مسیر شما :

منازعات مذهبى در بغداد (656 - 232ه )

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

منازعات مذهبى در بغداد (656 - 232ه )
منصوره كريمى‏قهى
منازعات فرقه‏اى، مهم‏ترين عامل حادثه ساز در تاريخ بغداد بود كه در شرايط خاص سياسى، اقتصادى و مذهبى اين شهر رخ داد.
با استقرار خلفاى عباسى در بغداد، دارالخلافه عباسيان به زودى مركز اقوام، اديان و مذاهب گوناگون شد. از همان آغاز، بافت ناهم‏گون جمعيتى و تضاد منافع سياسى و اقتصادى، زمينه‏ساز بسيارى از آشوب‏ها و درگيرى‏هاى شهرى ميان عرب، ترك و ايرانى بود. با شكل‏گيرى رسمى مذاهب شيعه و سنى، تلاش علما و پيروان مذاهب براى نفوذ در ساختار قدرت آغاز شد. رقابت براى كسب قدرت به اختلافات دامن زد و منازعات و آشوب‏ها رنگ مذهبى به خود گرفت. از سوى ديگر، گرايش مذهبى خلفا و كارگزارانشان و رويكرد آنان به فرقه‏اى خاص، منازعات را تشديد كرد. در سراسر قرن‏هاى چهارم و پنجم هجرى، دو فرقه شيعه و سنى به لحاظ قدرت و قوا در حالت توازن به سر مى‏بردند و هر يك مى‏كوشيد با جلب حمايت خلفا، ديوانسالاران، گروه‏هاى مختلف شهرى و يا امرا، به برترى، نفوذ و اقتدار بيشترى دست يابد. اين مسئله به منازعات فرقه‏اى شدت و شتاب بيشترى داد.
در اين نوشتار، نقش خلفا، كارگزاران، امرا، علما و توده مردم در پيدايش و تشديد منازعات مذهبى بررسى شده است.
واژه‏هاى كليدى: عباسيان، بغداد، منازعات مذهبى، شيعه، سنى.
تأثير رفتار سياسى و گرايش مذهبى خلفا بر منازعات‏
ضرورت كسب و حفظ قدرت موجب شد تا عباسيان سياست دوگانه‏اى جهت اداره قلمرو اسلامى و حفظ سيادت بنى العباس در پيش گيرند. اين سياست، گاه نفوذ اهل سنت و اعراب را به ساختار قدرت ايجاب مى‏كرد و گاه، مانند سراسر دوره خلافت مأمون، معتصم و واثق، موجبات نفوذ معتزله، شيعيان و تركان را به دستگاه خلافت فراهم مى‏كرد.
متوكل (247 - 232ه ) برخلاف اسلاف خود، جانب مذاهب سنت و جماعت را گرفت و با معتزله و شيعيان به مخالفت برخاست. وى براى مقابله با معتزله، نخست با صدور فرمانى، مردم را از بحث و جدل درباره قرآن منع كرد. سپس نامه‏هايى در نهى جدال و خصومت به اطراف نوشت.2 او هم‏چنين به ترويج سنت و حديث همت گماشت و بدين منظور، در جلسه‏اى با حضور برخى از فقها و محدثان، چون مصعب الزبيرى، اسحاق بن ابى اسراييل و... از آن‏ها خواست احاديثى در ردّ معتزله و جهميه روايت كنند و مذهب سنت و جماعت را رواج دهند.3 نگرانى متوكل از نفوذ معتزله در دستگاه خلافت موجب شد تا خليفه به حذف و عزل ديوانسالاران معتزلى بپردازد. وى به همين منظور، بر محمدبن احمد بن ابى دؤاد؛ قاضى القضاه معتصم، واثق و متوكل كه بر مذهب جهميه (معتزله) بود و نقش مؤثرى در رقم زدن حوادث دوره محنه داشت،4 خشم گرفت؛ او را از مقامش عزل و اموالش را مصادره كرد.5 او هم‏چنين دستور عزل و دستگيرى محمد بن ابى اليث، قاضى القضاه مصر را كه از سران معتزله بود، صادر كرد.6
سياست ديگر متوكل در حمايت از اهل سنت، تكريم و بزرگداشت علماى سنى بود. وى به همين منظور دستور داد تا پيكر احمد بن نصر بن مالك خزاعى كه به جرم اعتقاد به خلق قرآن به دستور واثق به دارآويخته شده بود، از دار پايين آورده و به خاك سپارند.7 او احمد بن حنبل را، كه به جرم اعتقاد به خلق قرآن به زندان افتاده بود، تكريم نمود و مال بسيار به او بخشيد8 و از نظريات و ديدگاه‏هاى وى در اداره امور بهره برد. ابن كثير مى‏نويسد خليفه بدون مشورت با احمد بن حنبل، به هيچ كس مقام و منصب نمى‏داد و حتى انتصاب يحيى بن أكثم به جانشينى ابن ابى دؤاد، با مشورت او صورت گرفت.9 متوكل همچنين به منظور جلب حمايت علماى سنى، در بهبود وضعيت معيشتى ايشان كوشيد و به آنان عطايا، جوايز وارزاق بسيارى اهدا كرد10 و آنان را به منصب قضا گماشت.11 وى بيشتر به ديدگاه‏هاى علماى حنبلى، به ويژه احمدبن حنبل، توجه داشت و در حمايت از علماى حنفى و شافعى، كوشش چندانى به عمل نمى‏آورد. او حارث بن مسكين را به منصب قضاى مصر منصوب كرد و به او دستور داد اصحاب ابى حنيفه و شافعى را از مساجد اخراج كرده و آنان را در فشار قرار دهد.12
متوكل با خاندان على‏عليه السلام دشمن بود13 اوبه اتكاى تركان و سلفيه، سياست‏هاى خصمانه‏اى درباره شيعيان در پيش گرفت. از جمله اقدامات او، دستگيرى، ضرب و شتم و به بند كشيدن عده زيادى از شيعيان بود.14 وى حتى از بى حرمتى به امام هادى‏عليه السلام خوددارى نكرد؛ ابتدا ايشان را به سامرا احضار15 و سپس به اتهام نگهدارى سلاح و نامه‏هاى شيعيان، گروهى از تركان را به منزل وى فرستاد و او را دستگير كرد.16 سركوبى شيعيان، به عراق محدود نشد. به دستور متوكل، اسحاق بن يحيى، والى مصر مجبور شد اشراف علويان را از آن كشور اخراج كرده و به عراق بفرستد.17 سياست ديگر خليفه، ويران كردن اماكن مقدس شيعيان بود؛ به دستور وى، مرقد امام حسين‏عليه السلام و بناهاى پيرامون آن ويران شد و به ساكنان نواحى اطراف حرم امر شد؛ زمين آن را شخم زده و بر آن كشاورزى نمايند.18 او هم‏چنين دستور داد كه قبور ساير علويان را نيز ويران كنند.19
متوكل، قائل به برترى ابوبكر و عمر نسبت به على‏عليه السلام بود.20 او صحابه پيامبر را به ديده احترام مى‏نگريست و با كسانى كه به سبّ صحابه مى‏پرداختند، به شدت برخورد مى‏كرد. وقتى به متوكل خبر رسيد؛ هفده تن از اهالى بغداد، نزد قاضى ابوحسان زيادى شهادت داده‏اند كه عيسى بن جعفر بن محمد بن عاصم، يكى از اعيان بغداد و صاحب سراى عاصم، به ابوبكر، عمر، عايشه و حفصه ناسزا گفته، خليفه به محمد بن عبداللَّه بن طاهر، حاكم بغداد، دستور داد او را شلاق زده و به جرم الحاد به دجله بيندازد.21
دشمنى با شيعيان فقط به خليفه منحصر نبود. نديمان و ياران متوكل نيز همه ناصبى و دشمن على‏عليه السلام بودند. على بن الجهم شاعر شامى، عمروبن فرخ رخجى، ابوالسمط و عبداللَّه بن محمد بن داود هاشمى، معروف به ابن انزجه از جمله اين نديمان بودند. اين افراد كه مشاوران اصلى متوكل بودند. به خليفه در خصوص قيام علويان هشدار داده و او را تشويق مى‏كردند كه علويان را از اطراف خود دور كند و بدخواه آنها باشد. اين مشاوران كار را به جايى رساندند كه متوكل را ترغيب كردند تا به على‏عليه السلام توهين نمايد.22 على بن الجهم در مجلس بزم خليفه خود را در هيأت على‏عليه السلام مى‏آراست‏23 و با اشعارى كه در هجو على و ساير علويان مى‏سرود، باعث نشاط خليفه مى‏شد.24
سياست‏هاى سركوب گرايانه و متعصبانه متوكل، با واكنش جوامع شيعى بغداد رو به رو شد. اهالى بغداد مكتوبى در سرزنش متوكل نوشته و بر ديوار مساجد آويختند و شعرايى، چون دعبل خزايى به هجو خليفه پرداختند.25
با استقرار معتز برمسند خلافت، خليفه سياست‏هاى ديگرى عليه شيعيان و معتزله در پيش گرفت؛ به دستور او جماعتى از طالبيان و علويان، نظير محمد بن على بن خلف العطار، محمد بن جعفر بن الحسن و ابو هاشم داود بن القاسم الجعفرى از بغداد به سامرا فرا خوانده شدند تا در آنجا تحت نظر قرار گيرند.26 در زمان او امام هادى‏عليه السلام در سامرا تحت نظر بود و بنا به روايت شيعه، امام‏عليه السلام به دستور معتز، به شهادت رسيد.27 معتز مانند متوكل، با معتزله وجهميه مخالف بود و با آنان، با خشونت برخورد مى‏كرد. او در تداوم سياست متوكل، دستور داد عده‏اى از قضات را به اتهام معتزلى و شيعى بودن، از سامرا اخراج كرده و به بغداد فرستند.28
بيشتر آشوب‏هايى كه از دوران خلافت متوكل تا عهد المستكفى، بغداد را عرصه مناقشه نمود، نزاع ميان گروه‏هاى مختلف شهرى، نظير عياران و شطار و جدال ميان سپاهيان بود كه عمدتاً به دلايل مالى و اقتصادى و يا تحت تأثير بافت ناهم‏گون جمعيت بغداد صورت مى‏گرفت. در اين سال‏ها مذاهب شيعه و سنى هنوز تشكّل رسمى نيافته و تنها برخى از مذاهب اهل سنت به تازگى در آستانه شكل‏گيرى بود. اختلافات عقيدتى، فقهى و كلامى، كه زمينه‏ساز تفرق در مذاهب شيعه و سنى گرديد هنوز از چارچوب محافل علمى فراتر نرفته و دامنه آن به پيروان فرق كشيده نشده بود. علاوه بر اين، نفوذ بيش از حد تركان در ساختار قدرت و دور بودن بغداد از مركز سياسى عباسيان موجب شد آتش منازعات فرقه‏اى در اين سال‏ها شعله‏ور نگردد. با انتقال مجدد پايتخت به بغداد و قدرت‏گيرى مذاهب سنى، به ويژه مذهب حنبلى و قرامطه در اطراف سامرا، بغداد بيش از پيش تحت تأثير سياست‏هاى مذهبى خلفا قرار گرفته و صحنه منازعات و آشوب‏هاى فرقه‏اى گشت.
رويكرد خليفه المعتضد (289 - 279ه ) در دامن زدن به اختلافات فرقه‏اى بى‏تأثير نبود. معتضد، سياست دوگانه‏اى در پيش گرفت. از يك سو، در حمايت از اهل حديث به مقابله با فلاسفه و متكلمين پرداخت و با صدور فرمانى خريد و فروش كتب كلامى و فلسفى و بحث و جدل را ممنوع كرد29 و از سوى ديگر، به آل على بن ابى طالب نيكويى‏ها كرد30 و بر آن شد نامه مأمون - كه در نكوهش معاويه نگاشته شده بود -31 بيرون آورده و در برابر مردم قرائت شود.32 او هم‏چنين دستور داد خطباى مساجد، معاويه بن ابى‏سفيان را بر فراز منابر لعن كنند.33 معتضد به سخنان عبيداللَّه بن سليمان كه او را از اين اقدام برحذر داشته و از شورش عامه مى‏ترسانيد، توجه نكرد و نخستين گام در اجراى اين سياست را با انتشار نامه‏اى براى عامه (اهل سنت) برداشت.34 خليفه به سقايان و... دستور داد بر معاويه درود نفرستند و از او ياد نكنند35 و داستان‏سرايان و نقل‏گويان را نيز از نقل و قصه‏خوانى منع كرد.36 تصميمات معتضد سبب شد عبيداللَّه بن سليمان از قاضى، يوسف بن يعقوب حنبلى درخواست كند كه خليفه را از تصميماتش منصرف نمايد. قاضى يوسف به خليفه هشدار داد كه چنين سياستى، موجب قدرت يافتن طالبيان و آشكار شدن ادعاهاى آنان براى احراز خلافت خواهد شد. قاضى حنبلى موفق شد، با بازنمايى شرايط سياسى جامعه براى خليفه، او را از تصميماتش منصرف كند.37
با آغاز عصر غيبت، خلفاى عباسى كه رقيب سرسختى پيش روى خود نمى‏ديدند، سياست معتدلى درباره شيعيان امامى در پيش گرفتند. علماى شيعى نيز، براى حفظ موجوديت مذهب شيعه و تشكّل‏بخشى به آن، تلاش كردند به جاى مبارزه‏ى رودررو با حاكميت، سياست رفق و مدارا يا تقيه را در پيش گيرند.
جعفر بن معتضد (320 - 295ه ) با كمك ديوانيان شيعى، نظير ابن فرات به خلافت رسيد.38 مقتدر نيز، مانند پدرش معتضد، سياست معتدلى در خصوص شيعيان اماميه داشت. در دوره خلافت او، شيعيانى، چون آل فرات و آل نوبخت به دستگاه خلافت راه يافتند.39 اما قدرت يافتن فاطميان در مصر و نيز ديدگاه‏هاى خاص اسماعيليه درباره امامت و خلافت، سياست خلفا در خصوص شيعيان هفت امامى و قرامطه را خشن و سركوب‏گرانه كرد. از اين رو، وقتى به مقتدر خبر رسيد كه رافضيان در مسجد براثا تجمع كرده و قرامطه با نوشتن نامه، آنها را به پيروى از محمد بن اسماعيل و تبّرى از مقتدر، دعوت نموده‏اند، خليفه، وزير خود «خاقانى» را مأمور سركوبى آنها كرد. وزير با تشويق علماى سلفى، فتواى انهدام مسجد را از ايشان گرفت.40
گرايش‏هاى شيعى خليفه موجب تكاپوى اهل سنت براى خارج ساختن خلافت از نفوذ اين خاندان شد. كودتاى ابن معتز ناصبى با كمك ديوان‏سالاران سنى، مانند محمد بن داود، على بن عيسى و محمد بن عبدون، به همين منظور صورت گرفت، اما خلافت او بيش از يك روز به طول نينجاميد. در پايان آن روز، همه حاميان خليفه از اطرافش پراكنده شدند و فقط محمد بن داود در كنار خليفه ماند. او براى جلب حمايت اهل سنت فرياد مى‏زد؛ «مردم براى خليفه بربهارى خود دعا كنيد».41 در اين سال‏ها، بربهاريان قدرت‏مندترين و متعصب‏ترين شاخه حنابله بغداد بودند و پيشواى آنان، حسين بن قاسم بن عبيداللَّه بربهارى بود. ابن معتز مى‏كوشيد با انتساب خود به بربهاريان حمايتشان را جلب كند، زيرا عوام سنى به آنان اعتقاد داشتند.42 با تمام اين اقدامات، ابن معتز شكست خورد و ابن فرات شورشيان را دستگير كرد، اما نسبت به آنان نرمش نشان داد و مقتدر را تشويق كرد كه از گناه آنان درگذرد. به دستور ابن فرات، پرونده همه شورشيان به دجله ريخته شد.43 سياست نرمش با سنيان كه ابن فرات نسبت به عوامل كودتاى سال 296ه در پيش گرفت، همان سياست شيعيان اماميه بود كه پس از غيبت، براى حفظ موجوديت مذهب شيعه، اتخاذ نمودند.
تمايلات شيعى المقتدر، باعث نفوذ خاندان شيعى فرات به دربار عباسيان شد. از سوى ديگر، قدرت حنابله در آستانه قرن چهارم رو به افزايش بود و علما و پيروان متعصب حنبلى كه نمى‏خواستند شاهد قدرت‏نمايى شيعيان و حضور آنان در دستگاه خلافت باشند، تلاش مضاعفى براى احياى سنت و نفوذ بر خليفه آغاز كردند. شورش حنابله در سال 306قمرى، با اين هدف صورت گرفت، اما نتيجه‏اى دربر نداشت؛ به فرمان خليفه عده‏اى از حنابله به بصره تبعيد شدند.44 حنابله به منظور نفوذ بر خليفه و تسلط بر امور خلافت، به بهانه امر به معروف و نهى از منكر با هجوم به خانه سالاران، فرماندهان و ساير مردم، چنان چه باده و آلت طرب مى‏يافتند، آنها را دور ريخته يا تاراج مى‏كردند. آنان هم‏چنين نزد رئيس شرطه رفته و با دادن شهادت دروغ درباره مردان و زنان، آنان را به فسق و فجور متهم مى‏كردند.45 رهبرى حنابله بغداد را در اين دوران، ابو محمد حسن بن على بن خلف بربهارى برعهده داشت. او از مذهب حنبلى به شدت دفاع مى‏كرد46 و نقش مؤثرى در برپايى فتنه‏هاى فرقه‏اى داشت. اقدامات خشونت‏بار حنابله، به ويژه پيروان ابو محمد بربهارى، بغداد را به آشوب كشانده، خشم خليفه و رئيس شرطه بغداد را برانگيخت و موجب صدور فرامين سختى درباره آنان شد. در اطلاعيه خليفه الراضى، به برخى رفتارهاى بربهارى و يارانش، از جمله تعرض به پيروان مذهب شافعى، كافر و گمراه خواندن شيعيان، انتساب مسلمانان به بدعت‏گذارى، آزار رساندن به زائران و مخالفت با زيارت قبور، اعتراض شده است.47
در عهد القادر (422 - 381ه )، محمود بن سبكتكين در خراسان و رى قدرت يافت و جهت ترويج مذهب حنفى، به مقابله با شيعه، باطنيه و معتزله پرداخت. محمود در جهت همين سياست، در سال 420ه با خليفه القادر مكاتبه كرد و ضمن آن، معتزله، روافض و باطنيه را كافر خواند و مذهب آنان را اباحيه ناميد.48 خليفه القادر، كه حامى جدى اهل سنت، به ويژه حنابله بود، به كمك پشتيبان جديد خود و با استفاده از ضعف امراى بويهى، تلاش خود را براى احياى مذهب سنت و جماعت آغاز كرد. از اين رو، وى در رمضان سال 420 قمرى مكتوب كوتاهى منتشر كرد. اين مكتوب كه در حضور فقها و علماى دار الخلافه قرائت شد، حاوى اخبار وفات پيامبر، فضايل ابوبكر و عمر، ردّ قبول خلق قرآن و مخالفت با معتزله بود.49 او سپس در ماه ذوالقعده اعلاميه معروف خود را با عنوان «اصول القادرى» منتشر كرد.50 خليفه پيش از اين هم نوشته‏هايى در حمايت مذهب سنت منتشر كرده بود. از جمله در سال 408ه ، ضمن مكتوبى به فقهاى حنفى معتزلى، از آنان خواست از معتزله و روافض تبرّى جويند51 و در سال 409ه با صدور نامه‏اى اعلام كرد؛ افراد قائل به خلق قرآن، كافرند و ريختن خونشان مباح است.52 مخالفت القادر با معتزله به حدّى رسيد كه شرط انتصاب افراد به مشاغل ديوانى بغداد را تبرّى از عقايد اعتزالى دانست.53 خليفه هم‏چنين دست سلطان محمود غزنوى را در قتل يا حبس قرامطه، اسماعيليه، معتزله، شيعه، جهميه و مشبهه باز گذاشت و به او اجازه لعن آنها را بر فراز منابر خراسان داد.54
اقدام ديگر القادر براى احياى مذهب سنت و جماعت، انتصاب خطباى سنى در مساجد مهم دارالخلافه جهت وعظ و خطابه بود. در سال 420ه به دستور خليفه القادر، ابى منصور بن تمام سنى به عنوان خطيب مسجد براثا تعيين گرديد.55 مسجد براثا براى شيعيان «مقدس» بود. آنان معتقد بودند امام على‏عليه السلام در اين مسجد نماز خوانده است.56 تقدّس مسجد و قرار گرفتن آن در محله شيعه‏نشين براثا، اين مسجد را به مركز فعاليت‏هاى مذهبى و سياسى شيعيان تبديل كرد. در همين سال به دنبال سخنرانى غلوآميز خطيب شيعى، نماز جمعه در مسجد براثا تعطيل شده بود.57 خليفه به منظور جلوگيرى از تحريك شيعيان توسط خطباى شيعى، خطيبى سنى براى وعظ و اقامه نماز جمعه به آن جا فرستاد، اما شيعيان با ديدن اين شخص به سوى او آجر انداخته و سنگ‏بارانش كردند. رؤساى شيعه به همراه نقيب مرتضى نزد خليفه رفته و از او پوزش خواستند،58 خليفه كه به دنبال بهانه براى سرزنش شيعيان بود، از فرصت پيش آمده استفاده كرد و ضمن مكتوبى مسجد براثا را مسجد ضرار ناميد و آن‏جا را اقامتگاه كفار و زنادقه خواند و سخنان غلوآميز خطيب شيعى درباره على‏عليه السلام را تكذيب نمود.59 اقدام ديگر القادر براى تضعيف شيعيان، مقابله با خلافت فاطميان بود. بر اين اساس، خليفه از علماى شيعى، نظير ابو احمد موسوى و سيد مرتضى خواست تا صحت انتساب فاطميان به حضرت فاطمه‏عليها السلام را رد كنند.60
القائم بأمر اللَّه (467 - 422ه ) براى احياى سنت، سياست پدر را در پيش گرفت. او با استفاده از ضعف امراى بويهى، افرادى، مانند ابن مسلمه حنبلى را به وزارت برگزيد.61 به دستور او، اعتقادنامه القادرى مجدداً در حضور علما و فقها قرائت شد و همه ائمه سلف ملزم به رعايت آن اصول شدند.62 در دوره خليفه القائم، منازعات فرقه‏اى شيعه و سنى در كنار فتنه تركان و عياران، بغداد را به آشوب كشاند. در سال 422ه ، فتنه بزرگى بين شيعيان و اهل سنت رخ داد. در اين درگيرى خانه شريف مرتضى، نقيب علويان و كوى يهوديان غارت شد.63 در همين سال شخصى به نام خزلجى صوفى تصميم به غزا گرفت و پس از كسب اجازه از خليفه، عده‏اى را به دور خود جمع كرد. خزلجى در جمع افراد مذكور، به ذكر فضايل ابوبكر و عمر پرداخت. سخنان او موجب خشم و قيام شيعيان كرخ عليه سنيان شد.64
دوران خلافت القائم با حضور آل سلجوق در بغداد پيوند خورد. تضاد مذهبى ميان خلفاى حنبلى، سلاطين حنفى و وزراى شافعى آنان، بارها و بارها بغداد را عرصه كشمكش‏هاى فرقه‏اى نمود.65 در سال 447ه چند درگيرى مهم بغداد را به آشوب كشاند. ابتدا فتنه شيعيان و اهل سنت رخ داد.66 سپس حنابله با اشاعره‏67 و شافعيان‏68 درگير شدند. در سال 448ه ساكنان كرخ و باب البصره بر سر گفتن ذكر «حى على خير العمل» به جان هم افتادند.69 در سال 449ه شيعيان و اهل سنت با يك‏ديگر درگير شدند. در اين واقعه، خانه شيخ طوسى، فقيه اماميه به غارت رفت و كتاب‏خانه ارزش‏مند او در آتش سوخت.70 در سال 458 قمرى اهالى كرخ به برگزارى مراسم نوحه‏خوانى عاشورا پرداختند. اهل سنت عليه آنان قيام كردند و القائم، شيعيان را از مراسم نوحه‏خوانى باز داشت.71
در مراسم بيعت با خليفه المقتدى بامراللَّه (487 - 467ه )، شريف ابو جعفر، عالم حنبلى و دو عالم بزرگ شافعى به نام‏هاى ابو اسحاق شيرازى و رقيبش ابو نصر بن صباغ شركت داشتند.72 اين رويداد ضمن آن كه مؤيد تلاش علماى سنى براى نفوذ بر خليفه است، رقابت تنگاتنگ ميان شافعيان، حنفيان و حنبليان را نيز نشان مى‏دهد. بنابراين، از اين تاريخ به بعد در كنار كشمكش دائمى شيعه و سنى، شاهد جدال ميان مذاهب مختلف اهل سنت نيز هستيم. مقتدى دستور منع وعاظ از سخنرانى را لغو كرد و خطبا آزادانه به وعظ پرداختند. خليفه حتى به ابوالقاسم قشيرى، فقيه اشعرى اجازه وعظ داد. سخنان او موجب فتنه ميان حنابله و اشاعره شد؛ در اين واقعه عده‏اى از طرف‏داران هر دو فرقه به قتل رسيدند.73
المستظهر باللّه (512 - 487ه ) براى كاهش نفوذ شيعيان، به ترويج اعتقادات اهل سنت پرداخت. او در سال 499ه جامع قصر را گشود، تا همه مردم در آن جا نماز تراويح‏74 بخوانند. وى دستور داد «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را به شيوه حنابله، بلند ذكر كنند و قنوت نماز را نيز به شيوه شافعيان ادا كنند. ترك جهر (بلند گفتن) بسم اللَّه در مساجد بغداد به اين دليل بود كه علويان پيرو فاطميان مصر، آن ذكر را بلند مى‏گفتند،75 اما به دنبال شكست بساسيرى در دعوت مردم به سوى فاطميان، خليفه بر اجراى سنت‏ها و معتقدات اهل سنت همت گماشت. على‏رغم اين اقدامات آتش منازعات هم‏چنان شعله‏ور بود. در سال 495ه فتنه ايلغارى در بغداد، بهانه شركت عامه در آشوب را فراهم كرد.76 در سال 497ه عامه با كمك عياران دست به فتنه زده و بغداد را به آشوب كشاندند.77 در دوره المستظهر، قدرت باطنيه هم‏چنان رو به افزايش بود. باطنيان، حتى در بغداد نيز علماء خلفا و كارگزارانشان را تهديد مى‏كردند. آنها با نفوذ در بغداد توانستند عبدالواحد الرويانى، شيخ شافعيه را به قتل رسانند.78
خليفه المسترشد (529 - 512ه ) در سياست‏گذارى‏هاى خود، تحت تأثير علماى سنى بود، اما رويكرد او به برخى از فِرَق، به درگيرى علماى سنى دامن زد. چنان كه در سال 515ه اجازه وعظ به قاضى اسماعيل بن ابى العلأ، مدرس حنفيان در خانه سلطان، موجب خشم شافعيان شد.79 اجازه وعظ به ابوالفتوح اسفراينى و حضور خليفه در مجلس وعظ او نيز، سبب نگرانى حنابله و درگيرى ياران اسفراينى و ساير سنيان شد.80 علاوه بر درگيرى فرقه‏هاى مختلف اهل سنت با يك‏ديگر81 و جدال آنها با شيعيان، بغداد با خطر باطنيه نيز روبه‏رو بود.82 باطنيان علاوه بر آن كه به ابن ايوب، قاضى عكبرا حمله كرده و او را غارت نمودند، به قافله‏هاى بغداد نيز حمله مى‏كردند.83 آنها هم‏چنين ابوطالب سيمرى، وزير سلطان مسعود84 و خليفه المسترشد را به قتل رساندند.85
المقتفى (555 - 530ه ) در ايام خلافتش به زيارت مرقد ائمه مى‏رفت.86 او حتى تحت تأثير ابوالحسن غزنوى‏87 كه به تشيع گرايش داشت، ابوالفتوح اسفراينى را به دليل دخالت در فتنه اشاعره از بغداد اخراج كرد،88 اما نگرانى خليفه از نفوذ شيعيان، وى را به مقابله با آنان وادار كرد. در سال 547ه مردى متصوف، كه مردم را موعظه مى‏كرد، دستگير شد. نزد وى الواحى از گل يافتند كه بر همه آنها نام امامان دوازده‏گانه نوشته شده بود. او را به اتهام رفض در محله باب النوبى گردانده و پس از تأديب، خانه‏نشين كردند.89 اقدام ديگر مقتفى براى كاهش نفوذ شيعيان، انتصاب ابن هبيره حنبلى به مقام وزارت بود. ابن هبيره با شيعيان رابطه خوبى نداشت.90 در اين ايام منازعات افزايش يافت. دخالت علما و خطيبان شيعه و سنى در منازعات،91 باعث شد خليفه در سال 550ه فرمان منع وعظ را صادر نمايد.92
در عهد خلافت المستنجد، تشيع در بغداد گسترش يافت و اهالى كرخ علناً به سبّ صحابه پرداختند.93 المستنجد كه از نفوذ فراوان شيعيان در عراق به هراس افتاده بود، براى تضعيف آن‏ها تصميم گرفت بنى‏اسد، مهم‏ترين گروه سركرده شيعه را از عراق اخراج كند. سرداران خليفه دستور وى مبنى بر اخراج بنى اسد از عراق را در سال 558ه به اجرا درآوردند. مأموران پس از كشتار چهار هزار تن از ايشان، بقيه را وادار به كوچ كردند. از اين رو، از قبيله بنى اسد، جز تعداد اندكى در عراق باقى نماند.94 كثرت فعاليت‏هاى شيعيان در اين ايام سبب شد تا وزير المستنجد به محتسب دستور دهد گروهى از حصيربافان - كه بر حصيرهاشان نام دوازده امام را نوشته بودند - در معرض تماشاى مردم بغداد قرار گيرند.95
در عهد المستضيى‏ء (575 - 566ه )، با شكست دولت بنى عبيد، مصر به دست عباسيان افتاد و در آن جا خطبه به نام خليفه المستضيى‏ء خوانده شد. شكست دولت فاطميان، تضعيف تشيع در بغداد را در پى داشت.96 با اين حال، خليفه المستضيى‏ء ترجيح داد براى جلوگيرى از منازعات فرقه‏اى و جلب حمايت شيعيان، سياست معتدلى درباره هر دو فرقه در پيش گيرد؛ خليفه از يك سو حكم اخراج شيخ محمد طوسى، خطيب سنى را كه سخنانش در مسجد تاجيه موجب شورش شيعيان شده بود، صادر كرد97 و از سوى ديگر، لوح يادبودى بر مزار احمد بن حنبل نصب نمود.98 المستضيى‏ء به وعاظ حنبلى، به ويژه ابن جوزى اجازه وعظ در جامع قصر را داد99 و به توصيه صاحب المخزن او را در مبارزه با بدعت‏ها تقويت كرد.100 به دستور وى، براى جلوس و سخنرانى شيخ ابوالفتوح، فقيه حنبلى، صفه‏اى در جامع قصر ساخته شد. پيروان ديگر مذاهب از اين اقدامات كه براى حنبليان صورت مى‏گرفت، سخت آزرده شدند.101 در اين سال‏ها منازعات هم‏چنان ادامه داشت. در سال 569ه هنگامى كه شيعيان كرخ همراه ساكنان سنى باب البصره مشغول بستن سد بر روى دجله بودند، با خواندن آواز «انقلعت الشجره لعن اللَّه العشره» به سبّ صحابه پرداختند. اين كار موجب خشم سنيان و درگيرى آنان با اهالى كرخ شد. خليفه به منظور پايان دادن به درگيرى، از علاءالدين تنامش كمك خواست، اما تنامش كه خود شيعى مذهب بود، با اهالى باب البصره ناسازگارى كرد. چون اين خبر به گوش خليفه رسيد، او را به سختى نكوهش كرد و بازگرداند.102 در همين سال، محمد طوسى، ضمن وعظ در تاجيه اظهار داشت: ابن ملجم به خاطر كشتن على‏عليه السلام كافر نشده است. مستمعين حاضر در مجلس به سوى خطيب آجر پرت كرده و آشوب به پا نمودند. اين واقعه موجب شد خليفه همه وعاظ را از وعظ منع كند.103 محمد طوسى نيز به خاطر مشاجره با نقيب النقبا و تعصب در رفتار، از بغداد اخراج شد.104 سبّ صحابه در سال 574ه نيز شيعيان كرخ و اهل سنت را به جان هم انداخت. عوام كتاب‏هايى در سبّ صحابه نزد مردى به نام ابن قرايا يافتند. و او را پس از بريدن زبان و قطع كردن دستش، آن قدر كتك زدند تا جان باخت. سپس به جست و جوى شيعيان ديگرى كه آن كتاب‏ها را در اختيار داشتند، پرداخته و همه كتاب‏ها را سوزاندند.105
در دوران خلافت آخرين خلفاى عباسى، قدرت شيعيان هم‏چنان رو به افزايش بود. خلفا چاره‏اى جز رفق و مدارا با شيعيان نداشتند. در اين دوران، عباسيان با ضعف خلفاى فاطمى، رقباى ديرينه خود مواجه بودند، اما خلافت و قلمروشان از دو سو در معرض تهديد قرار گرفته بود. از سال‏ها قبل، خطر حمله صليبيون، قلمرو عباسيان را تهديد كرده بود و اكنون در اواسط قرن هفتم، حمله قوم تاتار، دارالخلافه عباسيان را با خطر جدى روبه‏رو مى‏ساخت.
در دوره خلافت الناصر (640 - 575ه ) قدرت شيعيان پس از ضعف دولت سلجوقى، رو به افزايش نهاد. خليفه الناصر كوشيد با تحت نفوذ درآوردن نيروى عظيم فتيان و شيعيان، بر دشمنان خود غلبه كند. از اين رو، وى شيعيان را به مناصب ديوانى رساند. خليفه، پس از عزل ابن يونس حنبلى، وزارت را به مؤيد الدين محمد بن احمد، معروف به ابن قصاب داد.106 و پس از او نصيرالدين شيعى را به وزارت رساند.107 در دوره او ابن جوزى، عالم حنبلى از وعظ منع گشت و به زندان افتاد.108 ابن يونس حنبلى نيز بازداشت شد.109 خليفه هم‏چنين به منظور كنترل نيروهاى فعال جامعه، اعم از عياران، شطار و فتيان، به جماعت فتيان پيوست. الناصر در سال 578ه به دست مالك بن عبدالجبار لباس فتوت پوشيد و پس از مرگ او با بيعت بزرگان اين فرقه به رياست آن رسيد.110 تلاش الناصر براى وحدت‏بخشى به نيروهاى دارالخلافه، ايجاد توازن ميان گروه‏ها و فرقه‏هاى مختلف و تحت پوشش قرار دادن فتيان و عياران، از آشوب‏هاى شهرى و منازعات فرقه‏اى كم نكرد. در سال‏هاى 111581 و 582ه 112 ميان شيعيان كرخ و اهل سنت درگيرى شد. در سال 576ه سبّ شافعى توسط مردى در نظاميه، باعث درگيرى فقهاى شافعى با او شد113 و خليفه به دنبال شنيدن اخبارى درباره فساد اخلاق فقهاى نظاميه، دستور اخراج آنان را صادر كرد.114
المستعصم باللّه (656 - 640ه )، براى حفظ خلافت عباسى كوشيد ضمن مدارا با شيعيان، جهت حفظ آرامش دار الخلافه، عواملى را كه به منازعات و آشوب‏هاى فرقه‏اى دامن مى‏زدند، حذف نمايد. خليفه كه از نيروى شيعيان آگاه بود، تلاش كرد با انتصاب شيعيانى، نظير ابن علقمى به مناصب ديوانى،115 حمايت اين گروه عظيم را به دست آورد. او هم‏چنين به زيارت مرقدموسى بن جعفرعليه السلام رفت‏116 و دستور مرمت آرامگاه امام را داد.117 خليفه به منظور بهبود وضعيت معيشتى علويان، مبلغ سه هزار دينار در اختيار ابو عبداللَّه حسين بن اقساسى، نقيب طالبيان گذاشت تا در ميان علويان مقيم مشهد امام على و امام كاظم‏عليه السلام تقسيم كند.118 در كنار اين گونه اقدامات، المستعصم به منظور جلوگيرى از درگيرى‏هاى شيعه و سنى در سال 641ه ، شيعيان را از خواندن مقتل و شعر در روز عاشورا در مناطق غرب و شرق بغداد به جز مشهد موسى بن جعفرعليه السلام، منع كرد.119 اين فرمان در سال 648 نيز صادر شد و براى جلوگيرى از فتنه، اهالى كرخ و مختاره از نوحه‏خوانى، مرثيه‏سرايى و قرائت مقتل امام حسين منع شدند.120 المستعصم براى جلوگيرى از تحريك مردم از جانب وعاظ، همه خطيبان را از وعظ منع كرد.121 با اين وجود، گاه گاهى آتش منازعات فرقه‏اى دامان بغداد را مى‏گرفت. در سال 641ه اهالى مأمونيه و باب الأزج با يك‏ديگر به زد و خورد پرداختند.122 در سال‏هاى 123654 و 655ه 124 شيعيان كرخ با اهالى محله‏هاى سنى‏نشين درگير شدند. ذهبى معتقد است كه خليفه از اين اوضاع و احوال اطلاعى نداشت و همه اين امور، به دستور ابن علقمى كه قصد داشت خلافت را از خاندان عباسى بيرون كرده و به علويان بسپارد، صورت مى‏گرفت.125

تأثير سياست‏گذارى‏هاى كارگزاران بر منازعات‏
يكى از اركان مهم اقتدار رسمى خلافت عباسى، كارگزاران بودند. كارگزاران شامل وزير، مأموران ديوانى، واليان شهرها، رؤساى شرطه، سركردگان سپاه، قضات و نقيبان علوى و عباسى بودند كه در اداره قلمرو عباسيان نقش مهمى داشتند. اين افراد با سياست‏گذارى‏ها يا جهت‏گيرى‏هاى خويش به سوى فرقه‏اى خاص، موجى از تنش و آشوب را در جامعه اسلامى، به ويژه بغداد ايجاد مى‏كردند.
در دوران خلافت مقتدر، شيعيان اماميه در دستگاه خلافت عباسى نفوذ كردند.126 مقتدر، فردى شيعى به نام على بن فرات را به وزارت برگزيد. ابن فرات راه ورود شيعيان به تشكيلات ديوانى عباسيان را هموار كرد؛ افرادى، چون شلمغانى در دستگاه ديوانى ابن فرات خدمت مى‏كردند. او هم‏چنين جهت گشايش حال هاشميان و علويان، حقوق و مزاياى آنان را افزايش داد.127 ديوانيان سنى به منظور مقابله با نفوذ شيعيان، در سال‏هاى 296 و 317ه اقدام به برپايى كودتا عليه مقتدر نمودند،128 اما موفقيتى به دست نياوردند. اقدامات حامد بن عباس در دستگيرى و قتل حلاج و شلمغانى و تلاش او براى مجبور كردن مقتدر به قتل ابن فرات و پسرش، با هدف جلوگيرى از نفوذ شيعيان صورت گرفت.
با قدرت يافتن حنابله در اواسط قرن سوم هجرى، شيعيان تحت آزار قرار گرفتند و اوضاع دارالخلافه متشنج شد. از اين رو، على بن يلبق و حسن بن هارون بر آن شدند تا جهت تضعيف حنابله - كه به سبّ صحابه پيامبر تعصب خاصى داشتند - معاويه و يزيد بر فراز منابر لعن شوند. اهل سنت از اين اقدام برآشفتند و نزديك بود دارالخلافه به آشوب كشيده شود كه على بن يلبق پيشنهاد داد براى جلوگيرى از آشوب، بربهارى، پيشواى حنبليان را دستگير كنند، اما بربهارى گريخت و ابن يلبق تنها موفق به دستگيرى و تبعيد عده‏اى از ياران او به بصره شد.129 در سال 323ه پيروان بربهارى بغداد را به آشوب كشانده، بازار و دكان‏هاى كسبه را غارت كردند.130 آنها به بهانه امر به معروف و نهى از منكر، به خانه مردم ريخته و آلات لهو را شكستند. بدرخرشنى، رئيس شرطه بغداد براى سركوب آنان دستور داد در دو طرف بغداد جار زنند كه حتى دو نفر از پيروان بربهارى نبايد با هم باشند و هيچ يك از آنان حق ندارند درباره مذهب خود بحث و مناظره كنند. حنبليان حق ندارند امام نماز جماعت شوند مگر آن كه «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را چه در نماز صبح و چه در نماز عشا، علناً بلند بخوانند.131
دوره امير الامرايان به رقابت و كشاكش مدعيان مقام اميرالامرايى بر سر كسب اين مقام گذشت و درگيرى‏هاى مذهبى در هياهوى آشوب‏هاى سياسى گم شد، اما گرايش برخى از سران به اين فرقه‏هاى مذهبى، زمينه‏ساز منازعات فرقه‏اى در آينده شد؛ براى مثال، بجكم، اميرالامراى ترك در سال 329 قمرى دستور داد مسجد براثا كه قبلاً به دستور مقتدر منهدم شده بود، بازسازى شود و شيعيان مجدداً در آن جا نماز جماعت بخوانند.132 اين سياست موجب رونق يافتن يكى از مراكز مهم مذهبى - سياسى شيعيان بغداد شد.
ابو محمد مهلبى، وزير معز الدوله، به مقابله با غلات شيعه پرداخت و قومى از تناسخيه را - كه معتقد بودند روح على بن ابى‏طالب‏عليه السلام، جبرئيل و فاطمه‏عليها السلام در آنان حلول يافته - مجازات نمود.133 مهلبى هم‏چنين مردى از پيروان ابن ابى العز (شلمغانى) - كه ادعاى خدايى داشت و جماعتى از اهالى بغداد را گرد خود جمع كرده بود - به قتل رساند.134 در سال 362ه پس از آن كه يكى از زندانبان‏ها مردى عامى را به قتل رساند، اهالى و تركان دست به شورش زدند. قاتل از ترس به منزل يكى از تركان پناه برد، اما شورشيان او را بيرون كشيده و پس از كشتن، جسدش را به آتش كشيدند. سپس درب زندان را گشودند و زندانيان گريختند. چون معلوم شد عده‏اى از زندانيان فرارى، از شيعيان ساكن كرخ بوده يا از حمايت شيعيان كرخ برخوردار بودند، ابوالفضل شيرازى وزير طائع، صافى حاجب را همراه گروهى براى جنگ با مردم كرخ فرستاد. صافى كه سنى متعصبى بود، محله كرخ را آتش زد.135 اكثر مورخان بر اين باورند كه ابوالفضل وزير كه سنى متعصبى بود، در آتش زدن محله كرخ دخالت داشته است.136 در سال 363ه فتنه بزرگى بين دو فرقه برخاست. اهل سنت براى برانگيختن خشم شيعيان به شبيه‏سازى جنگ جمل اقدام نمودند. آنان از اين رو، زنى را به عنوان عايشه سوار بر شتر كردند، دو نفر را نيز طلحه و زبير ناميدند، و هنگامه‏اى برپا نموده و اظهار داشتند: در حال جنگ با على‏عليه السلام هستند.137
در دوره استيلاى آل بويه در بغداد، عوامل اصلى منازعه‏ساز عبارت بودند از: سبّ صحابه، برپايى مراسم عاشورا و جشن غدير. صاحب منصبان سنى براى جلوگيرى از درگيرى شيعيان و اهل سنت سعى مى‏كردند مانع از انجام اين مراسم شوند. در سال 382ه پس از آن كه ابوالحسن على بن محمد كوكبى، معروف به ابن معلم بر كارهاى سلطان بهاالدوله ديلمى مسلط شد، براى جلوگيرى از فتنه، فرمان ممنوعيت مراسم عاشورا را صادر نمود و اين ممنوعيت تا سه سال ادامه يافت.138 حسن بن ابى جعفر، استاد هرمز (عميد الجيوش) سياست موازنه‏اى را نسبت به هر دو فرقه در پيش گرفت؛ او ضمن آن كه شيعيان كرخ و ساير محلات را از برپايى مراسم نوحه‏خوانى عاشورا باز داشت، اهالى باب البصره را نيز از زيارت مرقد مصعب بن زبير منع كرد.139 عميد الجيوش بدون هيچ ملاحظه‏اى علويان، عباسيان، شيعيان و سنيانى كه قوانين تعيين شده را ناديده مى‏گرفتند، به شدت مجازات كرد. اين سياست‏ها موجب آرامش در بغداد شد، اما موقتى بود.
در سال 389ه خليفه و اهل سنت با بهره‏گيرى از حمايت سلطان محمود غزنوى، جانى تازه يافته و به احياى رسوم تازه‏اى دست زدند. آنها هشت روز پس از عاشورا، براى مصعب بن زبير مراسم سوگوارى برپا كردند و هشت روز پس از عيد غدير نيز به مناسبت ورود پيامبر و ابوبكر به غار ثور، جشنى برپا داشتند.140 برپايى اين مراسم، شدت بيشترى به منازعات داد. سال 398 يكى از هاشميان در مسجد باب الرباح نزد ابو عبداللَّه محمد بن نعمان، معروف به ابن معلم، فقيه شيعى از سبّ اهل سنت دادخواهى كرد. پيروان ابن معلم (شيخ مفيد) به خشم آمده و همراه مردم كرخ به خانه قاضى ابو محمد اكفانى رفتند. در اين هنگام درگيرى شديدى آغاز شد. شيعيان قرآنى آورده و مدعى شدند قرآن ابن مسعود است و با قرآن‏هاى ديگر تفاوت دارد. سپس اشراف، قضات و فقها گرد آمده و دستور آتش زدن آن قرآن را صادر نمودند. شيعيان از اين موضوع به شدت خشمگين شده، در حالى كه به حمايت از خلفاى فاطمى فرياد مى‏زدند: يا حاكم و يا منصور، به خيابان‏ها ريختند، گروهى نيز به منزل شيخ ابو حامد اسفراينى حمله كردند. چون اخبار اين واقعه به گوش خليفه رسيد، دستيارانش را به حمايت از اهل سنت به ميدان فرستاد. عميد الجيوش نيز از طرف بهاءالدوله مأمور سركوبى شيعيان شد. او تصميم گرفت ابن معلم را تبعيد كند كه با شفاعت گروهى از بزرگان بخشيده شد، اما آشوبگران دست‏بردار نبودند، در همان زمان گروهى با حمله به مسجد براثا، حصيرها، پرده‏ها و قنديل‏هاى آن را به غارت بردند. مأموران براى فرو نشاندن فتنه، عده‏اى از مجرمان را دستگير كرده و در شهر گرداندند، سپس چشمهايشان را كور و دست و پاى آنان را قطع كردند.141
ابو غالب بن خلف (فخر الملك) جانشين عميد الجيوش، برپايى مراسم مذهبى را آزاد كرد.142 اين آزادى دوام چندانى نداشت. در جريان فتنه سال 406ه ، فخر الملك ناگزير شد اهالى كرخ را از سوگوارى روز عاشورا باز دارد.143 على بن عبد الصمد شيرازى، داروغه جديد بغداد سعى كرد اوضاع را سر و سامان دهد. وى متعصبان شيعه و سنى را به شدت مجازات كرد و فقيه شيعى، ابن معلم را همراه گروهى تبعيد نمود. اما ابوالقاسم مغربى، وزير مشرف الدوله، فعاليت‏هاى ضد شيعى ابن عبدالصمد را نپذيرفت و او را پنجاه هزار دينار جريمه كرد. سرانجام عده‏اى را گمارد تا او را به قتل رسانند.144
در سال 442ه با تلاش ابو محمد النسوى، رئيس شرطه بغداد، ميان دو فرقه شيعه و سنى صلح برقرار شد.145 اين صلح ديرى نپائيد و آتش فتنه دوباره شعله‏ور شد. در ماه صفر سال 443ه شيعيان كرخ، برج‏هايى برپا كرده و با طلا جمله «محمد و على خير البشر» را بر آن نوشتند. سنيان محله قلائين از آنان خواستند جمله «فمن رضى فقد شكر و من ابى فقد كفر» را به آن اضافه كنند ولى شيعيان نپذيرفتند و اين امر، سبب درگيرى ميان آنها شد. خليفه القائم، اباتمام، نقيب عباسيان و عدنان بن الرضى، نقيب علويان را براى بررسى اوضاع به كرخ فرستاد. هر دو نقيب، گفته ساكنان كرخ را درست دانسته و بر آن گواهى نوشتند، اما اهل سنت، داورى آن‏ها را نپذيرفته و ابن المذهب، زهيرى و عده‏اى از حنبليان، سنيان را عليه شيعيان تحريك كردند. در اين هنگام ابن مسلمه وزير كه خود از حاميان حنابله بود، با شيعيان به شدت برخورد كرد. شيعيان براى خاتمه دادن به غائله، كلمات «خير البشر» را از روى ديوار پاك كرده به جاى آن «عليهما السلام» نوشتند، اما اهل سنت اعلام كردند بايد آجرى كه كلمات «محمد و على» روى آن نوشته شده از جاى بكنند و در اذان نيز ذكر «حى على خير العمل» گفته نشود. گروه شيعى از انجام خواسته آنها خوددارى كرد و درگيرى ادامه يافت. در اين ميان، يكى از رجال هاشمى به قتل رسيد. اهل سنت پيكر او را در كنار احمد بن حنبل به خاك سپرده و در بازگشت آرامگاه امام كاظم و امام جوادعليه السلام را ويران نموده و تلاش كردند پيكر آنان را به مقبره احمد بن حنبل منتقل كنند. ابو تمام، نقيب عباسيان و ديگر سنيان با شنيدن اين خبر مانع كار آنان شدند، اما اهالى كرخ به «خان الفقها» كه متعلق به حنفيان بود حمله و آن جا را غارت كردند و ابا سعد سرخسى، مدرس حنفى را كشتند.146 در سال 445 فتنه شيعه و سنى تجديد شد. ابو محمد النسوى، خيمه‏اى ميان محله باب الشعير و سوق الطعام برپا كرد، عده‏اى را به قتل رساند، محله كرخ را آتش زد و شعار «محمد و على خير البشر» را ممنوع كرد.147
در دوره حضور آل سلجوق بر بغداد، تضاد عقيدتى خلفاى عباسى با سلاجقه حنفى مذهب و وزراى شافعى آنها، بيش از پيش بغداد را عرصه منازعات فرقه‏اى نمود. در اين دوره، علاوه بر درگيرى‏هاى شيعه و سنى، منازعات فرق مختلف اهل سنت نيز رواج يافت. در اين منازعات، ردّ پاى علما و ديوانسالاران حنبلى و شافعى را مى‏توان جست و جو نمود.
منصور بن محمد الكندرى، وزير طغرل، معتزلى و شيعه بود. او سبّ شيخين و ساير صحابه را جايز مى‏دانست و با اشاعره مخالف بود. طغرل بيك تحت تأثير او دستور لعن اشاعره بر فراز منابر خراسان را داد. به دستور عميد الملك، علماى اشعرى از تدريس و وعظ در مساجد منع شدند و به آن‏ها اهانت شد. او هم‏چنين دستور داد اهل سنت را در مساجد سبّ كنند.148
خواجه نظام الملك، وزير ملكشاه، به دليل گرايش به مذهب شافعى، به فقها و متكلمين شافعى اجازه وعظ داده و ايشان را از ايراد سخنرانى درباره كلام اشعرى منع نمى‏كرد. اين سياست خواجه، رقابت و دشمنى علما و رؤساى مذاهب سنى به ويژه حنابله را بيشتر و آنان را با يك‏ديگر درگير مى‏كرد. به دنبال ورود هر عالم اشعرى مسلك به بغداد و ايراد وعظ در حمايت از كلام اشعرى، حنابله در صف مقدم مخالفان وى قرار گرفته و شهر را به آشوب مى‏كشاندند. سال 495ه سخنان عيسى بن عبداللَّه قونوى، عالم اشعرى موجب منازعه حنابله و اشاعره شد.149 در سال 538 ابوالفتوح اسفراينى از علماى اشعرى وارد بغداد شد و در حمايت از مذهب اشعرى، سخنان متعصبانه‏اى ايراد كرد. سخنان او سبب فتنه شد و ميان او و ابوالحسن غزنوى معارضاتى درگرفت؛ آن‏ها يك‏ديگر را بر منبر دشنام دادند. غزنوى نزد سلطان مسعود سلجوقى رفت و به تحريك او، سلطان دستور اخراج اسفراينى را صادر نمود.150
علاوه بر وزرا، نقيبان علوى و عباسى نيز در حوادث و تحولات نقش داشتند. ابو احمد موسوى، نقيب طالبيان در فرو نشاندن آتش فتنه ميان شيعيان و سنيان دار الخلافه و حفظ قدرت فرقه شيعه، نقش مهمى ايفا نمود. او به همراه سيد مرتضى براى جلب رضايت خليفه القادر باللّه، صحت انتساب خلفاى فاطمى به حضرت فاطمه‏عليها السلام را ردّ كرد151 و در سال 361ه اقدام وزير ابوالفضل شيرازى را در آتش زدن محله كرخ محكوم كرد. همين مسأله موجب عزل او از نقابت شد.152 شريف رضى، نقيب طالبيان در سال 406ه براى جلوگيرى از تجديد فتنه و حفظ مصالح شيعيان، ساكنان كرخ را از برپايى مراسم عاشورا باز داشت. با وجود رفق و مدارى نقبا با عباسيان، گاهى از اوقات، آنان نيز مجازات مى‏شدند. در سال 630ه نقيب حسين بن اقساسى اشعارى در بزرگداشت مقام پيامبرصلى الله عليه وآله و على‏عليه السلام سرود و آن را براى نقيب النقباى عباسيان فرستاد. مخالفانش بر او خرده گرفتند كه در اشعارش به صحابه و تابعين اهانت كرده است، سپس از فقها خواستند فتوا دهند كه اقساسى به صحابه و تابعين طعن زده و در دين خود دچار ضعف شده است.153

تأثير گرايش مذهبى و سياست‏گذارى‏هاى امرا بر منازعات‏
يكى ديگر از عوامل تأثيرگذار بر منازعات فرقه‏اى، امرا بودند. از ميان اميرالامرايان، نخستين كسانى كه موفق شدند به طور مستقل در دار الخلافه عباسيان به اعمال قدرت بپردازند، امراى بويهى بودند.
سال 334ه معز الدوله ديلمى پس از غلبه بر حسين بن حمدان وارد بغداد شد و پس از مدتى، خليفه المستكفى را از خلافت خلع و المطيع باللّه را به جاى وى نشاند.154 هم‏زمان با امارت آل بويه بر بغداد حوادث مهمى در قلمرو اسلام رخ داد. از يك سو، خاندان شيعى مزيد، تحت حمايت بويهيان در حله قدرت يافت و از سوى ديگر، سرسخت‏ترين رقيب عباسيان؛ يعنى فاطميان، در مصر تشكيل حكومت دادند. در اين دوره، قدرت از خليفه به امراى بويهى منتقل شد و خلافت به مقامى تشريفاتى مبدّل گشت. از آن جا كه آل بويه شيعه مذهب بودند، سياست‏هاى مذهبى آنها بر قدرت و نفوذ شيعيان افزود و تشيع به عنوان مذهب و حزبى رسمى، در برابر حزب سياسى - مذهبى حنابله قد علم كرد.
