مسیر شما :

منازعه محمدبن حنفيه با عبداللَّه بن زبير و ظهور خَشَبيه‏

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

     
    منازعه محمدبن حنفيه با عبداللَّه بن زبير و ظهور خَشَبيه‏
    دكتر روح‏اللَّه بهرامى 1
    محمد بن حنفية معروف به ابن حنفيه، فرزند امام على‏عليه السلام و مادرش زنى به نام خوله‏ى حنفيه بود. پس از شهادت امام حسين‏عليه السلام جماعتى كه عمدتاً جريان سياسى راديكال وغالى شيعه بودند، با مرگ يزيد و در جنبش مختار، امامت او را در عراق ترويج كردند. جماعتى معروف به كيسانيه مولود اين نظريه بود. اين مسأله سبب دشمنى سرسختانه‏ى مدعى زبيرى خلافت، يعنى عبداللَّه بن زبير با ابن حنفيه شد؛ چرا كه با ظهور مختار او ابن حنفيه را رقيب خود به شمار آورد.
    در مقاله‏ى حاضرى نحوه و زمينه‏هاى شكل‏گيرى دشمنى عبداللَّه بن زبير با ابن حنفيه، روابط و مواضع سياسى ابن حنفيه و ظهور جماعت خشبيه در حمايت از ابن حنفيه مورد بررسى قرار مى‏گيرد.
    واژه‏هاى كليدى: محمد بن حنفيه، عبدالله بن زبير، مختار ابن ابى عبيد ثقفى، كيسانيه، خشَبَيه.
    مقدمه‏

    به دنبال مرگ يزيد بن معاويه در محرم سال 64 هجرى خلافت امويان به شدت دچار تزلزل شد و ستيزه و كشمكش و جنگ‏هاى داخلى شديد ميان مسلمانان بر سر تصدى مقام خلافت روى داد. اين دوران را در واقع بايد دوره‏ى فترت خلافت امويان به شمار آورد؛ زيرا قدرت امويان به پايين‏ترين حد خود رسيده و قلمرو آنها صرفاً به شام و بخش‏هاى كوچكى از جزيره محدود شده و در آن‏جا نيز ميان خود امويان در نتيجه‏ى عصبيت‏هاى قبيله‏اى، كشاكش‏هاى سختى ميان كلبى و قيسى و شمالى و جنوبى به وجود آمده بود. در اين زمان چندين مدعى خلافت ظهور كردند و هر يك مى‏كوشيدند با توسعه‏ى دامنه‏ى قلمرو خود زمينه‏هاى خلافت و سلطه‏ى سياسى خود را فراهم آورند. در حجاز عبدالله بن زبير به سوى خودش دعوت كرد؛ در كوفه شيعيان و توابين به جنبش درآمده و خون خواهى حسين‏عليه السلام را مطرح كردند و در صدد بودند كه يكى از اهل بيت پيامبر را به خلافت برسانند؛ پس از سركوب آنها، مختار بن ابى عبيد ثقفى در ميان شيعيان ظهور كرد و به سوى محمد بن حنفيه، فرزند امام على‏عليه السلام دعوت كرد؛ خوارج نيز در نقاط مختلف به تكاپو افتادند و در هر جاى بيرقى برافراشته شد، به طورى كه در يك سال در مراسم حج، چهار بيرق جداگانه برافراشته شد؛ در شام، امويان مروان را برگزيدند، اما خلافت كوتاه مدت مروان مشكل آنها را حل نكرد و، در نهايت، پس از يك دوره‏ى كوتاه درگيرى، عبدالملك بن مروان به عنوان وليعهد او خليفه شد. او با مشكلات بى‏شمار داخلى، تهديدات رومى‏ها در مرزهاى غربى، عصبيت‏هاى قبيله‏اى و مخالفان و رقباى جدى نظير مختار و عبدالله بن زبير و خوارج روبه‏رو بود. در حجاز نيز با آن كه عبدالله بن زبير، اكثر مناطق شرقى خلافت را تحت فرمان خود داشت، ظهور مختار در كوفه و دعوت او به سوى محمد بن حنفيه او را در شرايط دشوارى قرار داد. مختار نمايندگان او را از كوفه بيرون كرد. اين امر ابن زبير را برآشفت و محمد بن حنفيه را كه در اين زمان در مكه ساكن بود تحت فشار قرار داد تا با او بيعت كند، ولى ابن حنفيه و هاشميان، از جمله ابن عباس، از بيعت با او سر باز زدند. سياست كلى هاشميان در اين زمان پرهيز از وارد شدن در درگيرى‏هاى سياسى بود، ولى ظهور مختار و دعوت به سوى ابن حنفيه شرايطى را براى آنها ايجاد كرد كه باعث شد ابن زبير نسبت به ابن حنفيه و هاشميان سوءظن بيش‏ترى بيابد و از آنها بخواهد كه با او بيعت كنند؛ اما ابن حنفيه از اين امر پرهيز كرد و هم‏چنان بر سياست اعتزالى خود پاى فشرد، تا اين كه ابن زبير در سال 73 هجرى به دست حجاج بن يوسف، نماينده‏ى عبدالملك كشته شد و ابن حنفيه نيز پس از فروكش كردن منازعات سياسى، با عبدالملك بن مروان بيعت كرد. منازعه‏ى محمد بن حنفيه و عبدالله بن زبير، تأثيرات آن در تحولات حجاز و عراق و ظهور مباحث عقيدتى و سياسى در ميان هواداران و شيعيان محمد بن حنفيه از مباحثى است كه در ادامه مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهيم.
    تهديد و حبس ابن حنفيه‏

    ريشه‏هاى دشمنى و رقابت علويان و زبيريان، به زمان رقابت زبير در شوراى شش نفرى عمر براى تصدى مقام خلافت باز مى‏گردد. زبير در اين شورا به عنوان يك رقيب براى تصدى خلافت مطرح شده بود. او هر چند در دسته بندى درونى شورى‏ به نفع على‏عليه السلام كنار رفت، پس از شورشِ مردم بر عثمان و كشته شدن وى طبيعى بود كه هم چون قبل، به تصدى مقام خلافت اميدوار باشد. اما پس از عثمان، مردم اعم از انصار و مهاجر عمدتاً بر على‏عليه السلام اتفاق كردند و او را به خلافت برگزيدند. زبير نيز از كسانى بود كه با على‏عليه السلام بيعت كرد، اما بلافاصله به همراه طلحه، كه او نيز از نامزدهاى قبلى مقام خلافت بود، به سوى مكه و از آن‏جا به سوى بصره رهسپار شد و جنگ جمل را رهبرى كردند.2 در اين ميان عبدالله بن زبير نقش بسيار مؤثرى در تشويق و هدايت پدرش بر عهده داشت و حتى در مواقع ترديد او را به ادامه‏ى كار تشويق مى‏كرد.3 از همين زمان‏ها تمايلات ابن زبير براى تصدى مقام خلافت پديدار شد. او در جنگ يكى از فرماندهان مؤثر در سپاه جمل بود.4 در همين گيرودار جنگ جمل بود كه على بن ابى طالب‏عليه السلام سخنانى درباره‏ى عبدالله بن زبير گفت كه نشان دهنده‏ى ميزان دشمنى عبدالله بن زبير با على‏عليه السلام و فرزندان وى است: «مازال الزبير منا اهل البيت حتى شب ابنه عبدالله».5 عايشه كه نسبت به على‏عليه السلام و فرزندانش حسادت مى‏ورزيد، در جريان جنگ جمل به موقعيت خواهرزاده‏اش عبدالله بن زبير كمك كرد و حتى امامت نماز را به دستور او به عبدالله بن زبير سپردند.6 ريشه‏هاى رقابت محمد بن حنفيه و عبدالله بن زبير نيز در همين جنگ رقم خورد و شكل گرفت. ابن حنفيه در جنگ جمل در مقابل سپاهى قرار داشت كه عبدالله بن زبير و پدرش در رأس آن بودند و پرچم سپاه على را بر دوش مى‏كشيد. عاقبت در اين جنگ زبير كشته و پسرش عبدالله شكست خورد و ابن حنفيه پيروزمندانه در كنار پدرش قرار داشت. حسادت‏هاى شخصى ابن زبير نسبت به محمدبن حنفيه نيز در همين جنگ رقم خورد؛ زيرا از پهلوانى‏ها و قدرت و نيروى او در اين جنگ بسيار صحبت مى‏شد. گفته شده زمانى كه از قدرت بازوى ابن حنفيه هنگام پاره كردن زره‏اى محكم كه مى‏خواست آن را به اندازه‏ى قامت امام على بن ابيطالب‏عليه السلام درآورد سخن مى‏رفت، عبدالله بن زبير كه خود را از پهلوانان عرب مى‏دانست و در اين مورد با ابن حنفيه رقابت مى‏كرد،7 چهره‏اش درهم مى‏پيچيد و از اين تعريف و تمجيد ناراحت مى‏شد. به هر حال تمام سوابق عبدالله بن زبير در دشمنى نسبت به خاندان على‏عليه السلام و حسادتى كه نسبت به شخص ابن حنفيه داشت بعداً بر رقابت‏هاى سياسى با ابن حنفيه افزوده شد و اين رقابت پس از شهادت امام حسين‏عليه السلام و دعوت مختار به خون خواهى او و اعلام نمايندگى و دعوت به سوى ابن حنفيه آشكار شد و بغض و عداوت شديدى نسبت به هاشميان و خاندان على‏عليه السلام در او به وجود آورد.8 محمد بن حنفيه در آغاز همين سخت‏گيرى بود كه براى پرهيز از وارد شدن در مسائل سياسى به مكه آمد تا به قول خودش در حرم امن الهى پناه بجويد. سخت گيرى و دشمنى ابن زبير بر ابن حنفيه و بنى هاشم به خاطر تهديداتى بود كه از سوى مختار متوجه قلمرو او در عراق، فارس و حجاز شده بود؛ لذا بررسى چگونگى بروز و تشديد اين دشمنى در رابطه با رفتار مختار قابل فهم است.
    ابن زبير، پس از به خلافت رسيدن يزيد، ضمن امتناع از بيعت با يزيد و پناهنده شدن به خانه‏ى كعبه، هم چون حسين بن على‏عليه السلام يكى از مخالفان جدى يزيد بود. او حسين‏عليه السلام را رقيب خود مى‏ديد و تا هنگامى كه امام حسين‏عليه السلام زنده بود ادعاى خود را به طور آشكار پى‏گيرى نكرد؛ پس از شهادت امام حسين‏عليه السلام راه براى طرح ادعاهاى سياسى او هموار شد و با مرگ يزيد كاملاً اوضاع را براى خويش مساعد ديد؛ لذا در صدد برآمد تا با كسب بيعت از بزرگان قريش و بنى هاشم به آرزوى خويش جامه‏ى عمل بپوشاند، اما تلاشش براى جلب حمايت دو تن از بزرگان قريش، يعنى عبدالله بن عباس و محمد بن حنفيه و كسانى همچون مختار با ناكامى مواجه شد. وى ابتدا در پى جلب نظر هاشميان برآمد، اما چون محمد بن حنفيه و ابن عباس به عنوان بزرگان بنى هاشم، حاضر به بيعت با وى نشدند او سياست‏هاى شديدترى عليه آنها اعمال كرد. اين موضوع با ظهور يك مدعى جديد به نام مختار در كوفه نگرانى‏هاى عبدالله بن زبير را بيش‏تر كرد؛ چرا كه مختار به سوى اهل بيت دعوت مى‏كرد و در ميان خاندان على‏عليه السلام خود را وزير و امين اهل بيت و نماينده‏ى محمد بن حنفيه اعلام كرد. او بر كوفه مسلط شد و نمايندگان سياسى ابن زبير را از آن‏جا بيرون كرد؛ لذا ابن زبير به محمد بن حنفيه به عنوان يك رقيب خطرناك براى خود مى‏نگريست و به دنبال آن بود تا با اعمال فشار شديدترى او را وادار به بيعت با خود نمايد. براى او بيعت ابن عباس به عنوان بزرگ هاشميان و نيز محمد بن حنفيه به عنوان يك رقيب - كه طرف‏داران پر حرارتى در كسوت خون‏خواهى امام حسين‏عليه السلام پيدا كرده بود و شخصيت‏هاى زيركى همانند مختار و ابراهيم بن اشتر به حمايت از او برخاسته بودند و رجال معروفى چون سعد بن مالك اشعرى، ابوعبدالله جدلى، عامربن واثله كنانى ابوالطفيل و مثنى بن مخربه عبدى از او طرف‏دارى مى‏كردند - اهميت اساسى داشت.
    مختار، چنان كه گفته شد، از رجال برجسته‏ى شيعه در كوفه بود كه پس از ناكامى در كمك به مسلم بن عقيل به دست ابن زياد گرفتار و با وساطت عبدالله بن عمر از زندان ابن زياد رهايى يافت و به سوى مكه كه ابن زبير در آن‏جا بود رفت. وى ابتدا در تلاش بود كه با ابن زبير متحد شود. اين تلاش‏ها براى اتحاد با ابن زبير در سال 62 هجرى صورت گرفت‏9 ولى از آن‏جا كه با او به توافق نرسيد از بيعت با او خوددارى كرد و براى مدتى به طايف رفت.10 در اين زمان هنوز ابن حنفيه به سوى مكه نيامده بود و در مدينه ساكن بود، ولى احتمالاً در بحبوحه‏ى لشكركشى يزيد به مدينه او اين شهر را ترك كرد. از تاريخ دقيق حركت ابن حنفيه از مدينه به مكه اخبار دقيقى در دست نيست و به احتمال زياد او پس از قتل‏عام حره مدتى در مدينه بود. مختار نيز پس از قتل عام حره و ادامه‏ى لشكركشى سپاه يزيد به سوى مكه آمده و با ابن زبير متحد شده و تحت شرايطى با او بيعت كرده بود.11 اتحاد او با ابن زبير در قبل از محرم سال 64 هجرى صورت گرفت و اين امر مى‏رساند كه مختار از اواخر سال 62 هجرى تا آغاز سال 64 هجرى را در طائف گذرانده است. در محرم سال 64 هجرى او را در صف سپاهيان ابن زبير در زمان محاصره‏ى مكه مى‏بينيم و لذا او اندكى قبل از اين با ابن زبير متحد شده بود.
    آن چنان كه از اخبار وقايع مربوط به محاصره‏ى مكه به وسيله‏ى سپاه يزيد برمى‏آيد، مختار تا ماه ربيع الاول سال 64 هجرى در كنار ابن زبير و عليه سپاه يزيد مى‏جنگيد،12 اما رفتار نامناسب ابن زبير و كم‏توجهى او به مختار و نيز رويداد مرگ يزيد در اين سال باعث شد كه مختار متوجه عراق شود، ولى قبل از اين كه به عراق رهسپار شود اخبار اوضاع عراق و شورش مردم آن‏جا و اجتماع شيعيان برگرد سليمان بن صردخزاعى (رهبر توبه‏گران) را دريافت كرده بود، به همين منظور در رمضان اين سال به سوى كوفه رفت و در آن‏جا به نام ابن حنفيه شروع به دعوت كرد.
    شواهد و جزئيات دقيقى در مورد ارتباط مشخص مختار با ابن حنفيه قبل از ورودش به كوفه در دست نداريم. اما احتمالاً او قبل از ورود به كوفه با ابن حنفيه و امام على بن حسين‏عليه السلام ارتباطاتى - كه معلوم نيست به چه صورت بود - داشته است. دو احتمال درباره‏ى اين ارتباط وجود دارد: احتمال نخست اين كه او در دوره‏ى اقامت كوتاه‏مدتش در طائف، با ابن حنفيه و امام على بن حسين‏عليه السلام در ارتباط بوده و در آن موقع تأييدات خود را از ابن حنفيه به دست آورده است. دوم اين كه اين ارتباط پس از جدايى از ابن زبير و قبل از رفتن به كوفه بوده است؛ چرا كه او پس از بازگشت از طائف مدتى در مكه اقامت و براى مدت كوتاهى با ابن زبير همكارى كرده و با مرگ يزيد از او جدا شده بود. در اين زمان به احتمال، ضمن ارتباطات با ابن حنفيه و با اجازه‏ى او به سوى كوفه رفته و در آن‏جا به سوى او دعوت را آغاز كرده و به خون‏خواهى امام حسين‏عليه السلام اقدام نموده بود.
    در باب فرض نخست بايد سخت ترديد كرد؛ زيرا قراين موجود و وقايع بعدى چنين ارتباطات و يا تأييداتى را ثابت نمى‏كند. با وجود اين كه مختار حدود يك سال از صحنه‏ى حوادث كنار كشيده و در زادگاهش در شهر طائف بود، از فعاليت‏ها و تلاش‏هاى او هيچ اطلاعى در دست نيست، ولى اين احتمال وجود دارد كه مختار در اين دوره، براى فراهم آوردن مشروعيت قيام خود تلاش‏هايى انجام داده باشد و اين تلاش‏ها مى‏توانست در قالب ملاقات‏هايى با امام على بن حسين‏عليه السلام و محمد بن حنفيه بوده باشد. اما اگر چنين فرضى را قبول كنيم و يا حتى اشارات و يا تأييداتى در اين باره نيز در منابع بيابيم، باز نمى‏توانيم اين فرض را تأييد كنيم كه مختار با وجود چنين تلاش‏هايى توفيقى به دست آورده و يا نتيجه‏ى مثبتى عايدش شده باشد. بازگشت او از طايف به مكه و اتحادش با ابن زبير - كه نه على بن حسين‏عليه السلام، نه محمد بن حنفيه و نه حتى ابن عباس حاضر به بيعت با او بودند - دليلى بر اين امر است كه مختار در صورت در پيش گرفتن چنين سياستى و به دست آوردن تأييد آنها براى قيام خود، نمى‏توانست به اتحاد و پيوند با ابن زبير روى بياورد؛ ولى از آن جا كه او در پايان دوره‏ى اقامت يك ساله‏ى خود در طايف به سوى ابن زبير آمده و با وساطت عباس بن سهل با ابن زبير اتحاد كرده‏13 نشان مى‏دهد كه او تأييدى از امام على بن حسين‏عليه السلام و ابن حنفيه به دست نياورده بود؛ چرا كه او در سال 64 هجرى پس از سپرى شدن اقامت در طايف به مكه بازگشت و اتحاد خود را با ابن زبير تحت شرايطى عملى ساخت و در صف متحدان او وارد شد و با سپاه يزيد جنگيد.14
    اما احتمال دوم با روند حوادث و وقايع هم‏خوانى بيش‏ترى دارد؛ چرا كه بر اساس اكثر منابع تاريخى، مختار قيام خود را به نام ابن حنفيه آغاز كرد. اين امر مى‏رساند كه او پس از ناكامى‏هاى نخستين، پيش از آن كه از ابن زبير جدا و راهى كوفه گردد، با ابن حنفيه مجدداً ملاقات‏هايى داشت و يا مكاتباتى بين آنها صورت گرفت و موافقت‏هايى ضمنى در اين باره كسب كرد و يا حداقل از سكوت ابن حنفيه رضايت او به خون خواهى حسين‏عليه السلام را استنباط كرد. روند طبيعى حوادث و جنبش مختار نشان مى‏دهد كه او بدون كسب چنين تأييدى حداقل به صورت ضمنى، نمى‏توانست در رأس جنبش خون‏خواهى حسين‏عليه السلام قرار گيرد و يا به سوى ابن حنفيه دعوت كند.
    البته از آن‏جا كه مختار قبل از پيوستن به ابن زبير نيز در صدد خون خواهى امام حسين‏عليه السلام بود، بايد هر دو احتمال بالا را به صورت ديگرى بازسازى كرد و آن اين كه مختار از همان آغاز خروج از كوفه در زمان ابن زياد، همان طور كه گفته شد، قصد خون‏خواهى حسين‏عليه السلام را داشت و اين موضوع را بر زبان آورده بود، ولى قصد داشت به وسيله‏ى اتحاد با ابن زبير به نيت خود جامه‏ى عمل بپوشاند؛ البته در اين مورد خواهان نقش برجسته‏ى خود و حتى اطاعت‏پذيرى ابن زبير از ايده و نظر خود بوده است؛15 اما ابن زبير نمى‏خواست حركت خود را كاملاً در اين جهت قرار دهد و مختار نتوانست درباره‏ى آنچه مى‏خواست و پيش بينى مى‏كرد با ابن زبير به نتيجه برسد و براى همين منظور، بدون توافق از او جدا شد و مدتى به طائف رفت. در اين دوره‏ى اقامت يك ساله در طائف كه نزديك مدينه، محل سكونت ابن حنفيه و امام على بن حسين‏عليه السلام بود، او مى‏بايست به عنوان يكى از شيعيان كوفى ملاقات‏هايى با على بن حسين‏عليه السلام و يا محمد بن حنفيه صورت داده و قصد و نيت خود را به طور غير مستقيم يا آشكار مطرح كرده باشد، ولى نه على بن حسين‏عليه السلام و نه محمد بن حنفيه پس از حادثه‏ى كربلا ديگر چندان تمايلى به دخالت مستقيم در امور سياسى نداشتند و پاسخ صريح و روشنى نيز به مختار ندادند. بر اساس برخى اخبار، على بن حسين‏عليه السلام بعداً در پاسخ درخواست مختار، به خاطر پرهيز از اين امر، به طرد وى پرداخت. البته در اين مورد روايات متناقضى وجود دارد، اما واضح است كه در اين مرحله در صورت طرح هرگونه پيشنهادى به اين دو نفر، پاسخى نگرفت؛ لذا مجدداً به مسأله اتحاد با ابن زبير انديشيد و به مكه بازگشت و با ابن زبير متحد شد. البته براى مختار با وجود اين اتحاد، اين راه همواره باز بود كه در شرايط مناسبى دوباره اهداف خود را در پيش بگيرد؛ و اين شرايط بعداً فراهم شد.
    او پس از بازگشت به مكه با وساطت عباس بن سهل با ابن زبير آشتى و تحت شرايطى با او بيعت كرد و در نبردى كه بين سپاهيان يزيد با عبدالله بن زبير و پيروانش صورت گرفت، در كنار ابن زبير و خوارج عليه سپاه يزيد جنگيد. آنچه او را از ابن زبير جدا كرد، فرصت پيش آمده‏ى ناشى از مرگ يزيد، بر هم خوردن نظم سياسى عراق و فراهم آمدن شرايط مناسب براى از سرگيرى موضوع خون خواهى امام حسين‏عليه السلام و ملاقات و گفت‏وگو با ابن حنفيه بود. اين گفت‏وگو به صورت مخفى صورت گرفت؛ چرا كه هم مختار و هم ابن حنفيه هر دو سخت تحت نظر ابن زبير بودند. در اين جا بود كه مختار تأييداتى از ابن حنفيه گرفت، اما اين تأييدات به صورت ضمنى صورت پذيرفت. در واقع، عدم قاطعيت ابن حنفيه در دادن جواب مثبت و يا منفى به مختار اين فرصت را براى او فراهم ساخت كه بلافاصله از ابن زبير جدا و راهى كوفه شود. در اين زمان مرگ يزيد نيز شرايط را براى خارج شدن ابن حنفيه از عزلت كامل مهيا ساخت و وى با اظهار نظرهاى خود در واقع نه تنها مختار، بلكه هر قيام انتقام‏جويانه‏اى را كه بتواند داد اهل بيت را بستاند مورد تأييد قرار داد؛ اما همواره بر اين امر تأكيد كرد كه از خون ريزى بيهوده در ميان مسلمانان پرهيز دارد و اين سخن البته به معناى پرهيز از تعقيب و يا كشتن قاتلان امام حسين‏عليه السلام نبود. در اين زمان ابن زبير نمايندگانى به كوفه فرستاد و بر آن‏جا مسلط شده بود. ورود مختار به كوفه در اواخر سال 64 هجرى و بنا به اخبارى در ماه رمضان اين سال بود و اين درست زمانى بود كه توابين برگرد سليمان بن صرد اجتماع كرده و آماده‏ى خروج و نبرد با امويان بودند.16 ورود او با تبليغات به نام ابن حنفيه و خون‏خواهى حسين‏عليه السلام باعث شد كه جمعى از شيعيان از سليمان بن صرد جدا شوند و به مختار دل ببندند. به هر حال توابين از كوفه خارج شدند و در ربيع الاول سال 65 هجرى در عين الورده در مصاف با سپاهيان امويان تحت رهبرى ابن زياد قتل عام شدند و جز اندكى از آنان باقى نماند كه به كوفه بازگشتند.17
    در اين زمان، مختار كه فعاليت هايش دركوفه تحت كنترل نمايندگان ابن زبير بود، گرفتار و محبوس شد و زمانى كه بقاياى توابين بازگشتند، پيام تسليتى از زندان براى آنان فرستاد و وآنان را به پيروزى و قيام وعده داد و با جماعتى از شيعيان از زندان مكاتبه مى‏كرد و مژده مى‏داد كه به زودى آزاد خواهد شد. او براى تحقق منظور خود مخفيانه نامه‏اى به وسيله‏ى يكى ازمعتمدان خود براى عبدالله بن عمر نوشت تا براى بار دوم و اين بار شفاعت او را نزد ابن زبير بكند تا نمايندگانش در كوفه او را آزاد كنند. به هر حال با اين عمل و با دادن تعهدات و سوگندهاى مؤكد او را آزاد ساختند، ولى مختار پس از آزادى خود بى درنگ در پيش يارانش در تدارك قيام كوشيد و سوگندها و تعهدات سپرده شده را با قبول فديه قابل جبران دانست و در پى‏گيرى اهداف خود نيز مصمم‏تر شد و با همراهى ده تن از مردان برجسته‏ى شيعه براى آماده كردن پيروان خود براى قيام اقدام كرد. اقدامات وى در كوفه و زمزمه‏هايش به نام دعوت به سوى ابن حنفيه،عبدالله بن زبيررا مجبور كردكه ابن حنفيه را تحت كنترل قرار دهد.در اين زمان ابن حنيفه و ابن عباس از مدينه به سوى مكه آمده بودند. بر اساس اخبار تاريخى، او و ابن عباس براى پرهيز از فتنه و دور شدن از حوادث سياسى به سوى مكه آمدند و به خانه‏ى خدا پناهنده شدند و اين حادثه بعد از واقعه‏ى حره، يا حداقل هم زمان با آن اتفاق افتاد.18 به نظر نمى‏رسد كه ورود محمد بن حنفيه به مكه بلافاصله بعد از واقعه‏ى حره اتفاق افتاده باشد؛ چرا كه در واقعه‏ى حره يكى از فرزندان او به نام جعفر بن محمد كشته شد19 و طبعاً ابن حنفيه مى‏بايست مدتى را در سوگ فرزندش در مدينه به سر ببرد؛ اما منابعى كه در مورد بيعت دسته جمعى و اجبارى مردم مدينه با يزيد و از حوادث حره سخن رانده‏اند از ابن حنفيه نام نبرده‏اند، در حالى كه فرزندان او، عبدالله و حسن، به همراه عموزاده‏ى خود، امام على بن حسين‏عليه السلام در اين زمان در مدينه بودند و هنگامى كه مسلم بن عقبه، على بن حسين‏عليه السلام را براى بيعت فراخواند - البته بر خلاف ديگران او را مجبور به بيعت نكرد و آزاد گذارد - از امام‏عليه السلام درباره‏ى دو جوانى كه همراه او بودند پرسيد، امام‏عليه السلام جواب داد كه عموزادگانم عبدالله و حسن هستند. در اين زمان هيچ نامى از ابن حنفيه به ميان نيامد. گويا با وقوع حوادث و شورش مردم، او با احتياط از حوادث كناره گرفت. در نهايت به نظر مى‏رسد كه او، مدتى پس از واقعه‏ى حره، مدينه را به سوى مكه ترك كرد. در اين زمان بود كه عراق با شنيدن اين اخبار در ناآرامى فرو رفت؛ مختار نيز پس از شنيدن اخبار مرگ يزيد و اوضاع ناآرام عراق به سوى عراق رفت و همه اعمال خود را به نام محمد بن حنفيه در كوفه انجام داد و بعد از قتل‏عامِ كشندگان حسين‏عليه السلام، چنان كه گفته شد، سرهاى آنان را به همراه اموال و هدايايى براى ابن حنفيه فرستاد. رفت و آمد شيعيانِ ابن حنفيه در مكه و اقدامات مختار به نام او در عراق، ابن زبير را برآشفت؛ زيرا غلبه‏ى مختار بر كوفه و در نتيجه‏ى آن بر بخش عظيمى از حيطه‏ى فرمانروايى ابن زبير، يعنى موصل، جزيره، حلوان، ارمنستان، آذربايجان، رى، ماهين، اصفهان و جبال و اعزام فرمانداران مختار بدان مناطق، ابن زبير را سخت نگران ساخت و چون وى چنين ديد در صدد برآمد تا از طريق محمد بن حنفيه، مختار بن ابى عبيد را وادار به اطاعت از خود سازد. ابن زبير پيروزى‏هاى مختار را مرهون استظهار و پشت گرمى به محمد بن حنفيه مى‏ديد؛ لذا در صدد برآمد تا با سياستى ابن حنفيه را وادار به بيعت با خود كند و بدين صورت، مختار را از داشتن مشروعيت محروم و آن گاه كار او را يكسره سازد.20
    بدين منظور فشارهاى سياسى خود را بر ابن حنفيه تشديد كرد. وى از ابن حنفيه خواست كه با او بيعت كند، اما ابن حنفيه از اين امر سر باز زد و اعلام كرد كه من در چنين شرايطى بيعت نمى‏كنم. ابن زبير براى رسيدن به مقصود، به اذيت و آزار ابن حنفيه و سرزنش او و بنى هاشم اقدام كرد، به طورى كه دستور داد تا نام پيامبرصلى الله عليه وآله را از خطبه‏هاى نماز بيندازند و اين امر بنى هاشم را فوق‏العاده آزرده ساخت؛ چون جماعتى از مسلمانان اين موضوع را بر او عيب گرفتند، گفت:كه من در دل، ذكر محمدصلى الله عليه وآله و احترام او را زياد برپا مى‏دارم، اما چون او خاندان بدى دارد و در ظاهر هرگاه نام او را مى‏شنوند گردن‏هاى خود را فراز مى‏گيرند، نام او را در خطبه و منبر نمى‏برم.21 او در خطبه‏هاى خود شروع به ناسزاگويى به على ابن ابيطالب‏عليه السلام و بنى هاشم كرد. ابن حنفيه و عبدالله بن عباس نيز كه بزرگان بنى هاشم در مكه بودند، از اين عمل ابن زبير برآشفتند و عليه او به خطبه ايستادند.
    مسعودى به نقل از كتاب الاخبار نوفلى مى‏گويد: او به نقل از وليد بن هشام مخزومى آورده است:
    ابن زبير خطبه خواند و در آن به سرزنش و وهن على بن ابيطالب‏عليه السلام پرداخت، چون خبر به محمد بن حنفيه، پسر على‏عليه السلام رسيد، بيامد و در جلوى ابن زبير براى او كرسى آماده كردند و او روى آن قرار گرفت و گفت: اى جماعت قريش روى‏هاى شما زشت باد! چطور در حضور شما از على‏عليه السلام بدگويى مى‏كنند! على تيرى با صلابت از سلاح خدا عليه دشمنان او بود و دشمنان خدا را به سبب كفر و شركشان مى‏كشت. چون در مورد او دلشان آكنده از كينه است به باطل از او سخن مى‏گويند؛ ولى ما فرزندان برجسته انصار او را خوب مى‏شناسيم. اگر روزگار قدرتى به كف ما بنهد، استخوان‏هاى آنها را پراكنده مى‏كنيم و پيكرهايشان را بيرون مى‏آوريم در حالى كه آن روز ديگر پيكرهايشان پوسيده است و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون.22

