مسیر شما :

اسپانيا و استقبال از رزمندگان مسلمان‏ (2)

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

اسناد و شواهد متعدد و انكارناپذيرى، از نفوذ عميق اسلام در اسپانيا حكايت مى‏كند و نشان مى‏دهد كه اگر در قرون بعدى، بر ضدّ مسلمانان شورش صورت گرفت، علل ديگرى غير از بى‏علاقگى اندلسى‏ها به اسلام داشت. در اين مقاله، با گوشه‏هايى از اين حقايق تاريخى، آشنا مى‏شويم.

نفوذ فرهنگ اسلام در اروپا به‏طور عمده به دنبال فتح اسپانيا توسط رزمندگان سلمان آغاز گرديد. تاريخ آغاز برخورد نظامى مسلمانان با اندلس، ژوئيّه 710ميلادى مطابق با سال 91هجرى است. در اين زمان گروهى از مسلمانان كه به چهارصد نفر بالغ مى‏گرديدند، از شمال آفريقا به منتهى‏اليه جنوبى شبه جزيره ايبرى وارد شدند. اين تلاش صرفاً يك مأموريت اطلاعاتى بود. گزارشى را كه اين گروه تنظيم كرده و با خود آوردند، موجب علاقه و تشويق مسلمانان به فتح اسپانيا شد و بنابراين در سال بعد كوششى جدى و موفقيت‏آميز براى فتح آن‏جا صورت گرفت.
سپاهى كه اين مأموريت را به دست آورد، نخست از هفت هزار نفر تشكيل مى‏شد كه بعداً براى تقويتش پنج هزار نفر ديگر بدان پيوست. اين نيروها تحت فرماندهى سردار نامى، «طارق بن زياد» بود -كه خود از قوم سلحشور بربر و يكى از سرداران لايق «موسى بن نضير» فرمانرواى آفريقا بود-، از تنگه ميان مراكش و اروپاى جنوب غربى كه به نام «جبل‏الطارق» معروف شده است، عبور كرد و در اندك مدتى سراسر اسپانيا را كه شامل كشور پرتغال كنونى بود، به تصرف خود درآورد.

سپاه مزبور به‏رغم كمىِ تعداد، آنچنان قوى و نيرومند بود كه موفق گرديد پادشاه آن ديار به نام رودريك)Roderick( را شكست دهد و به اين ترتيب دستگاه مركزى سلطنت وى را براندازد. مقاومت در برابر مسلمانان بسيار جزيى و كوتاه‏مدت بود و قبل از فرارسيدن سال 715ميلادى، مسلمانان تمام شهرهاى مهم اسپانيا را فتح كردند و يا در مواردى با حكمرانان محلى معاهده دوستى منعقد نمودند. يكى از مناطقى كه به تصرف فاتحان مسلمان درآمد، ناربن)narbinne( در جنوب فرانسه بود؛ زيرا اين ناحيه و حومه‏اش بخشى از سرزمين سلطنت‏نشين ويزيگوت‏ها بود. اسپانيا به صورت ايالتى از امپراتورى اسلامى درآمد و فرمانروايى آن از حاكم شمال آفريقا كه در قيروان(تونس) استقرار داشت، اطاعت مى‏كرد(1).
گوستاولوبون يادآور گرديده است:
«مباينت در احكام اجتماعى، نفاق و شقاق داخلى، فقدان حسّ سلحشورى، بى‏توجهى به حال رعايا و وضع آشفته گت‏ها در زمانى بود كه مسلمانان وارد اين كشور شدند. رقابت و نفاق داخلى به حدى بود كه دو نفر از امراى بزرگ اندلس، يكى كنت ژولى‏ين و ديگرى اسقف اشبيليه، در لشكركشى مسلمانان همراهى و مساعدت نمودند. اين فتح با نهايت سرعت انجام گرفت. تمام شهرهاى بزرگ دروازه‏ها را به روى اين سپاه فاتح گشودند. رفتار مسلمانان با اهل اندلس همان رفتارى بود كه با اهالى مصر و شام داشتند؛ اختيار اموال، معابد و قوانين آنها را به خودشان واگذار كردند و نيز آنها را مختار نمودند كه تحت حكومت و قضات هم‏كيش خود باقى بمانند و مطابق شروطى چند، ساليانه جزيه‏اى بدهند و آن شروط هم به قدرى سبك، سهل و ساده بود كه مردم همه آنها را بدون درنگ قبول كردند و جز يك عده ارباب ثروت و ملاّكين گردن‏كش ديگر براى مسلمانان ضرورتى باقى نماند كه با كسى مقابله كنند»(2).
رفتار مسالمت‏آميز

دكتر.ا.س، ترتون -مؤلف كتاب «اهل ذمّه در اسلام»- مى‏نويسد:
«تسامح و مسالمت مسلمانان با مسيحيان اندلس به گونه‏اى بود كه افراد مسيحى در طول حكومت افراد مسلمان بيش از آن چه كه قبلاً آزادى و امنيت داشتند از اين دو نعمت برخوردار شدند؛ تا آن‏جا كه فرماندهى ارتش مسلمانان را يك نفر مسيحى عهده‏دار بود و روى همين اصل روابط زناشويى وازدواج رو به فزونى گذاشت. به‏طورى كه قسّيس‏ها مردم مسيحى را از مهربانى بيشتر با مسلمانان منع مى‏كردند. هنگامى كه كشتار يهوديان از سوى مسيحيان اروپا آغاز شد و عده‏اى از آنان به اندلس پناهنده شدند، مسلمانان با آغوش باز به آن‏ها پناه دادند و امنيت يهودى‏هاى پناهنده را تأمين كردند در صورتى كه پادشاه كارلوس مسيحى هنگامى كه وارد سراقسطه شد، سپاهيانش را دستور داد كه تمام معابد يهوديان و مسلمانان را ويران كنند و شمشير در ميان آنان نهند. اگر از جنس يهودى تا به حال كسى در اين جهان به جاى مانده است بر اثر همان دولت‏هاى اسلامى بود كه در قرون وسطى‏ آنان را از دست مسيحيان خون‏آشام رهانيدند. من تاريخ نصارى‏ را در سرزمين‏هاى اسلامى به دقت بررسى كردم و از آن، حقيقتى تابناك را به دست آوردم كه رفتار مسلمين با نصارى در كمال مهربانى و مسالمت بوده و از هرگونه خشونت بركنار و براساس خوش‏سلوكى و مجامله نيكو بوده است و اين حُسن رفتار چيزى است كه از غير مسلمانان ديده نشده است».
ترتون سپس به اوضاع اندلس پرداخته و افزوده است:
«مسيحيان به‏طور عموم شعائر دينى خود را در قرطبه در كمال آزادى انجام مى‏دادند و هيچ‏گاه از مسلمانان و حكومت آنان شِكْوه نداشتند. در صورتى كه با وجود اين همه مسالمت و هم‏زيستى شگفت‏انگيز هنوز گروهى از قسّيس‏ها و رهبانان بودند كه دلهايشان از نشر اسلام با كينه و نفرت آكنده بود، از اين‏رو روحانى جوانى كه مسيحى بود، به نام ايلوغوا در فتنه‏اى كه برپا كرد، افراد مسيحى را عليه مسلمين شورانيد»(3).
كنت هانرى دى كاسترى اذعان نموده است:
«اين زياده‏روى مسلمانان در نيكوكارى با دشمنان خود بود كه سرانجام زمينه را براى انقلاب عليه مسلمانان مهيا ساخت زيرا به افراد متعصّب اجازه داد تا قواى خود را براى درهم كوبيدن حكومت مسلمين جمع كرده و به نظامى كه به آنان حق حيات و آزادى دينى بخشيده بود، پايان دهند. اگر افراد مسلمان با اسپانيايى‏ها مشابه آن‏چه مسيحى‏ها با ملل ساكسون رفتار كردند، برخورد مى‏نمودند، بدون شك اسلام در آن سرزمين پابرجا مى‏ماند»(4).
توماس آرنولد يادآور شده است:
ما از مسلمانان رفتار تحميلى يا چيزى شبيه اِعمال زور و فشار در دوره‏هاى پيروزى آنان نشنيده‏ايم. آسانى و سرعت استيلاى آنان بر اين كشور در واقع تا حدود زيادى در اثر خط مشى آزادى‏بخش آنان نسبت به كيش مسيح بود.... مسيحيان جز در موارد تخلّف از قوانين اسلامى، در محكمه‏هاى ويژه طبق قوانين خودشان محاكمه مى‏شدند. اينان نسبت به برگزارى مراسم دينى خود مورد تعرّض كسى قرار نمى‏گرفتند، بسان قبل از پيروزى مسلمانان قربانى‏هاى خود را تقديم مى‏كردند. رُهبانان مى‏توانستند با همان لباس پشمى مخصوصى كه نشان نظام كليسا بود، در ملاء عام ظاهر گردند.
كشيش‏ها نيازى نداشتند علامت مقام مذهبى خود را پنهان كنند و در عين حال مشاغل دينى آنان مانع از اين نمى‏شد كه مسيحيان شغل‏هاى برجسته‏اى را در دربار يا پست‏هاى حسّاسى را در ارتش اسلام به دست آورند.
آرنولد اضافه مى‏كند:
آن عده از مسيحيانى كه موفق شدند خود را آماده از دست دادن قدرت سياسى كنند، عامل شكايت‏انگيز ديگرى در برابر خود نمى‏ديدند. در تمام طول قرن هشتم صرفاً يك تلاش براى شورش در منطقه آنان يعنى بيژه)Beje( به گوش ما مى‏رسد و در اين حركت به نظر مى‏رسد آنان از رهبرى يكى از سران مسلمان پيروى مى‏كرده‏اند. آزادى مذهبى‏اى كه دولت اسلامى براى ساكنان اسپانيا در نظر گرفته بود، و نيز آموزشى كه آزادانه ميان پيروان دو كيش برقرار بود، هر دو جماعت را به هم نزديك نموده و ازدواج ميان مردان جامعه اسلامى و زنان جامعه مسيحى امر رائجى بود كه اين بانوان با آغوش باز آيين اسلام را پذيرا مى‏شدند؛ حتى بسيارى از مسيحيان نام‏هاى اسلامى براى خود برگزيدند و در پاره‏اى مراسم به همسايگان مسلمان خود اقتدا كردند.
وقتى به احساسات مذهبى، گرم و صميمانه‏اى كه روح تازه‏اى به اكثريت مسلمانان اسپانيا بخشيده بود، نگاه كنيم و در مقابل، به تحريكات مسيحيان و توطئه آنان عليه دولت اسلامى اندلس نظرى افكنيم، در مى‏يابيم كه تاريخ اين سرزمين در ايام حاكميت مسلمانان به‏طور استثنايى از خفقان و فشار سياسى خالى مى‏باشد.

اين پيروى البته با كمال تمايل و اختيار بوده است. فراگيرى زبان عربى چندان به سرعت جاى فراگيرى زبان لاتين را در سراسر كشور گرفت كه زبان مذهبى مسيحيت به تدريج به دست غفلت و فراموشى سپرده شد. حتى برخى كشيش‏هاى برجسته در اثر آگاهى اندك نسبت به زبان لاتين مورد استهزاء قرار مى‏گرفتند، در حقيقت زبان لاتين در بعضى نقاط اندلس به درجه‏اى از انحطاط رسيده بود كه لازم شد انجيل و قوانين قديمى كليساى اسپانيا براى سهولت استفاده در ميان مسيحيان به زبان عربى ترجمه گردد. در همان حال كه ادبيات درخشنده مسلمين با جذّابيت خود دل‏ها را ربوده و با چنان شور و شوقى خوانده مى‏شد كه آنان مايل بودند ادبيات مسيحى را بخوانند، جز همان موادى كه براى تعليم گت‏هاى بربر به كار گرفته شده بود چيزى نداشتند و براى تعليم حتى همين سطح نازلى از ادبيات نيز به سختى مربى و معلم يافت مى‏گرديد.
يك نفر متعصّب ضدّ اسلامى كه الوار)ALVAR( نام دارد، اعتراف مى‏كند كه قرآن با چنان فصاحت و زيبايى‏اى تنظيم گرديده كه حتى مسيحى‏ها هم نمى‏توانند آن را بخوانند و تحسين نكنند، حتى رجال برجسته كليسا از تماس با مسلمانان به‏طور عميق تحت تأثير فرهنگ و ارزش‏هاى آنان و تعاليم قرآنى قرار مى‏گرفتند و بديهى است وقتى جاذبه و نفوذ اين آيين بر اسقف‏ها و كشيش‏ها اين‏قدر قوى است، تأثيرش بر افراد عادى بسيار فراوان بوده است. اكثريت قريب به اتفاق مسيحيانى كه به اسلام روى آوردند، بدون شك جذبه‏اى عالى و مدنيّتى درخشان و عالى در آن مى‏ديدند كه عقل و دل و روحشان را مُسخّر ساخته بود.
وقتى به احساسات مذهبى، گرم و صميمانه‏اى كه روح تازه‏اى به اكثريت مسلمانان اسپانيا بخشيده بود، نگاه كنيم و در مقابل، به تحريكات مسيحيان و توطئه آنان عليه دولت اسلامى اندلس نظرى افكنيم، در مى‏يابيم كه تاريخ اين سرزمين در ايام حاكميت مسلمانان به‏طور استثنايى از خفقان و فشار سياسى خالى مى‏باشد.
عمق ريشه‏اى كه از بذر اسلام در اعماق وجود مردم اسپانيا فرو رفته بود، از اين واقعيت به دست مى‏آيد كه هنگام طرد آخرين بازماندگان مسلمان در سال 1019هجرى(1610م) از اسپانيا هنوز اين مردم به شدت علاقه داشتند مسلمان باشند، درحالى كه در متجاوز از يك قرن براى اظهار مسيحيت تحت فشار بودند، آيين باقى‏ماندگان از نسل عرب‏ها، يا آفريقايى‏هاى مهاجر نبودند، بلكه در زُمره روميان منطقه به شمار مى‏رفتند. در يك نامه‏اى كه مربوط به سال 711هجرى/1311م است، خاطرنشان گرديده است كه از دويست هزار نفر مسلمانى كه آن زمان در غرناطه مى‏زيستند، بيش از پانصد نفر آنان از نسل عرب‏هاى مهاجر نبودند و بقيه بوميانى بودند كه اسلام را پذيرفتند. يكى از مورخان كه حوادث سال 905هجرى/1499م يعنى هفت سال بعد از سقوط غرناطه را نوشته است، توجه خوانندگان را به اين حقيقت جلب مى‏كند كه در ميان مسلمانان اسپانيا عده‏اى مسيحى بودند كه به تازگى دين اسلام را قبول كرده بودند(5).
پي نوشت ها:
1) نفوذ اسلام در اروپا در قرون وُسطى‏، دكتر ابوالفضل عزّتى، ص 24 و 25.
2) تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون، ترجمه سيد هاشم حسينى، ص 329.
3) پاسداران صلح و هم‏زيستى، عباسعلى عميد زنجانى، ص 214 - 213.
4) همان، ص 217.
5) اقتباس از كتاب چگونگى گسترش اسلام، توماس آرنولد، بخش پنجم.

منبع:ماهنامه مکتب اسلام،شماره 10-دی1387

برگرفته از سایت:shareh.com

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube