مسیر شما :

اوضاع دينى، فرهنگى و اجتماعى سده ششم هجرى به گزارش ابن جوزى (511 - 597ق)

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف



اوضاع دينى، فرهنگى و اجتماعى سده ششم هجرى به گزارش ابن جوزى (511 - 597ق)


اين مقاله بر پايه گزارش‏هايى كه ابن‏جوزى، مورخ، فقيه و واعظ بزرگ حنبلى در آثار متعدد خود آورده است - و از اين حيث در ميان دانشمندان اسلامى بى‏نظير مى‏باشد - تصويرى نسبتا روشن از اوضاع دينى، فرهنگى و اجتماعى خلافت عباسيان در سده ششم قمرى در بغداد به دست مى‏دهد. ابن‏جوزى كه تقريبا سراسر سده ششم را در بغداد سپرى كرده، گزارش‏هاى باارزشى را ارائه مى‏كند، زيرا وى از نزديك يا شاهد رويدادهاى گوناگون روزگار شش تن از خلفاى عباسى بوده و يا خود در آن رويدادها سهم و نقش داشته است; هرچند كه خواننده صاحب‏نظر - با توجه به شناختى كه از شخصيت دينى، علمى و سياسى وى در همين مقاله به دست مى‏آورد - نبايد از القائات فرقه‏اى او غافل بماند.

ابوالفرج جمال‏الدين عبدالرحمن بن على بن محمد بن على بن عبدالله بن حمادى بن محمد بن جعفر الجوزى قرشى تيمى بكرى بغدادى (511 - 597ق/1117 - 1201م)، مورخ، واعظ، مفسر و فقيه حنبلى است كه نسب وى به محمد فرزند ابوبكر، نخستين خليفه، مى‏رسد. (1) شهرت وى به ابن جوزى به سبب نسبت جد او به فرضة الجوزه (بارانداز جوزه) در بصره يا محله جوز در غرب بغداد است. (2)

ابن جوزى كودكى را در رفاه، صلاح و عفاف (3) و به سرپرستى مادر و عمه‏اش سپرى كرد، با كسى آميزش نداشت و با كودكان بازى نمى‏كرد. (4) خود مى‏گويد كه مادر التفات چندانى به وى نداشته است. (5) عمه‏اش او را براى كسب علم به دايى‏اش، ابوالفضل محمدبن ناصر بغدادى سپرد. (6) خود در المنتظم مى‏نويسد كه ابوالفضل عهده‏دار آموختن حديث‏به من شد و من مسند احمد بن حنبل و ديگر كتاب‏هاى مهم و اصلى را به قرائت او نزد شيوخ شنيدم و به خاطر سپردم. (7)

نخستين سماع ابن جوزى در پنج‏سالگى (516ق) بود. (8) خود در صيدالخاطر مى‏نويسد، من از كودكى شيفته دانش و علاقه‏مند بودم كه همه رشته‏هاى علوم را بياموزم و هر رشته را به كمال فرا گيرم. (9) نيز مى‏افزايد: تحمل سختى‏ها در راه كسب دانش در كام جان من از عسل برايم شيرين‏تر بود. در كودكى قرصى چند نان خشك بر مى‏داشتم و براى آموختن حديث‏بيرون مى‏رفتم و بر كنار نهر عيسى مى‏نشستم و آن نان را به يارى آب مى‏خوردم. چشم همت من، چيزى جز لذت كسب دانش نمى‏ديد. (10) از مطالعه سير نمى‏شدم. فهرست كتاب‏هاى وقف شده بر مدرسه نظاميه را كه بالغ برشش‏هزار مجلد است، ديده‏ام. هم‏چنين فهرست كتاب‏هاى ابوحنيفه، حميدى، شيخ عبدالوهاب بن ناصر و ابو محمد بن خشاب را هم كه چندين بار چهارپا بود، ديده‏ام، و هنوز در طلب آموختنم. (11)

آن‏چه ابن جوزى در مشيخة و وفيات المنتظم در باب مشايخ و استادان خود آورده‏است، تصوير نسبتا روشنى از آموخته‏هاى او به دست مى‏دهد و با توجه به تاريخ درگذشت استادانش معلوم مى‏شود كه وى در دوران كودكى و نوجوانى در مجالس درس بسيارى از بزرگان علم و ادب حضور يافته و از آنان در علوم متداول زمان اجازه كتبى يا شفاهى اخذ كرده است. ابن جوزى در جاى جاى بيش از هفتادتن و در مشيخة 89 تن (13) از استادان خود را نام مى‏برد كه بسيارى از آنان به وى اجازه روايت داده‏اند. (14)

ابن جوزى از سيزده سالگى به تاليف پرداخت (15) و از آن‏جا كه تا پايان عمر از نوشتن باز نايستاد، شمار آثارش بسيار است. قدرت ذهنى شگفت انگيزش نيز او را يارى داده است، ابن دبينى مى‏گويد: «كسى را نمى‏شناسم كه بيش از ابن جوزى در رشته‏هاى گوناگون علمى تاليف كرده باشد. جزوه‏اى ديدم كه اختصاص به نام كتاب‏هاى او داشت‏». (16)