معز الدوله در سال 350ه به منظور حمايت از شيعيان و احياى مراسم مذهبى ايشان، قوانين جديدى را تصويب كرد كه منشأ تحولات تازه‏اى در دار الخلافه عباسيان شد. او شعار لعن معاويه كه پس از خليفه المقتدر ديگر به طور رسمى مطرح نشد، مجدداً احيا نمود و علاوه بر لعن معاويه، دستور داد بر ديوار مساجد نوشته شود:
نفرين خداوند بر معاويه بن ابى سفيان و بر كسى كه فدك را از فاطمه رضى اللَّه عنها غصب كرده بود و بر كسى كه مانع دفن حسن در مقبره جدش‏عليه السلام شده بود و بر كسى كه ابوذر غفارى را تبعيد كرد و بر كسى كه عباس عموى پيامبر را از شورى محروم كرد.155
اين مسئله خشم اهل سنت را برانگيخت؛ عده‏اى از سنيان در واكنش به اين سياست امير ديلمى، شعارها را از ديوار مساجد پاك كردند. معز الدوله تصميم داشت مجدداً شعارها را بنويسد كه وزيرش، ابو محمد مهلبى او را از اين كار باز داشت و درخواست كرد به جاى آن شعار تحريك كننده، بنويسند: «لعن اللَّه الظالمين لآل رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله» و به جز معاويه، براى شخص ديگرى لعن ننويسند. معز الدوله كه مى‏دانست سنيان بغداد جمعيت و قدرت قابل توجهى دارند، توصيه وزير را پذيرفت.156 سبّ صحابه، پيش از اين در سال‏هاى 346، 348 و 349ه 157 هم باعث درگيرى شيعيان و اهل سنت بغداد شده بود، اما فرمان معز الدوله به آن رسميت داد.
علاوه بر ترويج سبّ معاويه، معز الدوله دو رسم ديگر هم رواج داد. در عاشوراى سال 352ه به فرمان او مردم بازارها و اماكن كسب را بسته و به عزادارى امام حسين‏عليه السلام پرداختند.158 و در هجدهم ذى الحجه همان سال نيز به دستور معز الدوله، شيعيان به مناسبت غدير خم، شهر را آذين بسته و به جشن و شادمانى پرداختند.159 اين مراسم كه از اين پس هر ساله برگزار مى‏شد، به يكى از عوامل مهم منازعه ميان شيعيان و اهل سنت مبدل شد. در ابتدا، اهل سنت به دليل حمايت اميران ديلمى از شيعيان، نمى‏توانستند به طور جدى با برپايى مراسم مخالفت نمايند،160 اما ترس از افزايش نفوذ شيعيان، به تدريج آنان را به فكر مقابله با شيعيان انداخت. در سال 353ه به دنبال برگزارى مراسم سوگوارى در عاشورا، اهل سنت به شيعيان حمله و منازل و مراكز كسب آنان را غارت كردند.161
با روى كار آمدن عضدالدوله، اوضاع بغداد رو به بهبودى گذاشت. عضد الدوله كوشيد با منع مراسم مذهبى شيعه و سنى، ريشه مجادلات اين دو فرقه را موقتاً از ميان بردارد و از اختلافات مذهبى و برخوردهاى فرقه‏اى جلوگيرى كند. نتيجه اين سياست، بسيار موفقيت‏آميز بود، زيرا در مدت حكومت وى در بغداد، شورشى كه ريشه مذهبى داشته باشد، برپا نشد. از جمله فرمان‏هايى كه عضد الدوله در جهت اجراى اين سياست صادر كرد، فرمان منع وعاظ و قصاص از وعظ و قصه‏خوانى و نيز منع موقت مراسم سوگوارى عاشورا و جشن غدير بود.162 سياست تسامح مذهبى عضدالدوله نه تنها شيعيان بلكه پيروان همه مذاهب را دربر گرفت. او ضمن آن كه ابو احمد موسوى، نقيب علويان و عده‏اى از همفكرانش را تبعيد نمود.163 به منظور جلوگيرى از تحريكات مذهبى و فرقه‏اى، دستور عزل ابى على تنوخى، قاضى حنفى را نيز صادر كرد.164 تنوخى، حنفى متعصبى بود كه به شافعيان بسيار تعصب مى‏ورزيد و به آن‏ها بدگويى مى‏كرد.165 عضدالدوله براى پايان دادن به اختلافات مذهبى و كاهش نفوذ حنابله و ديگر فرق اهل سنت، علماى اشعرى را نيز به خدمت گرفت. به دستور او قاضى ابابكر محمد بن طبيب، عالم اشعرى به سفارت دربار روم فرستاده شد.166
سياست‏هاى اعتدالى عضد الدوله موجب آرامش نسبى در سال‏هاى بعد شد. به طورى كه منابع اشاره‏ى چندانى به درگيرى‏هاى مذهبى بغداد، در دوره امارت صمصام الدوله و شرف الدوله نكرده‏اند. تنها درگيرى زمان ابو كاليجار، شورش مردم بغداد در سال 375ه به دليل افزايش ماليات لباس‏هاى ابريشمى و پنبه‏اى بود.167 در دوره شرف الدوله نيز عياران آشوبى در سال 379ه برپا كردند كه به محله‏هاى باب البصره و كرخ نيز كشيده شد.168
در اواخر حكومت آل بويه ناامنى، هرج و مرج و اختلافات مذهبى در بغداد حاكم بود. دزدان و عياران خانه‏هاى مردم را غارت مى‏كردند. اهل سنت از ضعف امراى بويهى استفاده كرده و در صدد برآمدند با حمله به محله‏هاى شيعه‏نشين و علماى شيعه، قدرت خود را افزايش دهند. امراى بويهى تلاش مى‏كردند با حذف عوامل منازعه‏ساز به درگيرى‏ها پايان دهند. بر اين اساس، آنها برپايى مراسم عاشورا و غدير خم را ممنوع كردند. در سال 381ه به هنگام برپايى مراسم جشن غدير خم توسط شيعيان كرخ، مردم باب البصره به آنان هجوم برده و نشان‏ها و اعلاميه بهاء الدوله را پاره كردند.169 اين درگيرى سبب شد ابوالحسن كوكبى برپايى مراسم عاشورا را براى سه سال ممنوع كند.170 درگيرى شيعيان و اهل سنت در عاشوراى سال 415ه ، نيز مشرف الدوله را بر آن داشت فرمان ممنوعيت مراسم عاشورا و غدير را صادر نمايد.171 در دوره جلال الدوله، شيعيان در برپايى مراسم عاشورا و غدير آزاد بودند. اين مراسم در سال‏هاى 421،172 173423 و 422ه 174 به برخورد پيروان دو فرقه و كشته شدن عده‏اى از آنان منجر شد. ملك رحيم در عاشوراى سال 441ه شيعيان كرخ را از انجام دادن مراسم سوگوارى منع كرد.175 با اين حال، در عيد فطر همان سال، سبّ صحابه باعث درگيرى اهالى كرخ و قلائين شد.176
با آمدن سلجوقيان به بغداد منازعات جلوه ديگرى يافت. طغرل بيگ در حمايت از اهل سنت، تلاش كرد به حكومت ديلميان پايان دهد. او كه عامل اصلى شورش اهالى بغداد را ملك رحيم ديلمى مى‏دانست، وى و يارانش را دستگير و ملك رحيم را به قلعه سيروان تبعيد كرد.177 سپس شيعيان كرخ و مشهد موسى بن جعفرعليه السلام را از ذكر «حى على خير العمل» باز داشت و آنان را مجبور كرد در اذان ذكر «الصلوه خير من النوم» را بگويند.178 اين گونه اقدامات، خشم شيعيان را برانگيخته و موجب واكنش آن‏ها در قبال سنيان شد. مهم‏ترين واكنش به اقدامات ابن مسلمه و خليفه القائم در دعوت طغرل به بغداد، از سوى ارسلان بساسيرى انجام گرفت كه سبب ائتلاف او با ابراهيم ينال و قريش بن بدران و تصرف بغداد در سال 450ه شد.179
به جز اقامت كوتاه طغرل بيك در بغداد، ساير سلاطين سلجوقى در اين شهر مستقر نشدند، با اين حال، بازتاب سياست‏گذارى‏هاى آنان در بغداد انعكاس مى‏يافت. با انتصاب خواجه نظام الملك به وزارت،180 رقابت تنگاتنگى ميان شافعيان، حنابله و حنفيان براى نفوذ بر خليفه شكل گرفت. بر اين اساس، حنابله با تلاش جدى، احياى اعتقادات حنبلى را در پيش گرفتند و كوشيدند با نفوذ در ساختار قدرت عباسيان، بر خليفه غلبه كنند. تلاش آنها موجب شد افرادى، نظير ابن هبيره و شريف ابو جعفر حنبلى به دربار خلافت عباسى راه يابند.
در اين سال‏ها شيعه با استفاده از اختلافات داخلى اهل سنت، مجدداً قدرت يافت و منازعات ميان شيعه و سنى با شدتى بيشتر از قبل، بروز كرد. در سال 473ه ، شحنه بغداد گروه جوانان «فتيان» را كه عبدالقادر هاشمى و ابن الرسول آن را رهبرى مى‏كردند، سركوب كرد.181 فتيان كه در مسجد شيعى براثا اجتماع مى‏كردند، متهم به همكارى با فاطميان مصر شدند.182 سال 530 ساكنان باب الأزج و مأمونيه با يك‏ديگر درگير شدند.183 در سال‏هاى 570 و 581ه 184 درگيرى بين اهالى كرخ و باب البصره، به قتل عده‏اى از اهالى منجر شد.
ابن خلدون بر اين باور است كه اين گونه اقدامات كه از جانب خليفه و ساكنان سنى بغداد درباره شيعيان و اهالى كرخ صورت مى‏گرفت، موجب خشم و بدبينى ابن علقمى؛ وزير شيعى المستعصم شد و او را بر آن داشت، با مصالحه با مغولان، زمينه سقوط خلافت عباسى را فراهم نمايد.185

نقش علما در منازعات فرقه‏اى بغداد
علما، اعم از فقها و متكلمين از اقشار مهم جامعه بغداد بودند. كه نقش مؤثرى در تحولات مذهبى و سياسى اين شهر ايفا نمودند. پس از دوره مأمون، علماى سلفى براى حفظ خلافت سنى به رقابت با علماى شيعى و معتزلى پرداخته و تلاش كردند جاى پاى خود را در ساختار قدرت عباسيان محكم كنند. رويكرد خلفاى عباسى به علماى سنى و سياست‏هاى سركوب‏گرايانه متوكل درباره شيعه و معتزله، در كوتاه مدت باعث انزواى شيعيان شد، اما عالمان شيعى به زودى دريافتند براى حفظ تشكّل مذهب شيعه بايد به كانون قدرت راه يابند و همين مسأله به رقابت‏هاى سلفيه و شيعيان دامن زد.
