محمد طاهر يعقوبى
ابن علقمى، از وزيران باتدبير دستگاه خلافت عباسيان بود. دوره وزارت او با خلافت مستعصم، آخرين خليفه عباسى - كه خلافتش با سقوط بغداد در 656ه . پايان يافت - همزمان بود. در اين دوره، دربار خلافت شاهد تقابل دو گروه شيعه و سنى بود كه ابن علقمى (وزير شيعه) در يك طرف و درباريان اهل سنت در طرف ديگر قرار داشتند. اين تقابل با واقعه سقوط بغداد و نقش ابن علقمى در آن پيوند داشت. منظور اصلى اين مقاله، بررسى نقش ابن علقمى در سقوط بغداد مىباشد.
واژههاى كليدى: عباسيان، بغداد، مغول، مستعصم، ابن علقمى، هلاكو.
مؤيد الدين محمد بن علقمى از قبيله بنىاسد بود كه اصل آنها از نيل (منطقهاى در حوالى كوفه، نزديك حله) مىباشد. جدّ او را علقمى مىگفتند، زيرا نهر معروف به علقمى را حفر كرد. ابن علقمى در كودكى با فراگيرى علم و ادب، پيشرفت زيادى كرد؛ او خطى نيكو داشت؛ در ضبط امور بسيار ماهر بود؛ به علماء احترام مىگذاشت و به امور سياست كاملاً آشنا بود.2
حمايت او از علما و دانشمندان به گونهاى بود كه برخى از شعرا او را مدح و به نام او كتاب تأليف كردند، مانند رضى الدين صفانى لغوى (650ه ) كه كتاب مجمع البحرين و العباب الزاخز را به نام او نوشت.3 ابن ابى الحديد هم كتاب شرح نهج البلاغه - كه بيست مجلد است - به او تقديم نمود و ابن علقمى يك صد دينار به او هديه كرد و او هم ابن علقمى را در قصيدهاى مدح كرد.4 ابن طقطقى از شرف الدين ابوالقاسم على، فرزند ابن علقمى، نقل مىكند كه كتابخانه پدرش ده هزار جلد كتاب نفيس داشت و مردم براى او كتاب تأليف مىكردند.5
ابن علقمى به امور دنيوى و كسب مال و ثروت بىاعتنا بود. وقتى بدرالدين، حاكم موصل، هديههايى، شامل كتاب و چيزهاى نفيس به ارزش ده هزار دينار براى وى فرستاد، وزير هدايا را نزد خليفه برد و گفت: حاكم موصل اين هدايا را براى من فرستاده و من هم شرم مىكنم كه آنها را براى او بازگردانم، اكنون آنها را به شما مىدهم و تقاضا دارم قبول كنيد و خليفه هم پذيرفت. ابن علقمى هدايايى به ارزش دوازده هزار دينار براى حاكم موصل ارسال كرد.6
در ابتدا ابن علقمى به امور ديوانى مشغول كار شد. هنگامى كه دايى او، ابن ضحاك، استادالدار بود، ابن علقمى نايب ديوان ابنيه و انشاء شد. پس از مرگ دايىاش، مشرف دارالتشريفات گرديد و اجراى حكم بركنارى مؤيد الدين قمى از وزارت، به عهده ابن علقمى و ابن ناقد استادالدارى گذاشته شد.7 پس از آن كه ابن ناقد از مقام استادالدارى به وزارت رسيد، ابن علقمى، جاى او را در استادالدارى گرفت و خليفه، مستنصر، در سال 630ه ، مستنصريه را به او واگذار كرد.8 او تا پايان خلافت مستنصر، مقام استاد الدارى را بر عهده داشت.9 وقتى مستعصم در سال 640ه . به خلافت رسيد، علىرغم اين كه اهل سنت اطراف او را گرفته بودند و خود او نيز از نظر مذهبى، متعصب بود، امّا ابن علقمى شيعه را در 642ه . به وزارت منصوب كرد.10
اكثر منابع تاريخى، مخصوصاً مورخان اهل سنت، در مباحث خود درباره ابن علقمى، در خصوص مذهب او نظر منفى دارند و او را عامل اصلى سقوط بغداد معرفى مىكنند، ولى از صفات نيك و فضل و ادب او نيز سخن مىگويند و همگان در تدبير و ذكاوت او اتفاق نظر دارند. ابن كثير كه شديدترين موضع را در قبال ابن علقمى گرفته و از او با صفات ناشايست ياد مىكند، از فضل و ادب او نيز سخن مىگويد.11 ابن عماد حنبلى هم او را مقصر اصلى در سقوط بغداد معرفى مىكند، امّا او را مرد فاضلى مىداند.12
نقش ابن علقمى در سقوط بغداد
مغولها پس از آن كه قلمرو خوارزمشاهيان را درنورديدند، بىمحابا به هجوم خود ادامه دادند و با فتح قلاع مستحكم اسماعيليان، طومار آنها را در ايران در هم پيچيدند. در آن هنگام، آنان با قدرتى به نام «خلافت عباسيان» يا به تعبير ديگر «خلافت اسلامى» روبهرو بودند. اين خلافت قدرت نظامى چندانى نداشت، امّا معيار مشروعيت در جهان اسلام بود. خوارزمشاهيان هم پس از آن كه در ايران به قدرت رسيدند، همواره در صدد كسب مشروعيت و تأييد خليفه بودند. حكومتهاى ديگر مناطق نيز خود را نماينده خلافت مىدانستند. اين قدرت معنوى قطعاً در كنار مرزهاى مغولهاى جاهطلب و غارتگر، قابل تحمل نبود.
در عزم مغول براى تصرف عراق نمىتوان شك كرد، چه قول كسانى كه ابن علقمى را عامل سقوط بغداد مىدانند، بپذيريم يا آن را رد كنيم. اين موضوع به همان روحيه كشورگشايى و غارتگرى مغولها مرتبط است و خلافت عباسى در انتظار حركت مغولها بود، كما اين كه سلجوقيان و حتى خوارزمشاهيان با اين مسئله روبهرو شدند. سلجوقيان با دعوت خليفه براى سركوب قيام بساسيرى و برچيدن بساط حكومت آل بويه وارد بغداد شدند امّا اين سؤال مطرح است كه اگر خليفه چنين تقاضايى از طغرل نمىكرد، آيا واقعاً سلجوقيان نمىخواستند كه به نام آنها در بغداد خطبه خوانده شود؟ همانگونه كه خوارزمشاهيان پس از قدرت يافتن خواستار آن شدند و به دليل مخالفت ناصر، خليفه عباسى، منجر به حركت سلطان محمد به سوى بغداد شد و با شكست او پايان پذيرفت.
در آن اوضاع، خلافت عباسى با قدرتى روبهرو گرديد كه به مراتب خطرناكتر و قوىتر از دو قدرت سابق بود، زيرا آنها مسلمان بودند، امّا اين پديده نو ظهور از كفارى بودند كه مشروعيت هيچ امرى را نمىپذيرفتند. وحشىگرى و تهاجم، اصل اوليه آنها بود و هجوم به بغداد در همين راستا ارزيابى مىشد. امّا اين كه چه كسانى مغولها را همراهى كردند؟ آيا شيعيان (به طور عموم) و ابن علقمى - كه متهم اصلى اين پرونده مىباشد - نقشى در تحريك و يا حمايت و همكارى با مغولان داشتهاند؟ از مباحث مهمى است كه هنوز جاى بررسى دارد.
سقوط بغداد، واقعهاى بزرگ و بسيار مهم در تاريخ اسلام است، زيرا تا قبل از اين حادثه، مسلمانان اگر چه به صورت ظاهرى تحت لواى حاكم اسلامى بودند و حكومتهاى منطقهاى نيز خود را به آن متصل مىنمودند و از آن مشروعيت مىگرفتند، با سقوط بغداد، خلافت عباسى منقرض شد و شكاف بزرگى در جهان اسلام پديد آمد.
منابع تاريخى درباره نقش ابن علقمى در اين حادثه اظهار نظرهاى متفاوتى كردهاند. به طور كلى، منابع، از لحاظ نوع موضعگيرى درباره نقش ابن علقمى در سقوط بغداد، دو دستهاند:
دسته اول، منابعى كه صريحاً ابن علقمى را در اين حادثه مقصر دانسته و حتى او را عامل اصلى اين واقعه معرفى مىكنند؛ اكثر منابع اهل سنت و مخصوصاً تاريخنگاران شامى و مصرى در اين خصوص اتفاق نظر دارند و ابن علقمى را دعوت كننده و تحريك كننده هلاكو، در حمله به بغداد مىدانند. مورّخانى مانند منهاج السراج جوزجانى، ابن الوردى، العينى، ابن شاكر، يونينى، ابن تغرى بردى، ابن كثير، ابن عنبه، صفدى، ذهبى، سبكى، ابو شامه مقدسى، سيوطى، ابن عماد حنبلى و ابن خلدون، از اين گروهند.
دسته دوم كسانى هستند كه يا به طور واضح، وزير را از اين اتهام تبرئه كردهاند كه ابن فوطى و ابن طقطقى از اين دستهاند و از مضمون كلام يا سكوت برخى چنين استفاده مىشود كه آنها براى وزير در اين واقعه نقشى قائل نيستند، مانند رشيد الدين فضل اللَّه همدانى، ابن العبرى و خواجه نصير طوسى.
به هر حال، در خصوص نقش ابن علقمى در سقوط بغداد، دو مسئله بايد بررسى شود:
1. مسئله ارتباط ابن علقمى با مغول؛
2. نقش ابن علقمى در كاهش سپاه خليفه.
آنها كه ابن علقمى را مقصر مىدانند اين دو مطلب را به او نسبت مىدهند و آنها كه او را تبرئه مىكنند، براى او در اين دو موضوع نقشى قائل نيستند. يعنى يك دسته، ابن علقمى را عامل تضعيف خلافت و كاهش سپاه مىدانند و دستهاى ديگر او را فردى مىدانند كه همواره در صدد دفاع از خلافت و مقابله با هجوم مغولان بود و خليفه را تشويق و راهنمايى مىكرد تا به نحو شايسته اين كار را انجام دهد، اما عدم تدبير خليفه و اطرافيان او را عامل اصلى شكست اقدامات وزير مىدانند. همچنين دستهاى وزير را به داشتن رابطه پنهانى با مغولان و تشويق و تحريك آنان به حمله متهم مىكنند و دستهاى هم با ردّ اين رابطه، معتقدند كه وزير چنين نيتى در سر نداشت.
1. ارتباط وزير با مغولها
مسأله ارتباط وزير با مغولها براى اولين بار پس از واقعه كرخ مطرح شد. اين واقعه در سال 654ه . اتفاق افتاد و در اثر آن محله كرخ غارت شد و شيعيان آن جا قتل عام شدند. اين مسئله به تحريك دربار و دستور خليفه صورت گرفت. پس از كشتار كرخ، ابن علقمى اقدام به افشاى توطئه اطرافيان خليفه، مخصوصاً مجاهدالدين دواتدر صغير، مبنى بر عزل خليفه كرد. مجاهد الدين دواتدر هم در مقابل به طرفداران خود گفت كه در شهر شايعه كنند كه وزير با مغولها در ارتباط است و قصد براندازى خلافت دارد و به همين منظور، جاسوسان هلاكو نزد وزير تردّد مىكنند.13 جوزجانى در طبقات ناصرى مىگويد كه اطرافيان خليفه نامهاى را كه وزير به هلاكو نوشته بود، به خليفه نشان دادند، امّا خليفه ادعاى آنها را قبول نكرد، چون مىدانست ميان آنها با وزير كدورت وجود دارد و آنها قصد متهم كردن او را دارند.14
پس از واقعه كرخ، هنگامى كه وزير جريان توطئه اطرافيان خليفه را به او گوشزد نمود، خليفه اين ادعا را نپذيرفت و به مجاهدالدين ايبك گفت كه من به تو اعتماد دارم و اين اتهام را قبول ندارم؛ پس ظاهراً خليفه ادعاى هر دو طرف درباره يكديگر را قبول نداشت. حال اين سؤال پيش مىآيد كه آيا واقعاً خليفه هر دو ادعا را تهمت مىدانست يا اين كه از روى مصلحت و جلوگيرى از درگيرى اين اعتماد را عنوان كرد؟ به هر صورت، طرفهاى متخاصم در دربار خليفه، از اين پس، يكديگر را به براندازى خلافت متهم كردهاند و البته هر يك، عامل اين براندازى را متفاوت از يكديگر دانستهاند.
منابع تاريخى گوناگون كه اغلب متعلق به اهل سنت مىباشند، به ارتباط وزير با مغولها و دعوت از آنها براى حمله به بغداد اشاره كردهاند؛ ابن شاكر در اين خصوص معتقد است: پس از حادثه كرخ و كشتار شيعيان، اهل كرخ نزد وزير شكايت كردند، وزير هم كه از اين حادثه در دلش آتش انتقام داشت از مغول دعوت كرد تا براى حمله به بغداد اقدام كنند و در كاهش سپاه نيز خليفه را متقاعد ساخت.15
منهاج السراج جوزجانى نيز مىگويد: مستعصم باللّه، وزيرى بدمذهب و رافضى به اسم احمد العلقمى داشت. او به انتقام واقعه كرخ، به مغولان نامه نوشت و از آنان دعوت كرد به بغداد حمله كنند و با اجازه خليفه سپاه را به اطراف بغداد فرستاد و به خليفه وانمود كرد كه با مغولان صلح شده است و پس از اين كه بغداد از سپاهيان خالى شد، از مغولان دعوت كرد. جوزجانى تعصب خود را به خليفه و اطرافيان او آشكار و از آنها به نيكى ياد مىكند و حتى وقتى حادثه كرخ را يادآور مىشود، از عاملان حادثه به نيكى ياد مىكند.16
العينى هم در عقد الجمان، واقعه كرخ را سبب خشم ابن علقمى مىداند كه براى انتقام از مسببان اين واقعه، مغولان را در حمله به بغداد يارى كرد و سبب سقوط بغداد شد. وى از ابن علقمى با عنوان «رافضى خبيث» ياد مىكند.17
ابن الوردى در تاريخ خود، حادثه كرخ و كشتار شيعيان به دست اطرافيان خليفه را عامل دعوت ابن علقمى از هلاكو مىداند و مىنويسد: او در صدد بود تا خلافت را به علويان منتقل كند.18 يونينى در ذيل مرآة الزمان همين مطلب را بيان كرده است.19 ابن عنبه در فصول الفخريه مىگويد: مؤيد الدين محمد وزير مستعصم و او بنىالعباس را برانداخت و هلاكو را به بغداد آورد.20 ابو شامه مقدسى هم وزير خليفه را عامل اصلى سقوط بغداد مىداند و معتقد است: هلاكو با نقشه وزير توانست بر بغداد مسلط شود.21 يونينى، قدرى واضحتر از ديگران نحوه ارتباط وزير با هلاكو را بيان كرده است: وزير، برادر و غلامش را به سوى مغولها فرستاد و با آنها مكاتبه كرد و تصرف عراق را كارى آسان جلوه داد و همچنين از آنها خواست پس از تصرف عراق، او جانشين آنها در اين منطقه باشد و مغولها هم تقاضاى او را پذيرفتند و وعده مقام به او دادند.22
ذهبى نيز در العبر فى خبر من غبر اين موضوع را آورده و موضوع سفارت برادر و غلام وزير نزد مغولها را ذكر كرده است.23 سبكى و صفدى هم داستان دعوت وزير از مغولان را به اين صورت آوردهاند: وزير سر يك مرد را تراشيده و نامه خود را با سوزن به سر او خالكوبى نمود و بر آن سرمه ماليد و زمانى كه موهاى آن مرد بلند شد و ديگر نوشته پيدا نبود، او را به سوى مغولها فرستاد و به او گفت: وقتى به نزد مغولها رسيدى بگو موهاى سرت را بتراشند و نوشتهها را بخوانند و در پاياننامه نوشته بود: پس از خواندن نامه ورقه را پاره كنيد و مقصود كشتن فرستاده بود، ضمن اين كه اين دو مورخ نيز، علت اقدام وزير را انتقام از واقعه كرخ بيان مىكنند.24 ابن كثير هم حادثه كرخ را علت اقدام وزير مىداند: وزير، در صدد بود خلافت را از اهل سنت خارج كند و خليفه فاطمى را به قدرت برساند.25 همچنين برخى از منابع، از نامهنگارى بدرالدين لؤلؤ، امير موصل، با خليفه سخن گفتهاند كه قصد داشت خليفه را از حمله مغول آگاه سازد، اما وزير، مانع از رسيدن نامههاى امير موصل به خليفه شد.26 همچنين نقل شده است كه ابن صلايا، نايب خليفه در اربل، به خليفه نامه نوشت و او را از حمله مغول آگاه ساخت.27 ابن علقمى پس از واقعه كرخ، به ابن صلايا، كه شيعه بود، نامه نوشت و از كشتار شيعيان و وضع اسفبار آنها شكوه كرد و از قصد مخالفان و اطرافيان خليفه مبنى بر حمله به نيل و حله سخن گفت.
موضوع نامه وزير به ابن صلايا، حاكم اربل، خود يكى از نكات مورد بحث است. برخى اين نامه را دليلى بر قصد وزير در دعوت از مغولها و براندازى خلافت مىدانند. وزير كه از قصد اطرافيان خليفه مبنى بر كشتار شيعيان آگاه بود، به ابن صلايا نامه نوشت تا هم او را از وضعيت مطلع كند و هم در جبهه شيعيان هماهنگى ايجاد كند، زيرا در تحولات اين دوره يك مسأله قطعى است و آن اين كه جنگ ديوانسالاران و درباريان شيعه و سنى به اوج خود رسيده بود و آنها در صدد حذف يكديگر از صحنه بودند. كما اين كه بعد از واقعه كرخ - همان طور كه قبلاً گفته شد - منطقه نيل مورد هجوم و غارت سپاهيان خليفه قرار گرفت و ابن علقمى وزير كه از اهداف اطرافيان خليفه آگاهى داشت. به همين منظور به ابن صلايا نوشت: «قد نهب الكرخ المعظم و ديس البساط النبوى المكرم و قد نهبوا العترة العلوية واستأسروا العصابه الهاشميه...»؛ يعنى كرخ، اين شهر معظم غارت شد و بساط پيامبر گرامى برچيده شد. خاندان على را غارت كردند و پيروان هاشمى را به اسارت گرفتند. وزير هم چنين ابن صلايا را از قصد اطرافيان خليفه مبنى بر حمله به نيل و حله آگاه كرد و با اقدامات خود به مقابله با آنها پرداخت و اعلام كرد اين كه اطرافيان خليفه او را تهديد به مرگ كردهاند.28 وى در پاياننامه خود، آيهاى از قرآن را بيان كرد «فلنأتينهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها اذله و هم صاغرون» پس خواهيم آورد براى ايشان لشكرهايى كه طاقت آن را نداشته باشند و آنها را از آن جا با ذلت و خوارى بيرون خواهيم كرد.29 اين آيه كه متضمن تهديد مىباشد سبب شده كه برخى اين نحوه نامهنگارى وزير، آن هم براى يك حاكم شيعه را معنادار توصيف كنند. اين لشكرى كه وزير از آن سخن مىگويد كدام است؟ آيا وعده الهى مقصود او مىباشد يا اين كه همان لشكر مغولها مىباشد كه به زودى بغداد را درنورديد؟
نكته درخور توجه اين است كه وزير در نامه خود به ابن صلايا، هم از واقعه كرخ شكوه كرد و هم اين كه از قصد اطرافيان براى ادامه سركوب شيعيان خبر داد و همچنين تهديد او به مرگ را مطرح كرد و سپس به اقدامات خود براى مقابله با آنها پرداخت، اما در منابع اشارهاى نشده كه مقصود وزير از اقدامات چيست؟ و اصولاً وزير كه مىخواست ابن صلايا را از توطئه اطرافيان خليفه مبنى بر حمله به نيل و حله مطلع سازد، چرا اين آيه را آورد؟ در صورتى مىتوانيم وزير را از هر گونه اتهامى تبرئه كنيم كه آيه مذكور را به نصرت الهى و يارى خداوند معنا كنيم و الا وزير لشكرى در اختيار نداشت كه با آن به جنگ مخالفان برود. ضمن اين كه او در نامه خود از ابن صلايا هم تقاضاى تجهيز نيرو و آماده ساختن لشكر نكرده بود؛ پس لشكر مورد نظر در آيه را بايد «مدد الهى» معنا كنيم و الا انگشت اتهام به سوى وزير خواهد رفت، ضمن اين كه اگر نصرت الهى را مقصود وزير بدانيم و بخواهيم دقيق شويم، همين لشكر مغول نيز مىتوانست مصداق نصرت الهى باشد. از اين رو، برخى مورخان اين نامه وزير را به معناى قصد او براى براندازى خلافت دانستهاند و گفتهاند كه وزير در صدد بود تا با حيله، خليفه و اطرافيانش را از ميان بردارد.30
وقتى به ديدگاههاى تاريخنگاران اهل سنت درباره ارتباط ابن علقمى با مغولها توجه شود، دو نكته درخور تأمل است: اوّلاً، آنها در بيان چگونگى ارتباط ابن علقمى با مغولها اظهار نظرهاى متفاوتى كردهاند، البته در علت اقدام وزير تقريباً اتفاق نظر دارند؛ يعنى واقعه كرخ و كشتار شيعيان را علت خشم وزير و دعوت او از مغولها مىدانند. برخى از منابع صرف ارتباط را بيان مىكنند بدون آن كه از نحوه اين ارتباط سخن گويند. بعضى نيز فرستادن برادر و غلام وزير را، نحوه ارتباط و دعوت از مغولها مىدانند. مورخان ديگر تراشيدن سر يك مرد و نوشتن پيام براى مغولان بر روى سر او را ذكر مىكنند. آن چه مسلم است اين كه در اين خصوص، ميان اين منابع اتفاق نظر وجود ندارد.
