اسناد و شواهد متعدد و انكارناپذيرى، از نفوذ عميق اسلام در اسپانيا حكايت مىكند و نشان مىدهد كه اگر در قرون بعدى، بر ضدّ مسلمانان شورش صورت گرفت، علل ديگرى غير از بىعلاقگى اندلسىها به اسلام داشت. در اين مقاله، با گوشههايى از اين حقايق تاريخى، آشنا مىشويم.
نفوذ فرهنگ اسلام در اروپا بهطور عمده به دنبال فتح اسپانيا توسط رزمندگان سلمان آغاز گرديد. تاريخ آغاز برخورد نظامى مسلمانان با اندلس، ژوئيّه 710ميلادى مطابق با سال 91هجرى است. در اين زمان گروهى از مسلمانان كه به چهارصد نفر بالغ مىگرديدند، از شمال آفريقا به منتهىاليه جنوبى شبه جزيره ايبرى وارد شدند. اين تلاش صرفاً يك مأموريت اطلاعاتى بود. گزارشى را كه اين گروه تنظيم كرده و با خود آوردند، موجب علاقه و تشويق مسلمانان به فتح اسپانيا شد و بنابراين در سال بعد كوششى جدى و موفقيتآميز براى فتح آنجا صورت گرفت.
سپاهى كه اين مأموريت را به دست آورد، نخست از هفت هزار نفر تشكيل مىشد كه بعداً براى تقويتش پنج هزار نفر ديگر بدان پيوست. اين نيروها تحت فرماندهى سردار نامى، «طارق بن زياد» بود -كه خود از قوم سلحشور بربر و يكى از سرداران لايق «موسى بن نضير» فرمانرواى آفريقا بود-، از تنگه ميان مراكش و اروپاى جنوب غربى كه به نام «جبلالطارق» معروف شده است، عبور كرد و در اندك مدتى سراسر اسپانيا را كه شامل كشور پرتغال كنونى بود، به تصرف خود درآورد.
سپاه مزبور بهرغم كمىِ تعداد، آنچنان قوى و نيرومند بود كه موفق گرديد پادشاه آن ديار به نام رودريك)Roderick( را شكست دهد و به اين ترتيب دستگاه مركزى سلطنت وى را براندازد. مقاومت در برابر مسلمانان بسيار جزيى و كوتاهمدت بود و قبل از فرارسيدن سال 715ميلادى، مسلمانان تمام شهرهاى مهم اسپانيا را فتح كردند و يا در مواردى با حكمرانان محلى معاهده دوستى منعقد نمودند. يكى از مناطقى كه به تصرف فاتحان مسلمان درآمد، ناربن)narbinne( در جنوب فرانسه بود؛ زيرا اين ناحيه و حومهاش بخشى از سرزمين سلطنتنشين ويزيگوتها بود. اسپانيا به صورت ايالتى از امپراتورى اسلامى درآمد و فرمانروايى آن از حاكم شمال آفريقا كه در قيروان(تونس) استقرار داشت، اطاعت مىكرد(1).
گوستاولوبون يادآور گرديده است:
«مباينت در احكام اجتماعى، نفاق و شقاق داخلى، فقدان حسّ سلحشورى، بىتوجهى به حال رعايا و وضع آشفته گتها در زمانى بود كه مسلمانان وارد اين كشور شدند. رقابت و نفاق داخلى به حدى بود كه دو نفر از امراى بزرگ اندلس، يكى كنت ژولىين و ديگرى اسقف اشبيليه، در لشكركشى مسلمانان همراهى و مساعدت نمودند. اين فتح با نهايت سرعت انجام گرفت. تمام شهرهاى بزرگ دروازهها را به روى اين سپاه فاتح گشودند. رفتار مسلمانان با اهل اندلس همان رفتارى بود كه با اهالى مصر و شام داشتند؛ اختيار اموال، معابد و قوانين آنها را به خودشان واگذار كردند و نيز آنها را مختار نمودند كه تحت حكومت و قضات همكيش خود باقى بمانند و مطابق شروطى چند، ساليانه جزيهاى بدهند و آن شروط هم به قدرى سبك، سهل و ساده بود كه مردم همه آنها را بدون درنگ قبول كردند و جز يك عده ارباب ثروت و ملاّكين گردنكش ديگر براى مسلمانان ضرورتى باقى نماند كه با كسى مقابله كنند»(2).
رفتار مسالمتآميز
دكتر.ا.س، ترتون -مؤلف كتاب «اهل ذمّه در اسلام»- مىنويسد:
«تسامح و مسالمت مسلمانان با مسيحيان اندلس به گونهاى بود كه افراد مسيحى در طول حكومت افراد مسلمان بيش از آن چه كه قبلاً آزادى و امنيت داشتند از اين دو نعمت برخوردار شدند؛ تا آنجا كه فرماندهى ارتش مسلمانان را يك نفر مسيحى عهدهدار بود و روى همين اصل روابط زناشويى وازدواج رو به فزونى گذاشت. بهطورى كه قسّيسها مردم مسيحى را از مهربانى بيشتر با مسلمانان منع مىكردند. هنگامى كه كشتار يهوديان از سوى مسيحيان اروپا آغاز شد و عدهاى از آنان به اندلس پناهنده شدند، مسلمانان با آغوش باز به آنها پناه دادند و امنيت يهودىهاى پناهنده را تأمين كردند در صورتى كه پادشاه كارلوس مسيحى هنگامى كه وارد سراقسطه شد، سپاهيانش را دستور داد كه تمام معابد يهوديان و مسلمانان را ويران كنند و شمشير در ميان آنان نهند. اگر از جنس يهودى تا به حال كسى در اين جهان به جاى مانده است بر اثر همان دولتهاى اسلامى بود كه در قرون وسطى آنان را از دست مسيحيان خونآشام رهانيدند. من تاريخ نصارى را در سرزمينهاى اسلامى به دقت بررسى كردم و از آن، حقيقتى تابناك را به دست آوردم كه رفتار مسلمين با نصارى در كمال مهربانى و مسالمت بوده و از هرگونه خشونت بركنار و براساس خوشسلوكى و مجامله نيكو بوده است و اين حُسن رفتار چيزى است كه از غير مسلمانان ديده نشده است».
ترتون سپس به اوضاع اندلس پرداخته و افزوده است:
«مسيحيان بهطور عموم شعائر دينى خود را در قرطبه در كمال آزادى انجام مىدادند و هيچگاه از مسلمانان و حكومت آنان شِكْوه نداشتند. در صورتى كه با وجود اين همه مسالمت و همزيستى شگفتانگيز هنوز گروهى از قسّيسها و رهبانان بودند كه دلهايشان از نشر اسلام با كينه و نفرت آكنده بود، از اينرو روحانى جوانى كه مسيحى بود، به نام ايلوغوا در فتنهاى كه برپا كرد، افراد مسيحى را عليه مسلمين شورانيد»(3).
كنت هانرى دى كاسترى اذعان نموده است:
«اين زيادهروى مسلمانان در نيكوكارى با دشمنان خود بود كه سرانجام زمينه را براى انقلاب عليه مسلمانان مهيا ساخت زيرا به افراد متعصّب اجازه داد تا قواى خود را براى درهم كوبيدن حكومت مسلمين جمع كرده و به نظامى كه به آنان حق حيات و آزادى دينى بخشيده بود، پايان دهند. اگر افراد مسلمان با اسپانيايىها مشابه آنچه مسيحىها با ملل ساكسون رفتار كردند، برخورد مىنمودند، بدون شك اسلام در آن سرزمين پابرجا مىماند»(4).
توماس آرنولد يادآور شده است:
ما از مسلمانان رفتار تحميلى يا چيزى شبيه اِعمال زور و فشار در دورههاى پيروزى آنان نشنيدهايم. آسانى و سرعت استيلاى آنان بر اين كشور در واقع تا حدود زيادى در اثر خط مشى آزادىبخش آنان نسبت به كيش مسيح بود.... مسيحيان جز در موارد تخلّف از قوانين اسلامى، در محكمههاى ويژه طبق قوانين خودشان محاكمه مىشدند. اينان نسبت به برگزارى مراسم دينى خود مورد تعرّض كسى قرار نمىگرفتند، بسان قبل از پيروزى مسلمانان قربانىهاى خود را تقديم مىكردند. رُهبانان مىتوانستند با همان لباس پشمى مخصوصى كه نشان نظام كليسا بود، در ملاء عام ظاهر گردند.
كشيشها نيازى نداشتند علامت مقام مذهبى خود را پنهان كنند و در عين حال مشاغل دينى آنان مانع از اين نمىشد كه مسيحيان شغلهاى برجستهاى را در دربار يا پستهاى حسّاسى را در ارتش اسلام به دست آورند.
آرنولد اضافه مىكند:
آن عده از مسيحيانى كه موفق شدند خود را آماده از دست دادن قدرت سياسى كنند، عامل شكايتانگيز ديگرى در برابر خود نمىديدند. در تمام طول قرن هشتم صرفاً يك تلاش براى شورش در منطقه آنان يعنى بيژه)Beje( به گوش ما مىرسد و در اين حركت به نظر مىرسد آنان از رهبرى يكى از سران مسلمان پيروى مىكردهاند. آزادى مذهبىاى كه دولت اسلامى براى ساكنان اسپانيا در نظر گرفته بود، و نيز آموزشى كه آزادانه ميان پيروان دو كيش برقرار بود، هر دو جماعت را به هم نزديك نموده و ازدواج ميان مردان جامعه اسلامى و زنان جامعه مسيحى امر رائجى بود كه اين بانوان با آغوش باز آيين اسلام را پذيرا مىشدند؛ حتى بسيارى از مسيحيان نامهاى اسلامى براى خود برگزيدند و در پارهاى مراسم به همسايگان مسلمان خود اقتدا كردند.
