نمودى از جامعه مسلمانان در آغاز سده هفتم ميلادى1
آكيرا گوتر
مترجم: دكتر شهلا بختيارى 2تشكيل قبايل و طوايف از نسل دودمان پدرى در جامعه عرب مقارن ظهور اسلام، سبب شده بود تا از اصطلاحات متفاوتى براى ناميدن افراد استفاده شود. علاوه بر اعضاى اصلى طوايف، حليف، جار و مولى كسانى بودند كه از امتيازات عضويت در قبيله و حمايت آن بهرهمند بودند. ارتباط جار با طايفه هميشگى نبود، اما مولى و حليف پيوند نزديكترى با آن داشتند و بدان سبب نقش سياسى و اجتماعى بيشترى داشتند. اين نظر وجود دارد كه ارتباط آنان با طوايف از طريق ازدواج و يا دودمان مادرى بود.
واژههاى كليدى: عربستان، جاهليت، عرب، حليف، جار، مولى.
مقدمه
اين تصور غالب وجود دارد كه در آغاز سده هفتم ميلادى در جامعه عرب، گروههاى اجتماعى و سياسى به شكل بارزى از نسل دودمان پدرى تشكيل شده بودند. «وات» درباره اين گروهها چنين مىگويد: «واحدهاى اجتماعى و سياسى در ميان چادرنشينان عرب (بدويان) دامنه و گستردگى متفاوتى دارند. نويسندگان غربى معمولاً از آنان با عنوان قبايل ياد مىكنند يا در مورد طايفههاى كوچكتر و بخشهاى فرعى، عبارت «قبايل فرعى» و «طايفهها» را به كار مىبرند، اما اين اصطلاحها دقيقاً با مفاهيم و اصطلاحات عربى مطابقت ندارد. چندين كلمه عربى براى چنين واحدهاى اجتماعى و سياسى وجود دارد؛ متداولترين كاربرد آنها كه به قبيله يا طايفه اشاره مىكند، صرفاً «بنىفلان» است )The sons of so and so(».3
اين گزارش كوتاه دقيقترين نوشته درباره موضوع مورد بحث است. در حقيقت، كوششهاى بىثمر زيادى براى يافتن واژههاى عربى مطابق با «قبايل» انجام گرفته است. با اينهمه، مورخان عرب كه منابع به اصطلاح تاريخى جامعه را بهجا گذاشتهاند، درباره تصور كلى از قبيله يا هر واحد اجتماعى و سياسى ديگر، بسيار كم بحث كرده و صرفاً رفتار يك طايفه خاص را با ذكر نام آن طايفه و با اندكى استثنا، اغلب با عنوان بنىفلان توصيف كردهاند.4 شايان ذكر است كه اين كاربرد نه تنها نزد بدويان بلكه نزد اعراب مقيم مانند شهرنشينان مكه و مدينه نيز معتبر بوده است.
همان طور كه اصطلاح بنىفلان نشان مىدهد، اين طايفهها عموماً از راه خويشاوندى در دودمان پدرى به وجود آمدند. «وات» گزارش ياد شده را به اين صورت ادامه مىدهد: «با در نظر گرفتن پيشرفتهاى اخير در انسانشناسى اجتماعى هنوز ساختار قبايل پيش از اسلام به طور شايستهاى مطالعه نشده است. پيش از اسلام، مطابق عرف عرب، قبايل از راه خويشاوندى در دودمان پدرى تشكيل شده بودند، هر چند موارد استثنايى خاص نيز وجود دارد. شخصى كه با يك طايفه ارتباط خونى (نه صحيح و نه صميم) نداشته مىتوانست از برخى امتيازات عضويت و در رأس همه آنها، از حمايت طايفه بهرهمند شود. او مىتوانست به عنوان متحد (حليف)، يا همسايه حمايت شده (جار) و يا بنده (مولى) طايفه عمل كند».
هدف اين مقاله بررسى اصول اجتماعى استثناهاى فوق به ويژه حليف و مولى است. احتمالاً «وات» نخستين نويسندهاى است كه به وضوح حليف را از مولى متمايز كرده است. «اسميت» محقق آغاز سده اخير درباره مولى (ج موالى) چنين مىگويد:
«يك طايفه عرب ممكن است در آن واحد شامل اعضاى خالص قبيله (صرحا، مفرد آن صريح) و تعداد معينى از بندگان و موالى نيز باشد. موالى به نوبه خود به دو دسته تقسيم مىشدند: مردان آزاد شده عرب و اعراب آزاد خويشاوند5 كه تحت حمايت قبيله يا رئيس آن و يا برخى از افراد متنفذ زندگى مىكردند.»6
او هر دو (گروه) بندههاى آزاد شده و ديگر آزادگان خويشاوند را تحت اصطلاح موالى به حساب آورده است كه همه مورخان مسلمان بدون بررسى بيشتر كلمه، آن را به كار برده بودند. حتى پس از نگارش دو جلد كتاب زندگى نامه پيامبرصلى الله عليه وآله توسط «وات» كه او در آن، ميان آزاده و مولى7 تفاوت گذاشته است، باز كاربرد غلط رواج داشته است. از منابع معتبر چنين برمىآيد كه معناى مولى فقط بنده آزاد شده است، نه ديگر آزادگان خويشاوند. با اين حال، «وات» در چند مورد، زمينههايى از تمايز مولى و حليف را ارائه داده است. اين نوشته در صدد است فقط با ارائه زمينههايى، جنبه خاصى از مؤسسات اجتماعى جامعه عرب آن زمان را روشن كند.
پيش از بررسى مفصل مولى و حليف بهتر است افرادى كه ارتباطى با اين گروههاى خويشاوند (قبايل) ندارند، مورد توجه قرار گيرند. بردگان گروهى از اين افراد هستند. در قرآن اصطلاحات عربى متعددى مطابق با واژه انگليسى بردگان )slaves(يافت مىشود، از جمله: عَبد (ج: عباد، ذيل أمه)، رَقبَه (ج: رقاب)، مامَلَكت اَيمانَكُم، فَتة (ج: فتيات) و عبد مملوك. هر چند كلمه عبد به عنوان اصطلاحى عام براى برده به كار مىرود، رَقبة صرفاً به بردگانى اطلاق مىشود كه قريب به آزادى هستند8 و اصطلاح مامَلَكت اَيمانَكُم (كسى كه او را با دست راست نگه داشتهايد) فقط براى اشاره به عضوى از يك خانواده به كار برده مىشود9 (به ويژه متعهها). با اين حال، اين تفاوت در كاربرد مفاهيم، بر وجود طبقات متعددى از بردگان در جامعه عرب آن زمان دلالت ندارد. اين امكان نيز وجود دارد كه يك برده به سبب موقعيتهاى متفاوت، با اصطلاحات متفاوت ناميده شده باشد.
لامنس (Lammens) در اثر حجيم10 خود اصرار دارد كه بردگان «احابيش» دستهاى از قواى نظامى مكه را تشكيل مىدادند. اگر گفته او درست باشد، طبقه بردگان نقش مهمى در جامعه عرب بازى كردهاند. در حقيقت، آنها دستهاى موسوم به احابيش (اهالى حبشه در مفهوم عام) در ارتش مكه بودند كه با قواى اسلام جنگيدند. اما واضح است كه اين اصطلاح مربوط به نام خاستگاه عرب است كه در آنجا قبايل متعدد با هم زندگى مىكردند و نبايد با اهالى حبشه يكى پنداشته شود.11 علاوه بر اين، هيچ مدركى براى اثبات نقش مهم بردگان در جامعه عرب وجود ندارد، زيرا هيچ ارتش متشكل از بردگان وجود نداشت؛ كشت و زرعى نيز به دست كارگران برده صورت نمىگرفت و هيچ كارخانهاى به وسيله زحمتكشان اسير كار نمىكرد. بنابراين، همان طور كه مردم با گروههاى آن زمان ارتباط نداشتند، بردگان نيز اهميت چندانى نداشتند.
جار (كه به معناى همسايه حمايت شده ترجمه شده است) نيز در برگيرنده مردمانى بود كه به طايفهاى وابسته نبودند. «هرگاه يكى از مشركان به تو پناهنده شد، پناهش بده (استجارك، فَاجرهُ) تا كلام خدا را بشنود، سپس او را به مأمنش برسان» (توبه/6).
به نظر مىرسد كه اين آيه قرآن12 مفهوم محدودترى از اصطلاح را نشان مىدهد. علاوه بر اين، بندهاى پشت سرهم قانوننامه مدينه درباره مفهوم جار توضيحات بيشترى ارائه مىدهند: «جار مىتواند مانند خود حامى باشد، به شرطى كه زيانى نداشته باشد و عمل خائنانهاى مرتكب نشود»؛ «هيچ زنى نمىتواند بدون اجازه خاندانش جار بدهد» (تُجار)؛ «به قريش و كسى كه آنان را يارى كند جار داده نمىشود» (لاتُجار) و سرانجام، قانوننامه با عبارت «خداوند حامى (جار) كسى است كه با شرف و نيكوكار بوده و تقوى داشته باشد و محمدصلى الله عليه وآله پيامبر خداست» به پايان مىرسد.13 از متن عبارتها چنين برمىآيد كه (جار) فرد حمايت شدهاى بود كه مىتوانست از امتيازاتى مشابه امتيازات حامى خود بهرهمند شود.
هرچند ابنسعد و ديگر نويسندگان عرب، زندگىنامه بسيارى از صحابه پيامبرصلى الله عليه وآله را تأليف كردهاند كه مراتب اجتماعى آنان بسيار متفاوت بود و از متنفذترين مردمان تا بردگان را در برگرفته و شامل موالى و حلفا نيز مىشد، اما درباره جار شرح اندكى آمده است. اين حقيقت حدس زده مىشود كه جار نه تنها عضو ثابت نبود، بلكه صرفاً مهمان موقت طايفه به حساب مىآمد. بنابراين، توجه بيشتر به جار غير ضرورى به نظر مىرسد.مولى (جمع: موالى)
گزارشهاى كوتاه ذيل درباره موالى مهاجر از مكه به مدينه است كه در جنگ بدر شركت داشتند:14
1. انسَ، مولاى پيامبرصلى الله عليه وآله كه در «السرعه» برده به دنيا آمد. پدرش ايرانى و مادرش حبشى بود.15
2. ابوكَبشه، مولاى پيامبرصلى الله عليه وآله كه به حالت بردگى در ميان «دوس»، شاخهاى از قبيله سليم، به دنيا آمد.16
3. سالم، مولاى ابوحذيفه، مطابق روايت ديگرى او مولاى زنى به نام «ثوبيته» از طايفه بنىعبيده انصار بود كه توسط آن زن آزاد شد.17
4. سعد، مولاى «حاطببن ابىبلتعه» از قبيله بنىاسد. يكى از اعضاى قبيله كلب بود و پس از اسارت، برده شد و او را براى حاطب آوردند.18
5. جناب خبّاببن غُزوان، مولاى عتبه.19
6. عامربن فُهيره، مولاى ابوبكر كه يكى از بردگان «طفيلبن حارث» بوده است. او همچنين فرزند همسر دوم ابوبكر از ازدواج پيشين او بود. پس از مسلمان شدن عامر، ابوبكر او را خريد و آزاد نمود.20
7. بلالبن رَباح، مولاى ابوبكر؛ او نيز به حالت بردگى در «السرعه» به دنيا آمد. ابوبكر او را خريد و آزاد كرد.21
8. مِهجَعبن صالح، مولاى عمربن خطاب؛ در يمن به دنيا آمد، پس از اسارت به بندگى رفت و عمر او را آزاد كرد.22
9. عُميربن عوف، مولاى سهيلبن عمرو؛ به حالت بردگى در مكه به دنيا آمد.23
در ميان مردمان مكه مولاى ديگرى نيز وجود داشت كه شرح حال او باقى مانده است.
10. ابو رافع؛ يكى از بردگان عباسبن عبدالمطلب بود كه به پيامبرصلى الله عليه وآله بخشيده شد و پيامبرصلى الله عليه وآله او را آزاد كرد.24
در ميان اين ده مولى هيچ عرب آزادهاى نيست، اما همه آنان به جز خبّاب - (مورد پنجم) كه شرح حال او نسبتاً مبهم است - مدتى برده بوده و سپس آزاد شدهاند. به نظر مىرسد كه اين حقيقت، به طور ضمنى بر تفاوت وضعيت اجتماعى موالى با آزادهها دلالت دارد. «قانون نامه مدينه» نيز تأكيد مىكند كه: «مؤمن نمىتوانست مولاى مؤمن ديگرى را بدون رضايت او به عنوان حليف بگيرد». اين شرط به روشنى ارتباط قوى موالى با صاحبانشان را نشان مىدهد. پيامبرصلى الله عليه وآله در بازگشت از بدر، «ابوهند» را كه يك مبارز شجاع و در آن زمان از انصار بود، مورد تكريم قرار داد و خطاب به قوم خود گفت: «همانا ابوهند بايد عضوى از انصار بشود و آنها بايد او را داماد يكى از خودشان بكنند.»25 اين سخن پيامبرصلى الله عليه وآله به طور ضمنى تأكيد مىكند كه ابوهند به عنوان يك مولا هنوز عضويت كامل اجتماعى را كسب نكرده بود.
شايان ذكر است كه در ميان پيروان پيامبرصلى الله عليه وآله كسانى بودند كه از بردگى آزاد شده بودند، اما هرگز مولى ناميده نشدند؛ از جمله:
1- زيدبن حارثه؛ در نوجوانى اسير شد و در بازار عكاظ فروخته شد. يكى از عمههاى خديجه او را خريد26 و خديجه به هنگام ازدواج با پيامبرصلى الله عليه وآله زيد را به پيامبر بخشيد، پيامبر نيز او را آزاد كرده و به فرزندى خود پذيرفت.27
2- سلمان؛ ايرانى الاصل، برده فردى از بنىقريظه (قبيلهاى يهودى در مدينه) بود. او آزادى خود را پس از يك مزايده به دست آورد كه پيامبرصلى الله عليه وآله او را خريد و سپس آزاد كرد، به اين ترتيب سلمان يكى از بنىهاشم شد.28
3- خباب بن اَرّت؛ اسير بود، مادر سِباع حليف بنى زهره او را خريد و اندكى بعد به عضويت خاندان سباع درآمد.29
4- صهيببن سِنان؛ پدر او عامل امپراطورى ايران در اُبله بود و صهيب در كودكى در قلمرو روم اسير شد و سپس عبداللَّهبن جُدعان او را در مكه خريد. او پس از آزادى با عبداللَّه زندگى مىكرد.30
ويژگى مشترك اين چهار بنده آزاد شده اين بود كه هر يك از آنان به عنوان عضوى از خاندان شخص آزاد كننده خود پذيرفته شده بودند؛ زيد به فرزندى پيامبرصلى الله عليه وآله پذيرفته شد؛ سلمان به بنىهاشم تعلق يافت (هو الى بنوهاشم)؛ در اينجا منظور از بنىهاشم، خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله است؛ خاندان سِباع، خباب را پذيرفت (انضم الى آل سباع)، و صهيب نزد عبداللَّه ماند (اقامَ مَعهُ). در حقيقت، اين چهار نفر اعضاى برجسته جامعه صدر اسلام بودند. بندههاى آزاد شده كه استعدادهايى برجسته داشتند و خاندانهاى مهم آنان را پذيرفته بودند، هرگز مولى ناميده نشدند. اين حقيقت بر عكس حدسهايى است كه موالى را متعلق به يك طبقه پست مىداند.
نمودار زير گروهى از موالى و حلفا را نشان مىدهد كه در جنگ بدر شركت داشتند.31
تعدادكل حلفا موالى شركت كنندگان مهاجر از مكه به مدينه 88 32 9 شركت كنندگان انصار(مردم بومى مدينه) 217 41 6 قريشيانمخالفكه در ميدانكشته يا اسير شدند 133 38 8
در جامعه عرب آن زمان به جز بردگان، هيچ طبقه يا فرد بالغى ملزم نبود جنگجو شود. درحالىكه مهاجرانى كه در مكه به اسلام گرويده و به مدينه هجرت كرده بودند، موردى منحصر به فرد بودند، انصار و قريشيان مخالف، از بوميان مكه و مدينه بودند. بنابراين، مورد انصار و قريش، مىتواند نشاندهنده تناسب حلفا و موالى نسبت به تعداد كل جمعيت حاضر در جنگ و نيز بازتاب شرايط اجتماعى مكه و مدينه باشد. با توجه به اين تناسبها به آسانى مىتوان احتمال داد كه موالى نقش مهمى در جوامع مكه و مدينه نداشتند. از اينرو مىتوان نتيجه گرفت كه موالى كسانى بودند كه از بندگى آزاد شده و پيوند نزديكى با صاحبان خود داشتند و تعداد آنان نسبت به كل جمعيت اندك بود و شايد نقش چندان مهمى در اوضاع سياسى و اجتماعى نداشتند.حليف (جمع: حلفا)
نمودار ارائه شده فوق نشان مىدهد كه برعكس موالى، تعداد حلفا نسبت به كل جمعيت مكه و مدينه تا حدودى زياد بود. بنابراين، بايد بررسى شود كه حلفا چه كسانى بودند. البته اين مسئله هنوز در مطالعات اسلامى جديد بررسى نشده است.