ثانياً، در باب اصل موضوع حمله هلاكو به بغداد، منابع اهل سنت سخنى نگفتهاند كه آيا اصولاً هلاكو قصد حمله به بغداد را داشته است يا خير؟ آيا هلاكو فقط به دعوت ابن علقمى به سوى بغداد حركت كرد يا اين كه اگر او دعوت هم نمىكرد، خان مغول باز هم عازم بغداد بود؟ اولين ارتباط مستقيم هلاكو با بغداد در سال 654ه بود، هنگامى كه مغولان به قلعههاى اسماعيليان حمله كردند. در اين زمان، هلاكو سفيرى به بغداد اعزام كرد و خواستار كمك خليفه در اين زمينه شد. خليفه نيز قصد داشت با اعزام نيرو او را يارى كند، اما مشاوران و اطرافيان او چنين كارى را صلاح ندانستند و گفتند او به سپاه ما نيازمند نيست بلكه قصد دارد بغداد را از سپاه خالى كند و آن گاه بر ما ضربه بزند و بغداد را تصرف كند، اما وزير معتقد بود كه خليفه به درخواست هلاكو جواب مثبت دهد، ولى خليفه نظر مشاورانش را پسنديد.31 ابن العبرى در اين زمينه مىگويد: وزيران و اميران مخالفت كردند.32
هلاكو پس از فتح قلاع اسماعيلى به سوى همدان حركت كرد و در 655ه در آن جا اردو زد، وى كه از خليفه به سبب عدم همراهى عصبانى بود، در نامهاى به او درخواست كرد دست از مقابله بردارد و تسليم خان مغول شود و براى اثبات حسن نيت خود، باروهاى بغداد را ويران و خندق شهر را پر كند و خودش نيز براى مذاكره نزد هلاكو برود و اگر خودش نمىآيد، سه تن از بزرگان دولت خود را بفرستد كه در اين صورت، هلاكو با او صلح خواهد كرد.33
خليفه، در برابر تقاضاى هلاكو ناتوان بود. وزير بر اين عقيده بود كه خليفه براى منصرف كردن هلاكو از حمله به بغداد، هداياى زيادى براى او ارسال كند، اما اطرافيان خليفه، مخصوصاً مجاهدالدين ايبك دواتدار صغير كه با وزير خصومت داشتند، به مخالفت برخاستند و اين مسئله هم بدون نتيجه ماند.34 پس از آن، خليفه، شرف الدين، پسر محيى الدين بن جوزى و به قولى بدر الدين دزبكى و قاضى بندنيجان را با هدايايى اندك نزد هلاكو فرستاد و به او گوشزد كرد كه [تا كنون] هر كس قصد خاندان عباسى كرده، عاقبت بدى ديده است و اين دولت تا قيامت پايدار خواهد بود. او همچنين هلاكو را به عاقبت يعقوب ليث، بساسيرى و سلطان محمد خوارزمشاه توجه داد، اما هلاكو با دريافت اين نامه براى حمله به بغداد مصمم شد.35
2. كاهش سپاه خليفه و نقش ابن علقمى در اين مسئله
منابع تاريخى، اعم از شيعه و سنى بر اين عقيدهاند كه سپاه خليفه در اين زمان به شدت كاهش يافته بود، اما در علت اين كاهش اختلاف است؛ آيا ابن علقمى سبب اين كاهش بود؟ كما اين كه منابع اهل سنت بر اين باورند يا اين كه بر طبق برخى منابع، خليفه و سياستهاى او درباره سپاهيان موجب كاهش سپاه شد. پس اصل موضوع كاهش سپاهيان پذيرفته شده است اما سؤالى كه مطرح مىشود اين است كه چرا در اين وضعيت كه مغولها پشت دروازههاى عراق بودند، سپاه خليفه كاهش يافت؟ خليفه، هر چند بىتدبير بود، اما آيا به اين خطر آگاهى نداشت كه كاهش يكباره سپاهيان در اين وضعيت، به طور طبيعى اذهان را مشكوك مىكند؟
آنان كه وزير را سبب كاهش سپاه خليفه مىدانند، معتقدند: تعداد سپاهيان خليفه در آغاز حكومت او صد هزار نفر بود و در اثر اقدامات وزير به ده تا بيست هزار نفر كاهش يافت، زيرا وزير، خليفه را متقاعد كرد تا مواجب سپاه را قطع كند و شمار آنها را كاهش دهد و در عوض، هزينه آن را به عنوان هديه، براى مغولها بفرستد تا شرايط صلح ايجاد شود.36
ابن كثير نيز كاهش سپاه بغداد را به ابن علقمى نسبت مىدهد و بر اين باور است كه علت اين كار، انتقامجويى وزير از حادثه كرخ بود؛ او خليفه را متقاعد كرد اميران سپاه و سربازان را از اقطاع و درآمدهايشان محروم كند و ابن علقمى با مغولها مكاتبه كرد و آنها را براى حمله به بغداد دعوت كرد.37
ابن فوطى، مورخ شيعى، مىگويد: در سال 650ه ، شمار زيادى از سپاهيان به دليل قطع ارزاق و حقوق از سپاه خارج شدند و به شام رفتند.38 خليفه، به وضع سپاهيان توجهى نداشت و حقوق آنها را قطع كرده بود، به همين دليل، فقر و بيچارگى آنها باعث شد تا در خيابانها و محافل گدايى كنند.39
در مقابل اين مورخ، قطب الدين يونينى در ذيل مرآة الزمان مىنويسد: خليفه تمايلى به قطع حقوق سپاهيان نداشت، بلكه ابن علقمى وزير، او را متقاعد به اين كار كرد. وى دليل قبول پيشنهاد وزير از سوى خليفه را در بىتدبيرى و عدم قدرت تصميمگيرى او مىداند، زيرا وزير فردى باتدبير بود كه بر تمام امور تسلط داشت.40
جوزجانى در طبقات ناصرى، وزير را متهم مىكند كه به انتقام واقعه كرخ به مغولها نامه نوشت و آنها را دعوت كرد و با اجازه خليفه، سپاه را به اطراف بغداد فرستاد تا شهر خالى شود و نزد خليفه وانمود كرد كه با مغولها صلح شده است و بعد از اين اقدام، مغولها را به بغداد فرا خواند.41
ابن علقمى هنگام سقوط بغداد و پس از آن
هنگامى كه خليفه شرايط هلاكو را نپذيرفت، وى تصميم قطعى خود را مبنى بر تصرف بغداد عملى كرد. در اين زمان، شهرهاى مسير بغداد يكى پس از ديگرى در برابر تهاجم مغولها سقوط كرده و حاكمانى، مثل بدرالدين لؤلؤ، حاكم موصل، و اتابك ابوبكر، حاكم فارس، به مغولها پيوسته بودند. تنها امير وفادار به خليفه، ابن صلايا، امير شيعه اربل بود كه به گفته همدانى، در صدد تجهيز سپاه براى مقابله با مغولها بود، ولى خليفه به اقدام او توجه نكرد.42 همدانى مىگويد: زمانى كه هلاكو پشت دروازههاى بغداد بود، برخى از اميران سپاه به خليفه پيشنهاد تجهيز سپاه و مقابله با تهاجم مغولان دادند و ابن علقمى تلاش زيادى در اين خصوص به خرج داد، امّا خليفه از پرداخت حقوق به سپاهيان خوددارى كرد43؛ به اين ترتيب، آخرين اميد دفاع از بغداد از ميان رفت.