در باب كثرت آثار وى گفته‏اند: اگر شمار جزواتى را كه نوشته است‏بر روزهاى زندگانى وى تقسيم كنند، معلوم مى‏شود كه وى در هر روز نه جزوه كتابت كرده است (17) و از اين جهت وى را با ابو جعفر محمد بن جرير طبرى كه گفته شده روزى چهل صفحه كتابت مى‏كرده‏است، مى‏توان مقايسه كرد. هم‏چنين نوشته‏اند كه ابن جوزى تراشه قلم‏هايى را كه با آن‏ها احاديث پيامبر اكرم(ص) را مى‏نوشته، گرد آورده بود. هنگام مرگ وصيت كرد كه آب غسل او را با آن‏ها گرم كنند، و چنين كردند. اين تراشه‏ها بيش از مقدار مورد نياز بود. (18)

برخى از محققان از بسيارى آثار ابن جوزى با ناباورى اظهار شگفتى كرده‏اند، اما با توجه به اين‏كه وى حدود نود سال زندگى كرده و هر گز وقت‏خود را ضايع نمى‏كرده است، جاى شگفتى نيست. خود در اغتنام فرصت گفته است: گروه كثيرى، همان گونه كه مردم عادت دارند، با من ديدار مى‏كنند. از آن‏جا كه وقت را گران‏بهاترين چيزها مى‏دانم، اين ديدارها را خوش نمى‏دارم، اما اگر از اين كار خوددارى كنم، ارتباطات مالوف مى‏گسلد و اگر به اين ديدارها ادامه دهم، وقت ضايع مى‏شود; پس تا آن‏جا كه مى‏توانم از ديدار سر باز مى‏زنم و اگر ناگزير ديدارى پيش آيد، كم سخن مى‏گويم تا زمان ديدار كوتاه شود. افزون بر اين، كارهايى براى هنگام ملاقات، از پيش آماده مى‏كنم تا آن زمان بيهوده سپرى نشود. پس قطعه قطعه كردن كاغذ، تراشيدن قلم، دسته كردن دفترها و كارهايى مانند اين‏ها را كه نياز به انديشيدن و حضور ذهن ندارد - و به هر حال بايد وقتى نيز صرف آن‏ها شود - براى اين اوقات مى‏نهم. (19)

با عنايت‏به آن‏چه ابن جوزى خود در باب شمار تاليفات خويش (دوهزار اثر) بيان كرده است و با توجه به شمار تاليفات بازمانده از وى (حدود 384 اثر)، همان‏طور كه از منابع برمى‏آيد، بايد پذيرفت كه بسيارى از آثار وى بر اثر سوانح طبيعى، جنگ‏ها و آتش‏سوزى‏ها از ميان رفته است. (20)

دوران زندگى ابن جوزى مقارن با خلافت‏شش تن از خلفاى عباسى است: المسترشد (512 - 529ق/ 1118 - 1135م)، الراشد (529 - 530ق)، المقتفى (530 - 555ق)، المستنجد (555 - 566ق)، المستضى‏ء، (566 - 575ق) و الناصر (575 - 622ق).

بغداد در اين روزگار همچون ديگر شهرها و مانند بسيارى از دوران‏هاى ديگر پرآشوب و محل برخوردهاى تعصب آميز بين فرقه‏هاى مختلف و گروه‏هاى كلامى و مذاهب فقهى بود كه به صورت‏هاى گوناگون، چون مناظره، مجادله و منازعات شديد، جلوه‏گر مى‏شد. در اين برخوردها با انتقال قدرت از خليفه‏اى به خليفه ديگر و گاه با عزل و نصب وزيرى، يا با روى كار آمدن اميرى، فرقه‏اى يا گروهى بر ديگر گروه‏ها تفوق مى‏يافت. هم‏چنين گاه اتفاق مى‏افتاد كه برخى از علما با قدرت بيان يا شخصيت علمى يا مذهبى خويش خليفه يا وزيرى را متمايل به مذهب خويش سازند و موجباب برترى گروه و رونق مذهب خويش را فراهم آورند و مخالفان را از صحنه خارج و منزوى كنند. ذكر نمونه‏هايى از وقايع مذكور در المنتظم مى‏تواند تا اندازه‏اى نشان دهنده سيماى فكرى و اجتماعى آن روزگار باشد:

در 515 ق قاضى ابوالقاسم اسماعيل‏بن‏ابى‏العلاءصاعدبن‏محمدبخارى، معروف به ابن‏دانشمند، مدرس‏حنفيان، به بغداد آمد و در خانه سلطان به وعظ نشست. سلطان و خواص در مجلس او حضور يافتند. شافعيان به دارالخلافه شكايت‏بردند كه ابن‏دانشمند در باب بزرگان مذهب ما بى‏اعتنايى روا مى‏دارد. (21)

ابوالفتوح محمد بن فضل اسفراينى معروف به ابن معتمد (487 - 538ق) در رباط خويش مجلس داشت و بر مذهب اشعرى سخن مى‏گفت. سخنان او فتنه‏ها و لعن‏ها برانگيخت و ميان او و ابوالحسن على بن حسين غزنوى (متوفاى 551ق) معارضاتى در گرفت. يكديگر را بر منبر دشنام دادند. ابوالحسن غزنوى نزد سلطان رفت و گفت: ابوالفتوح فتنه‏انگيز است و بارها در بغداد آشوب بر پا كرده، صواب آن است كه او را از شهر اخراج كنند. پس سلطان فرمان داد، و ابوالفتوح در رمضان همان سال از بغداد اخراج شد. (22)