سعدبن حوله يمنى - حليف يكى از مهاجران -32 و بُحَيلبن بجيل از قبيله بلى - حليف يكى از انصار -33 در ميان شركت كنندگان جنگ بدر حضور داشتند. ابنسعد در شرح حال آنها اسنادى ارائه مىدهد كه آنان را از موالى معرفى مىكند، نه از حلفا. اين تناقض ميان حليف و مولى و نيز اشاره پيش از اين به عبارت «قانوننامه مدينه» (كه مؤمنى نمىتواند مولاى مؤمن ديگرى را بدون رضايت او به عنوان حليف بگيرد) تأكيد مىكند كه بين مفهوم حليف با مفهوم مولى تفاوت وجود دارد.
ابن سعد و ديگر نويسندگان عرب بسيار علاقهمند بودند تا نَسَب حلفا را همانند مردم عادى ذكر كنند، درحالىكه به نَسَب مولى توجه چندانى نداشتند. اين حقيقت بار ديگر نشان مىدهد كه پايگاه اجتماعى حليف با مولى تفاوت داشت.
پيامبرصلى الله عليه وآله چندين حليف را براى فرماندهى نظامى برگزيد؛ از جمله: عبداللَّهبن جحش كه در ماه هفتم سال دوم هجرى به فرماندهى گروهى ده نفره از مسلمانان براى حمله به كاروان تجارتى قريش اعزام شد؛34 عُكاشةبن محصَن كه در ماه چهارم سال ششم هجرى دسته چهل نفرى مسلمان را فرماندهى كرد؛35 شجعبن وهب كه در ماه سوم سال هشتم هجرى فرمانده گروه بيست و چهار نفرى از مؤمنان بود؛36 محمدبن مَسلمه كه دو بار فرمانده گروه كوچكى از مؤمنان بود؛ يك بار در ماه اول سال ششم و بار ديگر در ماه چهارم همان سال.37
وجود فرصتى براى برگزيده شدن به فرماندهى نظامى تنها مختص به جامعه اسلامى نبود، بلكه در ميان جامعه غيرمسلمان مكه، دستكم يك نمونه آن وجود داشت كه ابنهشام ضمن واقعه ذيل به آن اشاره مىكند: «درست پيش از آغاز جنگ بدر، اَخنسبن شريق، حليف بنىزهره از قريش، به مردم اصرار كرد كه بايد از جنگ با پيامبرصلى الله عليه وآله دست بردارند و به مكه بازگردند. آنان نيز توصيه او را به منزله عرف خود پذيرفتند».38 علاوه بر اين واقعه، نمونه ديگرى نيز وجود دارد: «پس از فتح مكه به دست پيامبرصلى الله عليه وآله كه پيروزى بزرگ حُنين را به دنبال داشت، پيامبرصلى الله عليه وآله غنايم زيادى را ميان پيروان خود تقسيم كرد. او سهمى ويژه به تازه مسلمانانى داد كه مقامات نظامى و سياسى داشتند؛ از جمله آنان فردى به نام «علاءبن جاريه ثقفى» حليف بنىزهره بود».39 اين حقيقت كه حلفا فرصت انتخاب شدن به رهبرى نظامى را داشتند، به وضوح نشان مىدهد كه آنها از طبقه پستى نبودند.
شايان ذكر است كه در نبرد بدر دو نفر از حلفاى مهاجران، يعنى «مرثدبن ابىمرثد» و «مقدادبن عمرو»، با اسبهاى خود شركت داشتند. در عربستان آن زمان اسب بسيار گرانبها و با ارزش بود40 و سپاه مسلمانان كه حتى شتر نيز به اندازه كافى نداشت، تنها دو اسب در اختيار داشت. اين مورد مىتواند نشان آن باشد كه اين دو حليف از بيشتر پيروان پيامبرصلى الله عليه وآله ثروتمندتر بودند. افراد طايفه «بنى اُسيد» - از قبيله تميم - كه به عنوان حليف در مكه زندگى مىكردند، در منطقهاى نزديك كعبه خانه داشتند. همچنين، تپهاى در حومه شهر مكه در اختيار آنان بود.41 احتمالاً آنان به طبقهاى نسبتاً برتر از جامعه مكه تعلق داشتند. نمونههاى ذكر شده اين نظريه را تأييد مىكند كه برخى از حلفا مىتوانستند به رهبرى طايفهها و سطوح بالاتر اجتماعى برسند.
گزارشهاى متعددى از افراد وجود دارد كه جريان حليف شدن را نشان مىدهد:
1. مسعود پدر عبداللَّه، حليف بنىزهره از قبيله هذيل بود و با عبدبنحارث از بنىزهره همپيمان شد. همسر مسعود زنى از بنىزهره بود.42
2. مقدادبن عمرو، از قبيله قُضاعه، با «اسود بنعبد يغوث» از بنى زهره همپيمان شد. اسود مقداد را به فرزندى پذيرفت.43
3. عبد عمرو، پدر «عُميل ذواليدين»، حليف بنىزهره بود كه به مكه رفت و ميان او و عبدبن حارثبن زهره پيمانى برقرار شد. عبد دختر خود (نُئن) را به ازدواج عمرو در آورد و از او عميل به دنيا آمد.44
4. ياسر، پدر عمار كه حليفى از قبيله مذحج بود و همراه دو برادر خود در جستوجوى يكى ديگر از برادرانشان به مكه آمد. ياسر پس از بازگشت دو برادرش، به زندگى در مكه ادامه داد و با «ابوحذيفهبن مغيره» از بنى مخزوم همپيمان شد. ابوحذيفه، سميه را كه كنيز بود به همسرى او در آورد و سميه از ياسر، عمار را به دنيا آورد. ابوحذيفه نيز عمار را آزاد كرد.45
5. حارثبن سخبَره از قبيله اَزد كه به همراه همسرش از سراعه به مكه آمده بود، با ابوبكر همپيمان شد. پس از مرگ حارث، همسرش اُمّ رمان با ابوبكر ازدواج كرد و عايشه و عبدالرحمان را از او به دنيا آورد.46
6. ابومالك پدر ثعلبه حليف بنىقريظه (از قبايل يهودى مدينه) فردى از قبيله كنده بود. او با زنى از بنىقريظه ازدواج كرد و با آنها همپيمان شد.47
7. حُجيلبن ابىاَهاب از قبيله تميم كه حليف «بنى عقبةبن حارث» از بنى نوفل بود. عبداَهاب پدر حجيل، برادر مادرى حارث پدر عقبه بود.48
بايد يادآور شد كه ابنسعد در همه نمونههاى فوق به جز موارد سه و هفت، تازهواردان به مكه يا مدينه را به عنوان حليف معرفى مىكند؛ يعنى افرادى كه با شهروندان آن نواحى پيمان مىبستند. به عبارت ديگر، او حلفا را كسانى توصيف مىكند كه به ميل خود به طايفههاى غير خويشاوند پيوسته بودند. بهتر است گفته شود در چنين جوامعى تازه واردانى كه جذب زندگى شهرى مكه يا مدينه شده بودند مىخواستند اعضاى همپيمان جوامع باشند. اما واقعه ذيل نشان مىدهد كه مورد ديگرى نيز مىتواند وجود داشته باشد:
8. وقتى ابوقريض، يكى از افراد صاحب نفوذ قبيله كنانه، به مكه رفت، مردم مكه از او خواستند كه در آنجا بماند و با زنى مكى ازدواج كند.ابوقريض تصميم گرفتن در اين باره را سه روز به تعويق انداخت و به دنبال آن مصمم شد با نخستين فرد قريشى كه به طور اتفاقى با او روبهرو مىشود، پيمان ببندد. «عبد عوفبنعبد» نخستين مردى بود كه او ديد و اتحادى بين آن دو برقرار شد.49 همه موارد ذكر شده دلالت مىكند كه همپيمانىها (حليف شدن) براساس شرايط مساوى صورت مىگرفت.