وقتى به احساسات مذهبى، گرم و صميمانهاى كه روح تازهاى به اكثريت مسلمانان اسپانيا بخشيده بود، نگاه كنيم و در مقابل، به تحريكات مسيحيان و توطئه آنان عليه دولت اسلامى اندلس نظرى افكنيم، در مىيابيم كه تاريخ اين سرزمين در ايام حاكميت مسلمانان بهطور استثنايى از خفقان و فشار سياسى خالى مىباشد.
اين پيروى البته با كمال تمايل و اختيار بوده است. فراگيرى زبان عربى چندان به سرعت جاى فراگيرى زبان لاتين را در سراسر كشور گرفت كه زبان مذهبى مسيحيت به تدريج به دست غفلت و فراموشى سپرده شد. حتى برخى كشيشهاى برجسته در اثر آگاهى اندك نسبت به زبان لاتين مورد استهزاء قرار مىگرفتند، در حقيقت زبان لاتين در بعضى نقاط اندلس به درجهاى از انحطاط رسيده بود كه لازم شد انجيل و قوانين قديمى كليساى اسپانيا براى سهولت استفاده در ميان مسيحيان به زبان عربى ترجمه گردد. در همان حال كه ادبيات درخشنده مسلمين با جذّابيت خود دلها را ربوده و با چنان شور و شوقى خوانده مىشد كه آنان مايل بودند ادبيات مسيحى را بخوانند، جز همان موادى كه براى تعليم گتهاى بربر به كار گرفته شده بود چيزى نداشتند و براى تعليم حتى همين سطح نازلى از ادبيات نيز به سختى مربى و معلم يافت مىگرديد.
يك نفر متعصّب ضدّ اسلامى كه الوار)ALVAR( نام دارد، اعتراف مىكند كه قرآن با چنان فصاحت و زيبايىاى تنظيم گرديده كه حتى مسيحىها هم نمىتوانند آن را بخوانند و تحسين نكنند، حتى رجال برجسته كليسا از تماس با مسلمانان بهطور عميق تحت تأثير فرهنگ و ارزشهاى آنان و تعاليم قرآنى قرار مىگرفتند و بديهى است وقتى جاذبه و نفوذ اين آيين بر اسقفها و كشيشها اينقدر قوى است، تأثيرش بر افراد عادى بسيار فراوان بوده است. اكثريت قريب به اتفاق مسيحيانى كه به اسلام روى آوردند، بدون شك جذبهاى عالى و مدنيّتى درخشان و عالى در آن مىديدند كه عقل و دل و روحشان را مُسخّر ساخته بود.
وقتى به احساسات مذهبى، گرم و صميمانهاى كه روح تازهاى به اكثريت مسلمانان اسپانيا بخشيده بود، نگاه كنيم و در مقابل، به تحريكات مسيحيان و توطئه آنان عليه دولت اسلامى اندلس نظرى افكنيم، در مىيابيم كه تاريخ اين سرزمين در ايام حاكميت مسلمانان بهطور استثنايى از خفقان و فشار سياسى خالى مىباشد.
عمق ريشهاى كه از بذر اسلام در اعماق وجود مردم اسپانيا فرو رفته بود، از اين واقعيت به دست مىآيد كه هنگام طرد آخرين بازماندگان مسلمان در سال 1019هجرى(1610م) از اسپانيا هنوز اين مردم به شدت علاقه داشتند مسلمان باشند، درحالى كه در متجاوز از يك قرن براى اظهار مسيحيت تحت فشار بودند، آيين باقىماندگان از نسل عربها، يا آفريقايىهاى مهاجر نبودند، بلكه در زُمره روميان منطقه به شمار مىرفتند. در يك نامهاى كه مربوط به سال 711هجرى/1311م است، خاطرنشان گرديده است كه از دويست هزار نفر مسلمانى كه آن زمان در غرناطه مىزيستند، بيش از پانصد نفر آنان از نسل عربهاى مهاجر نبودند و بقيه بوميانى بودند كه اسلام را پذيرفتند. يكى از مورخان كه حوادث سال 905هجرى/1499م يعنى هفت سال بعد از سقوط غرناطه را نوشته است، توجه خوانندگان را به اين حقيقت جلب مىكند كه در ميان مسلمانان اسپانيا عدهاى مسيحى بودند كه به تازگى دين اسلام را قبول كرده بودند(5).
پي نوشت ها:
1) نفوذ اسلام در اروپا در قرون وُسطى، دكتر ابوالفضل عزّتى، ص 24 و 25.
2) تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون، ترجمه سيد هاشم حسينى، ص 329.
3) پاسداران صلح و همزيستى، عباسعلى عميد زنجانى، ص 214 - 213.
4) همان، ص 217.
5) اقتباس از كتاب چگونگى گسترش اسلام، توماس آرنولد، بخش پنجم.
منبع:ماهنامه مکتب اسلام،شماره 10-دی1387
برگرفته از سایت:shareh.com
| < قبلی | بعدی > |
|---|