ابوالحسن غزنوى كه به نوشته ابن جوزى تمايل به تشيع داشت و براى خاندان خلافت احترام چندانى قائل نبود، پس از مرگ سلطان مسعود سلجوقى (547 ق/ 1152م) خود گرفتار شد. اموالش مصادره گشت و او را از سخنرانى بازداشتند. (23)

در آغاز خلافت المستضى‏ء، ابوالمظفر محمد بن محمد بروى (متوفاى 567ق) به تبليغ مذهب اشعرى و ذم حنابله پرداخت. (24) به نوشته ابن جوزى وى در نظاميه در سخنرانى خود گفت اگر كار در دست من بود، بر حنبليان جزيه تعيين مى‏كردم. از اين رو خود و زن و فرزند كوچكش به دست‏حنبليان مسموم و كشته شدند. (25)

منازعات و اختلافات فرقه‏ها و مذاهب گاه چنان بالا مى‏گرفت كه به منع وعاظ از جلوس بر منبر منتهى مى‏شد، چنان‏كه در المنتظم آمده، از اواسط 550 ق تا آغاز 552ق وعاظ به‏جز سه تن از سخنرانى بر منابر منع شده بودند. (26)

در لابه‏لاى رويدادهايى كه ابن جوزى در المنتظم آورده است، به رغم فشارهاى فراوان علماى اهل سنت و دولتمردان عباسى، نشانه‏هايى از تلاش‏هاى شيعيان اثنا عشرى براى كسب قدرت به چشم مى‏خورد:

در 547 ق مردى متصوف كه مردم را موعظه مى‏كرد، دستگير شد. او را به ديوان بردند. نزد وى الواحى از گل يافتند كه بر آن‏ها نام امامان دوازده‏گانه نوشته شده بود. پس او را به اتهام رفض سر برهنه در محله باب النوبى گرداندند و پس از تاديب خانه‏نشين كردند. (27)

هم‏چنين در 559 ق محتسب به فرمان وزير، گروهى از حصيربافان را در شهر گرداند، جرم آنان اين بود كه نام دوازده امام را بر حصيرها نوشته بودند. (28)

گزارش‏هاى ديگر نيز از زمينه مساعد براى پذيرش تشيع حكايت مى‏كند. چنان‏كه ابن جوزى يكى از علل توجه مردم به صدقة بن وزير واسطى را كه در بغداد بر منبر مى‏رفت، سخنان رفض‏آميز وى ذكر مى‏كند. (29) رفتن المقتفى در 553ق به زيارت مرقد امام حسين(ع) نيز مى‏تواند يكى از نشانه‏هاى نفوذ و قدرت تشيع در اين دوران باشد. (30) در وقايع سال 571 ق نيز آمده است كه تشيع در اين ايام نيرو گرفت، تا آن‏جا كه صاحب المخزن به خليفه مى‏نويسد كه ابن‏جوزى را بايد در مبارزه با بدعت‏ها تقويت كرد. (31)

در اين دوران تصوف نيز زمينه مساعدى براى رشد يافت. گزارش‏هايى اين سخن را تاييد مى‏كند: بنفشه، كنيز محبوب خليفه، المستضى‏ء، در بازار مدرسه، رباطى براى زنان صوفى بنا نهاد و خود آن را گشود و در آن سخن راند و آن را به خواهر ابوبكر صوفى، شيخ رباط روزنى، اختصاص داد. (32) ابوالحسن محمد بن مظفر بن على بن مسلمه (متوفاى 542ق) هم خانه خود در دارالخلافه را رباط صوفيه كرد. (33)

ابن جوزى در صيدالخاطر تصويرى اين چنين از روزگار خود ارائه مى‏كند: از اين روزگار و مردم آن سخت‏بپرهيز. نيكى و ايثارگرى بر جاى نمانده است، كسى نيست كه در انديشه مردم باشد و كسى نيست كه به يارى درويشان برخيزد. اعانت‏ها يا به عنوان اداى نذر است‏يا همراه با استخفاف. (34) در جاى ديگر مى‏نويسد كه بيشتر دولتمردان از بيم بر كنارى از منصب، تن به اجراى فرمان‏هاى ستمكارانه فرمانروايان مى‏دهند و بسيارى كسان را ديده‏ام كه براى كسب مقام قضا يا شهادت از بذل مال دريغ نمى‏كنند و هدف آنان از اين كار جاه طلبى است. آنان - گاه با دريافت مبلغى ناچيز و گاه از بيم صاحبان قدرت - بر آن‏چه شناختى از آن ندارند، شهادت خلاف واقع مى‏دهند. (35)

درباره مدارس مى‏گويد: تاسيس مدارس در روزگار ما مخاطره‏آميز است، زيرا گروه كثيرى از متفقهان براى آموختن علم جدل در آن‏ها سكنامى‏گزينند. از علوم شريعت روى مى‏گردانند، از آمد و رفت‏به مساجد دورى مى‏جويند و به مدرسه و القاب بسنده مى‏كنند. (36)

درباره رباطها و خانقاه‏ها نيز مى‏نويسد: آن‏ها خالى از هر گونه فايده‏اند، زيرا صوفيان در آن‏ها بساط جهل و تن‏پرورى مى‏گسترند و آواى محبت و قرب دروغين سر مى‏دهند، از اشتغال به آموختن سر باز مى‏زنند و سيره عرفاى راستين چون سرى و جنيد را ترك مى‏كنند. (37)