در بررسى پايگاه اجتماعى حلفا، عبد عمرو (مورد شماره 3) بسيار جالب توجه است. او با يكى از دختران عبد ازدواج كرد و شريك هم پيمانش گرديد. اين بدان معنا است كه عبدعمرو به عنوان يك حليف عضو طايفه خويشاوندى همسر خود شد و پسرش عميل ذواليدين به عنوان حليف عضو طايفه خويشاوندى پدر نشد، بلكه به طايفه مادر پيوست.
مورد شماره 6 بر وضعيت مشابه دلالت دارد. در مورد شماره 4، ابوحذيفه صاحب كنيز بود كه عمار را آزاد كرد، نه پدر عمار. بنابراين، مىتوان تصور كرد كه اين ارتباط ميان ياسر و كنيز موقتى بوده و پيش از تولد عمار، پدرش طايفه را ترك كرده بود. در هر صورت، عمار به عنوان يك حليف از جانب مادر عضو طايفه شد. از طريق مورد شماره 1 فرض مشابهى پنداشته مىشود. احتمالاً مسعود با زنى ازدواج كرد كه با مردان خويشاوند مادرش زندگى مىكرد و ممكن است پسرش عبداللَّه به چنين طايفهاى پيوسته باشد. به علاوه، در مورد شماره 7 مىتوان احتمال داد كه «ابو اهاب» با خويشاوندان مادر و ناپدرى خود زندگى كرده باشد.
به طور يقين حليفان طايفه، ارتباطى با دودمان پدرى نداشتند، بلكه از طريق ازدواج يا دودمان مادرى به اين طايفه مرتبط بودند. در جامعه عرب آن زمان نه تنها زنان، بلكه در بسيارى از موارد مردان، خاندان خود را از طريق ازدواج تغيير مىدادند. كسانى كه به طايفههاى زنان خود مىپيوستند بايد به عنوان حليف پذيرفته مىشدند. در اين موارد، احتمالاً فرزندان آنان در ميان گروه خويشاوندان مادرى بزرگ مىشدند. با اينهمه، نسبشناسان و مورخان عرب صرفاً تمايل به ذكر نسب دودمان پدرى داشتند و در روايات مربوط به كسانى كه در ميان طايفه مادرى بزرگ شدهاند، هيچ ذكرى از ماهيت ارتباط آنها با اين گروهها به ميان نياوردهاند. در چنين مواردى، روايات مىگويند كه آنان حلفاى اين طايفهها بودند و به سهولت مىتوان حدس زد كه بسيارى از اين به اصطلاح حلفا كسانى بودند كه ارتباط نزديكى با طايفه داشتند و از طريق ازدواج يا دودمان مادرى به آن پيوسته بودند.
تمام نمونههاى حلفاى مورد ذكر، تنها به موارد مكى و مدنى اشاره مىكند. آيا وجود حلفا يكى از ويژگىهاى جوامع شهرى مانند مكه و مدينه بود يا نه؟ اگر واژه حلفا صرفاً شامل كسانى مىشد كه جذب زندگى شهرى شده بودند، پس آنها بايد فقط در جوامع شهرى وجود داشته باشند. هر چند اين حقيقت كه بسيارى از حلفا از طريق ازدواج يا دودمان مادرى با اعضاى طايفه مرتبط بودند، بيان كننده اين مطلب است كه حلفا را در جوامع بدوى نيز مىتوان يافت. در حقيقت، در روايتى به مردى مثال زده شده است كه در بحرين زندگى مىكرد و احتمالاً از طريق دودمان مادرى حليف شده بود. روايت مىگويد كه «مِطر» برادر مادرى «عقبةبن جروه»، حليف طايفه عقبه بود.50
علاوه بر آن، روايت ذيل نمونهاى از حلفاى بَدَوى را نشان مىدهد. «بنوبَلْمُصطَلِق» از قبيله مدلج حليف قبيلة خزاعه بودند. بنىمصطلق در كنار چشمه «مريسيع» كه از آنِ قبيله خزاعه بود سكونت داشتند. در جامعه بدوى عربستان آن زمان هر گروه سياسى و اجتماعى با گروههاى ديگر بر سر استفاده مشترك از چشمهها و چراگاهها درگيرى داشت. اين برخوردها از يك سو مىتوانست سبب جنگهاى قبيلهاى بسيارى شود كه به وسيله اشعار جاهلى معروف شدهاند، اما از سوى ديگر روابط دوستانه ميان اين گروهها پيوسته عامل ايجاد حليف مىشد. علاوه بر نمونههاى بالا، در گزارشهاى متعدد از توصيف كارهاى گوناگون قبايل بدوى، واژه حلفا نيز ذكر شده است.51 در جنگهاى ردّه، معاويه حليف قبيله «عاملبن صعصعه»، گروهى از افراد بنىعُقَيل از همان قبيله را فرماندهى كرد.52 اين حقيقت نشان مىدهد كه حلفاى جوامع غيرشهرى فرصت كسب فرماندهى نظامى را داشتند. به عبارت ديگر، موقعيت حلفاى جوامع بدوى نيز همسان حلفاى جوامع شهرى بود و هيچ دليلى براى اين تصور كه تعداد حلفا در جوامع بدوى كمتر از جوامع شهرى باشد، وجود ندارد.نتيجه
واحد اصلى زندگى اجتماعى - سياسى در ميان اعراب بدوى و همچنين اعراب حضرى ممكن است از لحاظ اندازه كوچك باشد - اميدوارم در مقاله بعدى به تفصيل به بررسى اين مسئله بپردازم - اما طرح چند نمونه در اينجا مطلوب و ضرورى به نظر مىرسد:
«در چهارمين ماه سال ششم هجرت، پيامبرصلى الله عليه وآله به محمدبن مَسلمه دستور داد فرماندهى يك گروه شانزده نفرى از مؤمنان را در حمله به طايفه بنىعامر از قبيله ثعلبه در منطقه ذوقَصه - چهارده مايلى مدينه - به عهده بگيرد. اما اين گروه جنگ را از دست دادند. با وجود اينكه ابوعبيده جراح در كمك رساندن به آنها سرعت عمل به خرج داد، اما هنگامى كه او به منطقه «ذوقصه» رسيد، دشمن رفته بود و احشام و ديگر اموالشان جامانده بود».53
روايت ذيل نحوه اين امدادرسانىها را ذكر مىكند:
«سرزمين قبايل «ثعلبه»، «محارب» و «اَنمال» از بى آبى رنج مىبرد، از اينرو آنان به نزديكى مدينه مهاجرت كردند و در ذوقَصه منتظر فرصت شدند تا به چراگاههاى مدينه هجوم برند. ابوعبيده جراح دسته چهل نفرى از مسلمانان را براى حمله به آنان فرماندهى كرد، اما دشمن رفته بود و مسلمانان احشام و اموال آنها را تصاحب كردند».54
گزارش بعدى مىگويد: «اين گروه كه به علت خشكسالى مجبور به مهاجرت از سرزمين خود شدند، سه قبيله بودند و از منابع ديگر به روشنى برمىآيد كه هر يك از آنها مىتوانست به تنهايى يك قبيله مستقل به شمار رود».55 يا با اين وجود، تعداد آنان به قدرى اندك بود كه مورد حمله يك گروه كوچك شانزده يا چهل نفرى قرار گرفت. اين گروه ممكن است بخش كوچكى از اين سه قبيله باشد. همان طور كه روايت قبلى اشاره مىكند، آنان بنى عامر از قبيله بنىثعلبه بودند. مىتوان تصور كرد كه اين طايفه عمدتاً از مردان قبيله ثعلبه تركيب يافته باشند، اما اعضاى ديگر دو قبيله، يعنى حلفا، را نيز شامل شود.
در بسيارى از موارد مانند مورد فوق، پيامبرصلى الله عليه وآله دستههاى كوچكى را براى حمله به مخالفان خود اعزام مىكرد كه گاه محل زندگى دشمن از مدينه بسيار دور بود. اين حقيقت بدان معنى است كه مخالفان در طوايف نسبتاً كوچكى زندگى مىكردند كه در شرايط عادى توان نظامى كافى براى جلوگيرى از رفت و آمد گروههاى كوچكى، همانند گروههاى ارسالى پيامبر را نداشتند. پيامبرصلى الله عليه وآله در فعاليتهاى سياسى به ندرت با گروههاى نسبتاً بزرگ كه به آن قبيله مىگفتند، در ارتباط بود. او احكام خود (اسناد سياسى) را به رهبران طوايف و يا به خود افراد اين طايفهها مىداد، اما هرگز آن را به قبايل يا نمايندگان آنها نداد. مأمورانى كه توسط وى احضار مىشدند اغلب از طايفههاى كوچك و به ندرت از قبايل بودند. از اينرو به نظر مىرسد كه واحد سياسى - اجتماعى اصلى، گروه نسبتاً بزرگ موسوم به قبيله نبود، بلكه ترجيحاً طايفههاى كوچك بودند. مىتوان گروههاى كوچك را از جهت وسعت مفهوم و نه پيچيدگى آن، به طايفه در مقابل قبيله ترجمه كرد.
گاه ميان حلفايى كه وجود آنها در اين پايگاه اجتماعى ثبت شده است و اشخاصى از طوايف، اتحاد برقرار مىشد. با اين حال، روايات مربوط به حلفا اغلب مبهم است و هر يك از آنها فقط حلفاى طايفهها يا خاندانى خاص را شرح مىدهند. مىتوان احتمال داد كه اغلب اين حلفا يا اجدادشان با عضوى از طايفه، همپيمان شده باشند كه براى زندگى روزانه خود به طايفه پيوستهاند. شايد عجيب به نظر برسد كه ذكر حلفاى طايفههاى ديگر يك قبيله به ندرت در منابع تاريخى آمده است. آيا هيچ شخصى با طايفه ديگرى از يك قبيله ارتباط بر قرار نكرده است؟ در جامعه عربستان آن زمان هيچ كنترلى بر ازدواج دو نفر از يك قبيله وجود نداشت. بنابراين، طايفه بايد شامل اشخاص زيادى مىشد كه از طوايف ديگر همان قبيله نشأت گرفتهاند و با زنان آن طايفه ازدواج كردهاند. اين بدان معناست كه در طايفه بايد مردمان زيادى وجود داشته باشند كه پدرانشان عضو طوايف ديگر باشند. منابع فقط به ذكر حلفايى مىپردازند كه در عمل به طايفه ديگرى پيوستهاند. اگر آنان به دودمان خويشان پدرى خود تعلق مىداشتند، به سختى پذيرفته مىشدند. در بسيارى از موارد، آنان مانند طايفه پدرى، عضو طايفه مادران و يا همسران خود از همان قبيله بودند. فرد پذيرفته شده مىتوانست نزد طايفه زندگى كند، اما در اينگونه موارد، مورخان عرب - كه بر شجره نامه اشخاص تأكيد بسيار دارند - به افرادى كه از طوايف مختلف آمده بودند، اهميتى نمىدادند. بنابراين، واحد اجتماعى و سياسى به خوبى مىتوانست شامل اشخاص زيادى از طوايف ديگر همان قبيله و نيز حلفاى زيادى از ديگر قبايل باشد. در عين حال، طايفه افراد زيادى از اعقاب خويشان پدرى را نيز شامل مىشد.
در جامعه عرب در آغاز سده هفتم، واحد سياسى و اجتماعى قابل بحث، گروه نسبتاً كوچكى از اعقاب دودمان پدرى بود كه بنىفلان ناميده مىشد؛ (پسران فلان و بهمان). با اينهمه، هر طايفه افراد غير مرتبط با خود را نيز در برمىگرفت و نيز شامل افراد زيادى مىشد كه از طريق دودمان پدرى با آن مرتبط نبودند. طايفه ترجيحاً افراد قوى را به عنوان حليف مىپذيرفت و گاه زنانى از طايفه خود را به ازدواج آنان در مىآورد. همچنين، طايفه فرزندان حلفا را يك بار ديگر به عنوان حليف مىپذيرفت. علاوه بر آن، طايفه دربر گيرنده افرادى از طايفههاى خويشاوند نزديك به خود بود. درِ طايفه نه تنها به روى افراد تازه وارد، بلكه براى اشخاصى كه مىخواستند آن را چنين ترك كنند نيز باز بود. اگر طايفه چنين سهولتى را قائل نبود، به هنگام الحاق و خروج افراد ترك طايفهاى براى پيوستن به طايفه ديگر مشكل جدى ايجاد مىشد. اما به نظر مىرسد در اجتماع آن زمان، ترك طايفه از طرف شخص وابسته به آن براى پيوستن به طايفه ديگر اشتباه نبوده است. اين سهولت دخول و خروج، در زمانهاى بعد اين امكان را براى بسيارى از مبارزان عرب فراهم كرد كه به صورت فردى يا دستههاى كوچك، از سرزمين مادرى خود به سرزمينهاى تازه فتح شده مهاجرت كنند.پىنوشتها
1. مجله اوزينت، شماره 12، 1976.
2. استاديار گروه تاريخ دانشگاه الزهراء.
3. دائرةالمعارف اسلام، چاپ دوم، ذيل «بدو».
4. نمونههايى از مردمان وجود دارد كه به نام سرزمين خود خوانده مىشدند؛ مانند: مردم راتِج، مردم جَحش و ديگر موارد. جزئيات اين موارد را در مقاله ديگرى توضيح خواهم داد.
5. نويسنده مقاله ميان عربى كه پس از آزاد شدن از بردگى مولى مىشود و افرادى كه آزاد بوده و بدون داشتن پيشينه بردگى مولى شدهاند، تمايز قائل شده است. او گروه دوم را آزاده خويشاوند قبيله مىداند. (مترجم).
6. رابرتسون اسميت: خويشاوندى و ازدواج در ميان عرب قديم، (بىجا، بىنا، 1966) ص 47 و 48.
7. مونتگمرى وات: محمد در مكه (لندن، بىنا، 1953) همو، محمد در مدينه (لندن، بىنا، 1956).
8. قرآن، آيات 92/4؛ 89/5؛ 177/2 (ج رقاب)؛ 60/9؛ آيات مطابق چاپ قاهره هستند.
9. آيات 36 و 24 و 25 و 3/4؛ 17/16؛ 6/23؛ 58 و 33 و 31/24؛ 28/30؛ 55 و 52 و 50/33؛ 30/70.10. Lammens: Les ahibis et orgaisaion militare de la mecque au siecle da I hegrie Journal asiatique, ll ser, 8 (1916), PP, 425-482. (Reorinted L Arsbie occidentale avant L hegire, Beirut, 1927, PP 237-294)
11. ر.ك: وات، محمد در مكه، ص 154 - 157. علاوه بر منابعى كه وات ارجاع مىدهد، ابنسعد نمونههاى ديگرى را معرفى مىكند كه به روشنى نشان مىدهند كه احابيش مردم حبشى نبودند. ابنسعد، الطبقات الكبرى (بيروت، 1378 - 1377ه) ج 5، ص 58.
12. برداشت براساس ترجمه ريچارد بل از قرآن صورت گرفته است. قرآن (ادينبورگ، 1939 - 1937).
13. ابن هشام كتاب سيرة رسولاللَّه (گوتينكن، 1853) ص 341-344. احتمالاً پروفسور ج، شيمادا از دانشگاه گويو در توكيو نخستين كسى است كه خاطر نشان كرده است كه نسخه ديگرى از متن قانون نامه مدينه در كتاب الاموال ابوعبيده قاسمبن سلام، چاپ قاهره، 1255ه ، ص 202 تا 207 ضبط شده است. اما در متن نسخه دوم تمام عبارات مربوط به جار استثنا شده است. اين امر - يعنى تفاوت متن از نسخه قبلى - براى درك ويژگى قانون نامه مهم است. قانون نامه مدينه در مقاله بعدى به صورت تفصيلى بررسى خواهد شد. ترجمهها بر اساس متن كتاب محمد در مدينه، ص 221 - 225، تأليف وات صورت گرفته است.
14. ر.ك: وات، محمد در مدينه، ص 344. در اينجا وات فهرستى از بردگان و بندههاى آزاد شده ارائه مىدهد كه به مهاجران پيوسته و در نبرد بدر شركت كردند. در آن فهرست موارد 5 و 9 از فهرست مقاله حاضر موجود نيست.
15. ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 48؛ و نيز ر.ك: طبرى: تاريخ الرسل و الملوك؛ ج 15 (ليدن، 1901 - 1847) بخش نخست ص 1780 و 1787؛ ابنهشام، پيشين، ص 486.
16. ابنسعد، پيشين، ص 493؛ ابن هشام، پيشين، ص 486.
17. ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 85 - 88.
18. همان، ج 3، ص 115.
19. همان، ج 3، ص 100.
20. همان، ج 3، ص 230 و 231.
21. همان، ج 3، ص 232-239 و ج 7، ص 385-386.
22. همان، ج 3، ص 391 و 392.
23. همان، ج 3، ص 407.
24. همان.
25. ابن هشام، پيشين، ص 458-459.
26. ابن سعد اشاره مىكند كه حكيم بن حزام، زيد را به مبلغ چهارصد درهم براى عمه خود خريد. الطبقات الكبرى (بيروت، دارالكتب العلمية، 1418) ج 3، ص 30.
27. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 40-47؛ ابن هشام، پيشين، ص 485.
28. واقدى اشاره مىكند: در حفر خندق مردم درباره سلمان بگو مگو داشتند. مهاجران و انصار هر كدام او را از خود مىدانستند و اين امر به دليل نيرومندى و آگاهى سلمان در حفر خندق بود. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: سلمان از ما اهل بيت است. ر.ك: واقدى، كتاب المغازى، ج 2، (لندن، بىنا، 1966) ص 446، مترجم؛ ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 16 و ج 7، ص 318 و 319؛ ابنهشام، پيشين، 136-143.
29. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 226-230؛ ابن هشام، پيشين، ص 488.
30. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 226-230؛ ابن هشام، پيشين، ص 489-488.
31. جلد سوم طبقات تماماً به انصار و مهاجرانى اختصاص يافته است كه در جنگ بدر شركت داشتند. ابن هشام نيز در صفحات 485-507 تأليف خود فهرستى از آنان را ارائه داده است. ميان روايات اين دو، در نام و تعداد شركتكنندگان اندكى اختلاف وجود دارد. نفرات اين مقاله بر اساس كتاب ابن سعد مىباشد و تعداد قريشيان مخالف از كتاب ابنهشام آورده شده است.
32. ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 408-409.
33. همان، ج 3، ص 522.
34. همان، ج 3، ص 90؛ ر.ك: ابن هشام، پيشين، ص 423-427؛ واقدى، پيشين، ج 3، ص 13-19.
35. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 92؛ ر.ك: ابن هشام، پيشين، ص 975؛ واقدى، پيشين، ص 550-551.
36. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 94؛ ر.ك: واقدى، پيشين، ص 753.
37. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 443-444؛ ر.ك: ابن هشام، پيشين، ص 975؛ واقدى، پيشين، ص 534-535.
38. ابن هشام، پيشين، ص 438؛ ر.ك: ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 14.
39. ابن هشام، پيشين، ص 880-881؛ طبرى، پيشين، قسمت اول، 1679-1680. واقدى و ابن سعد افراد ديگرى را به عنوان حليف بنى زهره معرفى مىكنند.
40. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 48 و 1612.
41. ر.ك: م.ج. كَستر، «مكه و تميم - نمودهاى روابط آنها»، مجله اقتصادى و تاريخى اورينت، شماره 8، سال 1965، ص 144-145.
42. ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 150-158.
43. همان، ج 3، ص 161-163.
44. همان، ج 3، ص 167-168.
45. همان، ج 3، ص 246-264.
46. همان: ج 5، ص 251.
47. همان، ج 5، ص 79.
48. ابن هشام، پيشين، ص 640.
49. ابن سعد، پيشين، ج 5، ص 58.
50. همان، ج 5، ص 566.
51. همان، ج 1 ،ص 226 و 285 و ج 2، ص 10؛ ابنهشام، پيشين، ص 421 و ص 906؛ طبرى، پيشين، بخش نخست: ص 1597 و 2971-2973؛ يعقوبى، تاريخ، ج 2، (بيروت، بىنا، 1970م) ج 2، ص 68.
52. طبرى، پيشين، بخش اول، ص 1993.
53. ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 86؛ ر.ك: واقدى، پيشين، ص 551 - 552.
54. ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 86؛ واقدى، پيشين، ص 552.
55. ر.ك: وات، محمد در مدينه، ص 91-95.
منابع
- قرآن كريم، آيات 92/4، 89/5، 177/2 (ج رقاب)، و 60/9 (مطابق چاپ قاهره).
- ابنسعد، الطبقات الكبرى (بيروت، 1378- 1377ه ).
- ابنهشام، كتاب سيرة رسولاللَّه (گوتينكن، 1853).
- اسميت، رابرتسون، خويشاوندى و ازدواج در ميان عرب قديم، 1966.
- دائرةالمعارف اسلام، چاپ دوم، ذيل «بدو».
- طبرى، تاريخ الرسل و الملوك؛ 15 جلد (ليدن؛ 1847 - 1901).
- مجله اورينت، شماره 12، 1976.
- وات، مونتگمرى، محمد در مكه، لندن، 1953.
- يعقوبى، تاريخ، ج 2، (بيروت، 1970).- Lammens: Les ahibis et orgaisaion militare de la mecque au siecle da I hegrie Journal asiatique, ll ser, 8 (6191), )Reorinted L Arsbie occidentale avant L hegire, Beirut,1927.
منبع:http://www.shareh.com/persian/magazine/tarikh_i/28-vizeh/02.htm
| < قبلی | بعدی > |
|---|