اختلافات كلامى و عقيدتى رؤساى مذاهب، عامل ديگر درگيرى‏ها بود. فراموش شدن روحيه تسامح و تساهل مذهبى از سوى علما (فقها و متكلمان) و تعصب و تأكيد آنان بر اعتقادات مذهبى خويش، نقش مهمى در بروز مخاصمات فرقه‏اى داشت. حسن بن خلف بربهارى، رئيس بربهاريان بغداد در عهد خليفه الراضى، با تعصب بر عقايد احمد بن حنبل،186 عده بسيارى از حنابله بغداد را گرد خود جمع كرد و به بهانه امر به معروف و نهى از منكر به مقابله با پيروان ساير فرق پرداخت.187 بربهارى نسبت به هاشميان، شيعيان و معتزله نيز دشمنى و كينه بسيار داشت. تنوخى مى‏نويسد: بربهارى خليفه القاهر را به كشتن هاشميان تشويق مى‏كرد.188 او هم‏چنين شيعيان را از نوحه‏خوانى براى امام حسين‏عليه السلام باز داشته و كسانى را كه از دستور او تخطى مى‏كردند، مجازات مى‏نمود؛ به دستور او زنى به نام خلب را به دليل نوحه‏سرايى بر امام حسين‏عليه السلام، كشتند.189
در ميان فرق مختلف اهل سنت، حنابله مهم‏ترين فرقه منازعه‏ساز بود. آنان نه تنها با شيعيان و معتزله برخورد مى‏كردند، بلكه با ساير فرق اهل سنت نيز درگير مى‏شدند. تعصب حنابله نسبت به احمد بن حنبل موجب شد آنان از دفن محمد بن جرير طبرى جلوگيرى كنند، زيرا طبرى از ذكر نام احمد بن حنبل در شمار فقها خوددارى كرده و او را جزو محدثان نام برده بود. حنابله ضمن آن كه طبرى را رافضى و ملحد خواندند، از دفن او نيز ممانعت كردند. بنابراين، پيروانش مجبور شدند پيكر طبرى را شبانه در منزلش به خاك سپارند.190 ابن كثير علت ممانعت حنابله از دفن طبرى را انتساب او به تشيع دانسته و مى‏نويسد: «گفته مى‏شود ابو جعفر كتابى در دو مجلد نوشته و در آن احاديث غدير را جمع‏آورى كرده است. او در كتاب تفسير خود مسح دو پا هنگام وضو را جايز دانسته و شست و شوى آنها را واجب نمى‏داند. از اين رو، برخى از علما او را از شيعيان يا متمايل به ايشان دانسته‏اند».191
درگيرى شيعه و سنى در دوره آل بويه تشديد شد. اين درگيرى‏ها علاوه بر محلات شيعه و سنى‏نشين بغداد، گاه دامان علماى فِرَق را نيز مى‏گرفت. در درگيرى سال 398ه ، هاشميان باب البصره به خانه ابن معلم، فقيه شيعى حمله كردند. شيعيان نيز به تلافى اين عمل به خانه قاضى ابو محمد أكفانى و ابو حامد اسفراينى تعرض نمودند.192 در همين ايام، سخنان محمد بن عبدالواحد مبنى بر تكذيب تدفين شبانه حضرت فاطمه‏عليها السلام، موجب قيام اهالى كرخ و حمله به ابو عمرو شد.193 در منازعه اهالى كرخ و باب البصره در سال 479ه ، خطيبى سنى به نام قاضى ابوالحسن هدف اصابت تيرى قرار گرفت و كشته شد.194 در منازعه سال 499ه خانه و كتاب‏خانه شيخ طوسى غارت شد.195
سبّ صحابه از ديگر مسايلى بود كه به درگيرى شيعه و سنى دامن زده و علماى سنى را وادار به واكنش مى‏نمود؛ ابوبكر شافعى وقتى متوجه شد كه آل بويه، نه تنها اقدامى در منع سبّ و لعن صحابه به عمل نياورده، بلكه خود، دستور نوشتن شعار بر ديوار مساجد را داده‏اند، اقدام به وعظ و ايراد سخنرانى در جوامع بغداد در فضيلت صحابه كرد.196 ابوالحسين المعدل معروف به ابن السوسنجردى هنگامى كه شنيد در محله كرخ آشكارا بعضى از صحابه پيامبر لعن مى‏شوند، اين محله را ترك و در محله سنى‏نشين باب الشام در شرق بغداد سكونت كرد. او تا زمان مرگش به جانب غربى بغداد نرفت.197 ابوالقاسم الخرقى، عالم حنبلى نيز به علت رواج سبّ صحابه و افزايش فتنه، بغداد را ترك و در دمشق اقامت كرد. خانه و كتاب‏هاى او در درگيرى‏هاى فرقه‏اى به آتش كشيده شد.198 افزايش سبّ صحابه و الزام شيعيان به انجام رسوم شيعى، موجب واكنش جوامع سنى بغداد شد. دعوت طغرل سلجوقى به بغداد توسط خليفه القائم و ابن مسلمه وزير، تحت فشار جوامع سنى و به منظور مقابله با قدرت روزافزون شيعيان صورت گرفت. انديشمندان حنبلى، نظير ابن فراء و ماوردى نيز، جواز همكارى خلفا با حاكم ستمگر را به همين دليل صادر كردند.199
على‏رغم آن كه راه نفوذ سلاجقه به بغداد را حنبليان باز كردند، اما شافعيان و حنفيان بيشتر توجه سلاطين سلجوقى را جلب كردند. اين مسئله، رقابت علماى اهل سنت را دامن زد. حنابله براى كسب نفوذ بيشتر تظاهراتى عليه شيعيان برپا كردند. آنها به رهبرى شريف ابو جعفر به مقر خلافت رفته و از خليفه تقاضا كردند اصول قادريه علناً قرائت شود. علت اين قضيه، قصد ابن وليد معتزلى براى تدريس بود كه با مخالفت علماى سنى روبه‏رو شد.200 در اين جلسه كه با حضور خليفه القائم، وزيرش ابن جهير و عده‏اى از علماى سنى، نظير شريف ابو جعفر و ابو مسلم الليثى تشكيل شد، رافضيان لعن شدند و اعلاميه القادرى قرائت گرديد.201 در ذى‏القعده همين سال (420ه ) علماى سنى، متنى در فضيلت ابوبكر و عمر و سبّ قائلان به خلق قرآن قرائت نمودند.202
از ديگر مسايلى كه موجب بروز اختلاف و درگيرى ميان علماى اهل سنت مى‏شد، گرايش عالمان سنى به عقايد اعتزالى و صوفيانه بود كه با مخالفت جدى علماى حنبلى روبه‏رو مى‏شد. اين اختلافات به خصوص در قضيه ابن عقيل، متكلم برجسته حنبلى نمايان شد. ابن عقيل از سوى شريف ابو جعفر متهم شد كه از تعليمات ابن وليد معتزلى، شاگرد قاضى عبدالجبار و ابوالحسين بصرى پيروى مى‏كند. اتهام ديگر او، داشتن تمايلات صوفيانه و هوادارى از عقايد حلاج بود.203 تحت فشار علماى حنبلى، ابن عقيل در محرم سال 465ه در مسجد شريف ابو جعفر واقع در محله نهر المعلى، توبه نامه خود را در حضور جمع كثيرى خواند. در اين توبه نامه، ابن عقيل مطالبى را كه به طرف‏دارى از حلاج و بعضى عقايد معتزله نوشته بود انكار كرد.204
از جمله اختلافات كلامى كه موجب درگيرى علما و متكلمان مى‏شد، عقيده «تجسيم و تشبيه» بود؛ اعتقاد حنابله به تجسيم، نخستين بار در سال 317ه موجب بروز درگيرى ميان سنيان ساكن بغداد شد. در اين سال پيروان ابوبكر مروزى، عالم حنبلى و ديگر سنيان بغداد، به علت اختلاف نظر در تفسير آيه عَسى‏ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً رودرروى هم قرار گرفتند. حنبلى‏ها در تفسير اين آيه مى‏گفتند؛ مقصود اين است كه خداوند مى‏نشيند و پيامبر را هم نزد خود بر عرش مى‏نشاند. ولى ساير سنيان معتقد بودند منظور اين آيه شفاعت است، از اين رو، حنابله را متهم به تجسيم كرده و با آن‏ها درگير شدند. در اين درگيرى عده زيادى از طرفين كشته شدند.205 عقيده تجسيم در سال 323ه نيز حنابله و ساير سنيان را با يك‏ديگر درگير كرد؛ در اين سال پيروان بربهارى، شافعيان را هنگام ورود به مساجد آن چنان مورد ضرب و شتم قرار مى‏دادند كه به مرگ آنان منجر مى‏شد. خليفه الراضى در نامه‏اى خطاب به حنابله، اقداماتشان را تقبيح نمود و آنان را بد عقيده خواند؛ خليفه در نامه‏اش به اعتقادات تشبيهى حنابله اشاره و اظهار كرد:
گاهى شما (حنبليان) صورت زشت و پليد خود را مثال روى خداوند مى‏دانيد و خود را شبيه يزدان مى‏خوانيد و براى خدا دست و پا و انگشت و كفش زرين قائل مى‏شويد و حتى بوى خدا را وصف مى‏كنيد و گاهى شيعيان آل محمد را كافر و گمراه مى‏دانيد.206
با وجود اين گونه اقدامات، علماى حنبلى از اعتقاد خود به تجسيم دست نكشيدند، بلكه براى اثبات درستى عقايد خويش كتب و رسايلى نيز نگاشتند؛ ابى يعلى بن الفراء حنبلى، كتابى درباره خداوند سبحان و عقيده تشبيه نگاشت. مطالب اين كتاب موجب شد، علماى سنى به انكار عقايد او بپردازند؛ براى مثال، در سال 429ه ابوالحسن قزوينى، در مسجد منصور عقايد وى را انكار كرد.207 عقيده تجسيم در سال‏هاى 469 و 470ه نيز باعث درگيرى و آشوب در بغداد شد.
سال 647ه بيم آن مى‏رفت كه عقيده «نقصان يا زيادت ايمان» سبب بروز فتنه گردد. در اين سال، عده‏اى به فقهاى مدرسه مستنصريه نامه نوشته و سؤال كردند: آيا ايمان دچار نقصان يا زيادت مى‏شود؟ فقها به خاطر ترس از وقوع فتنه از دادن پاسخ خوددارى كردند، اما على بن وضاح و عبدالعزيز قحيطى، در ذم كسانى كه مى‏گفتند ايمان نه زيادت مى‏پذيرد و نه نقصان، مكتوبى نوشته و به آنان دادند. اين افراد گروهى از حنفيه را گرفته و آنها را وادار به سبّ ابو حنيفه نمودند. اين ماجرا موجب اخراج ابن وضاح از مدرسه مستنصريه و تبعيد قحيطى از بغداد شد.208
در قرن پنجم هجرى مكتب كلامى اشعرى رو به گسترش بود. حنابله كه سابقه طولانى در مخالفت با عقايد كلامى و اعتزالى داشتند، از سرسخت‏ترين مخالفان اشاعره نيز به شمار مى‏رفتند. بر خلاف حنابله، شافعيان با مكتب كلامى اشعرى مخالفتى نداشتند و حتى برخى از علماى شافعى، نظير ابوالقاسم عبدالكريم بن هوازن القشيرى در معرفى مكتب اشعرى به عنوان يكى از مكاتب اهل سنت كوشش بسيار نمودند.209 قشيرى در رساله‏اى با عنوان شكايت اهل سنت، اشعرى را به نام امام الدين و محيى السنه معرفى و در حضور طغرل بيك عقايد وى را تشريح كرد و آنچه را كه علماى مخالف به اشعرى نسبت داده بودند، افترا و تهمت خواند.210 شافعيان كه در اين دوران از حمايت خواجه نظام الملك بهره‏مند بودند، با حمايت از اشاعره بيش از پيش مورد غضب حنابله قرار گرفتند. اين خصومت‏ها موجب بروز درگيرى‏هاى بسيارى ميان حنابله و شافعيان بغداد شد.
در سال 469ه ابو نصر بن قشيرى، متكلم شافعى وارد بغداد شد و با اجازه نظام الملك در مدرسه نظاميه به وعظ پرداخت. وى در سخنان خود از علم كلام اشعرى طرف‏دارى و حنبليان را به پيروى از مذهب تشبيه متهم كرد.211 حنبليان به رياست شريف ابو جعفر شورشى به پا كردند و چون عده ايشان از شافعيان بيشتر بود در زد و خوردهاى خيابانى غلبه يافتند.212 واكنش ديگر علماى حاضر در دار الخلافه به درگيرى حنابله و شافعيان، متفاوت بود. برخى از علما، مانند قاضى ابى يعلى حنبلى، هنگام وقوع فتنه، دار الخلافه را ترك كرده و راهى مكه شدند.213 و برخى نيز، مانند ابوالحسن الاسكاف المقرى به حمايت از حنبليان پرداختند. ابوالحسن در يكى از روزها كه بازارهاى بغداد به واسطه فتنه قشيرى تعطيل شده بود، فرياد زد: «امروز روز سنى حنبلى است. نه قشيرى و نه اشعرى».214 اين اقدامات موجب خصومت بيشتر پيروان دو فرقه گشت و چون ابن قشيرى سال بعد به بغداد آمد، برخورد ميان حنبليان و شافعيان تجديد شد. ابو اسحاق به اتفاق رؤساى ديگر شافعى، مانند ابوبكر شاشى و ابو سعد صوفى، شكوائيه‏اى به نظام الملك نوشته و خواستار دخالت او شد، اما اين بار نظام الملك تقاضاى او را نپذيرفت و قشيرى را از بغداد فرا خواند. حنبليان جرأت يافته و به فقيهى از نظاميه كه نسبت كفر به آنان داده بود، حمله كردند؛ به اين ترتيب، بار ديگر نظاميه در جريان اختلاف حنبلى - اشعرى قرار گرفت.215
چنين اقداماتى كه از سوى فقها يا متكلمين مذاهب صورت مى‏گرفت، خصوصاً سخنرانى‏هاى تحريك‏آميز آنان، باعث مى‏شد كه خليفه يا سلطان براى جلوگيرى از وقوع فتنه، وعاظ را از وعظ منع نمايند. در جمادى‏الآخر سال 473ه به همه وعاظى كه در جريان فتنه قشيرى از وعظ منع شده بودند، اجازه سخنرانى داده شد، مشروط بر آن كه درباره اصول و مذهبشان سخن نگويند.216 با اين وجود، اختلافات كلامى و تعصب فقها و متكلمين باز هم سبب درگيرى پيروان فرق شده و جانبدارى برخى از فقهاى سنى از كلام اشعرى، عامل مناقشه علماى بغداد در سال‏هاى بعد شد. در سال 475ه ابوالقاسم بكرى وارد بغداد شد و با كسب اجازه از نظام الملك در نظاميه به وعظ پرداخت و در حمايت از مذهب اشعرى به مذمت عقايد حنبلى پرداخت. سخنان بكرى موجب درگيرى عده‏اى از حنبلى‏هاى بغداد و طرفداران بكرى شد. هواداران بكرى، كتابى از قاضى ابى يعلى حنبلى با عنوان كتاب الصفات به دست آورده و آن را در اختيار بكرى قرار دادند. ابوالقاسم بكرى كتاب را بر فراز منبر خواند و به مذمت حنابله پرداخت.217 در همين سال ابوالمؤيد عيسى بن عبداللَّه الغزنوى وارد بغداد شد و به ايراد وعظ در مسجد پرداخت. سخنان او نيز كه در حمايت از كلام اشعرى بود، باعث درگيرى طرفداران وى و حنابله شد.218 در سال 478ه سخنرانى ابوبكر فوركى در نظاميه سبب درگيرى حنابله و اشاعره شد.219
مخالفت با عقايد اعتزالى فقط به حنابله اختصاص نداشت. در سال 538ه حسن بن ابى بكر نيشابورى، عالم حنفى در مسجد قصر و مسجد منصور به وعظ نشست و در سخنرانى خود اشعرى را لعن كرد و خطاب به مردم اظهار داشت: «شافعى باشيد اما اشعرى نباشيد، حنفى باشيد اما معتزلى نباشيد، حنبلى باشيد اما تشبيهى نباشيد».220
در سال 545ه حسن بن ذى النون الشغرى به بغداد آمد و در مسجد قصر به وعظ پرداخت. سخنانى كه او در حمايت از مذهب سنت و در مذمت اشاعره ايراد كرد، موجب بروز فتنه‏اى در بغداد شد.221 در سال 546ه مواعظ ابن العبادى در مسجد منصور موجب خشم حنابله گشت، اما آشوبى برپا نشد.222
در دوران مستضيى‏ء اختلاف ميان حنابله و اشاعره تشديد شد. علما و طرفداران هر دو فرقه مى‏كوشيدند از اصول و عقايد خويش حمايت كنند. حنبليان بغداد به همين منظور در سال 559ه در مسجد ابن شافع تجمع كردند تا كتابى را كه در فضايل احمد بن حنبل نوشته شده بود، استماع نمايند. در اين هنگام ميان ابن خشاب و ابن المحاسن دمشقى در خصوص مسئله‏اى فقهى منازعه شد. هر دو نفر را نزد خليفه برده و كتاب را در حضور خليفه قرائت كردند. چون در كتاب معايب بسيارى بر خلفا وارد شده بود، آن را از ايشان گرفتند.223 علماى مخالف حنابله نيز از سعايت و دشمنى عليه آنان خوددارى نمى‏كردند. محمد بن محمد البروى در نظاميه به وعظ نشست و در تبليغ مذهب اشعرى و ذم حنابله سخنانى گفت. از اين رو، خود و فرزند كوچكش به دست حنبليان مسموم و كشته شدند.224
از ديگر مسائلى كه علاوه بر ايجاد اختلاف ميان علماى اهل سنت، زمينه‏ساز درگيرى‏هاى فرقه‏اى بغداد شد، ذكر فضايل برخى از خلفا از جانب عالمان سنى بود. عالمان حنبلى كه نسبت به صحابه پيامبر تعصب داشتند، نمى‏توانستند شاهد سبّ آنان توسط شيعيان باشند. از اين رو، در مقابله با اين عمل شيعيان، به ذكر مناقب برخى از صحابه و خلفا پرداختند. از جمله اين عالمان، عبدالغيث بن زهير الحرى بود كه كتابى در فضايل يزيد بن معاويه نوشت و در آن مطالب شگفت‏آورى را بيان كرد. اين اقدام ابن زهير از سوى برخى از علماى حنبلى سرزنش شد. به گفته ابن اثير، ابوالفرج بن جوزى از مطالب آن كتاب انتقاد كرد و اين مسأله سبب دشمنى دو عالم حنبلى شد.225 در عاشوراى سال 590ه نيز چون احمد بن اسماعيل فقيه شافعى در نظاميه به وعظ نشست، از او خواسته شد يزيد بن معاويه را لعن نمايد. ابوالخير در پاسخ گفت: «ذاك امام مجتهد» حضار از كار وى برآشفتند و با سنگ به وى حمله كرده و او را از منبر پائين كشيدند. سپس از فقها فتواى تعزير وى را خواستند، برخى مطابق فتواى عمر بن عبدالعزيز حكم كردند او را بيست ضربه شلاق زدند. پس از اجراى حكم، فقيه شافعى از بغداد اخراج شد.226
از ديگر عواملى كه در وقوع منازعات فرقه‏اى نقش مؤثرى داشت؛ مجالس وعظ و خطابه‏اى بود كه علماى شيعه و سنى برپا مى‏كردند. ذهبى‏227 و ابن جبير228 به اين گونه مجالس و تأثيرى كه بر عواطف مذهبى توده مردم مى‏گذاشت، اشاره كرده‏اند. معمولاً خطبا با پافشارى و تعصب در اعتقادات خود، موجب تحريك پيروان فِرَق و ايجاد درگيرى ميان آنان مى‏شدند. در سال 420ه خطيب شيعى مسجد براثا سخنان غلوآميزى درباره على‏عليه السلام ايراد نمود و گفت: اميرالمؤمنين با جمجمه اصحاب كهف سخن گفته و او زنده كننده انسان بود.229 اين سخنان غلوآميز موجب شد خليفه، ابى منصور بن تمام را به عنوان خطيب مسجد براثا تعيين كند. سخنان ابى منصور در تأييد مذهب سنت و جماعت باعث شد تا شيعيان با آجر به او حمله كنند.230 سال 569 طوسى، واعظ سنى در مدرسه تاجيه در سخنان خود اظهار داشت: ابن ملجم به خاطر كشتن على‏عليه السلام كافر نشد. اين سخنان باعث خشم شنوندگان شد و آنها به سوى او آجر پرتاب كردند. شيعيان نيز قيام كرده و منبر را آتش زدند.231 در سال 576ه وقتى مردى در مدرسه نظاميه، امام محمد شافعى را سبّ نمود، فقهاى حاضر در مدرسه، او را چنان كتك زدند كه جان سپرد.232
از جمله كسانى كه مورخان از جلسات پرشور وعظ او بسيار گفته‏اند، ابن جوزى، خطيب حنبلى است. ابن جوزى از آغاز خلافت المقتفى و با تشويق ابن هبيره كه خواستار تجديد قدرت سنت و خلافت بود، كار وعظ را آغاز كرد. وى در روزگار خليفه المستنجد اجازه يافت مجالس وعظ خويش را در قصر برپا كند. او در مواعظ خود به حمايت از سنت پرداخته از بدعت‏گذاران انتقاد مى‏كرد.233 «لائوست» معتقد است ابن جوزى از جمله علمايى بود كه خليفه به او اجازه تفتيش عقايد داده بود.234 تحت تأثير اقدامات ابن جوزى، مذهب حنبلى در بغداد قدرت بسيار يافت و اين مسأله به درگيرى‏ها دامن زد.
تأثير علما در منازعات به مساجد، مدارس و مجالس وعظ، منحصر نمى‏شد. آنان گاه با نوشتن كتاب و رساله به ردّ عقايد يك‏ديگر مى‏پرداختند و گاه نيز به تكفير مخالفين خود يا متهم نمودن آنها به كفر و الحاد اقدام مى‏كردند. عبدالجليل قزوينى، عالم شيعى در ردّ كتاب بعض فضائح الروافض كتابى با نام نقض يا بعض مثالب النواصب فى نقض فضائح الروافض نوشت‏235 و ابن جوزى حنبلى كتابى به نام تلبيس ابليس نگاشت و در آن به گروه‏هاى مختلف اعم از متكلمين، فقها صوفيه و... خرده گرفت.236 ابو عبداللَّه مالكى معروف به زكى مغربى نيز، امام محمد غزالى، عالم شافعى را مورد طعن قرار داد و او را ملحد و مجوسى خواند.237 در سال 648ه على بن سابه، خطيب جامع قصر، متهم به فساد شد. مردم در نكوهش او مطالبى نوشته و منتشر كردند. عده‏اى از حنابله نيز از خواندن نماز با او خوددارى كردند. با وجود انكار اتهامات، ابن سابه از مقامش عزل شد.238
دخالت در امور سياسى از جمله مسايلى بود كه به رقابت علما دامن زده و آنان را وادار به واكنش عليه يك‏ديگر مى‏كرد. بهره‏مندى علما از حمايت خلفا و وزراى ايشان در افزايش نفوذ، قدرت و دخالتشان در امور، بى‏تأثير نبود. به نظر مى‏رسد؛ طى قرن‏هاى چهارم و پنجم هجرى مساجد و مدارس، بيش از آن كه كانون بحث و تدريس و مجادلات فقهى و كلامى باشند، به مركز مناقشات سياسى و منازعات فرقه‏اى تبديل شده بودند. در قرن چهارم هجرى، مسجد براثا كانون و مركز تجمع شيعيان مخالف بود. در همين قرن، حنابله مسجدى بنا كرده و آنجا را مركز توطئه و فتنه عليه مخالفين خويش قرار دادند. تنوخى اين مسجد را مسجد ضرار مى‏نامد.239 در قرن پنجم هجرى، مدرسه نظاميه به يكى از فتنه‏انگيزترين مراكز فرهنگى بغداد بدل شده بود. اهميت نظاميه به حدى بود كه به اعتقاد هانرى لائوست؛ «رئيس آنجا يكى از شخصيت‏هاى برجسته دار الخلافه محسوب مى‏شد و به آسانى نمى‏توانست از حوادث سياسى كه در بغداد رخ مى‏داد، كناره بگيرد و موضع خود را در خصوص هر حادثه‏اى روشن نسازد. به همين دليل، غزالى كه خواجه نظام الملك او را به مدرّسى نظاميه منصوب كرد، پس از آن كه به بغداد آمد، به زودى تحت تأثير بحران‏هاى سياسى دارالخلافه، قدم به ميدان سياست نهاد و جهت كنار آمدن با مكتب حنبلى و حمايت از خلافت سنى، فتاوى مهمى صادر كرد».240
اين گونه اقدامات به غزالى يا ديگر علماى شافعى منحصر نمى‏شد، بلكه علماى حنفى، حنبلى و شيعى نيز مى‏كوشيدند با دخالت در امور سياسى، قدرت و نفوذ خود را بيشتر نمايند. در سال 482ه كه هاشميان باب البصره به دليل اعتقاد به برترى و فضيلت ابوبكر، عمر و عثمان نسبت به على‏عليه السلام، با شيعيان كرخ درگير شدند، علماى حنبلى، نظير ابن عقيل، كلوذانى، ابوالفرج بن السيبى، يعقوب البرزينى و ابن الصياغ كوشيدند با كمك ابو جعفر الخرقى، محتسب بغداد، غائله را خاتمه دهند. ابن عقيل با اين هدف، در جمع اهالى به ايراد سخنرانى پرداخت.241 به هر حال، نقش علما را به عنوان نظريه‏پردازان خلافت سنى در منازعات فرقه‏اى بغداد، نمى‏توان ناديده گرفت.

پى‏نوشت‏ها
1.كارشناس ارشد تاريخ اسلام.
2. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمدابراهيم آيتى، (تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1371ش) ج 2، ص 513.
3. ابن جوزى، المنتظم، به تصحيح نعيم زرزور، (بيروت، دار الكتب العلميه، بى‏تا)، ج 11، ص 207.
4. همان، ص 273.
5. همان، ص 249.
6. ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، به اهتمام محمدحسين شمس الدين، (بيروت، دار الكتب العلميه، 1992م)، ج 2، ص 346.
7. طبرى، تاريخ الطبرى، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، (بيروت، روائع التراث العربى، 1966م)، ج 9، ص 190 - 191.
8. ابن جوزى، پيشين، ج 11، ص 286 - 288؛ ابن ابى يعلى، طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن و ابو الزهرا حازم على بهجت، (بيروت، دار الكتب العلميه، 1997م)، ج 1، ص 15 - 25.
9. ابن كثير، البدايه و النهايه، به كوشش يوسف الشيخ محمد البقاعى و صدقى جميل العطار. (بيروت، دار الفكر، 1998م)، ج 7، ص 328.
10. ابن جوزى، پيشين، ج 11، ص 207.
11. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 328.
12. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 2، ص 346.
13. ابن طقطقى، تاريخ فخرى، ترجمه محمدوحيد گلپايگانى، (تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1367ش)، ص 327 - 328؛ ابن تغرى بردى، پيشين، ج 2، ص 341.
14. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 326.
15. يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 512.
16. مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، (قم، دار الهجره، 1984م)، ج 2، ص 10 - 11.
17. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 2، ص 341.
18. ابن اثير، الكامل، (بيروت، موسسه التاريخ العربى، 1994م)، ج 4، ص 318.
19. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 2، ص 341.
20. جلال الدين سيوطى، تاريخ الخلفا، به اهتمام ابراهيم صالح، (بيروت، دار صدر، 1997م)، ص 364.
21. طبرى، پيشين، ج 9، ص 200 - 201؛ ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 337.
22. ابن اثير، پيشين، ج 4، ص 318 - 319.
23. همان، ص 318.
24. ابو الفرج اصفهانى، الأغانى، به شرح عبداللَّه على مهنا، (بيروت، دار الكتب العلميه، 1992م)، ج 10، ص 250 - 252.
25. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 2، ص 341.
26. طبرى، پيشين، ج 9، ص 369 - 371؛ ابن اثير، پيشين، ج 4، ص 392.
27. طبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، به اهتمام سيد مهدى الخرسان، (بى‏جا، دار الكتب الاسلاميه، بى‏تا)، ص 355؛ شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، (تهران، مؤسسه مطبوعاتى حسينى، بى‏تا)، ص 1006.
28. ابن جوزى، پيشين، ج 12، ص 56.
29. طبرى، پيشين، ج 10، ص 28، ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 442.
30. ابن طقطقى، پيشين، ص 351.
31. طبرى، پيشين، ج 10، ص 54 - 63.
32. ابن مسكويه، تجارب الامم، ترجمه على نقى منزوى، (تهران، توس، 1376ش)، ج 5، ص 1 - 3.
33. همان.
34. همان.
35. همان، ص 2.
36. طبرى، پيشين، ج 10، ص 54؛ ابن جوزى، پيشين، ج 12، ص 371.
37. طبرى، پيشين، ج 10، ص 63؛ ابن مسكويه، پيشين، ج 5، ص 3.
38. همان، ص 46.
39. همان، ص 61.
40. ابن جوزى، پيشين، ج 13، ص 247 - 248؛ ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 543.
41. همان، ج 5، ص 50 - 52.
42. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 6.
43. همان؛ ابن مسكويه، ج 5، ص 61 - 62.
44. همان، ص 64.
45. همان، ص 175 - 176.
46. ابن ابى يعلى، پيشين، ج 2، ص 18 - 45.
47. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 175 - 176.
48. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 194 - 195.
49. همان، ص 197.
50. همان.
51. همان، ص 125؛ ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 642؛ ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 122.
52. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 128؛ ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 123.
53. ذهبى، تاريخ الاسلام، به كوشش عمر عبدالسلام تدمرى، (بيروت، دارالكتاب عربى، 1998م)، ج 28، ص 258.
54. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 125 - 126؛ ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 122.
55. ابن جوزى، پيشين، ج 11، ص 207.
56. ذهبى، پيشين، ج 16، ص 268 - 269؛ ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 107 - 108؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، (قاهره، دارالفكر، بى‏تا)، ج 1، ص 90.
57. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 107 - 108.
58. همان، ص 108.
59. ذهبى، پيشين، ج 28، ص 269.
60. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 596.
61. ابن هندوشاه، تجارب السلف، ص 256.
62. ذهبى، پيشين، ج 29، ص 322 - 324.
63. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 150.
64. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 213.
65. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 200.
66. ابن كثير، ج 8، ص 190.
67. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 347.
68. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 182.
69. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 7 - 8 .
70. همان، ص 16.
71. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 5، ص 79.
72. سيوطى، پيشين، ص 499.
73. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 272.
74. نماز تراويح، نماز مستحبى است كه در شب‏هاى ماه رمضان به جماعت اقامه مى‏شود.
75. همان، ص 410.
76. همان، ص 417.
77. همان، ص 441.
78. سيوطى، پيشين، ص 506.
79. ابن جوزى، پيشين، ج 17، ص 194.
80. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 34.
81. ابن جوزى، پيشين، ج 17، ص 245 - 246.
82. همان، ص 217؛ ذهبى، پيشين، ج 35، ص 38.
83. همان، ص 302.
84. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 581.
85. همان، ج 7، ص 651.
86. ابن جوزى، پيشين، ج 17، ص 302.
87. ذهبى، پيشين، ج 5، ص 19.
88. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 32 - 37.
89. همان، ص 84.
90. ابن طقطقى، پيشين، ص 417.
91. ابن كثير، ج 8، ص 371؛ ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 83.
92. همان، ص 102.
93. همان، ص 222 و 171؛ ذهبى، پيشين، ج 39، ص 5.
94. ابن اثير، پيشين، ج 7، ص 170 - 171.
95. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 159.
96. سيوطى، پيشين، ص 526.
97. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 203.
98. همان، ص 220.
99. ذهبى، پيشين، ج 39، ص 61؛ همان، ج 40، ص 5 - 25.
100. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 222.
101. ذهبى، پيشين، ج 40، ص 25.
102. ابن اثير، پيشين، ج 7، ص 247؛ ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 448.
103. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 202.
104. همان، ص 203.
105. همان، ص 251.
106. ذهبى، پيشين، ج 41، ص 95.
107. ابن طقطقى، پيشين، ص 432 - 440.
108. ابن رجب، ذيل طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن و ابو الزهرا حازم على بهجت (بيروت، دارالكتب العلميه، 1997م)، ج 3، ص 331 - 332؛ ذهبى، پيشين، ج 41، ص 95.
109. ابن رجب، پيشين، ج 3، ص 332 - 331.
110. ابن معمار حنبلى، الفتوه، به قلم مصطفى جواد، به اهتمام محمدتقى الدين الهلالى، عبدالحليم النجار، احمد ناجى القيسى، (بغداد، مكتبة المثنى، 1958م)، ص 51 - 52.
111. ابن اثير، پيشين، ج 7، ص 317.
112. ذهبى، پيشين، ج 41، ص 11 - 14.
113. همان، ج 40، ص 49.
114. ابن هندوشاه، پيشين، ص 315.
115. ابن طقطقى، پيشين، ص 451 - 453.
116. ابن فوطى، حوادث الجامعه، ترجمه عبدالمحمد آيتى، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381ش)، ص 59، 112.
117. همان، ص 153.
118. همان، ص 59.
119. همان، ص 111.
120. همان، ص 155.
121. همان، ص 137.
122. همان، 106 - 107.
123. همان، ص 159.
124. ذهبى، پيشين، ج 48، ص 23.
125. همان، ج 47، ص 63.
126. ابن جوزى، پيشين، ج 13، ص 247 - 248؛ ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 543.
127. ابن مسكويه، پيشين، ج 5، ص 61 - 62.
128. همان، ص 370.
129. همان، ص 352 - 353.
130. ابوبكر صولى، الاوراق، (اخبار الراضى باللّه والمتقى للّه)، به اهتمام هيومرث، دن (مصر، مطبعه الصاوى، 1935م)، ج 1، ص 65.
131. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 175 - 176.
132. ابن جوزى، پيشين، ج 14، ص 4 - 5.
133. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 3، ص 351.
134. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 622.
135. ابن كثير، پيشين، ج 5، ص 30 - 31.
136. ابن مسكويه، پيشين، ج 6، ص 371؛ ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 30 - 31؛ ذهبى، پيشين، ج 26، ص‏248؛ ابن جوزى، پيشين، ج 14، ص 215؛ ابن تغرى بردى، پيشين، ج 4، ص 73.
137. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 26.
138. ابن جوزى، پيشين، ج 14، ص 361.
139. همان، ج 15، ص 79 و 37؛ ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 91.
140. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 540 - 541.
141. ذهبى، پيشين، ج 27، ص 237.
142. همان، ج 28، ص 11.
143. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 117.
144. همان، ج 15، ص 167.
145. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 5، ص 51.
146. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 158 - 159.
147. همان، ج 15، ص 340.
148. تاج الدين عبدالوهاب سبكى، طبقات الشافعيه الكبرى، به اهتمام عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحى، (بى‏جا، دار احياء الكتب العربيه، بى‏تا)، ج 3، ص 29 - 30.
149. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 298.
150. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 32 - 36.
151. همان، ج 5، ص 596.
152. ابن مسكويه، پيشين، ج 6، ص 371.
153. ابن فوطى، پيشين، ص 24.
154. ابن مسكويه، پيشين، ج 6، ص 120.
155. ابن اثير، ج 5، ص 327.
156. همان.
157. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 630 - 633 - 635.
158. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 331.
159. ابن جوزى، پيشين، ج 14، ص 151.
160. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 331.
161. ابن جوزى، پيشين، ج 14، ص 115.
162. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 43.
163. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 440.
164. همان، ص 447.
165. همان.
166. همان، ص 448.
167. همان، ص 467.
168. ذهبى، پيشين، ج 26، ص 487.
169. همان، پيشين، ج 14، ص 356.
170. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 67.
171. همان، ج 4، ص 260.
172. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 204.
173. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 153.
174. ذهبى، پيشين، ج 29، ص 14.
175. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 149.
176. ذهبى، پيشين، ج 30، ص 6.
177. همان، ج 4، ص 13.
178. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 5، ص 61.
179. ذهبى، پيشين، ج 30، ص 30 - 29.
180. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 302.
181. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 253.
182. همان.
183. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 309 - 310.
184. همان، ج 18، ص 211.
185. ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتى، (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366)، ج 4، ص 778.
186. ابن ابى يعلى، پيشين، ج 2، ص 16 - 27.
187. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 175 - 176.
188. تنوخى، نشوار المحاضره و اخبار المذاكره، به اهتمام عبود الشالجى، (بى‏جا، بى‏نا، 1971م)، ج 2، ص 295.
189. همان، ص 233.
190. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 3، ص 230؛ ابن جوزى، پيشين، ج 13، ص 217.
191. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 536 - 537.
192. ابن جوزى، ج 15، ص 58 - 59.
193. ابن الوردى، تاريخ ابن الوردى، (بيروت، دارالكتب العلميه، 1996)، ج 1، ص 276.
194. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 306.
195. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 16؛ ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 196.
196. ابن جوزى، پيشين، ج 14، ص 172.
197. همان، پيشين، ج 15، ص 85؛ ابن ابى يعلى، پيشين، ج 2، ص 144.
198. ابن كثير، پيشين، ج 7، ص 611.
199. ابن فراء، احكام السلطانيه، به اهتمام محمد حامد الفقهى، (بى‏جا، مركز النشر، 1406)، ص 37.
200. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 105؛ ابن رجب، پيشين، ج 3، ص 16.
201. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 225.
202. ذهبى، پيشين، ج 28، ص 268.
203. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 138؛ ابن رجب، پيشين، ج 3، ص 15.
204. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 143.
205. همان.
206. ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 121.
207. همان، ص 175 - 176.
208. همان، ج 6، ص 88.
209. ذهبى، پيشين، ج 47، ص 47.
210. سبكى، پيشين، ج 3، ص 374 - 375 - 399 - 425.
211. ابن جوزى، پيشين، ج 15، ص 340.
212. همان، ج 16، ص 181.
213. ابن رجب، پيشين، ج 3، ص 13 - 22؛ سبكى، پيشين، ج 4، ص 234 - 236.
214. ابن رجب، پيشين، ج 3، ص 11.
215. همان، ص 144 - 146.
216. ابن جوزى، پيشين، ج 16، ص 190 - 191.
217. همان، ص 211.
218. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 285.
219. ابن جوزى، پيشين، ج 17، ص 76.
220. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 260 - 261.
221. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 31.
222. همان، ص 79 - 78.
223. ابن كثير، پيشين، ج 8، ص 371.
224. ابن جوزى، پيشين، ج 18، ص 159.
225. همان، ص 198؛ ابن اثير، پيشين، ج 7، ص 225.
226. همان، ص 343 - 344.
227. ابن تغرى بردى، پيشين، ج 6، ص 121.
228. ذهبى، پيشين، ج 39، ص 61؛ همان، ج 40، ص 12 - 17 - 18 - 24 - 25.
229. ابن جبير، رحله ابن جبير، (بيروت، دار بيروت، 1984م)، ص 195 - 200.
230. ابن اثير، پيشين، ج 6، ص 47.
231. ذهبى، پيشين، ج 28، ص 268 - 269.
232. همان، ج 39، ص 58.
233. همان، ج 40، ص 49.
234. ابن رجب، پيشين، ج 3، ص 22 - 25.
235. هانرى لائوست، «ابن جوزى»، دانشنامه ايران و اسلام، ج 3، ص 483.
236. عبدالجليل قزوينى، نقض، (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، مصحح مير جلال الدين محدث، (تهران، انجمن آثار ملى، 1358ش)، مقدمه و تمام صفحات كتاب.
237. ابوالفرج ابن جوزى، تلبيس ابليس، ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو، (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1368ش)، صفحات مختلف كتاب.
238. ابن جوزى، المنتظم، ج 17، ص 152.
239. ابن فوطى، پيشين، ص 157.
240. تنوخى، پيشين، ج 2، ص 134.
241. هانرى لائوست، سياست و غزالى، ترجمه مهدى مظفرى، (بى‏جا، بنياد فرهنگ ايران، 1354ش)، ج 1، ص 75 - 95.
منابع‏
- ابن ابى يعلى الحنبلى، ابى الحسين محمد بن محمد بن الحسين، طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن، ابوالزهراء حازم على بهجت (بيروت، دارالكتب العلميه، 1997).
- ابن الأثير، عزالدين ابى الحسن على بن ابى الكرم الشيبانى، الكامل فى التاريخ (بيروت، موسسة التاريخ العربى، 1994).
- ابن الجوزى، ابى الفرج عبدالرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى تاريخ الملوك والامم، به اهتمام محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، مصحح نعيم زرزور (بيروت، دارالكتب العلميه، بى‏تا).
- - ، تلبيس ابليس، مترجم عليرضا ذكاوتى قراگزلو (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1368).
- ابن الخلدون، عبدالرحمن، العبر، مترجم عبدالمحمد آيتى (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366).
- ابن المعمار البغدادى الحنبلى، ابى عبداللَّه محمد بن ابى المكارم، الفتوه، به قلم مصطفى جواد، به اهتمام محمد نفى الدين الهلالى، عبدالحليم النجار، احمد ناجى القيسى (بغداد، مكتبة المثنى، 1958).
- ابن الوردى، زين الدين عمر بن مظفر، تاريخ ابن الوردى (بيروت، دارالكتب العلميه، 1996).
- ابن تغرى بردى، جمال الدين ابى المحاسن يوسف الأتابكى، النجوم الزاهره فى ملوك مصر والقاهره، به اهتمام محمدحسين شمس الدين (بيروت، دارالكتب العلميه، 1992).
- ابن جبير، ابوالحسين محمد بن احمد الكنانى الاندلسى، رحله ابن جبير (بيروت، دار بيروت، 1984).
- ابن رجب البغدادى، ابى الفرج عبدالرحمن بن شهاب الدين احمد، الذيل على طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن، ابوالزهراء حازم على بهجت (بيروت، دار الكتب العلميه، 1997).
- ابن طقطقى، محمد بن طباطبا، تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى، مترجم محمد وحيد گلپايگانى (تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1367).
- ابن فوطى، كمال الدين عبدالرزاق بن احمد شيبانى، الحوادث الجامعه، (رويدادهاى قرن هفتم هجرى)، مترجم عبدالمحمد آيتى (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381).
- ابن كثير دمشقى، البدايه والنهايه ومعه نهايه البدايه والنهايه فى الفتن والملاحم، به كوشش يوسف الشيخ محمد البقاعى، صدقى جميل العطار (بيروت، دارالفكر، 1998).
- ابى يعلى محمد بن الحسين الفراء، احكام السلطانيه، به اهتمام محمدحامد الفقى (بى‏جا، مركز النشر، 1406).
- الاصفهانى، ابى الفرج، الأغانى، به شرح عبداللَّه على مهنا (بيروت، دارالكتب العلميه، 1992).
- التنوخى، ابى على المحسن بن على، نشوار المحاضره واخبار المذاكره، به اهتمام عبود الشالجى (بى‏جا، بى‏نا، 1971).
- الخطيب البغدادى، ابى‏بكر احمد بن على، تاريخ بغداد او مدينه السلام (قاهره، دارالفكر، بى‏تا).
- الذهبى، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان، تاريخ الاسلام او وفيات المشاهير والاعلام، به كوشش عمر عبدالسلام تدمرى (بيروت، دارالكتاب العربى، 1998).
- السبكى، تاج الدين عبدالوهاب بن على بن عبدالكافى، طبقات الشافعيه الكبرى، به اهتمام عبدالفتاح محمد الحلو محمود محمد الطناحى (بى‏جا، دار احياء الكتب العربيه، بى‏تا).
- السيوطى، جلال الدين عبدالرحمن بن ابى‏بكر، تاريخ الخلفا، به اهتمام ابراهيم صالح (بيروت، دار صادر، 1997).
- الصولى، ابى‏بكر محمد بن يحيى، الاوراق، (اخبار الراضى باللّه والمتقى للّه)، به اهتمام هيومرث. دن (مصر، مطبعه الصاوى، 1935).
- الطبرسى، ابى على الفضل بن الحسن، اعلام الورى بأعلام الهدى، به اهتمام سيد محمدمهدى الخرسان (بى‏جا، دار الكتب الاسلاميه، بى‏تا).
- الطبرى، ابى جعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبرى (تاريخ الامم و الملوك)، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، روائع التراث العربى، 1966).
- قزوينى رازى، نصير الدين عبدالجليل، نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، مصحح مير جلال الدين محدث (تهران، انجمن آثار ملى، 1358).
- قمى، شيخ عباس، منتهى الآمال زندگى چهارده معصوم (تهران، موسسه مطبوعاتى حسينى، بى‏تا).
- لائوست، هانرى، سياست و غزالى، مترجم مهدى مظفرى (بى‏جا، بنياد فرهنگ ايران، 1354).
- - ، «ابن جوزى»، دانشنامه ايران و اسلام، ج 3.
- المسعودى، ابى الحسن على بن الحسين بن على، مروج الذهب و معادن الجوهر (قم، دارالهجره، 1984).
- مسكويه رازى، ابو على، تجارب الامم، مترجم علينقى منزوى (تهران، توس، 1376).
- يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، مترجم محمدابراهيم آيتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371)

این مطلب را به اشتراک بگذارید

آخرین بروزرسانی ( چهارشنبه ، 5 بهمن 1390 ، 08:53 )  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube