مسیر شما :

نهضت ترجمه; نتايج وپيامدهاي آن

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

نهضت ترجمه; نتايج وپيامدهاي  آن

فاطمه جان احمدى



--------------------------------------------------------------------------------


آن چه فرا رو داريد مقاله اى است با عنوان: ((بررسى تاريخ ترجمه در دوره اول خلافت عباسيان)) در اين مقاله نگارنده تلاش دارد تا ضمن معرفى هرچه بهتر و دقيق تر نهضت بزرگ علمى جهان اسلام ـ نهضت ترجمه ـ تلاش هاى راستين محققان طراز اول و دانشوران سازنده آن دوره را بيان نمايد. در اين عرصه به برخى ويژگى هاى فرهنگى عصر زرين فرهنگ و تمدن اسلامى نيز اشاره خواهد شد.
در اين مقاله به بررسى موارد ذيل خواهيم پرداخت:
1ـ آغاز نخستين حركت علمى مسلمانان و معرفى اولين بنيان گذاران آن در عصر اموى.
2ـ نهضت ترجمه در عصر طلايى عباسيان.
3ـ نهضت ترجمه در اندلس و دلايل توجه مسلمانان به ترجمه آثار پيشينيان.
4ـ روش هاى مترجمان در ترجمه نصوص و متون كهن.
در پايان, نتايج و پىآمدهاى نهضت ترجمه را مورد بررسى قرار مى دهيم.

حركت علمى مسلمانان در قرون نخستين اسلامى:
محيط جغرافيايى خشن, نامساعد و در عين حال متكى بر طبيعت شبه جزيره عربستان, سادگى معيشت را براى ساكنان آن به ارمغان آورده بود. بازتاب اين سادگى تنها در ظاهر عرب جاهلى خلاصه نمى شد, بلكه بى نيازى آنان را به علوم مختلف نيز در بر داشت. (1) اگرچه در برخى علوم چون طب(2) و نجوم(3) تجربه هايى كسب كرده بودند, ليكن هنوز معرفت علمى آنان تكوين نيافته و متكى بر علل مبهم و ناشناخته پديده هاى طبيعى بود.
با ظهور اسلام, براساس توصيه هاى قرآن كريم(4) و سفارش هاى پيامبر اكرم(ص),(5) عرب مسلمان به خواندن و نوشتن روى آورد و نخستين گام هاى معرفتى خود را با فراگرفتن قرآن آغاز نمود. اما هنوز اتكاى بر قوه حافظه سرشار و به تبع آن قبح نگارش, مانع از يادگيرى نوشتن و ثبت آموخته ها مى شد(6) و همين عامل مانع بزرگ رسيدن جامعه اسلامى به مراحل تكميلى بود.
فرايند عصر فتوحات اسلامى, رويارويى فرهنگ ها و تمدن هاى مختلف و كهنى بود كه در سايه آميختگى آن ها, فرهنگ و تمدن اسلامى با همه ويژگى هاى بارز خود شكل گرفت. هرچند در مراحل نخستين خلافت اسلامى و تا اواسط حكومت امويان, هنوز اعتقاد به عدم پذيرش هر چيز غير از قرآن و تإكيد برقوه حافظه و اجتناب از نگارش, بى اقبالى بسيارى از علوم را فراهم آورده بود, اما با گذشت زمان و در پى رشد معرفتى مسلمانان و نياز مبرم تمدن نوخاسته اسلامى به آموختن و رسيدن به سرچشمه هاى اصلى معرفت و علم, مسلمانان ناگزير به روى آوردن به ترجمه و نقل متون گرديدند.
با استقرار خلافت امويان در شام و نزديكى آنان به روميان و تسلط بر مدارس علمى رها (ادسا), نصيبين, حران و انطاكيه, رفته رفته زمينه هاى آغاز حركت علمى مهيا گرديد. خلفاى نخستين اموى با خواندن و شنيدن سرگذشت پر عظمت پيشينيان, به تاريخ علاقمند شدند; چنان كه درباره معاويه آورده اند:
... تا يك ثلث شب به اخبار و ايام عرب و عجم و ملوك آن ها و رفتار آنان با رعيت و سيرت شاهان ملل و جنگ ها و حيله ها و رعيت پرورىشان مى گذشت ... هنوز سه يكى از شب مانده برمى خاست و دفترهايى را كه سرگذشت اخبار و جنگ ها و خدعه هاى ملوك در آن ثبت بود, مى خواست و غلامان مخصوص كه مإمور نگهدارى و قرائت دفترها بودند به خواندن آن مى پرداختند و هرشب بر بخشى از اخبار و سرگذشت ها و آثار و انواع سياست مدارىها واقف مى شد.(7)
همين تمايل وافر به اطلاع از اخبار ملوك گذشته(8) موجب شد تا خبرگانى را براى ترجمه و يا قرائت گزيده هايى از متون تاريخى و پزشكى به دربار دعوت نمايند. بنابر قول مشهور, نخستين ترجمه عهد اموى به خالدبن يزيدبن معاويه (م85ه') اختصاص دارد.(9) خالد به دليل علاقه بسيار به علم و دانش,(10) حكيم آل مروان(11) نام گرفت و با پشتكار فراوان به فراگرفتن علم كيميا (شيمى) پرداخت و به ترجمه متون علمى از زبان يونانى و قبطى به عربى توجهى ويژه مبذول داشت.(12) عمربن عبدالعزيز در مورد او مى گويد: ((در ميان بنى اميه مانند خالد زاده نشده است. ))(13)
از ديگر خلفاى برجسته اموى كه نامى در ترجمه و نقل منابع و يا جمعآورى كتاب از خود برجاى نهاد, عمربن عبدالعزيز است. در مورد اقدامات وى مطالب فراوانى در منابع آمده است, از جمله اين كه او در گنجينه كتاب هاى شام, اثرى از علم پزشكى, نوشته قس بن هارون بن إعين,(14) يافت كه از بهترين كناش هاى(15) قديمى به شمار مىآمد. اين اثر ارزشمند و بى نظير كه اهرنHeron) ) نام داشت, توسط ماسرجويه(16) (ماسرجيس)(17) به عربى برگردان شد. عده اى از خليفه خواستند تا از آن كتاب رونويسى كرده و آن را منتشر نمايند, اما خليفه سخت گير راضى نمى شد. سرانجام پافشارىهاى بسيار آنان خليفه را وادار نمود تا پس از چهل روز انديشيدن و استخاره كردن, كتاب را عرضه نموده, اجازه طبع و نشر آن را صادر نمايد.(18)
اين گونه ترديد و تنگ نظرى خلفاى اموى نسبت به علوم, ساليان متمادى آثار ارزشمند و نفيسى را در گنجينه ها و كتاب هاى آنان متروك باقى نهاد. با اين توصيف, از ميان مترجمان اين عصر مى توان به صالح بن عبدالرحمن,(19) ماسرجويه(20) سرجون بن منصور(21) و پسرش منصور بن سرجون,(22) تياذوق,(23) اصطفن قديم,(24) قيس بن قنان بن متى,(25) و حسان نبطى(26) اشاره كرد.

