این اواخر، چاپ تازهای از كتاب «تاریخ الاسلام ذهبی (متوفی 748) نشر یافته كه دو جلد آن فهرست است و پانزده جلد دیگر متن. جمعاً هفده مجلد،[1]/ به جای آن چاپ قبلی كه متجاوز از پنجاه مجلد بود و هر مجلدی فهرستهای ویژه خود را داشت.[2]/ چاپ حاضر برای مراجعه دم دستی راحتتر است و جای كمتری را در كتابخانه، اشغال میكند. آنچه در چاپ حاضر بیشتر جلب توجه مرا كرد و این یادداشت را بیشتر برای همان نكته میخواهم بنویسم، این است كه فهرست اعلام این چاپ، شاید یكی از جامعترین و متنوعترین اسناد در مطالعه نامگذاری اشخاص در قلمرو پهناور جهان اسلام تا قرن هشتم، یعنی عصر مؤلف، باشد. قرن هشتم این امتیاز را دارد كه قرن پس از حمله تاتار است و یك مرحله بسیار مهم از تاریخ و تمدن و فرهنگ جهان اسلام را، از آغاز تا پایان آن در خود آینگی میكند.
وقتی به فهرست اعلام این كتاب نگاه میكردم، به فكرم رسید كه به یكی از دانشجویان دوره دكترای تمدن ایران و اسلام یا رشته تاریخ دانشگاه تهران توصیه كنم كه رساله دكترای خود را اختصاص دهد به تحلیل صوری و معنوی نامهای موجود در این كتاب.[3]
ذهبی به راستی موّرخ اسلام است و در یك دوره پهناور و عظیم و متنوع از تمدن اسلامی، به مدت هشت قرن، اعلام جهان اسلام را در كتاب خویش ثبت كرده است؛ چه در ضمن وقایع و چه در شرح حالها.
در این كتاب، جمع انبوهی از مردم مسلمان، از اقالیم متنوّع و مذاهب و فِرَق گوناگون در پهنه گستردهای كه جغرافیای آن بخش عظیمی از آسیا و آفریقا و حتی اروپا را تشكیل میدهد، نام و یادشان میآید و از رهگذر فهرست جامعی كه در این چاپ برای آن فراهم آمده است، میتوان هزاران نكته باریكتر از مو را تحلیل و بررسی كرد.
مثلاً اینكه اگر نامگذاری به نام خلفای راشدین در جهان اسلام رایج بوده است، در مجموع كسانی از دانشمندان و بزرگان كه به نام این چهار خلیفه نامگذاری شدهاند، تسمیه چند تن به نام خلیفه اول و چند تن به نام خلیفه دوم و چند تن به نام خلیفه سوم و یا چهارم است؟
من در یك نگاه سرسری و بسیار تورقی متوجه شدم كه نامگذاری دانشمندان اسلام به نام خلیفه اول، عتیق، 33 تن و به نام خلیفه دوم، عمر 480 تن و به نام خلیفه سوم عثمان 240 تن و به نام خیلفه چهارم، علی علیه السلام 1500 تن است كه نشان میدهد نامگذاری به نام آن سه خلیفه دیگر، بر روی هم، برابر نیمی از نامگذاری به نام خلیفه چهارم است.
این مسئله را در مورد كنیههای ایشان نیز كه عبارت است از ابوبكر و ابوحفص و ابوعمرو و ابوالحسن میتوان مورد مطالعه قرار داد. همین مسئله نامگذاری به نام خلفای راشدین را میتوان از دید توزیع جغرافیایی این نامگذاریها در پهنه جهان اسلام مورد تحلیل قرار داد تا ببینیم عامل جغرافیایی در این مسئله چه قدر نقش داشته است؟ پس از عامل جغرافیا، میتوان دورههای تاریخی و قرنها را ملاك بررسی قرار داد.
بی گمان در این نامگذاریها و افزونی و كاستی نام خلفا، هزاران هزار عامل تاریخی، جغرافیایی، نژادی و سیاسی دخالت داشته است كه ما در اینجا قصد ورود به آن را نداریم، و حتی میدانیم كه بعضی افراد، خودشان به دلایل گوناگون، نام خود را عوض میكردهاند.[4]
رابطه طبقات و این نامگذاریها میتواند یكی از پرسشهای ما باشد كه محقق این موضوع با تأمل در اسناد تاریخی میتواند به آن پاسخ دهد.
اوج و حضیض نامهای ایرانی، در نسب نامه افراد، یكی دیگر از پرسشها است كه به خوبی میتوان به علل و عوامل طبقاتی و ملی جغرافیایی آن پرداخت و به پاسخهای جالبی دست یافت. در مقابل، نامگذاری به نامهای عربی و قبیلهای رایج در میان اعراب، در جغرافیای ایران بزرگ، نیز عوامل تاریخی و سیاسی خود را میتواند داشته باشد.
قصد من ورود به چنین مسئلهای نبود، آنچه بیشتر مرا به نوشتن این یادداشت وادار كرد، این بود كه وقتی انبوه جمعیت جهان اسلام به نام مبارك امام علی بن ابی طالب اینگونه شیفتگی از خود نشان میدهد كه نامگذاری به نام علی، دو برابر مجموع نامگذاریها به نام آن سه خلیفه دیگر است، این یك گزینش تاریخی است كه هیچ كس در آن نمیتوانسته دخالت داشته باشد، نوعی رأی گیری اجتماعی و تاریخی در جهت محبوبیت بلامنازع اوست، و من در این لحظه به هیچ روی قصد ورود به مجادلات مذهبی ودینی را ندارم و هرگز اهل ورود به اینگونه مباحث نبودهام، نه در نوشتههایم و نه در كلاسهای درسم. اگر نوعی ضرورت بحث نبود، از تصریح به این نكته نیز پرهیز میكردم؛ اما مقصود من چیزی دیگر است و آن این كه یادآور شوم همیشه قلب تاریخ در سمت و سوی خاص خود میتپد و نسلهای پی در پی گزینشهای خود را ارائه میدهند.
انبوه بیشماری از مردم، نام فرزندان خود را «علی» میگذراند و در عین حال، آدمهایی هم بودهاند كه اسم بچههایشان را «معاویه» بگذارند. در همین فهرست، ما به چندین نفر معاویه برخورد میكنیم. میخواهم این نكته را یادآور شوم كه نارواترین حرفها را وقتی شما در عرصه جامعه و تاریخ عرضه كنید، اقلّ قلیلی ممكن است آن را بپذیرند و دلبستگی به آن نشان دهند؛ اما هیچگاه اكثریت جامعه و تاریخ به طرف آنگونه حرفها، هرگز، تمایل نشان نمیدهد. گویی برای «حرفهای كژ» به گفته حضرت مولانا، باید خریداری، گرچه اندك، وجود داشته باشد. آنگونه كه «كفشهای كژ» برای «پاهای كژ» به عبارت دیگر، همیشه پاهای كژی وجود دارد كه نیاز به كفش كژ دارد، ذوقها وسلیقههای كژی هم هست كه خریدار حرفهای مهمل و شعرهای بیمعنی و مدرنیسم قلّابی است. از نظر مولانا، حرف حسابی كه بشریت شیفته آن است، و به تعبیر او «كلام پاك» در «دلهای كور» نمیتواند وارد شود، بر عكس «فسون دیو» در «دلهای كژ» جای خود را میشناسد:
پس كلام پاك در دلهای كور
مینپاید میرود تا اصل نور
و آن فسون دیو در دلهای كژ
میرود چون كفش كژ در پای كژ[5]
بگذریم، این حاشیه هم قدری طولانی شد، ولی یادآوری آن تأكیدی بر آن سخن حضرت مولاناست كه چگونه «فسون دیو» در دلهای آنگونه مردمان جای میگیرد كه پای كژ در كفش كژ.
اگر بشود كه این نامها را به كامپیوتر بدهند و با شیوه كامپیوتری آنها را تجزیه و طبقه بندی كنند، بسیار كار درخشانی خواهد بود. به انبوهی از پرسشهای تاریخی و مدنی و فرهنگی میتوان پاسخ داد كه جز از این رهگذر، راهی برای پاسخ به آنها وجود ندارد.
حُسن چنین پژوهشی در این است كه هیچ كس، جز حقیقت تاریخ، در شكل گیری دادههای آن، دخالت ندارد و نیازی هم به نظارت سازمان ملل متحد نیست. این كه چرا فلان نام بیشتر از فلان نام مورد توجه خانوادهها بوده است؟ این كه چرا در حدود جغرافیایی فلان ناحیه، فلان نام بیشتر از نامهای دیگر است؟
از روی این گونه مطالعات میتوان به مرزهای جغرافیایی ایدئولوژیهای متعارض پی برد. به گفته «حمدالله مستوفی قزوینی» فقط در دروازه رودبارِ طوس سه هزار ولی ابوبكر نام آسودهاند،[6] و در چند فرسنگی طوس،سبزوار را داریم كه وقتی خوارزمشاه مردم آنجا را مجبور كرد یك نفر ابوبكر نام پیدا كنند، با چه خون دلی توانستند یك نفر بدین نام پیدا كنند و داستان آن را بهتر است از حضرت مولانا بشنویم كه:
شد محمد اَلپ اُلُغ خوارزمشاه
در قتال سبزوارِ پر پناه
تنگشان آورد لشکرهای او
اسپهش افتاد در قتل عدو
سجده آوردند پیشش کالأمان
حلقهمان در گوش کن، وا بخش جان
گفت نرهانید از من جانِ خویش
تا نیاریدم «ابوبکر»ی به پیش
بس جوال زر کشیدندش به راه
کز چنین شهری «ابوبکر»ی مخواه
کی بود «بوبکر» اندر سبزوار
یا کلوخ خشک اندر جویبار
رو بتابید از زر و گفت ای مغان
تا نیاریدم ابوبکر ارمغان
هیچ سودی نیست، کودک نیستم
تا به زر و سیم حیران بیستم
مولانا به تفصیل بیان میكند كه با چه خونِ دلی اهل سبزوار «ابوبكر»ی یافتند. آن هم مرد رهگذری بود كه در سبزوار بیمار شده بود و به ناچار در آنجا مانده:
بعد سه روز و سه شب کاشتافتند
یک «ابوبکر»ی، نزاری، یافتند
رهگذر بود و بمانده از مرض
در یکی گوشه خرابه پر حرض
تا آخر داستان[7]
این كه چرا نام در زنجیره افراد یك خاندان پیوسته تكرار میشود؟ این كه چرا فلان نام با فلان كنیه بیشتر همراه است؟ در صدِ نامهای ایرانی چه مقدار است و درصدِ نامهای عربِ جاهلی چه مقدار است؟ نامگذاری با نامهای تركی از كی شروع شده و در چه ناحیههایی؟ و نوع نامها مرتبط با چه قبایلی است و مرتبط با چه طبقاتی؟ چگونه نخست از نامبردگان آغاز میشود و اندك اندك به نام سلاطین میرسد؟ و نامگذاری به نامهای عجیب و غریب و نوع نامگذاری بانوان. حتی شیوه نامگذاری بردگان كه تا حدودی قانونمندیهای خاص خود را داشته است و بسیاری از این افراد به نام دومشان كه از سوی خواجه ایاشن بدانها داده میشده است، شهرت یافتهاند. مثلاً «مبارك»، «بشیر»، «مبشر» (كه این نامها تفألی است برای خریدار) یا «لؤلؤ» و «یاقوت» و «كافور» و «جوهر» و «مشكین» و «عنبر» و «مرجان» كه در مورد بعضی نامها، به اعتبار قیمت آنها بوده و در مورد بعضی دیگر، علاوه بر قیمت، تسمیه به رنگ پوست و گاه به صورتی باژگونه كه: برعكس نهند نام زنگی كافور.[8]
اگر این نكتهها را ندانیم، بسیاری از ظرایف شعر فارسی و شاهكارهای ادب گذشته را به خوبی در نمییابیم؛ یعنی اگر ندانیم كه «مبارك» از سر تفأل نام بسیار شایعی در میان غلامان و بردگان بوده است، زیبایی ان مثل قدیمی فارسی را میگوید: «مبارك مرده آزاد میكند»[9] (چیزی در حدود: روغن ریخته را وقف امامزاده میكند.) و نیز زیبایی این بیتهای حافظ را هزگر درك نخواهیم كرد:
تا شدم «حلقه به گوش» در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به «مبارك» یادم
یا:
سر خدمت تو دارم، بخرم به لطف و مفروش
که چو «بنده» کم تر افتد، به «مبارکی» غلامی
و در ارتباط با نام عمومی دیگری كه بر بردگان مینهادهاند: مبشر، اگر از رواج این نام در میان بردگان خبر نداشته باشیم، لطف این ابیات «منطق الطیر عطار» را هرگز درنمییابیم، آنجا كه درباره مسیح، كه در مرتبه غلامی حضرت رسول صلی الله علیه و سلم است، میگوید:
«هندو»ی او شد مسیح نامدار
زان مبشر نام كردش كردگار[10]
كه نخست باید بدانیم «هندو» به معنی بنده و برده است و نیز بدانیم كه نام بردگان را غالباً از سر تفأل «مبشر» مینهادهاند و باید بدانیم كه در قرآن كریم، درباره مسیح علیه السلام آمده است:
وَإِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیمَ یا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَینَ یدَی مِنَ التَّوْرَاه وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ[11]
كه ترجمه آن چنین است:
«آنگاه كه عیسی بن مریم گفت: «ای فرزندان اسرائیل! من پیامبر خدایم به سوی شما، و آنچه را از تورات نزد من است، تصدیق میكنم و مبشر پیامبری هستم كه پس از من خواهد آمد و نام او احمد است.»[12]
مطالعه در ساختار نامهایی كه از كلمه «عبد» با یكی از نامهای الهی پدید آمده است، از «عبدالله» كه شاید شایعترین باشد، (متجاوز از هزار و پانصد نام) تا «عبدالاحد» یا «عبدخیر» كه یك مورد است و «عبدالمجیب» كه دو مورد است كه شاید كمترین رواج را داشته باشد، نشان میدهد كه در پشت هر كدام از این نامگذاریها، چه نوع روانشناسی «فردی و اجتماعی» نهفته است: «عبدالرزاق» یا «عبدالوهاب» یا «عبدالجبار» یا «عبداللطیف»
اگر نامهای مشهور حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را كه عبارت است از «محمد» و «احمد» و «محمود» و «مصطفی» مورد نظر قرار دهیم، میبینیم كه بیشترین حجم نامگذاری در جهان اسلام به نام پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم است و از پیامبران دیگر بیشترین نامگذاری به نام «عیسی» و «مسیح» و «موسی» و «ابراهیم» و «خلیل» و «سلیمان» و «داود» و «یوسف» و «یعقوب» تا پیامبرانی از نوع «الیسع» (یك نفر).
در ادب صوفیه، رایجترین نام رسول صلی الله علیه و آله و سلم، مصطفی است و سپس احمد و كمترین خطاب به حضرت و در مورد ایشان محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. مثلاً حضرت مولانا در مثنوی بیشترین تسمیه ایشان را در صورت مصطفی دارد و سپس احمد.
انتخاب «مصطفی» به دلیل این نظریه عرفانی است پیامبران استمرار یك حقیقتاند و از آدم تا خاتم یك حقیقت است كه در صورتهای تاریخی خود تكرار میشود و (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ)[13]، عین همین شیوه تسمیه را در آثار عطار نیز میتوان مشاهده كرد.
نقش اتباع دیانات دیگری كه به اسلام میگراییدهاند، و از نامهای خاص خود هنوز استفاده میكردهاند، از قبیل «یعقوب» و «اسحاق» و «اسرائیل» مسئلهای است كه به جستجوی بسیار نیاز دارد.
مطالعه در حفظ اشتقاقات یك نام یا یك كلمه در زنجیره افراد یك خاندان، خود موضوعی است كه میتواند دستاوردهای خاص خود را داشته باشد؛ مثلاً بعد از «ابوسعید ابوالخیر» در میان فرزندان و فرزندزادگان او «سعد» و «سعید» و «مسعود» و «اسعد» فراوان میتوان دید. هم از اینگونه است مطالعه درباره این كه در یك خاندان متعلق به یك مذهب یاایدئولوژی خاص، گاهی یك نام معین میتواند علامت مشخصه ایشان باشد. مثلاً در قرن چهارم و پنجم وششم، نامگذاری به نام «هیصم» در میان فرقه كرامیه در خراسان و به ویژه هرات و نیشابور، به قدری شایع است كه در كتب تاریخ و ادب، هر جا با نام «هیصم» یا «محمد بن هیصم» یا «هیصم بن علی» یا «علی بن هیصم» رو به رو شویم، به احتمال قوی با یك نفر «كرامی» برخورد كردهایم و این اصل و قاعده تا جایی شیوع داشته است كه كرامیه را گاه «هیاصمه» (هیصمیها) میخواندهاند و گورستان هیاصمه در نیشابور قرن پنجم و ششم، خود گورستان مشهوری بوده است كه در كتب تاریخ به گونهای مكرر نام آن را میتوان مشاهده كرد.[14]
مطالعه درباره شیوع یك نام در یك جغرافیای خاص یا در یك دوره تاریخی خاص و عدم شیوع آن در جاهای دیگر یا ادوار دیگر، خود یكی از پرسشهای قابل ملاحظه در چنین پژوهشی است. در دورههای متأخر، گویا در شیراز و فارس به نام «كرامت» بیشتر از ولایات دیگر ایران نامگذاری شیوع دارد و بعضی عقیده دارند كه این، به علت شیوع تفأل به دیوان خواج است و آمدن بیت:
ای صاحب كرامت، شكرانه سلامت
روزی تفقدی كن درویش بینوا را
و در آذربایجان، نامگذاری به نام «عمران» بیشتر از ولایات ایران است و جای این بررسی باقی است كه چه رابطهای میان «عمران» و آیین خرمی – كه از آذربایجان به سراسر ایران گسترش یافته است – وجود دارد؟ ما میدانیم كه بابك خرم، پرورده شخصی است به نام «عمران»،[15] و اصلاً معلوم نیست كه میان این «عمران» با عمران مشهور در میان نامهای عربی، یعنی پدر موسای پیامبر، آیا رابطهای وجود دارد یا یك خطای صوتی است در تلفظ و ضبط مشابه دو نامی كه ربطی به هم ندارند؟ كسانی كه نام خودشان و نام پدرشان یكی است، بسیارند: محمدبن محمد و علیبن علی و كسانی كه نام ایشان و نام پدر و جدشان یكی است نیز بسیارند: محمدبن محمدبن محمد، حتی كسانی هستند كه نام چهارپشتشان، پیوسته یك نام است: محمدبن محمدبن محمدبن محمد و كسانی هستند كه نام پنج پشت ایشان، بدون فاصله، محمد است: محمدبن محمدبن محمدبن محمدبن محمد عمروك، ابوالفضل البكری؛[16] یا همین سلسله: اصبهانی دمشقی.[17]
توجه به این مسئله، برای كسانی كه با مسئله «انساب» سر و كار دارند، بسیار ضروری است؛ زیرا اگر یكی از این «محمدها» از قلم كاتبی افتاده باشد، فاصله زمانی را به یك نسل قبل میكشاند و اگر دو تا را حذف كرده باشد، به دو نسل و ....
جستجو در علل سیاسی و اجتماعی و روانی این اصرار بر حفظ یك نام در زنجیره پنج پشت در یك خانواده، امری است دشوار، ولی بی گمان قابل تأمل است و بسا كه در اثر دقت، پژوهشگر، بتواند عامل آن را كشف كند.
فهرست موجود كه مورد بحث ماست، برای بسیاری از ادوار تاریخی جهان اسلام میتواند كارآیی داشته باشد؛ ولی برای بسیاری از مسائل مرتبط با این بحث باید به منابع دیگر مراجعه كرد، مثلاً نام محمد علی (نه محمد فرزند علی = محمدبن علی) از كی در ایران رواج یافته، یا تحول تركیبات با «علی» از قبیل «نوروز علی» و «مهر علی» و «محرم علی» و «صفر علی» و «شعبان علی» و «رمضان علی» و «رجب علی»، «كلب علی»، «یوسف علی»، «یعقوب علی»، «بمان علی»، «بهرام علی»، «حسن علی»، «حسین علی»، «جواد علی» و «احمد علی»، جامعه شناسی این نامها، از لحاظ تاریخی، رابطه مسقیمی خواهد داشت با گسترش دولت صفوی و سیاستهای خاص ایشان كه خود به خود در عصر زندیه و قاجاریه نیز ادامه یافته است.
در مقابل متجاوز از هزار و پانصد تن از دانشمندان كه به نام «علی»، در این كتاب آمدهاند، ما با سی و دو تن از معاویه هم رو به رو میشویم. با تصوری كه ما از این شخصیت تاریخی داریم، همین سی و دو تن از هم مایه اعجاب است كه چه طور ممكن است كسی اسم فرزندش را معاویه بگذارد، اما:
آن فسون دیو در دلهای كژ
میرود چون كفش كژ در پای كژ
آدمها منافع نژادی و قبیلهای خودشان را، در برابر حقیقت، هرگز فراموش نمیكنند، باید تأمل كرد كه این سی و دو تن معاویه از كجا پیدا شدهاند؟ اولاً از تأملی كه من كردم، متوجه شدم كه حتی یك تن از این سی و دو معاویه در پهنه ایران بزرگ نامگذاری نشده است، [18] و اعم اغلب آنها برخاسته از جغرافیای شاماند؛ یعنی پایتخت امویان و نسبتهای ایشان: تیمی، كندی، حلبی، كوفی، شامی، دمشقی، حمصی و امثال آن است كه حكایت از تعصبهای جغرافیایی و قبیلهای عرب دارد. بسیاری از اینها آشكارا نسبت اموی دارند ( سه نفر و صراحتاً در همین فهرست) آنهای دیگر هم كه اموی بودنشان آشكار نیست، اگر بررسی شوند، بی گمان اعم اغلبشان تبار اموی یا عرب متعصب در قبیله خاص است و هرگز از روی ایمان و انسانیت نامگذاری نشدهاند.
نقش معنایی اسامی و تفأل به مفهوم اسامی را نباید در این پژوهش از یاد برد، زیرا بعضی نامهای به لحاظ معناشناسی مفهومی را القاء میكنند كه میتوان بدان تفأل زد؛ مثلاً كلمه «یزید» (به معنی «روی در افزونی») به دیلی همین ویژگیاش از «معاویه» شیوع بیشتری داشته است و در این فهرست، در مقابل سی و دو تن معاویه، ما با صد و بیست تن یزید روبروییم، با اینكه از لحاظ تاریخی یزید، روی معاویه را سپید كرده است، اینكه نام او از نام پدرش شیوع بیشتری، درنامگذاریها داشته است، علت خاصی دارد: نخست همان مفهوم لغوی نام كه نوعی تفأل در آن وجود داردو دیگر اینكه موسیقی این كلمه كوتاه و قابل تلفظ بیشتری است و گذشته از همه اینها، در كنار یزید بن معاویه معروف، كه قاتل حضرت اباعبدالله علیه السلام است، و قبل از اویزیدهای دیگری هم وجودداشتهاند كه به فضایل و نیكیها شهرت داشتهاند، مانند «یزیدبن قیس انصاری» از صحابه رسول صلی الله علیه و آله و سلم كه در جنگ احد مجروح شد و در «یوم الجسر» به شهادت رسید در سال چهاردهم، یا «یزید بن ثابت انصاری» از شهدای بدر، یا «یزیدبن اوس» هم از شهدای بدر، اگر فرد اكمل یزیدها در پلیدی، یزیدبن معاویه است، چندین فرد اكمل یزیدها در نیكی و پاكی و ایمان وتاریخاً مقدم بر او هم وجود داشته است كه به سه تن از ایشان اشاره كردیم.
جایگاه «بایزید» در عرفان اسلام و ایران جایگاه رفیعی است و شك ندارم كه شهرت این كنیه از اواسط قرن سوم در گسترش نسبی این نام، نقش داشته است.[19] به ویژه كه بسیاری از اهل ذوق و فضل عقیده دارند كه «یزید» در بسیاری از این نامها، صورت تحریف شده [یزد/ ایزد] فارسی است، به ویژه در مورد نام بایزید و این نكته را بعضی قراین هم تأیید میكند؛ مثلا در نسخههای قدیم كتاب «النور» كه این نام در آنها همیشه به صورت «بایزید» است نه «ابایزید»[20] حتی در حالت منادا، آنچه درباره «بایزید» گفته میشود، در مورد فرقه مذهبی «یزیدی»ها نیز صادق است و حتی بیشتر از مسأله بایزید، قابل تأمل و بررسی، و بسیاری از پژوهشگران برآنند كه «یزید» در نام این فرقه، منشایی غیر از نام یزید دارد و احتمالاً همان «ایزد» فارسی است.
تردیدی نیست كه نقش موسیقایی حروف را در تركیب نامها با «علی» نمیتوان انكار كرد، مثلاً اسماعیل علی یا ابراهیم علی ظاهراً دیده نشده است، ولی یوسف علی و یعقوب علی فراوان است، ولی اسحاق علی ظاهراً وجود ندارد. (برگرفته از: با راست قامتان پهنه اندرز، یادنامه راشد)
منبع:
.............................................................
[1] . تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، لمورخ الاسلام شمس الدين ابي عبدالله محمدبن احمد الذهبي، حققه و ضبطه نصّه و علق عليه الدكتور بشّار عوّاد معروف، بيروت، دارالمغرب الاسلامي، الطبعه الاولي، 1424/2003.
[2] . همان عنوان پيشين، للحافظ المورخ شمس الدين محمدبن احمد الذهبي، المتوفي 748، تحقيق الدكتور عمر عبدالسلام تدمري، دارالكتاب العربي، بيروت، الطبعه الثانيه، 1409/ 1989(جلد اول) و آخرين مجلد (وقايع 691-700) همان ناشر، الطبعه الاولي، 1421/2000.
[3] . نيز بنگريد به مقدمه ما بر تاريخ نيشابور، الحاكم، تهران، نشر آگه، 1375، صص 17- 15.
[4] . بنگريد به معجم السفر، للحافظ السلفي، شماره 805 كه ميگويد: « ابوعمرو عثمانبن محمد سدوسي بصري» كه يك چند در خراسان و آذربايجان و ديگر نواحي سفر كرد، به جزيره نقل مكان كرد و در آنجا خود را علي ناميد.
[5] . مثنوي، چاپ نيكلسون، 1/264.
[6] . نزهه القلوب، چاپ لسترنج، 151و تعليقات ما بر اسرار التوحيد، 2/694.
[7] . مثنوي، 3/55 و مقايسه شود با مجد خوافي (قرن هشتم) روضه خلد، چاپ محمود فرخ، انتشارات دانشگاه تهران، 1382، صفحه 190:
گريختم ز خراسان ز جور آن ملحد
چنان كه سُني از سبزوار بگريزد
[8] . مقايسه شود با الانساب، سمعاني، چاپ مارگليوث، b102، در كلمه «الخصي» كه نام و كنيه بعضي از اين «خصيان» را نقل ميكند.
[9] . بنگريد به امثال و حكم، دهخدا، 1397.
[10] . ديوان حافظ، چاپ قزويني، 216و 329.
[11] . سوره صف، آيه 6.
[12] . بنگريد به تعليقات ما بر منطق الطير، چاپ سخن، 494.
[13] . سوره آل عمران، آيه 33.
[14] . تاريخ نيشابور، همان چاپ، 301-300.
[15] . بنگريد به «آفرينش و تاريخ»، «مطهر بن طاهر مقدسي»، ترجمه شفيعي كدكني، تهران، آگه، 2/975.
[16] . تاريخ الاسلام، 15/20.
[17] . همانجا، 15/823.
[18] . يك نفر يزيد بن معاويه ابوشيبه الخراساني الكوفي، (جلد چهارم، 767) در جزو متوفيات سال 180 هجري آمده كه اهل كوفه و از اعراب مهاجر به خراسان بوده است.
[19] . اولجايتو، بر اثر ارادت به بايزيد بسطامي نام سه تن از پسران خود را «بايزيد» و «بسطام» و «طيفور» نهادكه هر سه مرتبط با نام آن عارف مشهور است. بنگريد به تاريخ اولجايتو، از ابوالقاسم كاشاني، 49، و نيز مقدمه ما بر دفتر روشنايي، چاپ دوم، 92.
[20] .زنده ياد مهدي اخوان ثالث، مرا ملامت ميكرد كه چرا در تعليقات اسرار التوحيد، نام بايزيد را به صورت ابويزيد آوردهام.
| < قبلی | بعدی > |
|---|








