را بيشتر مراكزى براى تفريح تلقى مىكردهاند. به همين جهت، مؤلفان كتابهاى الديارات، پس از تعيين محل دير، به ذكر اخبار و اشعارى كه در پيرامون آن ساخته شده بود، مىپرداختند. ظاهرا نخستين كتابى كه پيش از ابو الفرج در اين باب تأليف شده، كتاب الحيرة و تسمية البيع و الديارات، اثر هشام كلبى است. پس از آن ديارات ابو الفرج تأليف شد. اما نويسندگان سده 4 ق به اين موضوع اقبال بسيار نشان دادهاند، چنانكه 5 كتاب ديگر نيز در همين دوره تأليف شده است: كتاب الديرة از سرىّ رفّاء؛الديارات از ابو بكر محمد و ابو عثمان سعيد خالدى؛الديارات الكبير از شمشاطى؛كتاب الديرة از محمد بن حسن نحوى و از همه مهمتر الديارات شابشتى (د 388 ق). شگفت آنكه شابشتى هيچ اشارهاى به ابو الفرج نكرده و گويى از كتاب او به كلى بى اطلاع بوده است (درباره اين كتابها، نك: عواد، 36-42). كتاب ابو الفرج اينك در دست نيست و نسخهاى كه به همين نام در كتابخانه برلين نگهدارى مىشود (آلوارت، شم 8321) ، معلوم نيست كه از آن ابو الفرج باشد. اما بى گمان ياقوت آن را در دست داشته، زيرا بارها در معجم البلدان به آن ارجاع داده است (نك: بلدان، 2/654، 667-668، جم). جليل عطيه آنچه از اين اثر در منابع آمده است، گرد آورده و به نام الديارات در بيروت (1991 م) به چاپ رسانده است.
ب-كتابى در ادب
اثرى كاملا استثنائى و دلنشين از ابو الفرج در دست داريم كه ادب الغرباء من اهل الفضل و الادب (ابن نديم، 128) ، يا آداب الغرباء (خطيب، 11/398) ، يا ادباء الغرباء (ياقوت، ادبا، همانجا) نام دارد. تا 1000 سال پس از مرگ ابو الفرج كسى خبرى از محتواى اين كتاب، جز آن چند روايتى كه ياقوت آورده است (نك: همان، 13/95-96) ، نداده بود؛اما نسخهاى از آن در اختيار بديع الزمان فروزانفر بود كه براى نشر به صلاح الدين منجد سپرد. منجد نيز كتاب را در 1972 م در بيروت منتشر كرد. اين نسخه متعلق به سده 13 ق است، اما اينك نسخهاى ديگر، از سده 7 ق در كتابخانه آيت اللّه مرعشى يافت شده است (مرعشى، شم (5) 4047).
ابو الفرج در اين كتاب، با ذكر تاريخ بارها از خود سخن گفته، چندانكه اين كتاب يكى از مراجع عمده براى شرح احوال او شده است. چنانكه در بخش درگذشت او ياد شد، يكى از روايات اين كتاب نشان مىدهد كه وى، بر خلاف، همه روايات، تا اندكى پس از 362 ق زنده بوده و اين كتاب را نيز پس از اين تاريخ، يا در اواخر آن سال نوشته است. در اين زمان دوست و حامى قدرتمند او وزير مهلبى در گذشته بود و او در غم تنهايى و تنگدستى مىزيست. مقدمه كوتاه و غم انگيزى كه وى در آغاز كتاب نگاشته است (ص 20-22) ، بر اين معنى دلالت دارد.
موضوع و لحن گفتار كتاب سراسر نشان از صميميت و يكرنگى روح مؤلف دارد. وى خاصه به دنبال غربتزدگانى كه از سر اندوه يادگارى از خود به جاى گذاشتهاند، به هر سوى سر مىكشد و در خانهها، دكانهاى ويران، مساجد، باغها، حتى در كوهها نوشتههاى آنان را مىيابد و در كتاب خود ضبط مىكند. بديهى است كه او از اخبارى كه ديگران نيز در همين باب برايش نقل مىكنند، چشم نمىپوشد (ص 21).اهميت اين كتاب براى روانشناسى اجتماعى آن روزگار بر كسى پوشيده نيست.
ج-كتابهايى كه درباره اشخاص معين تأليف كرده
1. الفرق (يا الوزن) و المعيار فى الاوغاد و الاحرار، كه در معارضه با اللفظ المحيط هارون بن منجم نوشته است (نك: حاجى خليفه، 2/1256) ؛
2. اخبار جحظة البرمكى؛
3. مناجيب الخصيان، درباره دو خواجه جوان متعلق به وزير مهلبى (ياقوت، همان، 13/99-100).
د-تبارنامهها
1. جمهرة النسب. اين عنوان را خطيب بغدادى آورده است (همانجا) ، اما ذيل كتاب التعديل خواهيم ديد كه ابو الفرج، جمهره انساب عرب را نه عنوان، كه موضوع التعديل ياد كرده است (الاغانى، 22/3). حال نمىدانيم كه خطيب كتاب ديگرى را در نظر داشته، يا آن عنوان و آن موضوع را دو كتاب پنداشته است.
2. نسب بنى عبد شمس.
3. نسب بنى شيبان.
4. نسب المهالبة.
5. نسب بنى تغلب.
6. نسب بنى كلاب.
ه-اخبار و روايات مربوط به اعراب
1. ايام العرب، كه به قول خطيب بغدادى شامل 1700 «يوم» بوده است (همانجا) ،
2. التعديل و الانتصاف فى مآثر العرب و مثالبها. ابو الفرج خود گويد (همانجا) كه اين، عنوان كتابى است در باب «جمهرة انساب العرب».
و-كتابهاى مذهبى
1. مقاتل الطالبيين، كه درباره آن جداگانه بحث خواهد شد.
2. تفضيل ذى الحجة. از اين كتاب اطلاعى در دست نيست و تنها با توجه به عنوان كتاب مىتوان حدس زد كه شامل موضوعات دينى بوده است (نك: نامه دانشوران، 4/58).
3 و 4. ما نزل من القرآن فى امير المؤمنين على و اهل بيته (ع) و كلام فاطمة (ع) فى فدك، كه شيخ طوسى به وى نسبت داده است (ص 224). پيش از شيخ طوسى كسى به اين دو كتاب اشاره نكرده و نويسندگان پس از او هم از نقل آنها در فهرست آثار ابو الفرج خوددارى كردهاند. به نظر مىآيد كه اين دو اثر را كسان ديگرى تأليف كرده باشند و بعدها در اثر خلطى كه چگونگى آن بر ما پوشيده مانده است، به ابو الفرج منسوب گرديده باشد. اما در هر حال اين كتابها در دست نويسندگان شيعه وجود داشته، زيرا در سده 7 ق مىبينيم كه ابن طاووس، در كتاب بناء المقالة الفاطميه خود 3 بار از ما نزل من القرآن ابو الفرج نقل قول كرده است (ص 143-144، 262، 287).
5. كتابى به نام تحف الوسائد فى اخبار الولائد، كه حاجى خليفه به او نسبت داده است (1/360).
بسيارى از آثار ابو الفرج، تنها يك سده پس از مرگش از ميان رفته بود، زيرا خطيب مىنويسد: او بخشى از تأليفات خود را به اندلس فرستاد كه ديگر به دست ما (در عراق) بازنگشت، و آنگاه نام 11 اثر را كه بيشتر نسب نامه هستند، ذكر مىكند (11/398؛قس: قفطى، 2/252؛ ابن خلكان، 3/308). كتاب الاماء الشواعر جزو اين آثار نيست، اما جالب توجه آنكه تنها نسخه باقى مانده از اين كتاب به خط مغربى است (نك: سامرائى، 13).
کتابشناسی کتاب تاریخ نیشابور
معرفى كتاب
نام رايج و مشهور اين كتاب در طول قرون« تاريخ نيشابور» بوده ولى گويا نام اصلى آن« تاريخ النيسابوريين» است زيرا هدف مؤلف دراين كتاب معرفى رجال و عالمان نيشابور بوده است. اين كتاب مفصل بودهاست. در تعداد مجلدات آن اختلاف نظر وجود دارد. خليفه نيشابورى، كه موثقترين منبع در اين زمينه است، آن را چهارده مجلد ذكر كرده است.
تأليف تاريخ نيشابور در 388 ه به پايان رسيده است. اصل اين كتاب از بين رفته، ولى از عبارات حاجى خليفه متوفاى 1067 ه برمىآيد كه تا زمان او در دسترس بوده است. شمس الدينذهبى( متوفاى 748 ه) تاريخ نيشابور را خلاصه كرده و آن را مختصر تاريخ الحاكم ناميدهاست. كتاب حاضر تلخيص و ترجمهاى است كه توسط محمد بن حسين خليفه نيشابورى( زنده در 717 ه) صورت گرفته است.
كتاب با مقدمهاى درباره فضيلت خراسان و نيشابور شامل احاديثى از پيامبر اكرم( ص) و سخنانى از صحابه و تابعين و بعضى بزرگان ديگر در اين باره، آغاز شده، آنگاهمؤلف بزرگانى را معرفى كرده است كه در عصر اسلامى از نيشابور برخاستهاند يا بهآنجا وارد شده و مقيم گشته يا از آنجا گذشتهاند و سپس به تاريخ و جغرافياىنيشابور پرداخته است. وى در بخش زندگىنامهها شرح حال 2680 تن ازبزرگان نيشابور را آورده و آنها را در هشت طبقه دستهبندى كرده است كه با صحابهپيامبر اكرم آغاز و با معاصران مؤلف ختم مىشود.
مختصر تاريخ نيشابور نيز مشتمل است بر ذكر 28 تن از صحابه، 71 تن از بزرگان تابعين، 83 تن از اتباع تابعين، 614 تن از اتباع اتباع، 512 تن از علماى نيشابور و ديگر عالمانىكه به آن شهر آمده و به نشر علم پرداختهاند، 323 تن از دانشمندان ساكن نيشابورو 950 تن از مشايخ حديث كه حاكم نيشابورى از آنها حديث شنيده است. در تكمله نيز، 99 تن از مشايخ حديث حاكم نيشابورى كه پس از تأليف كتاب درگذشتهاند، ذكر شدهاند. حاكم نيشابورى پس از زندگىنامهها، در بخشى مهم، آگاهىهاى سودمندى دربارهتاريخ و جغرافياى خراسان بزرگ، پيشينه نيشابور قبل از اسلام، پيدايش اسلام در آنجا، معمارى شهر و... و همچنين اطلاعاتى از برخى از شهرهاى ديگر ايران آورده است.
نسخهشناسى
نسخه خطى اين كتاب متعلق است به كتابخانه مركزى بورسا asruBدر تركيه كه داراى 74 ورق و هر صفحه داراى 21 سطر به خط نسخ مىباشد. تاريخ ندارد و حدس زدهاند كه در قرن پانزدهم ميلادى / نهم هجرىيا كمى بعد از آن كتابت شده باشد. اين نسخه را استاد فراى، استاد دانشگاههاروارد در 1965 م به صورت عكسى چاپ كرده است و فيلمى هم از آن به شماره 145 در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است.
نسخه چاپى اين كتاب در سال 1339 ش به همت مرحوم دكتر بهمن كريمى توسطانتشارات ابن سينا انتشار يافته است اما اين چاپ داراى نقايصى است كه در مقدمه بدانها اشارهشده است.
نسخه حاضر با مقدمه، تصحيح و تعليقات آقاى دكتر محمد رضا شفيعى كدكنى در قطع وزيرىبا جلد گالينگور در 410 صفحه براى بار نخست در سال 1375 ش از سوى« نشر آگه» منتشر شده است.
منابع
1- مقدمه مصحح و محقق
2- دانشنامه جهان اسلام، ج 6، ص 256، نويسنده: محسن معينى
ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد حاكم نيشابورى
درباره مؤلف
« ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد حاكم نيشابورى» عالم و محدّث قرن چهارم و پنجم هجرى. وى در سال 321 ه در نيشابور متولد شد ودر سال 405 ه در همين شهر، در اثر سكته درگذشت. ابو عبد اللّه حاكم 84 سال عمر كرد و تقريبا 75 سال از اين 84 سال را به تحصيل و تدريس و تأليف گذرانيد. حاكم در طلب دانشهاى زمان خويش به اقطار مختلف عالم اسلامى، از نيشابور تا عراقو حجاز و ماوراء النهر و ديگر بلاد خراسان سفر كرد.« حاكم» عنوانى است كه به جهت تصدّىمنصب قضاوت به ابو عبد اللّه دادهاند. در سياست برخى به نقش وىدر ميانجيگرى ميان سامانيان و آل بويه اشاره كردهاند. شايد تمايلى كه حاكم به تشيع داشته و نويسندگان اهل سنت غالبا او را از اين بابت، به شدّت، موردانتقاد قرار دادهاند و در دورههاى بعد دليل اين تشيع او را نقل حديث« من كنت مولاهفهذا على مولاه» و حديث« طير» دانستهاند، در اصل همين تمايلات سياسى او بوده استزيرا او در حقيقت براى آشتى ميان دو دولت شيعى و متمايل به شيعى ايرانى مىكوشيدهاست و دشمنان او كه طرفدار خلافت عباسى بودهاند اين كوشش او را نپسنديدهاندو او را به تشيع متهم كردهاند و بعدىها دليل تشيع او را در نقل اين احاديث جستجو كردهاند.
آثار او
1- تاريخ النّيسابوريين
2- المستدرك على الصحيحين
3- معرفة علوم الحديث
4- مزكّى الأخبار
5- الاكليل
6- المدخل الى الاكليل
7- فضائل فاطمة الزهرا
8- فضائل الشافعى
9- المدخل الى الصحيح
10- كتاب الضعفاء
11- علل الحديث
12- مفاخر الرضا و ساير آثار.
مترجم كتاب
« محمد بن حسين بن احمد المعروف بالخليفة النيسابوري» مترجم« تاريخ النيسابوريين» حاكم احتمالا در اواخر قرن هفتم و حدود 690 هجرى متولد شده است. در كتب رجال اطلاع چندانى درباره اين شخص يافت نمىشود.
نسخهاى كه امروز از تاريخ نيشابور خليفه در اختيار ماست، صورت تغيير شكل يافته ترجمه و تلخيص اوست, يعنى در فاصله حدود 690 تا 750 هجرى كه دوره احتمالى حيات خليفه است و روزگار كتابت اين تلخيص كه مسلما بايد بعد از هشتصد و هشت هجرى باشد، اين كتاب دستخوش تغييراتى شده است و در آنبعضى وقايع قرن نهم هجرى را نيز وارد كردهاند. ظاهرا حذف و تلخيصهايى ازجانب كاتب در آن اعمال و اطلاعاتى نيز بر آن افزوده شده است.
کتابشناسی کتاب سلمان فارسی در آینه ی تاریخ
كتاب حاضر كه تحت عنوان «سلمان فارسي در آينه ي تاريخ» به خوانندگان محترم ارائه شده است ،برگرفته از مجموعه ي «نامه دانشوران ناصري» ست كه به امر ناصر الدين شاه قاجار توسط گروهي از دانشمندان و مورخين دورهي قاجار و ناصري تاليف و تصنيف شده است، به دليل اينكه اين كتاب سالها به زيور طبع آراسته نشده و نسخهي چاپي سال 1324 هجري قمري دردست مصحح و محقق اين كتاب قرار داشت، لذا بنياد علمي فرهنگي باران در راستاي احياي آثار قدما، سعي در تجديد چاپ همراه با تحقيق و اضافات مطالبي نمود كه در اين كتاب آورده نشده است و با عنوان حاضر در اختيار علاقمندان قرار داده است، اميد است كه ذات باري تعالي اين تلاش را ذخيرهي براي روز معاد ما قرار دهد انشاء الله.
فهرست کتاب :
پیشگفتار
سلمان فارسی
اسم حضرت سلمان
محل تولد و مولد آن حضرت
سلمان فارسی و پذیرش آن حضرت
سلمان فارسی در لسان اهل بیت علیهم السلام
ازدواج سلمان و فرزندان وی
مدت عمر و وفات جناب سلمان
کیفیت اسلام آوردن حضرت سلمات (ع)
نامه سلیمان به عمربن خطاب
اضافات و پاورقی
منابع و مأخذ تحقیق
کتابشناسی کتاب نجاشی - راوی شناس بزرگ
ابوالعباس احمدبن علی، عالم بزرگ شیعه در علم رجال در نیمه اول قرن پنجم هجری (معروف به نجاشی)، او در بغداد در 372 هـ ق متولد شد. پدرش علی بن احمد، از مردم بغداد و محدث و فقیه بود و شیخ صدوق وقتی به بغداد آمد از او استفاده کرد و از او اجازه کتابت گرفت. نسب او تا «عدنان» که جمعا 27 پشت است می رسد که خودش در کتاب (رجالش) ذکر می کند، در این میان "ابن عبدالله اسدی نجاشی" جد هفتم اوست که در زمان منصور خلیفه عباسی، حکمران اهواز و فارس بود و مردی پرهیزکار از اصحاب حضرت صادق علیه السلام که مسائلی از حضرت پرسیده و حضرت هم جواب دادند که به «رساله عبدالله نجاشی» معروف و مشتمل بر موضوعات مهم از مباحث اسلامی است.
احمد ملقب به ابوالعباس جد دوم او نیز از راویان حدیث بوده و به گفته شیخ طوسی، از اصحاب امام رضا علیه السلام بود که دانشمندی موثق و مورد اعتماد است. چون خانواده او "اسدی" و از مردم کوفه بودند، نجاشی هم در بغداد به ابن الکوفی مشهور بود. او در بغداد بزرگ شد و از همان سنین کودکی در جستجوی علم و علما بود و حتی در منازل علمای بزرگ می رفت و در مساجد موقع قرائت علوم که شاگردانی از آن محافل و مجالس، استفاده می کردند او می نشست و تماشا می کرد. تحصیلاتش را در بغداد به اتمام رساند و در سال 400 هـ ق در سن 28 سالگی که برای زیارت نجف اشرف رفت، از حسین بن جعفر مخزومی خزاز معروف به "ابن الخمری" اجازه روایت کتاب «عمل السطان» ابوعبدالله یوشجی را گرفت و از محمدبن علی قزوینی اجازه روایت کتاب دیگری را گرفت.
نجاشی با اینکه در بغداد بود ولی چون اصلیت او کوفی بود به کوفه زیاد رفت و آمد کرد و از مشایخ آنجا استفاده و ملاقات هایی کرد تا آنجا که به گفته بعضی اهل نظر، نجاشی بیشتر از شیخ طوسی از بزرگان کوفه اطلاع داشت و توانست آثار و کتب آنها را ضبط و ثبت نماید. این مرد بزرگ از شاگردان برازنده "شیخ مفید" مرجع اعلم آن زمان و همدرس و معاصر با سید مرتضی (و شیخ الطائفه محمدبن حسن طوسی) و بزرگان دیگری از علما در بغداد بود. او شیفته علم و کتاب و شناخت رجال و استاد در جرح و تعدیل آنها بود. در بغداد و نجف و سامره و کوفه و شاید در بصره و کربلا از محضر علمای بزرگ در فقه و حدیث و رجال و تاریخ و ادب و دیگر علوم و فنون اسلامی بهره ها برد. احادیث زیادی از آنها استماعی و ضبط نمود و اجازات زیادی از مشایخ بزرگ دریافت کرد. خود او در کتاب رجالش نام آنها را آورده و علامه نوری هم در «مستدرک» نام سی نفر از اساتید او را ذکر کرده ولی ما در اینجا برخی را نام می بریم.
برخی اساتید نجاشی
1- شیخ مفید، مرجع عالیقدر شیعه متوفی 413 هـ ق
2- احمدبن عبدالواحد معروف به «ابن عبدون» و «ابن حاشر»
3- احمدبن محمد معروف به ابن الجندی که استاد شیخ طوسی هم بود
4- احمدبن محمدبن .... صلت اهوازی ..........
5- احمدبن علی ......سیرافی که به احمدبن علی بن نوح معروف بود
6- حسین بن عبیدالله عضنائری ابوالفرج
7- یعقوب بن اسحاق کاتب قنائی
8- علی بن احمدعباس نجاشی (پدرش)
9- محمدبن جعفر مودب ادیب نحوی
10- احمدبن محمدبن عبیدالله جوهری و دیگران
شاگردان
از شاگردان او، افراد خاصی جز سید ابوالصمصام ذوالفقاربن محمدبن معبد حسینی علوی مروزی که طریق ابن داود به وسیله او به نجاشی منتهی میشود، کس دیگری نقل نشده است. این سید بزرگوار، فقیه عالیقدری است که شاگرد شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و دیگران هم بوده است. معلوم نیست که نجاشی با همه مقام علمی و نوشته هایی که دارد چگونه اسامی شاگردانش را ضبط و ثبت نکرده است. این موضوعی است که باید تحقیق شود.
وفات
این دانشمند عالیقدر رجالی، سال 450 هـ ق، حدود 90 سالگی از دنیا رحلت کرد.
آثار
1- مهمترین اثر او کتاب معروف «رجال» اوست که در دسترس علما و شیعه همه دانشمندان ما بر آن اعتماد دارند. او نام کتابش را «فهرست» گذاشت و می گوید که فهرست اسامی مصنفین شیعه و تصنفات آنها که به دست آورده ایم و ذکر گوشه ای از کنیه ها و القاب و محل ها و انساب آنها و آنچه از مدح و ذم راجع به هر کدام گفته شده است. او در کتاب «رجال یا فهرست» خود، جمعا تراجم 1269 نفر از راویان و محدثان و فقها و مفسران و مورخان و ادبای شیعه که دارای تالیف و تصنیف بوده اند، آورده است. شاید بتوان او را در فن رجال، سرآمد علمای این علم دانست.
2- کتاب جمعه و اعمالی که در آن روز وارد است.
3- کوفه و آثار و فضائل آن،
4- انساب بنی نصربن قعین و ایامهم و اشعارهم،
5- مختصرالانوار و مواضع النجوم التی سمتها العرب.[1]
بی شک مطالعه زندگی سراسر نور عالمان دین و ابرار ، درس ها ونکته های بسیاری به انسان می آموزد ؛ چرا که آنان در مسیر حیات بشرنشانه های هدایت و پرچمداران علم و تقوا و مشعل های روشنی بخش اند .دفتری که در پیش روی شما است ، نخستین نوشته ای است که به بررسی زندگی سراسر افتخار یکی دیگر از فرزندان قبیله ابرار ، به نام « نجاشی » می پردازد .
مرزبان سخت کوشی که در عصر خویش به مبارزه با مخالفان برخاست وپوچی گفتار دشمنانی را که سابقه درخشان شیعه را زیر سؤال برده و تشیع را به نداشتن آثار و نوشته های ماندگار و پیشینه های فرهنگی سرزنش می کردند بر همگان آشکار کرد . دانشمند و احیاگر بلند همتی که ستارگان آسمان فقاهت و همیشه جاوید تشیع را ردیابی می کرد و ابرهای تیره را از مقابل آنان به کنارمی زد تا جامعه از زلال نورانی شان بهره مند شود .این پژوهشگر و راوی شناس بزرگ با قلم توانای خود که از علم و اخلاص وی قدرت می گرفت ، به معرفی فرزندان علمی امام باقر و امام صادق علیهما السلام پرداخت و در بازشناسی محدثان و دانشمندان شیعی و آثار گرانبهای آنان شب و روز تلاش بی وقفه کرد و سرانجام ، ثمره این کوشش مدام و خستگی ناپذیر ، درخت استوار و پرباری به نام « رجال نجاشی » شد . او گرچه با عزت نفس ، از خود چیزی نگفت و ننوشت ولی نام مبارک او درکنار میراث ماندگارش و در ردیف نام دیگر راویان نور که خود ، احیاگر نامشان بود ، هنوز هم می درخشد و در طول قرن ها این اثر گرانسنگ به عنوان یکی ازمنابع اصلی فقها و دانشوران و راهنمای محققان در رشته شناخت راویان حدیث بوده است .
ابوالحسین احمدبن علی نجاشی ، که سعادت آن را داریم درباره زندگی اش مطالبی عرضه کنیم ، از اساتید و از بنیان گذاران « علم رجال » است . او درقرن های چهارم و پنجم می زیسته ، ولی متاسفانه از جزئیات زندگی اش همچون : زادگاه ، سفرها و ... اطلاع دقیقی که مکتوب شخص وی و یا معاصرانش باشد ، در دست نیست . از این رو با استفاده از شواهد و قراین و باتوجه به آثاری که از او به یادگار مانده است ، سعی گردیده از میان اقوال ونظریات مختلف ، نظریه و قولی که به حقیقت نزدیک تر است برگزیده و به پیشگاه دوستداران علم و عالمان راستین جهان اسلام ، تقدیم شود .
در این جا نکته ای قابل ذکر است و آن این که بنابر عللی در نقل برخی حوادث و مطالب تاریخی ، گاه تلخیص و گاه دخل و تصرفات جزئی و ظاهری - که خللی به اصل وقایع و روح حوادث نمی زند - اعمال شده است .
امید آن دارم که مقبول خاطر قطب عالم امکان ، امام زمان (عج) قرار گیرد ، ان شاء الله .[2]
فهرست مطالب کتاب :
* پیشگفتار
* مطلع
* بخش نخست : ولادت و خاندان
ستاره ای در افق بغداد نام آسمانی
نجاشی از تبار اسماعیل
خاندان ابوالسمال عبدالله نجاشی
عبدالله در محضر امام صادق علیه السلام آشنایی با زبان وحی
* بخش دوم : استادان و راویان
مکتب بغداد مدرسه اهل بیت علیهم السلام
با بزرگان در محضر مفید
در محضر سیدمرتضی ستارگان کم سو
* بخش سوم : عصر نجاشی و حاکمان
تشیع در عصر نجاشی فاطمی ها
آل بویه حاکمان
عقیده آل بویه آوای سبز
فرمان لعن سوگواری
شادمانی ناله های مظلوم
حی علی خیرالعمل محمد و علی خیرالبشر
* بخش چهارم : ستاره های یک آسمان
معاصران شیخ طوسی
ابن غضائری دیگر سبزقامتان
* بخش پنجم : آثار ماندگار
جایگاه نجاشی رجال نجاشی
زمان تالیف هدف از نگارش
شیوه و موضوع آثار دیگر
روایتگران
* بخش ششم : جلوه هایی از زندگی
عشق به اهل بیت علیهم السلام اهتمام به وقت
کوفه در یک نگاه با نجاشی در کوفه
روح تعبد زیارت ابرار
سبک نجاشی
* بخش هفتم : از شعاع نوریان
از زبان معاصران سخنان سبز
حدیث فراق
کتاب نامه
فهرست مصادر و مآخذ
[1] - مؤسسه فرهنگی جام طهور
[2] - پایگاه حوزه
کتابشناسی کتاب آشنایی با اسوه ها- حبیب بن مظاهر
در مورد مؤلف :
محدثی به سال 1331 در شهرستان سراب از استان آذربایجان شرقی متولد شد. پدرش روحانی بود و بدین سبب از کودکی در قم بسر برد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر گذراند. از سال 1344 تحصیلات حوزوی را آغاز کرد و از جمله در مدرسه حقانی به تحصیل پرداخت. از اساتید وی در این دوران می توان از ،آیتالله دکتر محمد مفتح،قدوسی شاه آبادی و آیات علی مشکینی، وحید خراسانی، شبیری زنجانی، احمد جنتی،مصباح یزدی، گرامی، حسن زاده آملی، آذری قمی، یوسف صانعی، حائری شیرازی، مقتدایی نام برد. پیش از انقلاب به سبب مبارزات سیاسی و سخنرانی دو بار دستگیر و زندانی شد. پس از پیروزی انقلاب به تلاشهای فرهنگی و تبلیغی در شهرستانها پرداخت. از ویژگیهای خاص او بعد ادبی و قلمی است.

آثار
آشنایی با اسوهها * آفات علم * اخلاق معاشرت
* از همدلی تا همراهی * الفبای انقلاب * الفبای زندگی: آشنایی با اصول و عوامل تحکیم خانواده
* الهی نامه * راه زندگی : الفبای سعادت خانواده * روشها
* سلوک دانشجویی * سینای نیاز * فرهنگ جامع سخنان امام حسن عسکری (ع)
* فرهنگ عاشورا * فرهنگ غدیر * فرهنگنامه عاشورا
* قلمرو دل * هنر دینی: واکاوی هنر در قلمرو مکتب * گامی در مسیر: خود سازی و عرفان برای جوانان
حبیب ابن مظاهر یا مظهر بن .... قفس اسدی کندی، از بزرگان تابعین و از اصحاب خاص امیرالمومنین علی علیه السلام و از شهدای بزرگ کربلا. وی حدود 14 سال قبل از هجرت در خاندان بزرگ "بنی اسد" در یمن متولد شد. سال نهم هجری با خانواده اش به مدینه رفت و همانجا ماند. در نوجوانی فقط چند صباحی در حیات پیغمبر در کنار پیغمبر بود و بعد دوران جوانی را در کنار امیرالمومنین علی علیه السلام و از شاگردان آن حضرت در علوم قرآن گذراند، حضرت علی علیه السلام او را که از حاملان علوم بود به علم «منایا و بلایا» آماده کرده بود. او حافظ قرآن بود و شب تا به صبح قرآن را ختم می کرد. در هر 3 جنگ صفین، نهروان و جمل در رکاب آن حضرت و همواره یکی از سرداران و دلاوران سپاه و نامش در کنار یاران آن حضرت چون "میثم تمار" و "رشید هجری" بود. بعد از جنگ جمل شهر کوفه را برای زندگی انتخاب کرد تا در کنار مولایش علی باشد. بعد از شهادت علی علیه السلام که میانسال شده بود شاهد غم ها و اندوه های آل پیغمبر از دشمنانشان بود.
حبیب ابن مظاهر و حسین ابن علی علیه السلام
سال 60 هجری قمری که او در سن پیری و از سران شیعه در شهر کوفه بود. خبر بیعت نکردن حضرت امام حسین علیه السلام با حاکم وقت (یزید) را شنید و از سفر حضرت آگاه شد. دعوتی رسمی از حضرت کرد تا شاید راهش را از مکه به کوفه برگرداند. این دعوت، بعد از گفتگوهای بسیار با دوستان و گروهی از شیعیان کوفه در نامه ای به حسین ابن علی علیه السلام در مکه رسید. حضرت این نامه را با نامه های دیگری توسط مسلم به کوفه فرستاد. کوفه نیز آن زمان دچار هرج و مرج شده بود. حبیب ابن مظاهر از کسانی بود که در راه بیعت گرفتن برای مسلم کوشش می کرد.
حبیب در کربلا
زمانی که امام حسین علیه السلام به کربلا رسید، او به همراه "مسلم بن عوسجه" به یاری آن حضرت آمد و وقتی یاران آن حضرت را اندک دید تلاش کرد تا خویشان خود را که در آن حوالی منزل داشتند، به کمک بیاورد. آنها هم قبول کردند و 500 نفر سوار به یاری امام شتافتند ولی سپاه اموی مانع پیوستن آنان به یاران امام حسین شدند. حبیب ابن مظاهر خود در نزد امام مقام و موقعیت والایی داشت. در کربلا امام او را به عنوان فرمانده جناح چپ سپاهش تعیین کرد. مواقف او در شب و روز عاشورا و فداکاریها و دفاع از حریم ولایت و مواعظ او به سپاهیان دشمن (پسر سعد) در کتب مقاتل مسطور است.
فرازی از سخنان حبیب ابن مظاهر در روز عاشورا
من حبیب و پدرم مظهر است، دلیر مرد میدان جنگ هستم، شما پلیدان اگر چه از نظر تعداد بیشتر و از نظر امکانات مجهزترید ولی ما یاران حق و شیفتگان حقیقت و وفادار به حق و در برابر سختی ها، صبور و در حجت و برهان، برتر و از شما با تقوا تر و معذور هستیم. آری حق با ماست و فضیلت به همراه ماست.
شهادت حبیب ابن مظاهر
هنگام نماز ظهر روز عاشورا (دهم محرم) سال 61 هجری قمری به همراه دیگر اصحاب امام حسین علیه السلام نبرد سختی کرد، یکی از افراد سپاه دشمن بنام "حصین بن تمیم" با او مقابله کرد ولی حبیب او را به زمین زد. به نقل تاریخ بعد 62 نفر دیگر از دشمنان را کشت. آنگاه "بدیل بن صریم" شمشیری بر فرق او زد و دیگری شمشیری بر پیکر او، و حبیب بر زمین افتاد و به شهادت رسید. حبیب بن مظاهر از اینکه با شهادتش به بهشت خواهد رفت خوشحال بود ولی شهادت او بر امام حسین علیه السلام بسیار سخت و ناگوار بود. تیر او به همراه سرهای شهدا در کوفه گردانده شد!! وی هنگام شهادت 75 سال داشت. آرامگاهش در کربلا در رواق جنوب غربی حرم حضرت سیدالشهدا است. [1]
فهرست کتاب :
عارفان مسلح
حبيب بن مظاهر اسدى
در دوران اميرالمؤمنين(ع)
در سالهاى خفقان اموى
در نهضت مسلم بن عقيل
پيوستن به كاروان كربلا
تبليغ در جبهه
شب عاشورا
شوق شهادت
عاشورا، روز حماسه
منابع تحقيق
[1] - برگرفته از سایت تبیان
کتاب شناسی کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام
نوشته حاظر نگاهی گذرا از ابتدای حکومت طاهریان وزوال آن تاحکومت صفویه میباشد گرچه متن حاضر مختصر نگاشته شده است اما شامل مطالب مهمی است که نیاز کاربران گرامی را تا حد قابل ملاحظه ای مرتفع میگرداند آنچه در درجه نخست در این کتاب مورد توجه بوده پرداختن به تاریخ سیاسی ایران است طی این دوران دولتهای بزرگ وکوچک فراوانی در بخشهای مختلف ایران سر کار آمدند لذا ما کوشیده ایم تا با بحث از چگونگی پیدایش وزوال این دولتها خوانندگان عزیز خود را با سیر تحولات سیاسی وتاریخی ایران آشنا کنیم ویادآور میشویم که هدف ما تنها مرور بر رویدادها وجریانهای سیاسی وتاریخی است وبه هیچ روی قصد تفصیل وتحقیق نداشته ایم ودر ضمن در حال نگارش ادامه رخ دادهای بعد دوران صفویه تا زمان قاجار هستیم واز اهداف سایت تخصصی تاریخ اسلام وگروه موسسه قمر بنی هاشم (قبه)ترویج آگاهی تاریخ اسلام ودر دسترس قرار دادن این چنین محصولاتی در سایت به صورت رایگان میباشد در پایان از برادر گرامی جناب آقای مجتبی قنبری که در نگارش این کتاب زحمات فراوان کشیده اند کمال تشکر را داریم.[1]
موسسه اسلامی قمر بنی هاشم
امام حسین الگوی زندگی
بعد از طی مراحل ابتدایی دبستان تا پنجم ، در سال 51 وارد حوزه علمیه قم شدم . بعد از طی مقدمات در حوزه به مدت چهار سال ، دروس سطح عالی (رسائل و مکاسب و کفایه) را تا سال 59 و 60 به اتمام رساندم . از سال 61 به مدت 7 سال در درس خارج اصول و 14 سال در درس خارج فقه شرکت نمودم .
همزمان با فقه و اصول حدود دوازده سال در دروس تفسیر و به مدت ده سال نیز در فلسفه از منظومه و اشارات و اسفار شرکت نمودم.
همزمان با شرکت در دروس سطح عالی و خارج ، در مدارس حوزه و نیز مرکز جهانی علوم اسلامی حدود هفت سال تدریس نمودم . موضوعات تدریس شده فقه ، اصول ، تاریخ ، علوم قرآنی و تفسیر بوده است .
از سال 77 شروع به تدریس سطح عالی حوزه یعنی رسایل و مکاسب نمودم و اکنون هم مکاسب و کفایه تدریس می نمایم .درهمین سال شروع به نوشتن نمودم که برخی آثار به صورت مقاله در روزنامه ها و مجله های عمومی و تخصصی منتشر شده اند و برخی دیگر نیز به صورت کتاب منتشر شده اند و برخی هم به صورت دست نوشته باقی مانده اند.[1]
کتاب شناسی کتاب اسرارعاشورا
درمورد نویسنده :
اینجانب در خانواده ای مؤمن و متوسط متولد شده و پدرم از روحانیون و علماء نجف اشرف بوده و خانوادۀ ما (عموها، دو برادر و ...) از اهل علم می باشند. در همان سال های اولیه دوران دبیرستان برای مطالب دینی، عقاید و فقه بسیار حساس بودم و همواره به دنبال ادلۀ تحقیقی مطالب بوده و کتاب های متعددی را مطالعه می کردم. همین نکته (به همراه عنایت و شوق الهی) مرا به حوزه علمیه و دروس دینی کشاند و در تهران مدرسه «آیت الله مجتهدی» (حفظه الله) مشغول شدم. حدود سه سال به فراگیری ادبیات و منطق پرداختم و سپس راهی حوزه علمیه قم شدم. دروس سطح را نزد اساتید بزرگوار آنجا خواندم از جمله: «آیت الله استادی»، «اشتهاردی»، «محقق»، «خرازی»، «موسوی» و ..
سپس در سال 60 یا 61 به درس خارج «آیت الله وحید» و «آیت الله تبریزی» رفتم؛ پس از مدتی به عللی منحصرا درس «آیت الله تبریزی» را برگزیدم و فقه و اصول را نزد ایشان بیش از 12 سال گذراندم. از همان سالهای شروع بحث و درس در حوزه، به تدریس پرداختم و تا کنون نیز روزی چهار ساعت بحث دارم، حتی ایام تعطیل نیز برای عده ای از دوستان بحث های مختلفی دارم. عمده مباحث اینجانب در فقه و اصول است که عمده به بحث خارج فقه، مکاسب محرمه اختصاص دارد. البته چون اینجانب به عنوان هیئت علمی در مدرسه امام خمینی (قدس سره) به تدریس مشغول هستم و مقداری از وقت اینجانب آنجا صرف می شود.
این کتاب گنجینه ای کمیاب است که ناگفته های عاشورا را به رشته تحریر در آورده است. پس از مطالعه این کتاب مطالبی برای شما روشن میگردد که تا بحال پوشیده بوده است . و همچنین در این کتاب از علت انتخاب سیدالشهداء برای این فداکاری و رمز موفقیت حضرت در آن موقع، و سر بقاء عاشورا از آن زمان تاکنون و تدابیری که ائمه اطهار برای این منظور اندیشیدند، و اینکه وظیفه ما امروز در حفظ نهضت عاشورا چیست؟ و نمونه هایی از آثار و فوائد پر ارزش توسل و توجه به اهل البیت علیهم السلام و افرادی که در این رابطه حاجات مهم گرفته اند، آشنا می شوید. انشاء الله.
به امید آنکه مسلمانان جهان مخصوصا شیعیان و عزاداران سیدالشهداء، شرائط حساس زمان خود و اسلام را درک کنند و به نقشه شوم دشمنان اسلام بیش از پیش آگاه شوند، و از خون بناحق ریخته اهل البیت و شهداء کربلا هر چه بیشتر پاسداری کنند، مبادا که فکر آب و نان، ما را از حمایت و دفاع از اسلام دور کند، امروز مخالفت دشمنان قسم خورده ما در شرق و غرب عالم، مخالفت با یک شخص نیست، مخالفت با اسلام است، مخالفت با موج اسلام خواهی است که در اثر نهضت حسینی ملت بزرگوار ایران جریان پیدا کرده است، و در فلسطین و افغانستان و الجزائر و آفریقا و بوسنی هرزه گوین و سایر جاها نفوذ کرده است.
این نکته حساس را عمیقا دریابیم و از اسلام ناب محمدی با تمام وجود با جان و مال و خاندان، حسین وار پاسداری کنیم. انشاء الله.[1]
قم حوزه علمیه14 /1 /72
سید محمد نجفی یزدی
فهرست کتاب :
بخش اول : فصل اول : شخصيت شناخته شده سيدالشهداء
بخش اول شامل : زندگانى و بررسى شخصيت و نهضت اباعبدالله الحسين عليه السلام و مظلوميت اسلام و اهل بيت در زمان حضرت
عوامل مؤ ثر در پيروزى نهضت سيدالشهداء
براى موفقيت يك نهضت در اهداف خود مى بايد پنج مساءله بطور كامل رعايت شود، و طبعا براى شناخت عظمت نهضت سيدالشهداء عليه السلام و موفقيت قيام آن حضرت ، اين پنج امر بايد به دقت بررسى شود.
1 - رهبر قيام و شخصيت او، يعنى شناخت سيدالشهداء روحى فداه
2 - هدف قيام و انتخاب زمان شايسته و موقعيت مناسب
3 - دشمن رو در رو يعنى يزيد ابن معاويه
4 - كيفيت نهضت و مظلوميت سيدالشهداء
5 - عوامل مؤ ثر در پى گيرى بهره مندى از نتايج آن ، يعنى زنده نگه داشتن عاشورا
کتاب شناسی کتاب حماسه حسینی
درمورد نویسنده :
مطهری از برجستگان عالم اندیشه اسلامی است.وی در قریه فریمان در نزدیکی مشهد متولد شد و در نوجوانی به حوزه علمیه این شهر و پس از چند سال به حوزه علمیه قم رفت.این دوران زمانی بود که رضا شاه بر حوزه های علمیه فشار وارد می کرد و تنها اندکی از فوت حاج شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم می گذشت.مطهری مدت 15 سال در قم و در محضر بزرگانی چون بروجردی، امام خمینی و همچنین سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف عالیقدر جهان اسلام گذرانید.
مطهری به سال 1331 به تهران آمد و در مدرسه مروی به تحقیق مشغول شد و سه سال بعد به عنوان استاد دانشگاه در دانشکده الهیات و معارف اسلامی آغاز بکارکرد.فعالیتهای سیاسی مطهری بطور جدی با قیام 15 خرداد 1342 آغاز شد.در زندگینامه مختصری که در مقدمه آثار وی چاپ شده (1372، شرح حال آمده در این قسمت عمدتا متکی بر همین زندگینامه است) .چند بار زندان و بازداشت در کارنامه فعالیتهای وی ثبت شده است که اولین آن 15 خرداد 42 بود.مطهری در رهبری مذهبی هیاتهای مؤتلفه اسلامی هم شرکت داشت.وی در سال 1346 به اتفاق جمعی دیگر در تاسیس حسینیه ارشاد نقش مهمی بر عهده گرفت و پس از بروز مشکلاتی با دیگر اعضاء در مسجد الجواد، مسجد جاوید و ارک تهران به فعالیتهای خود ادامه داد.مطهری در شرایط به ثمر رسیدن نهضت اسلامی از معتمدین و مشاورین اصلی امام خمینی بود و از سوی ایشان در تشکیل شورای انقلاب عهده دار مسئولیتهایی گشت.وی سرانجام در سال 1358 از سوی گروه تروریستی فرقان که گرایشات افراطی ضد روحانی داشتند، ترور شد. مطهری تنها فرد از جمع افراد مطرح در این فصل است که با چنین انجامی روبرو گردید
.
حماسه حسینی مجموعه ای است مشتمل بر کلیه سخنرانی ها و یادداشت های استاد شهید آیت اللّه مرتضی مطهری درباره حادثه کربلا. این کتاب در چاپ های اولیه در سه جلد انتشار یافت، ولی در چاپ های اخیر در دو مجلد ارائه گردیده است. جلد اول این مجموعه شامل هفت فصل است. فصل اول با عنوان «حماسه حسینی»، مجموعه سه سخنرانی استاد شهید می باشد که تحت همین عنوان ایراد شده است. فصل دوم را سخنرانی های استاد تحت عنوان «تحریفات در واقعه تاریخی کربلا» تشکیل می دهد.
«ماهیت قیام حسینی» عنوان فصل سوم این کتاب است و فصل چهارم را سخنرانی آن شهید بزرگوار پیرامون «تحلیل واقعه عاشورا» تشکیل می دهد. «شعارهای عاشورا» عنوان فصل پنجم این کتاب می باشد. فصل ششم شامل هفت سخنرانی استاد شهید تحت عنوان «عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی» است. در این فصل، علاوه بر مورد بحث واقع شدن موضوع اصلی، «امر به معروف و نهی از منکر» مسائل اجتماعی و سیاسی روز نیز مطرح گردیده و «کارنامه مسلمین در قبال مسأله فلسطین» بررسی شده است.
«عنصر تبلیغ در نهضت حسینی» فصل هفتم این کتاب است که هفت سخنرانی استاد تحت همین عنوان را شامل می گردد.
جلد دوم مجموعه «حماسه حسینی» شامل نوشته ها و یادداشت های استاد شهید آیت اللّه مرتضی مطهری در این باب است. این کتاب حاوی مطالبی است که استاد شهید به مرور ایام نگاشته اند و هدف از این نگارش، یادداشت مطالب قابل توجه جهت مراجعات بعدی یا آمادگی برای سخنرانی بوده است. این مطالب از نظر اجمال و تفصیل متفاوت می باشند، به طوری که برخی از آن ها به صورت یک مقاله است و برخی دیگر چند سطری بیش نیست و در موارد اندکی، مطلب با اشاره بیان شده است.
این جلد از کتاب شامل هشت فصل است که موضوع برخی از آن ها همان موضوعات جلد اول است. برخی موضوعات و مطالب نیز اختصاصی است، به طوری که می توان گفت فصول جلد اول و دوم به نوعی مکمل یکدیگرند
- فهرست مطالب)جلداول)
- عنوان صفحه
- بخش اول : تحريفات در واقعه تاريخی كربلا
- معنی تحريف و انواع آن 9
- عوامل تحريف 37
- تحريفات معنوی حادثه كربلا 65
- وظيفه ما در برابر تحريفها 98
- بخش دوم : حماسه حسينی
- دو چهره حادثه كربلا 111
- نهضت حسينی ، حماسهای مقدس 131
- نهضت حسينی ، عامل شخصيت يافتن جامعه اسلامی 159
- بخش سوم : عنصر تبليغ در نهضت حسينی ( تبليغ در اسلام )
- مفهوم تبليغ 183
- وسائل و ابزار پيام رسانی 207
- روش تبليغ 235
- روشهای تبليغی نهضت حسينی 261
- حادثه كربلا ، تجسم عملی اسلام 287
- نقش زن در ساختن تاريخ و نقش زينب ( س ) در تبليغ
- نهضت حسينی 313
- شرايط مبلغ و تاثير تبليغی اهل بيت امام حسين عليه السلام در مدت اسارتشان 339
- حماسه حسينی (جلد دوم)
- اثر متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری
- مقدمه
- بخش چهارم : عنصر امر به معروف و نهی از منكر در نهضت حسينی
- جلسه اول : عوامل موثر در نهضت حسينی
- جلسه دوم : ارزش هر يك از عوامل
- جلسه سوم : شرائط امر به معروف و نهی از منكر
- جلسه چهارم : مراحل و اقسام امر به معروف و نهی از منكر
- جلسه پنجم : ارزش امر به معروف و نهی از منكر از نظر علمای اسلام
- جلسه ششم : كارنامه ما در امر به معروف و نهی از منكر
- جلسه هفتم : تاثير امر به معروف و نهی از منكر اهل بيت امام حسين (ع) پس از حادثه كربلا
- بخش پنجم : شعارهای عاشورا
- بخش ششم : تحليل واقعه عاشورا
- بخش هفتم : ماهيت قيام حسينی
- فهرست مطالب (جلد3)
- عنوان صفحه
- مقدمه 11
- بخش اول : ريشههای تاريخی حادثه كربلا 13
- چگونه امت پيغمبر فرزند پيغمبر را كشتند ؟ 15
- حوادث معماوش صدر اسلام 18
- نيروی اجتماعی علی ( ع ) و برنامه مبارزه معاويه با آن 25
- امام حسين ( ع ) و ساير مصلحين بزرگ كه قيام كردند 34
- ارزش شهادت و شهيد در اجتماع 37
- منطق منفعت و منطق حقيقت 38
- هدف مقدس و حس تعالی و تقدس 39
- قيامهای مقدس 41
- وجود يك درك قوی در نهضت حسينی 43
- خلاصهای از عوامل دخيل در شهادت امام 49
- علل تقدس يك نهضت 50
- لقب سيد الشهداء 56
- اصحاب حسين ( ع ) و اهل بدر و اهل صفين 57
- مبارزه با جهل و ظلم 58
- چرا كوفيان به جنگ حسين ( ع ) رفتند ؟ 59
- دو چيزی كه مايه روشنی چشم اباعبدالله بود 61
- دعاهای حسين ( ع ) در ايام كربلا درباره اشخاص 62
- بيان قرآن در فلسفه قيام مصلحين الهی 62
- كلام شهرستانی در اينكه هسته همه حوادث در قرن اول ريخته شد 66
- مرد بزرگ يعنی چه ؟ 66
- تمام فاجعه كربلا برای اين بود كه امام رأی خود را نفروخت 71
- كربلا ، نمايشگاه معنا و روحانيت ، نه نمايشگاه جنايت بشر 72
- چرا " حر " تغيير روحيه داد ؟ 74
- اصحاب حسين ( ع ) هيچكدام پناه به دشمن نبرد ولی از دشمن به خود ملحق كردند 74
- فجيعترين جنبههای شهادت سيد الشهداء 75
- سه مرحله شهادت حسين ( ع ) 75
- مشخصات سياست اموی 76
- رضا و تسليم 79
- شجاعت روحی و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قيافه و زبان 80
- منطق معمولی ذاكرين اباعبدالله در شهادت و مظلوميت آن حضرت 81
- آيا امام حسين ( ع ) دستور خصوصی داشت ؟ 84
- فرق معاويه و يزيد 88
- علت شهادت امام حسين و علت ترغيب ائمه ( ع ) به اقامه عزای حسينی 90
- مسئله گريه بر سيد الشهداء 94
- تحريف كلمه ، تحريف حادثه امام حسين 95
- امام حسين ميان قيام عليه خلفا و عليهالسلام تجزيه كرد 97
- دو چهره حادثه كربلا 98
- جمع كردن اصحاب در شب عاشورا و سخن با آنها 114
- موضوعات درباره قيام حسينی 116
- معاويه به بهانه خون عثمان در جستجوی خلافت بود 116
- اصحاب بنی اميه در كربلا با عقيده خودشان میجنگيدند 118
- كرامت آل علی ( ع ) در استخدام وسيله پيروزی 119
- تحليل روحيه قاتلين سيد الشهداء 120
- منشأ اختلاف آل علی ( ع ) و آل معاويه 122
- دشمنی ابوسفيان با اسلام 124
- مقدمات ولايت عهد يزيد 126
- استفاده امويها از الغاء عصبيت در اسلام 129
- جنگ تبليغاتی معاويه با علويين 129
- قصه زينب بنت اسحاق 130
- تربيت هاشمی و اموی در جاهليت 131
- خلق هاشمی و خلق اموی 132
- اخلاق معاويه فضيلت نبود 132
- نسب شريف امام حسين ( ع ) و اثرش در قضيه عاشورا 135
- جملههای امام حسين ( ع ) به ابوذر 135
- تربيت يزيد و صفات روحی و اخلاقی او 138
- قلوبهم معك و سيوفهم عليك 145
- فرق انصار و مشاورين معاويه با انصار و مشاورين يزيد 147
- اخلاق و صفات شمر و عبيدالله و مسلم بن عقبه 147
- اباء حسين ( ع ) از بيراهه رفتن 151
- كراهت ابا عبدالله از شروع به قتال 153
- مأموريت يافتن عمر سعد 153
- كراهت باطنی مردم از رفتن به جنگ حسين ( ع ) 154
- فلسفه قيام حسينی 155
- كلمه " كربلا " 157
- روحيه اصحاب امام حسين 158
- منطق ابن عباس و منطق امام حسين ( ع ) 160
- صفاتی كه از اباعبدالله در كربلا ظهور كرد 162
- فلسفه جنگ نور و ظلمت در ميان بشر 162
- روحيه اصحاب ابن زياد 164
- خبث باطنی اصحاب عمر سعد 164
- نظم در اصحاب سيد الشهداء 165
- شجاعت اصحاب ابا عبدالله و اعمال حاكی از عقب نشينی لشكر عمر سعد 166
- اعمال دنائت مابانه لشكر عمر سعد 167
- سه عمل يزيد كه موجب زوال ملك اموی شد 168
- پاداش سيد الشهدا در دنيا و فلسفه تعظيم عاشورا 169
- بخش دوم : يادداشت " ماهيت قيام حسينی " 171
- عامل بيعت 178
- عامل امر به معروف و نهی از منكر 179
- عامل دعوت مردم كوفه 181
- سؤالات درباره نهضت حسينی 192
- يادداشت درباره نهضت حسينی ( نقد و بررسی ) 197
- بخش سوم : امام حسين ( ع ) و عيسی مسيح ( ع ) 221
- بخش چهارم : يادداشت " عنصر امر به معروف در نهضت حسينی " 239
- بخش پنجم : يادداشت " تحريفات در واقعه تاريخی عاشورا " 249
- تحريفات لفظی 254
- تحريفات معنوی 256
- عوامل تحريف 281
- وظيفه ما 289
- تقصير عوام و وظيفه آنها 294
- رشد اجتماع 297
- خلاصه بحث در وظيفه توده 301
- بخش ششم : نقدی بر كتاب " حسين وارث آدم " 305
- بخش هفتم : يادداشت " حماسه حسينی " 311
- عوامل تقويت شخصيت 328
- عوامل تضعيف شخصيت 328
- خلاصه 330
- حماسه سيد الشهداء 332
- بخش هشتم : يادداشت " عنصر تبليغ در نهضت حسينی " 335
- بعد توحيدی و عرفانی 345
- بعد پرخاشگری 345
- بعد حماسه آفرينی ، مردانگی و شرافت 345
- بعد اخلاقی 346
- بعد موعظهای 346
- اصول اجتماعی و برابری اسلامی 346
- بخش نهم : يادداشتهای متفرق 357
- آيا امام حسين دستور خصوصی داشت ؟ 359
- واقعه كربلا ، پيامی كه با خون نوشته شد 360
- سيد الشهدا ( ع ) ، عظمت روح و سلب آسايش از بدن 364
- بزرگی و بزرگواری روح 367
- كلمات حسين بن علی ( ع ) يا شعارهای زندگی امام 370
- تأثير افكار مسيحی در حادثه كربلا 373
- مرثيههای حسينی - رثاء جنيان 375
- امام حسين - اصحاب - افضل الشهداء ابوالفضل ( ع ) 377
- شعارهای تاريخی در كربلا 379
- پيام حسينی 380
- نقش زن در حادثه كربلا 380
- امام حسين ( ع ) - ناز پروردگی 381
- سيد الشهداء و كرامت نفس 381
- امام حسين ( ع ) - انقلاب خونين 381
- امام حسين ( ع ) - سخن مستشرقين 382
- بخش دهم : حواشی استاد بر كتاب " شهيد جاويد " 383