ابن جوزى روزگار خويش را دوران ريا، شهرت طلبى، عوام فريبى و مريدپرورى مى‏خواند و مى‏نويسد: كسانى را در جامه پارسايان مى‏بينيم كه بهترين غذاها را مى‏خورند، با توانگران دوستى دارند، از درويشان دورى مى‏جويند، بدون حاجبان و خادمان خويش جايى نمى‏روند، بر مردم تكبر مى‏ورزند، از اين‏كه مولانا خوانده شوند، لذت مى‏برند و روزگار خود را به بيهودگى تباه مى‏كنند. (38) بيشتر سلاطين از راه‏هاى نادرست مال گرد مى‏آورند و در راه‏هاى ناشايست‏خرج مى‏كنند. گويى آن اموال نه از آن خدا كه از آن خودشان است. دانشمندان نيز يا بر اثر فقر يا از بيم نام و جان با آنان همراهى مى‏كنند. (39)

نكته تامل برانگيز در عصر ابن‏جوزى (سده 6 ق / 12م) سكوت نسبتا آشكار دستگاه خلافت و بزرگان بغداد در برابر يكى از بزرگ‏ترين رويدادهاى تاريخ جهان، يعنى جنگ‏هاى صليبى (490-690ق / 1094 - 1291م) است كه ميان مسلمانان و مسيحيان و به بيانى ديگر ميان شرق و غرب، نزديك به دويست‏سال ادامه داشت. (40) ابن جوزى به عنوان مسلمانى دانشمند و مورخ روزگار خود تقريبا معاصر و شاهد دو دوره از اين جنگ‏ها بوده است: دوره فتوحات صليبيان يعنى تصرف بخش بزرگى از شام و تشكيل امارت‏نشين‏هاى لاتينى در شهرهاى بيت‏المقدس، انطاكيه، طرابلس و رها (اورفا)، و دوره واكنش مسلمانان در مقابل صليبيان به سر كردگى سرداران رشيد جامعه اسلامى چون عمادالدين زنگى، نورالدين زنگى و سپس صلاح الدين ايوبى و باز پس‏گيرى بيت المقدس و ديگر شهرهاى مهم كه تقريبا خودجوش و بى‏ارتباط با مركز خلافت تحقق يافت.

خلفاى ناتوان عباسى، امرا و وزراى جاه‏طلب و علماى غافل بغداد چنان سرگرم بازى‏هاى سياسى، درگيرى‏ها و قدرت جويى‏هاى فردى، منازعات كلامى و كشمكش‏هاى مذهبى بودند كه نه تنها اقدامى در برانگيختن مسلمانان و گسيل كردن نيرو براى مقابله انجام نگرفت، بلكه استمداد مكرر گروه‏هايى از مردم جنگ‏زده شام كه به بغداد پناه مى‏آوردند، نيز بى‏پاسخ ماند. (41)

در آثار ابن جوزى هم، چنان‏كه انتظار مى‏رود، به نكاتى كه از همدردى و نگرانى وى در برابر اين تصادم بزرگ حكايت كند، بر نمى‏خوريم، حتى در المنتظم، بزرگ‏ترين تاليف تاريخى او نيز به‏جز خبرهايى كوتاه از اين درگيرى‏ها كه گاه از لابه‏لاى حوادث هر سال به دست مى‏دهد، چيز قابل توجهى نمى‏يابيم.

نگاهى به گزارش‏هاى مربوط به مجالس وعظ و خطابه‏هاى ابن‏جوزى، كه به گواهى شاهدان عينى يكى از مبرزترين خطيبان روزگار خود بوده، به شناخت اوضاع دينى، اجتماعى و فرهنگى اين سده يارى مى‏دهد; چندان‏كه مى‏توان گفت زندگى اجتماعى - فرهنگى ابن‏جوزى با نخستين مجالس وعظ وى آغاز مى‏شود و بيشترين مايه شهرت وى نيز همين بعد زندگانى اوست كه تا پايان عمر در آثار خود او و ديگران منعكس شده‏است:

نخستين بار در 520 ق / 1126م كه هنوز كودكى نه ساله بود، بر منبر رفت. خود مى‏نويسد كه مرا نزد ابوالقاسم على بن يعلى علوى هروى بردند. او سخنانى از وعظ به من آموخت و پيراهنى بر من پوشاند و آن‏گاه كه براى وداع با مردم بغداد در رباطى نزديك باروى شهر نشست، مرا بر منبر فرستاد. من آن‏چه از وى آموخته بودم، در اجتماعى كه نزديك به پنجاه هزار تن بود، بيان كردم. (42)

ابن جوزى در زمان وزارت ابن‏هبيره(544 - 560 ق) با سخنرانى‏هاى خويش كه هر جمعه در منزل او برگزار مى‏شد، به شهرت رسيد. خطوط اصلى محتواى خطبه‏هاى وى احياى قدرت خلافت، دفاع شديد از سنت، رد بدعت و مخالفت‏با اهل بدعت، ستايش از امام احمد و پيروان او و سرزنش مخالفان آنان بود. (43) در مجالس وعظ ابن جوزى، خلفا، وزرا، دانشمندان و بزرگان شركت مى‏كردند. وى در المنتظم به برخى از اين مجالس اشاره مى‏كند; مثلا مى‏نويسد كه پس از در گذشت المقتفى و در آغاز خلافت المستنجد (ربيع‏الاول 555) مجلسى براى سوگوارى به مدت سه روز در بيت‏النوبه منعقد شد كه من در آن سخن راندم... المستنجد در پايان ماه سوگوارى پدرش به من و گروهى از دولتمردان و دانشمندان خلعت‏بخشيد و به من اجازه داد كه در جامع قصر سخنرانى كنم. از 28 ربيع‏الآخر در اين جامع به وعظ پرداختم. در اين مجلس پيوسته بين ده تا پانزده هزارتن شركت مى‏جستند. (44)

در دوره خلافت المستضى‏ء(566 - 575ق/ 1171 - 1179م)، ابن جوزى به اوج شهرت خويش رسيد. تا آن‏جا كه به عنوان بزرگ‏ترين واعظ حنبليان شناخته مى‏شد. در 21 جمادى الاول 574 خليفه فرمان داد كه صفه‏اى در جامع قصر براى جلوس و سخنرانى شيخ ابوالفتح بن منى، فقيه حنبلى بسازند و در جمادى‏الآخر همين سال فرمان داد كه قبر احمد بن حنبل را بازسازى كنند. پيروان ديگر مذاهب از اين كارها كه براى حنبليان انجام مى‏گرفت - و پيش از آن معمول نبود - سخت آزرده شدند. ابن جوزى مى‏گويد: مردم به من مى‏گفتند: گرايش خليفه به حنابله به خاطر تو و از تاثير كلام توست... و من براين، خداى را سپاس مى‏گويم. (45)

ابن جبير ضمن مشاهدات خويش از بغداد (580 ق / 1184م) در گزارش «مجالس علم و وعظ‏» با ستايشى مبالغه‏آميز از شخصيت علمى، ادبى و دينى ابن جوزى تصويرى روشن از يكى از مجالس وعظ او به دست مى‏دهد: بامداد روز شنبه در مجلس شيخ فقيه ... ابن جوزى كه در برابر منزل او در ساحل شرقى دجله بر پا مى‏شد، حاضر شدم. پس از جلوس وى بر منبر و پيش از شروع خطابه، بيست و چند تن قارى با همخوانى و ترتيبى خاص آياتى از قرآن مجيد را تلاوت كردند. آن‏گاه وى به خطابه پرداخت . در آغاز هر بخش از سخن خويش اوايل آيات خوانده شده، و در پايان هر بخش اواخر آن آيات را همچون قافيه مى‏آورد و در عين حال ترتيب آيات را نيز حفظ مى‏كرد... سخن او دل‏ها را شيفته مى‏ساخت و به پرواز در مى‏آورد و جان‏ها را مى‏گداخت تا آن‏جا كه بانگ ناله برمى‏خاست و گنهكاران فرياد توبه و استغاثه برمى‏كشيدند و چون پروانگان كه خود را به شعله شمع مى‏زنند، به پاى وى مى‏افتادند... و گروهى از خود بى خود مى‏شدند... آن‏گاه طرح مسائل آغاز شد و از هر سوى مجلس رقعه‏هاى سؤال به سوى وى روان گشت. او بى درنگ بدان‏ها پاسخ مى‏داد، بيشترين فايده مجالس او همين پاسخ به پرسش‏ها بود. (46)

ابن جبير از دو مجلس ديگر وى در همان سال گزارش مى‏دهد: يكى در سحرگاه پنجشنبه 11 صفر درباب بدر در صحنى از كاخ‏هاى خليفه و ديگرى در روز شنبه 13 صفر در همان‏جا. در گزارش مجلس اول آورده است كه در اين مجلس، علاوه بر عموم مردم، خليفه و مادرش و كسانى ديگر از حرم او حاضر بودند. (47)

ابن جوزى بارها در المنتظم به مجالس خود و استقبال مردم از آن‏ها اشاره مى‏كند; مثلا در يك جا مى‏نويسد: به فرمان خليفه، المستضى‏ء در پنجشنبه 5 رجب 570 بعد از نماز عصر مجلسى درباب بدر برپا شد. مردم از هنگام نماز صبح شروع به گرفتن جا براى خويش كردند، هر صفه به 18 نفر به بهاى 618 قيراط واگذارمى‏شد. (48)

در جاى ديگر مى‏گويد: در روز عاشوراى 571 ق به فرمان خليفه مجلسى در حضور وى بر پا شد. مردم از نيمه شب براى شنيدن سخنان من به باب بدر روى آوردند. انبوه جمعيت‏بيش از حد بود، تا آن‏جا كه درها را بستند. ناگزير گروه بى‏شمارى در راه‏هاى پيوسته به اين مكان ايستادند. (49) در جايى ديگر آورده است كه در 11 رمضان 572 در خانه ظهيرالدين صاحب المخزن به وعظ نشستم. خليفه حضور داشت، به عامه مردم نيز اجازه ورود داده شد. در اين مجلس چنان سخن گفتم كه همه شگفت‏زده شدند، تا آن‏جا كه ظهيرالدين به من گفت كه خليفه به وى گفته است: «اين مرد چنان سخن مى‏گويد كه گويى از آدميان نيست‏». (50)

ابن جوزى در بسيارى جاها به مجالس ديگر خود اشاره مى‏كند كه در آن‏ها خليفه، وزرا، دولتمردان، علما، فقها، قضات، شيوخ و بزرگان و ديگر طبقات مردم شركت داشته‏اند. (51) گفته شده كه شمار شركت‏كنندگان اين مجالس گاه به صد هزار تن[!؟] مى‏رسيده است. (52) در اين مجالس غالبا عده زيادى از سر تنبه توبه مى‏كردند و بعضى از شدت تاثر موى از سر مى‏كندند. (53) به گفته خود او بيش از صد هزار تن [!؟]به دست او توبه كردند. (54) و بيش از صدهزار تن [!؟] نيز به دست وى اسلام آوردند، (55) ولى سبط او مى‏نويسد: هزار تن يهودى و نصرانى به دست وى مسلمان شدند. (56) نوشته اند كه المستضى‏ء، پيوسته، حتى در هنگام بيمارى در مجالس وعظ او شركت مى‏جست. (57)

ابن جوزى در مجالسى كه خليفه حاضر بود به موعظه وى مى‏پرداخت. چنان‏كه خود در المنتظم آورده، در مجلسى خطاب به خليفه گفت: «اى اميرالمؤمنين! اگر درباره تو سخن گويم، از تو مى‏ترسم و اگر سكوت كنم بر تو مى‏ترسم، اما من به سبب محبت‏به تو ترس بر تو را بر ترس خويش از تو مقدم مى‏دارم‏». (58)

ابن جوزى جز وعظ و تدريس و گاه شركت در مناظرات علماى مذاهب مختلف (59) و تاليف كه تقريبا سراسر اوقات او را اشغال مى‏كرد، به كارى ديگر نپرداخت و حتى جز براى سفر حج از بغداد خارج نشد. (60) با آن‏كه خلفا و صاحبان قدرت بدو عنايت داشتند، (61) هيچ سمت رسمى و سياسى برعهده نگرفت و به رغم آن‏كه مكرر در صيدالخاطر (62) و ديگر آثارش چون تلبيس ابليس ارتباط علما با دولتمردان را نكوهش و تقبيح مى‏كند، ولى از جاى جاى المنتظم بر مى‏آيد كه خود با خلفا، وزرا و ديگر صاحبان قدرت در ارتباط بوده است. (63) در دو مورد چنان‏كه خود مى‏گويد خليفه مسئوليتى به وى مى‏سپارد: نخست اين‏كه در 569ق كه همه وعاظ جز سه تن از تشكيل مجالس ممنوع مى‏شوند، وى به عنوان تنها خطيب حنبليان بغداد تعيين مى‏گردد، (64) اما اين سمت را نمى‏توان مقامى رسمى و دولتى شمرد، زيرا منشا آن بيشتر قبول عامى بوده كه وى نزد هم‏مذهبان خود داشته است; مورد ديگر اين‏كه در 571ق به پيشنهاد صاحب المخزن و فرمان خليفه به عنوان مسئول مبارزه با بدعت‏ها (تفتيش عقايد) برگزيده مى‏شود، (65) كه اين سمت نيز به نظر مى‏رسد بيش از آن‏كه جنبه حكومتى داشته باشد، داراى صبغه مذهبى بوده و با توجه به تعصبى كه ابن جوزى نسبت‏به اهل بدعت داشته، و در آثارش به ويژه تلبيس ابليس و صيدالخاطر تجلى يافته، (66) احتمالا وى شرعا خود را مكلف به پذيرفتن اين شغل مى‏دانسته است.

منازعات و مبارزات او در خطابه‏ها و جلسات درس با فرقه‏ها و گروه‏هايى كه وى آنان را اهل بدعت مى‏شمرد و نيز اقدامات شديدى كه وى به عنوان مسئول مبارزه با بدعت‏ها به عمل آورد، موجب گرفتارى او در سال‏هاى پايانى عمر شد.

در سبب گرفتارى وى نوشته اند: ابن يونس حنبلى در 583ق/1187م كه وزارت الناصر را بر عهده داشت، احتمالا به اشاره ابن جوزى و با حضور وى، مجلسى بر ضد عبدالسلام بن عبدالوهاب بن عبدالقادر جيلى منعقد ساخت و در آن فرمان داد تا كتابخانه وى را به سبب داشتن كتاب‏هاى زندقه و ستاره‏پرستى و علوم اوايل بسوزانند و مدرسه نياى او را از وى بازستانند و به ابن جوزى بسپارند. (67)

اما هنگامى كه الناصر، در 590 ق، وزارت خويش را به ابوالمظفر مؤيدالدين محمد بن احمد معروف به ابن قصاب كه شيعه بود، سپرد، وى ابن يونس حنبلى را بازداشت كرد و ياران او را تحت تعقيب قرار داد. عبدالسلام بن عبدالوهاب هم ابن جوزى را به عنوان مردى ناصبى و از فرزندان ابوبكر و يكى از بزرگ‏ترين ياران ابن يونس به ابن قصاب معرفى كرد و گفت مدرسه نياى مرا گرفتند و به او سپردند و با مشورت او كتابخانه من سوزانده شد. ابن‏قصاب اين داستان را با الناصر كه به شيعيان گرايش داشت و با ابن جوزى ميانه‏اى نداشت و گاه گاه نيز در مجالس وعظ او مورد سرزنش قرار مى‏گرفت، در ميان نهاد. پس خليفه فرمان داد تا ابن جوزى را به عبدالسلام واگذارند. عبدالسلام به خانه ابن جوزى آمد، او را دشنام داد، با وى تندى كرد، بر خانه و كتابخانه او مهر نهاد و خانواده‏اش را پراكنده ساخت. (68)

ابن جوزى با اين‏كه به عنوان شخصيت ممتاز حنبليان در روزگار خويش شناخته شده است و معاصران او شوكت و رونق مذهب حنبلى را بر اثر مجاهدات و شخصيت علمى او مى‏دانسته‏اند، بزرگانى از حنبليان پس از او چون شيخ موفق‏الدين مقدسى درباب او گفته‏اند: از تصانيف وى در سنت و از روش وى در پيروى از سنت‏خشنود نيستم. (69)

ابن قادسى پس از ستايش ابن‏جوزى در زهد و عبادت مى‏نويسد: گروهى از مشايخ ائمه مذهب ما از او ناخشنودند، زيرا در سخنانش گرايش به تاويل ديده مى‏شود. (70) به نظر مى‏رسد برخى از سخنان وى در مجالس وعظ و نيز بعضى از آثار وى در ايجاد ناخشنودى هم مذهبانش بى‏تاثير نبوده است. سبط ابن جوزى مى‏نويسد: روزى جدم ابوالفرج در حضور خليفه الناصر و دانشمندان بزرگ بغداد بر منبر بود، يزيد را لعن كرد، گروهى برخاستند و مجلس را ترك كردند. (71) همو مى‏نويسد كه جدم در كتاب الرد على المتعصب العنيد المانع من ذم يزيد گفته: در حديث آمده است كه هر كس صد يك اعمالى چون اعمال يزيد را مرتكب شده باشد، ملعون است... و در اين زمينه احاديثى را كه بخارى و مسلم در صحاح خويش آورده‏اند، ذكر مى‏كند. (72)

ستايش‏هاى ابن جوزى از اهل بيت‏عليهم السلام نظير ذكر فضايل على‏عليه السلام، (73) حضرت فاطمه‏عليها السلام، (74) و ذكر رواياتى در ستايش از حضرت امام حسين‏عليه السلام، (75) و نقل حديث از برخى امامان معصوم‏عليهم السلام، (76) بعضى از بزرگان شيعه را بر آن داشته كه در باب شيعه بودن ابن‏جوزى سخن گويند. خوانسارى مى‏نويسد: بعيد نيست كه ابن جوزى شيعه بوده و بنا بر مصلحت تظاهر به تسنن مى‏كرده است. (77) آن‏گاه اين دلايل را براى نظر خويش بيان مى‏كند:

1- او بر منبر روايت «ردالشمس‏» را در شان على‏عليه السلام نقل كرده است.

2- چنان‏كه جمهور علما روايت كرده‏اند، روزى با حضور پيروان دو مذهب (تشيع و تسنن) از وى سؤال شد كه ابوبكر افضل است‏يا على‏عليه السلام؟ وى در پاسخ گفت: «من كان بنته فى بيته‏». نيز در رجال محدث نيشابورى آمده است كه از وى درباره شمار امامان سؤال شد. وى پاسخ داد: «اربعة اربعة اربعة‏».

3- از او سؤال شد چگونه قتل امام حسين‏عليه السلام را به يزيد نسبت مى‏دهند، در حالى كه يزيد در شام بود و امام در عراق؟ وى در پاسخ اين بيت‏شريف رضى را خواند:

سهم اصاب و راميه بذى سلم

من بالعراق لقد ابعدت مرماك (78)

اما به دلايل متعدد پذيرفتن تشيع وى درست نيست، هر چند معرفت و ارادت او را نسبت‏به على‏عليه السلام نمى‏توان انكار كرد. وى فصلى از كتاب صيدالخاطر را با عنوان «الحق مع على بن ابى طالب‏» به بيان منزلت والاى آن حضرت نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله اختصاص داده است و مى‏گويد: علما در اين نظر متفق‏اند كه على‏عليه السلام نجنگيد مگر آن‏كه مى‏دانست كه حق با وى است; و به اين حديث مشهور نبوى استشهاد مى‏كند كه «اللهم ادر معه الحق كيفما دار». (79)

پى‏نوشت‏ها:

1. محمد بن احمد ذهبى، تذكرة الحفاظ (حيدر آباد دكن، 1390 ق / 1970 م) ج‏4، ص 1342.

2. يوسف بن جوزى، تذكرة‏الخواص (بيروت، 1401 ق / 1981م) ج‏8، ص 481 ; ابن‏خلكان، وفيات الاعيان (قاهره، 1372 ق / 1953م) ج‏3، ص 142 و محمد بن احمد ذهبى، همان.

3. عبدالرحمن بن جوزى، صيد الخاطر (بيروت، 1407 ق / 1987 م) ص 578 و ابن رجب، ذيل طبقات الحنابله (قاهره 1372 ق / 1953 م) ج‏1، ص 412.

4. ابن كثير، البدايه، ج‏13، ص 32.

5. مصطفى عبدالواحد، مقدمة ذم الهوى (قاهره، 1381 ق / 1962 م) ص 4 به نقل از: عبدالرحمن بن جوزى، همان.

6. ابن رجب، همان، ص 400 و 412 ; ابن خلكان، همان، ج 4، ص 293 ; محمدبن احمد ذهبى، همان و ابن عماد، شذرات الذهب، (قاهره ، 1350 ق) ج‏4، ص 230.

7. عبدالرحمن بن جوزى، المنتظم (بيروت 1357 - 1359 ق) ج 7 و 8، ص 164 و ج‏10، ص 162 و 163.

8. محمد بن احمد ذهبى، همان، ج 4، ص 1342.

9. عبدالرحمن بن جوزى، صيد الخاطر، ص 59.

10. همان، ص 316.

11. همان، ص 571 و 572.

12. همو، المنتظم، ج 9 و 10.

13. همان، ص 197 - 202.

14. ابن رجب، همان، ج 1، ص 401.

15. همان، ص 416.

16. محمد احمد ذهبى، المختصر المحتاج اليه من تاريخ ابن دبينى (بيروت، 1407ق/ 1985 م) ص 238.

17. ابن خلكان، همان، ج 3، ص 141 و ر.ك: محمد بن ذهبى، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنووط و محمد نعيم عرقسوس (بيروت، 1405 ق / 1958 م) ج 21، ص 377.

18. ابن خلكان، همان.

19. عبدالرحمن بن جوزى، صيد الخاطر، ص 306 و 307.

20. ر.ك: همو، المنتظم، ج 10، ص 190 و يوسف بن جوزى، مرآة الزمان (حيدرآباد دكن; 1371ق / 1952م) ج 8، ص 232 و عبدالرحمن عليمى، المنهج الاحمد، به كوشش محمد محى الدين عبدالحميد (بيروت، 1404 ق / 1984 م) ج‏1، ص 80.

21. عبدالرحمن بن جوزى، المنتظم، ج 9، ص 224.

22. همان، ج 10، ص 107 - 108 و 110 - 111.

23. همان، ص 110 و ر.ك: ص 125.

24. همان، ص 239.

25. همان، حاشيه.

26. همان، ص 169.

27. همان، ص 147 و 148.

28. همان، ص 208.

29. همان، ص 204.

30. ر.ك: ج 10، ص 181.

31. همان، ص 259 و ابن رجب، همان، ج 1، ص 407.

32. عبدالرحمن بن جوزى، همان، ص 271.

33. همان، ص 129.

34. عبدالرحمن بن جوزى، صيد الخاطر، ص 469.

35. همان، ص 445.

36. همان، ص 475.

37. همان.

38. همان، ص 485.

39. همان، ص 510.

40. صليب خليل حتى، تاريخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران، 1366) ص‏806.

41. همان، ص 807 - 822.

42. عبدالرحمن بن جوزى، المنتظم، ج 9، ص 259.

43. ابن رجب، همان، ج 1، ص 403.

44. عبدالرحمن بن جوزى، المنتظم، ج‏10، ص 193 و 194.

45. همان، ص 283 - 284.

46. ابن جبير، رحلة (بيروت، 1384 ق / 1964 م)، ص 196 - 198 و ر.ك: ابن رجب، همان، ج 1، ص 411.

47. همان، ص 198 - 200.

48. عبدالرحمن بن جوزى، المنتظم، ج 10، ص 252.

49. همان، ص 256.

50. همان، ص 265.

51. همان، ص 284.

52. ر.ك: محمد بن احمد ذهبى، العبر (بيروت، 1405 ق / 1985 م) ج 3، ص 119 و عبدالله يافعى، مرآة الجنان (1390 ق / 1970 م) ج 3، ص 489.

53. عبدالرحمن بن جوزى، همان، ص 263، 267 و 269.

54. همو، القصاص و المذكرين، به كوشش ابوحاحد محمد سعيد بن بسيونى زغلول (بيروت، 1406 ق / 1986 م) ص 117.

55. همان.

56. يوسف بن جوزى، مرآة الزمان، ج 8، ص 482.

57. ابن رجب، همان، ج 1، ص 407.

58. عبدالرحمن بن جوزى، المنتظم، ج 10، ص 285.

59. همان، ص 285.

60. همان، ص 120 و 182 و ابن رجب، همان، ص 411.

61. به ترتيب پى نوشت فوق: همان، ص 284 و همان، ص 409.

62. عبدالرحمن بن جوزى، صيدالخاطر، ص 508 و 511.

63. همو، المنتظم، ج 10، ص 257، 259 و... .

64. همان، ص 242.

65. همان، ص 259.

66. ابن رجب، همان، ج 1، ص 403.

67. همان، ص 425 و 426.

68. ابوشامه، تراجم رجال القرنين، به كوشش محمد زاهد كوثرى (قاهره، 1366 ق / 1947 م) ص 6; محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 21، ص 377 و ابن رجب، همان، ص 425 و 426.

69. ابن رجب، همان، ص 414 و 415 و محمد بن احمد ذهبى، همان، ج 2، ص 381 و 383.

70. ابن رجب، همان، ص 414.

71. يوسف بن جوزى، تذكرة الخواص، ص 261 و ر.ك: همو، مرآة الزمان، ج 8، ص 496.

72. همان.

73. يوسف بن جوزى، تذكرة الخواص، ص 284.

74. همان، ص 278.

75. همان، ص 245 - 246 و 252.

76. همان، ص 324.

77. محمد باقر خوانسارى، روضات الجنات، به كوشش اسد الله اسماعيليان (قم، 1392 ق) ج 5، ص 38.

78. ر.ك: شريف رضى، ديوان (بيروت، 1310 ق) ج 2، ص 593.

79. عبدالرحمن بن جوزى، صيدالخاطر، ص 503.

منبع:مجله تخصصی تاریخ اسلام

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube