تاريخنامه طبرى
شهرت ابو على به دليل ترجمه تاريخ طبرى يا تاريخ الامم و الملوك به فارسى است كه آن را به فرمان منصور بن نوح در 352 (مجمل التواريخ و القصص، ص 180)، حدود پنجاه سال پس از تأليف كتاب طبرى، ترجمه كرد. اين اثر يكى از قديمترين آثار به نثر فارسى درى است كه از لحاظ ادبى و تاريخى ارزشى ويژه دارد. افسوس كه اين ترجمه در طول زمان از تصرف كاتبان و حاشيه نويسان در امان نبوده، و اكنون به صورتى در آمده كه گويى اين اثر را چند تن نوشتهاند. و به همين دليل، به نوشته قزوينى (نظامى، تعليقات، ص 23-24) و به پيروى از او، روشن (بلعمى، 1366، ج 1، مقدمه، ص بيست و يك) ، اين ترجمه به قلم شخص بلعمى نبوده بلكه دبيران و منشيان دربار به اين ترجمه اقدام كردهاند؛اما براى اين ادعا دليل كافى در دست نيست. استورى (ج 2، ص 427) ، در معرفى تاريخ بلعمى، دو تحرير از آن ذكر كرده است كه نخستين تحرير از بلعمى با پيشگفتارى به زبان عربى و تحرير ديگر از نويسندهاى ناشناس با ديباچهاى به زبان فارسى است.
اين اثر، هر چند كه شامل مطالب تاريخ طبرى است، ترجمه صرف نيست. در اين ترجمه، بلعمى از ذكر روايتهاى گوناگون در يك مورد، دورى جسته و به نقل روايتى پرداخته كه به نظرش درستتر از ساير گزارشها بوده است؛همچنين حديثهاى تكرارى و اسنادها در ترجمه حذف شده است. افزون بر اين، بلعمى گاه از طبرى انتقاد مىكند، مثلا درباره حديث بنى اسرائيل و موسى (1353 ش، ج 1، ص 451-452) ، ذو القرنين (ج 2، ص 701) و اخبار حضرت عيسى عليه السّلام (ج 2، ص 772).
اثر بلعمى داراى اضافاتى مانند، فصلى درباره پيدايش جهان (همان، ج 1، ص 2-18) ، داستان كيومرث و عقايد ايرانيان در باب آغاز آفرينش آدم عليه السّلام (ج 1، ص 112-113) است و داستان بهرام چوبين را از روى مأخذ فارسى آن نقل كرده است (ج 2، ص 1077، پانويس 1). تاريخ طبرى رويدادهاى تاريخى را تا 302 ضبط كرده، اما بلعمى اين رويدادها را تا 355 نقل مىكند كه خود پيوستى بر تاريخ طبرى است.
از ترجمه بلعمى نسخههاى خطى گوناگونى در كتابخانههاى جهان وجود دارد (استورى، ج 2، ص 427-434). اين اثر در پنج جلد در تهران تصحيح و چاپ شده است. بخش نخست كتاب كه از بدو آفرينش آغاز و به شرح حال پيامبران و شاهان ايران انجام مىيابد، در دو مجلد و به تصحيح ملك الشعرا بهار و به كوشش محمد پروين گنابادى در 1341 ش به نام تاريخ بلعمى به چاپ رسيده است. بخش دوم، كه درباره تاريخ اسلام است از انساب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آغاز شده و پس از ذكر تاريخ خلفاى راشدين، اموى و عباسى به خلافت المسترشد بالله پايان مىپذيرد. اين بخش از كتاب، تحت عنوان تاريخنامه طبرى، به تصحيح محمد روشن در سه مجلد در 1366 ش منتشر شده است.
زوتنبرگgrebnetoZو دوبوxuebuDنيز كتاب بلعمى را با مقايسه نسخههاى خطى موجود در پاريس، گوتا و لندن، بين سالهاى 1285- 1291/1867-1874 به زبان فرانسه ترجمه و در چهار جلد در پاريس چاپ كردهاند (براون، ج 1، ص 539).
ملك الشعرا بهار درباره سبك و شيوه تاريخ بلعمى بررسيهاى موشكافانهاى انجام داده است (ج 1، ص 264، 319-350، 368، 370).
قزوينى (ص 319) ترجمه تفسير طبرى را نيز به وى منسوب دانسته است كه ظاهرا اين انتساب درست نيست، زيرا اين تفسير حاصل كار چند تن از علماى ماوراء النهر است. نظامى عروضى نيز (ص 22، تعليقات قزوينى، ص 23) از توقيعات بلعمى نام برده كه معلوم نيست آن را ابو الفضل نوشته است با ابو على بلعمى.
منابع
ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت 1405/1985؛ابن اسفنديار؛ تاريخ طبرستان، چاپ عباس اقبال، تهران[تاريخ مقدمه 1320 ش]؛ ابن ماكولا، الاكمال، چاپ عبد الرحمان بن يحيى معلمى يمانى، بيروت [بىتا. ]؛چارلز آمبروز استورى، ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، ترجمه يو. ا. برگل[به روسى]، مترجمان يحيى آرينپور، سيروس ايزدى، و كريم كشاورز، چاپ احمد منزوى، تهران 1362 ش-، ابراهيم بن محمد اصطخرى، كتاب مسالك الممالك، چاپ دخويه، ليدن 1967، ادوارد گرانويل براون، تاريخ ادبى ايران، ج 1: از قديمترين روزگاران تا زمان فردوسى، ترجمه و تحشيه و تعليق على پاشا صالح، تهران 1356 ش؛محمد بن محمد بلعمى، تاريخ بلعمى: تكمله و ترجمه تاريخ طبرى، به تصحيح محمد تقى بهار، چاپ محمد پروين گنابادى، تهران 1353 ش؛همان: تاريخنامه طبرى، چاپ محمد روشن، تهران 1366 ش؛محمد تقى بهار، سبك شناسى، چاپ عليقلى محمودى بختيارى، تهران 1342 ش؛عبد الملك بن محمد ثعالبى، يتيمة الدهر، چاپ مفيد محمد قميحه، بيروت 1403/1983؛محمد بن عباس خوارزمى، رسائل ابى بكر الخوارزمى، قسطنطنيه 1297؛غياث الدين بن همام الدين خواندمير، دستور الوزراء، چاپ سعيد نفيسى، تهران 1317 ش؛محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 15، چاپ شعيب ارنؤوط و ابراهيم زيبق، بيروت 1403/1983؛عبد الوهاب بن على سبكى، طبقات الشافعية الكبرى، چاپ محمود محمد طناحى و عبد الفتاح محمد حلو، قاهره 1964-1976؛عبد الكريم بن محمد سمعانى، الانساب، چاپ عبد الله عمر بارودى، بيروت 1408/1988؛محمد بن عبد الجبار عتبى، ترجمه تاريخ يمينى، از ناصح بن ظفر جرفادقانى، چاپ جعفر شعار، تهران 1357 ش؛كيكاووس بن اسكندر عنصر المعالى، قابوس نامه، چاپ غلامحسين يوسفى، تهران 1364 ش؛محمد قزوينى، «قديمترين كتاب در زبان فارسى حاليه» ، ايرانشهر، سال 1، ش 12 (ذيقعده 1341) ؛عبد الحى بن ضحاك گرديزى، تاريخ گرديزى، چاپ عبد الحى حبيبى، تهران 1363 ش؛مجمل التواريخ و القصص، چاپ محمد تقى بهار، تهران 1318 ش؛محمد بن احمد مقدسى، كتاب احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، چاپ دخويه، ليدن 1967؛ ناصر الدين منشى كرمانى، نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاريخ وزراء، چاپ جلال الدين محدث ارموى، تهران 1338 ش؛ناصر خسرو، ديوان، چاپ مجتبى مينوى و مهدى محقق، تهران 1368 ش؛محمد بن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابو نصر احمد بن محمد نصر قباوى، تلخيص محمد بن زفر بن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران 1363 ش؛ حسين بن على نظام الملك، سياست نامه، چاپ هيوبرت دارك، تهران 1347 ش؛احمد بن عمر نظامى، چهار مقاله، با تعليقات محمد قزوينى، چاپ محمد معين، تهران 1333 ش؛سعيد نفيسى، محيط زندگى و احوال و اشعار رودكى، تهران 1336 ش؛ياقوت حموى، معجم البلدان، چاپ فرديناند و وستنفلد، لايپزيگ 1866-1873، چاپ افست تهران 1965.
نقل از دانشنامه جهان اسلام ج 4
ابو على بلعمى
ابو على بلعمى و ترجمه تاريخ طبرى
پس از مقاله مجله تمدن بشرح مختصرى از استاد بهار در جلد دوم سبك شناسى درباره اين كتاب و مترجم آن برمىخوريم كه سزاست آن را بعين در ذيل عنوان بالا بياوريم و آنگاه ديگر مطالب مربوط به بلعمى بزرگ و كوچك و خاندان بلعميان را در پايان بدان بيفزاييم: «ابو على محمد بن محمد بلعمى مترجم اين كتاب (يعنى تاريخ طبرى كه اصل عربى آن موسوم است به تاريخ الرسل و الملوك لابى جعفر محمد بن جرير الطبرى متوفى در سنه 310 ه. ) دومين وزير از خاندان بلعميان از افاضل عصر خويش بود، پدر او ابو الفضل محمد بن عبد اللّه بلعمى وزارت نصر بن احمد كرد و پسرش محمد بن محمد وزارت عبد الملك بن نوح و وزارت ابو صالح منصور بن نوح سامانى داشت و بامر منصور بن نوح به ترجمه اين تاريخ اقدام نمود و خود او در مقدمه كتاب گويد: «بدانكه اين تاريخ نامه بزرگست گرد آورده ابى جعفر محمد بن جرير يزيد الطبرى رحمه اللّه كه ملك خراسان ابو صالح بن نوح فرمان داد دستور خويش را ابو على محمد بن محمد البلعمى را كه اين تاريخ نامه را كه از آن پسر جرير است پارسى گردان هر چه نيكوتر، چنانكه اندر وى نقصانى نباشد. پس گويد چون اندر وى نگاه كردم و بديدم اندر وى علمهاى بسيار و حجتها و آيتهاى قرآن و شعرهاى نيكو و اندر وى فايدةها ديدم بسيار، پس رنج بردم و جهد و ستم بر خويشتن نهادم و اين را پارسى گردانيدم بنيروى ايزد عز و جل» و در تاريخ اقدام باين ترجمه اختلافاتى است و سندى در مجمل التواريخ است كه اين اختلاف را برطرف مىسازد. صاحب مجمل التواريخ در ص 180 گويد: مجمل التواريخ و القصص نسخه تصحيح نگارنده طبع طهران «كتاب تواريخ محمد بن جرير الطبرى رحمة اللّه عليه كه از تازى بپارسى كرده است ابو على محمد بن محمد الوزير البلعمى بفرمان امير منصور ابن نوح السامانى كه بر زبان ابى الحسن الفايق الخاصه پيغام داد در سنه اثنى و خمسين و ثلاث مائه». ازين سند پيداست كه در سنه 352 بترجمه اين كتاب ابتدا شده است و پس از مقدمه شاهنامه اين قديمترين سند نثر فارسى است كه بدست ما رسيده است و از امتيازات ترجمه مذكور يكى آنست كه بسيار مفصلست و مىتوان از آن درياى ژرف گوهرهاى شگرف و نفايس و فوايد بيشمار بدامن كرد. اين كتاب چنانكه در مقدمه آن اشاره شده است بفارسى هر چه نيكوتر ترجمه شده و تمام تاريخ محمد جرير را شامل بوده است مگر آنكه نام روات و اسناد پياپى از آن افكنده شده است و از ذكر روايت مختلف در يك مورد كه در اصل عربى ذكر شده مترجم احتراز كرده و از اختلاف روايتها بر يك روايت كه در نزد مؤلف يا مترجم مرجح بنظر رسيده اكتفا جسته است و نيز هر جا كه روايتى ناقص يافته است آن را از ماخذى ديگر در متن كتاب نقل كرده و اشاره نموده است كه پسر جرير اين روايت را نياورده بود و ما آن را آورديم، مانند: مقدمه مفصلى از بدو تاريخ، يا داستان بهرام چوبين در سلطنت هرمز و نظاير آنها. و اينكه نسخههاى فعلى كوچك و ناقص بنظر مىرسد از آن است كه بتدريج كاتبان هر نسخه چيزى از آن انداختهاند و براى اينكه نسخهاى كامل بدست آيد بايد نسخههاى متعدد قديم را گرد آورده و همه را با هم مقابله نمود، چنانكه تا اندازهاى اين كار را مصنف اين كتاب با آنكه وقت كافى نداشت و نسخههاى كافى در دسترس نبود انجام داده است. تاريخ بلعمى از مقدمه شاهنامه زيادتر لغت تازى دارد و ما از لغات معروف تازى آن را در كتاب پيشين ياد كردهايم» (سبك شناسى ج 2 ص 8 تا 10) و رجوع به فهرست اعلام هر سه جلد سبك شناسى ذيل بلعمى شود. و مرحوم قزوينى در ذيل عنوان قديمترين كتاب زبان فارسى حاليه، در سال 1341 قمرى نوشتهاند: آنچه معروف است اين است كه قديمترين كتابى بزبان فارسى كه بعد از اسلام تاكنون باقى مانده است عبارت است از سه كتاب كه هر سه در ازمنه متقاربه تاليف شدهاند. اول ترجمه تاريخ كبير ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (متوفى در سنه 310) است بفارسى بتوسط ابو على محمد بن محمد بن عبد اللّه البلعمى متوفى در سنه 386 وزير منصور بن نوح بن احمد بن اسماعيل، ششمين پادشاه سامانى كه از سنه 350-366 سلطنت نمود، بلعمى بفرمان پادشاه مذكور تاريخ طبرى را در سنه 352 (يعنى پنجاه سال پس از تأليف اصل كتاب) بحذف اسانيد و احاديث مكرره بفارسى ترجمه نمود، چون تاريخ طبرى بوقايع سال 302 بپايان مىرسد وقايع سالهاى بعد را تا 355 بر آن افزوده است و از آنجا مىتوان پى برد كه شايد اين ترجمه را در سال 352 آغاز كرده و در 355 تمام كرده باشد. (مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص 19) و چنانكه معلوم است ازين ترجمه نسخ متعدده اكنون موجود است و در لكنهو (هندوستان) بطبع نيز رسيده است و اين ترجمه فارسى (نه متن عربى آن) بالسنه مختلفه از قبيل: تركى شرقى و تركى عثمانى و فرانسه ترجمه شده و اولى و سومى چاپ نيز شده است. (بيست مقاله قزوينى ص 63).
تاريخ درگذشت بلعمى
درباره سال مرگ بلعمى اختلاف نظر است، مرحوم قزوينى چنانكه ديديم آن را سال 386 نوشتهاند و ريو صاحب فهرست كتب خطى موزه بريتانيا70. L,1,lov ,muesum hsitirB eht ni stpircsunaM naisrep eht fo eugolataC ,ueiR. Cو اته نيز همين سال را تاريخ مرگ وى دانستهاند و در اعلام المنجد نيز 996 ميلادى است كه با 363 تطبيق مىشود اما گرديزى نوشته است بلعمى بسال 363 درگذشته است: «وزيرى ميان ابو على بلعمى و ابو جعفر عتبى اوفتاده بود چند گاه، پس بو على بمرد اندر جمادى الاخره سنه ثلث و ستين و ثلثمائه» زين الاخبار ص 25 بنقل آقاى دكتر مشكور از مقاله استاد سعيد نفيسى در مقدمه ترجمه طبرى ص بيست و دو و آقاى دكتر صفا بنقل از همين ماخذتاريخ ادبيات ايران ج 1 ص 324 و مؤلف الذريعهج 2 ص 222 و ج 4 ص 86 نيز شايد باستناد گرديزى سال مذكور را تاريخ مرگ بلعمى نوشتهاند و صاحب ريحانة الادب نيز آن را از الذريعه نقل كرده است.ريحانة الادب ج 1 اما آقاى سعيد نفيسى سال 386 را اشتباه دانسته و نوشتهاند «شايد ريو تاريخ مرگ ابو على سيمجورى را بخطا تاريخ مرگ ابو على بلعمى پنداشته است» مقدمه ترجمه طبرى ص بيست و سه سپس مىنويسند: در سال 366 يا 382 ابو على دامغانى را عزل كردهاند و چون اوضاع دربار پريشان بوده و بغراخان بخارا را گرفته بود. بكاردانى ابو على بلعمى متوسّل گشتهاند، و چون از وى كارى بر نيامده است او را عزل كرده بار ديگر عبد اللّه عزيز را از خوارزم خوانده و بجاى بلعمى نشاندهاند و اين آخرين بارى است كه بلعمى وزير شده است و بنابر اين گفته گرديزى كه در جمادى الآخره 363 مرده است درست نمىآيد» همان صفحه مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور و شايد با اين وصف سال مرگ او ميان سالهايى از 365 (جلوس نوح بن منصور)تا 387 (جلوس منصور بن نوح) محصور باشد.
آيا بلعمى بشام سفر كرده است؟
در ترجمه طبرى آنجا كه از ايوب و شفا يافتن او پس از آن بيمارى دردناك سخن مىرود كه از آب چشمهاى خورد و بهبود يافت، بلعمى مىنويسد: «و من آن ديه و آن چشمه (قريه ايوب و عين ايوب در شام) ديدم و هيچكس آنجا نشود از خداوند بيماريها كه از آن آب خورد و خويشتن بشورد (ن. ل: بشويد) بدان آب كه نه همه بيمارى از وى بشود و من آنجا بسال هجرت سيصد و سى بودم و از آن آب من عجايبها ديدهام از بيماران كه از آن آب درست شدهاند. (ص 33 همين كتاب).
نام و نسب
هر چند در فحاوى مطالب مذكور از نام و نسب بلعمى بتكرار سخن رفت، سزا است به ايجاز و بصورتى روشنتر درين خصوص گفتگو شود:
نام او محمد فرزند محمد بن عبيد اللّه يا عبد اللّه و كنيت او ابو على است، برخى نسب او را به قبيله تميمالذريعه و ريحانة الادب بنقل از ياقوت و سمعانى نسبت دادهاند و كلمه بلعمى منسوب به بلعم شهرى از ديار روممعجم البلدان ج 2 ص 271 يا بلعمان جايى به قريه لاسجرد مروانساب سمعانى و لغت نامه دهخدا و تاريخ ادبيات دكتر صفا ج 1 ص 234 است. اين بلعمى را بلعمى صغير يا كوچك در برابر پدرش كه بلعمى كبير يا بزرگ بود نيز مىخوانند. و نيز به اميرك بلعمى هم مشهور بوده است.احسن التقاسيم طبع ليدن ص 338 بنقل مقدمه ترجمه طبرى آقاى دكتر مشكور ص نوزده.
وزارت بلعمى
درباره وزارت بلعمى منهاج سراج نوشته است كه: وى در زمان عبد الملك بن نوح (343-350) طبقات ناصرى طبع كابل ج 1 ص 251 بنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص بيست وزير بوده و عقيلىآثار الوزرا بتصحيح محدث ص 147 و آقاى نفيسى مىنويسند در ميان پادشاهان سامانى شاهى بنام منصور بن عبد الملك نبوده است. رجوع به مقدمه آقاى دكتر مشكور ص بيست شود. مىنويسد در تاريخ سنه خمس و ستين و ثلثمائه (365) بلعمى وزير منصور بن عبد الملك بن نوح سامانى شد. و حمد اللّه مستوفىتاريخ گزيده طبع عكسى اوقاف گيپ ص 385 نيز همين مطلب را آورده است.
و خواندمير در كتاب دستور الوزرابنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور ص بيست و يك آرد: ابو على بلعمى بعد از عزل دامغانى (ابو على دامغانى) روزى چند بر مسند وزارت بنشست و بنا بر آنكه اختلال احوال آن مملكت زياده از آن بود كه او تدارك تواند نمود امير نوح عبد اللّه عزيز را از خوارزم باز طلبيد و ثانيا بتكفل آن شغل مأمور گردانيد».
و آقاى سعيد نفيسىبنقل آقاى دكتر مشكور ص بيست و يك مينويسند: «درستترين نكتهاى كه درباره ابو على بلعمى هست آنست كه گرديزى در زين الاخبارطبع تهران 1315 ص 32در حوادث سال 349 در زمان عبد الملك بن نوح گويد: الپتكين حاجب، بحضرت ابو منصور (مقصود امير منصور محمد بن عبد الرزاق طوسى سپهسالار خراسان است) همى دانستى، و الپتكين گفت: اندر كار يوسف بن اسحق بد محضرى گفت تا وزارت از او باز ستدند و بابو على محمد بن البلعمى دادند، تا الپتكين از عبد الملك كار ديگرگون بد، اندر عشرت بخدمت كمتر آمدىدر متن بخدمت پكر آمدى (كذا)، پس عبد الملك او را فرمود تا به بلخ شود، الپتكين گفت: عامل نباشم بهيچ حال پس از آنكه حاجب الحجّاب بودم. پس سپهسالارى خراسان او را دادند، و ابو منصور را صرف كردند، او سوى طوس رفت و الپتكين به نيشابور آمد، بيستم ذى الحجه سنه تسع و اربعين و ثلثمائه و وزير او ابو عبد اللّه محمد بن احمد الشبلى بود، و ميان الپتكين و ابو على بلعمى عهد بود كه هر دو نايب يكديگر باشند و بلعمى هيچ كار بيعلم و مشورت الپتكين نكردى در آن روزگار همواره در ميان چهار تن از بزرگان دربار و پيشوايان سپاه بر سر مقام، زد و خورد بوده است: يكى ابو منصور محمد بن عبد الرزاق طوسى سپهسالار خراسان كه مردى بسيار بزرگوار بوده و در ايران دوستى مانند نداشته و در پرورش دانش و ادب كارهاى بسيار كرده است، از آن جمله شاهنامه را نخستين بار بفرمان وى بزبان فارسى آوردند. ديگر الپتكين غلام ترك سامانيان كه او نيز سپهسالار خراسان شد، سوم ابو الحسن سيمجور قهستانى كه وى نيز بنوبت خويش سپهسالار خراسان گشت. چهارم ابو العباس حسام الدوله تاش كه او نيز از غلامان ترك بود و سپهسالار خراسان شد. ازين سخنان گرديزى چنين بر مىآيد كه در ميان اين رقيبان، ابو على بلعمى براى حفظ خويشتن خود را به الپتكين بسته و به پشتيبانى او كار مىكرده است. ابو منصور يوسف ابن اسحق كه الپتكين باوى بد بود و سرانجام او را از كار انداخت و ابو على بلعمى را بوزيرى نشانده است در سال 348 وزير شده گويا در همان سال هم ابو على بلعمى بويزى رسيده است و ظاهرا مدت وزيرى ابو على بلعمى در اين بار گاه بيش از يكى دو سال طول نكشيده است. گرديزىزين الاخبار 35 جاى ديگر گويد: «وزيرى ميان ابو على بلعمى و ابو جعفر عتبى اوفتاده بود چند گاه، پس بو على بمرد اندر جمادى الاخره سنه ثلث و ثلثمائه» از اينجا پيداست كه ابو على بلعمى در 348 نخستين بار وزير شده و در جمادى الاخر «سال 363 يعنى پانزده سال پس از آن در گذشته است از طرف ديگر پيداست كه ابو على تا زمان مرگ عبد الملك بن نوح وزير بوده است زيرا كه گرديزىزين الاخبار ص 32 درباره مرگ عبد الملك چنين گويد: «چون رشيد (يعنى عبدالملك ابن نوح) را آن حال بيفتاد (يعنى از اسب افتاد و مرد) بنا بكامل التواريخ ابن الاثير مرگ عبد الملك بن نوح در شوال سال 350 بوده است. ابو على بلعمى در حال نامه نوشت سوى الپتكين بدانچه رشيد را افتاد و گفت، را صواب باشد نشاندن؟ الپتكين جواب نوشت كه هم از فرزندان او يكى صوابتر بود نشاندن. چون اين جواب رفته بود باز نامه رسيد كه سامانيان و حشم بر آنند كه منصور را بايد نشاند الپتكين چون جواب نامه بخواند، جمازه سواران از رود گذشته بودند. از تاريخ گرديزى و يمينى بر مىآيد كه: ابو على بلعمى نخست، وزير عبد الملك بن نوح بوده و در سال 349 بوزيرى او رسيده است سپس در سال 350 كه منصور بن عبد الملك بن نوح امير شده، وى نيز وزير بوده و تا سال 352 كه ظاهرا بترجمه تاريخ طبرى آغاز كرده نيز وزير بوده و شايد تا 355 كه آن كتاب را بپايان رسانده است وزير بوده و سپس در زمان نوح بن منصور بن نوح كه در 365 باميرى نشسته است و نيز در سال 382 وزارت يافته است. ازين قرار در زمان عبد الملك بن نوح نخست بلعمى وزير بوده و سپس ابو جعفر عتبى و از آن پس در زمان نوح بن منصور كه نخست عبد اللّه عزيز و پس ازو ابو على دامغانى وزير بوده در سال 366 يا 382 ابو على دامغانى را عزل كردهاند و چون اوضاع دربار پريشان بوده و بغراخان بخارا را گرفته بود بكاردانى ابو على بلعمى متوسل گشتهاند و چون از وى كارى بر نيامده است او را عزل كرده بار ديگر عبد اللّه عزيز را از خوارزم خوانده و بجاى بلعمى نشاندهاند و اين آخرين بارى است كه بلعمى وزير شده است» و رجوع به تاريخ ادبيات آقاى دكتر صفا ج 1 ص 324 شود.
روابط ادبى بلعمى
ترديدى نيست كه وزير دانشمندى چون بلعمى با بزرگان ادب عصر خويش پيوند دوستى داشته و همچون پدر مشوق شاعران و اديبان بوده است از آنجمله بلعمى را با ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى طبرخزى (متوفى 383 يا 390) روابط دوستانهيى بوده و با هم مكاتبه داشتهاند (مقدمه آقاى دكتر مشكور ص بيست و سهرجوع به رسائل ابو بكر خوارزمى طبع بمبئى 1301 صفحات: 27، 87، 88، 89 شود. سمعانى گويد: ابو بكر محمد بن عباس خوارزمى شاعر معروف به نسبت طبرخزى اختصاص يافت زيرا پدرش طبرى (از مردم طبرستان) و مادرش خوارزمى بود و اختصار را كلمه طبرخزى در نسبت وى بكار بردند. (از انساب) وى بسال 383 ه. در گذشت. (از لغت نامه دهخدا) ).
آثار بلعمى
بجز ترجمه معروف تاريخ طبرى كه از شاهكارهاى نثر درى و مهمترين منبع تاريخى است اثر ديگرى از وى بجاى نمانده است عروضى سمرقندى در مقاله مربوط به دبيرى تاليفى بنام «توقيعات بلعمى» رجوع به چهار مقاله چاپ اوقاف گيپ ص 13 شود. ياد كرده است كه معلوم نيست از آن بو على است يا پدرش ابو الفضل. اين دو بيت را نيز صاحب فرهنگ جهانگيرىبنقل مقدمه ترجمه طبرى دكتر مشكور در ضمن شاهد دو كلمه «خسپى» و «شيشله» به بلعمى نامى نسبت داده كه يا از آن ابو الفضل و يا از بو على و يا از آن شاعرى از آن خاندان است.
(سدرنده چون شيران دمنده چو ثعبانجدرفشان چو خسپى، درافشان چو آذرس)
(سچون بر افروزى رخ از باده كله سازى يلهجدستهايم شيك گردد پايهايم شيشلهس)
بيت دوم را جهانگيرى هم بنام استاد بلعمى آورده و آقاى دكتر معين آن را در حاشيه برهان نقل كردهاند.
و اگر اين ابيات از آن بلعمى كوچك باشد كه نويسنده نثرى بدان روانى است ممكن است حدس زد كه وى اشعار ديگرى هم داشته كه همچون بسى از گنجينههاى ادبى نياكان ما از ميان رفته است. درباره ترجمه تاريخ آقاى دكتر صفا نوشتهاند: اين كتاب مشهور است بترجمه تاريخ طبرى ليكن چون بسى مطالب از كتب ديگرى غير از تاريخ الامم و الملوك طبرى در آن نقل شده و كتاب از صورت ترجمه بهيأت تأليف درآمده است آن را باسم تاريخ بلعمى مىناميم البته اين كتاب را بلعمى وزير امير منصور بن نوح سامانى بفرمان آن پادشاه از سال 352 بعنوان ترجمه از كتاب تاريخ طبرى آغاز كرد ليكن بعد از منابع مختلف ديگرى راجع بتاريخ ايران استفاده برده و مطالبى را هم از كتاب تاريخ طبرى حذف نموده است» سپس در باره چگونگى فرمان ابو صالح منصور بن نوح بنقل از آغاز كتاب مجمل التواريخ و القصص و نسخ متعدد و چاپ هندوستان گفتگو كردهاند(رجوع به تاريخ ادبيات آقاى دكتر صفا ج 1 ص 324 شود. درباره خود بلعمى مىنويسند وى كسى است كه در فصاحت بدو مثل زنند.همان تأليف ص 232
نقل از كتاب «تاريخ بلعمى گنابادى» تهران 1353