    مسعودى مى‏گويد:
    وقتى كه ابن حنفيه سخنانش به انتها رسيد، ابن زبير دنباله خطبه خود را خواند و گفت: اگر فرزندان فاطمه سخن بگويند معذورند، اما ابن حنفيه چه مى‏گويد؟ و محمد بن حنفيه دوباره برخاست و در پاسخ ابن زبير گفت: اى پسرِ ام‏رومان چرا من سخن نگويم! مگر فاطمه دختر محمدصلى الله عليه وآله مادر برادرانم نبوده است و مگر فاطمه دختر اسد بنى هاشم مادربزرگم نبوده است؟ مگر فاطمه دختر عمرو بن عائذ مادربزرگ پدرم نبوده است؟ به خدا اگر به خاطر خديجه بنت خويلد نبود، در مورد بنى اسد همه چيز را مى‏گفتم و اگر ضررى به من مى‏رسيد در مقابلش شكيبايى مى‏كردم.23
    وقتى ابن زبير سرسختى و مخالفت ابن حنفيه را ديد، سياست‏هاى سخت‏ترى عليه او به اجرا گذاشت و حتى او و بنى هاشم را تهديد به مرگ كرد و براى آنها ضرب الاجل تعيين نمود. اين سياست ابن زبير بدان سبب بود كه سخت از دو جبهه تحت فشار بود. او مى‏بايست كار خود را با مختار و ابن حنفيه روشن كند تا به دشمن ديگرش عبدالملك بن مروان بپردازد؛ لذا در مقابل ابن حنفيه و مختار سياست‏هاى جديدترى در پيش گرفت.
    به همين منظور، هم زمان دو سياست را عليه مختار و ابن حنفيه در پيش گرفت. نخست، متقاعد كردن محمد بن حنفيه به پذيرش بيعت با او و دوم، طرح اين موضوع كه مختار شخصى كذاب و دروغ‏گوست و هيچ گونه مأموريتى از سوى ابن حنفيه ندارد. اين سياست كه به صورتى گسترده عليه مختار تبليغ مى‏شد، حتى بر هواداران و نزديكان مختار تأثير گذاشته بود. از سوى ديگر، ابن زبير در پى آن بود تا با گردآورى مخالفان مختار در كوفه و هدايت و جذب آنها به سوى بصره كه هنوز در دست كارگزاران ابن زبير بود، جبهه‏ى واحدى از اشراف كوفه و مردم آن‏جا عليه مختار تشكيل و او را از دو جهت، يعنى از سوى بصره و حجاز تحت فشار قرار دهد. ابن زبير فرماندهى سياسى و نظامى جبهه‏ى بصره را به برادرش مصعب بن زبير و مهلب بن ابى صفره واگذار كرد. از سوى ديگر مختار نيز سياست محتاطانه‏اى در مواجهه با ابن زبير در پيش گرفت. او به مثنى بن مخربه‏ى عبدى و برخى از شيعيان برجسته‏ى بصره كمك نمود تا زمينه‏هاى مناسبى براى حضور او در بصره فراهم سازند تا آرام آرام بصره را نيز به قلمرو خود اضافه كند؛24 اما تركيب نيروهاى بصرى و قدرت هواداران زبيرى در آن‏جا اين اجازه را به او نداد. مختار پس از اين در سياست جديدى سعى كرد تا ضمن مكاتباتى با ابن زبير راهى براى مقابله‏ى مشترك با امويان و عبدالملك بن مروان جست و جو كند؛ اما ابن زبير كه اعتمادى به قول و قرارهاى مختار نداشت، به پيشنهادهاى او وقعى ننهاد. او مختار را همچون يك امير فرمان بُردار براى خود مى‏خواست و براى اين منظور سعى كرد با طرح پيشنهادهايى وفادارى او را نسبت به خود بيازمايد. مختار در اين سياست مى‏خواست ابتكار عمل را در دست بگيرد و در فرصت مناسبى بر نيروهاى ابن زبير غلبه كند؛ از اين رو نيروهايى را به منظور اتحاد با ابن زبير براى مقابله با امويان و نيز به عنوان يك نيروى مستقل و حامى ابن حنفيه، به سوى حجاز گسيل كرد. به هر حال، نيروهاى مذكور در بين راه و در پى ترفند فرمانده سپاهيان ابن زبير قتل عام شدند و همين امر باعث شد كه اعتماد و احتمال همكارى ميان ابن زبير و مختار به طور كامل زايل شود. مختار بلافاصله پس از اين شكست طى نامه‏اى به ابن حنفيه، منظور خود از اعزام اين نيرو را حمايت از او اعلام كرد و خواستار تأييد و همراهى او براى غلبه بر ابن زبير شد. پس از اين ابن زبير به سياست خصمانه مختار به طور كامل وقوف يافت و به فكر تقويت بيش‏تر جبهه‏ى بصره افتاد.
    پس از قتل عام سپاهيان مختار به وسيله‏ى ابن زبير، مختار مجدداً در صدد برآمد كه تأييداتى براى مقابله با ابن زبير از محمد بن حنفيه بگيرد. بدين منظور، نامه‏اى به شرح زير به وسيله‏ى شخصى به نام صالح بن مسعود براى ابن حنفيه فرستاد:
    اما بعد؛ من سپاهى را به سوى شما فرستادم كه دشمنان شما را خوارتر كند و شهرها را به تصرف تو درآورند اما هنگامى كه به سوى شما مى‏آمدند و در نزديكى مدينه، سپاه ابن زبير ملحد با خدعه و سوگند و پيمان خدا، آنان را فريب داد و چون به آنها اعتماد كردند به ناگاه بر آنان يورش آوردند و خون آنها را ريختند. اگر شما موافقت داشته باشيد، سپاهى را به جانب مدينه بفرستم و شما نيز نمايندگانى به سوى آنان بفرست تا مردم بدانند كه من در اطاعت شما هستم و اين سپاه را به فرمان شما فرستاده‏ام زيرا در اين صورت اكثر آنها را رعايت كرده؛ چرا كه آنها بيش از ابن زبير ملحد به شما توجه دارند. سلام بر شما باد.25
    ابن حنفيه كه سخت مورد سوءظن ابن زبير بود و همواره معتقد بود كه در حرم امن الهى نبايد خون ريزى و جنگ ايجاد شود، به اين امر راضى نشد و در عين حال نامه‏ى مختار را بدون پاسخ نگذاشت و نظر خود را در اين باره بدين شرح به مختار نگاشت:
    اما بعد؛ نامه شما به من رسيد و آن را خواندم و دانستم كه حق مرا بزرگ داشته‏اى و براى رضايتمندى من عمل كرده‏اى؛ ولى من پيش از هر چيزى دوست دارم خدا را اطاعت كنند و شما نيز هر چقدر مى‏توانى آشكارا و پنهان خدا را اطاعت كنى و بدانى كه من اگر چنين قصدى داشتم مردمان شتابان به سويم مى‏آمدند و ياوران فراوانى مى‏يافتم، ولى من عزلت گزيده‏ام و صبر را پيشه كرده‏ام تا خداوند حكم خود را درباره‏ى من جارى كند. او بهترين حاكمان است.26

    با تشديد دشمنى ميان مختار و ابن زبير پس از اين حادثه و در شرايطى كه مختار آوازه‏ى امامت محمد بن حنفيه را در عراق پراكنده ساخت طبيعى بود كه ابن زبير ديگر ابن حنفيه را كه در مكه مستقر بود تحمل نكند؛ چرا كه تمام اين امور از سوى مختار به نام ابن حنفيه صورت مى‏گرفت. او رسماً مختار را از اين امور منع نمى‏كرد و آشكارا به تكذيب او نمى‏پرداخت و با ابن زبير نيز بيعت نمى‏كرد. از سوى ديگر، ابن زبير مى‏بايست در مقابل مدعى اموى نيز ايستادگى كند؛ لذا در تلاش بود تا قبل از برخورد با رقيب قدرتمند اموى، يعنى عبدالملك بن مروان، كار عراق را يكسره سازد؛ بنابراين تصميم گرفت محمد بن حنفيه را كه سياست آشكارى در قبال مختار در پيش نگرفته و از هرگونه موضع‏گيرى قاطع در قبال او خوددارى مى‏كرد به بيعت وادار نمايد؛ چرا كه با اين عمل مى‏توانست مبناى ادعاى مختار را كه مدعى بود از سوى ابن حنفيه به كوفه اعزام شده است بدين صورت بى اعتبار سازد. در پى اتخاذ اين سياست، ابن زبير، محمد بن على را فراخواند و از او خواست كه بيعت كند. در اين جا بود كه ابن حنفيه تحت فشار بيش‏تر قرار گرفت و عبدالله بن عباس در اعتراض به اقدامات ابن زبير به حمايت از او پرداخت. عبدالله بن زبير دوباره از ابن حنفيه خواست تا به بيعت راضى شود، ولى ابن حنفيه و ابن عباس و جمعى از اصحاب او ازبيعت خوددارى كردند و ابن حنفيه گفت:
    اذلم يبق أحد من الناس غيرى ابايعك.27
    ابن زبير نيز ابن حنفيه را به همراه جمعى از اصحاب او و بنى هاشم كه تعداد آنها را 15، 17 و بيش‏تر از آن نيز ياد كرده‏اند در زندان عارم محبوس و آنان را تهديد كرد كه اگر ظرف دو ماه با او بيعت نكنند، همه‏ى آنها را به آتش خواهد كشيد؛ و دستور داد هيزم‏ها و چوب‏هاى فراوانى بر در زندان جمع كردند تا براى برپا كردن آتش آماده باشد. ابن زبير دستور داد تا راه هرگونه گفت‏وگوى آنان با مردم را ببندند و نگهبانانى را بر آنها گماشت تا ارتباط آنها را با بيرون از زندان قطع كند تا مجبور به بيعت شوند. ابن حنفيه اين بار مستقيماً براى نجات از دست ابن زبير از مختار كمك خواست و مختار عده‏اى از نيروهاى كوفى خود را كه به خَشَبيه معروف شدند به كمك ابن حنفيه فرستاد تا او را نجات دهند.
    نجات ابن حنفيه و شكل‏گيرى خَشَبيه‏

    شكل‏گيرى خَشَبيه يكى از مراحل اساسى در تحولات تاريخى در جنبش مختار بود و نقش بسيار قابل توجهى در توسعه‏ى نظريات سياسى و عقيدتى كيسانيه داشت. روشن كردن اين جريان و شكل‏گيرى آن براى شناختن جنبش كيسانيه و نظراتشان درباره‏ى محمد بن حنفيه حايز اهميت است. در اين مبحث به بحث و بررسى منشأ اين مسأله مى‏پردازيم.
    منابع مربوط به انساب به وجه تسميه‏ى خَشَبى يا خَشَبيه اشاره كرده و خَشَبى را منسوب به جماعت خَشَبيه دانسته‏اند كه فرقه‏اى از شيعه و روافض به شمار آمده است.گفته‏اند هر كسى كه بدان طايفه و فرقه منسوب بوده «الخَشَبى» ناميده مى‏شده است.28 اين عنوان چنان شايع شد كه بعدها گروه‏هايى از زيديه را به همين نام خواندند. منصور بن معتمر از فقها و علماى مشهور در اوايل قرن دوم كه رابطه‏ى صميمانه‏اى با زيد داشت، مى‏گويد: خَشَبيه عنوانى بود براى دوست‏داران على بن ابيطالب‏عليه السلام.29 ولى اين واژه قدمت بيش‏ترى دارد و به پيروان ابن حنفيه و مختار گفته مى‏شد و از همين جا بود كه اين عنوان، هم چون سبائيه، به طور كلى درباره‏ى شيعيان و به ويژه جريان‏هاى راديكال و غلاة و نخستين بار در جنبش مختار به كار رفت.
    منابع فرقه‏نگارى و بسيارى از منابع تاريخى كاملاً نشان مى‏دهد كه خَشَبيه با جنبش مختار پيوند ناگسستنى دارد و بسيارى از پيروان مختار و ابن حنفيه، پيش از آن كه به نام كيسانى معروف شوند با اين عنوان خوانده مى‏شدند. براى روشن شدن اين امر به بررسى شكل‏گيرى خَشَبيه و عقايد آنها در اين‏گونه منابع مى‏پردازيم.
    موضوع خَشَبيه در ارتباط با محمد بن حنفيه و جنبش مختار از چند جهت قابل بررسى است:
    نخست اين كه بر اساس آنچه از منابع تاريخى، فرهنگ نامه‏ها، انساب و فرق برمى‏آيد اين واژه درباره‏ى جمعى از هواداران مختار كه با ابن اشتر در جنگ با عبيدالله بن زياد شركت داشته‏اند به كار رفته است. انتساب اين عنوان به همراهان ابن اشتر احتمالاً متأثر از حضور دو عنصر عرب و ايرانى حاضر در سپاه ابن اشتر بود. اطلاعات موجود در منابع، راجع به اين گونه از خَشَبيان تأكيد دارد كه جماعتى از سپاهيان ابن اشتر به دليل اين كه سلاحى جز چوب در دست نداشتند به «خَشَبى» معروف شدند و آنان را خَشَبيه خوانده‏اند. ابن رسته در اعلاق النفيسه در اين باره مى‏گويد: خَشَبيه دسته‏اى از رافضيه‏اند. اين گروه، از ياران و اصحاب ابراهيم بن اشتر بودند كه در زمان برخورد با عبيدالله بن زياد، به خاطر اين كه اكثر آنان سلاحى نداشتند و به جاى شمشير چوب دستى به دست گرفته بودند به آنها خَشَبيه گفته‏اند.30 ابوزيد بلخى نيز گفته است: خَشَبيه ياران ابراهيم بن مالك اشتر بودند كه عبيدالله بن زياد را كشتند و از آن رو خشبيه ناميده شدند كه در آن روز بيش‏تر اسلحه‏ى آنان از «خَشَب» بود.31 ابن قتبيه دينورى نيزآنان را گروهى از رافضه دانسته و گفته است: هنگامى كه ابراهيم بن اشتر با عبيدالله بن زياد جنگيد، بيش‏تر ياران او غير از چوب سلاحى نداشتند و از اين رو خشبيه ناميده شدند.32 خوارزمى در مفاتيح العلوم اطلاعات جديدى درباره‏ى پيوند خَشَبيه با سپاهيان ابراهيم بن اشتر ارائه مى‏دهد كه قابل تأمل است. او خَشَبيه را همان «صرخابيه» مى‏داند و اظهار مى‏دارد كه خَشَبيه گروهى بوده‏اند كه به صرخابيه مشهورند و به صرخاب طبرى منسوب‏اند. اين نام را بدان خاطر به آنها داده‏اند كه همراه مختار بر حكومت شوريدند و در آن شورش غير از چوب سلاحى با خود حمل نمى‏كردند.33
    خوارزمى اشتباهاً اين فرقه را يكى از فرق زيديه به حساب آورده است كه البته به لحاظ تاريخى با جنبش مختار همخوانى ندارد؛ زيرا زيديان فرقه‏اى متأخر از مختارند. اما اطلاعات او درباره‏ى صرخاب طبرى و مسأله‏ى پيوستگى او با خَشَبيه و سپاه مختار و ابن اشتر حايز اهميت است. وى صرخاب طبرى را يكى از طبريانى دانسته كه در سپاه مختار بوده است و اين امر با توجه به تركيب سپاهيان ابن اشتر در مواجهه با عبيدالله بن زياد قابل تأمل و بررسى است. مطابق داده‏هاى تاريخى، بسيارى از سپاهيان او در نبرد با عبيدلله بن زياد، از ايرانيان (حمراء) تشكيل مى‏شدند كه شمارى از آنها ديلميان بودند و اين احتمال وجود دارد كه صرخاب طبرى از جمله ايرانيان فعال در سپاه مختار و ابن اشتر بوده باشد. در عين حال گفته شده است كه بسيارى از سپاهيان ابن اشتر مجهز به اسلحه‏هاى چوبى بوده‏اند كه آنها را به فارسى «كافركوبات»34 مى‏ناميده‏اند و كاربرد سلاح‏هاى چوبى در ايران سابقه‏ى كهنى دارد و در منابع تاريخى تأييد شده است كه سپاهيان عجمى ابن اشتر مسلح به چوب و كافر كوب بوده‏اند. مستندات فوق كاملاً نشان مى‏دهد كه خَشَبيه از نهضت مختار سرچشمه گرفته، ولى در برخى موارد با گروهى كوچك از زيديان كه آنان را نيز خَشَبيه ناميده‏اند خلط گرديده است. اكثر منابع تاريخى نيز اين گروه از خَشَبيه را به سپاهيان مختار و ابن اشتر منسوب كرده‏اند. مسعودى مى‏گويد: گروهى از خَشَبيان كه در جزيره‏ى قرقيسا بودند، پس از كشته شدن مختار مدتى را تا هنگام رويارويى سپاهيان عبدالملك و ابن زبير همراه ابن اشتر در نصيبين و قرقيسا ماندند او هم چنين اشاره مى‏كند پس از آن كه ابن اشتر براى اتحاد با ابن زبير به سوى مصعب بن زبير رفت، جماعتى از خَشَبيان هم چنان در آن‏جا بودند. در زمانى كه سپاه عبدالملك بن مروان براى سركوبى زفربن حارث راهى نصيبين و قرقيسا شد، با جماعتى از خَشَبيان مواجه گشت و عبدالملك اين گروه را محاصره كرد. مسعودى مى‏گويد: اين گروه به سوى امامت محمد بن حنفيه دعوت مى‏كردند «يدعون الى امامة محمد بن الحنفيه».35 اما پس از مدتى محاصره، خلافت عبدالملك را پذيرفتند و تسليم او شدند.
    مطلب ديگرى كه مى‏توان در باب انتساب خَشَبيه به پيروان مختار و همراهان ابن اشتر مطرح ساخت، موضوع كرسى چوبى بود كه مختار آن را از جعد بن هبيرة گرفته بود و گفته مى‏شد كرسى امام على‏عليه السلام است و اين موضوع براى برخى از غلاة شيعه، به ويژه گروه‏هايى از شيعيان كه عمدتاً به دليل وابستگى به برخى قبايل جنوب به سبايى معروف شده بودند، مورد تقدس واقع شد. مختار براى بهره‏بردارى از شور و غليان انقلابى و ايجاد تحرك و انگيزه‏اى كه بدان وسيله مى‏توانست از آنان استفاده‏ى تبليغاتى كند، آنها را از اين امر منعى نمى‏كرد و اين باعث شد كه عقايد كهن بدويان جنوب و برخى اسرائيليات كه در ميان قبايلى چون شبام، بنى نهد و بنى شاكر وجود داشت، در شكل تقدس كرسى مذكور پديدار شود.36 آنها اين كرسى را مقدس شمرده، آيينى برگرد آن به جا مى‏آوردند. اين گروه همراه سپاهيان ابن اشتر به جنگ ابن زياد رفتند و شور و هيجان خاصى در اطراف كرسى نشان دادند به طورى كه اعمال آنها ابن اشتر را به شدت ناراحت ساخت؛ چرا كه عده‏اى از غلاة اين كرسى را هم چون تابوت بنى اسرائيل ستايش مى‏كردند؛37 اما چون مختار در شرايطى قرار گرفته بود كه به حمايت اين گروه‏ها نياز داشت از اين اعمال ممانعتى به عملى نمى‏آورد. به نظر مى‏رسد پرستش اين كرسى چوبى عامل مؤثرى در اشتهار همراهان غالى ابن اشتر به خَشَبى بوده باشد. بعدها عنوان خَشَبيه را به صورت عنوان عام و طعنه‏آميزى براى شيعيان و پيروان مختار به كار بردند.
    اما جريان ديگرى كه عنوان خَشَبيه و خَشَبى را در نهضت مختار معروف ساخت، به زمان محبوس شدن ابن حنفيه توسط ابن زبير مربوط است. پيش از اين گفته شد كه به طور كلى سياست ابن حنفيه در مقابل شرايط سياسى موجود، سياستى اعتزالى بود؛ اما در باب مختار با وجود همه‏ى كوششى كه او به نام ابن حنفيه انجام داد وى سياست سكوت اختيار كرد و در عين حال از موضوع انتقام خواهى و خون خواهى اهل بيت خشنود بود. سياستى كه تابع شرايط سياسى و قرار گرفتن بين دو مدعى قدرتمند اموى و زبيرى بود و مشخص نبود چه كسى غالب خواهد شد؛ بنابراين در چنين شرايطى ترجيح داد كه از حوادث سياسى عزلت جويد و با مدعيان مذكور بيعت نكند تا زمانى كه شرايط براى غلبه‏ى يكى فراهم آيد.
    در چنين شرايطى كه ابن زبير او را محبوس و تهديد به قتل نمود، وى پس از مشورت با اطرافيان و همراهان خود صلاح را در آن ديد كه نامه‏اى براى مختار ابن ابى عبيد ثقفى در كوفه بنويسد و از او عليه ابن زبير يارى بجويد. براى اين منظور به طور مخفيانه با كسانى در بيرون از زندان ارتباط برقرار كرد و در حالى كه تحت نظارت نگهبانان ابن زبير بود، چهار تن از شيعيان خود را مأمور كرد كه ظرف مدتى معين، قبل از انقضاى فرصت وعده داده شده به وسيله‏ى ابن زبير، نامه‏اى را براى مختار به كوفه ببرند تا براى نجات آنها اقدام كند.38 براى تحقق اين منظور، ابن حنفيه، طفيل بن عامر فرزند عامر بن واثله كنانى محمد بن بشير، ابا المعتمر و هانى بن قيس الهَمْدانى را مأمور و به آنها توصيه كرد كه به دور از چشم نگهبانان ابن زبير، مخفيانه ظرف مدت بيست و شش روز، نامه را به كوفه برده، براى نجات آنها از مختار كمك بخواهند. نمايندگان ابن حنفيه دور از چشم عوامل ابن زبير رهسپار كوفه شدند و در مسجد كوفه‏39 نامه‏ى ابن حنفيه را به مختار رسانيدند. در اين نامه محمد بن حنفيه از مختار خواسته بود سريعاً قبل از آن كه موعد مذكور فرا برسد و به سرنوشتى همانند برادرش امام حسين‏عليه السلام دچار شود، او را دريابد تا مايه پشيمانى نشود؛ زيرا هر لحظه در معرض تهديد و قتل و سوزاندن است.40 يعقوبى متن نام محمد بن حنفيه به مختار را چنين آورده است.
    بسم الله الرحمن الرحيم‏

    من محمد بن على و من قبله من آل رسول الله الى مختار بن أبى عبيد و من قبله من المسلمين، أما بعد! فان عبدالله بن زبير أخذنا، فحبسنا فى حجرة زمزم، و حلف الله الذى لا اله الا هو لنبايعه، او ليفرمنها علينا بالنار، فياغوثاً».41
    چون نامه به مختار رسيد در مسجد كوفه ندا در داد و شيعيان را جمع كرد و نامه‏ى محمد بن حنفيه را براى آنان خواند و مردم را تحريض كرد كه اين نامه‏ى مهدى شما و بازمانده‏ى خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله است كه او را همچون گوسفندان در انتظار شب و يا روزِ كشته شدن نگه داشته‏اند و با آتش تهديد مى‏كنند. من قصد دارم سپاهى براى نجات او به سوى ابن زبير بفرستم. آن گاه مردم را به يارى او فراخواند و سپاهيانى براى اين منظور بسيج كرد. منابع گفته‏اند كه او حدود چهار هزار نفر را به صورت دسته‏هاى جداگانه و كوچك از پى يكديگر به سوى عبدالله بن زبير فرستاد. ابتدا ابوعبدالله جدلى را با هفتاد نفر، سپس ظبيان بن عثمان تميمى را با چهار صد نفر، ابوالمعتمر را با يكصد نفر، هانى بن قيس را با يكصد نفر، يونس بن عمران و عميربن طارق را هر يك با چهل نفر پيشاپيش و در دسته‏هاى جداگانه روانه كرد. آن گاه پس از آن سپاهى گران‏تر شامل بيش از دو هزار نفر به يارى آنان فرستاد و در كل حدود چهار هزار نفرمى شدند. ابن ابى الحديد در مورد وضع زندانيان آورده است: چون ابن زبير ابن حنفيه و همراهانش را تهديد به قتل و سوزاندن كرد، سوگند خورد كه يا تا پيش از جمعه‏اى كه مى‏رسد بيعت كنند و يا آماده‏ى مرگ باشند. وى پيش از فرا رسيدن جمعه مى‏خواست آنان را بسوزاند، ولى مسوربن مخرمة زهرى وساطت كرد و از ابن زبير خواست تا به آنها تا روز جمعه فرصت دهد و گويد: چون جمعه فرا رسيد، محمد بن حنفيه خود را آماده‏ى مرگ كرد؛ آب خواست و غسل شهادت كرد و سپس جامه‏اى سپيد خواست و به عنوان كفن بر تن كرد و بدن خود را حنوط بست و ترديدى نداشت كه كشته خواهد شد؛ ولى پيش از آن كه ابن زبير اقدامى كند، لشكريان مختار فرا رسيدند.42 چون عبدالله بن زبير سوگندهاى شديدى ياد كرده بود كه آنها را تا غروب خورشيد بسوزاند، ابن عباس به محمد بن حنفيه پيشنهاد كرد كه با او بيعت كند؛ اما ابن حنفيه گفت: انشاء الله حائلى نيرومند مرا از او در امان مى‏دارد و ابن عباس چشم به غروب خورشيد دوخته بود كه ناگهان سپاهيان مختار فرا رسيدند.43
    مختار به سپاهيان خود دستور داده بود تا مى‏توانند مقصد خود را مشخص نكرده، به صورت پنهانى و در دسته‏هاى كوچك حركت كنند؛ و برخى روايات حاكى از اين است كه اين سپاه مركب از چهار هزار نفر بود؛ ولى ابوعبدالله پيشنهاد كرده بود كه دسته‏هايى پيشاپيش حركت نمايند تا زودتر به مقصد برسند و از كشته شدن زندانيان جلوگيرى كنند. خودش نيز به عنوان پيش‏قراول با دو دسته‏ى ديگر سريع‏تر حركت كرد و به مكه رسيد و به سوى زمزم رفت و نگهبانان ابن زبير را پراكنده ساخت و ابن حنفيه و اصحابش و هاشميان دربند را آزاد كرد. چون خبر به ابن زبير رسيد، با جمعى از اصحابش در آن‏جا حاضر شد و به مجادله و تهديد ابوعبدالله پرداخت و قصد داشت به مقابله با آنها بپردازد. ابن حنفيه هر دو دسته را به آرامش و حفظ حرمت حرم خدا فراخواند. در همين حال كه ابن زبير ياران ابوعبدالله و ابن حنفيه را تهديد مى‏كرد، دنباله‏ى سپاهيان مختار فرا رسيدند. ابوالمعتمر با صد سوار و هانى بن قيس با يكصد سوار و ظبيان بن عماره با دويست نفر و اموالى كه براى ابن حنفيه آورده بود وارد شدند و به دنبال آنها سپاهيان ديگر فرارسيدند. آنان وارد حرم شدند و در حالى كه كافركوب هايى در دست داشتند صداى يا لثارات حسين‏عليه السلام سر دادند و ابن زبير از اين وضع هراسان شد و آنها را «خَشَبيه» خطاب كرد. ابن حنفيه ياران خود را از هر گونه خون‏ريزى در خانه‏ى خدا بازداشت و آنان را به سوى شعب على‏عليه السلام بيرون برد. حدود چهار هزار نفر با او اجتماع كردند و او اموالى را كه مختار برايش فرستاده بود در ميان سپاهيان و ياران خود قسمت كرد.44 از آن زمان نام «خشبيه» به صورت يك عنوان سياسى و هوادارانه براى پيروان محمد بن حنفيه، مختار و ابن اشتر درآمد و بعداً هم چون فرقه‏اى سياسى - عقيدتى تصور شد و الخَشَبى يا الخَشَبيه خوانده شدند؛ لذا عنوان خَشَبيه نه تنها به صورت عنوان برجسته‏اى براى هواداران ابن حنفيه و مختار درآمد، بلكه به صورت اسمى عام و كلى براى اكثر شيعيان نيز به كار رفت. در ابتدا اين عده همان كسانى بودند كه از كوفه براى نجات ابن حنفيه به سوى مكه رفتند و ضمن جدال با ابن زبير محمد بن حنفيه را از زندان عارم نجات دادند و همراه او در شعب ساكن شدند و تا رفع تهديدات كامل از ابن حنفيه و كشته شدن ابن زبير و تا زمان بيعت ابن حنفيه با عبدالملك به او وفادار ماندند. گروه خَشَبيه يك جريان عقيدتى قوى را در ميان كيسانيه به وجود آوردند كه تأثيرات جدى در افكار كيسانيه داشت. در واقع عنوان‏هاى سبايى و خَشَبى نخستين نام‏هاى كيسانيان بود.
    اكنون نظر مورخان را براى روشن شدن اطلاق اين نام و چگونگى ظهور خَشَبيه در مكه مورد بررسى قرار مى‏دهيم. طبرى، بلاذرى، ابن سعد، مسعودى، مبرد، ابن اثير و ديگر منابع تاريخى متأخر، هر يك انتساب عنوان خَشَبيه از سوى ابن زبير را به گروهى از ياران مختار و ابن حنفيه كه براى نجات ابن حنفيه وارد حرم مكه شده بودند و هر كدام چوب دستى در دست داشتند تأييد كرده‏اند.
    طبرى سال 66 هجرى را سال ظهور خَشَبيه در مكه مى‏داند و مى‏گويد: در اين سال خَشَبيه به مكه آمدند و حج برپا داشتند و اميرشان ابوعبدالله جدلى بوده است.45 طبرى مى‏گويد: علت ظهور آنان محبوس شدن محمد بن حنفيه و هفده تن از رجال بنى هاشم و اهل بيت به وسيله‏ى ابن زبير بوده است. پس از اين موضوع بنا به درخواست ابن حنفيه، مختار سپاهيانى براى حمايت از آنان فرستاد كه در رأس همه‏ى آنها ابوعبدالله جدلى قرار داشت. اين سپاهيان به تدريج وارد كعبه شدند. اين افراد كافركوب در دست داشتند46 و رفتند و شعار «يالثارات الحسين» سردادند تا به زمزم رسيدند. آنان ابن حنفيه را از زندان نجات دادند و از او خواستند تا ابن زبير را به آنها واگذارد، ولى ابن حنفيه خون‏ريزى و جدال در حرم امن الهى را روا ندانست و از آنهاخواست كه از اين امر بپرهيزند. ابن زبير چون مشاهد كرد افراد مذكور چوب دستى‏هايى موسوم به «كافركوب» در دست دارند و شعار يالثارات الحسين‏عليه السلام سر مى‏دهند و تعداد آنها هر لحظه زيادتر مى‏شود ، ترسيد. ابن حنفيه ياران خود را از جدال و خون‏ريزى باز داشت و آنها با ابن حنفيه به سوى شعب على‏عليه السلام رفتند در حالى كه تعداد آنها به حدود چهار هزار نفر رسيده بود.47 بلاذرى در باب تسميه‏ى اين گروه به خَشَبيه اطلاعات بهترى مى‏دهد و در اين مورد مى‏گويد: زمانى كه سپاه مختار وارد مكه شد، عبدالله بن زبير چوب‏هايى فراهم آورده بود كه با آن آتش برافروزد و محمد بن حنفيه و اصحابش را تهديد به آتش مى‏كرد. چون سپاهيان مختار وارد شدند تكبيرگويان فرياد زدند: «اى خون‏خواهان حسين‏عليه السلام» و سپس محمد بن حنفيه و همراهان او را آزاد ساختند و از او خواستند تا دست آنها را در برخورد با ابن زبير آزاد بگذارد؛ ولى ابن حنفيه گفت كه جنگ و خون‏ريزى را در حرم خداوند روا نمى‏دانم. در اين موقع ابن زبير فرياد برآورد:
    واعجبا من هذه الخَشَبية الذين اعتزلونى فى سلطانى يبغون حسيناً كأنى قاتل حسين، والله لو قدرت على قتلته لقتلتهم.48

    بلاذرى آن گاه علت اين كه چرا ابن زبير اين افراد را خَشَبيه ناميده است مى‏گويد: بدان سبب كه سپاهيان مختار چون وارد شدند هر كدام چوب‏هايى را كه ابن زبير براى آتش فراهم كرده بود به دست گرفتند و يا اين كه چون افراد مذكور چوب‏دست داشتند، آنها را خَشبيه صدا زده است.49 به نظر مى‏رسد كه نظر طبرى درباره‏ى حمل چماق‏ها و چوب‏دست‏هاى از پيش آماده شده كه به آنها «كافركوبات» گفته مى‏شد صحيح‏تر باشد؛ چرا كه مسلمانان هرگونه حمل سلاح در كعبه و خون‏ريزى را حرام دانسته و به همين دليل از پيش چماق‏ها و چوب‏دستى‏هايى براى خود تدارك ديده بودند و ابن زبير نيز احتمالاً به خاطر اين كه آنها چنين چوب دستهايى در دست داشته‏اند آنان را خَشَبيه خطاب كرده است. اين نظر از سوى بلاذرى و ابن اثير نيز كاملاً مورد تأييد قرار گرفته است.50 به هر حال چه اينان چوب‏هاى فراهم آمده به وسيله‏ى ابن زبير را برداشته باشند و چه «كافركوبات» آماده‏ى خود را حمل كرده باشند فرقى ندارد، اما گفته ابن زبير باعث شد كه از اين زمان به بعد اين عده را خَشَبيه بنامند. خَشَبيان با محمدبن حنفيه باقى ماندند و در شعب ساكن شدند و ابن حنفيه اموالى را كه مختار براى او فرستاده بود بين آنها تقسيم كرد.51 پس از اين واقعه، تمام كسانى را كه با او در شعب ساكن بودند خَشَبى ناميدند. بعدها نه تنها به همه‏ى همراهان او بلكه به اكثر پيروان مختار و ابن اشتر در عراق، نصيبين و قرقيسا و حجاز خَشَبيه گفته شد و «خَشَبيه» يا «خَشَبى» به عنوان يك جريان سياسى در كنار زبيريان، خوارج و امويان بشمار آمد52 و هم‏چون يك حزب مستقل كه به سوى ابن حنفيه دعوت مى‏كردند و به امامت او اعتقاد داشتند به حساب آمد و به همين خاطر به صورت مستقل اقدام به برگزارى آيين حج كردند.
    ابن سعد مى‏گويد: محمد بن عمر به من خبر داد كه هشام بن عماره از سعيد بن محمد بن جبير از پدرش مى‏گويد: در ايام حج در اين سال ابن زبير با مردم حج گزارد و در همين سال محد بن حنفيه نيز باخَشَبيه‏اى كه همراه او بودند حج گزارد و چهار هزار نفر از خَشَبيه او را همراهى كردند و با او در شعب فرود آمدند.53
    به نظر مى‏رسد كه رعايت احترام و حرمت خانه‏ى خدا سبب شد كه اين عده از چوب به عنوان سلاح در حرم خدا استفاده كنند. اين عمل در واقع رعايت اين ايده‏ى ابن حنفيه بود كه همواره تأكيد مى‏كرد در حرم خدا خونى ريخته نشود. پس از اين در رويدادهاى مختلف از خَشَبيه در حوادث سياسى سخن به ميان آمده است.
    مسعودى مى‏گويد: در زمانى كه مصعب بن زبير سپاه خود را براى مقابله با سپاهيان مختار آماده ساخته بود، پيروان مختار كه از مردم كوفه بودند و خَشَبيه ناميده مى‏شدند او را همراهى مى‏كردند. بر اساس اين اطلاعات، به سال شصت و هفتم مصعب بن زبير كه از طرف برادر خود عبدالله بن زبير به حكومت عراق منصوب شده بود، از بصره حركت كرد و در حرورا فرود آمد و در آن‏جا با مختار درگير جنگ‏هاى سختى شد و مختار شكست خورد. مختار به قصر حكومتى كوفه پناه برد و هر روز گروهى از مردم كوفه را به جنگ مصعب و ياران وى مى‏فرستاد و گروه بسيارى از شيعه‏ى كيسانى و غير كيسانى با مختار بودند كه خَشَبيه ناميده مى‏شدند. باز مسعودى در اين باره مى‏گويد: مصعب بن زبير بقاياى ياران مختار را كه در قصر بودند امان نداد و آنان نيز مقاومت كردند و مصعب به ناچار آنها را امان داد؛ اما پس از آن كه تسليم شدند، همه‏ى آنها را كشت و از جمله هفت هزار نفر از ياران مختار كشته شدند كه همه‏ى آنها از جمله خون‏خواهان حسين‏عليه السلام بودند و مصعب بن زبير تمام آنها را كشت و آنها را خَشَبيه مى‏گفتند. «و منه خلق كثير من الشيعة قد سمّوا الخَشَبية من الكيسانية و غيرهم».54 و نيز گفته شد: جماعتى از خَشَبيان كه آنها را از همراهان ابن اشتر دانسته‏اند، در سال هفتاد و يكم، زمانى كه سپاه عبدالملك بن مروان به قرقيسا آمدند و زفر بن حارث عامرى كلابى، متحد ابن زبير محاصره و تسليم شد، از آن‏جا به سوى نصيبين و موصل رفت كه عده‏اى از عاملان و وابستگان زفر بن حارث و ياران مختار بن ابى عبيد هنوز آن‏جا بودند و در نهايت اين گروه پس از مدتى محاصره و پايدارى تسليم عبدالملك شدند و به خلافت او گردن نهادند. مسعودى مى‏گويد: آن‏ها جماعتى از خَشَبيه بودند كه به سوى ابن حنفيه دعوت مى‏كردند.55
    خَشَبيه از آن‏جا كه يك عنوان برآمده از يك انديشه‏ى سياسى و اعتقادى نبود و صرفاً از روى سرزنش و تحقير به وسيله‏ى مخالفان به پيروان ابن حنفيه و مختار داده شده است، در منابع فرقه‏نگارى چندان منعكس نشده، بلكه عموماً در منابع ادبى، فرهنگ‏نامه‏اى و تاريخى انعكاس يافته است. حميرى در حورالعين از «الخَشَبيه» به عنوان يك فرقه‏ى معتقد به بَداء و نسخ كه از ويژگى‏هاى فكرى كيسانيه است ياد مى‏كند.56 در جريان جنبش مختار جمعى از غلاة كوفه به نوعى از بداء درباره‏ى اخبار و حوادث آينده در رويدادهاى زمان خود قايل شدند. شور و شوقى كه آنها براى پيروزى بر رقباى خود داشتند باعث شد در پيش بينى‏هاى خود از نتايج جنگ‏هاى دوره‏ى مختار با دشمنان زبيرى و اموى، خود را پيروز ميدان بدانند و زمانى كه در برخى از اين جنگ‏ها شكست مى‏خوردند، به اين آيه از قرآن استناد مى‏كردند:57 «يمحوالله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب».58
    در واقع حميرى اين برداشت از بَداء را كه يكى از معتقدات كيسانيه بود، از ويژگى‏هاى فكرى و از اعتقادات خَشَبيه برمى‏شمارد. اما خَشَبيه به عنوان يك فرقه با خط مشى سياسى - اعتقادى، جداى از كيسانيه نبود، بلكه عنوانى بود كه به دلايل مختلف كه ذكر شد، و همه مربوط به جنبش مختارند بدين نام معروف شده‏اند. البته اين احتمال هم وجود دارد كه جمعى از سپاهيان مختار كه عموماً از موالى بودند، از سر فقر و ندارى، از چوب‏دستى‏هاى خود به جاى سلاح استفاده كرده باشند. مهم آن است كه اين اسم در دوره‏اى از جنبش مختار تا برترى يافتن عنوان كيسان نسبت به اسامى سباييه، خَشَبيه و مختاريه، نامى غالب براى هواداران ابن حنفيه و معتقدان به امامت او بود.
    بعدها همين اسم به صورت طعن‏آميز از سوى مخالفان براى كليه‏ى شيعيان و هواداران على‏عليه السلام به كار مى‏رفت؛ چنان كه عنوان خَشَبيه به گروه‏هايى از زيديه نيز داده شد و به خاطر اين اشتراك لفظى برخى از مورخان فرقه‏نگار خَشَبيه، كيسانيه و زيديه را درهم آميخته‏اند. چنان كه نام سرخابيه كه منسوب به سرخاب طبرى بود و ماهيت واقعى آن بر ما مشخص نيست، باعث شد كه برخى از فرقه‏نگاران و محققان جديد اين سرخابيه را با سرحوبيه كه از فرق زيديه است و بيش‏تر معروف به جاروديه و منسوب به ابى الجارود زياد ابن منذر سرحوب، از زيديان هستند،59 اشتباه بگيرند، لذا سرخابيه را از فرق زيديه به شمار آورده و آن را به مختار مرتبط دانسته‏اند، در حالى كه فاصله‏ى زمانى مختار تا ظهور قيام زيد، حداقل بيش از 50 سال است و اين اشتباه فرقه‏نگاران كهن، در تحقيقات و فرهنگ نامه‏هاى فرقه‏اى جديد نيز تكرار شده است.60 صاحب بيان الاديان، الخَشبيه را يكى از فرق زيديه به شمار آورده و در تقسيم بندى پنج‏گانه‏ى خود از فرق زيديه، يكى از آنها را تحت عنوان خَشَبيه ياد كرده است.61 عمادالدين طبرسى نيز در اسرار الامامة الخَشَبيه را پيروان سرخاب طبرى به شمار آورده و از آن به عنوان يكى از فرق زيديه ياد كرده و مى‏گويد: «الخَشَبيه و هُم اصحاب سرخاب الطبرى و كان سلاحهم الخَشَب يوم الحرب».62 اين منابع كه موضوع خَشَبيه‏ى مختار و زيديه را به هم خلط كرده‏اند از منابع متأخرند، و در منابع نخستين تاريخى و فرقه‏نگارى بدين صورت نيامده است.
    به هر حال، ارتباطى به طور عموم بين تشيع و عنوان خَشَبيه وجود دارد و كاربرد خَشَبى هم چون سبايى در دوره‏اى درباره‏ى گروه‏هاى مختلفى از شيعيان به كار رفته است و شباهت‏هاى اجتماعى بين خَشَبيان پيرو مختار و ابن حنفيه - كه عمدتاً از مردم فرودست و فقير بوده‏اند و در مواقع جنگ با چوب‏دست‏هايشان مى‏جنگيده‏اند - يا برخى عقايد مشترك، باعث شد كه اين نام براى همه‏ى شيعيان نيز به كار برود. اين حقيقت را مى‏توان در سخن منصور ابن معتمر، از فقهاى بزرگ شيعه و از هواداران سرسخت زيد بن على دريافت كه درباره‏ى عنوان خَشَبى گفته بود: به هر كسى كه دوست دار على بن ابيطالب‏عليه السلام بود، خَشَبى مى‏گفتند.63 با وجود اين نظر كه از سوى يكى از طرف‏داران زيد و علماى زيديه گفته شد، شكى باقى نمى‏ماند كه فرقه‏اى مشخص و واضح به نام خَشَبيه در ميان زيديان وجود نداشته، بلكه خشبيه عنوان كلى براى شيعيان بوده است؛ البه گفته شده كه عده‏اى از ياران زيد چون چوبى را كه زيد بر آن به دار آويخته شده بود حفظ كرده بودند، به آنها خَشَبيه مى‏گفتند.64 ابن تيمه درباب وجه تسميه‏ى خَشَبيه همين نظر را دارد و مى‏گويد: علت اين كه پيروان زيد
    را خَشَبيه گفته‏اند آن بود كه عده‏اى از پيروان او به صورت مخفى و شبانه به پاى چوبه‏ى دار او مى‏رفتند و آن را زيارت مى‏كردند، لذا به خَشَبى معروف شدند.65 صاحب تحفة اثنى عشريه نيز ظهور خَشَبيه را پس از قيام زيد بن على بن حسين‏عليه السلام مى‏داند كه معتقد بودند در عصرى كه امام معصومى وجود ندارد بايد صرفاً با سلاح چوب نبرد كرد.66 به هر حال، اگر چنين امرى نيز درست باشد، زيديان معروف به خَشَبيه چنان نام و آوازه‏اى نداشته‏اند كه عنوان خَشَبى از اين گروه نشأت گرفته باشد. علاوه بر اين كه اين عنوان سابقه و قدمت بيش‏ترى دارد و چنان كه گفته شد، پيش از شكل‏گيرى قيام زيد، عنوانى كاملاً معروف بود و قبل از اين كليه‏ى پيروان مختار و ابن حنفيه را خَشَبى مى‏گفته‏اند، به طورى كه به صورت عنوانى فراگير درآمده و بعدها به گروه‏هاى ديگر نيز نسبت داده شده است. خَشَبيه در تحولات بعدى كيسانيه براى مدتى بسيار مؤثر بود؛ زيرا ورود نيروهاى مختار تحت امر چند تن از فرماندهان نظامى عراق كه از مردم كوفه بودند و سكونت آنها در جوار محمد بن حنفيه، تحولى عقيدتى - سياسى در جريان كيسانيه بر جاى گذاشت.
    بر اساس آنچه گفته شد، خَشَبيه در ميان سپاه مختار و طرف داران ابن حنفيه ظهور كردند67 و تا كشته شدن ابن زبير در سال 73 هجرى به مدت هفت سال تمام به حمايت از ابن حنفيه پرداختند و در شعب على‏عليه السلام، طائف، ايله، نصيبين، كوفه و مدين شام، همه‏جا به حمايت از او پرداخته،يا با او بودند. هر چند با كشته شدن مختار در سال 67 هجرى و بعداً پس از سخت‏گيرى ابن زبير عليه ابن حنفيه جماعتى از خَشَبيان به كوفه بازگشتند و عده‏اى نيز در نصيبين و قرقيسا ساكن بودند، در زمانى كه سخت‏گيرى‏هاى ابن زبير بر ابن حنفيه تشديد شد، جماعتى از خَشَبيانى كه به كوفه رفته بودند مجدداً به مكه بازگشتند و در كنار ابن حنفيه هم چنان وفادار ماندند.
    در طول اين مدت از خَشَبيان به عنوان يك جريان واحد سياسى ياد مى‏شد كه در مقابل هواداران زبيريان، جماعت خوارج و امويان هم چون يك حزب سياسى كه از انديشه‏ى امامت محمد بن حنفيه دفاع مى‏كرده‏اند پديدار شده است. جمعى از اين جريان در طول مدت مذكور همراه ابن حنفيه در شعب على‏عليه السلام در مكه باقى مانده و با وجود پريشانى و تزلزلى كه پس از كشته شدن مختار در ميان آنها ايجاد شده بود در برابر ابن زبير همچنان مقاومت كردند. كشته شدن مختار باعث شد كه موقعيت آنها بسيار تضعيف شود؛ چرا كه قبل از آن مختار مال‏هايى را به سوى ابن حنفيه مى‏فرستاد و او آن را ميان خَشَبيان تقسيم مى‏كرد، ولى كشته شدن مختار، هم به لحاظ مالى و هم سياسى آنها را در تنگنا قرار داد، ولى هم چنان در كوه، دشت و شهر با ابن حنفيه بودند. البته آرمان‏هاى اوليه‏ى خَشَبيان براى حمايت از امامت ابن حنفيه تعديل شده بود. آنان قبل از هر چيز، با توجه به تبليغات مختار، اميدوار بودند كه او بر ابن زبير و ديگر رقبا پيروز شود، اما كشته شدن مختار اين امر را ناممكن ساخت و ابن حنفيه نيز شخصاً در جهت رسيدن به قدرت سياسى حاضر به به‏كارگيرى زور و توسل به خشونت و قدرت نظامى نبود؛ از اين رو تعدادى از اين خَشَبيان به كوفه بازگشتند. عده‏اى همچنان به خاطر احترام به ابن حنفيه و خاندان على‏عليه السلام و هاشميان تا هنگام بيعت با عبدالملك در كنار ابن حنفيه باقى ماندند و پس از آن كه عبدالملك به ابن حنفيه و همه‏ى همراهانش امان‏نامه داد، از اطراف او پراكنده شدند. تعداد ديگرى از خَشَبيان كه از پيروان ابن اشتر در نصيبين و قرقيسا بودند قبلاً خود را تسليم عبدالملك ساخته، اما جماعتى از خَشَبيان مستقر در كوفه كه همراه مختار بودند، پس از شكست مختار به دست مصعب بن زبير، تسليم و جملگى قتل عام شدند. به هر حال، پس از شكست مختار بقيه‏ى خَشَبيان، چه آنهايى كه در سرزمين جزيره بودند و چه آنهايى كه در حجاز بودند تسليم عبدالملك بن مروان شدند؛ اما از ميان همين خَشَبيان افرادى ظهور كردند كه انديشه‏ى امامت ابن حنفيه را همچون يك آرمان قابل دسترس به آينده موكول كرده، نوعى از موعود گرايى را ترويج كردند. از جمله افراد معروف خَشَبى از نزديكان ابن حنفيه، خندف اسدى و كثير عزه شاعر معروف كيسانى بودند. ابوالفرج مى‏گويد: خندف اسدى از خَشَبيان همراه ابن حنفيه بوده و او بود كه كثي
    ر عزه را به مذهب خَشَبيه درآورد.68 كثير عزه در دوره‏اى كه ابن زبير، محمدبن حنفيه را از شعب على‏عليه السلام از مكه خارج ساخت همراه او بود و اشعارى در ستايش و امامت ابن حنفيه سرود و به همراه او به سوى شام رفت و پس از نااميدى از عبدالملك در طائف، در جبل رضوى با او همراه بود. او بود كه به عنوان يكى از خَشَبيان معروف، انديشه‏ى مهدويت و رجعت ابن حنفيه را بر اساس نظريه‏ى ائمه‏ى اربعه يا اسباط اربعه ترويج نمود (كثير در اشعار خود از امام على‏عليه السلام، حسن‏عليه السلام، حسين‏عليه السلام و محمد بن حنفيه به عنوان اسباط اربعه ياد كرده است). در منابع در مورد كثير آمده است: «كان خَشَبياً»،69 «كان خَشَبياً يقول بالرجعة»70 و «كان خَشَبياً يؤمن بالرجعة».71 به هر جهت، جماعت خَشَبيان نقش مهمى در تحولات فكرى و سياسى كيسانيه داشته‏اند؛ چرا كه بخشى از مواضع سياسى و آراى عقيدتى كيسانيه در جريان اين حوادث و تحت تأثير همين گروهى كه به خَشَبيه معروف شدند شكل گرفت. سرچشمه‏هاى تفكر نجات بخشى، رجعت و غيبت ابن حنفيه، تبعيد او به طائف، ايله، جبل رضوى از اين پس در پيوند با اين گروه شكل گرفت كه همواره همراه ابن حنفيه بودند. بعداً خَشَبيان يك جريان و فرقه‏ى سياسى ومذهبى دانسته شدند كه پيروان مختار و ابن حنفيه بودند و اين توضيح در منابع به كار رفته است. اما بعداً خشبيه تحت الشعاع نام كيسان قرار گرفت.
    تبعيد ابن حنفيه‏

    پس ازكشته شدن مختار در رمضان سال 67 هجرى، رويارويى دو مدعى قدرتمند خلافت، يعنى عبدالملك بن مروان و عبدالله بن زبير اجتناب ناپذير شد. عبدالملك توانسته بود با دورى از منازعه‏ى ميان دو دشمن خود، يعنى مختار و ابن زبير و حل برخى از مشكلات و اختلافات درونى ميان امويان، خود را براى مقابله با نيروهاى ابن زبير آماده سازد. ابن زبير نيز توانست رقيب خطرناكى مانند مختار را از سر راه خود بردارد و قسمت اعظمى از قلمرو خلافت، از حجاز تا مرزهاى شرقى ايران را تحت سلطه‏ى خود درآورد؛ اما براى او به دست آوردن بيعت هاشميان كه هنوز در حجاز بودند، يك موضوع مهم تلقى مى‏شد. هر چند مختار حامى جدى ابن حنفيه را از سر راه برداشته بود، ولى كسب بيعت ابن حنفيه و ابن عباس كه از بزرگان بنى هاشم و حجاز بودند هم چنان مورد توجه او بود؛ چرا كه اين موضوع مى‏توانست موقعيت او را درمقابل عبدالملك بن مروان در منطقه‏ى حجاز تقويت كند. تأييد هاشميان هم‏چنين در تثبيت مشروعيت سياسى او در انظار مردم مدينه و مكه بسيار مؤثر بود، ولى ابن زبير مى‏دانست كه ابن حنفيه در اين مورد با وى بيعت نخواهد كرد؛ لذا زبانى جز زبان تهديد و زور به كار نمى‏برد. او تحت هر شرايطى درصدد بود ابن حنفيه و خَشَبيه را متقاعد كند كه ديگر پس از مختار عصر مخالفت آنان به سر آمده است و آنان بايد با عبدالله بن زبير بيعت كنند، وگرنه سرنوشت سختى در انتظار خواهند داشت. پس از يكسره شدن كار مختار، قلمرو او تحت امر مصعب بن زبير و عبدالله بن زبير درآمد و او مجدداً درصدد برآمد كه ابن حنفيه را تحت فشار قرار دهد تا با او بيعت كند. بدين منظور برادر خود عروة بن زبير را كه از فقهاى حجاز بود، به سوى محمد بن حنفيه فرستاد تا او را متقاعد سازد كه در بيعت ابن زبير وارد شود. محمد بن حنفيه از پيشنهاد ابن زبير در خشم شد و به عروة بن زبير تأكيد كرد تا وقتى مردم بر يكى از مدعيان خلافت توافق نكنند، به هيچ وجه حاضر نخواهد بود با احدى از آنها به خلافت بيعت كند. وى عبدالملك بن مروان، مدعى اموى را كه در تمام سرزمين شام و مصر سلطه داشت رقيب قدرتمند ابن زبير برشمرد و به عروة بن زبير اعلام كرد كه اگر مردم بر يكى از اين دو توافق كردند و كلاً به خلافت و سلطنت يكى از آن دو گردن نهادند، آن وقت او حاضر خواهد شد به اطاعت درآيد و بيعت كند.72 عروة بن زبير كه نتيجه‏اى از ملاقات با ابن حنفيه نگرفته بود به سوى عبدالله بن زبير بازگشت و برادرش را از اين موضوع آگاه كرد.
    چون فشارهاى ابن زبير بر محمد بن حنفيه پس از كشته شدن مختار بن ابى عبيد ثقفى افزايش يافت، محمد بن حنفيه در ميان ياران خود به پا خاست و خطبه‏اى خواند و خطاب به خَشَبيانى كه در اين مدت با او باقى مانده بودند گفت: اكنون عداوت و كينه‏ورزى اهل دنيا نسبت به من افزايش يافته است. به شما توصيه مى‏كنم كه هر كدام به بلاد خود باز گرديد و از سوى من هيچ سرزنش و دِينى بر شما نيست. من در اين حرم اقامت دارم تا اين كه خداوند براى من گشايشى ايجاد كند. جمعى از اصحابش نظير ابوعبدالله جدلى، عبدالله بن سلع همدانى و محمد بن بشر شاكرى هر كدام بپا خاستند و سخنانى در فضيلت ابن حنفيه و وفادارى‏شان به او بيان داشتند و اعلام كردند كه به هيچ وجه حاضر نيستند او را تنها بگذارند. ابن حنفيه نيز براى آنها دعا كرد، با اين حال جمعى از خَشَبيان به سوى كوفه بازگشتند.73 در چنين شرايطى كه ابن حنفيه و شيعيانش تحت فشار ابن زبير بودند عبدالملك بن مروان از او دعوت كرد تا به سرزمين شام بيايد و در هر جا كه مى‏خواهد آزادانه زندگى كند. ابن حنفيه به سوى ديار شام رفت و در «ايله»، شهركى ساحلى بر سر راه شام ساكن شد و آوازه‏ى زهد و ديندارى‏اش در شام پيچيد؛ اما عبدالملك از دعوت ابن حنفيه پشيمان شد و به او پيغام داد تا از قلمرو شام خارج شود. ابن حنفيه و شيعيانش مجدداً به سوى مكه باز گشتند و در شعب على‏عليه السلام مستقر شدند و چون خبر بازگشت و استقرار ابن حنفيه در شعب به اطلاع عبدالله بن زبير رسيد بدو پيغام داد يارانش را از شعب خارج كند و به جايى ديگر برود و يا تن به بيعت بدهند. ابن حنفيه در مقابل تهديدات ابن زبير به فرستاده‏اش گفت كه به او پيغام برساند كه اين جا حرم و سرزمين امن خداست و به هيچ وجه حاضر نخواهد بود از آن‏جا بيرون برود. چون اخبار مذكور به جمعى از ياران ابن حنفيه رسيد، دوباره به مكه رجعت كردند و به ديگر ياران ابن حنفيه كه از مردم كوفه بودند پيوستند و بدو گفتند تا زمانى كه دست ابن زبير از سرشان كوتاه نشود، او را رها نخواهند ساخت.74 مجدداً عروة بن زبير به همراه عبدالله بن مطيع عدوى و برخى از رجال قريش به سوى ابن حنفيه رفتند و وارد شعب شده، نزد محمد بن حنفيه رفتند و بدو گفتند كه اميرالمؤمنين ابن زبير نزول شما را در اين شعب نهى كرده است و بايد از اين موضع نقل مكان كنيد و به جاى ديگرى برويد. ياران ابن حنفيه به مجادله با رسولان عبدالله بن زبير پرداختند و ابن حنفيه در حالى كه در حق ابن زبير نفرين مى‏كرد با يارانش مكه را ترك كرد و از شعب على‏عليه السلام به سوى ينبع و جبل رضوى در نزديك طائف رفت‏75 عبدالله بن عباس با شنيدن اين اخبار به سوى ابن زبير رفت و به خاطر رفتارش با ابن حنفيه با او مجادله كرد و سخت به سرزنش او پرداخت.76 ابن زبير عبدالله بن عباس را تهديد كرد و ابن عباس براى پرهيز از درگيرى با ابن زبير، با حالت قهر، مكه را ترك كرد و به سوى طائف رفت. ابن حنفيه از رضوى به سوى ابن عباس آمد و در آن‏جا ساكن شد تا اين كه ابن عباس در آن‏جا وفات كرد و ابن حنفيه بر او نماز گزارد.77
    ابن حنفيه تا هنگام رويارويى ابن زبير با سپاهيان اموى و محاصره‏ى مكه به وسيله‏ى حجاج بن يوسف در طائف ماند و پس از اين كه ابن زبير محاصره شد به شعب بازگشت و تا هنگام كشته شدن ابن زبير در سال 73 هجرى در شعب ساكن بود.78 مقاومت ابن حنفيه در برابر عبدالله بن زبير، تأثيرات مهمى در نظريه‏ى سياسى كيسانيه، چه در مرحله‏ى شكل‏گيرى امامت ابن حنفيه و چه در تكامل و توسعه‏ى اين نظريه، در ميان ياران مختار و ابن حنفيه و هم‏چنين در شكل‏گيرى گروهى خاص به نام خَشَبيه كه از وفاداران ابن حنفيه بودند، داشت و نظريه‏ى امامت او را تقويت كرد. از ميان همين افراد، برخى مبلغان ابن حنفيه و مروجان سرسخت كيسانى ظهور كردند كه هر كدام نقش مؤثرى در تحولات بعدى كيسانيه داشتند.
    پى‏نوشت‏ها:
    1. دكترى تاريخ اسلام.
    2. محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الطبرى، جزء پنجم، ص 217.
    3. همان، ص 260.
    4. سيف بن عمرالضبى الاسدى، الفتنه و وقعة الجمل، ص 117، 164، 169 و 176؛ ابوعبدالله محمدبن محمدبن نعمان المفيد، الارشاد، تصحيح محمدباقر بهبودى، ص 241.
    5. ابن ابى الحديد المعتزلى، شرح نهج البلاغه، جزء دوم، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ص 167.
    6. محمدبن جرير الطبرى، همان، جلد پنجم، ص 223.
    7. محمدبن يزيد المبرد، الكامل فى اللغة و الادب، ج 3، تحقيق عبدالمجيد هنداوى، ص 90؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، جلد چهارم، ص 170 - 171؛ صلاح الدين خليل ابن ايبك الصفدى، الوافى بالوفيات، جزء پنجم، به اعتناء دورويتا كرافولسكى، ص 101.
    8. ابن ابى الحديد المعتزلى، همان،، ج 4، ص 79.
    9. محمدبن جرير الطبرى، همان، جزء هفتم، ص 46.
    10. همان، ص 47.
    11. همان، ص 48 - 49.
    12. همان، ص 49.
    13. همان، ص 48.
    14. همان، ص 46 - 49.
    15. همان، ص 48.
    16. همان، ص 61 - 62.
    17. همان، ص 65 - 67.
    18. نامعلوم، اخبارالدوله العباسيه، تحقيق عبدالعزيز الدورى و عبدالجبار المطلبى، ص 99.
    19. على بن حسين المسعودى، مروج الذهب، جزء سوم، ص 84 - 85؛ جمال‏الدين احمد بن على احسين ابن عنبه، عمدة الطالب فى انساب آل ابيطالب، ص 432.
    20. احمد بن اعثم الكوفى،الفتوح، ج 3، ص 273؛ احمد بن ابى يعقوب اليعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، تحقيق عبدالاميرمهنا، ص 175.
    21. احمد بن ابى يعقوب اليعقوبى، همان، ص 178.
    22. على بن الحسين المسعودى، ص 197؛ ابن ابى الحديد المعتزلى، همان، ص 62 - 63؛ احمد بن ابن ابى يعقوب ايعقوبى، همان، ص 178 - 179؛ على الاحمدى الميانجى، مواقف الشيعه، جزء اول، ص 55؛ و احمد زكى صفوت، جمهرة الخطب العرب، ص 90 - 91.
    23. على بن الحسين المسعودى، همان، ص 97؛ ابن ابى الحديد المعتزلى، همان، ص 63؛ احمدبن ابن ابى يعقوب اليعقوبى، همان، ص 179.
    24. محمد بن جرير طبرى، همان، ص 117 - 120.
    25. همان، ص 123؛ ابن محمد بن اعثم الكوفى، همان، ص 315 - 316؛ عزالدين ابن الاثير الجزرى، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 51 - 52.
    26. همان.
    27. احمد بن اعثم الكوفى، همان، ص 237؛ احمد بن ابى يعقوب اليعقوبى، همان، ص 175؛ اخبار الدولة العباسيه، ص 99.
    28. عبدالكريم بن محمد بن منصور التميمى السمعانى، الانساب، جزء دوم، تقديم و تعليق عبدالله عمر البارودى، ص 268؛ عزالدين ابن الاثيرالجزرى، اللباب فى تهذيب الانساب، ج، ص 300؛ عبدالرحمن السيوطى، لب اللباب فى تحرير الانساب، جزء اول، تحقيق محمد احمد عبدالعزيز و اشرف احمد عبدالعزيز، ص 268.
    29. همان.
    30. احمد بن عمر بن رسته، الاعلاق النفيسه، به اهتمام حسين قراچانلو، ص 265.
    31. احمد بن سهل البلخى، البدء و التاريخ، جزء دوم، تحقيق و حواشيه خليل عمران المنصور، ص 181.
    32. ابن قتيبه الدينورى، المعارف، ص 340.
    33. محمد بن احمد بن يوسف الخوارزمى، مفاتيح العلوم، ترجمه‏ى حسين خديو جم، ص 29.
    34. محمد بن جرير الطبرى، همان، ص 124.
    35. على بن حسين المسعودى، ص 125.
    36. محمدبن جرير الطبرى، همان، ص 127 - 130؛ عزالدين ابن الاثير جزرى، الكامل فى التاريخ، جزء چهارم، ص 58 - 59.
    37. همان.
    38. محمد بن جرير الطبرى، همان، ص 124 - 125؛ و اخبارالدولة العباسية، ص 99 - 100.
    39. همان، ص 100.
    40. محمد بن جرير الطبرى، همان، ص 124.
    41. احمد بن ابى يعقوب اليعقوبى، همان، ص 178؛ احمد بن اعثم الكوفى، همان، ص 277 (ابن اعثم در الفتوح صورت كامل‏ترى از اين نامه آورده است).
    42. ابن ابى الحديد المعتزلى، همان، جزء پانزدهم، ص
    43. على بن حسين المسعودى، همان، ص 93 - 94.
    44. احمد بن اعثم الكوفى، همان، ص 278 -281؛ محمد بن جرير الطبرى، همان، ص 124؛ عزالدين ابن الاثير الجزرى، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 52 - 54.
    45. محمد بن جرير الطبرى، همان، ص 123.
    46. همان.
    47. همان.
    48. احمد بن يحيى البلاذرى، انساب الاشراف، جزء سوم، تحقيق عبدالعزيز الدورى، ص 185.
    49. همان.
    50. همان، ص 285 - 286 و عزالدين ابن الاثيرالجزرى، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 52 - 53.
    51. ابن محمد احمد بن اعثم الكوفى، همان، ص 281.
    52. احمد بن يعقوب اليعقوبى، همان، ص 187؛ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 4، ص 169.
    53. همان، ج 5، ص 103.
    54. على بن الحسين المسعودى، همان، ص 118؛ همو، التنبيه و الاشراف، ص 313.
    55. على بن الحسين المسعودى، مروج الذهب، جزء سوم، ص 125.
    56. ابوسعيد بن نشوان الحميرى، الحور العين، تحقيق و ضبط و تعليق، كمال مصطفى، ص 274.
    57. محمد بن جرير الطبرى، همان، ص 141.
    58. سوره‏ى الرعد، آيه‏ى 39.
    59. الشيخ عبدالله المامقانى، مقياس الهداية، (ضميمه‏ى تنقيح المقال)، ص 143؛ شيخ الطايفه، ابى جعفر محمد بن الحسن الطوسى، رجال الطوسى، تحقيق جواد القيومى الاصفهانى، ص 135.
    60. محمدجواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، با مقدمه و توضيحات كاظم مديرشانه‏چى، ص 181؛ شريف يحيى الامين، فرهنگ‏نامه فرقه‏هاى اسلامى، ترجمه‏ى محمدرضا موحدى، ص 135؛ و عبدالرفيع حقيقت، جنبش زيديه درايران، ص 45.
    61. ابوالمعالى محمد بن نعمت علوى فقيه بلخى، بيان الاديان، تصحيح محمدتقى دانش پژوه و قدرت الله پيشنماززاده، ص 55.
    62. عمادالدين الحسين بن على الطبرسى، اسرار الامامه، تحقيق و تصحيح قسم الكلام، ص 484.
    63. ابى سعد عبدالكريم بن محمد منصورالتميمى السمعانى، همان ،ص 368؛ عزالدين ابن الاثير الجزرى، اللباب فى تهذيب الانساب، ج 1، ص 300؛ و عبدالرحمن السيوطى، همان، ص 286.
    64. عباس اقبال آشتيانى، خاندان نوبختى، ص 255.
    65. ابن تيميه، منهاج السنة النبويه فى النقض كلام الشيعه و القدريه، ج 1، ص 8 .
    66. غلام حليم صاحب دهلوى، تحفة اثنى عشريه، ص 15.
    67. محمد بن جرير طبرى، همان، ص 123 - 124؛ عزالدين ابن الاثير الجزرى، الكامل فى التاريخ، جزء چهارم، ص 53.
    68. ابى الفرج الاصبهانى، الاغانى، جزء نهم، ص 17.
    69. همان، جزء پنجم، ص 155 و جزء هشتم، ص 33؛ على بن حسين مسعودى، همان، ص 94.
    70. همان، ص 19.
    71. شمس الدين الذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، ج 7، تحقيق الدكتور عمر عبدالسلام، ص 227؛ همو، سير الاعلام النبلاء، جزء پنجم، تحقيق شعب الارنووط، ص 152.
    72. احمد بن اعثم الكوفى، همان، ص 355.
    73. همان، ص 356 - 357.
    74. همان، ص 357.
    75. همان، ص 361 - 363.
    76. همان، ص 364 - 367؛ اخبار الدولة العباسيه، ص 113 - 116؛ عزالدين ابن الاثير الجزرى، الكامل فى التاريخ، جزء چهارم، ص 54.
    77. على بن الحسين المسعودى، ص 97 - 98.
    78. همان، ص 109.
    منابع:

    - ابن تيميه، منهاج السنة النبويه فى النقص كلام الشيعه و القدريه (قاهره، 1321).
    - ابن خلكان، وفيات الاعيان (بيروت، دارالصادر، 1397 / 1977) ج 4.
    - ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفيسه، به اهتمام حسين قراچانلو (نشر اميركبير، 1365).
    - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى (بيروت، دارصادر، 1405 / 1985) ج 4.
    - ابن عنبه، جمال الدين احمد بن على الحسين، عمده الطالب فى انساب آل ابيطالب (قم، 1417 / 1996).
    - الاسدى، سيف به نعمرالضبى، الفتنه و وقعة الجمل، جمع و تصنيف، احمد راتب عرموش (بيروت، دارالنفائس، 1413 / 1993).
    - الاصبهانى، ابى الفرج، الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، بى‏تا)
    - الامير، شريف يحيى، فرهنگ‏نامه فرقه‏هاى اسلامى، ترجمه‏ى محمدرضا موحدى (تهران، نشر باز، 1378).
    - البلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، تحقيق عبدالعزيز الدورى (بيروت، 1398 / 1978).
    - البلخى، ابوالمعالى محمدبن نعمت علوى فقيه بلخى، بيان الاديان، تصحيح محمدتقى دانش‏پژوه و قدرت‏الله پيشنماززاده (تهران، نشر موقوفات ايرج افشار، 1376).
    - بلخى، احمد بن سهل، البدء و التاريخ، تحقيق و حواشيه خليل عمران المنصور (بيروت، دارالكتب العلميه، 1417 / 1991).
    - الجزرى، ابن الاثير، اللباب فى تهذيب الانساب (بيروت، منشورات محمدعلى بيضون، دارالكتب العلميه، 1420 / 2000) ج 1.
    - ، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارالكتب العلميه، 1418 / 1998).
    - حقيقت، عبدالرفيع، جنبش زيديه در ايران، (تهران، انتشارات فلسفه، 1363).
    - الحميرى، ابوسعيد بن نشوان، الحور العين، تحقيق و ضبط و تعليق كمال مصطفى (تهران، 1972).
    - الخوارزمى، محمد بن احمد بن يوسف، مفاتيح العلوم، ترجمه‏ى حسين خديو جم (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1363).
    - الدهلوى، غلام حليم صاحب، تحفة اثنى عشريه، (نول كشور، 1896).
    - الدينورى، ابن قتيبه، المعارف، (بيروت، دارالكتل العلميه، 1407 / 1987).
    - الذهبى، شمس‏الدين، تاريخ الاسلام وفيات المشاهير و الاعلام، تحقيق الدكتور عمر عبدالسلام (دارالكتاب العربى، 1418 / 1988).
    - - ، سيرالاعلام النبلاء، تحقيق شعب الارنووط (بيروت، مؤسسه الرساله، 1410 / 1990).
    - سمعانى، عبدالكريم بن محمد بن منصور التميمى، الانساب، تقديم و تعليم عبدالله عمر البارودى (بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 / 1991).
    - السيوطى، عبدالرحمان، لب اللباب فى تحرير الانساب، تحقيق محمد احمد عبدالعزيز و اشرف احمد عبدالعزيز (بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 / 1991).
    - الصفدى، صلاح الدين خليل ابن ايبك، الوافى بالوفيات، به اعتناء دورويتا كرافوالسكى (بيروت، دارالاندلس، 1401 / 1981).
    - صفوت، احمد زكى، جمهرة الخطب العرب (بى‏جا، بى‏نا).
    - الطبرى، عمادالدين الحسين بنى على، اسرار الامامه، تحقيق و تصحيح قسم الكلام (نشر آستان قدس رضوى، 1422 / 1380).
    - الطبرى، محمدبن جرير، تاريخ الطبرى، تقديم و مرابطه صدقى جميل العطار (بيروت، 1418، 1998).
    - الطوسى، شيخ الطايفه ابى جعفر محمد بن الحسن، رجال الطوسى، تحقيق جواد القيومى الاصفهانى (قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1415).
    - الكوفى، احمد بن اعثم، الفتوح (بيروت، دارالكتب العلميه، 1406 / 1986) ج 3.
    - المامقامى، الشيخ عبدالله، مقياس الهداية، (ضميمه تنقيح المقال) (نجف، مطبعة المرتضويه، 1352).
    - المبرد، محمد بن يزيد، الكامل فى اللغة و الادب، تحقيق عبدالمجيد هنداوى، (بيروت، دارالكتب العلميه، 1419 / 1999).
    - المسعودى على بن الحسين، التنبيه و الاشراف (بيروت، دارصادر، بى‏تا).
    - - ، مروج الذهب (بيروت، دارالكتب العميه، بى‏تا).
    - مشكور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامى، با مقدمه و توضيحات كاظم مديرشانه‏چى (مشهد، آستان قدس رضوى، 1375).
    - المعتزلى، ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، 1967 / 1386).
    - المفيد، ابوعبدالله محمدبن محمدبن نعمان، الارشاد، تصحيح محمد باقر بهبودى (تهران، انتشارات الاسلاميه، 1380).
    - الميانجى، على الاحمدى، مواقف الشيعه (قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1422).
    - نامعلوم، اخبارالدوله العباسيه، تحقيق عبدالعزيز الدورى و عبدالجبار المطلبى (بيروت، دار للطباعة و النشر).
    - اليعقوبى، احمد بن ابى، تاريخ اليقوبى، تحقيق عبدالامير مهنا، (بيروت، منشورات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1413 / 1993) ج 2.

منبع:http://www.shareh.com/persian/magazine/tarikh_i/16/03.htm

این مطلب را به اشتراک بگذارید

آخرین بروزرسانی ( چهارشنبه ، 5 بهمن 1390 ، 09:02 )  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube