شرح حال سهل بن حُنَيف
هشتم : سهل بن حُنَيْف انصارى (به ضم حاء) برادر عثمان بن حُنَيْف است كه بيايد ذكرش ، از اَجِلاّ ء صحابه و از دوستان با اخلاص حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، در بَدْر و اُحُد حاضر بوده و در اُحُد مردانگى ها نموده و در صفّين ملازمت ركاب اميرالمؤ منين عليه السّلام داشته و بعد از مراجعت آن حضرت از صفّين در كوفه وفات كرد، حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمود: لَوْ اَحَبَّنى جَبَلٌ لَتَهافَتْ؛ يعنى اگر كوه مرا دوست دارد هر آينه پاره پاره شود؛ زيرا بلا و امتحان خاصّ دوستان اهل بيت است . و آن جناب او را كفن كرد در بُرْد اَحْمَر حبره و در نماز بر او بيست و پنج مرتبه تكبير گفت و فرمود كه اگر هفتاد تكبير بر او بگويم اهليّت آن دارد.(192)
و در (مجالس ) است كه صاحب (استيعاب ) آورده كه او در جميع غزوات و مشاهد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر گرديده و در جنگ احد كه اكثر صحابه فرار برقرار اختيار نموده ثبات قدم ورزيده به رَمْىِ سهام اَعدا را از حرم سيد اَنام دور مى ساخت و بعد از آن در سلك اصحاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منتظم بوده و آن حضرت در وقت خروج به حرب جمل ، او را در مدينه خليفه و نائب خود نموده و در حرب صفّين با آن حضرت طريق مجاهده پيموده و حكومت فارس بعضى اوقات به او متعلق بوده پس آن حضرت به واسطه ناسازگارى اهل آنجا او را معزول نمود و (زياد) را والى آنجا ساخت .(193)
شرح حال صَعْصَعْة بن صُوْحان
نهم :صَعْصَعَة بْن صُوْحانِ العبدى ، در (مجالس ) است كه در كتاب (خلاصه ) مذكور است كه او از اكابر اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بود، و از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام مروى است كه در ميان اصحاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام كسى نبود كه حق آن حضرت را چنانكه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او؛ چنانچه ابن داود گفته ، همين قدر بس است در عُلوّ قدر و شرف او.(194)
و در كتاب (استيعاب ) مسطور است كه صعصعة بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم مسلمان بود امّا آن حضرت را، به واسطه مانعى نديد و از جمله بزرگان قوم خود عبدالقيس بود و فصيح و خطيب و زبان آور و ديندار و فاضل و بليغ بود و او و برادر او زيدبن صُوْحان در زمره اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام شمرده مى شوند. و روايت نموده كه ابوموسى اشعرى كه عامل عمر بود هزار هزار درهم مال نزد عمر فرستاد عمر آن مال را بر مسلمانان قسمت كرد چون پاره اى از آن بماند عمر برخاست و خطبه اى انشاد كرد و گفت : بدانيد اى مردم كه از اين مال بعد از حقوق مردم ، فَضْلَه و بقيه مانده چه مى گوئيد در آن ؟ پس صَعْصَعه برخاست و او در آن وقت جوانى اَمْرد بود گفت : اى اميرالمؤ منين ! مشورت در چيزى بايد كرد كه قرآن در بيان حكم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آن را مُبيّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع كن ؛ پس عمر گفت : راست گفتى ، تو از منى و من از توام ؛ آنگاه آن بقيه را در ميان مسلمانان قسمت نمود.(195)
شيخ ابوعمرو كَشّى روايت نمود كه صعصعه وقتى بيمار بود و حضرت اميرالمؤ منين على عليه السّلام به عيادت او تشريف بردند و در آن حال به او گفتند كه اى صعصعه عيادت مرا نسبت به خود موجب زيادتى بر قوم خود نسازى ، صعصعه گفت : بلى ، واللّه ! من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خود مى دانم . و همچنين روايت نموده كه چون معاويه به كوفه آمد جمعى از مردم آنجا كه حضرت امام حسن عليه السّلام از معاويه جهت ايشان امان گرفته بود به مجلس او درآمدند، صعصعه نيز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد، چون نظر معاويه بر او افتاد گفت : به خدا سوگند! اى صعصعه كه نمى خواستم تو در امان من درآئى ، صعصعه گفت : به خدا سوگند كه من نمى خواستم كه ترا نام به خلافت برم ، آنگاه به اسم خلافت بر او سلام كرد و بنشست . معاويه گفت : اگر تو بر خلافت من صادقى بر منبر رو و على را لعن كن ، صعصعه متوجّه مسجد شد و بر منبر رفت و حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى ادا كرد، آنگاه گفت : اى گروه حاضران ! از پيش كسى مى آيم كه شرّ خود را مقدم داشته و خير خود را مؤ خّر داشته و مرا امر كرده كه على بن ابى طالب را لعنت كنم پس او را لعنت كنيد لَعَنَهُ اللّهُ. اهل مسجد آواز به آمين برداشتند؛ آنگاه صعصعه نزد معاويه رفت و او را به آنچه بر منبر گفته بود اِخبار نمود، معاويه گفت : واللّه كه تو به آن عبارت لعن مرا قصد نموده بودى ؛ يك بار ديگر بايد رفت و تصريح به لعن على كرد. پس صعصعه بازگشت و بر منبر آمد و گفت : معاويه مرا امر كرده كه لعن على بن ابى طالب كنم ، اينك من لعن مى كنم آن كس را كه لعن على بن ابى طالب كند. حاضران مسجد ديگر بار آواز به آمين برداشتند و چون معاويه از آن خبردار شد و دانست كه لعن حضرت امير او نخواهد كرد، فرمود تا از كوفه او را اخراج كردند.(196)
_______________________
192 (بحارالانوار) 42/159 .
193 (مجالس المؤ منين ) 1/228، (الاستيعاب ) 2/662 663 .
194 (مجالس المؤ منين ) 1/290 ، (رجال ابن داود) ص 111 .
195 (مجالس المؤ منين ) 1/291، (الاستيعاب ) 2/717 .
196 (مجالس المؤ منين ) 1/291 ، (رجال كَشّى ) 1/285 .