نهضت ترجمه در عصر طلايى عباسيان
سقوط خاندان بنى اميه و طلوع اقبال آل عباس دوره جديدى از تحولات تاريخى, فرهنگى و علمى را در تمامى ممالك تابعه خلافت اسلامى به دنبال داشت. دوره اى كه اربابان قلم آن را عصر طلايى اسلام (عصر الاسلام الذهبى), دوره مدنيت اسلامى, و عصر زرين فرهنگ و تمدن اسلامى نام نهاده اند.(27) انتقال مركز خلافت از دمشق به مدينه الاسلام بغداد و نزديكى آن به كانون علمى جندى شاپور و حضور بى شائبه وزيران كاردان و مستشاران با كفايت ايرانى در دربار خلافت اسلامى و علاقه وافر خلفاى نخستين بنى عباس به علم, ادب و فرهنگ پرورى, نهضت بزرگ علمى و فرهنگى جهان اسلام را به بار نشاند.
اگرچه بنيان گذار خلافت عباسيان, ابوالعباس سفاح (132ـ136ه' ) به دلايل متعدد هم چون دشوارىهاى عصر استقرار, مقابله با مخالفان و معارضان حكومت نوخاسته, و كوتاهى عمر خلافتش, هرگز نتوانست به علوم توجهى شايسته مبذول دارد, اما برادر او منصور (136ـ158ه') به رغم همه مشكلات عصر تثبيت, به خوبى بر اريكه قدرت سامان گرفت(28) و با بناى شهر بغداد(29) و انتقال مركز خلافت به آن جا, دولتى قدرتمند و كارآمد تشكيل داد. علاقه و اعتقاد بيش از حد منصور به تنجيم و احكام ستارگان و طالع بينى موجب شده بود تا بدون اجازه منجمان به كارى دست نيازد. از اين رو با فراخوان سرآمدان نجوم از ايران و هند نام خود را به عنوان نخستين خليفه اى كه منجمان و ستاره شناسان را به دربار فراخواند,(30) رقم زد.
به دنبال اين نياز و توجه خليفه منجمان و آگاهان به علم ستاره شناسى از ايران و هند به دربار خلافت راه يافتند. در رإس اين جماعت, ((نوبخت منجم)), از اعاظم و بزرگان خاندان مشهور نوبختى(31) قرار داشت كه از سرآمدان ستاره شناسى عصر خود محسوب مى شد و داراى زيج ها و جداول فلكى مشهورى بود.(32) منصور در ساختن شهر بغداد و انتخاب محل آن, بارها از نظرات نوبخت استفاده نمود.(33) فعاليت با نشاط و مهارت وى در كار تنجيم, به استمرار حضور خاندان نوبختيان در دربار خلفاى بعدى انجاميد.(34)
علاوه براين, ستاره شناسان هندى نيز در دربار منصور آمد و شد داشتند; در حدود سال 156 ه' كه هيإتى از آنان به حضور منصور رسيده بودند, يكى از آن ها كتابى به نام ((سندهند))(**)با خود داشت كه داراى اطلاعات جامعى در مورد نجوم و حساب هندى بود(35) و خليفه يكى از مترجمان طراز اول دربار به نام ابراهيم فزارى را مإمور ترجمه آن نمود. حاصل تلاش ابراهيم كتابى شد با عنوان ((سند هند كبير))(36) كه بعدها در عصر مإمون, توسط محمدبن موسى خوارزمى خلاصه گرديد و تا مدت ها اساس زيج منجمان اسلامى بود.(37) به استناد منابع, در همين دوره است كه كتاب هاى بسيارى از علم نجوم و احكام مربوط به آن ها براى عباسيان ترجمه شد. از ميان مترجمان آثار ستاره شناسى دربار منصور مى توان به ابراهيم فزارى(38) و فرزندش محمد(39) و على بن عيسى اسطرلابى(40) كه نام و آوازه اى بس بلند در اين عرصه داشتند, اشاره نمود.
علاقه و اشتياق فراوان منصور به كسب معارف جديد, او را متوجه مرزهاى خارجى خلافت نمود. از اين رو, با اعزام هيإت هايى بلندپايه به دربار قيصر روم, از او خواست تا كتاب ها و متون قديمى يونانى را براى وى بفرستد.(41) روميان هم كتاب اقليدس و برخى آثار علوم طبيعى(42) و شايد كتاب مجسطى بطلميوس(43) را به دربار خلافت اسلامى ارسال نمودند. در پى اين اقدام, خليفه عده اى از دانشمندان و سرآمدان فن ترجمه را مإمور كرد تا به برگردان اين كتاب ها به زبان عربى مبادرت نمايند. مسعودى معتقد است كه منصور اولين خليفه اى بود كه از زبان هاى بيگانه براى او آثارى به عربى ترجمه كردند;(44) درحالى كه ابن نديم بر اين باور است كه نخستين ترجمه ها به امويان اختصاص دارد.(45)
در هر صورت, از نخستين آثارى كه از زبان پهلوى به عربى ترجمه گرديد, مى توان از كتاب ((كليله و دمنه)) نام برد. اين كتاب ارزشمند از مشهورترين آثار ادبى هندى است كه در عهد ساسانيان توسط برزويه طبيب از سانسكريت به پهلوى برگردان شد,(46) و ابن مقفع در اين دوره, يعنى آغاز عصر ترجمه, آن را از پهلوى به عربى ترجمه نمود.(47) علاوه بر آن, كتاب سند هند هم توسط مترجمان عالى رتبه هندى به عربى ترجمه شد.(48) در كنار ترجمه برخى آثار يونانى چون مجسطى بطميوس(49) و كتاب اقليدس, تعدادى از كتاب هاى ارسطو و هم چنين كتاب ارثماطيقى(50) Arithmeetic)) و ديگر آثار كهن يونانى نيز به عربى ترجمه شد.
بدين سان, خلافت منصور عباسى فرصتى مناسب براى مولفان و اربابان قلم بود تا آن چه را كه پيشتر اجازه نگارش و نشر آن را نداشتند, اكنون به رشته تحرير درآورند. از جمله آنان, مورخ نامى ((محمدبن اسحاق)) صاحب كتاب ((المغازى و السير و اخبار المبتدإ)) است. بنابر اظهار مسعودى, اين كتاب پيش از آن, مدون و معروف نشده بود.(51)
در كنار تلاش هاى بى وقفه محققان علم نجوم و ساير علوم, پزشكان كارآمد نيز در اعتلاى علم پزشكى تلاشى در خور اعتنا نمودند. در ميان پزشكان پركار دربار منصور, جورجيس بن بختيشوع از جايگاه والايى برخوردار بود. او كه رئيس دارالعلم و بيمارستان جندىشاپور بود, به دنبال بيمارى صعب العلاج منصور كه پيشتر ـ در در سال 148ه' ـ بر او عارض شده و اشتهاى او را به شدت كاهش داده و درد شكم امان او را بريده بود, به دربار خليفه راه يافت. در اندك زمانى وقار, عفت,(52) زبان آورى, كمال ادب و مهارت در طبابت بر هيبت پزشكى نصرانى نزد خليفه افزود و چيزى نگذشت كه از ملازمان نزديك خليفه گرديد.(53) او در مدت اقامتش در دربار بغداد كتاب هاى پزشكى بسيارى را به رشته تحرير درآورد و از آن جا كه به زبان هاى سريانى, يونانى, فارسى و عربى به خوبى آشنا بود توانست كتاب هاى طبى يونان باستان را براى خليفه ترجمه نمايد.(54) مهارت, حسن سيرت و كاردانى او, حضور فرزندان و نوادگانش را در دربار شش خليفه عباسى (منصور, هارون, مإمون, معتصم, واثق و متوكل) تضمين نمود. (55)
با اين توصيف شايد بتوان اين ادعا را پذيرفت كه منصور نخستين خليفه اى بود كه به طور رسمى به نقل و ترجمه متون كهن علمى توجه كرد, اگر چه اين امر غالبا در دو زمينه طب و نجوم خلاصه مى شد. ادامه روند نهضت علمى كه منصور آغاز كرده بود هم چنان با فرازونشيب هايى جدى در عصر مهدى (158ـ169ه') دنبال شد. اختلافات مذهبى به همراه درگيرىهاى دينى و گفت وگوهاى جدلى متكلمان(56) در اين عصر كه بى ترديد در نتيجه نفوذ و رواج انديشه هاى مذهبى سرزمين هاى تابعه خلافت عباسى بروز كرده بود, نشاطى تازه به اين نهضت بخشيد.
با ترجمه بسيارى از آثار فكرى و فلسفى اين سرزمين ها, بويژه ايران و روم, بازار نشر آرا و عقايد كلامى, مجادلات و مناظرات فرقه اى گرم تر گرديد و همين امر موجب شد تا خليفه, متكلمان و محققان را از اقصى نقاط به دربار دعوت نموده و آنان را به تإليف كتاب هاى ضد زنديق تشويق نمايد.(57) بدين ترتيب نام او به عنوان نخستين خليفه اهل تحقيق كه متكلمين را براى تصنيف آثار كلامى ترغيب مى نمود, رقم خورد.(58) اما از آن جا كه بخش عمده حكومت مهدى به تنعم و خوش گذرانى, بذل و بخشش و افزودن به تجملات گذشت, هرگز فرصتى نيافت تا بتواند طرحى را كه پدرش در انداخته بود, به غايت رساند. با مرگ او, موسى الهادى به خلافت رسيد, اما دوره يك ساله (169ـ170ه') حكومت او نيز همه در آشوب و التهاب سپرى شد; از اين رو, وى نتوانست كمك مفيدى به جريان نهضت ترجمه نمايد. ليكن حكومت طولانى هارون الرشيد (170ـ193ه') فرصتى مناسب براى انجام فعاليت هاى فرهنگى ايجاد نمود, هرچند او ميراث دار خلافتى از هم گسيخته بود. چنان كه ممالك تابعه يكى پس از ديگرى دچار بحران شده و اين بحران ها در برخى نواحى, حاكميت خلافت اسلامى را به مخاطره انداخته بود; براى نمونه, ايران به عنوان وسيع ترين سرزمين تابعه خلافت اسلامى, شرايط دشوار و آشفته اى را مى گذراند و مغرب نشينان خلافت اسلامى هم پيوسته در تزلزل بودند و بيزانسيان فرصت طلب نيز مرزهاى شمالى حكومت اسلامى را تهديد مى كردند.
به رغم همه اين مشكلات, خليفه مقتدر كه تربيت شده شايستگان و خبرگانى چون خاندان محتشم برمكيان بود,(59) خيلى زود بر مشكلات فائق آمد و به مدد خوش فكرى خود همه آشوب ها و هيجان هاى سرزمين هاى تابعه را خاتمه داد و بار ديگر آرامش و صلح را به همه مرزهاى داخلى و خارجى باز گرداند. حضور فعال و همه جانبه مستشاران با كفايت و رايزنان با درايت ايرانى يكى از درخشان ترين ادوار تاريخى خلافت اسلامى را به وجود آورد. دوره اى كه نزد محققان به عصر طلايى (عصر الاسلام الذهبى), عصر زرين فرهنگ و تمدن اسلامى,(60) و روزگار پرنعمت مملكت اسلامى موسوم است.(61) خزانه آكنده از ثروت,(62) صلح و آرامش ناشى از تمركز قدرت كه لازمه انجام امور فرهنگى و علمى است, وجود برمكيان باذوق و صاحب درايت كه خود آميزه اى از فرهنگ و ادب بودند,(63) در اندك زمانى پايتخت خلافت بغداد را به شهر افسانه هاى هزار و يك شب(64) مبدل نمود. تا جايى كه مردم به دليل رونق و رفاه عمومى, اين عصر را ((ايام عروس)) ناميده اند.(65)
او از سويى درهاى گشوده دارالعلم بغداد, محفل ها و انجمن هاى پررونق علم و ادب, مجالس وعظ و مجادلات علمى, فرهيختگان بى شمارى را به سوى مركز خلافت جلب و جذب نمود. به دنبال حضور بى شائبه اين دانشمندان كه بى شك از حمايت هاى همه جانبه خليفه علم دوست(66) بهره مند بودند, به همراه تلاش هاى بى وقفه برمكيان كه خود از طرفداران سرسخت نهضت علمى به شمار مىآمدند,(67) جريان ترجمه شتابى تازه گرفت.
با شكوفايى اذهان عمومى و توجه مردم به علوم و فنون, علاقه مندى ايشان به كتاب هاى علمى پيشينيان افزايش يافت و البته خليفه هارون الرشيد نيز خود از شيفتگان تاريخ ملوك و اكاسره و اخبار گذشتگان بود. همو بعدها متإثر از افكار پزشكان و دانشمندان مقرب دربار خلافت كه عمده از دوست داران منطق و فلسفه محسوب مى شدند و از حكمت هم بهره اى داشتند, به منطق و فلسفه علاقه مند شد. از اين رو خليفه در پى كسب آثار علمى, فرمان داد تا در سرزمين هاى فتح شده و يا ممالك تابعه, هر كتابى يافت مى شد, به بغداد منتقل نمايند; براى نمونه, پس از فتح عموريه و آنقره (آنكارا) در آسياى صغير, كتاب هاى بى شمارى به دست آمد كه همگى را به بغداد منتقل كردند(68) و هارون, يوحنابن ماسويه, پزشك و مترجم دربار را براى ترجمه آن ها مإمور نمود.(69) سيوطى در مورد علاقه هارون به كسب معارف جديد مى نويسد: ((نمى شناسم ملكى را كه فقط در كسب علم سفر كند بجز رشيد.))(70)
اين سياست خليفه مبنى بر جمعآورى كتاب از زبان هاى مختلف, حضور مترجمان خبره و كارآمد را در دربار ضرورى مى نمود. در پى احساس اين نياز اساسى, مقدمات مهاجرت پزشكان, متكلمان و اديبان ايرانى, هندى و سريانى به مركز خلافت فراهم شد. آشنايان و دانايان به فن ترجمه به نقل و ترجمه اين آثار مبادرت نمودند. در ميان اين خيل بى شمار, نخبگانى چون يوحنان ماسويه(71) و حنين ابن اسحاق حضور داشتند. در بسيارى از موارد, اين خبرگان از جانب خليفه با ميل باطنى به سفرهاى دور و دراز رفته, كتاب ها و آثار كهن مورد نياز جامعه علمى آن روز را يافته و براى ترجمه به دربار مىآوردند.(72) نتيجه قطعى اين سياست خليفه, رونق علمى مركز خلافت اسلامى بود. همين عامل اساسى مى توانست از جاذبه هايى باشد كه جمع زيادى از دانشمندان خواهان علم و حكمت را به دربار بغداد رهنمون سازد. اما بى شك آن چه در ماندگارى و ترغيب و تشويق خبرگان ترجمه براى ممارست بيشتر و مستمر موثر افتاد, گشاده دستى خليفه در پرداخت عطايا و هداياى گران قيمت به مترجمان بود و شايد همين موضوع, در كنار علاقه محققان و مترجمان به كسب علم, از عوامل مهم و تعيين كننده جلب و جذب و ماندگارى دانشمندان ـ حتى به صورت خاندانى ـ در دربار خلافت اسلامى باشد. براى نمونه, خاندان بختيشوع و يا خاندان نوبخت, خاندان حنين و خاندان شاكر از خدمتگزاران دربار عباسيان بودند كه بطور مستمر چند نسل در كنار خلفاى بنى عباس ماندند و نقش مهمى را در نهضت ترجمه و اعتلاى علمى اين عصر ايفا نمودند.
بنابر آن چه گذشت, پس از زمانى كوتاه وجود انبوه كتاب هاى گسيل شده به مركز خلافت, به همراه رواج كاغذ(73) كه از مهم ترين پديده هاى اين عصر به شمار مىآيد و به دنبال آن, ترجمه ها و نسخه هاى متعددى كه رونويسان (نساخان و وراقان) از آن ها تهيه مى كردند, تإسيس مكانى براى حفظ و نگهدارى آن ها را ضرورى نمود. از اين رو كتابخانه اى عمومى در مكانى فراخ با درهاى گشوده و اتاق هايى مملو از كتاب به نام ((بيت الحكمه)) بنيان نهاده شد(74) تا علاوه بر حفظ آثار مكتوب, جايگاه مناسبى براى مطالعه محققان و طالبان علم باشد. اگرچه هنوز ميان محققان براى معرفى نخستين موسس آن اختلاف نظر وجود دارد, اما بنابر شواهد و قراين موجود, نخستين گام هاى بنيان اين موسسه بزرگ علمى در عهد هارون برداشته شد(75) و بعدها در عصر مإمون با بذل عنايت وى و تلاش صاحبان انديشه به عنوان نخستين فرهنگستان بزرگ علمى طراز اول جهان اسلام مشهور گشت.
مرگ ناگهانى هارون در توس (193ه') نه تنها خلافت اسلامى را به لحاظ سياسى دچار بحران نمود, بلكه وضعيت اقتصادى, فرهنگى و اجتماعى ممالك تابعه را نيز مختل كرد. بخشى از اين نابسامانى و آشفتگى ها محصول ترديد خليفه در واپسين سال هاى خلافت وى براى تعيين جانشين بود. نتيجه اين ترديد به نزاع خاندانى براى كسب قدرت ميان وارثان خلافت انجاميد. فاتح اين رقابت كسى جز مإمون, خليفه مقتدر عباسى, نبود; شخصيتى كه با پشتيبانى و رايزنى هاى وزير ايرانى خود, فضل بن سهل ذوالرياستين(76) ـ رياست بر ديوان قلم و شمشير(77) ـ توانست رقيبان را كنار زده, چون فاتحى بى رقيب بر مسند خلافت تكيه زند.
سياست هاى خاص مإمون به همراه ويژگى هاى بارزى چون خوش فكرى, گشاده دستى, دور انديشى, علم دوستى,(78) فرهنگ پرورى, تحملآراى مخالف و تسامح در پذيرش افكار ديگران, دوره اى درخشان و كم نظير را در تاريخ اسلام در سده هاى نخستين به وجود آورد. نكته قابل توجه حكومت چندين ساله وى در خطه دانش پرور مرو(79) و در دامان دانشمندان و فضلاى اين سامان و دست يابى به كتابخانه ساسانيان, كه يزدگرد سوم(80) از مداين به مرو برده بود,(81) توجه كامل او به علوم مختلف بود و البته هرگز نبايستى آموزه هاى او از محضر على بن موسى الرضا را ناديده گرفت, چه اين خود يكى از مهم ترين موضوعاتى بود كه مى توانست در بينش باز خليفه موثر باشد.
بازگشت مإمون به بغداد فصلى نوين در تاريخ عباسيان گشود. حضور وى در دارالخلافه بغداد هم زمان با تكوين مذهب اجتهادى شيعه و رواج مكتب فكرى و كلامى معتزله, رونقى تازه به جريان علمى بخشيد. شرايط موجود حاكم بر مركز خلافت اسلامى, مإمون را به سوى گرايش هاى معتزلى رهنمون ساخت و چيزى نگذشت كه به مدد مطالعات پيشين او در مرو پيرامون موضوع رإى و قياس, علاقه مندى وى به مباحث علمى, فلسفى و كلامى دوچندان شد و در نتيجه, از طرفداران سرسخت مكتب اعتزال گرديد.(82) در پرتو اين تمايل ها به گردآورى علما و متكلمان و فراخوان آگاهان به زبان عربى, دانايان به فلسفه و علوم اوائل از اقصى نقاط مبادرت نمود(83) و بدين وسيله روح تازه اى از كمال طلبى و علم جويى را در كالبد جامعه اسلامى دميد. مسعودى در اين باره آورده است:
[مإمون] در آغاز كار به علت نفوذى كه فضل بن سهل و ديگران در او داشتند در احكام و قضاياى نجوم مى نگريست و تسليم مقتضيات آن بود و روش شاهان قديم ساسانى چون اردشير و ديگران را گرفت و به خواندن كتاب هاى گذشته كوشيد و مطالعه بسيار كرد و مطالب آن را دانست و وقتى كار فضل بن سهل چنان شد كه معروف است و مإمون به عراق آمد, از اين همه روى گرداند و به توحيد و وعد و وعيد اعتقاد پيدا كرد و با متكلمان نشست و بسيار كس از جدليان معروف چون ابوهذيل محمدبن هذيل علاف(84) و ابواسحاق ابراهيم بن سيار نظام(85) و ديگران كه موافق يا مخالف آن ها بودند به وى تقرب يافتند و فقيهان و اديبان به مجلس او نشستند و آن ها را از ولايات بياورد و مقررى داد و مردم به تحقيق و نظر راغب شدند و بحث و جدل آموختند و هرگروه كتاب ها در تإييد مذهب و گفتار خويش تإليف كردند.(86)
با توسعه فضاى باز فرهنگى آميخته با تسامح مذهبى, فراهم آمدن زمينه هاى ابراز عقايد و اظهار نظرهاى فرهنگى و مذهبى به همراه رواج روحيه خردگرايى و آزاد انديشى و شكوفايى شخصيت انسانى در محيطى مناسب و پرجنب وجوش علمى و فرهنگى كه البته رونق اقتصادى نيز بدان دامن مى زد, بغداد به دارالعلمى افسانه اى و مدينه اى فاضله با همه ويژگى هاى خاص خود مبدل شد, تا آن جا كه شافعى در اواخر قرن دوم درباره آن مى نويسد: ((هركس بغداد را نديده نه جهان را ديده است و نه مردم جهان را)).(87)
گرايش هاى اعتزالى خليفه و رونق مجالس علمى و فلسفى, ترجمه و تإليف كتاب هاى بى شمارى را در رد يا اثبات نظريه ها و آراى طرفين مخالف يا موافق در پى داشت. خليفه نيز براى تثبيت آراى معتزله و شايد هجوم شبهات وارد شده به عقايد اسلامى, فرمان داد تا بسيارى از تإليفات فلسفى بويژه آثار ارسطو, جمع آورى شده و به عربى ترجمه شوند. هرچند برخى از منابع, دليل اين اقدام و توجه او را خواب مشهور مإمون و هم صحبتى وى با ارسطو طاليس مى دانند,(88) اما هرچه كه باشد, شكى نيست كه خليفه در ترجمه كتاب هاى فلاسفه يونان تلاش قابل توجهى مبذول داشت و در اين راه از هيچ بخششى دريغ نكرد.(89) گاهى گشاده دستى وى به حدى مى رسيد كه هم وزن كتاب ترجمه شده طلا مى بخشيد.(90) بى ترديد همين سياست گشاده دستى و بخشش هدايا به دانشوران و مترجمان(91) آثار كهن علاوه بر جذب آنان به دربار خلافت, سبب ماندگارى ايشان در بيت الحكمه مى شد.(92)
ناگفته پيداست كه اين رفتار مإمون تإثير مستقيمى بر اطرافيان, دربارىها, ثروتمندان و صاحب نفوذان دولت عباسى داشت;(93) چه آن ها نيز به تبع خليفه به ترجمه كتاب هاى كهن پزشكى, نجوم و فلسفه علاقه نشان مى دادند و با تكريم دانشمندان و ايجاد شرايط مطلوب براى محققان و مترجمان, به حركت و نشاط علمى سرعت بيشترى مى بخشيدند. همين امر موجب تشديد روند مهاجرت مترجمان چيره دست و دانايان زبان و ادبيات عربى, ايرانى, يونانى, سريانى و هندى به دارالعلم بغداد شده بود. اما اين روند چندان به طول نيانجاميد, زيرا آزادى انديشه و تسامح ظاهرى خليفه نسبت به ساير عقايد كه تا حدود زيادى به حضور فعال نسطوريان, يعقوبيان, زرتشتيان, صابئين و برهمن ها در مركز خلافت اسلامى دامن زده بود, با سيطره كامل معتزله و تبعيت محض خليفه از آراى آنان به پايان رسيد و سرفصل نوينى در تاريخ اين عهد گشوده شد. به عبارتى, از اين دوره به بعد ظواهر افول نهضت ترجمه نمايان شد; مجالس مناظرات علمى با حضور انديشمندان معتزله اداره مى شد; هرجا محفل گفتگو يا نشستى آزاد منعقد مى شد, جدل كه از مهم ترين ابزار معتزله بود, پيروز و كامياب عرصه مجادلات و مناظرات علمى بود.(94)
با همه اين مطالب, از آن جا كه تجهيز كتابخانه بيت الحكمه و دست يابى به كتاب هاى ارزشمند علمى ساير سرزمين ها در سرلوحه سياست مإمون قرار داشت, با ارسال نامه هايى براى سران و حاكمان سرزمين هاى روم,(95) قبرس,(96) صقليه (سيسيل)(97) و خراسان, از آن ها خواست تا كتاب هاى قديمى بويژه آثار فلسفى را براى او ارسال دارند. هرچند گاهى مقاومت هايى از سوى حاكمان اين سرزمين ها صورت مى گرفت, اما در نهايت كتاب هاى زيادى به دربار خلافت بغداد گسيل شد; به عنوان مثال, از روم حدود پنج بار شتر كتاب(98) و از خراسان صد بار شتر كتاب(99) به بغداد رسيد. در ميان كتاب هاى اهدايى روميان, كتاب هاى فلسفى مشاهير يونان باستان(100) و هم چنين آثارى از طب و نجوم و هندسه از جمله كتاب اقلديس(101) وجود داشت. خليفه نيز بهترين مترجمان دربار چون حجاج بن يوسف بن مطر, يوحنابن بطريق و حنين بن اسحاق را مإمور ترجمه آن ها كرد.(102)
با ورود اين آثار نفيس و ارزشمند به مركز خلافت و آشنايى دانشمندان با ذخاير علمى بيگانگان, بسيارى از محققان براى يافتن ساير كتاب هاى كهن راهى سرزمين هاى دوردست شدند تا خود به آن چه در نظر داشتند دست يابند. يوحنابن بطريق(103) و حنين بن اسحاق(104) و قسط ابن لوقا(105) در سرلوحه اين جماعت بودند. قفطى در تإييد اين مطلب آورده است: ((بعد از اين ساير مردم به جستجوى امثال آن كتب افتادند و هر يك به وسيلتى چيزى از آن به دست آوردند تا رفته رفته قدر كثيرى از آن كتب در بلاد اسلام شايع گرديد.))(106)
سياست جمعآورى كتب و آثار علمى از اقصى نقاط و گردآورى مجموعه هاى اهدايى حاكمان به رونق بيش از پيش نهاد علمى و تحقيقاتى بيت الحكمه انجاميد. ميراث فرهنگى يونانيان, ايرانيان و هنديان و سريانى ها يك جا گرد آمد و با ترجمه بسيارى از آن ها, و با توجه به سياست خليفه مبنى بر تشويق و ترغيب مردم براى مطالعه آثار ترجمه شده, تحول علمى عميقى در جامعه اسلامى پديد آمد. يكى از مهم ترين نتايج ورود اين آثار و ترجمه آن ها به زبان عربى, ايجاد مسائل و سوالات زيادى در اذهان عامه مردم بود كه البته حضور دانشمندان ساير اديان نيز براين موضوع دامن مى زد. به دنبال چنين شرايطى, بازار مجالس علمى و مناظرات فلسفى گرم تر شد. خليفه خود نيز نقش فعالى را در برپايى اين گونه مجالس برعهده داشت, تا آن جا كه هر هفته روزهاى سه شنبه مجلس مناطرات فلسفى مىآراست و علما و محققان و متكلمان را دعوت مى كرد تا در حضور او به مناظره و گفتگو بنشينند.(107) برخى محققان, مشوق مإمون در راه اندازى اين گونه مجالس مناظره را استاد وى, ابوهذيل محمدبن هذيل علاف, از معتزليان طراز اول, مى دانند.(108) وى كه از مشهورترين جدليان عصر مإمون به شمار مىآيد, داراى بهترين مجالس مناظرات فلسفى بود و در اين مجالس توانسته بود تعداد زيادى از پيروان مذاهب ديگر را به دين اسلام دعوت نمايد.(109)
البته در اين كه مشوق اصلى مإمون در راه اندازى چنين مجالسى ابوهذيل بوده است جاى شك و ترديد است, زيرا طبق اسناد موجود, مجالس علمى مإمون سابقه اى طولانى داشت, چه او بيشتر هنگام اقامت در نيشابور و مرو به تشكيل چنين مجالسى مبادرت نموده بود.(110) آورده اند كه: گاهى در اين مجالس على بن موسى الرضا نيز شركت مى جست و با نمايندگان نصارا, ثنويه و زنادقه به بحث و گفتگو مى نشست.(111)
شايان ذكر است كه اين مناظرات تنها اختصاص به خليفه و دربار وى نداشت, بلكه همه جاى جامعه اسلامى, از مسجد گرفته تا بازار, مى توانست محلى براى گفت وگوهاى علمى و مناظرات جدلى باشد. گاه اهميت حضور در اين مجالس به حدى مى رسيد كه برخى مسائل عاطفى دانش پژوهان را نيز تحت الشعاع قرار مى داد; به عنوان مثال, آورده اند كه: ((دانشجويى فرزندى دلبند را از دست داد, كسى را گفت تا به خاكش بسپارد, از ترس اين كه مبادا يك نشست از درس استاد و بهره گيرى از محضر او را از دست بدهد. ))
بديهى است ثمره مهم چنين عصرى اعتلاى انديشه اسلامى بود. يكى از مهم ترين نتايج ورود انديشه ها به عالم اسلام و تلاش و مساعى معتزليان و مناظرات آنان با مخالفان, پيدايش و رواج علم كلام بود. از اين پس متكلمان مجهز به منطق و استدلال و دلگرم به حمايت هاى خليفه, در عرصه مناظرات و انجمن هاى علمى حاضر شده و به نشر علوم عقلى مى پرداختند. بدين گونه آن چه را كه منصور و هارون آغاز كرده بودند, مإمون با شور و اشتياق به انجام رسانيد و عصر طلايى ترجمه و تإليف در عهد او به بار نشست.
با مرگ مإمون از شتاب رو به رشد نهضت ترجمه كاسته شد و عصر معتصم (218ـ227ه') در حالى سپرى گرديد كه رقابت عناصر ترك نژاد با صاحب نفوذان ايرانى و عرب عرصه را بر دانشمندان تنگ نموده بود. با وجود حضور بسيارى از مترجمان طراز اول در اين عصر, بيت الحكمه ديگر رونق روزگار مإمون را نداشت. بى تدبيرىهاى متعصم و عدم رغبت او به علم(112) از يك سو, و انتقال مركز خلافت به سامرا(113) از ديگر سوى, تا حدود زيادى از شكوه دارالعلم بغداد كاست. نخستين بازتاب آشفتگى هاى اين عصر در نهضت ترجمه متجلى گشت. از اين دوره به بعد تا عصر متوكل كه چراغ تابان نهضت علمى به خاموشى گراييد, بسيارى از دانشمندان به اقصى نقاط مهاجرت نمودند و كانون فرهنگ بغداد از هم پاشيده شد. افول اقبال علمى بغداد, رونق ساير مراكز علمى جهان اسلام چون دربار سامانيان, آل بويه, اندلس, قرطبه(114) و دربار فاطميان مصر را به دنبال داشت.(115) حكومت كوتاه واثق (227ـ232ه') هم نتوانست مشكل انحطاط علمى بغداد را حل نمايد. تا اين كه حكومت به متوكل عباسى رسيد. به رغم همه سختگيرىها و تعصبات مذهبى خليفه سنى,بار ديگر بيت الحكمه به مدد مترجمان عالى رتبه اى چون حنين بن اسحاق و فرزندان و شاگردانش حياتى دوباره يافت.
اگر چه آثار انحطاط علمى در دوره متوكل به خوبى قابل تشخيص است, اما بنابردلايلى شايد بتوان عصر وى را دوره بهترين و منسجم ترين ترجمه ها دانست, زيرا كارآموزان ترجمه و مترجمين نوپاى عصر مإمون در اين دوره به كمال رسيده بودند و ترجمه هاى بسيار خوبى به بازار علم عرضه مى كردند و هم اينان فرهنگستان بيت الحكمه را براى مدت كوتاهى رونقى قابل توجه بخشيدند.
با اين وجود, سياست نادرست و ممانعت از راه اندازى مجالس مناظره, از يك سو, و مجازات مجريان و كسانى كه در اين امر تلاش مى نمودند, از سوى ديگر, علاوه بر درهم پيچيدن طومار عصر آزاد انديشى مإمون, موجبات رنجش مترجمان طراز اول و يا مهاجرت آنان از مركز خلافت را فراهم آورد.(116) همين امر به همراه ساير عوامل سياسى, فرهنگى كه ميراث عصر معتصم بود, اركان فرهنگى جامعه اسلامى را سست نمود و عصر طلايى نهضت علمى اسلامى به خاموشى گراييد.

معرفى ادوار نهضت ترجمه در عصر عباسيان
بيشتر محققان, سير تحول نهضت علمى عصر عباسيان را به سه دوره تقسيم نموده اند. در ميان اين سه دوره, تنها عصر هارون و مإمون عباسى بود كه به دليل ويژگى هاى خاص خود, به عصر طلايى اسلام موسوم گشت. عصرى كه در آن جهشى عظيم براى انتقال علوم از ديگر ممالك به جهان اسلام صورت گرفت و بخش عظيمى از آثار مكتوب پيشينيان به زبان هاى سريانى و عربى ترجمه, شرح و تفسير گرديد. سرآمدان اين نهضت كه از ابتدا در جريان نهضت علمى حضور داشتند, عمده تا پايان عصر متوكل به حيات علمى خود ادامه دادند و با مرگ آنان و روى كار آمدن برخى خلفاى نالايق كه شايد توجهى به پيشبرد علوم نداشتند, جريان عظيم علمى رو به افول نهاد. با اين توصيف سه دوره سابق الذكر عبارتنداز:
دوره نخست: از خلافت منصور آغاز و به وفات هارون الرشيد (از سال 136 تا 193 ه') ختم مى شود. با توجه به شرايط خاص اين دوره مى توان ادعا نمود كه نخستين گام هاى نهضت ترجمه در اين عصر برداشته شد. يكى از ويژگى هاى اين عصر حضور بى شائبه پزشكان, منجمان و برخى اديبان در دربار خلافت اسلامى و توجه بيش از پيش خلفا به تنجيم, پزشكى, سياست, قصص و سير است. از اين رو غالب آثارى كه در اين دوره ترجمه شده اند, مربوط به علم نجوم, پزشكى و سيرالملوك بود. در اين ميان, كتاب هاى بقراط, جالينوس و آثار هندى و ايرانى بسيارى به عربى ترجمه گرديد.