اين سؤال به طور جدى مطرح است كه در چنين وضع دشوار و فوق العاده خطرناك، چه چيزى خليفه را به اين رفتار راهنمايى مىكرد؟ آيا خليفه مسائل ابتدايى جنگ و حكومتدارى را نمىدانست؟ چرا در حالى كه هلاكو در راه بغداد است، خليفه حاضر نيست اموال خود را براى تجهيز سپاه هزينه كند؟
وقتى هلاكو به بغداد نزديك شد سپاه خليفه - كه حدود هزار نفر بودند - علىرغم پيروزى اوليه شكست خوردند.44 درباره خليفه نقل شده است كه حتى در حين جنگ نيز به امور توجهى نداشت، به گونهاى كه در زمان درگيرى سپاه خليفه با مغولها، او در حجره خود به تماشاى نمايش كنيزك خود مشغول بود. در اين زمان تيرى از پنجره وارد شد و دخترك را به قتل رساند كه موجب وحشت خليفه شد.45 پس از اين حوادث، خليفه كه متوجه وخامت اوضاع شده و از امدادهاى غيبى نااميد گرديده بود، ابن علقمى و ابن درنوس را با هداياى فراوان نزد هلاكو فرستاد، امّا هلاكو نمايندگان خليفه را نپذيرفت.46
البته اين گونه رفتار از خليفه چندان عجيب نيست، زيرا همان طور كه از قول ابن العبرى بيان شد، وقتى به خليفه گفتند: مغولها به عراق رسيدهاند و بايد چارهاى انديشيد، خليفه در پاسخ گفت: مرا بغداد بس است و آنها وقتى بدانند من به بغداد قانع هستم، كارى نخواهند كرد، ضمن اين كه تا وقتى من در اين شهر هستم كسى به آن حمله نخواهد كرد.47 پس چندان عجيب نيست كه خليفه اين چنين بىخردانه عمل كند و فرصتها را يكى پس از ديگرى از دست بدهد.
پس از شكست نيروهاى اندك خليفه در مقابل مغولها و محاصره بغداد، خليفه چارهاى جز تسليم نديد. اين كه وى چگونه تسليم شد و چه طور به قتل رسيد، از مسائل مورد اختلاف مورخان است. ديدگاه برخى اين است كه پس از محاصره بغداد، ابن علقمى نزد هلاكو رفته براى خود امان گرفت و پس از اين كه به حضور خليفه آمد، او را به رفتن نزد هلاكو تشويق كرد؛ به اين صورت كه هلاكو قصد دارد دخترش را به عقد ابوبكر، پسر خليفه درآورد و خليفه مىتواند در خلافت باقى بماند، همان گونه كه در دوره سلجوقيان چنين شد، خليفه هم به اين كار راضى شد و نزد هلاكو رفت كه منجر به قتل او شد.48
از بعضى ديگر نقل شده است كه وزير وقتى نزد هلاكو رفت و بازگشت، به خليفه گفت: شرط هلاكو براى صلح اين است كه نصف خراج عراق به وى تعلق بگيرد و خليفه هم پذيرفت، سپس نزد هلاكو رفت.49 البته ابن كثير درباره قتل خليفه مىگويد: پس از اين كه اموال و خزاين خليفه تصرف شد، شيعيان و ديگر منافقان به هلاكو گفتند: اگر با خليفه صلح كند، خيلى زود اوضاع مانند سابق خواهد شد و او را به قتل خليفه تشويق كردند و اين كار را ابن علقمى انجام داد.50 صفدى، ابن علقمى را عامل قتل خليفه مىداند و مىنويسد: ابن علقمى هلاكو را تشويق كرد و گفت كه اگر خليفه را به قتل نرساند، حكومت عراق را به طور كامل به دست نخواهد آورد.51 ابن فوطى در دو كتاب خويش، تمام وقايع سقوط را بيان كرده، امّا چيزى درباره نقش وزير در تسليم شدن و قتل خليفه ذكر نكرده است. ابن فوطى مطلبى در خصوص رفتن وزير نزد هلاكو قبل از سقوط بغداد نقل كرده، اما چيزى از شرايط صلح و تسليم شدن خليفه ذكر نكرده است. درباره قتل خليفه هم مىگويد: هلاكو دستور قتل او را صادر كرد.52 همدانى در جامع التواريخ معتقد است از آن جا كه در اين موقعيت، وزير نتوانست چارهاى براى خليفه بينديشد زيرا از دست وى كارى ساخته نبود، خليفه از بغداد خارج شد و خود را به هلاكو تسليم كرد و به دست او به قتل رسيد.53
در باب چگونگى قتل خليفه، منابع تاريخى نقل كردهاند: زمانى كه هلاكو دستور قتل او را صادر كرد به پيشنهاد خواجه نصيرالدين طوسى براى اين كه خون خليفه به زمين ريخته نشود او را در جوالى قرار داده و خفه كردند.54
ديدگاههاى مختلفى درباره سرانجام ابن علقمى مطرح شده است، همان منابعى كه او را در سقوط بغداد و قتل خليفه مقصر مىدانستند، عاقبت ناگوارى براى او نقل كردهاند: سُبكى معتقد است كه وزير به آرزوهاى خود نرسيد و از كردار خود پشيمان شد و به خاطر سخنزنى كه به او گفت: اين گونه در زمان اميرالمؤمنين سوار مىشدى، از شدت غم و اندوه و پشيمانى از دنيا رفت55؛ العينى آورده است كه هلاكو به سبب بدسيرتى و خيانتش در حق خليفه، او را به قتل رساند؛56 ابن خلدون با تأييد وزارت ابن علقمى پس از قتل خليفه، مىگويد: او فاقد قدرت و اعتبار بود و سرانجام به دست هلاكو به قتل رسيد57؛ يونينى مىنويسد: پس از قتل خليفه، ابن علقمى به مغولان پيشنهاد داد خلافت به علويان منتقل شود كه آنها موافقت نكردند58؛ ابن طقطقى نقل كرده است كه ابن علقمى پس از آن كه مدتى در دستگاه هلاكو وزير بود، در جمادى الآخر 656ه در اثر بيمارى درگذشت؛59 ابن فوطى مىنويسد: وزير به مرگ طبيعى از دنيا رفت و او را در مشهد موسى بن جعفر به خاك سپردند و سلطان مقرر كرد پس از او پسرش، عز الدين ابوالفضل، وزير شود او پس از ابن علقمى وزير شد، ولى در سال 657ه درگذشت.60
در ميان منابع متأخر و تحقيقات جديد هم در خصوص نقش ابن علقمى اختلاف نظر وجود دارد:
شيخ عباس قمى در كتاب تتمة المنتهى دخالت ابن علقمى را در اين ماجرا تأييد مىكند و با دفاع از نحوه عملكرد وزير مىنويسد: چون خليفه تدبير نداشت، خدعه وزير در او اثر كرد. وزير به او گفت: هلاكو قصد دارد دخترش را به عقد پسرت ابوبكر درآورد و شما را هم بر خلافت ابقا كند، همان گونه كه سلجوقيان چنين كردند. وزير جمعى از علما را به همراه خليفه نزد هلاكو برد و هلاكو هم شمشير در ميان آنها انداخت و بعد از آن، چهل روز خون مردم در بغداد ريخته شد. شيخ عباس قمى همچنين موضوع مكاتبه ابن علقمى با مغولها را تأييد مى كند و علت آن را هم انتقام از واقعه كرخ مىداند و اين كه وزير قصد داشت خلافت را به آل على منتقل كند.61 وى تمامى اتهاماتى كه منابع اهل سنت به ابن علقمى وارد كردهاند نقل و تأييد مىكند، اوّل اين كه وزير با اقدامات خود خليفه را فريب داد؛ دوم اين كه با مغولان مكاتبه كرد و سوم اين كه انگيزه او انتقال خلافت به علويان و محرك او واقعه كرخ بوده است.
خانم شيرين بيانى هم در كتاب دين و دولت در ايران عهد مغول به نوعى اتهام عليه ابن علقمى را تأييد مىكند البته نه آن كه وزير را تنها مسبّب و عامل سقوط بغداد معرّفى كند، بلكه به عقيده او، چون وزير شكست مقابل مغولها را حتمى دانست، ترجيح داد قبل از تهاجم، مصالحه صورت گيرد، زيرا جنگ به منزله شكست حتمى و نابودى همگان خواهد بود. امّا اطرافيان خليفه به هيچ وجه با وزير توافق نداشتند و خليفه هم از خود تدبيرى نداشت به همين دليل، وزير خود وارد عمل شد و به مذاكره با خان مغول پرداخت و دائماً با پيشنهاد امتيازات مادى به خليفه، در صدد بود تا هلاكو را راضى كند.62 آغا بزرگ طهرانى در طبقات اعلام الشيعه نظر ديگرى ارائه كرده است. او ابن علقمى را از هر گونه اتهام تبرئه مىكند، امّا دليل محكمى ارائه نداده است. به نظر وى، مردم بغداد به دليل اختلافات فرقهاى و زندگى تجملپرستانه، توان مقابله با مغولهاى بسيار قدرتمند را نداشتند. او همچنين با ردّ اين ادعا كه ابن علقمى قصد انتقال خلافت به علويان را داشت، معتقد است شيعيان اگر چه عباسيان را قبول نداشتند، امّا به طور علنى و رسمى با آنها مقابله نمىكردند.63
برخى از نويسندگان معاصر نيز به تبرئه ابن علقمى از تمام اتهامات مىپردازند از جمله ديدگاه الشيبى، مورخ شيعه، اين است كه سقوط بغداد نتيجه تهاجم لجام گسيخته مغولها بود، امّا اهل سنت اين گناه را بر گردن شيعيان انداختند و ابن علقمى را عامل اين واقعه معرفى كردند، همان طور كه پيش از اين نيز مردم حله را متهم به نوشتن نامه به سلطان محمد خوارزمشاه و دعوت از او براى حمله به بغداد كردند و به همين اتهام، قوم بنىاسد مورد هجوم و سركوب قرار گرفتند كه در پى آن، چهار هزار نفر كشته و بقيه آواره شدند.64 البته وى كه اصل تهاجم مغول را امرى طبيعى مىداند، در خصوص ابن علقمى، چيزى نمىگويد كه آيا ابن علقمى، پس از قطعى شدن تهاجم، با آن مقابله كرد يا خود را با شرايط موجود تطبيق داد و هماهنگى با مغولها را برگزيد.
نتيجه
درباره كاهش سپاه، شايد بتوان وزير را تبرئه كرد، زيرا منابعى كه مدافع وزير هستند، دلايل خوبى ارائه كردهاند كه بر دلايل منابع اهل سنت ترجيح دارد، زيرا منابع اهل سنت تنها به اين مطلب اشاره دارند كه وزير در صدد انتقام از واقعه كرخ بود و به همين منظور، خليفه را به كاهش سپاه متقاعد كرد تا هزينههاى آن به عنوان هديه براى مغولها ارسال شود، اما مىدانيم كه هدايا براى مغولها ارسال نشد، پس قطع هزينه و حقوق سپاهيان توجيهى نداشت. ضمن اين كه منابع مذكور، دليل متقن مبنى بر اين كه وزير چگونه به كاهش سپاه كمك كرد، بيان نمىكنند. اما منابع مدافع وزير، به بيان اقدامات ابن علقمى براى مقابله با مغولها و بحث تجهيز سپاه - كه خليفه آن را نپذيرفت - پرداختهاند، پس مسأله هزينه و كمبود مالى مطرح نبوده و اين اموال را وزير در اختيار نداشته كه بخواهد مخفى كند، بلكه در اختيار خود خليفه بوده است.
نكته ديگر اين است كه هيچ يك از منابع، سخنى از اطرافيان خليفه و درباريان اهل سنت درباره تجهيز سپاه به ميان نياوردهاند، در حالى كه اين افراد در نقطه مقابل وزير قرار داشتند، مخصوصاً اين كه مجاهدالدين دو اتدار صغير و ديگر افراد دربار، وزير را به ارتباط با مغولها متهم مىكردند؛ به اين ترتيب كه وى در صدد آوردن مغولها به بغداد است، پس چگونه با چنين خطر بزرگى مقابله نمىكنند و دست روى دست گذاشته شاهد كاهش سپاه هستند، حال آن كه ضرورىترين مسأله براى مقابله با مغولها وجود سپاه مقتدر بود. بنابراين، به نظر مىرسد كاهش سپاه با موافقت خليفه و به دليل مالاندوزى او صورت گرفته است.
اما در مورد ارتباط وزير با مغولها، چند مطلب موجب عدم تبرئه وزير مىشود. منابع مدافع وزير در سقوط بغداد آن گونه كه در بحث كاهش سپاه عمل كردند، در مقابل منابع مخالف كه وزير را به داشتن رابطه متهم مىكنند، موضع نمىگيرند و وزير را تبرئه نمىكنند. همچنين نامه وزير به ابن صلايا، متضمن معناى انتقام و مقابله مىباشد، البته در اين خصوص از خود منابع شيعى هم مطالبى استفاده مىشود. ابن طقطقى نيز در تاريخ فخرى رفتن ابن علقمى نزد هلاكو را بيان مىكند و آن زمانى بود كه هلاكو به سوى بغداد حركت و درخواست كرد كه وزير نزد او رود. خليفه هم وزير را خواست و گفت: هلاكو چنين تقاضايى كرده و تو هم نزد او برو. وزير گفت: در اين صورت، چه كسى شهر را اداره كند؟ خليفه گفت: چارهاى نيست، بايد نزد هلاكو بروى و ابن علقمى هم نزد هلاكو رفت و در ملاقاتى كه صورت گرفت، هلاكو او را پسنديد و خواجه نصير طوسى هم ابن علقمى را آن طور كه بايد به هلاكو معرفى كرد.65
دو نكته در كلام ابن طقطقى در خور توجه است: اول اين كه، چرا هلاكو وزير را خواست؟ آيا وزير شرايط متفاوتى داشت؟ چرا از خليفه نخواست كه نماينده ويژه خود را اعزام كند بلكه هلاكو زمانى كه قصد حركت به سوى بغداد را داشت، مشخص كرد چه كسى بايد بيايد؟ دوم اين كه هلاكو چه چيز در وزير مشاهده كرد كه او را پسنديد و همچنين اين نكته كه «خواجه نصير آن طور كه بايد او را به هلاكو معرفى كرد»، آيا غير از اين است كه وزير مشكلى با ما ندارد؟! كما اين كه بعد از سقوط بغداد، اين هماهنگى مشخص شد؛ هلاكو با وزير آن گونه رفتار كرد كه با دوست رفتار مىكرد، پس نمىتوان رابطه مثبت ميان ابن علقمى و مغولها را رد كرد.
رابطه ابن علقمى با مغولها اين گونه معنا مىشود كه ابن علقمى در آغاز شايد خواهان حمله مغولها نبود و در جريان حمله آنان به بغداد، براى مهاجمان زمينهسازى نكرد، اما چون سقوط بغداد را قطعى مىدانست، چاره را در معامله و مذاكره دانست، زيرا مقاومت بىفايده و حتى بسيار مضر بود.
پىنوشتها
1. دانش آموخته حوزه علميه قم و كارشناس ارشد تاريخ اسلام مؤسسه آموزش عالى باقرالعلومعليه السلام.
2. ابن طقطقى، تاريخ فخرى، ترجمه وحيد گلپايگانى، چاپ دوم، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360)، ص 451.
3. همان؛ هندوشاه نخجوانى، تجارب السلف، به اهتمام سيد حسن روضاتى، (اصفهان، نشر نفائس مخطوطات، 1402ق / 1361ش)، ص 321.
4. ابن طقطقى، پيشين، ص 451؛ هندوشاه، پيشين، ص 321؛ بدرالدين محمود العينى، عقد الجمان فى تاريخ اهل الزمان، (قاهره، الهيئه المصريه العامه الكتاب، 1407ق/1987م) ج1، ص 54.
5. ابن طقطقى، پيشين، ص 451؛ ابن فوطى، الحوادث الجامعه، ترجمه عبدالحميد آيتى، چاپ اول، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381)، ص 132.
6. ابن طقطقى، پيشين، ص 452.
7. ابن فوطى، پيشين، ص 9 - 19 - 95.
8. ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، (بيروت، دارالفكر، 1414ق / 1998م)، ج 5، ص 143.
9. ابن فوطى، پيشين، ص 96.
10. همان، ص 118؛ ابن طقطقى، پيشين، ص 451.
11. ابن كثير، البدايه والنهايه، الطبعة الرابعة، (بيروت، دارالمعرفة، 1419ق / 1998م)، ج 7، ص 249.
12. ابن عماد حنبلى، پيشين، ج 5، ص 272.
13. رشيدالدين فضل اللَّه همدانى، جامع التواريخ، به تصحيح محمد روشن و مصطفى موسوى، چاپ اول، (تهران، البرز، 1373)، ج 2، ص 994 - 995 - 1003.
14. منهاج السراج جوزجانى، طبقات ناصرى، چاپ دوم، (كابل، انجمن تاريخ افغانستان، 1343)، ج 2، ص 193.
15. ابن شاكر الكتبى، عيون التواريخ، تحقيق محمد فيصل السامر و عبدالمنعم داوود، (بىجا، دارالرشيد، 1980) ج 20، ص 131.
16. جوزجانى، پيشين، ج 2، ص 191.
17. العينى، پيشين، ج 1، ص 170.
18. زين الدين ابن الوردى، تاريخ ابن الوردى، (نجف، المطبعة الحيدريه، 1389ق / 1969م)، ج 2، ص 279.
19. قطب الدين يونينى، ذيل مرآة الزمان، الطبعة الثانيه، (قاهره، دارالكتاب الاسلامى، 1413ق / 1992م)، ج 1، ص 86.
20. جمال الدين ابن عنبه، الفصول الفخريه، به اهتمام سيد جلال الدين محدث ارموى، (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1363)، ص 76.
21. ابو شامه مقدسى، تراجم القرنين السادس والسابع، الطبعة الثانيه، (بيروت، دارالجمل، 1974م)، ص 198.
22. يونينى، پيشين، ج 1، ص 87.
23. شمسالدين ذهبى، العبر فى خبر من غبر، تحقيق ابو هاج محمد السعيد بن بسيونى زغلول، (بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا)، ج 3، ص 277.
24. تاج الدين سبكى، طبقات الشافعيه الكبرى، تحقيق عبدالفتاح، محمد الحلو و محمود محمد الطنامى، (قاهره، دار احياء الكتب العربيه، بىتا)، ج 1، ص 186؛ صفدى، الوافى بالوفيات، (بيروت، دار صادر، 1405ق / 1985م)، ج 1، ص 186.
25. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 236.
26. يونينى، پيشين، ج 1، ص 87؛ ذهبى، پيشين، ج 3، ص 277.
27. يونينى، پيشين، ص 87 .
28. ابن الوردى، پيشين، ج 2، ص 279 - 280.
29. نمل 27: 37.
30. عبدالحميد آيتى، تحرير تاريخ وصاف، چاپ دوم، (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372)، ص 24.
31. عطاملك جوينى، تاريخ جهانگشاى، چاپ چهارم، (تهران، انتشارات ارغوان، 1370)، ج 3، ص 280.
32. ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، الطبعة الثانيه، (بيروت، دارالمشرق، 1992)، ص 371.
33. جوينى، پيشين، ج 3، ص 280.
34. همدانى، پيشين، ج 2، ص 1001.
35. همان، ص 1003.
36. جلال الدين سيوطى، تاريخ خلفاء، الطبعة الاولى، (بيروت، دارالكتب العمليه، بىتا)، ص 373.
37. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 236.
38. ابن فوطى، پيشين، ص 163.
39. همان، ص 190.
40. يونينى، پيشين، ص 255.
41. جوزجانى، پيشين، ج 2، ص 190.
42. همدانى، پيشين، ج 2، ص 1005.
43. همان، ص 1002.
44. ابن فوطى، پيشين، ص 192.
45. همان.
46. همان، ص 193.
47. ابن العبرى، پيشين، ص 352.
48. الملك اشرف غسانى، العسجد المسبوك والجوهر المحكوك، (بغداد، دارالبيان، 1395ه / 1975م)، ج 2، ص 630؛ ذهبى، پيشين، ج 3، ص 278؛ سيوطى، پيشين، ص 377.
49. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 236؛ العينى، پيشين، ج 1، ص 172.
50. همان، ص 237.
51. صفدى، پيشين، ج 17، ص 642.
52. ابن فوطى، پيشين، ص 357؛ همو، مجمع الاداب فى معجم الالقاب، تحقيق محمد كاظم، الطبعة الاولى، (قم، مؤسسه الطباعة والنشر وزارة الثقافه والارشاد الاسلامى / مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1416ق)، ج 5، ص 208.
53. همدانى، پيشين، ج 2، ص 1017.
54. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 237؛ سبكى، پيشين، ج 8، ص 270؛ ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحميد آيتى، چاپ اول، (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1368)، ج 5، ص 779.
55. سُبكى، پيشين، ج 8، ص 273.
56. العينى، پيشين، ج 1، ص 272.
57. ابن خلدون، پيشين، ص 779.
58. يونينى، پيشين، ج 1، ص 272.
59. ابن طقطقى، پيشين، ص 453.
60. ابن فوطى، پيشين، ص 197 - 202.
61. شيخ عباس قمى، تتمه المنتهى فى وقايع ايام الخلفاء، تصحيح على محدثزاده، (طهران، كتابفروشى مركزى، 1373ق / 1333ش)، ص 373.
62. شيرينبيانى، دين و دولت در ايران عهد مغول، چاپ دوم، (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1370)، ج 1، ص 314 - 309.
63. آغا بزرگ طهرانى، طبقات اعلام الشيعه، الطبعة الثانيه، (قم، مؤسسه اسماعيليان، بىتا)، ج 3، ص 151.
64. كامل مصطفى الشيبى، تشيع و تصوف تا آغاز سده 12 هجرى، علىرضا ذكاوتى قراگزلو، چاپ دوم، (تهران، اميركبير، 1374)، ص 51.
65. ابن طقطقى، پيشين، ص 453.
منابع
- آيتى، عبدالحميد، تحرير تاريخ وصاف، چاپ دوم، (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372ش).
- ابن خلدون، عبدالرحمن، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحميد آيتى، چاپ اول، (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1368ش).
- ابن شاكر الكتبى، محمد، عيون التواريخ، تحقيق محمد فيصل السامر وعبدالمنعم داوود، (بىجا، سلسله كتب التراث دار الرشيد للنشر، 1980م).
- ابن طقطقى، محمد بن على، تاريخ فخرى، ترجمه وحيد گلپايگانى، چاپ دوم، (تهران، بنگاه نشر و ترجمه كتاب، 1360).
- ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، الطبعه الثانيه، (بيروت، دار المشرق، 1992م).
- ابن عماد حنبلى، عبدالحى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، (بيروت، دارالفكر، 1414ق / 1998م).
- ابن عنبه، جمال الدين احمد، الفصول الفخريه، به اهتمام سيد جلال الدين محدث ارموى، (تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1363ش).
- ابن فوطى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، تحقيق محمد كاظم، الطبعه الاولى، (قم، موسسه الطباعه والنشر وزاره الثقافه والارشاد الاسلامى / مجمع احياء الثقافه الاسلاميه، 1416ق).
- ابن فوطى، كمال الدين ابوالفضل عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الجامعه، عبدالحميد آيتى، چاپ اول، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381ش).
- ابن كثير، ابى الفداء اسماعيل، البدايه والنهايه، الطبعه الرابعه، (بيروت، دارالمعرفه، 1419ق / 1998م).
- ابن الوردى، زين الدين عمر بن مظفر، تاريخ ابن الوردى، (نجف، المطبعه الحيدريه، 1389ق / 1969م).
- ابو شامه مقدسى، عبدالرحمن بن اسماعيل، تراجم القرنين السادس والسابع (الذيل على الروضتين)، الطبعه الثانيه، (بيروت، دارالجمل، 1974م).
- بيانى، شيرين، دين و دولت در ايران عهد مغول، چاپ دوم، (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1370).
- جوزجانى، منهاج السراج، طبقات ناصرى، چاپ دوم، (كابل، انجمن تاريخ افغانستان، 1343).
- جوينى، عطاملك، تاريخ جهانگشاى، چاپ چهارم، (تهران، انتشارات ارغوان، 1370ش).
- ذهبى، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان، العبر فى خبر من غبر، تحقيق ابو هاج محمد السعيد بن بسيونى زغلول، (بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا).
- سبكى، تاج الدين ابى نصر عبدالوهاب ابن على، طبقات الشافعيه الكبرى، تحقيق عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحى، (قاهره، دار احياء الكتب العربيه، بىتا).
- سيوطى، جلال الدين، تاريخ خلفاء، الطبعه الاولى، (بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا).
- الشيبى، كامل مصطفى، تشيع و تصوف تا آغاز سده 12، ترجمه علىرضا ذكاوتى قراگزلو، چاپ دوم، (تهران، اميركبير، 1374ش).
- صفدى، صلاح الدين خليل بن ايبك، الوافى بالوفيات، (بيروت، دار صادر، 1405ق / 1985م).
- طهرانى، شيخ آغا بزرگ، طبقات اعلام الشيعه، الطبعه الثانيه، (قم، موسسه اسماعيليان، بىتا).
- العينى، بدرالدين محمود، عقد الجمان فى تاريخ اهل الزمان، تحقيق محمد محمدامين، (قاهره، الهيئه المصريه العامه الكتاب، 1407ق / 1987م).
- غسانى، الملك اشرف، العسجد المسبوك والجوهر المحكوك فى طبقات الخلفاء والملوك، (بيروت، دارالتراث الاسلامى، 1395ق / 1975م).
- قمى، شيخ عباس، تتمه المنتهى فى وقايع ايام الخلفاء، تصحيح على محدثزاده، (طهران، كتابفروشى مركزى، 1373ق / 1333ش).
- نخجوانى، هندوشاه، تجارب السلف، به اهتمام سيد حسن روضاتى، (اصفهان، نشر نفائس مخطوطات، 1402ق / 1361ش).
- همدانى، رشيدالدين فضل اللَّه، جامع التواريخ، به تصحيح محمد روشن و مصطفى موسوى، چاپ اول، (تهران، البرز، 1373ش).
- يونينى قطب الدين موسى بن محمد، ذيل مرآة الزمان، الطبعه الثانيه، (قاهره، دار الكتاب الاسلامى، 1413ق / 1992م).
| < قبلی | بعدی > |
|---|








