مسیر شما :

نمودى از جامعه مسلمانان در آغاز سده هفتم ميلادى‏

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف
 

نمودى از جامعه مسلمانان در آغاز سده هفتم ميلادى‏1

آكيرا گوتر
مترجم: دكتر شهلا بختيارى 2

تشكيل قبايل و طوايف از نسل دودمان پدرى در جامعه عرب مقارن ظهور اسلام، سبب شده بود تا از اصطلاحات متفاوتى براى ناميدن افراد استفاده شود. علاوه بر اعضاى اصلى طوايف، حليف، جار و مولى كسانى بودند كه از امتيازات عضويت در قبيله و حمايت آن بهره‏مند بودند. ارتباط جار با طايفه هميشگى نبود، اما مولى و حليف پيوند نزديك‏ترى با آن داشتند و بدان سبب نقش سياسى و اجتماعى بيش‏ترى داشتند. اين نظر وجود دارد كه ارتباط آنان با طوايف از طريق ازدواج و يا دودمان مادرى بود.

واژه‏هاى كليدى: عربستان، جاهليت، عرب، حليف، جار، مولى.

مقدمه‏

اين تصور غالب وجود دارد كه در آغاز سده هفتم ميلادى در جامعه عرب، گروه‏هاى اجتماعى و سياسى به شكل بارزى از نسل دودمان پدرى تشكيل شده بودند. «وات» درباره اين گروه‏ها چنين مى‏گويد: «واحدهاى اجتماعى و سياسى در ميان چادرنشينان عرب (بدويان) دامنه و گستردگى متفاوتى دارند. نويسندگان غربى معمولاً از آنان با عنوان قبايل ياد مى‏كنند يا در مورد طايفه‏هاى كوچك‏تر و بخش‏هاى فرعى، عبارت «قبايل فرعى» و «طايفه‏ها» را به كار مى‏برند، اما اين اصطلاح‏ها دقيقاً با مفاهيم و اصطلاحات عربى مطابقت ندارد. چندين كلمه عربى براى چنين واحدهاى اجتماعى و سياسى وجود دارد؛ متداول‏ترين كاربرد آنها كه به قبيله يا طايفه اشاره مى‏كند، صرفاً «بنى‏فلان» است )The sons of so and so(».3
اين گزارش كوتاه دقيق‏ترين نوشته درباره موضوع مورد بحث است. در حقيقت، كوشش‏هاى بى‏ثمر زيادى براى يافتن واژه‏هاى عربى مطابق با «قبايل» انجام گرفته است. با اين‏همه، مورخان عرب كه منابع به اصطلاح تاريخى جامعه را به‏جا گذاشته‏اند، درباره تصور كلى از قبيله يا هر واحد اجتماعى و سياسى ديگر، بسيار كم بحث كرده و صرفاً رفتار يك طايفه خاص را با ذكر نام آن طايفه و با اندكى استثنا، اغلب با عنوان بنى‏فلان توصيف كرده‏اند.4 شايان ذكر است كه اين كاربرد نه تنها نزد بدويان بلكه نزد اعراب مقيم مانند شهرنشينان مكه و مدينه نيز معتبر بوده است.
همان طور كه اصطلاح بنى‏فلان نشان مى‏دهد، اين طايفه‏ها عموماً از راه خويشاوندى در دودمان پدرى به وجود آمدند. «وات» گزارش ياد شده را به اين صورت ادامه مى‏دهد: «با در نظر گرفتن پيشرفت‏هاى اخير در انسان‏شناسى اجتماعى هنوز ساختار قبايل پيش از اسلام به طور شايسته‏اى مطالعه نشده است. پيش از اسلام، مطابق عرف عرب، قبايل از راه خويشاوندى در دودمان پدرى تشكيل شده بودند، هر چند موارد استثنايى خاص نيز وجود دارد. شخصى كه با يك طايفه ارتباط خونى (نه صحيح و نه صميم) نداشته مى‏توانست از برخى امتيازات عضويت و در رأس همه آنها، از حمايت طايفه بهره‏مند شود. او مى‏توانست به عنوان متحد (حليف)، يا همسايه حمايت شده (جار) و يا بنده (مولى‏) طايفه عمل كند».
هدف اين مقاله بررسى اصول اجتماعى استثناهاى فوق به ويژه حليف و مولى است. احتمالاً «وات» نخستين نويسنده‏اى است كه به وضوح حليف را از مولى متمايز كرده است. «اسميت» محقق آغاز سده اخير درباره مولى (ج موالى) چنين مى‏گويد:
«يك طايفه عرب ممكن است در آن واحد شامل اعضاى خالص قبيله (صرحا، مفرد آن صريح) و تعداد معينى از بندگان و موالى نيز باشد. موالى به نوبه خود به دو دسته تقسيم مى‏شدند: مردان آزاد شده عرب و اعراب آزاد خويشاوند5 كه تحت حمايت قبيله يا رئيس آن و يا برخى از افراد متنفذ زندگى مى‏كردند.»6
او هر دو (گروه) بنده‏هاى آزاد شده و ديگر آزادگان خويشاوند را تحت اصطلاح موالى به حساب آورده است كه همه مورخان مسلمان بدون بررسى بيشتر كلمه، آن را به كار برده بودند. حتى پس از نگارش دو جلد كتاب زندگى نامه پيامبرصلى الله عليه وآله توسط «وات» كه او در آن، ميان آزاده و مولى‏7 تفاوت گذاشته است، باز كاربرد غلط رواج داشته است. از منابع معتبر چنين برمى‏آيد كه معناى مولى فقط بنده آزاد شده است، نه ديگر آزادگان خويشاوند. با اين حال، «وات» در چند مورد، زمينه‏هايى از تمايز مولى و حليف را ارائه داده است. اين نوشته در صدد است فقط با ارائه زمينه‏هايى، جنبه خاصى از مؤسسات اجتماعى جامعه عرب آن زمان را روشن كند.
پيش از بررسى مفصل مولى و حليف بهتر است افرادى كه ارتباطى با اين گروه‏هاى خويشاوند (قبايل) ندارند، مورد توجه قرار گيرند. بردگان گروهى از اين افراد هستند. در قرآن اصطلاحات عربى متعددى مطابق با واژه انگليسى بردگان )slaves(يافت مى‏شود، از جمله: عَبد (ج: عباد، ذيل أمه)، رَقبَه (ج: رقاب)، مامَلَكت اَيمانَكُم، فَتة (ج: فتيات) و عبد مملوك. هر چند كلمه عبد به عنوان اصطلاحى عام براى برده به كار مى‏رود، رَقبة صرفاً به بردگانى اطلاق مى‏شود كه قريب به آزادى هستند8 و اصطلاح مامَلَكت اَيمانَكُم (كسى كه او را با دست راست نگه داشته‏ايد) فقط براى اشاره به عضوى از يك خانواده به كار برده مى‏شود9 (به ويژه متعه‏ها). با اين حال، اين تفاوت در كاربرد مفاهيم، بر وجود طبقات متعددى از بردگان در جامعه عرب آن زمان دلالت ندارد. اين امكان نيز وجود دارد كه يك برده به سبب موقعيت‏هاى متفاوت، با اصطلاحات متفاوت ناميده شده باشد.
لامنس (Lammens) در اثر حجيم‏10 خود اصرار دارد كه بردگان «احابيش» دسته‏اى از قواى نظامى مكه را تشكيل مى‏دادند. اگر گفته او درست باشد، طبقه بردگان نقش مهمى در جامعه عرب بازى كرده‏اند. در حقيقت، آنها دسته‏اى موسوم به احابيش (اهالى حبشه در مفهوم عام) در ارتش مكه بودند كه با قواى اسلام جنگيدند. اما واضح است كه اين اصطلاح مربوط به نام خاستگاه عرب است كه در آن‏جا قبايل متعدد با هم زندگى مى‏كردند و نبايد با اهالى حبشه يكى پنداشته شود.11 علاوه بر اين، هيچ مدركى براى اثبات نقش مهم بردگان در جامعه عرب وجود ندارد، زيرا هيچ ارتش متشكل از بردگان وجود نداشت؛ كشت و زرعى نيز به دست كارگران برده صورت نمى‏گرفت و هيچ كارخانه‏اى به وسيله زحمتكشان اسير كار نمى‏كرد. بنابراين، همان طور كه مردم با گروه‏هاى آن زمان ارتباط نداشتند، بردگان نيز اهميت چندانى نداشتند.
جار (كه به معناى همسايه حمايت شده ترجمه شده است) نيز در برگيرنده مردمانى بود كه به طايفه‏اى وابسته نبودند. «هرگاه يكى از مشركان به تو پناهنده شد، پناهش بده (استجارك، فَاجرهُ) تا كلام خدا را بشنود، سپس او را به مأمنش برسان» (توبه/6).
به نظر مى‏رسد كه اين آيه قرآن‏12 مفهوم محدودترى از اصطلاح را نشان مى‏دهد. علاوه بر اين، بندهاى پشت سرهم قانون‏نامه مدينه درباره مفهوم جار توضيحات بيشترى ارائه مى‏دهند: «جار مى‏تواند مانند خود حامى باشد، به شرطى كه زيانى نداشته باشد و عمل خائنانه‏اى مرتكب نشود»؛ «هيچ زنى نمى‏تواند بدون اجازه خاندانش جار بدهد» (تُجار)؛ «به قريش و كسى كه آنان را يارى كند جار داده نمى‏شود» (لاتُجار) و سرانجام، قانون‏نامه با عبارت «خداوند حامى (جار) كسى است كه با شرف و نيكوكار بوده و تقوى داشته باشد و محمدصلى الله عليه وآله پيامبر خداست» به پايان مى‏رسد.13 از متن عبارت‏ها چنين برمى‏آيد كه (جار) فرد حمايت شده‏اى بود كه مى‏توانست از امتيازاتى مشابه امتيازات حامى خود بهره‏مند شود.
هرچند ابن‏سعد و ديگر نويسندگان عرب، زندگى‏نامه بسيارى از صحابه پيامبرصلى الله عليه وآله را تأليف كرده‏اند كه مراتب اجتماعى آنان بسيار متفاوت بود و از متنفذترين مردمان تا بردگان را در برگرفته و شامل موالى و حلفا نيز مى‏شد، اما درباره جار شرح اندكى آمده است. اين حقيقت حدس زده مى‏شود كه جار نه تنها عضو ثابت نبود، بلكه صرفاً مهمان موقت طايفه به حساب مى‏آمد. بنابراين، توجه بيشتر به جار غير ضرورى به نظر مى‏رسد.

مولى‏ (جمع: موالى)

گزارش‏هاى كوتاه ذيل درباره موالى مهاجر از مكه به مدينه است كه در جنگ بدر شركت داشتند:14
1. انسَ، مولاى پيامبرصلى الله عليه وآله كه در «السرعه» برده به دنيا آمد. پدرش ايرانى و مادرش حبشى بود.15
2. ابوكَبشه، مولاى پيامبرصلى الله عليه وآله كه به حالت بردگى در ميان «دوس»، شاخه‏اى از قبيله سليم، به دنيا آمد.16
3. سالم، مولاى ابوحذيفه، مطابق روايت ديگرى او مولاى زنى به نام «ثوبيته» از طايفه بنى‏عبيده انصار بود كه توسط آن زن آزاد شد.17
4. سعد، مولاى «حاطب‏بن ابى‏بلتعه» از قبيله بنى‏اسد. يكى از اعضاى قبيله كلب بود و پس از اسارت، برده شد و او را براى حاطب آوردند.18
5. جناب خبّاب‏بن غُزوان، مولاى عتبه.19
6. عامربن فُهيره، مولاى ابوبكر كه يكى از بردگان «طفيل‏بن حارث» بوده است. او هم‏چنين فرزند همسر دوم ابوبكر از ازدواج پيشين او بود. پس از مسلمان شدن عامر، ابوبكر او را خريد و آزاد نمود.20
7. بلال‏بن رَباح، مولاى ابوبكر؛ او نيز به حالت بردگى در «السرعه» به دنيا آمد. ابوبكر او را خريد و آزاد كرد.21
8. مِهجَع‏بن صالح، مولاى عمربن خطاب؛ در يمن به دنيا آمد، پس از اسارت به بندگى رفت و عمر او را آزاد كرد.22
9. عُميربن عوف، مولاى سهيل‏بن عمرو؛ به حالت بردگى در مكه به دنيا آمد.23
در ميان مردمان مكه مولاى ديگرى نيز وجود داشت كه شرح حال او باقى مانده است.
10. ابو رافع؛ يكى از بردگان عباس‏بن عبدالمطلب بود كه به پيامبرصلى الله عليه وآله بخشيده شد و پيامبرصلى الله عليه وآله او را آزاد كرد.24
در ميان اين ده مولى هيچ عرب آزاده‏اى نيست، اما همه آنان به جز خبّاب - (مورد پنجم) كه شرح حال او نسبتاً مبهم است - مدتى برده بوده و سپس آزاد شده‏اند. به نظر مى‏رسد كه اين حقيقت، به طور ضمنى بر تفاوت وضعيت اجتماعى موالى با آزاده‏ها دلالت دارد. «قانون نامه مدينه» نيز تأكيد مى‏كند كه: «مؤمن نمى‏توانست مولاى مؤمن ديگرى را بدون رضايت او به عنوان حليف بگيرد». اين شرط به روشنى ارتباط قوى موالى با صاحبانشان را نشان مى‏دهد. پيامبرصلى الله عليه وآله در بازگشت از بدر، «ابوهند» را كه يك مبارز شجاع و در آن زمان از انصار بود، مورد تكريم قرار داد و خطاب به قوم خود گفت: «همانا ابوهند بايد عضوى از انصار بشود و آنها بايد او را داماد يكى از خودشان بكنند.»25 اين سخن پيامبرصلى الله عليه وآله به طور ضمنى تأكيد مى‏كند كه ابوهند به عنوان يك مولا هنوز عضويت كامل اجتماعى را كسب نكرده بود.
شايان ذكر است كه در ميان پيروان پيامبرصلى الله عليه وآله كسانى بودند كه از بردگى آزاد شده بودند، اما هرگز مولى ناميده نشدند؛ از جمله:
1- زيدبن حارثه؛ در نوجوانى اسير شد و در بازار عكاظ فروخته شد. يكى از عمه‏هاى خديجه او را خريد26 و خديجه به هنگام ازدواج با پيامبرصلى الله عليه وآله زيد را به پيامبر بخشيد، پيامبر نيز او را آزاد كرده و به فرزندى خود پذيرفت.27
2- سلمان؛ ايرانى الاصل، برده فردى از بنى‏قريظه (قبيله‏اى يهودى در مدينه) بود. او آزادى خود را پس از يك مزايده به دست آورد كه پيامبرصلى الله عليه وآله او را خريد و سپس آزاد كرد، به اين ترتيب سلمان يكى از بنى‏هاشم شد.28
3- خباب بن اَرّت؛ اسير بود، مادر سِباع حليف بنى زهره او را خريد و اندكى بعد به عضويت خاندان سباع درآمد.29
4- صهيب‏بن سِنان؛ پدر او عامل امپراطورى ايران در اُبله بود و صهيب در كودكى در قلمرو روم اسير شد و سپس عبداللَّه‏بن جُدعان او را در مكه خريد. او پس از آزادى با عبداللَّه زندگى مى‏كرد.30
ويژگى مشترك اين چهار بنده آزاد شده اين بود كه هر يك از آنان به عنوان عضوى از خاندان شخص آزاد كننده خود پذيرفته شده بودند؛ زيد به فرزندى پيامبرصلى الله عليه وآله پذيرفته شد؛ سلمان به بنى‏هاشم تعلق يافت (هو الى بنوهاشم)؛ در اين‏جا منظور از بنى‏هاشم، خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله است؛ خاندان سِباع، خباب را پذيرفت (انضم الى آل سباع)، و صهيب نزد عبداللَّه ماند (اقامَ مَعهُ). در حقيقت، اين چهار نفر اعضاى برجسته جامعه صدر اسلام بودند. بنده‏هاى آزاد شده كه استعدادهايى برجسته داشتند و خاندان‏هاى مهم آنان را پذيرفته بودند، هرگز مولى ناميده نشدند. اين حقيقت بر عكس حدس‏هايى است كه موالى را متعلق به يك طبقه پست مى‏داند.
نمودار زير گروهى از موالى و حلفا را نشان مى‏دهد كه در جنگ بدر شركت داشتند.31

  تعدادكل حلفا موالى
شركت كنندگان مهاجر از مكه به مدينه  88 32 9
شركت كنندگان انصار(مردم بومى مدينه)  217  41 6
قريشيان‏مخالف‏كه در ميدان‏كشته يا اسير شدند 133 38 8


در جامعه عرب آن زمان به جز بردگان، هيچ طبقه يا فرد بالغى ملزم نبود جنگ‏جو شود. درحالى‏كه مهاجرانى كه در مكه به اسلام گرويده و به مدينه هجرت كرده بودند، موردى منحصر به فرد بودند، انصار و قريشيان مخالف، از بوميان مكه و مدينه بودند. بنابراين، مورد انصار و قريش، مى‏تواند نشان‏دهنده تناسب حلفا و موالى نسبت به تعداد كل جمعيت حاضر در جنگ و نيز بازتاب شرايط اجتماعى مكه و مدينه باشد. با توجه به اين تناسب‏ها به آسانى مى‏توان احتمال داد كه موالى نقش مهمى در جوامع مكه و مدينه نداشتند. از اين‏رو مى‏توان نتيجه گرفت كه موالى كسانى بودند كه از بندگى آزاد شده و پيوند نزديكى با صاحبان خود داشتند و تعداد آنان نسبت به كل جمعيت اندك بود و شايد نقش چندان مهمى در اوضاع سياسى و اجتماعى نداشتند.

حليف (جمع: حلفا)

نمودار ارائه شده فوق نشان مى‏دهد كه برعكس موالى، تعداد حلفا نسبت به كل جمعيت مكه و مدينه تا حدودى زياد بود. بنابراين، بايد بررسى شود كه حلفا چه كسانى بودند. البته اين مسئله هنوز در مطالعات اسلامى جديد بررسى نشده است.
سعدبن حوله يمنى - حليف يكى از مهاجران -32 و بُحَيل‏بن بجيل از قبيله بلى‏ - حليف يكى از انصار -33 در ميان شركت كنندگان جنگ بدر حضور داشتند. ابن‏سعد در شرح حال آنها اسنادى ارائه مى‏دهد كه آنان را از موالى معرفى مى‏كند، نه از حلفا. اين تناقض ميان حليف و مولى و نيز اشاره پيش از اين به عبارت «قانون‏نامه مدينه» (كه مؤمنى نمى‏تواند مولاى مؤمن ديگرى را بدون رضايت او به عنوان حليف بگيرد) تأكيد مى‏كند كه بين مفهوم حليف با مفهوم مولى تفاوت وجود دارد.
ابن سعد و ديگر نويسندگان عرب بسيار علاقه‏مند بودند تا نَسَب حلفا را همانند مردم عادى ذكر كنند، درحالى‏كه به نَسَب مولى توجه چندانى نداشتند. اين حقيقت بار ديگر نشان مى‏دهد كه پايگاه اجتماعى حليف با مولى تفاوت داشت.
پيامبرصلى الله عليه وآله چندين حليف را براى فرماندهى نظامى برگزيد؛ از جمله: عبداللَّه‏بن جحش كه در ماه هفتم سال دوم هجرى به فرماندهى گروهى ده نفره از مسلمانان براى حمله به كاروان تجارتى قريش اعزام شد؛34 عُكاشةبن محصَن كه در ماه چهارم سال ششم هجرى دسته چهل نفرى مسلمان را فرماندهى كرد؛35 شجع‏بن وهب كه در ماه سوم سال هشتم هجرى فرمانده گروه بيست و چهار نفرى از مؤمنان بود؛36 محمدبن مَسلمه كه دو بار فرمانده گروه كوچكى از مؤمنان بود؛ يك بار در ماه اول سال ششم و بار ديگر در ماه چهارم همان سال.37
وجود فرصتى براى برگزيده شدن به فرماندهى نظامى تنها مختص به جامعه اسلامى نبود، بلكه در ميان جامعه غيرمسلمان مكه، دست‏كم يك نمونه آن وجود داشت كه ابن‏هشام ضمن واقعه ذيل به آن اشاره مى‏كند: «درست پيش از آغاز جنگ بدر، اَخنس‏بن شريق، حليف بنى‏زهره از قريش، به مردم اصرار كرد كه بايد از جنگ با پيامبرصلى الله عليه وآله دست بردارند و به مكه بازگردند. آنان نيز توصيه او را به منزله عرف خود پذيرفتند».38 علاوه بر اين واقعه، نمونه ديگرى نيز وجود دارد: «پس از فتح مكه به دست پيامبرصلى الله عليه وآله كه پيروزى بزرگ حُنين را به دنبال داشت، پيامبرصلى الله عليه وآله غنايم زيادى را ميان پيروان خود تقسيم كرد. او سهمى ويژه به تازه مسلمانانى داد كه مقامات نظامى و سياسى داشتند؛ از جمله آنان فردى به نام «علاءبن جاريه ثقفى» حليف بنى‏زهره بود».39 اين حقيقت كه حلفا فرصت انتخاب شدن به رهبرى نظامى را داشتند، به وضوح نشان مى‏دهد كه آنها از طبقه پستى نبودند.
شايان ذكر است كه در نبرد بدر دو نفر از حلفاى مهاجران، يعنى «مرثدبن ابى‏مرثد» و «مقدادبن عمرو»، با اسب‏هاى خود شركت داشتند. در عربستان آن زمان اسب بسيار گران‏بها و با ارزش بود40 و سپاه مسلمانان كه حتى شتر نيز به اندازه كافى نداشت، تنها دو اسب در اختيار داشت. اين مورد مى‏تواند نشان آن باشد كه اين دو حليف از بيشتر پيروان پيامبرصلى الله عليه وآله ثروت‏مندتر بودند. افراد طايفه «بنى اُسيد» - از قبيله تميم - كه به عنوان حليف در مكه زندگى مى‏كردند، در منطقه‏اى نزديك كعبه خانه داشتند. هم‏چنين، تپه‏اى در حومه شهر مكه در اختيار آنان بود.41 احتمالاً آنان به طبقه‏اى نسبتاً برتر از جامعه مكه تعلق داشتند. نمونه‏هاى ذكر شده اين نظريه را تأييد مى‏كند كه برخى از حلفا مى‏توانستند به رهبرى طايفه‏ها و سطوح بالاتر اجتماعى برسند.
گزارش‏هاى متعددى از افراد وجود دارد كه جريان حليف شدن را نشان مى‏دهد:
1. مسعود پدر عبداللَّه، حليف بنى‏زهره از قبيله هذيل بود و با عبدبن‏حارث از بنى‏زهره هم‏پيمان شد. همسر مسعود زنى از بنى‏زهره بود.42
2. مقدادبن عمرو، از قبيله قُضاعه، با «اسود بن‏عبد يغوث» از بنى زهره هم‏پيمان شد. اسود مقداد را به فرزندى پذيرفت.43
3. عبد عمرو، پدر «عُميل ذواليدين»، حليف بنى‏زهره بود كه به مكه رفت و ميان او و عبدبن حارث‏بن زهره پيمانى برقرار شد. عبد دختر خود (نُئن) را به ازدواج عمرو در آورد و از او عميل به دنيا آمد.44
4. ياسر، پدر عمار كه حليفى از قبيله مذحج بود و همراه دو برادر خود در جست‏وجوى يكى ديگر از برادرانشان به مكه آمد. ياسر پس از بازگشت دو برادرش، به زندگى در مكه ادامه داد و با «ابوحذيفه‏بن مغيره» از بنى مخزوم هم‏پيمان شد. ابوحذيفه، سميه را كه كنيز بود به همسرى او در آورد و سميه از ياسر، عمار را به دنيا آورد. ابوحذيفه نيز عمار را آزاد كرد.45
5. حارث‏بن سخبَره از قبيله اَزد كه به همراه همسرش از سراعه به مكه آمده بود، با ابوبكر هم‏پيمان شد. پس از مرگ حارث، همسرش اُمّ رمان با ابوبكر ازدواج كرد و عايشه و عبدالرحمان را از او به دنيا آورد.46
6. ابومالك پدر ثعلبه حليف بنى‏قريظه (از قبايل يهودى مدينه) فردى از قبيله كنده بود. او با زنى از بنى‏قريظه ازدواج كرد و با آنها هم‏پيمان شد.47
7. حُجيل‏بن ابى‏اَهاب از قبيله تميم كه حليف «بنى عقبةبن حارث» از بنى نوفل بود. عبداَهاب پدر حجيل، برادر مادرى حارث پدر عقبه بود.48
بايد يادآور شد كه ابن‏سعد در همه نمونه‏هاى فوق به جز موارد سه و هفت، تازه‏واردان به مكه يا مدينه را به عنوان حليف معرفى مى‏كند؛ يعنى افرادى كه با شهروندان آن نواحى پيمان مى‏بستند. به عبارت ديگر، او حلفا را كسانى توصيف مى‏كند كه به ميل خود به طايفه‏هاى غير خويشاوند پيوسته بودند. بهتر است گفته شود در چنين جوامعى تازه واردانى كه جذب زندگى شهرى مكه يا مدينه شده بودند مى‏خواستند اعضاى هم‏پيمان جوامع باشند. اما واقعه ذيل نشان مى‏دهد كه مورد ديگرى نيز مى‏تواند وجود داشته باشد:
8. وقتى ابوقريض، يكى از افراد صاحب نفوذ قبيله كنانه، به مكه رفت، مردم مكه از او خواستند كه در آن‏جا بماند و با زنى مكى ازدواج كند.ابوقريض تصميم گرفتن در اين باره را سه روز به تعويق انداخت و به دنبال آن مصمم شد با نخستين فرد قريشى كه به طور اتفاقى با او روبه‏رو مى‏شود، پيمان ببندد. «عبد عوف‏بن‏عبد» نخستين مردى بود كه او ديد و اتحادى بين آن دو برقرار شد.49 همه موارد ذكر شده دلالت مى‏كند كه هم‏پيمانى‏ها (حليف شدن) براساس شرايط مساوى صورت مى‏گرفت.
در بررسى پايگاه اجتماعى حلفا، عبد عمرو (مورد شماره 3) بسيار جالب توجه است. او با يكى از دختران عبد ازدواج كرد و شريك هم پيمانش گرديد. اين بدان معنا است كه عبدعمرو به عنوان يك حليف عضو طايفه خويشاوندى همسر خود شد و پسرش عميل ذواليدين به عنوان حليف عضو طايفه خويشاوندى پدر نشد، بلكه به طايفه مادر پيوست.
مورد شماره 6 بر وضعيت مشابه دلالت دارد. در مورد شماره 4، ابوحذيفه صاحب كنيز بود كه عمار را آزاد كرد، نه پدر عمار. بنابراين، مى‏توان تصور كرد كه اين ارتباط ميان ياسر و كنيز موقتى بوده و پيش از تولد عمار، پدرش طايفه را ترك كرده بود. در هر صورت، عمار به عنوان يك حليف از جانب مادر عضو طايفه شد. از طريق مورد شماره 1 فرض مشابهى پنداشته مى‏شود. احتمالاً مسعود با زنى ازدواج كرد كه با مردان خويشاوند مادرش زندگى مى‏كرد و ممكن است پسرش عبداللَّه به چنين طايفه‏اى پيوسته باشد. به علاوه، در مورد شماره 7 مى‏توان احتمال داد كه «ابو اهاب» با خويشاوندان مادر و ناپدرى خود زندگى كرده باشد.
به طور يقين حليفان طايفه، ارتباطى با دودمان پدرى نداشتند، بلكه از طريق ازدواج يا دودمان مادرى به اين طايفه مرتبط بودند. در جامعه عرب آن زمان نه تنها زنان، بلكه در بسيارى از موارد مردان، خاندان خود را از طريق ازدواج تغيير مى‏دادند. كسانى كه به طايفه‏هاى زنان خود مى‏پيوستند بايد به عنوان حليف پذيرفته مى‏شدند. در اين موارد، احتمالاً فرزندان آنان در ميان گروه خويشاوندان مادرى بزرگ مى‏شدند. با اين‏همه، نسب‏شناسان و مورخان عرب صرفاً تمايل به ذكر نسب دودمان پدرى داشتند و در روايات مربوط به كسانى كه در ميان طايفه مادرى بزرگ شده‏اند، هيچ ذكرى از ماهيت ارتباط آنها با اين گروه‏ها به ميان نياورده‏اند. در چنين مواردى، روايات مى‏گويند كه آنان حلفاى اين طايفه‏ها بودند و به سهولت مى‏توان حدس زد كه بسيارى از اين به اصطلاح حلفا كسانى بودند كه ارتباط نزديكى با طايفه داشتند و از طريق ازدواج يا دودمان مادرى به آن پيوسته بودند.
تمام نمونه‏هاى حلفاى مورد ذكر، تنها به موارد مكى و مدنى اشاره مى‏كند. آيا وجود حلفا يكى از ويژگى‏هاى جوامع شهرى مانند مكه و مدينه بود يا نه؟ اگر واژه حلفا صرفاً شامل كسانى مى‏شد كه جذب زندگى شهرى شده بودند، پس آنها بايد فقط در جوامع شهرى وجود داشته باشند. هر چند اين حقيقت كه بسيارى از حلفا از طريق ازدواج يا دودمان مادرى با اعضاى طايفه مرتبط بودند، بيان كننده اين مطلب است كه حلفا را در جوامع بدوى نيز مى‏توان يافت. در حقيقت، در روايتى به مردى مثال زده شده است كه در بحرين زندگى مى‏كرد و احتمالاً از طريق دودمان مادرى حليف شده بود. روايت مى‏گويد كه «مِطر» برادر مادرى «عقبةبن جروه»، حليف طايفه عقبه بود.50
علاوه بر آن، روايت ذيل نمونه‏اى از حلفاى بَدَوى را نشان مى‏دهد. «بنوبَلْمُصطَلِق» از قبيله مدلج حليف قبيلة خزاعه بودند. بنى‏مصطلق در كنار چشمه «مريسيع» كه از آنِ قبيله خزاعه بود سكونت داشتند. در جامعه بدوى عربستان آن زمان هر گروه سياسى و اجتماعى با گروه‏هاى ديگر بر سر استفاده مشترك از چشمه‏ها و چراگاه‏ها درگيرى داشت. اين برخوردها از يك سو مى‏توانست سبب جنگ‏هاى قبيله‏اى بسيارى شود كه به وسيله اشعار جاهلى معروف شده‏اند، اما از سوى ديگر روابط دوستانه ميان اين گروه‏ها پيوسته عامل ايجاد حليف مى‏شد. علاوه بر نمونه‏هاى بالا، در گزارش‏هاى متعدد از توصيف كارهاى گوناگون قبايل بدوى، واژه حلفا نيز ذكر شده است.51 در جنگ‏هاى ردّه، معاويه حليف قبيله «عامل‏بن صعصعه»، گروهى از افراد بنى‏عُقَيل از همان قبيله را فرماندهى كرد.52 اين حقيقت نشان مى‏دهد كه حلفاى جوامع غيرشهرى فرصت كسب فرماندهى نظامى را داشتند. به عبارت ديگر، موقعيت حلفاى جوامع بدوى نيز همسان حلفاى جوامع شهرى بود و هيچ دليلى براى اين تصور كه تعداد حلفا در جوامع بدوى كم‏تر از جوامع شهرى باشد، وجود ندارد.

نتيجه‏

واحد اصلى زندگى اجتماعى - سياسى در ميان اعراب بدوى و هم‏چنين اعراب حضرى ممكن است از لحاظ اندازه كوچك باشد - اميدوارم در مقاله بعدى به تفصيل به بررسى اين مسئله بپردازم - اما طرح چند نمونه در اين‏جا مطلوب و ضرورى به نظر مى‏رسد:
«در چهارمين ماه سال ششم هجرت، پيامبرصلى الله عليه وآله به محمدبن مَسلمه دستور داد فرماندهى يك گروه شانزده نفرى از مؤمنان را در حمله به طايفه بنى‏عامر از قبيله ثعلبه در منطقه ذوقَصه - چهارده مايلى مدينه - به عهده بگيرد. اما اين گروه جنگ را از دست دادند. با وجود اين‏كه ابوعبيده جراح در كمك رساندن به آنها سرعت عمل به خرج داد، اما هنگامى كه او به منطقه «ذوقصه» رسيد، دشمن رفته بود و احشام و ديگر اموالشان جامانده بود».53
روايت ذيل نحوه اين امدادرسانى‏ها را ذكر مى‏كند:
«سرزمين قبايل «ثعلبه»، «محارب» و «اَنمال» از بى آبى رنج مى‏برد، از اين‏رو آنان به نزديكى مدينه مهاجرت كردند و در ذوقَصه منتظر فرصت شدند تا به چراگاه‏هاى مدينه هجوم برند. ابوعبيده جراح دسته چهل نفرى از مسلمانان را براى حمله به آنان فرماندهى كرد، اما دشمن رفته بود و مسلمانان احشام و اموال آنها را تصاحب كردند».54
گزارش بعدى مى‏گويد: «اين گروه كه به علت خشكسالى مجبور به مهاجرت از سرزمين خود شدند، سه قبيله بودند و از منابع ديگر به روشنى برمى‏آيد كه هر يك از آنها مى‏توانست به تنهايى يك قبيله مستقل به شمار رود».55 يا با اين وجود، تعداد آنان به قدرى اندك بود كه مورد حمله يك گروه كوچك شانزده يا چهل نفرى قرار گرفت. اين گروه ممكن است بخش كوچكى از اين سه قبيله باشد. همان طور كه روايت قبلى اشاره مى‏كند، آنان بنى عامر از قبيله بنى‏ثعلبه بودند. مى‏توان تصور كرد كه اين طايفه عمدتاً از مردان قبيله ثعلبه تركيب يافته باشند، اما اعضاى ديگر دو قبيله، يعنى حلفا، را نيز شامل شود.
در بسيارى از موارد مانند مورد فوق، پيامبرصلى الله عليه وآله دسته‏هاى كوچكى را براى حمله به مخالفان خود اعزام مى‏كرد كه گاه محل زندگى دشمن از مدينه بسيار دور بود. اين حقيقت بدان معنى است كه مخالفان در طوايف نسبتاً كوچكى زندگى مى‏كردند كه در شرايط عادى توان نظامى كافى براى جلوگيرى از رفت و آمد گروه‏هاى كوچكى، همانند گروه‏هاى ارسالى پيامبر را نداشتند. پيامبرصلى الله عليه وآله در فعاليت‏هاى سياسى به ندرت با گروه‏هاى نسبتاً بزرگ كه به آن قبيله مى‏گفتند، در ارتباط بود. او احكام خود (اسناد سياسى) را به رهبران طوايف و يا به خود افراد اين طايفه‏ها مى‏داد، اما هرگز آن را به قبايل يا نمايندگان آنها نداد. مأمورانى كه توسط وى احضار مى‏شدند اغلب از طايفه‏هاى كوچك و به ندرت از قبايل بودند. از اين‏رو به نظر مى‏رسد كه واحد سياسى - اجتماعى اصلى، گروه نسبتاً بزرگ موسوم به قبيله نبود، بلكه ترجيحاً طايفه‏هاى كوچك بودند. مى‏توان گروه‏هاى كوچك را از جهت وسعت مفهوم و نه پيچيدگى آن، به طايفه در مقابل قبيله ترجمه كرد.
گاه ميان حلفايى كه وجود آنها در اين پايگاه اجتماعى ثبت شده است و اشخاصى از طوايف، اتحاد برقرار مى‏شد. با اين حال، روايات مربوط به حلفا اغلب مبهم است و هر يك از آنها فقط حلفاى طايفه‏ها يا خاندانى خاص را شرح مى‏دهند. مى‏توان احتمال داد كه اغلب اين حلفا يا اجدادشان با عضوى از طايفه، هم‏پيمان شده باشند كه براى زندگى روزانه خود به طايفه پيوسته‏اند. شايد عجيب به نظر برسد كه ذكر حلفاى طايفه‏هاى ديگر يك قبيله به ندرت در منابع تاريخى آمده است. آيا هيچ شخصى با طايفه ديگرى از يك قبيله ارتباط بر قرار نكرده است؟ در جامعه عربستان آن زمان هيچ كنترلى بر ازدواج دو نفر از يك قبيله وجود نداشت. بنابراين، طايفه بايد شامل اشخاص زيادى مى‏شد كه از طوايف ديگر همان قبيله نشأت گرفته‏اند و با زنان آن طايفه ازدواج كرده‏اند. اين بدان معناست كه در طايفه بايد مردمان زيادى وجود داشته باشند كه پدرانشان عضو طوايف ديگر باشند. منابع فقط به ذكر حلفايى مى‏پردازند كه در عمل به طايفه ديگرى پيوسته‏اند. اگر آنان به دودمان خويشان پدرى خود تعلق مى‏داشتند، به سختى پذيرفته مى‏شدند. در بسيارى از موارد، آنان مانند طايفه پدرى، عضو طايفه مادران و يا همسران خود از همان قبيله بودند. فرد پذيرفته شده مى‏توانست نزد طايفه زندگى كند، اما در اين‏گونه موارد، مورخان عرب - كه بر شجره نامه اشخاص تأكيد بسيار دارند - به افرادى كه از طوايف مختلف آمده بودند، اهميتى نمى‏دادند. بنابراين، واحد اجتماعى و سياسى به خوبى مى‏توانست شامل اشخاص زيادى از طوايف ديگر همان قبيله و نيز حلفاى زيادى از ديگر قبايل باشد. در عين حال، طايفه افراد زيادى از اعقاب خويشان پدرى را نيز شامل مى‏شد.
در جامعه عرب در آغاز سده هفتم، واحد سياسى و اجتماعى قابل بحث، گروه نسبتاً كوچكى از اعقاب دودمان پدرى بود كه بنى‏فلان ناميده مى‏شد؛ (پسران فلان و بهمان). با اين‏همه، هر طايفه افراد غير مرتبط با خود را نيز در برمى‏گرفت و نيز شامل افراد زيادى مى‏شد كه از طريق دودمان پدرى با آن مرتبط نبودند. طايفه ترجيحاً افراد قوى را به عنوان حليف مى‏پذيرفت و گاه زنانى از طايفه خود را به ازدواج آنان در مى‏آورد. هم‏چنين، طايفه فرزندان حلفا را يك بار ديگر به عنوان حليف مى‏پذيرفت. علاوه بر آن، طايفه دربر گيرنده افرادى از طايفه‏هاى خويشاوند نزديك به خود بود. درِ طايفه نه تنها به روى افراد تازه وارد، بلكه براى اشخاصى كه مى‏خواستند آن را چنين ترك كنند نيز باز بود. اگر طايفه چنين سهولتى را قائل نبود، به هنگام الحاق و خروج افراد ترك طايفه‏اى براى پيوستن به طايفه ديگر مشكل جدى ايجاد مى‏شد. اما به نظر مى‏رسد در اجتماع آن زمان، ترك طايفه از طرف شخص وابسته به آن براى پيوستن به طايفه ديگر اشتباه نبوده است. اين سهولت دخول و خروج، در زمان‏هاى بعد اين امكان را براى بسيارى از مبارزان عرب فراهم كرد كه به صورت فردى يا دسته‏هاى كوچك، از سرزمين مادرى خود به سرزمين‏هاى تازه فتح شده مهاجرت كنند.

پى‏نوشت‏ها
1. مجله اوزينت، شماره 12، 1976.
2. استاديار گروه تاريخ دانشگاه الزهراء.
3. دائرةالمعارف اسلام، چاپ دوم، ذيل «بدو».
4. نمونه‏هايى از مردمان وجود دارد كه به نام سرزمين خود خوانده مى‏شدند؛ مانند: مردم راتِج، مردم جَحش و ديگر موارد. جزئيات اين موارد را در مقاله ديگرى توضيح خواهم داد.
5. نويسنده مقاله ميان عربى كه پس از آزاد شدن از بردگى مولى مى‏شود و افرادى كه آزاد بوده و بدون داشتن پيشينه بردگى مولى شده‏اند، تمايز قائل شده است. او گروه دوم را آزاده خويشاوند قبيله مى‏داند. (مترجم).
6. رابرتسون اسميت: خويشاوندى و ازدواج در ميان عرب قديم، (بى‏جا، بى‏نا، 1966) ص 47 و 48.
7. مونتگمرى وات: محمد در مكه (لندن، بى‏نا، 1953) همو، محمد در مدينه (لندن، بى‏نا، 1956).
8. قرآن، آيات 92/4؛ 89/5؛ 177/2 (ج رقاب)؛ 60/9؛ آيات مطابق چاپ قاهره هستند.
9. آيات 36 و 24 و 25 و 3/4؛ 17/16؛ 6/23؛ 58 و 33 و 31/24؛ 28/30؛ 55 و 52 و 50/33؛ 30/70.
10. Lammens: Les ahibis et orgaisaion militare de la mecque au siecle da I hegrie Journal asiatique, ll ser, 8 (1916), PP, 425-482. (Reorinted L Arsbie occidentale avant L hegire, Beirut, 1927, PP 237-294)
11. ر.ك: وات، محمد در مكه، ص 154 - 157. علاوه بر منابعى كه وات ارجاع مى‏دهد، ابن‏سعد نمونه‏هاى ديگرى را معرفى مى‏كند كه به روشنى نشان مى‏دهند كه احابيش مردم حبشى نبودند. ابن‏سعد، الطبقات الكبرى (بيروت، 1378 - 1377ه) ج 5، ص 58.
12. برداشت براساس ترجمه ريچارد بل از قرآن صورت گرفته است. قرآن (ادينبورگ، 1939 - 1937).
13. ابن هشام كتاب سيرة رسول‏اللَّه (گوتينكن، 1853) ص 341-344. احتمالاً پروفسور ج، شيمادا از دانشگاه گويو در توكيو نخستين كسى است كه خاطر نشان كرده است كه نسخه ديگرى از متن قانون نامه مدينه در كتاب الاموال ابوعبيده قاسم‏بن سلام، چاپ قاهره، 1255ه ، ص 202 تا 207 ضبط شده است. اما در متن نسخه دوم تمام عبارات مربوط به جار استثنا شده است. اين امر - يعنى تفاوت متن از نسخه قبلى - براى درك ويژگى قانون نامه مهم است. قانون نامه مدينه در مقاله بعدى به صورت تفصيلى بررسى خواهد شد. ترجمه‏ها بر اساس متن كتاب محمد در مدينه، ص 221 - 225، تأليف وات صورت گرفته است.
14. ر.ك: وات، محمد در مدينه، ص 344. در اين‏جا وات فهرستى از بردگان و بنده‏هاى آزاد شده ارائه مى‏دهد كه به مهاجران پيوسته و در نبرد بدر شركت كردند. در آن فهرست موارد 5 و 9 از فهرست مقاله حاضر موجود نيست.
15. ابن‏سعد، پيشين، ج 3، ص 48؛ و نيز ر.ك: طبرى: تاريخ الرسل و الملوك؛ ج 15 (ليدن، 1901 - 1847) بخش نخست ص 1780 و 1787؛ ابن‏هشام، پيشين، ص 486.
16. ابن‏سعد، پيشين، ص 493؛ ابن هشام، پيشين، ص 486.
17. ابن‏سعد، پيشين، ج 3، ص 85 - 88.
18. همان، ج 3، ص 115.
19. همان، ج 3، ص 100.
20. همان، ج 3، ص 230 و 231.
21. همان، ج 3، ص 232-239 و ج 7، ص 385-386.
22. همان، ج 3، ص 391 و 392.
23. همان، ج 3، ص 407.
24. همان.
25. ابن هشام، پيشين، ص 458-459.
26. ابن سعد اشاره مى‏كند كه حكيم بن حزام، زيد را به مبلغ چهارصد درهم براى عمه خود خريد. الطبقات الكبرى (بيروت، دارالكتب العلمية، 1418) ج 3، ص 30.
27. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 40-47؛ ابن هشام، پيشين، ص 485.
28. واقدى اشاره مى‏كند: در حفر خندق مردم درباره سلمان بگو مگو داشتند. مهاجران و انصار هر كدام او را از خود مى‏دانستند و اين امر به دليل نيرومندى و آگاهى سلمان در حفر خندق بود. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: سلمان از ما اهل بيت است. ر.ك: واقدى، كتاب المغازى، ج 2، (لندن، بى‏نا، 1966) ص 446، مترجم؛ ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 16 و ج 7، ص 318 و 319؛ ابن‏هشام، پيشين، 136-143.
29. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 226-230؛ ابن هشام، پيشين، ص 488.
30. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 226-230؛ ابن هشام، پيشين، ص 489-488.
31. جلد سوم طبقات تماماً به انصار و مهاجرانى اختصاص يافته است كه در جنگ بدر شركت داشتند. ابن هشام نيز در صفحات 485-507 تأليف خود فهرستى از آنان را ارائه داده است. ميان روايات اين دو، در نام و تعداد شركت‏كنندگان اندكى اختلاف وجود دارد. نفرات اين مقاله بر اساس كتاب ابن سعد مى‏باشد و تعداد قريشيان مخالف از كتاب ابن‏هشام آورده شده است.
32. ابن‏سعد، پيشين، ج 3، ص 408-409.
33. همان، ج 3، ص 522.
34. همان، ج 3، ص 90؛ ر.ك: ابن هشام، پيشين، ص 423-427؛ واقدى، پيشين، ج 3، ص 13-19.
35. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 92؛ ر.ك: ابن هشام، پيشين، ص 975؛ واقدى، پيشين، ص 550-551.
36. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 94؛ ر.ك: واقدى، پيشين، ص 753.
37. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 443-444؛ ر.ك: ابن هشام، پيشين، ص 975؛ واقدى، پيشين، ص 534-535.
38. ابن هشام، پيشين، ص 438؛ ر.ك: ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 14.
39. ابن هشام، پيشين، ص 880-881؛ طبرى، پيشين، قسمت اول، 1679-1680. واقدى و ابن سعد افراد ديگرى را به عنوان حليف بنى زهره معرفى مى‏كنند.
40. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 48 و 1612.
41. ر.ك: م.ج. كَستر، «مكه و تميم - نمودهاى روابط آنها»، مجله اقتصادى و تاريخى اورينت، شماره 8، سال 1965، ص 144-145.
42. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 150-158.
43. همان، ج 3، ص 161-163.
44. همان، ج 3، ص 167-168.
45. همان، ج 3، ص 246-264.
46. همان: ج 5، ص 251.
47. همان، ج 5، ص 79.
48. ابن هشام، پيشين، ص 640.
49. ابن سعد، پيشين، ج 5، ص 58.
50. همان، ج 5، ص 566.
51. همان، ج 1 ،ص 226 و 285 و ج 2، ص 10؛ ابن‏هشام، پيشين، ص 421 و ص 906؛ طبرى، پيشين، بخش نخست: ص 1597 و 2971-2973؛ يعقوبى، تاريخ، ج 2، (بيروت، بى‏نا، 1970م) ج 2، ص 68.
52. طبرى، پيشين، بخش اول، ص 1993.
53. ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 86؛ ر.ك: واقدى، پيشين، ص 551 - 552.
54. ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 86؛ واقدى، پيشين، ص 552.
55. ر.ك: وات، محمد در مدينه، ص 91-95.

منابع‏
- قرآن كريم، آيات 92/4، 89/5، 177/2 (ج رقاب)، و 60/9 (مطابق چاپ قاهره).
- ابن‏سعد، الطبقات الكبرى (بيروت، 1378- 1377ه ).
- ابن‏هشام، كتاب سيرة رسول‏اللَّه (گوتينكن، 1853).
- اسميت، رابرتسون، خويشاوندى و ازدواج در ميان عرب قديم، 1966.
- دائرةالمعارف اسلام، چاپ دوم، ذيل «بدو».
- طبرى، تاريخ الرسل و الملوك؛ 15 جلد (ليدن؛ 1847 - 1901).
- مجله اورينت، شماره 12، 1976.
- وات، مونتگمرى، محمد در مكه، لندن، 1953.
- يعقوبى، تاريخ، ج 2، (بيروت، 1970).
- Lammens: Les ahibis et orgaisaion militare de la mecque au siecle da I hegrie Journal asiatique, ll ser, 8 (6191), )Reorinted L Arsbie occidentale avant L hegire, Beirut,1927.

منبع:http://www.shareh.com/persian/magazine/tarikh_i/28-vizeh/02.htm

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی


خبرخوان

با عضویت در خبرنامه سایت، ما آخرین اخبار سایت را به صورت خبرنامه برای شما ارسال می کنیم

از اینکه در خبرخوان عضو می شوید متشکریم

به ما بپیوندید

وبلاگ تاریخ اسلامفیس بوک سایت تاریخ اسلامتوییتر سایت تاریخ اسلام

گوگل باز سایت تاریخ rssyoutube