طبقه اول مترجمان برجسته در اين عصر عبارتنداز:
نوبخت منجم: در پى علاقه و اعتقاد منصور به تنجيم, طالع بينى و پيشگويى, خاندان نوبخت كه از سرآمدان و نامآوران علم نجوم بودند به دربار خلافت راه يافتند و در اندك زمانى, وى (نوبخت) و پسرش ابوسهل از موقعيت خوبى در دربار برخوردار شدند. نام اصلى ابوسهل, طيما ذاه ماباذار خسرو ابهشاذ بود و منصور نام او را به ابوسهل برگرداند.(117) چنان كه آورده اند, منصور هنگام بناى شهر بغداد, از مشاوره نوبخت كمال بهره را برد.(118) خاندان نوبختى هم چون ديگر خاندان هاى ايرانى به قدر سهم خويش در نهضت ترجمه خدمت هاى قابل توجهى ارائه كردند و كتاب هاى بسيارى را از فارسى به عربى ترجمه نمودند.(119)
عبدالله بن مقفع (روزبه): يكى از برجسته ترين چهره هاى ايرانى در نهضت ترجمه است. قفطى در مورد او مى گويد: ((اول كسى است در ملت اسلاميه كه همت بر ترجمه كتب منطقيه گماشت)).(120) وى ترجمه كتاب هاى منطقى ارسطو يعنى: قاطيغورياس (مقولات عشر), بارى ارمنياس و انولوطيقا (تحليل قياس) را به ابن مقفع نسبت داده است. (121) با وجود شبهاتى كه در انتساب اين ترجمه ها به ابن مقفع وجود دارد,(122) هرگز نبايستى توانايى هاى وى را ناديده گرفت. تسلط او به زبان پهلوى و كارآمدى وى در امر ترجمه به زبان عربى بر هيچ اهل علمى پوشيده نيست. ابن ابى اصيبعه ترجمه هاى او را ستوده و آن ها را نزديك به اصل مى داند.(123)
از ميان برجسته ترين آثار ادبى اين عصر, كتاب كليله و دمنه(124) (كليگ و دمنگ) است كه از مشهورترين كتاب هاى هندى به زبان سانسكريت به شمار مىآيد. اين كتاب كه پيشتر در عهد ساسانيان توسط برزويه طبيب از سانسكريت به پهلوى برگردان شده بود, در آغاز عصر نخست نهضت علمى, توسط ابن مقفع از پهلوى به عربى ترجمه شد. علاقه برمكيان, بويژه جعفر و يحيى بن خالد, به حفظ محتويات اين كتاب موجب شد تا ابان بن عبدالحميد بن لاحق ترجمه عربى ابن مقفع را به شعر تنظيم نمايد(125) و با اهداى آن به جعفر برمكى يك صد درهم جايزه بگيرد. علاوه بر اين, يحيى بن خالد بابت اين اقدام به او سيزده هزار دينار و فضل بن يحيى به او پنج هزار دينار جايزه اعطا نمود.(126) اين كتاب منظوم داراى چهارده هزار بيت شعر بود(127) كه در مدت سى ماه به نظم درآمد.(128) ترجمه گران مايه ابن مقفع به عنوان نمونه اى عالى از ادبيات كهن تا به امروز در مدارس جهان تدريس مى شود.
از ديگر آثار اين مترجم ايرانى, ترجمه ((خداينامه)) از پهلوى به عربى است. با توجه به موضوع اين كتاب كه شرح حال شاهان ايرانى بود, ترجمه آن, ((سير ملوك العجم)) نام گرفت. علاوه بر اين, ترجمه كتاب هاى ديگرى چون آيين نامه, مزدك, التاج فى سيره انوشيروان, الادب الكبير و الادب الصغير و اليتيميه نيز به او منسوب است.(129)
جورجيس بن بختيشوع (148ـ152ه'): رئيس بيمارستان و دارالعلم جندى شاپور, پزشك و مترجم دربار منصور عباسى بود.(130) به بركت حضور طولانى مدت وى و فرزندان و نوادگانش(131) در دربار خلافت عباسى مقدمات اصلى تكوين و تكامل علم پزشكى و هم چنين نخستين مراحل نهضت ترجمه فراهم آمد, زيرا جورجيس نخستين كسى است كه آثار پزشكى يونانى را به سريانى ترجمه نمود.(132)
ابواسحاق ابراهيم بن حبيب فزارى: از منجمان و مترجمان دربار منصور بود.(133) نام و آوازه بلند وى بيشتر به سبب اختراع تجهيزات نجومى بود; چنان كه ابن نديم وى را نخستين مخترع اسطرلاب در اسلام معرفى نموده است.(134)
تئوفيل منجم: از مارونيان جبل عامل بود و در عهد مهدى به بغداد آمد. تسلط وى به زبان يونانى و آگاهى كافى او به پيچيدگى هاى زبان عربى موجب شد تا كتاب هاى بسيارى را در نهايت فصاحت از يونانى به سريانى ترجمه نمايد.(135)
يوحنا بن ماسويه نصرانى: از قديمى ترين و مشهورترين دانشمندان سريانى نژاد است. مهارت در پزشكى و نيز ويژگى هاى فردى او به مدد عمر طولانى وى (م234ه') موجب شد تا در دربار خلفاى عباسى, از رشيد تا متوكل, از اقبال بالايى برخوردار شود.(136) به دليل آگاهى و تسلط يوحنا به زبان هاى يونانى و سريانى, عهده دار امر ترجمه بيشتر كتاب هايى كه از فتح عموريه و آنقره و برخى از نواحى آسياى صغير و سرزمين روم به مركز خلافت اسلامى مى رسيد, شد. مقام و اعتبار يوحنا نزد هارون بسيار زياد بود, تا حدى كه وى ضمن دارا بودن مشاغل متعدد علمى, مدت ها عهده دار منصب رياست درالترجمه دربار بود.(137) براساس گزارش منابع, محافل علمى يوحنا از كهن ترين مجالس بحث و مناظراتى بود كه از همه اصناف و طبقات در آن گرد مىآمدند. متكلمان, فيلسوفان, صاحبان انديشه و حكمت, منجمان و پزشكان عالى رتبه با افتخار در اين انجمن علمى شركت جسته و به بحث و گفتگو مى پرداختند.(138) حاصل حضور پرثمر او در بيت الحكمه, ترجمه و تإليف كتاب هاى بى شمارى بود كه منابع موجود اسامى تعداد زيادى از آن ها را ثبت كرده اند.(139) اما اقدامات علمى و فرهنگى او به همين مقدار خلاصه نشد, بلكه او با همت بسيار به تربيت شاگردانى چون حنين بن اسحاق پرداخت كه بعدها هريك منشإ خدمات مهمى در نهضت ترجمه شدند.
علان شعوبى: علان, يا غيلان بن حسن الوراق, معروف به شعوبى, از نزديكان و ملازمان دربار برمكيان بود. وى مدت ها در بيت الحكمه هارون و سپس مإمون, به امر خطير نساخى و رونويسى آثار متعدد مشغول بود.(140) علاقه و تخصص او بيشتر به تإليف كتاب هاى انساب و مثالب و يا ثبت تاريخ منافرات و مناظرات عرب بود.(141) در اين آثار, كانون توجه او به هتك حرمت عرب جاهلى و ذكر مثالب قبائل آنان بود; به عنوان مثال, او كتاب مثالب قريش, مثالب تيم بن مره, مثالب بنى اسد, مثالب عبدالدار بن قصى, مثالب بن عدى و ...(142) را به رشته تحرير درآورد. همين تعصب و ضديت با اقوام عرب موجب شد كه او را شعوبى بنامند.
فضل بن نوبخت: يكى از خاندان محتشم نوبختيان است. بنابر نقل منابع, وى از ائمه متكلمين و از مشهورترين آن ها به شمار مى رفت. در عصر هارون متولى خزانه كتب حكمت بود(143) و كتاب هاى بى شمارى را از فارسى به عربى ترجمه نمود.(144)
بختيشوع بن جورجيس: او نيز چون پدرش پزشكى حاذق بود و در دربار هارون علاوه بر طبابت, در عرصه ترجمه نيز خدمات شايان توجهى را عرضه نمود.(145) يكى از فرزندان او جبرئيل نام دارد كه به دليل تبحر و مهارت در حرفه پزشكى با حمايت برمكيان به دربار هارون راه يافت(146) و تا عصر مإمون در آن جا باقى ماند.
قفطى ضمن معرفى او, به طور مفصل گزارش مالى و سياهه هاى دريافتى شگفتآور او را ثبت نموده است.(147) جهشيارى به نقل از جبرئيل آورده است كه او بارها به مإمون مى گفت: ((اين رفاه و نعمت نه از تو و نه از پدرت به من رسيده است, بلكه آن را از يحيى بن خالد و فرزندانش دارم.))(148) اما دليل اين امر هرچه كه باشد افزون بر شگفتى, حكايت از جايگاه بالا و والاى پزشك نصرانى در دربار هارون و مإمون دارد.
گفتنى است در كنار پزشكان, منجمان و مترجمان ايرانى, سريانى و قبطى, جمع بسيارى از دانشمندان هندى نيز در دربار هارون حضور داشتند. اين گروه كه با اشاره برمكيان به بغداد آمده بودند, در امر ترجمه آثار هندى و سانسكريت به عربى فعالانه شركت داشتند و منشإ انتقال علوم هندى به جهان اسلام شدند. از ميان آنان مى توان به صالح بهله هندى, بازيكر, قليرفل سندباز,(149) منكه هندى,(150) كنكه هندى(151) و ابن دهن ـ پزشك دربار هارون(152) كه در بيمارستان برامكه هم مشغول خدمت بودـ(153) اشاره نمود.
دوره دوم: از سال 198 تا سال 300 هجرى قمرى را در بر مى گيرد. اين دوره طولانى با خلافت مإمون آغاز و به خلافت مقتدر ختم مى شود. برخى محققان تمام اين دوره را عصر طلايى ناميده اند,(154) حال آن كه با توجه به قراين تاريخى, در اواخر خلافت مإمون و با روى كار آمدن برخى خلفاى بى تدبير و بى توجه به علوم چون معتصم و واثق, نشانه هاى ضعف دولت عباسى و البته نهضت ترجمه نمودار شده بود.
از مهم ترين ويژگى هاى اين عصر توجه خلفا به علوم عقلى و مباحث كلامى و فعاليت متكلمان معتزلى است. حضور فعال صاحبان انديشه و متكلمان برجسته, بازار مجالس خطابه, مناظره و مباحث علمى را در بغداد گرم تر نموده بود. جانب دارى و حمايت خليفه از برپايى چنين مجالسى, بر رونق اين مناظرات افزود. از اين رو توجه بيشتر مترجمان به كتاب هايى معطوف بود كه در حوزه علوم عقلى نگاشته شده بودند;براى نمونه, عمده آثار ارسطو و بخشى از كتاب هاى افلاطون با زمينه و محتواى منطق و فلسفه ترجمه و تفسير گرديدند.
سرآمدان فن ترجمه در اين عصر بسيارند. مهارت, تسلط به زبان هاى زنده آن عصر, علاقه و پشتكار از ويژگى هاى بارز مترجمان دوره دوم است. بى شك معرفى همه آن ها در حوصله اين گفتار نيست, لذا به رسم اختصار تنها به گزيده اى از اين نخبگان ترجمه اشاره خواهد شد:
حنين بن اسحاق (م 260ه'): وى ملقب به ابى زيد العبادى و از نسطوريان مقيم بغداد بود كه در علم پزشكى و فن ترجمه و تإليف از سرآمدان عصر خود به شمار مىآمد. قفطى در مورد او مى نويسد:
طبيبى بوده صاحب نظر در تإليف و علاج, در صناعت كحال ماهر, در لسان يونانى و عربى فصيحى بارع و شاعرى نادر و خطيبى زبان آور, از مترجمين كتب حكمت (از سريانى به عربى) به جودت نقل و ترجمه ممتاز.(155)
سال ها شاگردى در محضر بزرگى چون يوحنابن ماسويه(156) او را عالمى وارسته گردانيد, اما روح لطيف و نقاد وى توهين استاد را به اهل حيره نپذيرفت و پس از مدت ها كسب فيض و شاگردى, از محضر يوحنا كناره گرفت و براى يادگيرى زبان يونانى به ديار غربت شتافت و پس از مدتى با كوله بارى از تجربه و آثار علمى يونان به بغداد باز گشت و به ترجمه متون يونانى مشغول شد.(157)
حنين علاوه بر اشتغال به طبابت و كار مترجمى, چشم پزشكى حاذق بود. تسلط او به زبان هاى سريانى, عربى و يونانى(158) موجب شده بود تا در ترجمه آثار كهن به افتخارات بى شمارى نائل آيد و در اندك زمانى منصب رياست دارالترجمه يا امين الترجمه دربار را به خود اختصاص دهد.(159) از آن جا كه در شعر و زبان آورى هم تبحر فراوانى داشت, بيشتر كتاب هايى كه به عربى و حتى سريانى ترجمه نمود, از شيوايى و فصاحت بالايى برخوردارند.(160) در دارالترجمه مإمون, نويسندگان و مترجمان زيادى زير نظر او به امر ترجمه مشغول بودند كه از ميان آن ها مى توان به موسى بن خالدترجمانى,(161) اصطفن بن بسيل,(162) حبيش بن حسن إعسم, يحيى بن هارون(163) اشاره نمود. كارنامه فرهنگى حنين گواهى بر پركارى و تلاش بى وقفه اوست. (164)
تخصص او در امر پزشكى موجب شد تا بيشتر كتاب هاى بقراط كه توسط جالينوس تفسير شده بود را به عربى و سريانى ترجمه نمايد.(165) برخى از كتاب هاى طبى بقراط عبارتنداز: عهد بقراط (ترجمه به سريانى), كتاب الفصول (نقل به سريانى براى محمد بن موسى خوارزمى), كتاب الكسر (نقل به سريانى براى محمدبن موسى), تقدمه المعرفه, قاطيطيون (نقل به سريانى براى محمد بن موسى), المإ و الهوإ, و طبيعه الانسان. از ميان انبوه كتاب هاى طبى جالينوس نيز كه توسط حنين ترجمه شد مى توان به اين موارد اشاره نمود: كتاب علل الصوت الحركات المجهوله, افضل الهيئات, سوء المزاج المختلف, الادويه لمفرده, المولود لسبعه إشهر (نوزاد هفت ماه), محنه الطبيب, مداواه الامراض و ... .(166)
حنين بارها به يونان سفر كرد و هربار با خود كتاب هاى ارزشمندى را براى ترجمه آورد, تا اين كه پس از باز گشت از آخرين مسافرتش به بغداد, از ملازمان خاندان محتشم موسى بن شاكر گرديد و آن ها وى را به ترجمه كتاب هاى يونانى ترغيب و تشويق فراوان نمودند. بنابر نقل منابع, او باقى عمر پربركت خود را در راه ترجمه, تفسير و تإليف صرف نمود.(167) از اين رو به حق او را شيخ المترجمين نام نهاده اند.(168) خلف شايسته او, فرزندش اسحاق, راه پر صعوبت پدر را ادامه داد و با ترجمه بسيارى از كتاب هاى يونانى و سريانى به عربى,(169) بويژه كتاب هاى فلسفى حكماى يونانى, از نام آوران عصر خود گرديد.(170)
ابويعقوب بن اسحاق كندى: ملقب به فيلسوف عرب, از مشهورترين دانشمندان و سرآمدان عصر عباسى است كه بيشتر دوران حيات پربركت او در دوره نهضت ترجمه گذشت. مهارت او در پزشكى, شيمى, فلسفه, تاريخ و جغرافيا به همراه تسلط بر متون حكمت يونانى, فارسى و هندى چيزى نيست كه از كسى پوشيده باشد. قفطى در اين مورد مى نويسد:
يعقوب مذكور در ملت اسلاميه, به تبحر در فنون حكمت يونانيه و فارسيه و هنديه مشهور و معروف و به معرفت احكام و ساير علوم ممتاز و فيلسوف عرب بوده. يافت نشد در ملت اسلام كسى كه از غايت مهارت در علوم فلاسفه مستحق اسم فيلسوف شده باشد بغير يعقوب.(171)
همين مهارت و تسلط بر علوم مختلف موجب شد تا مدت ها به عنوان رياست دارالترجمه دربار مإمون به كار گمارده شود.
دستاورد حضور فعال او در بيت الحكمه به همراه علاقه و توجه بسيارش به امر ترجمه و تإليف, آثار بى شمارى است كه اسامى آن ها را ابن نديم و قفطى در هفت صفحه فهرست كرده اند. موضوع اين آثار عبارتند از: منطقيات, حسابات, كريات, موسيقيات, نجوميات, هندسيات, فلكيات, طبيبيات, احكاميات, جدليات, نفسانيات, سياسيات, احداثيات, ابعاديات, تقدميات و انواعيات.(172)
علاقه و اهتمام بسيار كندى به فلسفه,(173) او را به سمت راه اندازى نخستين مركز تعليم فلسفه رهنمون ساخت.(174) به بركت وجود همين مدرسه وى توانست شاگردان بزرگى را تربيت نمايد. از بارزترين دانش آموختگان مكتب كندى, ابوحمدبن طيب, قويرى و ابن كرنيب ابواحمد حسين بوده اند.(175) علاوه بر اين, در كنار او همواره شاگردان و كاتبانى حضور داشتند كه دست نوشته ها و يا اقوال او را جمعآورى مى كردند. از ميان مشهورترين آن ها مى توان به حسنويه, نفطويه, سلمويه و رحمويه اشاره نمود. (176)
حبيش بن حسن إعسم نصرانى: از شاگردان و تربيت يافتگان و همكاران حنين بن اسحاق و به روايتى خواهرزاده او بود.(177) وى پزشكى حاذق و مترجمى دقيق بود. دقت نظر, ويژگى ها و شايستگى هاى فردى و تبحر در امر نقل و ترجمه موجب شده بود تا نزد استاد و مرادش حنين از جايگاه والايى برخوردار شود. قفطى در مورد او مى نويسد:
گويند از سعادت هاى حنين يكى صحبت حبيش بود. زيرا كه اكثر آن چه در واقع نقل حبيش است به حنين منسوب مى دارند, چنان كه بسا باشد كه جهال چيزى از كتب قديمه مترجم بينند به نقل حبيش پندارند غلطى است كه ناسخ كرده, و بر اين پندار آن را حك و اصلاح كنند. و بدل حبيش حنين نويسند.(178)
وى با ممارست در امر ترجمه كتاب هاى طبى, بويژه متن هاى يونانى بقراط و كتاب هاى گياه شناسى ديوسكوردس, پايه گذار داروسازى در اسلام گرديد(179) و كتاب هاى بسيارى را در علم طب و داروسازى نوشت.(180) مهم ترين كتاب هايى كه او ترجمه نمود عبارتند از: كتاب التشريح الكبير, اختلاف التشريح, تشريح الحيوان الحى, تشريح الحيوان الميت, علم بقراط بالتشريح, الحاجه الى النبض, علوم ارسطو, تشريح الرحم, آراى بقراط و إفلاطون, العادات, خصب البدن, منافع الاعضإ, تركيب الادويه, الرياضه بالكره الصغيره, الرياضه بالكره الكبيره, الحث على تعليم الطب, قوى النفس و مزاج بدن, الكيموس, و ده ها كتاب ديگر...(181)
يحيى بن ابى منصور: منجمى فاضل و جليل القدر بود و در دربار مإمون تقرب و تقدمى خاص داشت.(182) از اين رو مإمون او را به رصد ستارگان و راه اندازى رصدخانه اى مجهز مإمور كرد.(183) يحيى در كنار ترجمه برخى آثار يونانى به امر تإليف توجه بيشترى مبذول داشت و كتبى در علم نجوم به رشته تحرير درآورد.(184)
يوحنا بن بطريق: از مترجمان نامدار و پركار دربار مإمون بود. به دليل تسلط به زبان يونانى و آگاهى از رموز فن ترجمه, كتاب هاى بسيارى را به عربى ترجمه نمود و تا مدت ها رئيس دارالترجمه مإمون بود.(185) علاقه عمده وى به ترجمه آثار فلسفى بود; از اين رو در طول اقامتش در دربار مإمون بارها براى يافتن كتاب هاى فلسفى يونانى به روم اعزام شد كه شرح مسافرت هاى طولانى, مهيج و پرماجراى وى در منابع آمده است.(186) از ميان مهم ترين ترجمه هاى وى مى توان به كتاب هاى طيماوس (إفلاطون),(187) الحيوان و السمإ و العالم (ارسطو), الترياق (جالينوس) اشاره نمود.(188)
عيسى بن يحيى بن ابراهيم: از شاگردان و دانش آموختگان مكتب حنين است كه علاوه بر امر ترجمه, كتاب هاى بسيارى نيز تإليف نموده است.(189) برخى از كتاب هايى كه او ترجمه كرده عبارتند از: تقدمه المعرفه, طبيعه الانسان, الامراض الحاده; (نويسنده هر سه كتاب بقراط مى باشد), الادويه و الادوإ, تقدمه المعرفه; (اين دو كتاب از آثار جالينوس مى باشد).(190)
عبدالله بن ابوسهل بن نوبخت: از منجمان قديم العهد و جليل القدر دربار مإمون بود.(191)
خاندان خوارزمى: محمد, احمد و حسن فرزندان موسى بن شاكر هستند كه در تاريخ علم به بنى المنجم مشهورند.(192) عنايت مإمون به آن ها موجب شد تا در بيت الحكمه زير نظر اسحاق بن مصعبى به تعليم و تعلم مشغول شوند. اسحاق در اين مورد مى گويد: ((مإمون من را دايه اولاد موسى بن شاكر گردانيد)).(193) آنان با بهره گيرى از هوش و استعداد سرشار و نيز ممارست و جديت تمام توانستند علاوه بر تإليف كتاب هاى بسيارى در زمينه هندسه, حيل, نجوم و حركات كواكب, و موسيقى,(194) آثار بى شمارى را نيز به زبان عربى ترجمه نمايند.(195) آن ها در جريان نهضت علمى, بارها براى يافتن آثار و متون باستانى به نواحى دوردست سفر كردند(196) و گاهى نيز با اعزام هيإت هايى سعى در انتقال مواريث كهن علمى از ساير سرزمين ها به بغداد داشتند. همين اقدام آنان موجب شد تا برخى منابع, آنان را دلالان علم و معرفت بنامند.(197)
يكى از سه پسر مشهور موسى بن شاكر, ابوجعفر محمد (م259ه') است كه در علم نجوم(198) و هندسه(199) از سرآمدان عصر خود به شمار مى رفت. وى اقليدس و مجسطى را نيكو مى دانست و در جمعآورى كتاب هاى علمى بسيار جدى و حريص بود(200) و در بيت الحكمه مإمون مإمور خزانه دارى كتب حكمت شده بود. زيج ها و كتاب هاى بسيارى را به او نسبت داده اند.(201)
فرزند ديگر موسى, حسن نيز در فن هندسه طبعى بلند و شگفت داشت. با آن كه كتاب اقليدس را به طور كامل نخوانده بود, ليكن با تإكيد بر قوه حافظه و درك و فهم سرشار علمى, راه حل هاى نوينى براى حل مسايل هندسه طراحى كرد. قفطى معتقد است: ((او بيشتر اين علم را از تخيل و خلاقيت قوى خودش اخذ نمود.))(202)
ماشإالله بن اثرى يهودى (يا: ميشا بن ابرى):(203) از دانشمندان مسلم علم اخبار و يگانه دوران در ثبت حوادث بود. او در سهم الغيب نيز حظى وافر داشت. (204) با اندك تإملى در منابع, به خوبى مى توان از زحمات بى دريغ او آگاهى يافت. ابن نديم حدود 25 عنوان كتاب از او را نام مى برد.(205)
احمدبن عبدالله حاسب مروزى, ملقب به حبش:(206) از منجمان برجسته عصر مإمون است كه نزديك به صد سال عمر نمود. حاصل عمر طولانى و پربركت او علاوه بر طبع كتاب هاى بسيار, سه زيج است كه از شهرت بسزايى برخوردار مى باشد.اولين آن ها به روش ((سند هند)) تإليف شده است و در بسيارى از موارد با نظر محمد خوارزمى و ابراهيم فزارى مخالف است. دومين آن ها زيج ((ممتحن)) نام دارد كه از مهم ترين و مشهورترين زيج هاى آن عصر به شمار مى رود. بنابر نظر قفطى, او پس از رصد كواكب بر اقتضاى امتحان و آزمون آن را نگاشت. سومين زيج او معروف به ((شاه)) است.(207)
قسطا بن لوقا بعلبكى: پزشك, رياضى دان, فيلسوف و منجم پرآوازه دربار مإمون بود. ثمره تسلط او بر زبان هاى سريانى, يونانى و عربى, هم چنين آگاهى وى به فن ترجمه, تإليف و نقل آثار بسيارى توسط او بود.(208) ابن نديم از 37 عنوان تإليف او نام مى برد(209) و قفطى هم به 20 عنوان كتاب او اشاره مى كند.(210) بنابر نقل منابع, او در امر تصنيف طريقه اى نيكو داشت.(211) به گفته قفطى: ((فاضل تر كسى است كه مباشر تصنيف شده باشد. از غايت احتوإ كتب او بر علوم و فضائل, با اختصار الفاظ و جمع معانى)).(212) گزارش سفرهاى علمى او به اقصى نقاط شام و روم(213) براى به دست آوردن كتاب هاى كهن, نشان از توجه و علاقه وى به علم و علم اندوزى دارد.
حجاج بن يوسف بن مطر: از نخستين مترجمان دربار عباسيان است(214) كه موفق به ترجمه كتاب مجسطى بطلميوس(215) و مرآه ارسطو(216) و كتاب اصول اقليدس شد. كتاب اخير يك بار براى هارون و يك بار براى مإمون ترجمه گرديد.(217) براى سهولت در تمايز اين دو از يك ديگر اولين ترجمه را هارونيه و دومين آن را مإمونيه نام نهاده اند.
دوره سوم: از سال 300 هجرى تا نيمه اول قرن چهارم است. اين دوره, به رغم تلاش هاى نخبگان بلندمرتبه فن ترجمه, عصر افول نهضت علمى مسلمانان به شمار مىآيد. بى توجهى خلفا به علوم, از يك سو و ضعف عمده دستگاه خلافت اسلامى و رقابت نخبگان سياسى, از سوى ديگر, موجبات اصلى اين ركود و افول را فراهم آورد. به دنبال كم سو شدن اختردارالعلم بغداد, دامنه جريان نهضت علمى به ساير ممالك تابعه خلافت اسلامى كشيده شد و با كم رنگ شدن نقش فرهنگى بيت الحكمه و مهاجرت سرآمدان علم و دانش به ديگر نقاط, رونق ديرينه بيت الحكمه به ساير مراكز علمى جهان اسلام منتقل شده و كتابخانه هاى آن ها رونقى تازه گرفت. از جمله كتابخانه فاطميان در مصر,(218) سامانيان و آل بويه در ايران و يا كتابخانه هاى اندلس,(219) ضمن جلب و جذب محققان, دانشمندان و طلاب, با پرداخت امتيازاتى به آن ها بر روند اين جابجايى افزودند.
قابل ذكر است كه: بيشتر مساعى محققان و مترجمان اين دوره به شرح و تفسير آثار كهن و يا تصحيح ترجمه هاى پيشين گذشت. شايد از مهم ترين ويژگى هاى بارز اين عصر, ترجمه آثار فكرى, فرهنگى و مجموعه هاى ادبى, شعرى و حماسى ساير سرزمين ها و ممالك تابعه خلافت اسلامى باشد; براى نمونه, كتاب شعر ارسطو كه به سريانى ترجمه شده بود, توسط ابوبشر متى بن يونس به عربى برگردان شد.(220)
مهم ترين مترجمان و مفسران(221) اين دوره عبارتند از: ((ابوبشرمتى بن يونس(222))), مترجم و مفسر از زبان سريانى به عربى, ((ثابت بن قروه(223))) دانشمند مسلم و يكى از مترجمان چهارگانه مشهور كه ماهرتر از ايشان كسى نبود. پسرش ابراهيم نيز از سرآمدان روزگار بود.(224) يحيى بن عدى,(225) ابوعلى عيسى بن اسحاق بن زرعه,(226) هلال بن ابى هلال حمصى,(227) ابوالخيرالحسن بن سواربن بابابن بهرام, مشهور به ابن خمار(228) نيز از ديگر مترجمان برجسته دوره سوم نهضت ترجمه به شمار مى روند.

نهضت ترجمه در اندلس:
بذر نهضت علمى اى را كه خلفاى عباسى بغداد افكندند, در خراسان, رى, خوزستان, آذربايجان, ماورإالنهر, مصر, شام و اندلس به بار نشست.(229) بنابر گزارش هاى موجود, مرحله نهايى نهضت ترجمه در اندلس صورت گرفت. در خلال كشتار امويان, عبدالرحمن بن معاويه بن هشام, امير اموى, در سال 136 هجرى به اندلس گريخت و به يارى قبايل عرب ساكن آن جا, دولت مستقلى را تشكيل داد.(230) اخلاف وى سال ها حكومت قدرتمند امويان را در اندلس اداره كردند, تا اين كه حكومت به عبدالرحمن بن محمد (عبدالرحمن ناصر سوم) رسيد. وى در سال 300 هجرى لقب اميرالمومنين بر خود نهاد(231) و به مدت پنجاه سال حكومت امويان را در اندلس با اقتدار اداره نمود. اين در حالى بود كه عباسيان مشرق زمين به دليل سيطره تركان و كشمكش هاى داخلى در ضعف و انحطاط به سر مى بردند. از اين زمان به بعد دو خليفه يكى در شرق و ديگرى در غرب بر جهان اسلام حكم مى راندند.(232)
با وجود پيشينه درخشان تاريخى و علمى مغرب نشينان و تسلط آنان بر ذخائر يونانيان, به صراحت مى توان گفت كه بيشتر منابع علوم اصلى, ابتدا در بغداد تكميل شد و سپس به اندلس منتقل گرديد; از جمله موسيقى, طب, شعر و ادب و حتى فقه به طريق مختلف از دارالعلم بغداد به قبه الاسلام قرطبه راه يافت, چنان كه حتى يهوديان اندلس مسايل فقهى را از يهوديان بغداد استخراج مى كردند.(233) اما فلسفه و ستاره شناسى نزد اهل اندلس اقبالى نيافت. اين بى توجهى به حدى بود كه گاه كسى را كه به فلسفه يا نجوم اهتمام يا علاقه اى داشت, زنديق مى ناميدند.(234) با اين اوصاف, تا مدت هاى مديد, رقابتى شديد بر دربار خلافت اسلامى شرق و غرب (قرطبه و بغداد) حكمفرما بود. اين رويارويى تنها در مسايل سياسى خلاصه نمى شد, بلكه هم چشمى ها و رقابت هاى فرهنگى, ادبى, هنرى و حتى مذهبى(235) نيز دامنه گسترده اى داشت. اين رقابت ها در عصر خليفه الحكم المستنصر اموى بيشتر شد.(236)
كارگزاران, جاسوسان و نمايندگان دربار خلافت امويان اندلس, در كسوت تاجر, سراسر خاور زمين و شهر بغداد را در مى نورديدند تا صاحبان علم را پيدا نموده و با صرف هزينه فراوان آن ها را براى رفتن به ديار مغرب و اندلس تشويق و ترغيب نمايند.(237) از اين رو, محصولات فكرى و كتاب هاى علمى و ادبى دانشمندان مشرق زمين را با بهاى گزاف مى خريدند و يا با انواع ترفند و حيل ربوده, با خود به قرطبه مى بردند; چنان كه آورده اند:
هنگامى كه ابوالفرج اصفهانى كتاب مهم و بزرگ خود ((الاغانى)) را تإليف نمود, نسخه اى از آن را برداشته راه بغداد در پيش گرفت. در ميان راه, كارگزاران خليفه اموى اندلس به او رسيدند و هزار دينار زر به او عرضه كردند تا نسخه اى از آن كتاب را به ايشان بدهد و از اين رو اين كتاب پيش از آن كه در بغداد و دربار خليفه عباسى شهرتى يابد, در شهر قرطبه و دربار خلافت امويان منتشر شد.(238)
اين مطلب مويد قدرت نفوذ جاسوسان خليفه اموى و ميزان اطلاع رسانى عمال آنان است, تا جايى كه از آثار علمى نواحى دور دست چون ايران نيز اطلاع كافى داشتند.
علاوه بر اين, كتابخانه هاى اندلس در اين دوره از مهم ترين و بهترين گنجينه هايى بودند كه نادرترين متون كهن در آن جا نگهدارى مى شد;(239) براى نمونه, تنها در غرناطه(240) حدود هفتاد كتابخانه عمومى وجود داشت.(241) در مركز خلافت اسلامى اندلس, يعنى قرطبه, نيز كتابخانه ها و گنجينه هاى عظيم آثار فرهنگى راه اندازى شده بود كه در كنار آن هزاران دانشمند و هنرور نساخ, خطاط و جلدساز(242) يونانى و اموى فعالانه تلاش مى كردند.(243)
گفتنى است كه در نتيجه دوستى ديرينه خلفاى اموى اندلس با امپراطوران بيزانس (روم شرقى), علاوه بر ردوبدل شدن هدايا و تحف بسيار, كتاب هاى ارزشمندى هم توسط امپراطور بيزانس براى دربار خليفه اموى فرستاده مى شد و در پاره اى موارد, به همراه كتاب, مترجمانى برجسته چون نيكلا (نيقلا) به قرطبه اعزام مى شدند تا كتاب هاى يونانى را ترجمه و يا ترجمه هاى پيشين را اصلاح كنند.(244) بدين ترتيب, امويان اندلس از اين فرصت گران مايه و امكانات وسيع و شگفتآور استفاده نمودند. بدون شك دست مايه غنى آنان در راه اندازى چنان حكومت قدرتمند و با فرهنگى, عناصر عربى اصيل و گنجينه هاى نفيس آثار فرهنگى مدنيت كهن يونان و روم باستان بود كه همسايه ديوار به ديوار امويان, ضمن صدور بسيارى از مواريث فرهنگى, بقاياى كتابخانه هاى خود را به آن جا منتقل كرده, آن ها را بارويى گشاده در اختيار مسلمانان اين سرزمين مى گذاشتند.
با مقايسه خلفاى اموى اندلس و عباسيان, به جرإت مى توان ادعا نمود كه از لحاظ فرهنگى و جهش علمى, قرطبه همسنگ بغداد بود. اگر خليفه اى چون هارون در بغداد خوش درخشيد و اقبال عباسيان را بركشيد, خليفه الناصر نيز در قرطبه عصرى زرين را پايه گذاشت و فرزندش الحكم المستنصر (م366ه') همچون مإمون, با عشق ورزيدن به علم و تكريم علما, موجبات رونق علمى دارالاسلام قرطبه را فراهم آورد.
پس از سقوط خاندان اموى اندلس (312ه') مدت ها اين ديار دچار بى سامانى شد و سراسر آن را كشمش و آتش جنگ و ستيز فرا گرفت. در گوشه و كنار آن, هر سرجنبانى به سركشى برخاست و بدين ترتيب عصر سيطره ملوك الطوايف آغاز شد. نخستين بازتاب اين شرايط رخت بربستن امنيت و آرامش از اندلس بود و با سست بنيان شدن دولت اسلامى, مجد و عظمت آن در سراشيبى زوال و نيستى قرار گرفت.

دلايل توجه مسلمانان به ترجمه
بى ترديد عوامل بسيارى مسلمانان را به ترجمه كتاب ها و متون كهن علمى ترغيب و تشويق نمود كه در يك دسته بندى كلى مى توان, آن ها را به دو بخش عوامل درونى و عوامل بيرونى تقسيم نمود:

الف ـ عوامل درونى:
1. تإكيد قرآن به علم, دانش, خرد و خردورزى: بى شك از مهم ترين عوامل درونى, توصيه هاى قرآن كريم به عنوان كلام الهى به علم و دانش بود.(245)
2. توصيه هاى موكد پيامبر(ص) مبنى بر كسب علم و علم اندوزى حتى از كافران(246) يا از دورترين مكان ها, مى توانست در تشويق مسلمانان موثر باشد. برخى احاديث نيز حكايت از اين دارد كه علم و دانش از گمشده هاى مومن است كه مى بايست در يافتن آن تلاش زيادى نمايد. همه اين موارد, مسلمانان را در انجام سفرهاى دور و دراز و حتى تسامح و تساهل علمى ترغيب مى نمود.
3. در جريان رفت و آمدهاى تجارى و حتى علمى به نواحى دور دست چون مصر, يمن و جندى شاپور كه سابقه اى طولانى در علم و معرفت داشتند, مسلمانان متوجه ضعف علمى خود در مقابل ساير ملل متمدن شده بودند.
4. عدول از روحيه بدوىگرى و بيابان گردى و روى آورى به زندگى شهرى (گذر از زندگى وبرى و ورود به حيات حضرى): حيات شهرى در قدم اول نيازمند برخى علوم و معارف اسلامى است كه از طريق آموزش قابل يادگيرى است.
5. نياز خلفا به علومى چون پزشكى, براى گريز از درد و رنج بيمارى.(247)
6. اعتقاد خلفا به تنجيم, طالع بينى, و علاقه آنان به حالت هاى كواكب و ميزان تإثير آن ها بر زندگى و سرنوشت.(248)
7. رسيدگى به دفاتر مالياتى, گرداندن امور مالى حكومت, مساحى مناطق تحت سلطه حكومت اسلامى و اخذ خراج و جزيه, نياز خلفا به علومى چون رياضى, حساب و هندسه را مسلم مى كرد.
8. تحقق برنامه هاى اقتصادى و افزايش رفاه عمومى به همراه توسعه و آبادانى, ساختن كاريز, قنات, سد, راه و ساير امكانات, به نوعى گردانندگان حكومت را متوجه علومى چون هندسه و حساب مى نمود.
9. سياست مذهبى خلفا, بويژه اعطاى نوعى آزاد انديشى و شايد سهل گيرى در ارتباط با اهل ذمه, حضور انديشمندان ساير مذاهب را در دربار خلافت اسلامى به دنبال داشت, كه اين مسإله رهايى مسلمانان از قيود تقليد و جهل كوركورانه و تعصبات نابجا را دربر داشت. به عبارتى ديگر, اين امر وزيران شيعى و سنى, مشاوران صابئى و يهودى و نصرانى, و انديشمندان يعقوبى و زرتشتى و هندى را كنار يكديگر قرار داد, بدون اين كه در پوستين هم افتند. همين امر موجب شد تا حركت علمى, سرعت و نشاطى وصف ناپذير يابد.
10. سياست گشاده دستى و بخشندگى خلفا در پرداخت هدايا و مقررىهاى بسيار.(249)
11. تكريم دانشمندان, محققان, اديبان و مبالغه در بزرگداشت آنان به همراه مجالست نزديك با آن ها, موجبات مهاجرت و ماندگارى آنان را در دربار خلافت و بيت الحكمه فراهم كرده بود.
12. فراغ خاطر و آسودگى اهل علم در نتيجه رفاه نسبى, نشاط هرچه بيشتر جريان نهضت علمى را در پى داشت.(250)
13. تقويت فرق گذشته و ظهور نحله هاى جديد, بويژه اوج فعاليت فرقه معتزله و گرايش خلفا به آن در اين عصر, به گرم تر شدن مجالس مناظرات علمى و يا ترجمه كتاب هاى حكمت و فلسفه انجاميد.
14. برپايى مجالس سخنرانى و مناظرات علمى در عين آزادى كلام و انديشه.(251)

ب ـ عوامل بيرونى:
1. فتوحات اسلامى و رويارويى مسلمانان با تمدن هاى مختلف.
2.انتقال مركز خلافت از شام به بغداد و تإثير عظيم فرهنگ ايرانى بر دربار خلافت اسلامى.(252)
3. نزديكى بغداد به دارالعلم جندى شاپور(253) و انتقال بسيارى از علوم و شارحان و دانشمندان آن به بغداد.
4. ارتباط تنگاتنگ رونق اقتصادى, رفاه اجتماعى, آرامش سياسى با علم اندوزى و توجه به معارف جديد. در پى تحقق شرايط مطلوب حيات اجتماعى در عصر اول خلافت عباسيان, توجه به علم نيز افزايش يافت.
5. مهاجرت اهل ذمه به پايتخت خلافت اسلامى و انتقال علوم و معارف سرزمين هاى متبوع, به آن جا; چنان كه آورده اند: كسانى كه علوم عقلى و نقلى را وارد اسلام نمودند بيشتر عجم بودند.(254)
6. حضور انديشمندان با گرايش هاى مذهبى و مليت هاى مختلف در دربار عباسيان, به واسطه تسامح و تساهل فرهنگى و مذهبى خلفا و وزراى آن ها.
7.حضور فعال نخبگان علم دوست ايرانى بويژه دانشمندان اهل مرو(255) در دربار عباسيان.

روش هاى ترجمه كتاب
دانشوران نهضت ترجمه در برگردان آثار كهن به زبان عربى و يا سريانى, داراى روش هاى مختلفى بوده اند; برخى از دانشمندان, به بررسى اين روش ها پرداخته اند. عده اى نيز در مقام نقد و بررسى آن ها بر آمده اند.(256) از اين ميان, صلاح الدين صفدى يكى از معروف ترين آن ها است. وى در كتاب ارزشمند خود ((الغيث المسجم فى شرح لاميه العجم)) اين روش ها را چنين توصيف مى كند:
مترجمان را در نقل كتاب ها به زبان عربى دو روش بوده است: يكى روش يوحنا بن بطريق و ابن ناعمه حمصى و ديگران, و آن اين بود كه به كلمات مفرده يونانى و معنى آن نظر مى افكندند و كلمه اى مفرد از زبان عربى را كه مرادف آن در دلالت بر آن معنى باشد, انتخاب مى كردند. به اين ترتيب, كلمه يونانى به كلمه عربى تبديل مى شد و با آن تبيين مى گرديد و با پيوستن كلمات, جمله اى عربى پديد مىآمد. اين روش ازدوجهت نادرست است: يكى آن كه در كلمات عربى كلماتى يافت نمى شود كه برابر كلمات يونانى باشد. از اين جهت است كه در خلال ترجمه, بسيارى از الفاظ يونانى به صورت خود باقى مانده است; و دو آن كه خواص تركيب و روابط اسنادى يك زبان هميشه با زبان ديگر تطبيق نمى كند و نيز در استعمال مجازات كه در هر زبانى موجود است خلل وارد مىآيد.
روش ديگر روش حنين بن اسحاق و جوهرى و ديگران است كه محصول معناى جمله اى را در ذهن مىآوردند و آن محصول معنا را طى جمله اى در زبان ديگر تعبير مى كردند و اين روش درست تر است از اين جهت كه كتاب هاى حنين بن اسحاق نيازى به تهذيب ندارد مگر در علوم رياضى كه او مهارتى در آن نداشت. بر خلاف كتاب هاى پزشكى و منطق و علوم طبيعى و الهيات كه ترجمه هاى او از اين كتب, نيازى به اصلاح ندارند.(257)
ناگفته پيداست كه روش هاى ترجمه تنها به اين دو محدود نبود; چه اين كه سرآمدان فن ترجمه در اين عصر, به تناسب حال و فراخور آثار, شيوه هاى ديگرى را به كار مى بستند و گاهى نيز در جريان برگردان آثار علمى به عربى ابتكاراتى را خلق مى كردند كه در جاى خود بسيار جالب توجه اند. با اين همه شايد بتوان مهم ترين اين روش ها را به انضمام آن چه صفدى ذكر نموده در موارد ذيل خلاصه نمود:
1. ترجمه لغت به لغت: اولين روشى را كه مى توان از مترجمان خبره و كارآمد انتظار داشت, ترجمه كلمه به كلمه متون مختلف است. در اين روش, مترجم مى بايست به هر دو زبان, هم زبان متن مورد ترجمه و هم ادبيات زبانى كه بدان ترجمه مى كند, مسلط باشد.(258) روش ترجمه حنين بن اسحاق و ثابت بن ابراهيم(259) بر اين بنيان استوار بوده است. برخى از مترجمان نيز, كه يا تبحر بيشترى در زبان سريانى داشتند و يا به رموز زبان عربى واقف نبودند, و شايد هم به تبعيت از مترجمان گذشته,(260) ابتدا آثار كهن را به صورت كلمه به كلمه, به زبان سريانى ترجمه مى كردند و مترجمان ديگرى آن را به عربى برمى گرداندند; در اين صورت, ترجمه اول به لحاظ اسلوب نگارشى از دقت بيشترى برخوردار و به متن اصلى نزديك تر بود. قفطى در همين مورد مى نويسد: ((شرح سريانى نيكوتر از شرح عربى است)).(261) براى نمونه, حنين بن اسحاق كه از بارزترين شخصيت هاى علمى عصر ترجمه است, كتاب هاى بسيارى را به سريانى ترجمه نمود; بويژه بيشتر كتاب هاى منطق ارسطو را به سريانى ترجمه نمود و پسرش هم آنان را به عربى برگرداند.(262) علاوه بر اين, او آثار طبى بقراط و تفسير جالينوس را ابتدا به سريانى ترجمه كرد و بعدها توسط حبيش بن اعسم و عيسى بن يحيى به عربى برگردان شد,(263) و يا ترجمه هاى بختيشوع در طب كه به روش لغت به لغت از يونانى به سريانى ترجمه شده بود.
2.ترجمه تحت اللفظى: در برخى موارد, مترجم از عهده ترجمه كلمه به كلمه برنمىآمد; از اين رو با خواندن متن, آن چه را كه فهم مى نمود يادداشت مى كرد; براى نمونه, در حاشيه الموضع الجدليه آمده است: ((در اين مقاله مواضعى چند است كه چون معنى درستش را نمى دانستيم, تحت اللفظى ترجمه كرديم...)).(264) البته اين شيوه مورد پسند محققان طراز اول نبود, چنان كه قفطى آورده است:
... جبائى را در كتاب تصفح روى داده, زيرا او كلام ارسطو را نقل كرده و بر آن چه خود از كلام او فهم كرده, ايرادات نموده, و حال آن كه او عالم به قواعد منطقيه نبوده, پس اعتراضات فاسده كرده.(265)
3. اصلاح ترجمه: در نظر نخست شايد نتوان اصلاح ترجمه ها را جزء شيوه هاى ترجمه دانست, اما با كمى دقت در روش مترجمان در برگردان متون قديمى به عربى مى توان به خوبى به روشى ديگر پى برد كه هنگام بازبينى مجدد و در جريان اصلاح كتاب صورت مى گرفت. مترجمان و ناقلان علوم در ترجمه و اصلاح منابع كهن, همواره با دشوارىهاى جدى مواجه بودند;(266) براى نمونه, جا افتادگى كلمات و گاه ناخوانا بودن برخى از آن ها مصحح را ناگزير مى نمود تا به جايگزين كردن كلمه اى معادل روى آورد كه اين امر علاوه بر تبحر, به علم و تخصص كافى نيز نياز داشت.
در روش اصلاح, ابتدا كتاب هاى ترجمه شده به عربى, توسط دانشوران فن ترجمه مورد بازبينى قرار مى گرفت و سپس اشكالات آن ها رفع مى شد. در بسيارى از موارد, مترجم دوم در حاشيه كتاب مى نوشت كه مترجم اول از عهده كار برنيامده است.(267) گفتنى است بسيارى از آثار دوره نخست ترجمه كه گاه با شتاب زدگى صورت گرفته بود, در دوره دوم مجددا ترجمه و يا اصلاح شد; براى نمونه, در عصر يحيى بن خالد برمكى و به دستور وى كتاب مجسطى توسط مترجمين ترجمه شد, اما آن ها چنان كه مى بايست, از عهده كار بر نيامدند; به همين خاطر, براى بار دوم, و اين بار توسط يحيى ابوحسان, ترجمه گرديد كه اين ترجمه, مورد رضايت يحيى قرار گرفت. قفطى در همين مورد مى نويسد:
يحيى سعى و اجتهاد در تصحيح آن مبذول داشت و احضار نمود جماعتى را كه در نقل و ترجمه صاحب يد بودند و آزمون و اختبار به كار بست و آن را كه افصح و اوضح و اصح دانست, اختيار نمود. بعضى گفته اند حجاج بن مطر نيز آن را نقلى نموده, اما نقلى كه نيرزى كرده و ثابت آن را اصلاح نموده است, چندان مرضى نيست و اسحاق نيز كتاب مذكور را نقلى نموده و ثابت اصلاح كرده, اصلاحى نازل تر از اول.(268)
البته اين شيوه, يعنى اصلاح و ايضاح متون ترجمه شده, در اندلس نيز رايج بود و برخى از كتاب هايى كه از بغداد به آن جا منتقل مى شد, دوباره مورد اصلاح و تجديد نظر قرار مى گرفت.
4. تلخيص و مختصر نمودن: گاهى متون قديمى با توجه به چگونگى آن ها تلخيص مى شدند.(269) بهترين تلخيص هاى اين دوره به حنين بن اسحاق منسوب است. وى بيشتر كتاب هاى بقراط و جالينوس را علاوه بر ترجمه تلخيص نيز نموده است.(270)
5. تإليف: گاهى مترجمان ضمن ترجمه متن اصلى, براى زيادت فايدت و مفهوم ساختن مطالب آن ها, به شرح و تفسير موضوع نيز مى پرداختند. در اين صورت, مجموعه فراهم آمده با ترجمه آن اثر بسيار متفاوت بود; براى نمونه, كتاب بقراط كه توسط حنين ترجمه شد بيشتر به صورت يك تإليف ارائه شد تا ترجمه, زيرا حنين مطالب بسيارى بدان افزود.(271)
در پايان, گفتنى است: چنان كه از منابع برمىآيد, غالبا يك كتاب چندين بار ترجمه مى شد. محققان و مترجمان دوره هاى بعد ترجمه هاى مختلف را كنار هم نهاده و آن ها را با هم تطبيق مى كردند. از اين رو, گاهى منابع براى يك كتاب مترجمان مختلفى را نام برده اند(272) كه بى شك سبك هريك با ديگرى متفاوت بوده است.

نتايج و پيامدهاى نهضت ترجمه
نهضت علمى پانزده ساله مسلمانان, بركات و نتايج بسيارى را از خود برجاى گذاشت. بى شك پرداختن به همه اين نتايج از حوصله اين بحث خارج است; از اين رو, تنها در اين جا به مهم ترين اين نتايج اشاره خواهد شد:
1. از مهم ترين نتايج نهضت ترجمه, توسعه تمدن اسلامى از طريق رويارويى و آميختگى با مفاهيم تمدن هاى سريانى, ايرانى, يونانى, هندى و مصرى بود. به دنبال فتوحات چشمگير و موفقيتآميز مسلمانان در خارج از محدوده جزيره العرب, فرهنگ اسلامى با تمدن هاى كهن در هم آميخت و بسيارى از مواريث علمى مكتوب آنان به جامعه اسلامى منتقل شد. مهم ترين دستاورد اين رخداد, توسعه تمدن اسلامى بود.
2. ظهور و بروز استعدادهاى علمى خلاق و عرضه دست آوردهاى بزرگ علمى به علم بشريت, از ديگر دستاوردهاى اين نهضت بود;(273) چنان كه در پرتو اين انقلاب فكرى و فرهنگى, تحولات عظيمى در عرصه هاى مختلف به وقوع پيوست. از مهم ترين دستآوردهاى اين نهضت, اكتشافات, اختراعات, ابداعات و ابتكارات علمى, ساختن ابزار و تجهيزات رصدخانه, باروت و اسلحه گرم, تركيبات آلى شيمى و ساختن انواع اسيدها از جمله اسيدازتيك و سولفوريك, و پيشرفت هاى بسيار در داروسازى و گياهان پزشكى بود.
3. شايد بتوان يكى از مهم ترين پىآمدهاى برخورد مسلمانان با علوم بيگانه و روى آوردن به امر ترجمه آن ها را خروج مسلمانان از ايمان ساده توإم با تعبد و تقليد دانست. به عبارت ديگر, اين برخورد علمى, مسلمانان را وادار نمود تا هرچه را به تعبد فرا گرفته بودند, به محك عقل بسنجند. از اين رو فرقه هاى مختلف با ديدگاه هاى متفاوت پديد آمدند و فرقه هايى نيز كه از پيش به علل سياسى ظهور كرده بودند, تقويت شده, براى اثبات حقانيت خود وابطال دلائل مخالفين ناگزير, به استدلال هاى منطقى روى آوردند.
4. از ديگر نتايج مهم نهضت بزرگ علمى مسلمانان, آغاز عصر تفسير قرآن و جدايى آن از علم حديث بود. به عبارت ديگر, علم تفسير در اين دوره تطور و تحولى شگرفت يافت. مسلمانان پيشتر قرآن كريم را با احاديث پيامبر(ص) و يا اقوال صحابه و تابعين تفسير مى كردند, اما در عصر عباسيان و در جريان نهضت ترجمه, تفسير قرآن از علم حديث مستقل شد و بيشتر مفسران و شارحان, قرآن را با دلائل عقلى تفسير مى كردند و تنها در برخى مواقع از احاديث بهره مى جستند.
5. رشد علم كلام در نتيجه نفوذ فلسفه يونان, از ديگر نتايج نهضت ترجمه بود. (274)
6. از ديگر نتايج اين نهضت علمى, به وجود آمدن گروه هاى اجتماعى و فرهنگى بود كه به تدريج از چارچوب جدل دينى به سوى گفتگوهاى علمى و فلسفى روى آوردند; چنان كه دانشمندان اين عصر ضمن ترجمه هايى كه مى كردند, تغذيه عقلى نيز مى شدند و عبارت ديگر, گاه چنان به كار ترجمه علاقه مند بودند كه به جاه, مال و مقام اهميتى نمى دادند.(275)
7. نزديكى موالى به عباسيان و بالا رفتن منزلت آنان بويژه خراسانيان و اهالى مرو كه بنى عباس را در بنيان مبانى حكومتى يارى رساندند, نتيجه ديگر اين نهضت بود.
8. حضور فعال اهل ذمه در بغداد و گرامى داشتن آنان توسط خلفا منجر به شكوفايى حركت علمى در عصر اول خلافت عباسيان شد. با حضور اين جماعت, مدارس علمى رونق گرفته, اهتمام به ترجمه آثار تمدن هاى مختلف دو چندان شد.
9. رشد و گسترش زبان عربى به عنوان زبان علمى جهان اسلام نيز از نتايج مهم اين نهضت به شمار مى رود. اگر چه پيشتر زبان تازى از طريق تجارت و بازرگانى به ساير نواحى گام نهاده بود, اما در هنگام فتوحات, همپاى سپاهيان مسلمان و حتى جلوتر از آن ها به سرزمين هاى فتح شده, و يا ممالك همجوار راه يافت. پس از استقرار خلافت عباسيان, با راه اندازى نهضت بزرگ علمى و مهاجرت علم اندوزان و دانشوران صاحب نام به بغداد و اعزام نخبگان آنان به اقصى نقاط براى دست يابى به كتاب هاى علمى و ترجمه آن ها به عربى, در اندك زمانى زبان تازى به نهايت گستردگى و وسعت خود رسيد. در يك نظر كلى مى توان ادعا نمود كه اين رشد چندان به سود زبان عربى نبود, زيرا از يك سو به تباهى آن انجاميد, و از سويى ديگر, نادرستى كلمات چون ننگى بزرگ به شمار مىآمد كه آن ها براى گريز از آن به دامان بيابان كه ميهن زبان فصيح بود, پناهنده شدند, زيرا بدويان صحرانشين چون تنها در بيابان مى زيستند, زبان سره تازى خود را حفظ نموده بودند. ابن نديم فهرست كاملى از بيابانيان پرآوازه كه به شهرها مىآمدند و آموزش زبان سره را برعهده داشتند, ثبت كرده است; براى نمونه مى توان از ابوالبيدإ الرياحى كه در بصره ساكن شده و به كودكان زبان مىآموخت و دستمزد دريافت مى كرد,(276) هم چنين, ابوجاموس ثور بن يزيد بدوى كه به بصره آمد و ابن مقفع از او فصاحت را آموخت,(277) و نيز عبدالله بن خليد ابوالعميثل اعرابى كه به خراسان رفته و آموزگار فرزند عبدالله بن طاهر شد و به دليل فصاحت بيان و زيبايى كلام از امير طاهرى جوايز و هداياى بسيارى دريافت نمود, نام برد.(278)
با اين توصيف شايد بتوان فخرفروشى دانشمندان از كسب علم در بيابان هاى جزيره العرب را درك نمود; چنان كه وقتى از خليل بن احمد (م 160 ه') پرسيدند: دانش گسترده خود را از كجا آورده است؟ با افتخار پاسخ داد: ((از بيابان هاى حجاز, نجد و تهامه)).(279)
10. در كنار آميختگى زبان تازى, افزايش ثروت زبان عربى و راه يافتن بسيارى از كلمات جديد فارسى, نبطى, يونانى, سريانى و هندى به زبان عربى هم از مهم ترين نتايج نهضت ترجمه بود. در اين جريان, دانشمندان جهان اسلام تلاش زيادى را براى جايگزين نمودن كلمات معادل و مرادف آغاز كردند. همين پژوهش هاى واژه شناسى به دانش نوين علم نحو انجاميد و با گسترش دانش نحو, رشد ثروت زبان عربى مسلم شد; براى نمونه, در دوره نخست ترجمه, به دليل نبود كلمات معادل, بسيارى از واژگان بيگانه به همان شكل در متون ترجمه شده درج مى شد. اسامى علومى چون ارثماطيقى (علم شناخت ماهيت اعداد),(280) جو مطريا (علم هندسه),(281) اسطرنوميا (علم نجوم),(282) موسيقى (علم شناخت اصوات و استخراج اصول الحان)(283) به همان شكل يونانى در متون عربى به كار مى رفت. علاوه بر اصطلاحات علمى, در بسيارى از موارد اسامى حيوانات نيز كه در بيشتر كتاب هاى ارسطو وجود داشت, به همان شكل نامإنوس يونانى و بدون ترجمه و يا معادل عربى توسط مترجمانى چون يوحنابن بطريق ثبت شده است. علاوه بر اين, اصطلاحات فلسفى چون قاطيغورياس (مقولات عشر), انولوطيقا (تحليل قياس),(284) انولوطيقاى ثانى (برهان), طوبيقا (جدل), ريطورقا (خطابت), ابوطيقا با بوطيقا (شعر) و هزاران واژه فلسفى ديگر تا مدت ها در متون ترجمه شده به همان شكل يونانى خود باقى ماند.(285)
ناگفته پيداست كه از مشكلات مهم دانشمندان و مترجمان مسلمان, وضع كلمات و لغات مترادف فلسفى و علمى بود كه بتواند مفاهيم آن ها را بى كم وكاست بيان نمايد; اما با اين كه اين موضوع يكى از مشكلات محققان اين عصر به شمار مىآمد, آن ها به خوبى از پس اين مشكل برآمدند.
11. ترجمه آثار فراموش شده ايرانى, يونانى, سريانى و هندى و احياى منابع كهنى كه سال ها در معابد و گنجينه هاى متروك نگهدارى شده بودند نيز يكى ديگر از نتايج نهضت ترجمه بود.
12. تكوين, احيإ و تكامل يافتن برخى علوم فراموش شده چون فلسفه و منطق يونان باستان, ادبيات كهن ايرانى و هندى,(286) خارج نمودن متون علمى از انبارها و گنج خانه هاى نهان تمدن هاى باستانى بويژه يونانيان و ترجمه آن ها و انتقال به نسل هاى بعدى, خود خدمتى شايسته به مواريث آنان بود, چنان كه گوستاولبون مى نويسد: ما به بركت اعراب است كه توانسته ايم از علوم قدماى يونانى و رومى اطلاع پيدا كنيم. دانشگاه هاى ما هميشه نيازمند كتاب هايى بوده اند كه از زبان عربى به لاتين ترجمه شده اند.(287)
13. توجه به نقش اصلى مساجد به عنوان نهادى آموزشى در تقويت حركت علمى, داير شدن حلقه هاى درس در مساجد و راه اندازى انجمن هاى مختلف علمى در آن ها, كمك شايان توجهى به شتاب حركت علمى نمود. كلاس ها و نشست هاى علمى مساجد تنها به موضوعات دينى و فقهى اختصاص نداشت, بلكه در كنار اين مباحث, تفسير و حديث, علم نحو, دانش ادبى, ستاره شناسى و حتى پزشكى نيز آموزش داده مى شد; به عنوان نمونه, مسجد احمد بن طولون در مصر از اين ويژگى برخوردار بود.(288)
14. تإسيس مدارس علمى يا مكتب خانه ها در كنار مساجد را هم مى توان از نتايج اين نهضت برشمرد. با افزايش روز افزون دانش پژوهان و زيادى حلقه هاى درس در مساجد, عرصه بر مسلمانان براى اداى عبادت و نيايش تنگ شد. از سويى, روند رو به رشد محافل علمى, بى شك نياز به كانون ها و نهادهاى آموزشى چون مدارس را تشديد مى كرد. از اين رو مكتب هاى علمى در كنار مساجد تإسيس شدند و با جديت به امر تعليم و تربيت دانشجويان پرداختند. در حقيقت, اين بنيادهاى علمى نقش برجسته اى در جنبش فكرى و فرهنگى مسلمانان در عصر طلايى اسلام داشتند.
15. يكى ديگر از اين نتايج, تإسيس كتابخانه, دارالعلم و بيت الحكمه, توسعه مراكز و مدارس علمى(289) و موسسات پژوهشى و تحقيقاتى و ايجاد رصدخانه و تجهيز آن با بهترين امكانات و افزارهاى علمى و رفاهى بود.
16. انتشار كاغذ تحولى شگرف در امر انتشار كتاب و نسخه بردارى به وجود آورد, چه پيش از آن, در عهد گذر از نظام شفاهى و گفتارى به نظام نوشتارى, ثبت دانسته ها به روى پوست هاى دباغى شده مرسوم بود. با فتح مصر, كاغذهاى مصنوعى به نام ((بردى)) يا ((پاپيروس)) تا مدتى جاى پوست را گرفت, اما گرانى و كم يابى بردى, هرگز از دشوارىهاى نسخه بردارى نكاست. با فتح سمرقند, مسلمانان به كارگاه هاى كاغذ سازى آن ديار دست يافتند. كاغذهاى خوب و مرغوب سمرقند كه از شهرت بسزايى برخوردار بودند,(290) به داالعلم بغداد صادر شدند. به دليل ارزش و اعتبار كاغذ در ميان خطاطان و نساخان و هم چنين سبكى و كم حجمى آن و نيز سهولت نگارش بر روى آن ها, تا مدت ها رقابت شديدى ميان محصول نورسيده با بردىهاى مصرى (پاپيروس) و پوست و چرم هاى دباغى شده وجود داشت. سرانجام با راه اندازى كارگاه هاى كاغذسازى در بغداد كه به همت و تلاش يحيى بن خالد برمكى صورت گرفت(291) و با تإسيس مراكز مشابهى در دمشق,(292) اين رقابت پايان يافت و كاغذ به عنوان بهترين ماده نوشتارى و بدون رقيب شناخته شده و از اين جا نقطه عطفى در تاريخ كتاب آرايى و نسخه بردارى پديد آمد.
رواج كاغذ برشمار كتاب هاى خطى و نسخه هاى خطى ترجمه شده افزود. رقابت بر سر جست وجوى خطاطان و وراقان (كاغذسازان) ميان خلفا و درباريان و دولتمردان, عصر زرين كاغذگرى را رقم زد.(293) اولين نتيجه مسلم اين تلاش, افزايش كتاب و نسخه هاى خطى, رونق كتابخانه هاى دولتى و شخصى و توسعه مدارس علمى بود.
17. با رواج صنعت كاغذ و رونق كار ترجمه, مشاغل جديد و پردرآمدى چون كاغذ سازى (وراقى), نساخى, صحافى, كتاب آرايى و مشاغل وابسته به آن ها چون تجليد و تذهيب بود ايجاد گرديد و اين امر فراوانى كتاب, رونق كتابخانه ها و تجارت پرسود آن را به دنبال داشت.
18. اهميت يافتن شغل معلمى و ارزش قائل شدن براى مقام معلم, يكى از ديگر نتايج نهضت ترجمه بود, چه پيشتر اين شغل از مشاغل پست به شمار مىآمد.(294)
19. آغاز عصر روشنگرى اذهان و به دنبال آن, وسعت افق فكرى مسلمانان در سايه تحقيق, تإليف, انتشار كتاب و افتتاح كتابخانه هاى عمومى در كنار اماكن پرتردد چون بازار و مساجد جامع, از مهم ترين فوايد اين نهضت است.
20. از نتايج منفى اين نهضت, انحصار علم و فن ترجمه در دست خاندان هاى مشهور بود; گرچه اين انحصار در علم پزشكى نمود بيشترى داشت, چنان كه اطلاعات و آمار موجود در قرن سوم هجرى, از حضور 13 پزشك مسيحى, 3 پزشك يهودى, 3 پزشك مشرك و 5 پزشك مسلمان در دربار گزارش مى دهند. بيشتر اين پزشكان به صورت موروثى به اين شغل نائل مىآمدند; چنان كه اين علم در ميان خاندان بختيشوع نصرانى تا نسل ها باقى ماند, و اين در حالى است كه اگر پزشك حاذق مسلمانى پيدا مى شد, نمى توانست آنچنان كه بايد و شايد در ميان مردم پايگاهى يابد. برخى داستان هاى موجود در منابع مويد اين ادعا است; به عنوان نمونه, جاحظ در البخلإ مى نويسد:
اسد بن جانى مردى پزشك بود, روزگارى كار او از رونق افتاد و بازارش كساد شد. كسى او را گفت: امسال سال بيمارى زايى است و بيمارى در مردم فراوان شده است و تو هم مردى دانشمند هستى, هم صبر و حوصله دارى, هم اهل خدمت هستى, زبان آور و مردم شناس هم هستى, با اين حال علت كسادى بازار تو چيست؟ وى گفت: نخست آن كه من مسلمانم و مردم از مدت ها پيش از آن كه من پزشك شوم و حتى پيش از آن كه من آفريده شوم معتقد بوده اند كه مسلمان هيچ وقت پزشك خوبى نمى شود. دوم اين كه نام من اسد است, در صورتى كه مى بايستى نام من صليبا يا جبرئيل يا يوحنا و يا بيرا باشد, كنيه من هم ابوالحارث است, در صورتى كه مى بايستى ابوعيسى يا ابوزكريا يا ابوابراهيم باشد. من عبايى از كتان سفيد مى پوشم در صورتى كه مى بايستى عبايى از حرير مشكى بپوشم, زبان من هم عربى است در صورتى كه مى بايستى به زبان اهل جندى شاپور حرف مى زدم.(295)
صفاتى كه جاحظ در اين داستان, راجع به اسم, كنيه, لباس يا زبان نقل كرده است, همه از خصوصيات پزشكان جندى شاپور بوده كه در اين دوره غالبا مسيحى و سريانى بودند. علاوه بر اين, جاحظ از زبان اين پزشك عرب مسلمان مى گويد: ((در بغداد هيچ پزشكى مورد توجه مردم نيست مگر اين كه مسيحى باشد و در مدرسه جندى شاپور درس خوانده باشد.))(296)
21. يكى از پيامدهاى نهضت ترجمه, واكنش اهل تسنن در برابر علوم بيگانه بود. ورود علوم يونانى به جهان اسلام, واكنش سخت اهل سنت را در پى داشت. اين جريان مخالف, بيشتر حملات خود را متوجه علوم فلسفى و منطقى نمود. ابوحامدغزالى يكى از معروف ترين مخالفين بود كه كتاب ((تهافت الفلاسفه)) را بر ردفيلسوفان نوشت و آنان را تكفير كرد.(297) ابن تيميه نيز با تإليف كتاب ((الرد على المنطقيين)) به دنبال سست نشان دادن مبانى منطق يونانى بود. سيوطى هم با تإليف كتاب ((صون المنطق و الكلام عن المنطق و الكلام)) سعى داشت با متزلزل نمودن پايه هاى علم كلام كه متكى بر استدلال هاى فلسفى بود, مخالفت خود را اعلام نمايد.

پى نوشت ها:
*. دانشجوى دكترى تاريخ اسلام
**. ((... و آن چه كه اصحاب ما سندهندش مى شناسند سدهاند است يا مستقيمى كه نه به كجى افتد و نه به ديگرگونى و اين نام به نزد آنان بر كسى افتد كه رثبت و به دانش حساب نجوم به والايى رسد...)) ر.ك: بيرونى, ابوريحان: تحقيق ماللهند, ترجمه منوچهر صدوقى سها, تهران, موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, بى تا, 521ش, ج 1, ص 116ـ117.
1. حاجى خليفه, كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون, (بيروت, دارالفكر, 1402. ه') ج 1, ص 33.
2. محمود شكرى الوسى, بلوغ الارب فى معرفه احوال العرب, شرح و تصحيح محمد بهجه الاثرى, (بيروت, دارالكتب العلميه, بى تا) ج 3, ص ;327 عبدالرحمن ابن خلدون, مقدمه (بيروت, دارالفكر, بى تا) ص493.
3. محمود شكرىالوسى, همان, ص 223.
4. كلمه علم 60 بار و مشتقات آن 854 بار در قرآن آمده است.
5. ((خذو الحكمه و لو من السنه المشركين)); احمد بن محمد (ابن عبدربه), العقد الفريد, تحقيق عبدالمجيد الترحينى, (بيروت, منشورات محمد على بيضون, دارالكتب العلميه, 1417 ه') ج 2, ص ;117 ((الحكمه ضاله المومن مإخذها ممن سمعها و لايبالى فى إى وعإ خرجت)); همان, ص ;116 ((و لمداد جرت به اقلام العلمإ خيره من دمإ شهدإ فى سبيل الله)); ((الحض العلمإ طلب العلم)); همان, ص ;79 ((فضل العلم خير من فضل العباده)); همان, ص ;82 ((و تعلموا العلم فان فى تعلمه لله خشيه و طلبه عباده و مذاكرته تسبيح و البحث عنه جهاد لمن لايعلمونه صدقه و بذله لاهله قربه لانه معالم الحلال و الحرام و منار سبيله الجنه ...)); رسائل الخوان الصفإ و خلان الوفإ (قم, مكتب الاعلام الاسلامى, 1405ه') ج 1, ص 347.
6. حاجى خليفه, همان.
7. على بن حسين مسعودى, مروج الذهب و معادن الجوهر, تحقيق محمدمحى الدين عبدالحميد, (بيروت, دارالفكر, بى تا) ج , ص 41ـ40.
see W. Caskel: Aiyam al-Aarad, Islamica III, Supplment, 1930, pp 1-99. .8
9 . محمدبن اسحاق (ابن نديم), الفهرست, تعليق شيخ ابراهيم رمضان, (بيروت, دارالمعرفه,1417ه') ص300.
10. ابن عبدربه, همان, ص 97 و شمس الدين احمدبن محمد (ابن خلكان), وفيات الاعيان و ابنإ الزمان, (بيروت, داراحيإ التراث العربى, بى تا) ج 2, ص 224.
11. ابن نديم, همان.
12. همان.
13. ابن عبدربه, همان.
14. اهرن القس يا هارون قس كاهن و پزشك اسكندرانى است كه احتمالا در دوره هراكليوس مى زيسته است.
15. جنگ يا مجموعه اى گوناگون از مطالب مخصوصا در طب و خواص گياهان.
16. احمد بن القاسم (ابن ابى اصيبعه), عيون الانبإ فى طبقات الاطبإ, (بى جا, مكتبه الوهبيه, 1299ه') ج 1, ص 163. ابن نديم به نقل از ابن جلجل آورده است كه اين كتاب در عصر مروان به عربى ترجمه شده است; ابن نديم, همان.
17. غريغوريوس (ابن العبرى), تاريخ مختصر الدول (بيروت, دارالمشرق, 1992م) ص ;112 على بن يوسف قفطى, تاريخ الحكما, ترجمه بهين دارانى, (تهران, انتشارات دانشگاه تهران, 1371) ص ;113 ابن نديم, همان, ص 358.
18. على بن يوسف قفطى, همان, ص ;442 ابن اصيبعه, همان; ابى داود سليمان بن حسان (ابن جلجل) طبقات الاطبإ و الحكمإ, تحقيق فواد سيد (مصر, مطبعه المعهد العلمى الفرنسى آثار الشرقيه بالقاهره, 1955م) ص 61.
19. ابن نديم, همان.
20. على بن يوسف قفطى, همان, ص 442ـ444 و ابن جلجل, همان, ص 61.
21. او كاتب چهار خليفه اموى, از معاويه تا عبدالملك بود; ر.ك: ابن عبدربه, همان, ج 4, ص 252.
22. او ديوان ها را در عصر هشام بن عبدالملك به عربى نقل نمود; ابن نديم, همان, ص ;301 ابن ابى اصيبعه, همان, ص 122.
23. پزشك حجاج; ابن ابى اصيبعه, همان; على بن يوسف فقطى, همان, ص ;147 ابن العبرى, همان.
24. ابن نديم, همان, ص 302.
25. محمدبن اسعد طلس, تاريخ العرب (بى جا, دارالاندلس للطباعه و نشر, بى تا) ص 226.
26. كاتب حجاج و ناقل دواوين از فارسى به عربى; ر.ك: ابن عبدربه, همان.
27. فليپ حتى, تاريخ عرب, ترجمه محمد سعيدى (تهران: زوار, بى تا) ص ;88 شوقى ضيف, العصر العباسى الاول, (قاهره, دارالمعارف بمصر, بى تا) ص ;11 محمد محمدى, فرهنگ ايران پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامى و ادبيات عربى, (تهران, توس, 1374ش) ص ;138 جرجى زيدان, تاريخ التمدن الاسلامى (بيروت, دارالمكتبه الحياه, بى تا) ج 2, ص 281.
28. غياث الدين بن همام الدين الحسينى (خواندمير), حبيب السيرفى اخبار افراد بشر, تصحيح و مقابله عبدالحى حبيبى, (تهران, خيام, 1333ش) ج 2, ص 208.
29. در بناى بغداد مشهور است كه راهب ساكن اين منطقه با منصور ملاقات نمود و از وصف منطقه بغداد كه در كتاب هاى اقليدس آمده بود براى او صحبت كرد; ر.ك: دياربكرى, تاريخ الخميس فى احوال انفس نفيس, (بيروت, دارصادر, بى تا) ج 2, ص 325.
30. على بن حسين مسعودى, همان, ج 4, ص ;314 خواند مير, همان.
31. ابن نديم وى را از بزرگان شيعه و از پيروان على(ع) و فرزندان وى مى داند; همان, ص 219ـ220.
32. شوقى ضيف, همان, ص 110ـ111.
33. خواندمير, همان, جزء سوم از جلد دوم, ص ;208 دليسى اوليرى; انتقال علوم يونانى به عالم اسلامى, ترجمه احمد آرام, (تهران, انتشارات جاويدان 2535) ص 232ـ233.
34. ابن العبرى, همان, ص ;125 على بن يوسف قفطى, همان, ص 227.
35. مسعودى اطلاعات مبسوطى از اين كتاب به دست داده است; ر.ك: همان, ج 1, ص 76ـ77.
36. تفسير سندهند, ((الدهر الداهر)) يا ((الدهر الدهور)) نام داشت; على بن يوسف قفطى, همان, ;372 على بن حسين مسعودى, همان, ص 76 و يعقوبى احمدبن ابى يعقوب يعقوبى, تاريخ اليعقوبى, تحقيق عبدالامير مهنا, (بيروت, موسسه الاعلمى, 1413ه') ج 1 ص 114.
37. على بن يوسف قفطى, همان, ص 371ـ372.
38. على بن حسين مسعودى, همان, ج4, ص 314
39. على بن يوسف قفطى, همان, ص 371ـ373.
40. على بن حسين مسعودى, همان.
41. عبدالرحمن بن خلدون, همان, ص 480 و 486.
42. همان, ص 480.
43. على بن حسين مسعودى, همان.
44. همان.
45. ابن نديم, همان, ص 300.
46. محمد تقى (بهار ملك الشعرا) سبك شناسى, (تهران, امير كبير, 1373) ج 1, ص 153.
47. به بركت اين ترجمه, مقفع را خالق نثر عربى دانسته اند, هرچند بايستى اين حكم را با احتياط پذيرفت; تاريخ اسلام, پژوهش دانشگاه كمبريج, زير نظر پى ام, هولت, آن .ك.س.لمتون, ترجمه احمد آرام, (تهران, اميركبير 1378) ص 153.
48. ر.ك: همين مقاله, ص 18.
49. خواندمير, همان, ج 2 ص 207.
50. علم شناخت اعداد و خواص آن ها; ر.ك: رسائل اخوان الصفإ, ج 1, ص 48 و ابن خلدون, همان, ص 482.
51. على بن حسين مسعودى, همان, ص 314ـ315.
52. على بن يوسف قفطى, همان, ص 220.
53. همان, ص 218 و ابن العبرى, همان, ص 125ـ134.
54. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 203.
55. ابن نديم, همان, ص 358 و ابن ابى اصيبعه, همان, ص 125ـ126,136 و 203 و ابن جلجل, همان, ص 12 و 64.
56. على بن حسين مسعودى, همان, ص 315.
57. همان.
58. خواندمير, همان, ص 219.
59. ر.ك: ابوالقاسم بن غسان, تاريخ برامكه, به اهتمام و تصحيح و مقدمه تاريخى ميرزا عبدالعظيم خان گرگانى, (تهران, چاپخانه محمدعلى, 1312ش) ج 1, ص 2 و ابن عبدربه, همان, ج 5, ص 317ـ330.
60. فليپ حتى, همان, ص 88 و شوقى ضيف, همان, ص 11 و محمد محمدى, همان, و جرجى زيدان, همان, ص 281ـ282.
61. محمدبن على بن طباطبا (ابن طقطقى); تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولت هاى اسلامى, ترجمه وحيد گلپايگانى, (تهران, انتشارات علمى فرهنگى, 1367) ص 267ـ268.
62. على بن حسين مسعودى, التنبيه و الاشراف, ترجمه ابوالقاسم پاينده, (تهران, انتشارات علمى و فرهنگى, 1365) ص 328.
63. دليسى اوليرى, همان, ص 236 و ابن غسان, همان.
64. عبدالحسين زرين كوب, تاريخ ايران بعد از اسلام, (تهران, اميركبير, 1373) ص 420.
65. على بن حسين مسعودى, مروج الذهب و معادن الجوهر, همان, ج 4, ص 316.
66. جلال الدين سيوطى, تاريخ الخلفإ, (بيروت دارالفكر, بى تا) ص 264 و 273 و دياربكرى, همان, ص 331.
67. مجالس مناظره يحيى برمكى از شهرت و اهميت بالايى برخودار بود و حضور فعال علما, متكلمان و صاحب نظران ساير اديان بر اهميت آن افزوده بود; ر.ك: على بن حسين مسعودى, همان, ج 3, ص 380ـ379 و دليسى اوليرى, همان.
68. ابن جلجل, همان, ص 65.
69. همان و ابن ابى اصيبعه, همان, ص 171.
70. جلال الدين سيوطى, همان, ص 273.
71. ابن جلجل, همان و ابن العبرى, همان, ص 131.
72. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 187.
73. يكى از عوامل رونق نهضت ترجمه رواج كاغذ به شمار مى رود. از بنيانگذاران كارگاه هاى كاغذسازى در بغداد يحيى خالد برمكى بود; ابن خلدون, همان, مقدمه, ص 421ـ422.
74. خضراحمد عطإالله, بيت الحكمه فى عصر العباسيين, (قاهره, دارالفكر العربى, 1989م) ص 22.
75. ابن نديم برخى از نساخان بيت الحكمه در عصر هارون را نام مى برد; براى نمونه, در گزارش علان شعوبى آورده است: ((او در بيت الحكمه براى رشيد و مإمون و برامكه رونويسى مى كرد)); همان, ص 135.
76. على بن حسين مسعودى, همان, ص 318.
77. عبدالرحمن بن على بن جوزى المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم, تحقيق محمدعبدالقادر عطا, مصطفى عبدالقادر عطا, نعيم زرزور, (بيروت, دارالكتب العلميه, بى تا) ج 10, ص 110.
78. جلال الدين سيوطى, همان, ص 284 و ابن خلدون, همان, ص 480.
79. دليسى اوليرى, همان, ص 252.
80. ابن طيفور, ابوالفضل احمد بن طاهر (ابن طيفور), بغداد فى تاريخ الخلافه العباسيه, (بغداد, مكتبه المثنى, 1388) ص 76. بعدها مجموعه كتاب هاى اين كتابخانه به بغداد منتقل شد; عبدالحسين زرين كوب, همان, ص 437.
81. ياقوت از 10 كتابخانه مرو ياد كرده و مى نويسد: ((مانند آن را دردنيا نديده ام)); شهاب الدين ابى عبدالله ياقوت الحموى, معجم البلدان, تحقيق عبدالعزيز الجندى, (بيروت, دارالكتب العلميه, 1990) ج 1, ص 134.
82. اين مكتب در عهد امويان پا به عرصه حيات مذهبى و فرهنگى نهاد.
83. جلال الدين سيوطى, همان, ص 284.
84. براى اطلاع بيشتر از شرح حال و آراى و مناظرات او ر.ك: عبدالرحمن بدوى, تاريخ انديشه هاى كلامى, ترجمه حسين صابرى, (مشهد, بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس, 1374) ج 1, ص 140ـ202.
85. براى اطلاع بيشتر از شرح حال و آراى او ر.ك: همان, ج 1, ص 223ـ235.
86. على بن حسين مسعودى, همان, ص 318ـ319.
87. ابن خلكان, همان, ج 7, ص 249.
88. ابن نديم, همان, ص 301 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 51.
89. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 186.
90. همان, ص 187.
91. قفطى گزارش هاى متعددى از بخشش هاى مإمون آورده است; براى نمونه, ر.ك: همان, ص 196ـ198.
92. محمودصالح رمضان, ((اهم المبدعين فى مجالات الفكر و العلم)) مجله المورخ العربى, عدد 18, 1981م, ص 268.
93. على بن حسين مسعودى, همان, ص 319.
94. احمد شلبى, تاريخ آموزش در اسلام, ترجمه محمدحسين ساكت, (تهران, نشر فرهنگ اسلامى, 1361) ص 77 (زيرنويس).
95. على بن يوسف قفطى, همان, ص 51 و ;84 ابن خلدون, همان مقدمه, ص ;480 حاجى خليفه, همان, ص ;36 ابوحينفه احمدبن داود دينورى, اخبارالطوال, ترجمه محمود مهدوى دامغانى, (تهران, نشرنى, 1368) ص ;442 ابن العبرى, همان, ص 136 و ابن طقطقى, همان, ص 298.
96. جلال الدين سيوطى, همان, ص 300 و صلاح الدين صفدى, الغيث المجسم فى شرح لاميه العجم, (بيروت, دارالكتب العلميه, 1990) ج 1, ص 79 و كوركيس صلاح, ((خزائن الكتب العراق العامه فى ايام العباسيين)) مجله سومر, كانون الثانى, 1946, شماره 1ـ2 ص 215.
97. احمد فريد رفاعى, عصر المإمون, (قاهره, دارالكتاب المصريه, 1343) ج 1, ص 375.
98. على بن يوسف قفطى, همان, ص 52.
99 ,دژرث سحپ ,س رحب رحذذا حح ,حح رحخح ژ ررخس چذژرخ رخ حرچ ش ژچژح خذ خ ر چخححچزرذح ش ح رإvol. 36, p368. .983
100. ابن خلدون, همان, ص 481.
101. كتب اصول و اركان اقليدس از مهم ترين كتاب هايى بود كه به دست مسلمانان رسيده بود. هرچند پيشتر, در عصر منصور هم نسخه هايى از آن ها به دربار خلافت عباسيان راه يافت; همان, ص 485ـ486.
102. ابن اصيبعه, همان, ص 187.
103. ابن جلجل, همان, ص 67.
104. ابن اصيبعه, همان .
105. على بن يوسف قفطى, همان, ص 238.
106. همان, ص 52.
107. جلال الدين سيوطى, همان, ص 303 و ابوحنيفه احمدبن داود دينورى, همان, ص 443.
108. همان و دياربكرى, همان, ج 2, ص 336.
109. حسن ابراهيم حسن, التاريخ الاسلام السياسى و الدينى و الثقافى و الاجتماعى, (قاهره, مكتبه النهضه, 1964) ج3, ص 351.
110. ابن جوزى, همان, ص 51 و محمدبن على بن بابويه (شيخ صدوق) عيون اخبار الرضا, ترجمه محمدتقى اصفهانى (آقا نجفى), (تهران, علميه اسلاميه, 1363) ص 427ـ428.
111. همان.
112. جلال الدين سيوطى, همان, ص 309.
113. همان, ص 310.
Corduba. .114
* 115. براى اطلاع بيشتر ر.ك: عبدالحسين زرين كوب, كارنامه اسلام, (تهران, اميركبير, 1376) ص 43ـ40.
116. على بن حسين مسعودى, همان.
117. على بن يوسف قفطى, همان, ص 550.
118. دليسى اوليرى, همان, ص 239 و 233.
119. ابن نديم, همان, ص 303.
120. على بن يوسف قفطى, همان, ص 306.
121. همان, ص 306ـ307.
122. ذبيح الله صفا, تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى تا اواسط قرن پنجم, (تهران, انتشارات دانشگاه تهران, 1346) ج 1, ص 56ـ57.
123. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 187.
124. نام اصلى آن پنجه تنترهpanchatantra) ) مى باشد; ترجمه كليله و دمنه انشاى ابوالمعالى نصرالله منشى, تصحيح مجتبى مينوى طهرانى, (تهران, اميركبير, 1373) ص 1.
125. ابوعبدالله محمدبن عبدوس جهشيارى, الوزرإ و الكتاب, ترجمه ابوالفضل طباطبا, (تهران, كتابخانه ملى, بى تا) ص 271.
126. ابن جوزى, همان, ص 87.
127. ابوعبدالله محمدبن عبدوس جهشيارى, همان.
128. ابن جوزى, همان, ج 1, ص 87.
129. ر.ك: جرجى زيدان, همان, ص 173 و فريد رفاعى, همان, ج 2, ص 387.
130. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 123.
131. مجموعا هشت نفر: جورجيس بن بختيشوع بن جبرئيل بن عبيدالله بن جبرئيل بن عبيدالله به همراه دو بختيشوع ديگر كه در دربار متقى (329ـ333) و مقتدربالله (320ـ295) بوده اند.
132. ابن ابى اصيبعه, همان.
133. على بن يوسف مسعودى, همان, ج 4, ص 314.
134. ابن نديم, همان, ص 334.
135. ابن العبرى, همان, ص 127.
136. ابن نديم, همان, ص ;357 ابن العبرى, همان, ص 131 و ابن جلجل, همان, ص 65.
137. ابن جلجل, همان.
138. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 176.
139. على بن يوسف قفطى, همان, ص 65ـ66.
140. ابن نديم, همان, ص 135.
141. محمد شكرىالوسى, همان, ج 1, ص 160.
142. ابن نديم, همان, ص 135ـ136.
143. على بن يوسف قفطى, همان, ص 352 و ابن نديم, همان ص 335.
144. ابن نديم, همان و قفطى, همان.
145. ر.ك: ابن ابى اصيبعه, همان, ص 125.
146. ابوعبدالله بن محمدبن عبدوس جهشيارى, همان, ص 289.
147. على بن يوسف قفطى, همان, ص 197ـ198.
148. ابوعبدالله بن محمدبن عبدوس جهشيارى, همان.
149. فريد رفاعى, همان, ص 388.
150. ابن نديم, همان, ص 303. ابن عبدربه مطالب جالب توجهى را در مورد منكه و يحيى بن خالد آورده است; همان, ج 5, ص 325.
151. على بن يوسف قفطى, همان, ص 365ـ367.
152. همان, ص 299.
153. همان, ص 304.
154. فريد رفاعى, همان, ص 379.
155. على بن يوسف قفطى, همان, ص 234.
156. ابن جلجل, همان.
157. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 187 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 238.
158. ابن نديم, همان, ص 356.
159. ابن ابى اصيبعه, همان.
160. ر.ك, ابن خلكان, همان, ج 2, ص 217.
161. على بن يوسف قفطى, همان, ص 235.
162. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 204.
163. ابن جلجل, همان, ص 69.
164. ابن جلجل, همان; ابن ابى اصيبعه, همان; على بن يوسف قفطى, همان, ص 238ـ;239 ابن نديم, همان, ص 356 و ظهيرالدين بيهقى, تاريخ الحكمإ الاسلام, تحقيق محمد كردعلى, (دمشق, مطبعه الترقى, 1946) ص 16ـ17.
165. خيرالدين زركلى, قاموس تراجم لاشهر الرجال و النسإ, (بيروت, دارالعلم للملايين, 1986) ج 2, 287.
166. جرجى زيدان, همان, ص 170ـ171 و فريد رفاعى, همان, ص 384ـ385.
167. على بن يوسف قفطى, همان, ص 238.
168. ابن جلجل, همان, ص 65.
169. ابن نديم, همان, ص 359.
170. همان, ص 69 و ابن ابى اصيبعه, همان, ص 188.
171. على بن يوسف قفطى, همان, ص 500.
172. اين نديم, همان, ص 315ـ321 و قفطى: همان, ص 501ـ508.
173. ر.ك: شريف, ميرمحمد, تاريخ فلسفه در اسلام, (تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1362) ص 593ـ608.
174. خضر احمد, همان, ص 331.
175. ابن نديم, همان, ص 323.
176. همان و على بن يوسف قفطى, همان, ص 508.
177. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 302.
178. على بن يوسف قفطى, همان, ص 244ـ245.
179. دليسى اوليرى, همان, ص 263.
180. ابن نديم, همان, ص 351ـ352 و ابن ابى اصيبعه, همان, ص 203.
181. جرجى زيدان, همان و فريد رفاعى, همان, ج 2, ص 384ـ385.
182. على بن يوسف قفطى, همان, ص 487ـ488.
183. ابن نديم, همان, ص 336 و ابن العبرى, همان, ص 137.
184. على بن يوسف قفطى, همان, ص 488.
185. همان.
186. ابن جلجل, همان, ص 67.
187. فريد رفاعى, همان, ص 381.
188. همان, ص 382 و 385.
189. ابن نديم, همان, ص 359 و ابن ابى اصيبعه, همان, ص 204.
190. جرجى زيدان, همان, ص 169 و 107ـ171.
191. ابن العبرى, همان, ص 136 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 308ـ400.
192. على بن يوسف قفطى, همان, ص 590.
193. همان, ص 591.
194. ابن خلكان, همان, ج 5, ص 161.
195. ابن نديم, همان, ص 332.
196. ابن خلكان همان.
197. على اصغر حلبى, تاريخ تمدن اسلام بررسى هايى چند در فرهنگ و تمدن اسلامى, (تهران, چاپ و نشر بنياد, 1365) ص 48.
198. ابن نديم, همان, ص ;335 ابن ابى اصيبعه, همان, ص 205 و ابن العبرى, همان.
199. على بن يوسف قفطى, همان.
200. همان.
201. ابن نديم, همان, ص 336ـ335 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 390.
202. على بن يوسف قفطى, همان, 592.
203. همان, ص 445.
204. همان.
205. ابن نديم, همان, ص 335.
206. على بن يوسف قفطى, همان, ص 233.
207. همان, ص 234.
208. ابن نديم, همان, ص 357.
209. همان.
210. على بن يوسف قفطى, همان, ص 361ـ362.
211. همان, ص 362.
212. على بن يوسف قفطى, همان, ص 362.
213. همان, ص 361.
214. ابن ابى اصيبعه, همان, ص 204.
215. ابن نديم, همان, ص 329 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 137.
216. على بن يوسف قفطى, همان, ص 67.
217. همان, ص 87.
218. تقى الدين ابى العباس احمدبن على المقريزى, المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الاثار, وضع حوامشه خليل المنصور, (بيروت, منشورات محمدعلى بيضون, دارالكتب العلميه, 1998م) ج 2, ص 290ـ292.
219. احمدبن محمد المقرى تلمسانى, نفح الطيب من غضن الاندلس الرطيب, (بيروت, داراحيإ التراث العربى, 1408) ج 1, ص 386.
220. ابوبشر متى بن يونس القنائى, كتاب ارسطو فى شعر, نقل من سريانى الى العربى, تحقيق و ترجمه شكرى محمد عياد, (قاهره, دارالكتاب العربى للطباعه و النشر, 1967) ص 429.
221. با توجه به اين كه حوزه تحقيقاتى اين مقاله عصر طلايى نهضت ترجمه است تنها به معرفى مترجمان اين عصر بسنده مى شود.
222. ابن نديم, همان, ص 323ـ324 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 59ـ60.
223. ابن نديم, همان, ص ;333 ابن جلجل, همان, ص ;75 على بن يوسف قفطى, همان, ص 161ـ;170 ابن خلكان, همان, ج 1, ص 313 و خيرالدين زركلى, همان, ج 2, ص 98.
224. ابن خلكان, همان, ص 314ـ315.
225. ابن نديم, همان و على بن يوسف قفطى, همان, ص 61.
226. ابن نديم, همان, ص 325.
227. همان, ص 302.
228. همان, ص 325.
229. جرجى زيدان, همان, ص 176.
230. ر.ك: محمد ابراهيم آيتى, آندلس يا حكومت مسلمين در اروپا, (تهران, دانشگاه تهران, 1376) ص 40ـ42.
231. عبدالرحمان بن خلدون, تاريخ ابن خلدون مسمى العبر و ديوان المبتدإ و الخبر ..., (بيروت, منشورات محمدعلى بيضون و دارالكتب العلميه, 1992م) ج 4, ص 147 و 165.
232. احمدبن محمدبن المقرىتلمسانى, همان, ص 353.
233. جرجى زيدان, همان, ص 186.
234. احمدبن محمدبن المقرىتلمسانى, همان, ص 221.
235. در اندلس مذهب فقهى مالكيه با تمايلات عربى رواج داشت, حال آن كه در بغداد مذاهب حنفى, شافعى, حنبلى شيعه و اسماعيليه با گرايش هاى ايرانى رواج داشت.
236. ابن خلدون, همان, ج 4, ص 175.
237. احمدبن محمدبن المقرىتلمسانى, همان, ص 386.
238. ابن خلدون, همان, و احمدبن محمدبن المقرىتلمسانى, ص 386.
239. همان.
Granada .240
241. جرجى زيدان, همان, ص 227.
242. احمدبن محمدبن المقرىتلمسانى, همان.
243. محمد مكى السباعى, نقش كتابخانه ها و مساجد در فرهنگ و تمدن اسلامى, ترجمه على شكويى, (تهران, سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, 1373) ص 140ـ141.
244. جرجى زيدان, همان, ص 204 و آيتى, همان, ص 86.
245. آيات متعددى مبنى بر تدبر و تعقل در قرآن وجود دارد. علاوه بر اين, در قرآن به علم و علم اندوزى نيز اشاره هاى فراوانى شده است, چنان كه 60 بار كلمه علم و 854 بار مشتقات آن در قرآن تكرار گرديده است.
246. پيامبر(ص) به زيد بن ثابت فرموده بود نوشتن را از يهوديان بياموز; احمدبن يحيى بن جابر بلاذرى, فتوح البلدان, ترجمه و تعليق محمد توكل, (تهران, نشر نقره, 1376) ص 659.
247. احمد امين, ضحى الاسلام, (چاپ دهم: بيروت, دارالكتاب العربى, بى تا) ج 2, ص 15.
248. احمد امين, همان.
249. براى نمونه ر.ك: ابن ابى اصيبعه, همان, ص 187 و على بن يوسف قفطى, همان, ص 196ـ198.
250. على اصغرحلبى, همان, ص 34.
251. شوقى ضيف, همان, ص 106ـ107.
252. احمد امين, همان, ص 14.
253. محمد محمدى, ((دانشگاه جندى شاپور در قرن هاى نخستين اسلامى)), مجله مقالات و بررسى ها, نشريه دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران, بهار و تابستان 1350, دفتر پنجم و ششم, ص 17.
254. حاجى خليفه, همان, ص 40ـ41 و ابن خلدون, همان, ص 543.
255. محمد محمدى, همان.
256. حرچ حذخذإ ش ح ححس چذژرچژس ,ذچذژا رخ حخ چس خژحا ذچح خژژچذح حخت :شرچژإ ,ذچخس رحژرت :ححژMarmorstin. Landon 1965,.pp.15-19. enny
257. صلاح الدين صفدى, همان, ص 79.
258. ر.ك: ابن عثمان عمربن بحرجاحظ, الحيوان, تحقيق عبدالسلام هارون, (بيروت, داراحيا التراث العربى, بى تا) ج 1, ص 76ـ77.
259. على بن يوسف قفطى, همان, ص 167.
260. ارتباط محكم مركز علمى سريانى با ساير كانون هاى علمى موجب شده بود تا از ديرباز دانشمندان آثار بسيارى را به زبان سريانى ترجمه نمايند; ر.ك: ذبيح الله صفا, همان, ص 10ـ17.
261. على بن يوسف قفطى, همان, ص 65.
262. ابن نديم, همان, ص 307ـ309
263. ابن نديم, همان, ص 349.
264. به نقل از: فاخورى, تاريخ فلسفه در جهان اسلامى, ترجمه عبدالحميد آيتى, (تهران, سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى, 1358) ج 2, ص 338.
265. على بن يوسف قفطى, همان, ص 64.
266. ابى عثمان عمر بن جاحظ, همان, ص 79.
267. على بن يوسف قفطى, همان, ص 65.
268. همان, ص 137
269. همان, ص 67.
270. همان, ص 235.
271. همان, ص 132.
272. حنا فاخورى, همان, ص 342.
273. عبدالرحمن نجيب حكمت, دراسات تاريخ العلوم عندالعرب, (موصل, وزاره التعليم العلمى و البحث العلمى جامعه الموصل, 1977م) ص 28.
274. ابوحامدمحمد غزالى, تهافت الفلاسفه, مقدمه ماجد فخرى, (بيروت, دارالمشرق, 1990) ص 8.
275. عبدالرحمن نجيب حكمت, همان.
276. ابن نديم, همان, ص 66.
277. همان, ص 67.
278. همان, ص 71.
279. ابن الانبارى, طبقات الادبإ, (قاهره, بى نا, 1294ه') ص 83.
280. رسائل اخوان الصفإ: ج 1, ص 48.
281. همان, ص 49.
282. بيشتر در كتاب مجسطى بطلميوس آمده است; همان.
283. همان.
284. ابن نديم, همان, ص 307.
285. على بن يوسف قفطى, همان, ص 58ـ61 و رسائل اخوان الصفإ, همان, ص 268.
286. احمد شلبى, همان, ص 243ـ244.
287. گوستاو لوبون, تاريخ تمدن اسلام و عرب, ترجمه هاشم حسينى, (تهران, كتابفروشى اسلاميه, 1358) ص 603.
288. جلال الدين سيوطى, حسن المحاضره فى اخبار مصر و القاهره, حواشى خليل المنصور, (بيروت, دارالكتب العلميه, 1997) ج 2, ص 220.
289. گوستاو لوبون, همان, ص 543.
290. حدود العالم من المشرق الى المغرب, تصحيح و حواشى مريم ميراحمدى و غلامرضا ورهرام, (تهران, الزهرا, 1372) ص ;333 ابى القاسم بن حوقل النصيبى, صوره الارض, (قاهره, دارالكتاب الاسلامى, بى تا) ص 389 و ابى بكر احمدبن الفقيه الهمدانى, مختصر البلدان, (بيروت, داراحيإ التراث العربى, 1408) ص 230.
291. ابن خلدون, همان, 421ـ422.
292. روزگارى دراز دمشق توليد كننده بهترين نوع كاغذ بود كه تحت عنوان كاغذ دمشقى به دورترين نقاط صادر مى شد; الكساندر استيپچويچ, كتاب در پويه تاريخ, ترجمه رضا آژير و حميدرضا شيخى, (مشهد, آستان قدس رضوى, بنياد پژوهش هاى اسلامى, 1373) ص 274.
293. همان, ص 275.
294. ابى عثمان عمربن بحرجاحظ, البيان و التبيين, حواشى موفق شهاب الدين, (بيروت, منشورات محمدعلى بيضون, درالكتب العلميه, 1998) ج 1, ص 171.
295. همان, البخلإ, تحقيق فوزى عطوى, (بيروت, دارصعب, 1969م) ص 94.
296. همان.
297. ابوحامد محمد غزالى, همان, ص 38ـ39.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

آخرین بروزرسانی ( چهارشنبه ، 5 بهمن 1390 ، 08:54 )  

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube